-
-
سكسكه آريستوفان
-
ادبيات (13) /
پويا رفويي
-
-
رساله «مهماني» افلاطون، گذشته از شهرت اصلي آن،كه به مضمون عشق ميپردازد، به طور جانبي درباره رابطه ميان ژانرهاي ادبي و نسبت زبان شاعرانه و زبان نثر نيز بحث ميكند. آريستوفان نثرنويس و آلكيبيادس شاعر در مواجهه با سقراط بر اين نظر پافشاري ميكنند كه آنچه در نثر مطرح ميشود قابل انتقال به شعر نيست. به عبارتي يك نفر نميتواند توأمان هم تراژدي بنويسد و هم كمدي. سقراط با اين نوع نگاه مخالف است و حتي در طرز بيان خود ميكوشد اختصاصات هر دو شيوه را رعايت كند. آريستوفان كه در عالم نقد ادبي، يكي از پيشگامان داستاننويسي معرفي ميشود، در رساله مهماني، رفتاري از خود بروز ميدهد كه در نگاه اول مسالهاي حاشيهاي و بيارزش به نظر ميرسد. ميخاييل باختين، كمديهاي آريستوفان را حامل نخستين رگههاي برخورد رماننويس با جامعه انساني ميداند. در هنگامه بحث و جدل در باب مفهوم عشق، پس از آنكه پوزانياس به سخنان پرسجع و قافيهاش خاتمه ميدهد و رشته كلام را به آريستوفان ميسپارد، آريستوفان به دليل ابتلا به سكسكه عذر تقصير ميآورد و از اروكسي ماخوس طبيب درخواست ميكند كه به جاي او حرف بزند.
نثرنويس در برخورد با پرسشي كه همه براي آن پاسخي دست و پا ميكنند، به سكسكه دچار ميشود. جالب اينجاست كه به نيابت از خودش، آروكسي ماخوس طبيب، واژه عشق را در قياس با تن انساني بررسي ميكند. در سير تاريخي، داستان منثور نويسندگان با حفظ تفاوت اختصاصات هر لحظه از تاريخي كه در آن زيستهاند، همواره به سكسكه آريستوفان متوسل شدهاند. فصاحت و زبانورزي، مستلزم نوعي تسلط بر زبان و حتي بيشتر از اين، مظهر گفتاري است كه ريتم و آهنگ دم و بازدم گوينده لاجرم از پيشفرضهاي آن است، اما آن كس كه به اختلال در دم و بازدم و تنفس عادي دچار شده، در گسست و خلأ ميان بدن و بيان به شخصيت واسطهاي متوسل ميشود تا مگر سخنش از حلقوم ديگري جاري شود. آريستوفان نميتواند در پرسش «عشق چيست» با اتكا به اساطير موجود به يك گزاره برسد. از همينرو، در بافت مهماني افلاطون ميبينيم كه او به روايت و داستانسازي متوسل ميشود. به عبارتي، در قبال پرسش، موضعي انفعالي اتخاذ ميكند. از فحواي داستاني كه سر هم ميكند چنين برميآيد كه او نسبت به منشاء پرسش، مشكوك است. اساسا طرز تلقي فرد در موضوع عشق نقطه شروع خوبي نيست. خلاصهاش اينكه آدمها در اين فقره يا دو نفرند يا نيمي از يك واحد بزرگترند. آنچه در داستاننويسي امروز ما بيشتر از هر زمان به چشم ميخورد عدول از همين موضع انفعالي است. فرض بر اين است كه همه ميتوانند داستان بنويسند و اساسا هر كس از حافظه بلندمدت برخوردار باشد با كمك رابطههاي عصبي ميتواند جزيياتي را از نيمكره چپ به نيمكره راست مغزش انتقال بدهد و تنها با يادگيري شيوه اين كار است كه به واحدي داستانگونه يا روايي ميرسد. محوريت روايت به حافظه محول شده. مساله اصلي گويا اين است كه چگونه ميتوان حافظه را دستكاري كرد و آن را به كنشي تبديل كرد كه قابليت تبديل به گزارشي مكتوب را داشته باشد. شايد بازبيني در اين روال ايجاد ادبيات، به پاسخهايي در نحوه كليشهاي شدن داستانهاي فعلي ما منجر شود. داستان به جاي آنكه ناتمامي و بيكفايتي عقلانيت مستقر را در قياس با امور حسي و تجربههاي پراكنده و حذفشده برجسته كند، خود به شكل نوعي عقلانيت جعلي درآمده. از لوازم چنين عقلانيتي يكي مثلا اينكه نويسنده قبل از اينكه بنويسد، نويسنده است و بنابراين ياد ميگيرد تا بنويسد. يادگيري، در عين همه مزاياي قابلتوجهش مدعي ياددادن همهچيز به جز نفس برخورد و سياستي است كه به داستان در شكل نهايياش منجر ميشود. حال آنكه ميراث آريستوفان، روايتپردازي را بيش از هر چيز متضمن نوعي وضعيت در نظر ميگرفت. اتفاقا نمود تمثيلي سكسكه، مبناي خوبي براي شروع روايت است. روايت، ماحصل تقلاهاي بدني است كه تنظيمش به هم ريخته و با رويكردي عقلاني به پيشواز پرسش طرحشده نميرود. اين بدن با نشانههاي جزيي، مسايل بيربط و مضامين حذفشده، به كليت مضمون يورش ميبرد و در نهايت از اثر گرد و غبار نبرد، شرحی به جا ميماند كه چهبسا چشمانداز عقلانيتي تازه را در خود پنهان كرده باشد.تنزل نويسنده به بيراههاي كه امور ثبتشده در حافظه را در سرحدات دو نيمكره مخ قاچاق ميكند، آثار داستاني را به كليشههايي خوشپرداخت و ماهرانه تقليل داده. آريستوفان در مقام الگوي نويسنده در برخورد با سقراط در مقام الگوي عقلانيت، تئوري و حتي نقد ادبي، نه سكونت ميكند و نه مثل سايرين با فصاحت و آوازهاي غنايي لب به سخن باز ميكند. او نخست ابتلايش به سكسكه را دستاويزي براي تعلل در پاسخ قرار ميدهد، بعد سر صحبت را به شخصيتي ميانجي ميسپارد تا با طرح خصيصه بدنمندي آدمي و اولويت بخشيدن به تجربههاي ناتمام و نابهگاه تن، تخيل را در معرض عقل بگذارد. آريستوفان سرانجام در مهماني افلاطون زبان باز ميكند و اينبار هم دليل كلام را رهايي از شر سكسكه به كمك يكي، دو عطسه اعلام ميكند و همين شايد الگويي آغازين براي روايتگري محسوب شود: طرح زمينهاي خيالي و هذياني براي مسالهاي انتزاعي.داستاننويس هر قدر هم كاربلد باشد نقطه عزيمتش در فاصله سكسكه – عطسه تعيين ميشود. او نميتواند مثل سايرين دم و بازدم عادي را با قوه نطقش پيوند بزند.
مسلما مدل روايت به مثابه اختلال در دم و بازدم را با روايتي ميتوان تاخت زد كه از مدل ممد حيات و مفرح ذات تبعيت ميكند. بيشك اين نوع روايت هم محاسن خاص خودش را دارد و البته اين همان چيزي است كه ادبيات داستاني ما را تسخير كرده است.