• صفحه اول
    • 1
  • سیاست
    • 2
    • 3
  • اقتصاد
    • 4
    • 5
  • جهان
    • 6
    • 7
  • پزشکی
    • 8
  • موسيقي
    • 9
  • ادبيات
    • 10
    • 11
  • تجسمي
    • 12
  • سرزمین
    • 13
  • سینمای جهان
    • 14
  • ادب و هنر
    • 15
  • ایراندخت
    • 16
  • ورزش
    • 17
  • حادثه
    • 18
  • جامعه
    • 19
  • صفحه آخر
    • 20
  • خانه
  • آرشیو
  • آرشیو ویژه نامه
  • آرشیو ماهانه
  • RSS
  • PDF
  • شماره 1363
  • یک شنبه,17 مهر 1390
  • 2011 9 October
  • ١٢ ذو القعدة ١٤٣٢
  • توقف لحظه‌ها در امتداد رنجي بي‌امان
  • صفحه آخر (20) / محمد صادقي

  • راز همه چيز/ چنان نزديك مي‌شود به چشمان جانم/ كه در ظلمات حل مي‌شوم و/ پيچيده در ظلمات، تاريك‌وار به خاك مي‌افتم...
    فرناندو پسوا
    پيشينيان ما زندگي را در غار به تصوير مي‌كشيدند و در جهان مدرن، ما با عكاسي، جهان را از دريچه دوربين به تماشا مي‌نشينيم، چون در عكس، زمان متوقف مي‌شود و توقف زمان، به عبارتي آرزوي جاودانگي (ماندن در زمان) را برآورده مي‌كند. مي‌توان گفت، عكاسي، برداشتي مدام از دردهاي جاودانگي است. سوزان سانتاگ، نويسنده مشهور آمريكايي در كتاب «درباره عكاسي» كه نگين شيدوش آن را به فارسي برگردانده، با اشاره به تصاوير تلخ و اندوهناكي از جنگ و خشونت كه گريستني پايدار را در درون او پديد آورده، از رنجي كه زيستن با عكس‌هاي درد و رنج به بار مي‌آورد و به طور قطعي، موجب برانگيختن حس همدردي و شفقت نشده و گاه به از ميان رفتن آنها نيز مي‌انجامد، سخن گفته و به نكته‌اي مهم مي‌پردازد: «تكرار بي‌امان تصاوير، حس واقعي بودن آنها را كم‌رنگ مي‌كند.» به تعبير سانتاگ، عكاسي متعهد، به همان ميزان كه وجدان‌ها را بيدار كرده، آنها را در خوابي عميق نيز فرو برده است. سخن مهم سانتاگ اين است كه محدوديت شناخت جهان از راه عكس‌ها هرچند شعور ما را تحريك مي‌كند، اما سرانجام به شناخت اخلاقي نمي‌انجامد و در سطح احساساتي‌گري باقي مي‌ماند. گفته او درست به نظر مي‌رسد زيرا تكرار چيزي موجب بي‌تفاوتي نسبت به آن مي‌شود، به اين معنا كه از فرط تكرار و زياد ديدن، يك سوژه دلخراش به يك سوژه عادي تبديل مي‌شود و حتي تكرار يك واقعيت مي‌تواند موجب دلزدگي و بي‌اعتنايي شود. اينجا شايد «چه بايد كرد» را در كنار موضوع «بيهودگي جهان» بهتر بتوان بررسي كرد. ببينيم نگاه اگزيستانسياليستي به اين موضوع چگونه است. گزاف بودن جهان را در انديشه فيلسوفان اگزيستانسياليست نمي‌توان با بي‌معنا بودن جهان مساوي پنداشت. گزاف بودن جهان، در اين دو پرسش مشخص مي‌شود كه چرا جهان هستي به جاي آنكه نباشد، هست؟ و چرا جهان هستي به جاي اينكه اين‌گونه نباشد، اين‌گونه است؟ كسي كه براي اين دو پرسش، پاسخي نداشته باشد، هستي را گزاف مي‌شمارد. دلهره ناشي از گزاف بودن جهان، ريشه در اين انديشه دارد كه اگر بپنداريم، جهان هست چون واجب‌الوجود هست؛ خيالي آسوده خواهيم داشت. حتي اگر توجيه‌كننده ديگري هم در كار باشد، باز چنين خواهد بود و نگراني‌اي نخواهيم داشت. گزاف بودن جهان كه از اطمينان نداشتن به اين تصور بر مي‌آيد به دلهره مي‌انجامد. به اين معنا كه هر لحظه انتظار مي‌رود، جهان به لحظه آخر خود برسد و اين، به وضعيت متزلزل انسان باري ديگر مي‌افزايد. بي‌معنا بودن جهان يعني كه در جهان ارزش وجود ندارد و اگر انسان بخواهد آن را ارزشمند كند، بايد خود به آن معنا ببخشد. فلسفه‌هاي سنتي، قراردادهايي را براي جداسازي رفتارهاي نيك و بد تبيين كرده و نظامي فكري مي‌آفرينند تا بر اين اساس ارزش جهان را بشناسانند. در ديدگاه‌هاي فيلسوفان سنتي، جهان معنا دارد و ما زندگي مي‌كنيم تا اين معنا را تحقق بخشيم. اگزيستانسياليست‌ها، از آن‌رو كه جهان را بي‌معنا مي‌پندارند، چنين نمي‌انديشند و چيزي را در رأس ارزش‌ها قرار نمي‌دهند. اينجاست كه پرسشي در ذهن شكل مي‌گيرد؛ پس تكليف انسان‌ها چه مي‌شود؟


  • تیترها
    • بررسي بداهه‌نوازي و رديف‌نوازي در آثار حسين عليزاده
    • «اين قيافه مشكوك» مستند شد
    • كارتون خواب
    • توقف لحظه‌ها در امتداد رنجي بي‌امان
    • اندر حكايت گراني‌ خوراكي‌ها
    • سيماي اقتصاد ما
    • «آسمان» آمد
    • كودكان؛ فرصت يا تهديد
    • هوار از اين اشتباهات متداول
    • برش از اخبار