-
به ياد استاد پرويز مشكاتيان
-
كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي؟
-
صفحه آخر (20) /
سيدابوالحسن مختاباد
-
-
اول: خبر درگذشت استاد مشكاتيان را بهداد بابايي، نوازنده سهتار و رديفدان چيرهدست به من داد. مشكاتيان نه تنها دايياو، كه آموزگار زيست حرفهاي و اجتماعي او به حساب ميآمد و به گمانم در نسل امروزين موزيسينها، از معدود افرادي است كه جداي از دانش موسيقي، دركي جدي و عميق از ادبيات كهن و نو دارد و به مصداق آن ضربالمثل معروف به دايياش رفته است (چراكه مرحوم مشكاتيان هم ادبيات را خوب و عميق ميشناخت) همين بهداد بابايياست كه تكنوازي سهتارش روحآدمي را تكان ميدهد. آقاي بابايي با صدايي بغضآلود كه تمامي غم عالم در آن پنهان بود گفت: «آيين (فرزند مرحوم مشكاتيان) با من تماس گرفت و گفت سريع به منزلشان بروم. وقتي رسيدم، ديدم كار از كار گذشته است»
دوم: جايگاه پرويز مشكاتيان در تاريخ موسيقي ايراني روشن است و مصداق آن شعر معروف حافظ كه:
بعد از وفات تربت ما در زمين مجوي/در سينههاي مردم عارف مزار ماست
به ياد دارم وقتي با آن هيبت و هيمنه به نمايشگاه موسيقي و آثار شنيداري آمد (سال 86)، قامت رشيدش رستموار در ميان انبوه جمعيت ـ كه هر جا ميرفت دورهاش ميكردندـ تلالو و خيرگي خاصي داشت. با ريشي كه شكوه خاصي به صورتش ميبخشيد و به همين دليل بود كه تيتر«رستم موسيقي ايران» برازنده او بود و براي هيچ موزيسين ديگري تكرار نشد. او ذايقه و ذهني شگفتانگيز در خلق ملوديهاي بكر و پرورش آنها داشت. در موسيقي، خلق يك لحظه موسيقايي كار شگفتي نيست، شگفت آنجاست كه آهنگساز يا نوازنده بتواند اين لحظه را استمرار و توسعه دهد، به همين دليل است كه شماي مخاطب شايد در شنيدن بسياري از قطعات از شروع آن قطعه تكاني بخوريد، اما در دقيقه دوم و سوم گويي تمام انرژي آن قطعه تمام شده است و چيزي جز تكرار مكررات را نميشنويد. اما مشكاتيان اينگونه نبود، قطعاتش از ابتدا تا انتها پر از انرژي و طراوتند. به همين دليل است كه شنونده از شنيدن صدها باره قطعات و تصانيفش احساس ملالت و كسالت نميكند و گواه من هم نفوذ عجيب آثارش در ميان هنرجويان جدي موسيقي است كه تقريبا به شاهبيت انتخاب آثار بزرگان موسيقي در اجراهاي گروههاي جوان و آيندهدار تبديل شده است. در واقع كارهاي استاد مشكاتيان بهقدري كيفيت و غناي موسيقايي داشته و دارند كه بسيار زود به جرگه قطعات كلاسيك موسيقي ايران پيوستند و مشرب و مكتبي براي خالقش ايجاد كردند و ماندگار شدند و اين مزيتي براي يك هنرمند است كه آثارش در كمترين زمان ممكن به قلبها نفوذ ميكند و ماندگار ميشود. او هنرمندي بود كه دركي همدلانه از تحولات اجتماعي و سياسي زمانه داشت و عمده آثارش به شكلي ظريف، بازتاب تحولات اجتماعي و سياسي بودند.
سوم: نگارنده سخت مشتاق بود كه در دومين سال درگذشت آن زندهياد اخباري تازه از آثار ايشان بشنود. مشكاتيان هنرمندي بود كه مدام به خلق آثار دست مييازيد و حتي به نگارنده در گفتوگويي گفته بود كه بسياري از اشعار حافظ را تبديل به قطعه يا تصنيف كرده است يا در گفتوگويي ديگر از آثاري نام برد كه بر اشعار مرحوم بهار و با صداي استاد شجريان ساخته بود كه بسياري، آن را جزو شاهكارهاي مشكاتيان ميدانند كه متاسفانه هنوز از عرضه عمومي آنها خبري نيست. آن زمان هم البته گلهمند بود كه چرا اين آثار منتشر نميشوند و جا دارد كه استاد شجريان و فرزندشان همايون (به عنوان مدير شركت دلآواز) همتي صرف كرده و اين اثر را منتشر كنند، چراكه پسنديده نيست، دو سال بعد از مرگ آن زندهياد، هنوز حتي يك اطلاعرساني درست و حسابي درباره سرشت و سرنوشت اين اثر به افكار عمومي ارايه نشود. اين پرسش از آن جهت وجود دارد و مدام تكرار ميشود كه استاد شجريان با آن زندهياد نسبت فاميلي دارند و بنابراين نميتوان باور داشت كه همان برنامه پررنگ براي سال اول در تالار وحدت كافي باشد، برنامهاي كه البته برخي از ياران و شاگردان مشكاتيان بر آن انتقادات جدي داشتند. باز بايد بر دستان سيامك آقايي بوسه تحسين زد كه آلبومي را با آن همه مشقت به ياد استادش انتشار داد يا آقاي بابايي كه به ياد دايياش هفته آينده در اصفهان برنامهاي اجرا خواهد كرد.
سالگردهاي هنرمندان، فرصت مناسبي است براي همينگونه كارها و اينكه فرزند آن مرحوم (آيين) گزارشي به جامعه موسيقايي بدهد كه از پدرشان چه كارهايي مانده است و چه برنامهاي براي ادامه انتشار اين آثار در دست دارد؟ يا آخرين كنسرتي كه ايشان با استاد ناظري برگزار كردند و اتفاقا ضبط تصويري بسيار خوبي هم شد، هنوز منتشر نشده است. جا داشت كه استاد ناظري هم دستي از آستين همت برميآوردند و اين كار را منتشر ميكردند. البته آقاي ناظري و عليزاده در كنسرت گروه دوستي قطعهاي را به ياد آن مرحوم اجرا كردند. البته از اينگونه رفتارها در جامعه ادبي و هنري فراوان داريم كه خانوادههاي آنها و بازماندگان به دليل عدم پيگيري يا سردشدن و... آثار را حبس ميكنند و انتشار نميدهند. حتي برخي از بنيادها كه به نام بزرگاني علم شده است، كارهاي مانده آنها را منتشر نميكنند. نمونهاش بنياد لغتنامه دهخدا كه هنوز برخي از كتابهاي خود آن مرحوم را حبس كرده و منتشر نكردهاند (حتي براي يكبار).
مدفن مرحوم مشكاتيان در نيشابور است، سال گذشته كه سري به آن ديار زدم و به مزار عطار رفتم، سرديس مرحوم مشكاتيان را ديدم كه در گوشهاي از قبرستان بر مزارش گذاشته شده است. گفته و وعده كرده بودند فرهنگسرايي به ياد و نام ايشان در آن مكان برپا خواهند كرد كه اتفاقا فضايي بسيار فراخ و بزرگ هم داشت. از آن فرهنگسرا و قول و قرارها چه خبر؟ شوراي شهر و شهرداري نيشابور چه كردهاند؟
حتي خانه موسيقي هم كه دو سال قبل مصوب كرده بود جايزهاي سالانه و مستمر را با عنوان جايزه مشكاتيان برگزار كند، امسال اين نام را حذف كرده است. در حالي كه اين خانه موسيقي نيست كه به مشكاتيان اعتبار ميدهد، بلكه نام مشكاتيان است كه اعتباري براي خانه موسيقي و آن جايزه است. مگر در طول تاريخ همين صدساله اخير موسيقي ايران، چند نفر در طراز و اندازه مشكاتيان بروز و ظهور پيدا كردهاند كه نخواهيم جايزهاي دايمي برايش برپا كنيم؟
مصداق اينگونه برخوردها آن بيت معروف حافظ است كه:
كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي
حقشناسان را چهها افتاد ياران را چه شد؟