• صفحه اول
    • 1
  • سیاست
    • 2
    • 3
  • اقتصاد
    • 4
    • 5
  • جهان
    • 6
  • روزنامه
    • 7
  • آي تي
    • 8
  • انديشه
    • 9
    • 10
  • تاريخ
    • 11
    • 12
  • سرزمین
    • 13
  • ادبيات
    • 14
  • ادب و هنر
    • 15
  • ایراندخت
    • 16
  • ورزش
    • 17
  • حادثه
    • 18
  • جامعه
    • 19
  • صفحه آخر
    • 20
  • خانه
  • آرشیو
  • آرشیو ویژه نامه
  • آرشیو ماهانه
  • RSS
  • PDF
  • شماره 1445
  • چهارشنبه,28 دی 1390
  • 2012 18 January
  • ٢٤ صفر ١٤٣٣
  • معضل گريز از زيباشناسي
  • ادبيات (14) / امير احمدي‌آريان

  • امروز حتي فرهيخته‌ترين و روشن‌ترين افراد گاه ابتدايي‌ترين و پيش پا افتاده‌ترين واكنش‌ها را به متون ادبي يا آثار هنري به طور كلي نشان مي‌دهند. كم نيستند كساني كه مثلا مثنوي‌هاي مولوي، نظامي يا شاهنامه را دست مي‌اندازند و يك‌سر رد مي‌كنند و تكيه‌گاهشان براي اين رد بي‌پرده نقل چند بيت است كه محتواشان متحجر و عقايد طرح‌شده در آنها كهنه است. در آن سوي آب، كم نيستند كساني كه حاضر نيستند لاي كتاب‌هاي جوزف كنراد و روديارد كيپلينگ را باز كنند، تحت هيچ شرايطي رماني از سال بلو توي كت‌شان نمي‌رود، به اين دليل كه اولي و دومي نژادپرست معرفي شده‌اند چون به سياهان و هنديان روي خوش نشان نداده‌اند و آخري «اروپامدار» است چون همواره معتقد بود هنر نزد غربيان است و بس و مي‌گفت: «پروست قبيله زولو را به من نشان بدهيد.» داستايفسكي را به چوب ارتدكس بودن مي‌رانند و يهودستيزي سلين را حجتي كافي و وافي براي زنده به گور كردنش مي‌دانند. نزد اينها، همه نام‌هاي فوق‌الذكر به يك چوب رانده مي‌شوند چون «ايدئولوژيك» و «متحجر» و «عقب‌مانده»اند و فهرست خوب‌ها شامل آن دسته از نويسندگاني است كه در آثارشان هيچ ايدئولوژي خاصي را رواج نداده‌اند و صرفا از «ارزش‌هاي والا»ي انساني دفاع كرده‌اند. نقطه اوج اين نگاه را نزد فمينيست‌ها بايد جست كه تنها معيار خواندن ادبيات را زن‌ستيزي زباني و اجتماعي و فكري نويسنده‌اش مي‌دانند و حاضرند همه چيز را به پاي محو مردسالاري فدا كنند. در عالم سينما هم چنين واكنش‌هايي فراوان است. ترنس ماليك فيلمساز منفوري است چون بر طبل معنويت مي‌كوبد و در آسمان‌ها دنبال مقصود مي‌گردد، تاركوفسكي هم دچار به همين گناه است، مارتين اسكورسيزي مردسالار است و زنان فيلم‌هايش بازيچه‌هاي مردان‌اند و نظاير آن.
    مثال‌ها بسيار است و اين فهرست را تا ابد مي‌توان ادامه داد. نوعي تنبلي فكري و نظري در فضاي قرائت و درك متون ادبي و هنري فراگير شده است و اين چيزي نيست جز نتيجه سيطره آنچه هارولد بلوم «مكتب كين‌توزي» مي‌نامد بر فضاي نقد ادبي. امروز ديگر منتقدان و شارحان با خيالي آسوده متون را به محتواهاي سه، چهار جمله‌اي تقليل مي‌دهند و براساس اين سه، چهار جمله نويسنده و شاعرش را شرحه شرحه مي‌كنند. كافي است از فحواي كلام هنرمندي بوي مردسالاري، نژادپرستي، اصولگرايي و تحجر به مشام برسد تا به فتواي منتقد جمع كثيري از خوانندگان بر پيكر هنوز زنده اثر نماز ميت بگذارند.
    نكته اصلي، فراموش شدن علمي مهم و كليدي به نام «زيباشناسي» در حوزه نقد و قرائت متون است. ماجرا از آنجا شروع شد كه گرايش غالب بر دانشگاه‌هاي غربي، زيباشناسي را علمي بورژوايي و ناكارآمد تلقي كرد كه نهايتا دخلي به اوضاع جامعه و واقعيت بيروني ندارد و محصول كوفتن اهالي ادبيات بر سروكله يكديگر است. دغدغه اصلي منتقدان يافتن سركوب‌شده‌ها و پس‌مانده‌هاي متن شد و كاركردهاي سياسي متن در عرصه عمومي، نحوه اثرگذاري اثر در ساحت نمادين تمام توجهات را به خود جلب كرد و اين كار نه از طريق تحليل سازوكارهاي دروني متن و خلاقيت‌هاي زباني و ساختاري نويسنده، بلكه به سادگي به واسطه همان چند جمله‌اي صورت گرفت كه منتقد به عنوان پيام و عصاره متن به خلق عرضه مي‌كرد. چنين رويكردي، همزمان هم در خدمت تنبلي خواندن بود و هم عامل اصلي دامن زدن به آن. اگر امروز آدم‌ها با خيال راحت خيلي چيزها را نمي‌خوانند و نخوانده درباره همه چيز نظر مي‌دهند، دليلش همين روحيه تقليل‌گرايي است كه بزرگ‌ترين قرباني‌اش خود متن خواهد بود. پس مثنوي نمي‌خوانند چون مبلغ انفعال عملي است و به ايدئولوژي‌اي انعطاف‌ناپذير و مخرب دامن مي‌زند، شاهنامه نمي‌خوانند چون مروج ناسيوناليسم ملي است، كنراد را دوست ندارند چون نژادپرست است، الي آخر.
    مشكل چنين نگاهي اين است كه زيباشناسي را علمي اخته و بي‌خاصيت مي‌داند و درست به همين دليل، خود به غايت اخته است. اگر بپذيريم تفكر حادثه‌اي زباني است، پس بايد گفت در بسياري از اوج و فرودهاي تاريخ ادبيات، كساني ماندند و منشا تحولي شدند كه بلايي بر سر زبان آوردند و با حادثه‌هاي زباني ردشان را براي هميشه بر پيكر تفكر عصر خويش حك كردند، نه آنان كه پيامي پيشرو و جذاب داشتند. ناسيوناليسم فردوسي به لحاظ سياسي شايد عقب‌مانده باشد، ولي رفتار زباني متن او از هر ناسيوناليسمي فراتر است و روحي است در كالبد كم‌رمق ادبيات فارسي آن عصر. مثنوي مولوي پر است از معنويت‌گرايي و دعوت به زندگي خنثي و تسليم در برابر قضاي روزگار، ولي او نخستين كسي است كه روايتش را براساس تناقض بنا مي‌نهد و فرم‌هاي تو در تو و لابيرنت‌وار مي‌سازد و اين حادثه زيباشناختي كارش را بسيار فراتر از دعواهاي ساده محتوايي مي‌برد. كنراد حتي اگر نژادپرست هم بود كه نبود، اهميتي نداشت. مدرنيسم فرمي و غناي زباني كارش خود بزرگ‌ترين منتقد هر نوع جزم‌انديشي، از جمله نژادپرستي است. ترنس ماليك هرقدر هم معنويت‌باز باشد و به دنبال راه چاره سر به آسمان بلند كند مهم نيست، زيباشناسي بصري آثار او فصل تازه‌اي است در تاريخ سينما و همين ضامن راديكال بودن كارش است. آنچه پتانسيل سياسي حقيقي متني را آزاد مي‌كند قرائت زيباشناختي آن است، نه تقليلش به چند جمله و نتيجه‌گيري‌هاي ايدئولوژيك.


  • تیترها
    • ما دزدها بدجور چوب بي‌سوادي‌مون‌رو مي‌خوريم
    • اگر زيباشناسي نبود چه مي‌شد؟
    • معضل گريز از زيباشناسي
    • جذابيت پنهان بورژوازي