-
«مُورْدي» روستاي زيباي فراموششده در بوشهر
-
زندگي بدون جاده، بدون آب، بدون برق
-
سرزمین (13) /
مجيد موذني
-
-
در دل كوههاي احمدسلمان از دامنه زاگرس روستايي است از توابع شهرستان جم واقع در استان بوشهر به نام «مُورْدي». اهالي اين روستا مدعياند كه سابقه زندگي در مُورْدي به زمان گبر يا به اصطلاح خودشان «گور فرنگ» بازميگردد و نشانههاي آن را سد، حوض و جويهاي ساروجي روستا ميدانند. مردم مُورْدي در روستايشان جز خانههايشان تقريبا هيچ ندارند. آنها از تمام امكانات اوليه زندگي بيبهرهاند؛ آب سالم، برق، امكانات بهداشتي و...
از آن طرف گوشي صداي اگزوز سيجي 125 بدجور سوهان روي اعصابم ميكشد. «عمار» براي اينكه صدايش را بشنوم تقريبا داد ميزند: «خرت و پرت با خودت نياري كه نميشه ببريم، فقط چيزاي ضروري.» خيالش را راحت ميكنم كه وسايلم زياد نيست و گوشي را قطع ميكنم تا صداي موتور بيش از اين عذابم ندهد. نيمساعت بعد ترك موتور عمار نشستهام و جوري پشت او پناه گرفتهام كه باد توي سر و صورتم نخورد. شيب جاده همينطور دارد اوج ميگيرد و به دل كوه ميرود. عمار سرعت را كم ميكند و موتور را ميبرد سمت خاكي. وارد يك فرعي ناجور ميشويم كه تنها مسير براي رسيدن به مقصد است. عمار ميگويد: «از اينجا به بعدش يه خورده استخونات نرم ميشه!»
حدودا يك ساعتي ميشود كه هر دو ساكت هستيم و فقط تكان خوردنهاي موتور را تحمل ميكنيم. اين مسير اصلا شباهتي به جاده ندارد و با كمي مسامحه شايد بتوان آن را كورهراه به حساب آورد. حالا قهقهه عمار را وقتي كه ميپرسيدم ميشود با ماشين آمد يا نه، بيشتر درك ميكنم. خودم را سرگرم تماشاي محيط اطراف ميكنم تا حواسم از جاده پرت شود. كوهها خودشان را به من تحميل ميكنند و درهها ترس به جانم مياندازند. دوباره سرعت موتور كم ميشود. جلو را نگاه ميكنم، ببينم چه اتفاقي افتاده اما چيزي جز كوه روبهروي ما نيست. ميايستيم و از موتور پياده ميشويم. عمار روي زانو مينشيند و مشغول سفت كردن بند كفشهايش ميشود. من كه تازه ماجرا دستم آمده خودم را جمع و جور ميكنم. نگاهي به وسايلم مياندازم كه مبادا چيزي در راه افتاده باشد. بند كوله را محكم ميبندم و پشت سر عمار به راه ميافتم. زانوهايم رسما كم آوردهاند. عمار با دست به جايي اشاره ميكند: «اين آخريشه، اوناهاش اون بالا. الان گمونم دارن ما رو ديد ميزنن.» عمار از دوربين و تفنگ حرف ميزند و من به خودم اميد ميدهم كه او ميخواهد مرا بترساند.
اينجا همه با هم فاميلاند
اولين علايم حيات را ميبينم؛ گله گوسفند. زني با سنگ گله را در يك مسير مشخص نگه ميدارد. جلو ميروم و سلام ميكنم. استقبالش گرم و صميمي است. ميپرسم: «مُورْدي كه ميگن همينجاست؟ ما درست اومديم؟» حرفم را تاييد و براي رفع خستگي به خانهاش دعوتمان ميكند. زن حكايت مسير آمدن ما را خوب ميداند. دنبالش راه ميافتيم. مادر روحالله، پسرش را صدا ميزند. روحالله جلو ميآيد و سلام ميكند. مثل مادرش تعارف گرمي ميكند. با او شروع به صحبت ميكنم و از روستا ميپرسم. آفتاب زياد بلند نيست و ميترسم نور برود. براي همين از او ميخواهم يك نفر را بفرستد كه روستا را به ما نشان دهد تا عكاسي كنيم. عمار «بهرام» را ميشناسد. بهرام برادر روحالله و پسر بزرگ خانواده است. اينجا بيش از 20 خانوار زندگي ميكرده كه به دليل مشكلات روستا تعدادشان كاهش يافته. بهرام ميگويد: «تا چهارسالگي اينجا بودم، بعدش رفتم شهر و تا 15سالگي برنگشتم. حالا هم كه زندگيم سر و ساماني گرفته در رفت و آمدم. نميشه ول كنم اينجا رو، ما همه فاميليم. هرچي بهم بدن بازم از اينجا نميرم.» برايم عجيب است كه بهرام با اينكه رفاه شهر را تجربه كرده چرا حاضر نميشود از اينجا دل بكند. مُورْدي روي يك تپه بلند واقع شده كه از هر سو در احاطه دره است و فقط در سمت غرب آن باغ و نخلستان است. بهرام ما را به سمت باغها هدايت ميكند.
آرميده در ميان برگها و شاخهها
نام روستا از درختهاي «مُورْد»اش آب ميخورد. با ميوههاي ريز و شيرين، خواص دارويي براي مو و ساقههاي تنومند. ميان اهالي روستا رسم است كه بر سر مزار رفتگانشان از شاخههاي اين درخت بگذرند. دو باغ تمام دارايي اهالي روستا از بخش كشاورزي است. از حاشيه آنها عبور ميكنيم كه با خار و خاشاك مرزي برايشان مشخص كردهاند. نگاهم ميرود به يك جايي حاشيه خار، يك قبر... جا ميخورم. بهرام ميگويد: «زنعمومه، وقتي مُرد يادمه.» و بعدش چيزي عجيبتر از آن ميبينم. درست بالاي قبر زنعموي بهرام كمي جلوتر يك درخت مُورْد بزرگ است. دو شاخه بزرگ ستون شدهاند و يك دالان باريك به درون درخت باز كردهاند كه اين دالان با پارچههاي رنگارنگي پوشانده شده. اما اين فقط يك درخت نيست. اينجا «بيبيبانو» خفته. بهرام دوباره گرم صحبت ميشود: «داييام با چشماي خودش ديده كه بيبيبانو كور شفا داده، كم سال بوده ولي عقلش به اين جور چيزا قد ميداده.» بيبيبانو عجيبترين امامزادهاي است كه در طول عمرم ديدهام. صداي پرندهها لابهلاي شاخههاي درخت با روح آدم حرف ميزند. به سمت ته باغ ميرويم. حاشيه جويهاي ساروجي باغ را ميگيريم و ميرسيم به چشمهاي كه باغ به لطف وجود آن سبز مانده. سنگ چرمكوه به شكل يك بريدگي و با ظرافتي خاص تراشيده شده و به سمت داخل رفته تا راه آب باز شود. حالا اين بريدگي پر از بيشه است و ته آن را نميشود ديد. از بهرام راجع به باغها ميپرسم. ميگويد: «اصلش دو نفر بودن، مَش عبدالله و شيخ عِلي، سمت چپي باغ مش عبداللهس و سمت راستي دسترنج شيخ عِلي. اينا قبلش حتي خونه هم نداشتن، تو كوه و كمر زندگي ميكردن و چنتا گوسفند همهدار و ندارشون بوده. بعد ميان اينجا خونه ميزنن، ليمو ميكارن و سرگرم كشاورزي و باغداري ميشن. هر دوشون هم به رحمت خدا رفتن و الان باغها رسيده به عمو حسينم. الان ديگه اين درختا خيلي فرسوده شدن. اون پايين يه باغ بود كه وقتي ميرفتي توش رنگ آفتو نميديدي، ولي حالا فقط نخلهاش مونده. ميگن جوري بود كه هر ميوهاي ميخواستي توش گير مياومد. الان 25 سالي ميشه كه خشك شده از بيآبي. اما اين باغها از بركت چشمه سيرابن و بالاخره يكي پيدا ميشه كه پاشون آب كنه.» از باغ مش عبدالله بيرون ميزنيم و به طرف باغ شيخ عِلي سرازير ميشويم. بهرام يك جفت درخت ياس نشانم ميدهد و ميگويد: «تا ياد دارم اين ياسها همينقد بودن، خيلي سن دارن.» ميخواهم ازشان عكس بگيرم اما خيلي بزرگاند و از فاصله نزديك درون كادر دوربينم جا نميشوند. 10، 15 متر ازشان فاصله ميگيرم تا كادرم درست شود. از شيخ علي ميپرسم كه باغش سرحالتر به نظر ميآيد: «مش عبدالله در اصل عموي شيخ علي ميشه. چشمهاي كه اين باغ ازش آب ميخوره با اونيكي فرق داره. آب آشاميدن ما هم از همين چشمهس. شيخ علي رو به خاطر زمين كشتن. اما من هيچي يادم نيست، از داييام بپرسي بهت ميگه. اين باغها و درختها تنها چيزاييه كه از اين دو مرد مونده. حالا هم كه يواشيواش دارن خراب ميشن به دليل كمآبي.» اين ساقههاي تنومند زماني نهال كوچكي بيش نبودهاند و به كمك جويها و حوض ساروجي آبياري شدهاند تا به اين روز رسيدهاند. بهرام دربارهشان توضيح ميدهد: «اين حوض و جويها از خيلي زمان پيش بوده، تا 10، 12 پشت قبل از ما هم اينا وجود داشتن. دو تا سد ساروجي بزرگ هم بوده كه الان تخريب شده ولي آثارش هست، آب پشت اين سدها جمع ميشده و براي آبياري باغها ذخيره ميشده.» همه اين زيباييها نشان از همت و سختكوشي مردماني دارد كه مدتها پيش با دست خالي و در سختترين شرايط ممكن اينجا را آباد كردهاند.
بدون جاده، بدون آب، بدون برق
«محمود»، دايي بهرام و پسر شيخ عِلي، پا روي پا انداخته و پُكهاي كوتاه و پشت سر هم به قليانش ميزند. بوي تند تنباكو فضاي اتاق را پر كرده. كمي زمينهچيني ميكنم و بحث پدرش را پيش ميكشم. نفسي چاق ميكند و با صدايي كه به دليل تنباكوي مرغوب جنوبي سنگين شده شروع به حرف زدن ميكند: «مرحوم پدرم خارج از اين روستا، تو روستايي به نام «ماخو» يه تكه زمين از «ممدسن ملاحسين» ميخره و همراه برادر ممدسن ميره اونجا كشاورزي. آدمهاي اون روستا ميگن كه اين زمين مال روستاي ماست نميذاريم اينجا كشاورزي كنين. پدرم كه صاحب زمين بوده ميره دادگاه شكايت ميكنه و دادگاه هم حق بهش ميده. اينا هم ميرن سراغ كشاورزيشون. يه روز صبح كه پدرم و برادر ممدسن مشغول ساختن جوي آب بودن يكي ميره كمين ميكنه و هردوشون رو با اسلحه ميزنه. قاتلشونم گرفتن. 25 سال هم زندان بود بعد رضايت دادن و آزاد شد كه البته دوباره خلاف كرد و اين سري كشتنش.»
ميدانم كه سوالم برايش خندهدار است، با اين وجود دوست دارم مشكلاتشان را از زبان خودش بشنوم: «برق كه نداريم هيچي- تنها روستا توي بوشهريم كه از برق بينصيبيم- راه هم كه نداشتيم اصلا تا همين عيد نوروز. از اول انقلاب تا حالا خو ديگه معلوم قبلش اينجا جادهاي نداشته. امسال عيد وزارت راه بعد از يكسال و خردهاي كه پيگير بوديم يه بولدوزر آورد كه راننده هم نداشت و همين بهرام يه هفت، هشت روز روي اين ماشين كار كرد و اين راه رو واسه ما بريد. اينم كه با همين بارون اولي خراب شد. ما اينجا بچهمدرسهاي داريم كه هر روز بايد سر كلاس حاضر باشن. خودمون يه مدرسه داريم كه معلم نداره، هر 15 روز با بدبختي ميياد معلمش و تازه اين سري نتونسته با موتور بياد با پاي پياده اومده. ساختمون مدرسه هم كه كاهگله و سست، ميترسيم رو سر بچههامون بريزه، خونه خودم رو كردم مدرسه. هر چي هم زنگ ميزنيم پيگيري ميكنيم هيچكسي كمك نميكنه. دو ساعت يه لودر بياد كار كنه اين راه درست ميشه ولي كسي جوابگو نيست. از صفر مشكلات داريم تا آخر.» محمود بين حرفهايش قليان را فراموش نميكند. پُكي ميزند، سينهاش را صاف ميكند و ادامه ميدهد: «ما كه اينجا درمونگاه و بهداري برامون حكم محال داره. اگه كسي مريض بشه ما چهجوري ببريمش دكتر؟ با موتور كه سخته و اصلا نميشه. شما بگو ما چه كنيم؟ ديگه داريم دلسرد ميشيم. حيفه بريم از اينجا. مدتها و سالها اينجا بوديم، اما اگه اين وضع ادامه داشته باشه ديگه يكسال هم نميتونيم دوام بياريم. الان سه ماهه كه راه ما خرابه يه لودر نميفرستن برامون. ديروز رفتم پيش بخشدار گفتم ما قبلا جاده نداشتيم ولي الاغ داشتيم. اگه آردي نوني ميخواستيم با الاغ ميرفتيم ميآورديم. نِمود كردهتان از عيد كه بهحساب يه راه خاكي واسه ما زدين، ما كه الاغهامون رو هم ول كرديم رفتن خالو. ولي الان يك ماهه نه آرد داريم نه برنج داريم نه روغن داريم نه هيچي، خودتم ميدوني كسي نميتونه چيزي رو شونش بندازه اينهمه راه بياره. بهم گفت كه حالا نامه زديم اداره راه كه دستگاه بفرسته. كي بره؟ كي بياد؟ هيچ. بريم پيش كي گپ بزنيم؟»
از آرزوهاي محمود ميپرسم كه آن هم همهاش در مورد مشكلات روستاست: «دوتا سد ساروجي داشتيم كه ذخيره آب باغ و خودمون رو تامين ميكرد. الان خراب شدن. خيلي هم دنبالش بوديم و نامه داديم كه بيان درستش كنن ولي به هيچ جايي نرسيد. همين آبِ خوردن ما هزار متر باهامون فاصله داره. با مُشتي لوله درهم برهم از چشمه آب كشيديم تا اينجا. اين لولهها رو هم خودمون كشيديم. كسي كه اينجا نشسته چشمش تو همين باغهاست. حتي دامداري، ما حيوونمون مريض ميشه صد بار زنگ ميزنيم كسي نميياد ببينه حيوون مرضش چيه و چرا دام ما داره از بين ميره. ما از 500 راس گوسفند رسيديم به صدتا. شكر خدا اگه چيزي شامل ما نميشه ولي دود اين چاهاي گاز شب تا صبح رو هرچي علف و درخته خوابيده كه مالرو مريض كنه، والا چيز ديگه شامل ما نميشه جز اينا.»
مشكلات مُورْدي پاياني ندارد. من از خودم خجالت ميكشم كه نگران تاريكي هوا و اين كورهراه برگشتن تا خانه هستم. دغدغه من خيلي حقيرتر از دغدغه محمود و اهالي اينجاست. ازشان خداحافظي ميكنم و از تپه سرازير ميشوم. عمار جلو افتاده، يك نفس ميدوم و خودم را به او ميرسانم. ديگر هوا كاملا تاريك شده كه به موتورمان ميرسيم. اينبار چيزي توجهم را جلب ميكند؛ بشكههاي گازوييل. خيلي پشيمانم از اينكه وقتي محمود راجع به رها كردن الاغهايشان ميگفت خنديدم.