-
-
تفكر انتقادي چيست؟
-
انديشه (10) /
نيما شجاعي
-
-
تفكر انتقادي نيازمند رويكرد و بينشي متفاوت از «فهم عامه» است. مفهوم «تفاوت» در فلسفه ميتواند در خدمت فهم اين تفكر قرار گيرد. مواجهه متفاوت با آنچه طبيعي جلوه داده ميشود نفس تفكر انتقادي است. اين نوع تفكر در پي «آشناييزدايي» از جهان طبيعي است. تفكر انتقادي نه در پي نقض سيستم، بلكه در پي شناسايي و بيرون كشيدن آنچه در سيستم به صورت «بالقوه» موجود است ميباشد، تا از اين طريق سوژه بتواند «استراتژي»هاي «بالقوه» موجود را براي محقق كردن «سوژگي»اش بهكار برد. در اين برداشت ايجابي از تفكر انتقادي، انواع متفاوت شناخت مشروعيت پيدا ميكنند. اما آنچه در ابتدا مهم مينمايد مبنا قرار دادن انديشهاي بخردانه است، تا از اين طريق امكان گفتوگوي حداقلي مهيا شود. حال در لحظه بعد ميتوان از ديگر انواع شناخت براي به منصه ظهور رساندن امكانات «بالقوه» متن، گفتمان و... بهره برد. براي مجهز شدن به ابزار انتقادي، متفكر بايد همزمان در آشوب دروني و نظم بيروني زندگي كند. آشوب دروني در پي «آشناييزدايي» از جهان طبيعي است و نظم بيروني امكان گفتوگوي بخردانه را فراهم ميكند. نكته مهم اينجاست اين دو يكديگر را نقض نميكنند، اما بر هم نيز منطبق نميشوند. اينها صرفا دو نقطه متضاد هستند و نه دو نقطه متناقض. بنابراين تفكر انتقادي حاصلجمع تضادهاست و نه تناقضات.
تفكر انتقادي در قالب هيچ سيستم جامعي نميگنجد. به همين دليل است كه اين نوع تفكر در هر لحظه و هر مكان از اين پتانسيل برخوردار ميشود تا در برخورد با هر پديدهاي به صورت ايجابي امكانات «بالقوه» آن را به منصه ظهور برساند. براي رسيدن به اين مهم بايد از امكان «سنجش» به جاي «نقد» ياد كرد تا اين رويكرد بهدرستي فهم شود- همانگونه كه اديبالسلطان كتاب كانت را به «سنجش خرد ناب» ترجمه كرده است و نه نقد خرد ناب. متفكر انتقادي با «سنجش» عناصر «متفاوت» و بعضا متضاد پديده در رابطه با خود و همچنين در رابطه با ديگر پديدهها، به ظهور آنچه در پديده «بالقوه» است ياري ميرساند. در اين نوع مواجهه هدف ديگر مهم نيست، بلكه شيوه رسيدن به هدف از اهميت برخوردار ميشود. تفكر انتقادي اين ظرفيت را دارد كه گفتوگوي «نابهنگام» را محقق كند. در مقابل، تفكر جزمي به اين منتج ميشود كه براي نمونه آنچه در سيستم طبيعي جلوه داده شده و همچنين به مرور از كاركرد برخوردار شده است اجتنابناپذير قلمداد شود. در نتيجه نظام طبقاتي فرادست – فرودست مستحكمتر از قبل به استثمار فرودست ميپردازد. بنابراين متفكر انتقادي براي متحقق كردن «سوژگي» از متن عبور كرده به حاشيه ميپردازد تا از اين طريق جايگاههاي طبيعي بازنماييشده را بهزير سوال برده و مسالهدار (problematic) كند.
متفكر انتقادي در حالي كه به عصر خود تعلق دارد از آن «عبور» ميكند. به زعم آگامبن متفكر انتقادي انساني معاصر است. «معاصر كسي است كه نگاهش را به زمان خود ميدوزد، اما نه براي مشاهده روشناييها، بلكه براي درك تمامي تاريها و تيرگيهاي آن.» (آگامبن، 1389: 12) او در ادامه ميگويد: «معاصر بودن نه فقط يعني توانايي دوختن نگاه به تاري و تيرگي دوران، بلكه به معناي مشاهده نوري در بطن اين تاريها و تيرگيها نيز هست... معاصر بودن يعني وقتشناس قراري بودن كه لاجرم از دست ميرود.» (آگامبن: 18)
انديشه انتقادي، انديشهاي «مسالهدار»
(problematic) است. متفكر انتقادي به پديده مورد بررسياش در قالب يك مساله مينگرد. او بايد از آنارشي دروني برخوردار باشد تا بتواند پديده را «مسالهدار» بررسي كند. همانگونه كه بيان شد متفكر انتقادي نيازمند بينشي است كه بتواند به تضاد نظم در عين بينظمي، همزماني در عين ناهمزماني و ثبات در عين بيثباتي بپردازد. براي نمونه، فيلم جدايي نادر از سيمين به تضاد يادشده ميپردازد و كارگردان سعي ميكند تا همچون متفكري انتقادي تضاد ثبات در عين بيثباتي در زندگي را به تصویر كشد. هرچند در اين فيلم «امر تروماتيك» به كل وضعيت تعميم داده ميشود، اما كارگردان سعي ميكند تا فارغ از هدف و نتيجه، به شيوه و راه رسيدن به هدف كه خود حاصلجمع تضادهاي بسياري -و نه تناقضات- در زندگي است، بپردازد. بنابراين متفكر انتقادي بايد «تاملات نابهنگام» داشته باشد تا به آنچه نفس تفكر انتقادي است برسد. آنچه مهم است نه تفسير جهان بلكه كنش در جهان است (كنش هنري، علمي، فلسفي و...). به عنوان نمونه، «براي دولوز، فلسفه چالش مستمري براي متفاوت انديشيدن از طريق خلق مسالههاست.» (كولبروك، 1387: 24) حال شايد بايد نتيجه گرفت كه انديشه انتقادي اين توانايي را دارد كه به شكلي ايجابي با مبنا قرار دادن تفكر بخردانه، كه جامعه ما به شدت به آن نيازمند است، براي برقراري امكان گفتوگو و در لحظه بعد با «عبور» از آن، امكانات «بالقوه» پديده را به منصه ظهور برساند.
منابع:
1- آگامبن، جورجو. (1389) معاصر چيست؟ ترجمه امير كيانپور، تهران: انتشارات گام نو
2- كولبروك، كلر، (1387) ژيل دولوز. ترجه رضا سيروان، تهران: نشر مركز