• صفحه اول
    • 1
  • سیاست
    • 2
    • 3
  • اقتصاد
    • 4
    • 5
  • جهان
    • 6
    • 7
  • انديشه
    • 8
  • چهره
    • 9
  • روان شناسی
    • 10
  • سلامت
    • 11
  • شکم چرانی
    • 12
  • ادبيات
    • 13
  • سینمای جهان
    • 14
  • تجسمي
    • 15
  • تاريخ
    • 16
  • ورزش
    • 17
  • حادثه
    • 18
  • جامعه
    • 19
  • صفحه آخر
    • 20
  • خانه
  • آرشیو
  • آرشیو ویژه نامه
  • آرشیو ماهانه
  • RSS
  • PDF
  • شماره 1268
  • یک شنبه,22 خرداد 1390
  • 2011 12 June
  • ١١ رجب ١٤٣٢
  • گفت‌وگو با محمد شمس‌لنگرودي درباره شعر و ادبيات پس از كودتاي 28مرداد
  • شعر شکست، شعر حاشیه بود
  • ادبيات (24) / شیما بهره‌مند

  • هر گسست تاريخي، ادبيات و هنر را از زمينه‌هاي پيشيني خود جدا كرده، آن را درون شوك حاصل از فاجعه پرتاب مي‌كند. هنر و ادبيات ما نيز پس از كودتاي 28مرداد بحراني مي‌شود. بازنمايي وضعيت پس از كودتا، مساله شاعران و نويسندگان آن دوران ماست. نويسندگاني كه هر كدام به نحوي راوي لحظه تاريخي شكست بودند. كودتاي 28مرداد به عنوان يك گسست در تاريخ معاصر شعر معاصر را متاثر مي‌كند. گفتمان غالب در بازخواني ادبيات آن دوران، «اخوان ثالث» را با شعر «زمستان است» و البته «خانه‌ام آتش گرفته است...» شاعر كودتا و نماد شعر پس از كودتا مي‌داند. شمس لنگرودي نيز در كتاب «تاريخ تحليلي شعر نو» با اشاره به نيما به عنوان اولين شاعر پس از كودتا به لحاظ زماني و ديگر شاعران آن دوران احمد شاملو، سياوش كسرايي، نصرت رحماني و... اخوان را نماد شعر كودتا مي‌داند. گرچه نيما با مواجهه برسازنده و اخلال‌گرش به نوستالژي شدن شكست تن نمي‌دهد و حتي در شعر «دل فولادم» در برابر گفتمان غالب روايت شكست مي‌ايستد. در حالي كه شعر اخوان و بسياري ديگر از شاعران كودتا بيشتر دست به بازسازي صرف واقعيت مي‌زنند. در بررسي و تحليل تاثير كودتاي 28مرداد بر ادبيات معاصر، معمولا تنها از تاثير اين كودتا بر شعر معاصر سخن گفته مي‌شود و به اين تاثير در ادبيات داستاني كمتر اشاره مي‌شود. شمس لنگرودي در اين‌باره مي‌گويد: «در آن زمان تنها «شعر» جدي گرفته مي‌شد، شعر پرچمدار هنر و فرهنگ ما بود. داستان، نقاشي و هنرهاي ديگر هنوز چندان جدي گرفته نمي‌شدند و خوانندگان توقعي از آنها نداشتند. شعر براي خواننده ايراني قداست داشت. مردم از شاعران توقع داشتند نه از داستان‌نويس و موسيقيدان. هنوز هنرهاي ديگر جا نيفتاده بودند.» با اينكه در دهه 30 شعر، نماد ادبيات كودتا بوده است اما به گفته شمس لنگرودي «گفتار مسلط پس از كودتا در دهه 30، گفتاري سياست‌زدايي شده بوده و شعر واقعي كودتا گفتمان حاشيه بوده است و همواره هم گفتمان حاشيه بالا مي‌آيد»، همان طور كه امروز هم به نوعي، جريان غالب شعر و حتي ادبيات داستاني ما عاري از هرگونه سياست ادبيات است. ادبيات برسازنده و مساله‌زاي ما هنوز ادبيات حاشيه است. محمدشمس لنگرودي نيز همواره از شاعراني بوده كه در مواجهه با واقعيت جامعه، شعر نوشته است. نه در جريان غالب شعري اين روزها كه سخت به سمت انتزاعي و خنثي شدن پيش مي‌رود. شمس لنگرودي جداي از شاعري‌اش، تاريخ تحليلي شعر نو ايران را نوشته است كه در آن به جريان‌هاي شعري معاصر ايران پرداخته است. با او درباره وضعيت شعري دوران پس از كودتا و البته وضعيت شعر امروز گفت‌وگو كرده‌ايم.

    كودتاي 28مرداد به عنوان يك گسست در تاريخ معاصر چقدر توانست شعر معاصر را متاثر كند و اين تاثير دقيقا از چه نوعي بود؟
    واقعيت اين است كه اگر رضاشاه در وجه مادي مدرنيته كمك كرد كه ايران وارد عصر جديد شود و در حوزه فرهنگي عاملي بازدارنده بود، اين مهم در حركت فرهنگي از سال بيست، با رفتن رضاشاه از ايران، به عهده حزب توده افتاد كه تا سال 1332 نوعي دموكراسي ناقص بر ايران حاكم شده بود. مهم‌ترين عامل تحرك فرهنگي ايران نوين در آن دوران حزب توده بود. نشريات اين حزب ما را با فرهنگ مدرن جهان آشنا مي‌كرد و عمده شاعران نوپرداز ما عضو يا طرفدار حزب توده بودند. اين شاعران هنوز جوان بودند كه كودتاي 28مرداد اتفاق افتاد. كودتا كه موجب بسته شدن احزاب، سازمان‌ها و دستگيري شاعران و هنرمندان شد، مانند آب سردي بود كه روي اين هنرمندان ريخته شد و اينها به خودشان آمدند. اينها اگرچه تحت تاثير شعر اروپا بودند اما عميقا به جوهره فلسفه شعر نو آشنا نبودند. به خود آمدن‌شان بعد از كودتا باعث شد كه از مسايل مبتلا به خودشان حرف بزنند و شعر را ايرانيزه كنند. يعني آشنايي‌شان با شعر مدرن غرب پيش از كودتا و خودي كردن شعر بعد از كودتا اتفاق افتاد. پس اگر كودتا در هر زمينه‌اي ضربه‌زننده بود، معلوم نيست يا بعيد است كه در عرصه شعر هم ضربه‌زننده بوده باشد. اخوان‌ثالث كه پيش از كودتا غزل‌سرا و قصيده‌پرداز بود، بعد از كودتا تحت تاثير آراي نيما اولين شعر نويش، «خانه‌ام آتش گرفته است» را مي‌گويد.
    اگر بپذيريم كه هر حادثه تاريخي يك سري نمادها و واژه‌هاي تازه را به ادبيات (شعر) وارد مي‌كند، اصلي‌ترين نمادها، واژه‌ها و تركيبات و استعاره‌هايي كه بعد از كودتا وارد شعر فارسي شد، چه بود؟
    شعر نو ايران از طريق نيما يوشيج اساسا نمادگرا شد. يعني بنياد شعر نو ما «نماد» بوده است و اگر نگاهي به بيرون و جزيي‌نگري داشت با رويكرد نمادگرايانه بوده است. كودتا موجب شد كه غلظت نمادگرايي در شعر نو ايران بيشتر شود. يعني اولين چيزي كه در شعر نو ايران پس از كودتا، مشهود است، غلظت بالاي نمادگرايي است.
    دومين نكته‌اي كه مهم بود- همان‌طور كه گفتم- خودي شدن و ايرانيزه شدن شعر مدرن فارسي بود. اگر شاعران ما پيش از آن تحت تاثير شعرهاي غربي شعر مي‌گفتند، حالا تحت تاثير اتفاقاتي كه در كشور خودمان مي‌افتاد، شعر مي‌گفتند. كودتا البته باعث چند اتفاق ديگر هم شد؛ يكي سرخوردگي شديد، احساس شكست، دلتنگي و پراكندگي، نوعي ايدئولوژي‌گريزي كه باعث رفتن به سوي نوعي لاابالي‌گري و حتي هرزگي شد و اين در شعر نمود پيدا كرد. تا پيش از كودتا كمتر شعري داريم كه از «شكست» بگويد. يا از «پناه بردن به مواد مخدر» يا «خودكشي» صحبت كند. اين مفاهيم پس از كودتا اصل شد. بسامد بالا در شعر نو اين سال‌ها همين كلمات است كه هر كدام هم شاخص‌هاي خودش را دارد. مثلا شعر شكست كه نماد اصلي‌اش اخوان ثالث بود. شعر بوهمي كولي وار هرزه‌گرا، شعر نصرت رحماني است يا رفتن به سوي نوعي عشق سانتي‌مانتال كه در شعر نادر نادرپور مي‌بينيم.
    معمولا از كودتا كه صحبت مي‌شود، بلافاصله به انزوا، افسردگي، انفعال و خودتخريبي نويسندگان و شاعران به عنوان نوعي واكنش به شرايط پس از كودتا اشاره مي‌شود. اين واكنش‌ها به چه شكلي دروني شعر ما شد؟ بيشتر در حد مضمون بود يا بر فرم و زيبايي‌شناسي شعر هم تاثير گذاشت؟ آيا مي‌توان يك فرم خاص را نمونه‌اي از فرم شعر پس از كودتا در نظر گرفت؟
    واقعيت اين است كه اين اتفاقات در فرم شعر تاثيري نگذاشت. اتفاق فرمي در شعر نو ايران، پيش از كودتا در شعرهاي هوشنگ ايراني افتاده بود كه متاسفانه بعد از كودتا هوشنگ ايراني چنان سرخورده مي‌شود كه اصلا شعر را رها مي‌كند و اين نوع زيبايي‌شناسي در شعر ما ادامه پيدا نمي‌كند تا سال 1341 و تنها خود هوشنگ ايراني يكي، دو بار ديگر از آن نوع شعرها مي‌گويد. اتفاقي كه در شعر مي‌افتد، در واقع بيشتر در محتوا و هيجانات زباني است. يعني اگر قبلا حرف‌ها با نوعي مراعات گفته مي‌شد، پس از كودتا حرف‌ها بي‌پرده مطرح مي‌شود وگرنه شعر مسلط سال‌هاي دهه 30 همان چهار‌پاره‌هايي است كه از سال‌هاي 20 شروع شده و انسجام پيدا كرده بود و ديگر براي شاعران ظرف آماده‌اي بود كه حرف‌هايشان را در اين قالب بزنند. قالب مسلط آن سال‌ها چهار‌پاره بود، حتي شعر نيمايي هم به آن صورت نبود و بردي نداشت. تاثير كودتا در شعر، در محتواست و در «لحن»، در فرم نيست. در واقع در شكل اتفاقاتي كه مي‌افتد، آنقدر خام و بي‌انسجام است كه قابل توجه نيست. مثلا «كارو» از شاعراني بود كه در آن سال‌ها گرايش نيمايي پيدا كرد اما معلوم نيست كه شناخت دقيقي از نيما داشته، شهرتش در آن سال‌ها عمدتا به خاطر روح عصياني‌اي بود كه در شعرهايش وجود داشت و اين روح عصياني از شعرهاي اجتماعي تا شعرهاي عاشقانه و اروتيكش را در‌بر‌مي‌گرفت يا شاعران ديگري مثل «فريدون كار» يا برخي از شعرهاي «كلانتري» كه گرايش‌هاي نيمايي داشتند و سهراب سپهري كه تحت تاثير هوشنگ ايراني بود، منتها هنوز آن انسجام و پختگي لازم را نداشتند.
    كدام شاعران زودتر از بقيه به كودتا و فضاي حاصل از آن واكنش نشان دادند و به عنوان اولين شاعران «شعر كودتا» شناخته شدند. واكنش‌ها چه مدت پس از كودتا آغاز شد؟
    كودتا طوري نبود كه تاثيرش از همان فردا آشكار شود. من نشريات آن سال‌ها را كه ديدم تا چندين هفته پس از كودتا نشريات و روزنامه‌ها راحت درباره كودتا مطلب مي‌نوشتند. دستگيري‌هايي كه به مرور اتفاق مي‌افتاد، هنرمندان را متوجه عمق واقعيت كودتا كرد. دستگيري‌هايي كه با اعضاي حزب توده شروع شد و بسياري از شاعران و هنرمندان شناخته شده ما عضو يا طرفدار اين حزب بودند، از شاملو گرفته تا آتشي و ديگران. اينها در زندان بودند كه اولين شعرهاي كودتايي شان را سرودند. همان‌جا اولين شعر نو اخوان ثالث سروده شد و به گمان من اولين شعري كه به كودتا اشاره دارد، همان شعر «خانه‌ام آتش گرفته است» اخوان ثالث است.
    كساني مثل سياوش كسرايي و اينها هم واكنش نشان داده بودند، اما عكس‌العمل‌شان خيلي تفاوتي نداشت با شعرهايي كه پيشتر مي‌گفتند. يعني قبلا انقلابي و خواهان فردايي بهتر و اميدبخش بودند، پس از كودتا هم همان شعرها را مي‌گفتند كه مثلا اگر خانه خراب شد، دوباره درست مي‌شود. اما اين فضاي روحي را كه سال‌ها دوام آورد، بيشتر مي‌توان در شعرهاي اخوان ثالث ديد، وگرنه شاملو هم كه بيشتر همان كارهاي خودش را ادامه داد فقط پخته‌تر شد. انگار يك راهي را در پيش گرفته بود و همان را ادامه داد.
    در كتاب «تاريخ تحليلي شعر ايران» نمونه‌هايي كه از شعر دهه 30 زير عنوان «شعر پس از كودتا» آورده‌ايد، شعرهايي است از احمد شاملو، نصرت رحماني و فروغ فرخزاد. بعد، فضاي فرهنگي و وضعيت كلي شعر آن روزها را توضيح داده‌ايد و تنها هنگامي كه به طور جزيي به تك‌تك شعرها و شاعران آن دوران پرداخته‌ايد، به «نيما» هم اشاره مي‌كنيد، با اين عنوان كه «نزديك‌ترين شعر پس از كودتا را به لحاظ زماني» سروده است. از سويي غالب نظرات و نمونه‌ها و تحليل‌هايتان در كتاب نشان مي‌دهد كه «اخوان ثالث» را شاعر كودتا و نماد شعر پس از كودتا مي‌دانيد- كه البته نگاه غالب هم همين است- به نظرتان اهميت نيما به عنوان اولين شاعر پس از كودتا تنها به لحاظ زماني است و نه چيز ديگر؟
    نيما معمولا شعرهايش تا قبل از كودتا شعرهاي بغرنج و كلي و ناهمواري بوده و به سختي با واقعيت ارتباط پيدا مي‌كرده، مگر واقعيت‌هاي مورد نظر خودش. اما بعد از كودتا اتفاقي كه در شعر نيما مي‌افتد، اين است كه بسيار ساده و قابل فهم مي‌شود و بيشتر شعرهاي مطرح نيما شعرهايي است كه پس از كودتا گفته كه تعدادشان هم زياد نيست. اولين شعري كه در اين زمينه گفت، «ول كنيد اسب مرا...» (دل فولادم) است كه به كودتا اشاره دارد. البته اين شعر هم خيلي معلوم نيست كه براي كودتا باشد چون نيما خيلي اعتقاد نداشت كه به طور مشخص به يك واقعيت بپردازد. اين شعر هم به لحاظ عناصرش به نظر مي‌رسد كه به كودتا پرداخته باشد. از اين نظر شعر نيما نزديك‌ترين شعر به كودتا و فضاي آن دوران است اما نمي‌توان نيما را پيشگام شعر پس از كودتا دانست. براي اينكه بعدا دوباره رفت در فضاهاي خودش و تا سال 38 حرف‌هاي خودش را زد.
    اما اخوان در همين سال‌ها پيدا شد و برباليد و تثبيت شد و تاثيرگذار شد و اين دو خيلي متفاوت است. فروغ فرخزاد هم در اين دوران خيلي جدي نبود. 18-17 سالش بود كه شعرهايش منتشر مي‌شد. اهواز بود، از آنجا براي مجلاتي مثل اميد ايران شعر مي‌فرستاد. بيشتر به عنوان شاعر نوجوان بي‌پرده‌اي كه شعرهاي عاشقانه مي‌گفت و البته شعرهايش زبان شسته‌رفته‌اي داشت. مجلات هم بدشان نمي‌آمد در آن فضاي سكس و سياست به نوعي فروغ را برجسته كنند. ظاهرا تصور نمي‌كردند كه بعدها فروغ از پيشگامان واقعي شعر نو خواهد شد. شهرت فروغ در آن سال‌ها بيشتر به دليل نوجواني و بي‌پروايي و البته شسته‌رفتگي شعرهاي اندوه‌بارش بوده و ربط زيادي به كودتا نداشت.
    در همين كتاب از نوعي تخريب نفس در شاعران پس از كودتا گفته‌ايد، مثلا به نصرت رحماني و پناه بردنش به مواد مخدر اشاره كرده‌ايد و شعرش را «شعر گريز» ناميده‌ايد. اما نوع ديگري از تخريب نفس هم هست كه به قصد حفظ سوژگي و مقاومت در برابر نوستالژيك شدن شكست صورت مي‌گيرد. مثل آنچه نيما مي‌كند. مثلا در شعر «دل فولادم» نيما، شكست بعد از كودتا اصلا نوستالژيك نيست. بر عكس اخوان ثالث كه در شعر زمستان، با شكست، برخوردي بيشتر نوستالژيك دارد. تفاوت اين دو رويكرد در كجا ريشه دارد؟
    در واقع شاعران پس از كودتاي ما دو دسته‌اند. يك دسته شاعران ايدئولوژيك هستند با گرايش‌هاي ايدئولوژيك و يك دسته شاعراني‌اند كه گرچه شايد پيش از كودتا گرايشي به ايدئولوژي داشته‌اند اما پس از كودتا ايدئولوژي‌شان را رها مي‌كنند و به زندگي مي‌چسبند يعني آرايشان ديگر با پيشداوري همراه نيست. هنرمند ايدئولوژيك، حركات و رفتار و افكارش با پيش‌فرض و پيشداوري همراه است. در حالي‌كه هنرمند غيرايدئولوژيك بدون پيشداوري به اتفاقاتي كه مي‌افتد، عكس‌العمل نشان مي‌دهد؛ پيشداوري ندارد. كسي مثل نيما در تمامي زندگي‌اش آدمي ايدئولوژيك بود و اساسا ايدئولوژي او را حفظ مي‌كرد. «دل فولادش» را نيز از ايدئولوژي مي‌گرفت. گاهي هم شايد ايدئولوژيك عمل نمي‌كرد اما مي‌ترسيد اگر ايدئولوژي را از او بگيرند، فرو بريزد. اين شاعران انگار پايشان روي زمين بند نيست، انگار بدون ايدئولوژي فرو مي‌ريزند. از اين زاويه آدم‌هايي مثل نيما، سياوش كسرايي و ديگران شعرها و حرف‌شان اين است كه ما شكست نخورديم و دوباره بلند خواهيم شد، چرا كه يك پلات- فرمي دارند يك تابلويي سر راه دارند كه قرار است به آن برسند. پس در شعرهاي اين شاعران كمتر مفهوم شكست وجود دارد. اگر هم هست به گونه‌اي بيان مي‌شود كه شكست مقدمه پيروزي است. اما زمانه خود را در شعر غيرايدئولوژيك نشان مي‌دهد كه بهترين نمونه‌اش همين شعر اخوان است. اخوان به اين معنا ايدئولوژي نداشت. يك گرايش‌هايي البته داشت، اما ايدئولوژيك نبود. همان‌طور كه توللي يا نصرت رحماني و نادر نادرپور. اين است كه زمانه و آن دوران و حال و اوضاع پس از كودتا در شعر اين شاعران نمود پيدا مي‌كند. در واقع بازسازي واقعيت در شعر اينها اتفاق مي‌افتد – كه البته ربطي به بد بودن يا خوب بودن شعر ندارد- در شعر نصرت رحماني است كه واقعيت خود را عريان نشان مي‌دهد. براي اينكه مردم آن روزگار آن‌طور زندگي مي‌كردند آن خواسته‌ها را داشتند در حالي‌كه در شعر نيما خواسته‌هاي مردم معلوم نيست؟ يك كلياتي است كه از زاويه ديد ايدئولوژيك به واقعيت نگاه مي‌كند و اميدوار است كه شكست نخورد.
    به اعتقاد شما چطور مي‌شود، بين فرآيند خلق ادبي با تجربه زيسته يا تجربه پيشيني – همان تاريخ- يك نوع مواجهه اتفاق بيفتد؟ مثلا شعر چگونه با همين تجربه شكست در كودتاي 28مرداد مواجه شد؛ با شعر نيما كه به نوعي مواجه‌هاي برسازنده و اخلال‌گر دارد و خبر از امكان‌پذيري‌ها مي‌دهد يا شعر اخوان كه دست به بازسازي واقعيت مي‌زند و واكنش و آينه‌اي در برابر واقعيت است؟
    ‌ما نيما، اخوان ثالث، رولان بارت، حافظ، شاملو و ديگران را نمي‌خوانيم كه آنها را بشناسيم، مي‌خوانيم كه خودمان را بشناسيم. ما اگزيستانسياليست يا سوررئاليست را نمي‌خوانيم كه اگزيستانسياليست بشويم- به اندازه كافي اگزيستانسياليست در دنيا هست- مي‌خوانيم كه خودمان بشويم. يعني اينكه حرف‌هاي خودمان را بيان كنيم يا خودمان را در آينه خودمان ببينيم. هنرمندان دو جورند: آنهايي كه آبشخورشان براي خلاقيت، كتاب است و آنهايي كه آبشخورشان، زندگي است.
    و آنهايي موفق مي‌شوند كه گرچه كتاب مي‌خوانند، اما محل تغذيه‌شان زندگي باشد. اينها هستند كه مي‌توانند خودشان و زمان‌شان را بيان كنند. فرق حافظ با مثلا فلان شاعر درجه چندم اين است كه حافظ، بسيار خوانده بود اما خودش را به عنوان يكي از عناصر جامعه بيان مي‌كرد. اما مثلا فتحعلي‌خان صبا اصلا به بيرون و واقعيت‌هاي جامعه كاري نداشت، تحت تاثير شاهنامه فردوسي بود، مثل آنكه الان كسي تحت تاثير فلان تئوريسين فرانسوي باشد و بخواهد شعر يا داستان بنويسد. براي همين فتحعلي‌خان‌ صبا چيزي نشد و فردوسي شد. امروز هم تنها راهي كه مي‌توانيم خودمان را بيان كنيم، اين است كه دهه 30 و همه را بخوانيم، براي اينكه خودمان را بشناسيم.
    ‌در كتاب‌تان مطرح كرده‌ايد كه گرچه پس از كودتا نيما و اخوان و شاملو و فروغ و نصرت رحماني و كسرايي و... شعر مي‌گفتند، اما «وضع شعر مسلط دهه 30 هجوم به خوش باشي است.» و اشاره مي‌كنيد؛ مجلاتي كه در دهه پيش مجالي براي مطرح شدن هنرمنداني چون ناظم حكمت، لويي آراگون و پل الوار و شاعراني از اين دست در ايران بود، ميدان شاعران خوش‌باش مي‌شود. بخشي از شعر آن دوران را هم به «شعر سياسي احساساتي» تعبير كرده‌ايد، جرياني كه ابتهاج و كسرايي و بعدها مفتون اميني و محمود پاينده آن را نمايندگي مي‌كردند. پس به تعبير شما شعر مسلط دهه 30 همان شعر خوش‌باشانه است و شاعراني مثل اخوان و شاملو و فروغ، استثنا و در حاشيه بوده‌اند؟
    شعرهاي مسلط سال‌هاي 30 جز نصرت رحماني و نادر نادرپور – كه در آن دوران معروف و مطرح بودند- بقيه شاعرهاي مجله‌اي بودند كه مطرح بودند. يعني آن سال‌ها اخوان شاعر مطرحي بود اما براي حوزه‌اي از روشنفكران. كتابش خيلي فروش نمي‌رفت. ميان مردم خيلي شناخته شده نبود چرا كه اينها پيشگام بودند. تازه داشتند جرياني را آغاز مي‌كردند و طول كشيد تا به بدنه جامعه سرايت كردند.
    مردم غالبا شعري را مي‌خوانند كه مقدمات زيبايي‌شناسي‌اش برايشان حل شده باشد. شاملو آن دوران داشت كارش را مي‌كرد اما حتي براي بسياري از روشنفكران شناخته شده نبود. فروغ در سال 1338 در مقاله‌اي بر يكي از كتاب‌هاي اخوان ثالث مي‌نويسد كه غم‌انگيز است كه يك سال است اين كتاب منتشر شده اما كسي توجهي نكرده است. در همين دوران شعر فروغ فروش داشت؛ چرا كه تحت تاثير شعر مسلط روزگار، چهارپاره‌هاي تغزلي عاشقانه – سياسي بود.
    شعرهاي اصلي آن سال‌هاي ما در حاشيه قرار داشتند و در دهه 40 مطرح شدند، وقتي كه ديگر زيبايي‌شناسي اين نوع شعر جا افتاد و كساني هم كه تحت تاثيرشان بودند، از متن كنار زده شدند. در واقع شعر شاعران مطرح آن سال‌ها شكل رنگ باخته شاعران اصلي و نوپرداز ما بود.
    اما درباره تعبير «شعر سياسي احساساتي» بايد بگويم كه در واقع هيچ هنر يا شعري نيست كه از احساسات و رمانتيسم خالي باشد. مقصودم شعرهايي است كه نتيجه واكنش سطحي احساساتي نسبت به واقعيت باشد. شاعري چون نيما و شاملو و اخوان و فروغ هم ممكن است نسبت به يك اتفاق برخوردي آني بروز بدهد اما اينها چون از يك ذخيره ذهني زيبايي‌شناختي قوي برخوردارند عكس‌العمل آني‌شان هم قوي است. اما يك سري شاعرند كه اساسا شعرشان، رويكردشان و حتي زيبايي‌شناسي‌شان احساساتي است، يعني سطحي است و عمقي ندارد و حرف‌شان فقط همان است كه دارند بيان مي‌كنند. ببينيد مثلا اخوان ثالث در شعر «قصه شهر سنگستان» ماجرايي را توصيف مي‌كند. آن ماجرا چند لايه است يعني لايه‌هاي ديگري هم جز آنچه بيان مي‌كند، در شعرش وجود دارد. به لحاظ زباني هم چند لايه است، يعني آخر شعر وقتي فرد نااميد مي‌شود و مي‌آيد در كوه فرياد مي‌زند: «آيا رستگاري نيست» صدا در كوه مي‌پيچد «آري نيست.» آخر رستگاري، آري است. وقتي صدا در كوه مي‌پيچد آخر حرف دوباره در كوه تكرار مي‌شود. يعني اين دو جمله را براي سانتي‌مانتاليسم و قشنگي نگفته، در ساختار خود شعر وجود داشته، شاعر آن را از آن بيرون كشيده و در نهايت شده «اخوان ثالث». اما بسياري از ديگر شاعران چنين قافيه‌هايي را براي قشنگي مي‌آورند. اين چيزي است كه تمام شاعران دهه 30 نمي‌دانستند، اخوان مي‌دانست و شاملو و نيما و چند نفر ديگر وگرنه الان كه شعرهاي آن دوران را مي‌خوانيم مي‌بينيم كه فقط موضوع را دارند مي‌گويند و ضعيف‌اند، به دقايق كار آشنايي ندارند. البته در اشعار حافظ و سعدي هم اين چند لايگي به وفور وجود دارد. مثلا سعدي مي‌گويد «از در درآمدي و من از خود به در شدم/ گويي از اين جهان به جهان دگر شدم» تماما ناظر به «در» است. كم بودند شاعراني كه ذهنيت و رويكرد غني داشتند، بقيه سطح شعر را بيان مي‌كردند، مردم هم خوش‌شان مي‌آمد و به همان سرعت هم از بين مي‌رفتند.
    ‌آيا گسست تاريخي كودتا جدا از تاثيرش بر ادبيات، بر زندگي فردي و اجتماعي شاعران و نويسندگان هم تاثير داشت، مثلا تقريبا همزمان با دستگيري دكتر مصدق، بعضي از شاعران و نويسندگان هم دستگير مي‌شوند. كلا بعد از كودتا شاعران و نويسندگان، بيرون از حيطه ادبيات، در زندگي فردي و اجتماعي‌شان چه سرنوشتي پيدا كردند و چگونه به كودتا واكنش نشان دادند؟
    ابتدا بگويم براي هنرمند هيچ‌چيز مخرب‌تر يا سازنده‌تر از زندگي شخصي‌اش نيست، يعني حتي جنگ‌هاي جهاني آنقدر در زندگي هنرمند مخرب نيستند كه زندگي شخصي‌اش. «كودتا» براي همه اتفاق افتاده بود. براي يك عده از هنرمندان- به‌رغم تمام مشكلات- سازنده بود اما براي عده‌اي ويران‌گر و نابودكننده بود. تمام كساني كه منتظر لاابالي‌گري يا گريز از ايدئولوژي- يا هر لغت ديگري به جاي اينها به كار بريم- بودند، زود به همان سمت رفتند. در آن سال‌ها يك بحث داغ و درازدامني بين احمد شاملو و نادر نادرپور در گرفته بود كه در همين حوزه بود: وقتي فاكنر برنده جايزه نوبل شد، يكي از كتاب‌هاي نادرپور هم منتشر مي‌شود كه شاملو با عصبانيت يك نقدي مي‌نويسد- كه البته من نقدهاي عصباني را نقد نمي‌دانم- كه از فاكنر ياد بگيريم، شعر تو آينه تمام‌قد اتاق خواب تو است. اينها را براي چه كسي مي‌نويسي؟ به درد چه كسي مي‌خورد؟ اگر براي اتاق خوابت مي‌نويسي كه آويزان كن به اتاقت. شاملو معتقد بود كه بايد تمام‌قد در مقابل اتفاقات بايستيم و الي آخر. مي‌خواهم بگويم بستگي دارد به اينكه چه كسي با واقعيت مواجه مي‌شود. خب نادر نادرپور به هر دليلي به قول شاملو تمام‌قد روبه‌روي آينه اتاقش مي‌ماند و شاملو مي‌خواهد تمام‌قد در برابر آينه جهان بايستد. براي اينكه نوع برداشتش از زندگي فرق مي‌كند. بنابراين قطعا واقعيت و واقعيت كودتا بر زندگي افراد و هنرمندان تاثير تعيين‌كننده و ناگزيري دارد اما بستگي به فرد دارد. روي برخي تاثير مخرب دارد و روي برخي نه، مثل نيما كه حتي خوشحال بود و مي‌گفت: «تازه مي‌شود شعر گفت» كه البته به نظر من حرفي انحرافي است؛ چرا كه نيما عادت داشت در انزوا شعر بگويد و فكر مي‌كرد حالا شكست باعث انزواي بيشترش مي‌شود و بهتر و راحت‌تر شعر مي‌گويد.
    به هر حال چند روحيه و چند نوع برخورد با واقعيت وجود دارد، بستگي دارد كه از چه كسي حرف مي‌زنيم و با چه معيار و رويكردي.
    در تحليل و بررسي يك مفهوم يا پديده در يك دوره خاص، كمتر به موضوعات وابسته و در تنش با آن مفهوم يا پديده پرداخته شده. اما شما در كتاب‌تان ضمن بررسي و تحليل شعر پس از كودتا به وضعيت نقد شعر آن دوران هم مي‌پردازيد – با اينكه شايد در آن دوران كمتر «نقد» به مفهوم مدرن و واقعي‌اش وجود داشته- به نقد سيروس پرهام اشاره مي‌كنيد كه از«رئاليسم واقعا موجود» مي‌گفته يا نقد عبدالمحمد آيتي كه از منظر اخلاقي به شعر و شاعران نگاه مي‌كرده و مثلا فريدون مشيري را شاعري منزه مي‌خوانده. البته از صهبا مقداري (بهرام صادقي) هم سخن مي‌گوييد كه ظاهرا نقد شعر هم مي‌نوشته. اين نقدها چه تاثير و جايگاهي در فضاي آن روزهاي شعر داشته؟
    نقد ما بيشتر در اين دوران ذوقي بود. تا جايي كه يادم هست مثلا منتقدي جدي مثل رضا براهني سال‌1339 وارد فضاي نقد شد كه ديگر نقدهايش مربوط به دهه 40 است. دو نوع نقد داشتيم: نقد ايدئولوژيك كه شاخص‌ترينش سيروس پرهام بود و نقد غيرايدئولوژيك كه نقدهاي عالي بهرام صادقي با نام صهبا مقداري بود كه گرچه ذوقي اما قابل توجه بود. صادقي آن موقع دانشجوي پزشكي بود. در واقع چيزي كه موجب نقدنويسي او شده بود، نقدها و نوشته‌هاي آيتي و پرهام بود كه صهبا را به واكنش و نوشتن وامي‌داشت. آن روزگار آنها نقدي بر فروغ و مشيري در رد شعرشان نوشته بودند و صهبا پاسخ بسيار هوشمندانه‌اي داده بود كه شما با پيشداوري نقد مي‌كنيد، در حالي كه اينها عين زندگي واقعي خودمان را دارند بيان مي‌كنند. پس نقد ايدئولوژيك پرهام بود و نقد غيرايدئولوژيك و ذوقي اما جدي بهرام صادقي. بقيه هم كه مي‌نوشتند خيلي قابل اعتنا و استناد نبودند. البته كساني مثل اخوان ثالث هم به طور ذوقي نقدهايي مي‌نوشتند. مهم‌ترين تئوريسين، نظريه‌پرداز و نظرآگاه شعر ما دست‌كم تا دهه 40 نيما يوشيج بود. نيما گرچه نگاه ايدئولوژيك داشت اما دور را هم مي‌ديد. شايد در قياس مثل لوكاچ ايران- نمي‌خواهم بگويم لوكاچ- بوده اما به گونه‌اي همراه ايدئولوژي، چشم‌انداز دور هم داشته و كساني هم كه در دهه 30 نقد قابل توجهي مي‌نوشتند يك‌جورهايي تحت تاثير نيما بودند وگرنه در
    سال‌هاي 30 در نشريات پر است از نقدهاي شعر كه ارزش و استنادي ندارد.
    اولين كتاب شاملو كه چاپ شد «آهنگ‌هاي فراموش‌شده» بود كه شامل اولين شعرهاي بي‌وزن شاملو بود و كتاب قابل توجهي هم نبود. بحث بسياري در گرفت همه نوشتند نمي‌دانند كه اساسا اينها شعر هست و بايد چاپ بشود يا نه؟ تنها يك نفر مرتضي كيوان بود كه نوشت: «آقاي شاملو اگر قرار است شاعر بزرگي شوي بايد وزن را رها كني و شعر بي‌وزن بگويي.» مرتضي كيوان، روزنامه‌نگار بود و كار اصلي او نقد شعر نبود. در سال 1326 ذوقي متوجه شد كه راه پيشرفت شاملو چه هست. دانش تئوريكي كه نداشت. در حالي كه در سال 1336 درست 10‌‌سال بعد از اين نقد، اخوان ثالث كه شاعر و اديب بزرگي هم بود در نقد مفصلي به نام «من نامه شاملو» نوشت كه آقاي شاملو براي اينكه شاعر جدي بشوي بايد به وزن بپردازي و بعدها هم معلوم شد كه كيوان درست مي‌گفته. اما هر دو اينها ذوقي بوده، يعني نقد علمي يا مبتني بر درك تئوريك نبوده است.
    ‌در بررسي و تحليل تاثير كودتاي 28‌مرداد بر ادبيات معاصر، معمولا تنها از تاثير اين كودتا بر شعر معاصر سخن گفته مي‌شود و به اين تاثير در ادبيات داستاني كمتر اشاره مي‌شود. دليلش چيست؟ آيا واقعا اين تاثير خود را در شعر بيشتر نشان داد؟ اين را با توجه به اين مي‌پرسم كه بعد از كودتا ما دو نويسنده خيلي مهم داشتيم: بهرام صادقي و غلامحسين ساعدي. اما در گفتمان ادبي غالب معمولا حرف از ادبيات كودتا كه مي‌شود بلافاصله ياد شعر آن دوره مي‌افتيم و داستان‌هاي پس از كودتا را ديرتر به ياد مي‌آوريم؟
    علت اين است كه در آن زمان تنها «شعر» جدي گرفته مي‌شد، شعر پرچمدار هنر و فرهنگ ما بود. داستان و نقاشي و هنرهاي ديگر هنوز چندان جدي گرفته نمي‌شدند و خوانندگان توقعي از آنها نداشتند. شعر براي خواننده ايراني قداست داشت. مردم از شاعران توقع داشتند نه از داستان‌‌نويس و موسيقيدان. هنوز هنرهاي ديگر جا نيفتاده بودند.
    آن سال‌ها البته ادبيات ما نويسندگان مطرحي مثل گلستان، ساعدي يا آل‌احمد- كه آن دوران مطرح است- را داشت...
    خب، اينها نوپا بودند. خواننده جدي نداشتند. اساسا ادبيات داستاني خيلي مطرح نبود اگر آل‌احمد هم در آن سال‌ها مطرح بود، به عنوان روشنفكر شهرت داشت. آل‌احمد آن دوران روشنفكري بود كه از حزب توده جدا شده و با خليل ملكي نيروي سوم را تشكيل داده بود كه با نيما درگيري داشتند. سردبير نشريات حزبي بود. شهرتش در اين حوزه‌ها بود. اما اخوان و نيما تنها به دليل شعرشان مطرح بودند يا هوشنگ ابتهاج و كسرايي با اينكه عضو حزب توده و به نوعي سخنگوي هنري حزب بودند اما به عنوان شاعر شهرت داشتند. اما ثمين باغچه‌بان كمتر به دليل ترجمه‌هايش و بيشتر به دليل فعاليت‌هاي سياسي‌اش مطرح بود. ساعدي از نيمه دوم 30 وارد عرصه داستان‌نويسي مي‌شود. حتي در
    سال‌هاي 1347-1346 كه ما تازه رمان‌خوان ‌شده بوديم هنوز «داستان» براي ما جدي نبود. هنوز «شعر» ‌مطرح بود. داستان از دهه 40 جدي مي‌شود. احمد محمود هم در همين سال‌ها با «همسايه‌ها» مطرح مي‌شود.
    حتي ابراهيم گلستان در دهه 30 به دليل داستان‌نويسي مطرح نيست، چون از اعضاي فعال حزب بود و بعد هم گلستان فيلم را تاسيس كرد و همه جذب آنجا شدند. نه اينكه داستان‌نويسان خوبي نبودند، اساسا «داستان» در دهه 30 مطرح نبود.
    گفتيد كه گفتار مسلط پس از كودتا در دهه 30، گفتاري سياست‌زدايي‌شده بوده، فكر نمي‌كنيد امروز هم به نوعي، جريان غالب شعر و حتي ادبيات داستاني ما عاري از هرگونه سياست ادبيات است؟
    وضع خيلي فرق كرده است. آن موقع گريز از سياست با نوعي دل‌شكستگي و قهر همراه بود و گريز كنوني با نوعي بي‌اعتمادي به كاركرد ايدئولوژي.
    همين فرق بود كه سازه شعر را كلا به جانب ديگري برد و كاركرد شعر در مجموع عوض شد. در دهه 70 ‌يك توفاني در زيبايي‌شناسي پيدا شد كه مخرب و سازنده بود. يك زيبايي‌شناسي مخرب و سازنده كه بايد زيبايي‌شناسي پيشين را كنار مي‌زد و زيبايي‌شناسي ديگري به ميان مي‌آورد كه اين اتفاق هم افتاد. اين زيبايي‌شناسي، زيبايي‌شناسي كلي، نمادگرا، حكمران و قطعي‌گرا را تكان داد و نتيجه‌اش پيداشدن شاخه‌هايي در شعر شد كه به گمان من از اين نظر براي شعر سازنده شد.
    هرگز فكر نكنيم پس اين آثار و گروه عظيمي كه راه به جايي نبرده، چه بود؟ مهم جرياني است كه پشت اين ماجرا‌ها شكل مي‌گيرد، مانند دهه 30 كه گفتيم شعري كه در جريان و مسلط است، آن شعر اصلي نيست اما در حاشيه اتفاقاتي مي‌افتد كه اهلش متوجه مي‌شوند كه آن اخوان، شاملو، نيما و ديگران هستند. البته الان به اعتقاد من بسياري از مسايل حل‌شده و روشن‌تر است و مخاطب زودتر به نتيجه مي‌رسد. بنابراين به گمان من شعر امروز ما دارد راهش را پيدا مي‌كند و نوع سياست گريزي‌اش هم با سياست‌گريزي دهه 30 متفاوت است. الان بيشتر متوجه اين نكته‌ايم كه «شعر» يا اساسا «هنر» ‌بايد اثري باشد كه براي خواص – آگاه به رموز كار – جدي باشد و ذهن‌شان را درگير كند و براي بدنه شعرخوان هم قابل قبول باشد. غير از اين هنر نيست، يعني اگر فقط هنر يا شعري را توده‌هاي مردم بپذيرند و خواص بگويند كه تنها روكارش خوب است، ديگر «اثر هنري» نيست، دندان طلا است يا تنها هنري كه در محافل خصوصي‌ برخي خواص بپذيرندش و به بدنه جامعه نشت پيدا نكند، فايده ندارد و اشكالي در كار وجود دارد. سياست در شعر معني پيشين‌اش را از دست داده و به شعر بودن و تشخص شعري بيشتر توجه مي‌شود تا مفهوم سياسي‌اش.
    ‌پس فكر نمي‌كنيد اگر مخاطب و اقبال به شعر امروز بسيار كم و تقريبا از دست‌رفته است جداي از تكثر و تنوع رسانه‌ها و هنرها، به دليل پايين آمدن كيفيت آثار است؟
    فرض شما غلط است. وضع شعر اتفاقا الان خيلي خوب شده است. مدتي عده‌اي شعر را با بغرنج كردن و خصوصي كردنش از دسترس خواننده دور كرده بودند و شعر، مخاطبش را از دست داده بود، حالا همه چيز دارد به حالت طبيعي خود برمي‌گردد. خواننده براي چه بايد شعر عده‌اي را كه خودشان مي‌گويند براي اينها نيست، بخواند. الان تيراژ كتاب شعر آنقدر خوب شده كه همان ناشران كتاب‌هاي شعر دهه 40 با علاقه فراوان دارند كتاب شعر جديد چاپ مي‌كنند.
    ‌اين اتفاق، تكثر و تنوع هنرها و امكان دسترسي آسان‌تر به آنها در تمام دنيا افتاده است، اما آنها ادبياتي در مقياس جهاني يعني ادبياتي خلاق و مساله‌ساز دارند. حتي اگر نخواهيم به نويسندگان مطرح جهان مثل يوسا و فوئنتس در آمريكاي لاتين نگاه كنيم، مي‌پذيريد كه همين نزديك ما در خاورميانه، مصر، سوريه، لبنان و... با تجربه‌هايي مشابه ما، نويسندگاني اينچنيني حضور دارند كه هنوز قادرند مفاهيم و مسايل تازه‌اي را براي جهان مطرح كنند.
    بله البته ما اين مشكل را در چه عرصه‌اي نداريم. اين مساله صرفا مربوط به نويسندگان و شاعران ما نيست.
    حالا اگر بخواهيم اين مساله را از منظر نويسندگان نگاه كنيم فكر نمي‌كنيد به هر دليل به نوعي تئوري هراسي و در نتيجه سياست‌زدايي از ادبيات‌مان رسيده‌ايم؟ البته قطعا نه به اين معنا كه يك ايدئولوژي بايد بر ادبيات ما حاكم شود يا تئوري به طور بي‌واسطه وارد ادبيات شود، بلكه به همان معناي تاسيس‌كننده و حامل امر نويي كه نيما با اعتقاد به آن، شعر نو ما را بنيان گذاشت و تئوري هراسي نه تنها به معناي نخواندن آثار و آراي نظريه‌پردازان و فيلسوفان كه فراتر از آن حتي صرف‌نظر كردن يا طفره رفتن از خواندن ادبيات جدي و متفكرانه مانند پروست، كافكا، استاندال، سلين و... و روي آوردن به ادبياتي خوش‌خوان و ساده مثل كارور، براتيگان و حتي سلينجر...
    هيچ اثر هنري‌اي نيست كه خالي از تئوري باشد، بلكه اين مساله نادرست است كه براساس تئوري، اثري خلق شود. اگر نرودا ماركسيست است به اين معنا نيست كه براساس تئوري‌ ماركسيستي بنشيند شعر بنويسد و اتفاقا شعرهايي كه با تصميم قبلي نوشته هيچ ارزش فكري و زيبايي‌شناسي ندارد.
    بنابراين اگر جريان غالب داستان‌نويسان و شاعران ما تئوري نخوانند از تنبلي‌شان است و فكر نمي‌كنم اين‌طور باشد. بعيد است كسي تئوري نخواند و بتواند اثري «خلق» كند، يعني در آن خلاقيت باشد. اما در مورد ادبيات كشورهاي عربي كه گفتيد، به نظرم از آدونيس و معين بسيسو در شعر عرب كه بگذريم شاعران ما 10 سر و گردن از بقيه‌شان بالاترند، منتها به هر دليل در اين كشورها تحرك اجتماعي بسياري وجود داشته‌ كه ما نداشتيم. از مشكل محدوديت زبان ما كه بگذريم، ديگر محدوديت‌مان در تحرك اجتماعي جغرافيايي است. مثلا آدونيس شاعر عرب وقتي نمي‌تواند در سوريه زندگي كند مي‌رود لبنان يا عبدالوهاب البياتي در عراق نمي‌تواند بنويسد، مي‌رود مصر يا يك كشور ديگر عربي اما ما متاسفانه اين شانس‌ها را نداشتيم.
    دلايل بسياري مي‌تواند وجود داشته باشد كه ربطي به ارزش كار ما ندارد. ارزش كارمان را بدانيم. ارزش آثار ما از ديگران كمتر نيست. هميشه آنچه از بيرون مي‌آيد بهتر نيست. ما توهم خود‌بزرگ‌بيني و خود كوچك‌بيني را متاسفانه با هم داريم.