• صفحه اول
    • 1
  • سیاست
    • 2
    • 3
  • اقتصاد
    • 4
    • 5
  • جهان
    • 6
    • 7
  • پزشکی
    • 8
  • تئاتر
    • 9
  • سینمای جهان
    • 10
  • سینمای ایران
    • 11
  • تجسمي
    • 12
  • ميراث فرهنگي
    • 13
  • ادبيات
    • 14
  • ادب و هنر
    • 15
  • ایراندخت
    • 16
  • ورزش
    • 17
  • حادثه
    • 18
  • جامعه
    • 19
  • صفحه آخر
    • 20
  • خانه
  • آرشیو
  • آرشیو ویژه نامه
  • آرشیو ماهانه
  • RSS
  • PDF
  • شماره 1330
  • یک شنبه, 6 شهریور 1390
  • 2011 28 August
  • ٢٩ رمضان ١٤٣٢
  • دقایق: جوان‌سالاري و دوقطبي نقد ادبي
  • در ميانه بن‌بست‌ها
  • ادبيات (14) / امير احمدي‌آريان

  • نويسنده اين سطرها آخرين ماه‌هاي 31 سالگي‌اش را مي‌گذراند و هر چند براي بعضي كارها ديگر سني از او گذشته، اما در عالم ادبيات با هر متر و معياري كه حساب كني هنوز «جوان» محسوب مي‌شود. پس او اميدوار است بحثش در اين مقاله را به پاي دعواي نسلي و كينه بينانسلي و مسايلي از اين دست نگذارند و آنچه را در پي مي‌آيد به واكنش‌هاي رواني كسي كه از نسلي ديگر آمده است و به جوانان حسودي‌اش مي‌شود، تقليل ندهند.
    1 عصري كه در آن به سر مي‌بريم عصر «جوان‌سالاري» است. آرمان جمهوري كه نتوانست برابري در كل را محقق سازد، طي فرآيند پيچيده‌اي كه ژان كلود ميلنر در «در باب نهاد مدرسه» شرحش داده است، برابري صوري در اجزا را محقق ساخت تا شكستش در آرمان اصلي را لاپوشاني كند. نتيجه اسفناك بود: فردگرايي دموكراتيك كه زماني آرمان هر انساني بود كه سرش به تنش مي‌ارزيد، بدل به عامل شر شد. فرهنگ سوپرماركتي سطحي‌پرور كم‌كم جاي هر نوع نخبه‌گرايي را گرفت و در تمام موارد تمام حق را به خود داد و دانش‌آموز، موجود جواني كه در آستانه قدم نهادن به جامعه بود و بايد آموزش مي‌ديد تا واقعيت را دگرگون سازد، بدل شد به نماينده ‌و نماد محض انسان دموكراتيك، انسان وضعيت دموكراسي صوري كه در آن محتواها فاكتور گرفته مي‌شوند و انسان‌ها به مثابه مشتي فرم تهي با هم برابر مي‌گردند.
    اين موجود خام دنيا نديده، بي‌تحمل هيچ رنجي، از موهبت برابري با رنج‌ديده‌ترين و بزرگ‌ترين ذهن‌هاي بشري برخوردار شد و سرمستي ناشي از اين برابري بادآورده او را به هيولايي غيرقابل تحمل بدل ساخت. شايد ميلنر بي‌راه نمي‌گويد كه نهاد مدرسه تنها از يك شر رنج مي‌برد و آن شر برابري است. در نهاد مدرسه اقتدار معلم به سخره گرفته شده است و در نتيجه چيزي تحت عنوان آموزش ديگر معنا ندارد.
    در عرصه آموزش، كوبيدن بر طبل برابري توخالي و دموكراسي صوري نتيجه‌اي جز ساقط شدن معلم از هر گونه اعتباري نداشته است و در نتيجه ديگر هيچ شكلي از انتقال دانش از اين سو و تلاش براي به چنگ آوردن دانش از سوي ديگر مشاهده نمي‌شود. معلم ديگر شأن استادي ندارد، او كارگري است رودرروي با خيل كارفرمايان كه مدام در معرض قضاوت‌شان است و بايد ايرادهاي برآمده از خامي و بي‌سواديشان را از موضع برابر پاسخ دهد، به جهل‌شان احترام بگذارد و گاه حتي در برابر نپختگي و سطحي‌نگريشان، به احترام جوان و جواني، سر تعظيم فرود آورد.
    معلمي كه چنين نكند بلافاصله به عقب‌ماندگي، ديكتاتورمنشي و نخوت محكوم مي‌شود. معلمي كه بار رسالت كلاسيك انتقال دانش را بر دوش حس كند نماينده آن شكلي از انسانيت است كه در برابر سيطره مقاومت‌ناپذير ناپختگي در عصر ما محكوم به فناست.
    استبداد نابالغان هر نوع ظرافت و پيچيدگي انديشه را به مسلخ ناپختگي مي‌برد؛ همان جا كه به قول رانسير، مترادفان آن همان مصرف‌گرايي، برابري و دموكراسي صوري است. چنين مي‌شود كه هر جوان كم‌سوادي كه از اين برابري بادآورده تلوتلو مي‌خورد، از افلاطون، هگل، سروانتس و داستايفسكي طلبكار مي‌شود، ادعاي برابري با آنان را دارد و گمان مي‌برد به خاطر جواني عالم و آدم بايد بسيج شوند تا او هم‌تراز و هم‌ارز با ايشان «حرفش» را بزند. در همين شرايط است كه جواني مجوزي مي‌شود براي حمله هر نورسيده‌اي به كل دستاورد فرهنگ و تفكر بشر و جامعه عرصه جولان طلبكارانی مي‌شود كه به خود اجازه مي‌دهند بدون ذره‌اي عرق ريختن و تلاش براي كسب دانش، در باب كساني احكام نهايي را صادر كنند كه يك خط از آثارشان را نخوانده‌اند.
    با كمال تاسف بايد گفت كل فرهنگ بشري در برابر استبداد جواني سپر انداخته است و همگان بسيج شده‌اند تا به هر قيمت كه شده جوانان حرف‌شان را بزنند، جوانان كتاب‌شان را منتشر كنند، كسي چيزي به جوانان نگويد مبادا به تريج قباشان بر بخورد. جوان‌سالاري در غرب بدل به ايدئولوژي شده است و اين ايدئولوژي تمام قابليت‌هاي رهايي‌بخش و پيشرويي را كه مفهوم جواني در خود دارد، سركوب كرده است. نمونه‌اش را در قياس شورش‌هاي لندن و قيام‌هاي خاورميانه مي‌توان ديد؛ در لندن جوانان منشاء كنش انقلابي، به معناي وحدت عقل و راديكاليسم و خلاقيت جمعي در عين حفظ آرامش و تظاهرات مسالمت‌آميز سياسي نشدند.
    بخشي از ماجرا بي‌شك به همين سيطره جوان‌سالاري باز مي‌گردد، به اينكه جوان شورشي به خود اجازه غارت مال و اموال مردم را مي‌دهد و هيچ اثري از كنش سياسي در رفتار او نيست. اما در خاورميانه كه فشار، سركوب، فقر و مصيبت بي‌شك چندين برابر لندن است، بعد از اين همه تظاهرات و مبارزه و درگيري با پليس، تعداد گزارش‌هاي غارت و توحش از انگشتان دو دست فراتر نرفته است. بخشي از تفاوت ماجرا در اين است كه جوان‌سالاري در لندن ايدئولوژي است و در خاورميانه نيرو، در لندن موجب نخوت و غارت است و در خاورميانه تواضع و خلاقيت به بار مي‌آورد.
    در ادبيات ما هم بدون تعارف بايد گفت كه اين وضعيت حاكم است. حرف‌هاي عجيب و غريبي در اين سال‌ها در باب «كتاب اولي»ها، نويسندگان جوان، نويسندگان تازه‌كار و امثالهم باب شده است و كل جامعه ادبي منتقدانش را دعوت به سكوت در برابر اين گزاره‌ها مي‌كند. بسيارند نويسندگاني كه در پاسخ به منتقداني كه نقد تندي به كتاب‌شان وارد دانسته‌اند، به جاي پاسخ دادن به حرف‌هاي منتقد، او را متهم كرده‌اند به اينكه هواي «كتاب اولي»ها را ندارد، انگيزه را در آنان مي‌كشد و كارش در مجموع به ضرر ادبيات ماست. بسيارند كساني كه سني ازشان گذشته و جوانان را به ديده احترام و حتي تقديس مي‌نگرند و منتقدان را نصيحت مي‌كنند كه به نويسندگان جوان «گير ندهند.» مي‌گويند اوضاع سخت است و جوانان به هزار مصيبت مي‌نويسند و به 10‌هزار مصيبت منتشر مي‌كنند، شرط مروت نيست كوبيدن كسي كه از چنين خوان‌هايي عبور كرده است. كليت جامعه ادبي ما مشتاق به تعويق انداختن نقد است، مشتاق باج دادن است و مشخص نيست بر اساس كدام منطق و با چه استدلالي به اين اميد واهي دل‌بسته است كه اگر يقه نسل جوان را نگيري، در آينده شاهكار منتشر خواهد كرد.
    به سن ما كه قد نمي‌دهد، كاش آنان كه سني ازشان گذشته است، بنويسند كه در دهه‌هاي پيشين هم جوانان چنين ارج و قرب كاذبي داشتند يا نه، تا مشخص شود كه چه استحاله بزرگي در فضاي ادبي ما رخ داده است و بي‌آنكه خود بدانيم، جوان‌سالاري تا كجا به گوشت و پوست‌مان رخنه كرده است، چطور به راحتي آن را به عنوان وضعيتي طبيعي پذيرفته‌ايم و نقد ادبيات جوان را موكول كرده‌ايم به آينده‌اي نامعلوم. فرآيند نقد ادبي در ايران هم از اين وضعيت مبرا نبوده است. به واسطه سيطره ايدئولوژي جوان‌سالاري و گاه در واكنش به آن، نقد ما در عمل به نوعي دوقطبي ويرانگر دچار شده است و اين وضعيت دوقطبي دارد نقد ادبي ما را از درون پوك و بي‌خاصيت مي‌كند. هدف از اين مقاله باز كردن اين وضعيت دوقطبي و پيشنهاد شكل سومي از نقدنويسي به عنوان راهي براي تزريق خلاقيت و روي‌آوري به توليد به پيكره نقد ادبي است.
    2 قطب نخست، نقد محافظه‌كار است. اين نقد ادبيات جوان را دربست مي‌پذيرد، يا اگر هم نپذيرد آن را نويدبخش مي‌داند. ذهنيت نهفته در پس اين رويكرد، همراهي با جريان‌هاي امروز جوانان و عقب نماندن از سير پيشروي آنان يا همان ايدئولوژي «پيشرفت» است. طبق اين نگاه، دستاوردهاي بشر در هر دوره ضرورتا از دوران‌هاي پيشين بهتر است و اگر اين بهتر نبودن در لحظه حال به چشم نيايد، در آينده حتما ديده خواهد شد.
    بنابراين چنين نقدي با معاصران خود همراه است و آنجا كه موافق نباشد معمولا سكوت مي‌كند يا حمايتي كمرنگ و كلي‌گويانه از خود بروز مي‌دهد. نقد مطبوعاتي ما در سال‌هاي اخير بيشتر از اين نوع بوده است، به اين دليل كه با محافظه‌كاري ذاتي روزنامه‌هاي اين چند سال، كه با شعار «بودن به هر قيمت بهتر از نبودن است» منتشر مي‌شوند، همخوان‌تر است.
    اساس چنين نقدي بر نوشتن يادداشت‌هاي كوتاه، معمولا زير هزار و 500 كلمه، درباره كتاب‌هاي تازه منتشر شده است. مباحث ديگر، نظير نوشتن مقاله‌اي نظري، احيای نقطه‌اي از تاريخ ادبيات ما براي به لرزه در آوردن وضعيت امروزي، نقد سياسي و اجتماعي ادبيات، توليد مفهوم يا اعوجاج در يك مفهوم از پيش موجود به واسطه يك اثر ادبي، به كار انداختن منظومه‌اي فكري در دل ادبيات و از اين طريق بازخواني اين منظومه فكري و خود گفتار ادبي مورد بحث، در اين يادداشت‌ها ديده نمي‌شود. نويسندگان عمدتا به نقد فني اكتفا مي‌كنند و از آنجا كه به لحاظ فني داستان‌هاي عصر ما مشكل عديده‌اي ندارند، در همان حد راضي مي‌مانند. به اين ترتيب هم منتقد و يادداشت‌نويس كارش را انجام داده، هم آسيب و حمله‌اي جدي به ساحت رمان مورد بحث وارد نكرده، هم براي حرف‌هايش دليل دارد. در اين معامله حقير، هم نويسنده راضي است كه كتابش توهين نشنيده و هم منتقد راضي است كه نسل جوان را از خود نرنجانده و به ‌پاي سير پيشرفت اين نسل ايستاده است.
    در اين دست نقدها معمولا به «نثر پاكيزه»، «شخصيت‌پردازي خوب و شخصيت‌هاي باورپذير»، «ملموس بودن وقايع براي خواننده امروز» و نظاير آن اشاراتي مي‌شود، احيانا ترم‌هايي از ساحت‌هاي مختلف نظريه‌هاي ادبي در متن گنجانده مي‌شود، آخر سر هم يكي، دو ايرادي به كتاب وارد دانسته مي‌شود كه البته در نهايت چندان از ارزش‌هاي آن نخواهد كاست.
    نه نظريه‌اي در كار است و نه مفهومي با متن درگير شده است، صرفا آنچه هر خواننده متوسطي مي‌فهمد به زباني تكنيكي، كه همان زبان كتاب‌هاي آموزش داستان‌نويسي است، بازنويسي شده و شايد نظمي نو يافته است. منتقد با نويسنده همراه و هم‌دل است و يقين دارد آينده از آن او خواهد بود، براي همين در نقدش به دنبال برجسته كردن نقاط مثبت و تذكر توأم با دل‌گرمي نكات منفي است، بدين اميد كه نويسنده سهمي در اين حركت رو به جلو ادبيات ما، كه به زعم منتقد به خاطر سير زمان محكوم به پيشرفت است، ايفا كند.
    اين وضعيت نقادي، مستقيما از دل پذيرش ايدئولوژي جوان‌سالاري بيرون مي‌زند. همان‌گونه كه نهادهاي آموزشي در برابر جوان سر تسليم فرود مي‌آورند، همان‌طور كه تقديس جواني در غرب منجر به حادثه‌اي نظير تظاهرات ضدجهاني شدن در استراسبورگ مي‌شود كه در آن، عده كثيري جوان فرانسوي شهر را به بهانه تظاهرات به آتش مي‌كشند و هر كس اعتراض و مخالفتي كند به راست‌انديشي و كهنه‌پرستي و محافظه‌كاري متهمش مي‌كنند، عده‌اي از منتقدان ما نيز گويي در اثر ترسي مشابه جسارت ايستادگي در برابر هيچ شكلي از ادبيات توليدشده به دست جوانان را ندارند، رسالت خويش را پشتيباني و حمايت از آنان مي‌دانند و معتقد هستند بايد به عقايد و اعمال هر كس كه جوان است، احترام گذاشت، حتي اگر در نتيجه‌اش شهري به آتش كشيده شود.
    3 قطب دوم نقد كين‌توزانه است. اين نقد در ظاهر تسليم ايدئولوژي جوان‌سالاري نشده است ولي در حقيقت محصول بي‌واسطه آن است و بدون اين فضا علت وجودي‌اش از بين مي‌رود، مگر اينكه جايگزيني بيابد و دشمن ديگري بتراشد. اين نقد نيز به همان اندازه نقد محافظه‌كار از تفكر و نظريه تهي است و با وجود ژست راديكالي كه به خود مي‌گيرد، اغلب به مشتي كلي‌گويي متوسل مي‌شود تا از طريق آن بتواند ابژه نقدش را به كل منهدم كند و از بين ببرد.
    در اين نوع نقد نيز فعاليت انتقادي چيزي نزديك به صفر است. اينجا معمولا نفس وجود ادبيات توليدشده به دست جوانان زير سوال مي‌رود نه كتاب يا گفتاري مشخص و اين نوع نقد اغلب به نيهيليسمي رمانتيك منجر مي‌شود، به رد و انكار كل فرآيند توليد و انتشار اثر ادبي و همه نهادهاي درگير در اين فرآيند (جالب است كه اين نوع نقد معمولا نهادهاي خصوصي را زير چكمه‌ مي‌اندازد و به نهادهاي دولتي كاري ندارد) كه ادامه منطقي‌اش مي‌شود پرسش از علت وجود ادبيات معاصر فارسي به طور كلي و پيشنهاد تلويحي به تعطيل كامل آن تا روزي كه كتابي باب طبع سليقه اين نوع نقد منتشر شود.
    همين است كه در بسياري از موارد اين نوع نقد به نفس وجود نهاد خصوصي ادبي به واسطه يكي، دو كتاب حمله مي‌كند و مثلا اگر كتابي به نظرش ضعيف آمد كل فعاليت‌هاي ناشر آن كتاب و ديگر ناشران هم‌فكر با او و جوايز ادبي‌اي را كه به آن كتاب روي خوش نشان داده‌اند، زير سوال مي‌برد اما در نهايت به ما توضيح نمي‌دهد كه مشكلش با خود كتاب چيست.
    دليل اين فقدان توضيح به هيچ‌وجه عمدي نيست، منشا آن ناتواني نظري و فقدان تحرك مفهومي منتقد است كه او را از كار گذاشتن هر نوع مفهومي در ابژه نقد به منظور كشتن اثر و بيرون كشيدن حقيقت متن عاجز مي‌كند. مخاطب اين نوع نقد هميشه كليت‌ها هستند: فضاي ادبي، مجموعه‌كتاب‌هايي كه يك نسل منتشر مي‌كنند، مجموعه آثار چند ناشر مشخص، گروهي از منتقدان كه در فلان مجله يا روزنامه كار مي‌كنند و غيره. اين نه نشانه بلندنظري و ديدن افق‌هاي دور كه دليلي است بر ناتواني و عجز در قرائت يك متن مشخص. هنر منتقد در برقراري اتصال كوتاه بين يك كتاب مشخص و يك كليت از طريق به كار انداختن مفاهيم است، نه كوبيدن كليتي عريض و طويل به دلايلي غيرادبي و از طريق فحاشي و جدل و از آن طريق زير سوال بردن هر متني كه تنه‌اش به تنه كليت منفور حضرت منتقد ساييده شده است. به اين ترتيب، نقد كين‌توزانه به اندازه نقد محافظه‌كار به ايدئولوژي جوان‌سالاري تن داده است، منتها از آنجا كه ژست راديكال به خود مي‌گيرد، اين تن دادن خيلي به چشم نمي‌آيد. نسبتي كه هر دو قطب با ادبيات معاصر ما برقرار مي‌كنند، يكسان است.
    يكي مي‌ستايد و ديگري فحش مي‌دهد و در نهايت هر دو هيچ نمي‌گويند. هيچ يك از اين دو رويكرد با تنه ادبيات ما مماس نمي‌شود و اين عدم تماس به وضوح محصول ترسي است كه جوان‌سالاري ادبي به جان منتقد امروز انداخته است: اولي خود را غرق در اين ادبيات مي‌كند و دومي دور مي‌ايستد و از همان فاصله، با دست‌هاي به ظاهر پاكيزه‌اش به آن فحش مي‌دهد.
    4 در برابر اين دو قطب، شكل ديگري از نقد مي‌توان پيشنهاد كرد كه نامش را نقد مولد مي‌گذاريم. نقد مولد نه به دنبال يقه‌گيري است و نه حال بي‌خود به كسي مي‌دهد، نه كينه‌اي به دل مي‌گيرد و نه تعريف و تمجيدي از سر محافظه‌كاري بروز مي‌دهد، نه به دنبال فحاشي به كليت فضاي ادبي است و نه ستايشگر دست و پا بسته اين فضا، نه مي‌خواهد سر به تن كل ادبيات مملكت نباشد و نه به پشتيباني مطلق از اين ادبيات باور دارد.
    نقد مولد در حوزه مفاهيم به سر مي‌برد و با مفاهيم كار دارد. نقد مولد متني است مستقل و داراي چارچوب زيباشناختي خاص خود، كه هرگز اسير دست و پا بسته متن ادبي نيست، حال چه نويسنده‌اش جوان باشد و چه به پير. نقد مولد مفهوم توليد مي‌كند يا مفاهيم موجود را دگرگون مي‌سازد. متن ادبي براي نقد مولد عرصه طرح سوال است. نقد مولد از دل ادبيات پرسش بيرون مي‌كشد و براي يافتن پاسخ مفهوم مي‌سازد، يا مفاهيم از پيش موجود را به محك اين پرسش‌ها مي‌زند و آنها را اصلاح يا دگرگون مي‌كند.
    به همين دليل است كه نقد مولد قادر است حوزه‌اي فراتر از ادبيات را پوشش دهد، مي‌تواند توان بالقوه متن ادبي را همچون سكوي پرشي لحاظ كند و با جهيدن از اين سكو در وضعيتي تامل كند كه در نگاه نخست به ادبيات ربطي ندارد، مي‌تواند از طريق خواندن متن يا مجموعه‌اي از متون، مفاهيمي به دست دهد كه براي پرسش‌هايي ظاهرا بي‌ربط كارآيي دارد. نقد مولد ساحت ربط دادن چيزهاي بي‌ربط به يكديگر است و اين ارتباطات را به مدد مفاهيم شكل مي‌دهد و مي‌سازد. نقد مولد كارزار متن و مفهوم است، مفاهيم را در پيكره متون به كار مي‌اندازد و بسته به دانش و خلاقيت نظري منتقد جنگ مفهوم و متن را پيش مي‌برد.
    حاصلش چه توليد مفهوم جديد باشد چه دگرگوني‌اي در مفهوم از پيش موجود كه به هر حال شكل ديگري از توليد امر نو است، ابزاري است جديد در جعبه ‌ابزار مفاهيم، كه براي باز كردن پيچي هرز، بيرون كشيدن ميخي فولادي، سوراخ كردن ديواري بتني و هر كار ديگري جواب مي‌دهد كه ابزارهاي موجود براي انجامش كافي نيست. نقد مولد نقد متعهد است و رسالت خويش را تلاش براي باز كردن گره‌هاي كور عرصه نمادين مي‌داند، به واسطه ادبيات به اين گره‌ها فكر مي‌كند و براي خلاص شدن جامعه از شر آنها توليد ابزار مي‌كند.
    خصلت مهم نقد مولد، خلاقيت در ميانه بن‌بست‌ها، در خفقان‌آورترين و محدودترين شرايط است. نقد مولد نقد سر و كله زدن با امر محال است. نقد مولد نقد سرسختي و تسليم‌ناپذيري است و نه فقط در برابر جوان‌سالاري كه در برابر هيچ ايدئولوژي ديگري سر تسليم فرود نمي‌آورد. نقد مولد نه محصول هيستريك ايدئولوژي است و نه مجيزگوي آن، نه با فحاشي بي‌واسطه آن را منسجم مي‌كند و نه با تقدير و تحسين بادش مي‌كند. آرمان نقد مولد مبارزه‌اي از درون با ايدئولوژي و پوك كردن سيطره آن با حمله مفهومي است.


  • تیترها
    • در ميانه بن‌بست‌ها
    • در سر پير، در تن جوان
    • فردا در راه نيست