-
-
ميرمحمد تجدد هم عاقبت راحت شد!
-
صفحه آخر (12) /
محمدعلي سجادي
-
-
پلنگ خاموش و مغرور هم رفت. مير محمد بيادعا، بيادا و اصول، پايبند اصول خودش رفت. همه ميروند. حتي اگر كساني بر بلنداي غرور و قدرت تصور كنند كه هميشه ميمانند. ميرمحمد تجدد، دوست ديرينه، با بيش از 50 سال عرقريزان در متن و حاشيه سينما و ورزش رفت. اما چون در دهان خبر نبود، خاموش رفت. چون وصل به زور و زر نبود، چنين غريبانه رفت. حق داريد نشناسيدش. مثل خيل آناني از همكيشان ميرمحمد كه در تنه سينما و ورزش تقلا ميكنند و نميشناسيمشان. سلامت روح و روانش، صراحتش، سادگياش در گمان هركسي كه او را ميشناخت، هست و خواهد ماند. هرچند كه او رفت. زخمي داشت از دوران دور. در فيلمي، صحنهاي اكشن ـ تلاقي رزم و هنرـ كه باعث شد صفرا و بخشي از كبدش از كف برود و او را همچون همه پهلوانان با پاشنه آشيلش تا دم مرگ همراهي كند و آخر همو بر خاكش بزند. اما او جسمش را به آساني به دست مرگ نداد. يادم نميرود هرگز كه او در آن زمستان سخت كه ما ميلرزيديم چگونه زير دوش آب سرد ميرفت. اهل كاراته بود. كمربند سياه داشت. اما سياه قدرت و غرورش نبود. ميشناخت. اهل سياست هم بود و زندانش را هم در آن دوران كشيده بود. دوست شهيد شده غربت، سهراب شهيد ثالث بود و قرار بود كاري با هم بكنند كه او را هم از دست داد. ميدانم كه مدعي چيزي نبودي. نه فكر ميكرد از آسمان افتاده و نه ميخواست جهاني را فتح كند. در كمال سادگي به سادگي دل داده بود و قانع به چند جرعه از آب زمزم چشمه آفرينش و دخترش ليلا بود.
با خيليها كار كرد و اين سالها كار نكرد. چون اهل رفتن به اين دفتر و آن دفتر نبود، حتي دفترك من. بلد نبود كه نان به نرخ روز خور باشد و سرخ نگه ميداشت صورتش را با سيلي پنهان بر صورت و ميخنديد. حتي نگفت كه شب عيد سكته كرده. حتي نخواست گرفتارياش را با ديگران قسمت كند چون ميدانست بيشترها گرفتارند. حتي ميدانست كه وقت مرگش هم كمتر در چشم ديگران جلوه خواهد كرد. هرچند همگان جلوه بلند و بالاي روح او را ميشناختند، آناني كه ميشناختندش. او يادگاري ـ ليلايي ـ دارد كه ما نگران اوييم. اما او ديگر نگران نيست. چون در خواب ابدي خوابيده. كنار آناني كه همچو او خوابيدهاند و خواهيم خفت در بغلش. دير يا زود بايد رفت كه ميرويم تا آناني كه دلخوش دنيايي هستند كه فقط دايم در كلام نفياش ميكنند و بيشتر از همه خودشان به آن چسبيدهاند.
ميرمحمد عزيز دلخور نباش. ميدانم كه هستي. از آناني كه هم در بودن و هم در نبودنت سوي تو نچرخيدند. خودت ميداني كه همه گرفتارند. اين تنها عدالتي است كه وجود دارد. بله خودِ بيعدالتي هم موهبتي است. هرچند در گمان عموم، بازيگران بر پرنده خوشبختي سوارند و پول پارو ميكنند و نميتوانند تو و امثال تو را باور كنند. مگر ميشود مستاجر باشند؟ مگر ميشود گرفتار روزمرگي باشند؟ مگر ميشود مريض باشند و پول معالجه نداشته باشند؟ مگر ميشود بيكار باشند؟ مگر... راحت نشدي از اين همه؟!