-
نگاهي به مجموعه داستان «فارسي بخند» نوشته سپيده سياوشي
-
باران زبانريز و برف گنگ
-
كتاب (14) /
مرتضي كربلاييلو
-
-
براي به دست دادن چشماندازي از مجموعه داستان «فارسي بخند» از سپيده سياوشي، بسته به تنگي مجال، مروري ميكنم بر دو داستان هوشمندانه و دقيق «فارسي بخند» و «برف.» «فارسي بخند» با ورود راوي، مدرس زبانفارسي در كالجي در هلند به كافه آغاز ميشود و همزمان باران شروع ميشود. شيما در كافه است. با هم در مورد دختري به نام جس كه هلندي است و ظاهرا شاگرد راوي در آموزش زبانفارسي است، گفتوگو ميكنند. موضوع گفتوگو نياز راوي به همخانهشدن با جس و احتمال ازدواج، حتي شده موقت با وي براي ماندن در خارج است. شيما ترغيبكننده است ولي راوي دل به اين قضيه نميدهد. چون به «اوضاع امور» (state of affairs) از نوع فارسياش دلبسته است. به خنديدن، خوابيدن و غر زدن به فارسي نه هر زبان بيگانه. اما در داستان برف يك زن و شوهر در برفريزان شديد از خانه بيرون ميزنند تا گردشي كنند. زن پيداست از منطقه گرمسير آمده و با برف غريبه است. مرد سردسيري است و زن را براي گشتن در برف ترغيب ميكند. بيرون ميروند اما برف چنان سنگين نشسته و همهجا را يكسان سفيد كرده كه خانهشان را در راه برگشت گم ميكنند.
در عرف ادبيات داستاني فارسي توجه به زبان يك هنجار زيباييشناختي جاافتاده است. كم نشنيدهايم از نويسندگان كه داستان چيزي جز زبان نيست. شروع داستان مدرن فارسي هم با جمالزاده و داستان «فارسي شكر است» رقم خورده است. اينكه چرا همچو ذوقي در اين نزديك به صد سال شكل گرفته خود جاي بررسي دارد و احتمالا يكي از موانع رشد و بالش ادبيات داستاني است. منتها در برخي داستانها توجه به زبان نه صرفا متاثر از اين ذوق چيره كه اقتضاي شخصيت و مضمون خود داستان و تكيه زده بر منطقي دروني است. داستان «فارسي بخند» سپيده سياوشي از آن جمله است. راوي خود مدرس زبانفارسي در يك كشور بيگانه است. مدرس بودن و حضور راوي در كشور بيگانه خود باعث مرييشدن زبان مادري ميشود و از آنجا كه رابطه وي با آدمها، دستكم در بخشي از زندگياش از مجراي همين آموزش زبانفارسي است توقع ميتوان داشت كه در درون داستان به زبانفارسي توجه اساسي شده باشد. اين را مقايسه كنيد با داستاني كه مثلا يك سرباز را در يك سنگر كوهستاني در منطقه جنگي روايت ميكند و شخصيت موجود در داستان در آن اوضاع شديد، باز دغدغه زبان دارد! از آن سو در داستان برف نه با ريزش زبان، بهعنوان چيزي كه همه اوضاع امور را رنگ ميزند، خانه لطيفي براي شخصيت ميسازد كه دقيقا و برعكس با «بند آمدن زبان» مواجهيم. نشستن برف سنگين، زبان را به خاموشي كشانده است. يادمان مانده كه در داستان فارسي بخند آنچه از آسمان فروميريخت باران بود كه به قول زن داستان، «صداي باران، هيچكس هم كه در خيابان نباشد، دلگرمي است اما حالا انگار همه چيز مرده. چرا برف صدا ندارد؟» «توي خانه هم باشي صداي باران را ميشنوي. حتي نصفه شب بيدارت ميكند. نه مثل برف كه بيصدا همهجا مينشيند و صبح كه ميبيني زبانت بند ميآيد.»
بديهي است موضع داستان در مورد برف، شهود دور برف است كه در چشماندازش چيزي جز سفيدي و خفهكردن صداها ديدار نيست والا با يك نگاه نزديك ميتوان ستارههاي برف را بهعنوان بلورهايي متفاوت با هم ديد. در نگاه دور، در نهايت، برف همهجا را سفيد ميكند و تمايزها و تشخصها را از بين ميبرد. همين هم باعث گم شدن زن و شوهر در خيابانهاي يكدست از برف ميشود. هرجا كه بنياد زبان كه «تفاوت» deference است برچيده شود زبان بند ميآيد. همين «تفاوت» در داستان فارسي بخند چنان ديواري بلند كشيده بين زبانفارسي و ديگر زبانها كه راويِ خوگرفته به زبانفارسي ديگر راضي به ديدن اشياي بيصافيِ آن زبان نيست. براي شخصي كه در بوم خود زيست ميكند، زبان يك موجود نامريي است. به عبارت ديگر واژگان همه آينههاي شكستهاند كه كسي به خودشان بهعنوان يك تكه شيشه نگاه نميكند بلكه نگاه مياندازد به چيزي كه آن آينه نشانش ميدهد. اين تا زماني است كه شخص در بوم خودش است. چون تفاوتي را شهود نميكند تا بر بنياد آن واژههاي زبان خودش برايش مريي شوند. جيوهشان بريزد و شيشه شوند. اما وقتي مهاجرت صورت گرفت و زباني ديگر كه در واقع هنوز «زبان» نيست و يكمشت صداهايي مثلا پر از «خ» است، به شنوايي راوي هجوم ميآورد، تازه واژگان فارسي را ميبيند و تازه به آينهبودن فارسي در اين همه سال پي ميبرد. ذهن و زبان چنان با هم درتنيدهاند كه گمان ميرود كنشها با تعبير فارسيشان، فرق دارد با كنشها با تعبير هلنديشان. اينجاست كه چيدمان پيشين به هم ميخورد. تا ديروز واژگان آينه بودند براي اوضاع امور اما اينك اوضاع امور آينه ميشوند براي واژگان مانده در بوم. جس كه صورتش ككمكي است نميتواند مصداق «زن» براي راوي باشد. آن خالخالها و ككمكها مزاحماند و پيوندي تنگاتنگ و هولناك دارند با «خ»هاي زبان جس كه مدام از دهانش ميريزد. نوزاد سفيد موقرمزي كه صورت ككمك دارد نميتواند مفهومي مثل «كودك» بهعنوان يك مفهوم فارسي را ارضا كند. در عوض وقتي راوي با خودش اتلمتل زمزمه ميكند، با اينكه خود «اتلمتل توتوله» عبارتي حاوي معناي روشن نيست، به «زن كردي» كه ميرسد واقعا انگار به زن كردي ميرسد كه فرسنگها از زن هلندي دور است. چرا چنين است؟ رمز اين ماجرا در كجاست؟ چگونه ميشود با اين شخصيت كه اينقدر به فارسي بهعنوان يك جهانبيني وابسته است، همدل شد؟ چگونه ميشود هنگام خنديدن لزوما حواست به اين باشد كه فارسي بخندي نه هلندي يا انگليسي؟ اگر خنده خيلي شديد باشد، اگر كسي از خنده بتركد، باز ميشود او را به فارسي خنديدن توصيه كرد؟ چگونه ميشود با ديدن برف، آن زباني را كه بند ميآيد فارسي بداني نه انگليسي؟ آيا زبان روسي يا تركي هم كه بوم سردسير و برفگير دارند و زيست جهانشان با برف شكل گرفته، موقع بارش برف بند ميآيد؟ مطابق با اين منطق، شايد يك سردسيري وقتي ناگهان با كوير مواجه ميشود زبانش بند بيايد. آيا اين بندآمدن به جهت شهود دور برف و كوير و توهم برچيدهشدن بساط «تفاوت» نيست؟ اما اگر ديرزماني در برف يا كوير زندگي كند و به شهود نزديك برسد و غوغاي تفاوت در ستارههاي برف يا دانههاي ريگ را ببيند چه؟ آيا بار ديگر زبانش باز نميشود؟ هرچه هست ما در اين دو داستان به فاصله راوي با اشيا پي ميبريم. در دست نگهداشتن آينه زبان، تنها تا جايي امكانپذير است كه دور باشيم. دور از اشيا. يكجايي هست كه زبان حتي اگر مشتي صداي «خ» از دهان يك چهره ككمكي هلندي باشد، نامريي ميشود. وقتي زندگي اشتداد بيابد زبان، هر زباني نامريي ميشود. خوشبختانه راوي اين را نيز ميداند و هوشمندانه بودن داستان از همينجا معلوم ميشود. مادر راوي و جس در تلفن با هم احوالپرسي ميكنند بيآنكه زبان همديگر را بدانند. راوي به مادر گوشزد ميكند كه جس فارسي نميداند اما مادر به كار خودش ادامه ميدهد. اينجاست كه راوي به ذهنش خطور ميكند «شايد واقعا زبان منشأ الهي داشته باشد و بيآنكه بفهميم بتوانيم با هم صحبت كنيم.»
مجموعه داستان «فارسي بخند» نويد نويسندهاي باهوش را ميدهد. آرزو دارم نويسندهاش، اين سپيده سياوشي نام، آن فاصلهاي را كه به بركت پرده زبان، با اوضاع و احوال و اشيا دارد در هم شكند و از عرصه پوشيده از خردهشيشهبيزخم برداشتن بگذرد و به قلب ماجرا بزند، به همانجا كه بايد بزند.