-
-
دلهرههاي پاييزي
-
صفحه آخر (20) /
محمد صادقي
-
-
اولين قطار را سوار شو/ خورشيد پشت برگهاي پاييزي ميلغزد/ و همه چيز در انتظار توست/ باران خواهد باريد/ و دل من/ تگرگ ميخواهد/ برف ميخواهد/ از قطار كه پياده ميشوي/ مواظب باش روي يخها سُر نخوري/ و من بخار منجمدشده صدايم را/ براي گونههاي تو ميفرستم/ «اين اولين قطار است.»... مريم پاليزبان
پاييز گرچه فصل اندوه است، اما به قول اخوانثالث پادشاه فصلهاست كه «با اسب يال افشان زردش» در باغهاي خاموش جهان ميخرامد. فصل خشخش برگها، كه از زوال آدمي حكايت ميكند. فصل غروبهاي دلگير، عمر كوتاه خورشيد، قار قار كلاغها، آفتاب بيرمق و فصلي كه درد جاودانگي به سراغ خيلي از ما ميآيد. ما كه از مواجهه با نيستي همواره گريزانيم، در پاييز، آگاهانه يا ناآگاهانه تبسمهاي افسرده و ترانههاي محنتبار را در سرودي خاموش و خيالانگيز با هم قسمت ميكنيم، ما كه به تعبير فرناندو در هر پاييزي كه از راه ميرسد، به آخرين پاييزي كه تجربه خواهيم كرد، نزديك ميشويم، به تعبير شاعران با فرارسيدن پاييز «در ازدحام اين همه تصوير» و «اين جلوههاي حسرت و ماتم» ازدحام تنهايان، را به تماشا مينشينيم، وقتي «بر بركه غروب نشستن/ و اضطرابِ بودن را ديدن» شراري در جانهاي فسرده ميافكند... اين روزها از خواندن بررسي انديشههاي
علمي - فلسفي خيام در كتاب «خيام كيست» نوشته استاد فرزانه، دكتر شيرين بياني، بسيار لذت برده و چنين فهم ميكنم كه شاعري كه مخاطبان را به اغتنام وقت فراخوانده و به موضوع گذرا بودن عمر ميپردازد، در زمستان وجودي انسان به سر نبرده و زيستِ او در پاييز قرار دارد و اگر زندگي را بيباده گلرنگ روا نميداند، از آن روست كه چون در كار دوختن خيمههاي حكمت بود، در بوته غم جانش سوخت و پژمرد...