شرکت گردشگری اسپیلت
  • صفحه اول
    • 1
  • سیاست
    • 2
    • 3
  • اقتصاد
    • 4
    • 5
  • جهان
    • 6
    • 7
  • پزشکی
    • 8
  • تئاتر
    • 9
  • سینمای جهان
    • 10
  • سینمای ایران
    • 11
  • تجسمي
    • 12
  • ميراث فرهنگي
    • 13
  • ادبيات
    • 14
  • ادب و هنر
    • 15
  • ایراندخت
    • 16
  • ورزش
    • 17
  • حادثه
    • 18
  • جامعه
    • 19
  • صفحه آخر
    • 20


  • خانه
  • آرشیو
  • آرشیو ویژه نامه
  • آرشیو ماهانه
  • RSS
  • PDF
  • شماره 1330
  • یک شنبه, 6 شهریور 1390
  • 2011 28 August
  • ٢٩ رمضان ١٤٣٢
  • مفهوم جواني در ادبيات معاصر ايران
  • فردا در راه نيست
  • ادبيات (14) / علي شروقي

  • قهرمانان قصه «سراسر حادثه» بهرام صادقي در درازترين شب سال در خانه صاحبخانه گرد مي‌آيند تا طبق رسمي قديمي شب يلدا را كنار هم، زير كرسي، به صلح و صفا بگذرانند. ميهمانان هركدام انگار از گوشه‌اي از تاريخ كنده شده و در قصه صادقي كنار هم نشسته‌اند. پيرترين‌شان
    – آقاي مهاجر – چنان از عصر شاه عباس و قزلباشان سخن مي‌گويد كه انگار خود از آن عصر، كنده و به دوران معاصر الصاق شده است. حافظه آقاي مهاجر ميان عصر شاه عباس و دادگستري – كه خود كارمند آنجاست – در نوسان است و حتي جايي از داستان وقتي ميان نقل خاطره‌اي از سفرش به كردستان حرفش قطع مي‌شود و مي‌خواهد باز دنباله حرف را بگيرد، به جاي نقل دنباله شرح سفر، از زمان شاه عباس سخن مي‌گويد. ميزبان خيال مي‌كند قزلباشي كه ناگهان از قرن‌ها پيش ميان خاطره آقاي مهاجر پريده به همان سفر كردستان و عصر حاضر مربوط است. اين اتصال ناگهاني عجيب و غريب، تاريخ خطي و تقويمي را يك آن به حالت تعليق در مي‌آورد و تاريخي روان‌پريش و بيرون از قاعده تقويمي را جايگزين آن مي‌كند. جوان‌ترين شخصيت قصه، محصلي است كه از گردهمايي‌هاي مدام همسايگان به تنگ آمده و مدام بر رسم تاريخي شب يلدا لعنت مي‌فرستد و سرانجام به فكر فرار از خانه مي‌افتد، اما در آستانه فرار به چنگ همسايگان ديوانه مي‌افتد و توسط آنها محاصره و عصيان حقيرانه‌اش در نطفه خفه مي‌شود. او نماينده نسلي است كه هنوز نيامده اما پيش از آمدن محكوم به نابودي است. انگار سال‌ها پيش آمده بوده و توسري خورده و اكنون مدت‌هاست كه ديگر وجود خارجي ندارد. او آينده‌اي است كه در گذشته منهدم شده است. صادقي در «سراسر حادثه»، مقوله نسل‌بندي و ترتيب تاريخي نسل‌ها را بي‌معنا كرده است. تلقي او از نسل و تاريخ در نقطه مقابل تلقي آنهاست كه امروزه مدام از ظهور نسلي تازه در داستان‌نويسي ايران سخن مي‌گويند و از اينكه نبايد نگران ادبيات معاصر بود چرا كه جوانان، تازه آمده‌اند و هنوز مانده تا شاهكارهاشان را رو كنند. باوري كه با دسته‌بندي نسل‌ها در زمان تقويمي، شناسنامه نويسنده را جايگزين خود اثر مي‌كند و با توجه دادن منتقدان به اينكه نويسنده هنوز جوان است و آينده‌اي دراز پيش‌رو دارد گناه ضعف اثر را از دوش نويسنده و نوشته بر مي‌دارد و آن را بر دوش شناسنامه و زمان تقويمي مي‌اندازد. زماني كه بايد سپري شود. بدين‌سان نقد اثر به تعويق مي‌افتد و به آينده موكول مي‌شود و نويسنده جوان نيز در پاسخ به منتقدان سخت گيرش مي‌گويد: صبر كنيد، اينكه خوانديد كار اول من بود... از طرفي گفته مي‌شود كه نويسندگان جوان، با آثارشان، حامل شور و روح جواني به ادبيات ما هستند. تلقي ساده‌انگارانه‌اي كه جواني و جوانانه نوشتن را به معيارهاي تقويمي، مثل نفس بودن يك شخصيت جوان در اثر يا جوان بودن نويسنده به لحاظ سني تقليل مي‌دهد و شور و نيروي جواني به عنوان يك امكان بالقوه براي بر هم زدن تقسيم‌بندي‌هاي خطي و ايجاد اخلال در قواعد تثبيت شده و خنديدن به آن قواعد هم جاي خود را به جواني تقويمي مي‌دهد. جواني‌اي كه پيشاپيش تعريف پيرانه پدر، از خود را پذيرفته و به آن تن داده است و قبول كرده كه در طبقه‌بندي نسلي‌اي كه استاد برايش در نظر گرفته بماند و در محضر استاد تلمذ كند تا به وقتش شاهكار خود را خلق كند. وقت، از سوي استاد تعيين مي‌شود. يعني از سوي كسي كه با نسل‌بندي، نويسنده را در درون نظم مستقر نگه داشته است. آنچه در اين فرآيند به تعويق مي‌افتد و تنها ظهورش در آينده وعده داده مي‌شود خود ادبيات است و خود نيروي بالقوه جواني در مفهوم غيرشناسنامه‌اي آن. تلقي شناسنامه‌اي از جواني، حاصلي جز مهار جواني و بيرون راندن تدريجي آن از ادبيات ندارد و منبعث از اين تصور نادرست است كه گويا وقتي طولاني براي نوشتن، در اختيار ما گذاشته شده و مطمئنيم كه اين وقت محفوظ خواهد ماند. پس با خيال راحت در جواني تمرين و خلق شاهكارهامان را به سنين بالاتر موكول مي‌كنيم... به بعدها... به زماني كه فرا خواهد رسيد. وعده‌اي از سر رخوت و به قصد توجيه غياب ادبيات در لحظه اكنون. صادقي، «سراسر حادثه» را در 23‌سالگي نوشته است. قصه، ‌برانگيزاننده همان قهقهه جوانانه‌اي است كه ادبيات بدون آن قلابي و تصنعي و مرده است. اما اين تمام ماجرا نيست. سطر سطر اين قصه صادقي، حامل دلشوره و اضطرابي برخاسته از احساس تنگي وقت است. نويسنده راستين، همواره با اين دلشوره و اضطراب مي‌نويسد. به خود مي‌گويد، وقت نيست. شايد فردايي در راه نباشد و در اين صورت اين آخرين قصه من خواهد بود. اين دلشوره را در يادداشت‌هاي روزانه بهرام صادقي هم مي‌بينيم و در شتابش براي نوشتن آنچه در سر دارد و جدال مدامش با رخوتي كه نوشتن را به تعويق مي‌اندازد. به خود مي‌گويد بايد بنويسم و سرانجام وقتي نمي‌تواند، قصه‌هاي نانوشته‌اش را شفاهي براي اين و آن نقل مي‌كند. اين دلشوره و آن قهقهه جوانانه بر هم زننده قواعد حاكم بر ادبيات، مدتي است كه از داستان ايراني رخت بر بسته و جاي خود را به تلقي تقويمي و شناسنامه‌اي از جواني و جوانانه نوشتن داده است. تلقي‌اي كه گمراه‌كننده و بيشتر توجيه‌كننده غياب ادبيات راستين است، اگر به ياد بياوريم كه «آذر، ماه آخر پاييز»، اولين كتاب ابراهيم گلستان، «خيمه شب بازي»، اولين كتاب صادق چوبك، «سنگر و قمقمه‌هاي خالي»، اولين كتاب بهرام صادقي و «شب‌نشيني باشكوه» از اولين آثار داستاني منتشر شده غلامحسين ساعدي است.
بیمه ملت

  • تیترها
    • در ميانه بن‌بست‌ها
    • در سر پير، در تن جوان
    • فردا در راه نيست
    1

    • خبر تولز نرم افزار جامع اطلاع رسانی وب / نسخه روزنامه 1.0.0 / کلیه حقوق متعلق به روزنامه شرق