856 شماره
دوشنبه، 24 ارديبهشت 1386
صفحه نخست :: رسانه :: رسانه
 
مسعود بهنود چگونه خبرنگار شد

مهسا حکمت؛ مسعود بهنود هنوز هم شيرين سخن مي گويد. او از سال 1381 تاکنون درلندن زندگي مي کند. در تلويزيون و راديو برنامه هايي اجرا کرده است و کتاب هاي زيادي از جمله اين 3 زن، خانوم، گلوله بد است و پس از 11 سپتامبر را تاليف کرده است. علاقه زيادي به شاملو دارد. از اين رو نام يکي از فرزندانش را بامداد گذاشته است. تمام تلاشم را کرده ام که در اين مصاحبه خدشه اي بر قلم مسعود بهنود وارد نشود.

مسعود بهنود در منطقه 9 تهران به دنيا آمده است، در مردادماه سال 1325. انشايش خوب بوده است و از کودکي کتاب زياد مي خوانده، به همين خاطر رغبتش به روزنامه نگاري زياد مي شود. مي گويد؛ «همسايه اي داشتيم که روزنامه نويس بود و مرا به روزنامه نگاري علاقه مند کرد.» کلاس دوم يا سوم دبيرستان بوده است که براي دهمين بار مطلبي کوتاه براي مجله روشنفکر مي نويسد. مطلبش را عزت الله صباح آرايش مي دهد و چاپ مي کند. قبل از آن به عنوان خبرنگار مجله اطلاعات کودکان و خبرنگار مطبوعات در مدارس کار مي کرده است.

عينک مسعود شيشه اي بود

«وقتي قرار شد يک سفارش نامه از طرف معلم ادبياتم به روزنامه اطلاعات ببرم تا بتوانم در روزنامه خبرنگار شوم، براي اينکه مرا جدي بگيرند، عينک مادربزرگم و کروات پدرم را زدم و قيافه آدم بزرگ ها را گرفتم. اين عينک ساليان سال تا الان يعني 50 سال بر روي صورتم مانده.» عينک مسعود بهنود تا ساليان طولاني تنها شيشه بوده است. او مي گويد در کارم نمي توانم خود را بدون اين عينک تصور کنم.

عشق روزنامه نگاري

بهنود مثل بسياري از همکارانش مي گويد؛ «روزنامه نگاري مرا انتخاب کرد، من انتخابش نکردم. من در عمرم با هرکس که مصاحبه کردم از هنرپيشه هاي خيلي معروف و پولدار تا سياستمداران و ورزشکاران ايراني و خارجي تا جايي که يادم هست با هرکس که حرف زدم به من گفته آرزو داشته زماني روزنامه نگار شود. بسياري از آنان هم گفتند زماني خبرنگار بوده اند.

بنابراين مي بينيد اين شغل ما با تمام دردسرهايي که دارد از بيرون جذاب است، پس طبيعي است اگر دو نفر از جواني مثل من تعريفش کنند و بگويند مي تواني خوب منظورت را برساني هم ميل مي کند به اين شغل. اما عجيب آن است که در حدود 45 سال مانده ام در اين حرفه و تقريباً جز همين حرفه، کار ديگري نکرده ام. يعني هيچ وقت در عمرم تجارت يا کشاورزي و يا کار ديگري انجام نداده ام. اگر هم کاري کرده ام مربوط به روزنامه نگاري و روزنامه نويسي بوده است. براي کشوري مثل ايران که دردسرهايش خيلي زياد است اين تعجب دارد، 45 سال در آن مداومت کردن تعجب دارد. شايد اگر به سراغ شغل ديگر مي رفتم نقاش يا گرافيست مي شدم اما با اين حال در حسرت روزنامه نويس شدن مي ماندم.»

ايده آل نداريم، ايده آل مي سازيم

«کار کردن در ايران هيچ وقت آسان و بي دغدغه نبوده. اگر روزنامه نگاران ايراني، فرض کنيد من، مي خواستم منتظر بمانم که تمام شرايط خوب، مناسب و مطلوب شود و همه چيز در نهايت آزادي قرار گيرد مطمئناً الان شما من را نمي شناختيد و من 45 سال سابقه روزنامه نگاري نداشتم و هيچ چيز چاپ نکرده بودم چون هيچ وقت اين طور وضعي پيش نيامده. بعد از کودتاي 28 مرداد که من بچه بودم ديگر يواش يواش سانسور زيادي بر مطبوعات حاکم شده بود تا زماني که يک سال و خرده اي فضاي مناسب پيش آمد و بعد دوباره مطبوعات در محاق به سکوت رفتند تا هشت، نه ماهي پس از دوم خرداد که مطبوعات اصلاح طلب اولينش جامعه و بعد ديگران وارد شدند. اين دوره، دوره بسيار تازه اي بود پس مي بينيد که اگر من قرار بود منتظر بمانم که هيچ فشاري، هيچ دغدغه اي و هيچ سانسوري وجود نداشته باشد، تنها يک سال و چند ماه سابقه کار داشتم ولي اين طور نيست، زندگي کردن با امکانات است، با مقدورات است، زندگي تلاش کردن براي اين است که آدم دور خودش را پاک و تميز کند.

بنابراين اگر شما فرضتان را بر اين بگذاريد که هميشه وارد جايي بشويد که پاک و تميز و سپيد و در نهايت سلامت باشد، اين طور چيزي را دنيا به شما تعارف نمي کند. بايد بياييد همان جايي که هست، همان طوري که گرد و خاک دارد، همان جايي که چيزهاي مزاحم دارد، بايستيد و پاکش کنيد. به قول پوپر «باران آمد» چتر دستتان بگيريد، محافظت کنيد باران روي سرتان نريزد. بعد کم کم شروع کنيد محيط اطراف خودتان را و محيط حرفه اي خودتان را کمي سالم تر کنيد. ما نمي خواهيم بهشت درست کنيم، قرار هم نيست بهشت درست کنيم. انسان يک چنين وظايفي به اين بزرگي بر دوشش نيست وظيفه ما همه همين قدر است. در تمام حرفه ها همين طور است.»مسعود بهنود از نشرياتي که قبل از انقلاب با آنها همکاري مي کرد نام برد از جمله مجله روشنفکر، مجله آرش، مجله اطلاعات کودکان و روزنامه هاي آيندگان و اطلاعات. او به سانسور سيستماتيک به خصوص در سال هاي 53 تا 57 اشاره مي کند؛ «آنقدر سانسور زياد بود که مامورهاي ساواک مي آمدند و در تحريريه کنار ما مي نشستند، حتي تعداد ستون ها را مي ديدند و آرايش صفحه را. به هرحال آنقدر سانسور زياد بود که انقلاب شد.»

آقاي شرلوک هولمز

«قبل از انقلاب چيزهاي کمي بود که ما مي توانستيم در آنها رقابت کنيم. يکي از همان چيزهاي کم، بودجه ساليانه بود که نخست وزير وقت مي برد در مجلس که تصويب شود. اين بودجه را براي فردا صبح مي بايستي شب قبل چاپ مي کردند. بنابراين ما در دو، سه روزنامه موجود رقابت مي کرديم که اين اخبار را به دست آوريم. سال 54 اگر اشتباه نکنم يک بودجه هنگفتي تصويب شده بود. دولت تصميم گرفته بود که اين لايحه دست ما نيفتد تا براي مردم «سورپرايز» شود.

شب قبلش من کشف کردم که لايحه در چاپخانه وزارت اطلاعات آن موقع که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي فعلي است چاپ مي شود و تلاش کردم کسي را در چاپخانه پيدا کنم اما نشد و خبري به دست نيامد. ناچار در آخرين لحظه که نااميد شده بودم، بلند شدم و از دوستي که جيپي داشت خواهش کردم ماشين را آورد و من شلوار دوستم را که شبيه لباس هاي سرهنگ ارتش بود پوشيدم، يقه باروني را بستم و با يکي از خبرنگاران اقتصادي راه افتاديم به سمت چاپخانه. در آنجا من اين نقش را بازي کردم که نماينده نخست وزيري هستم و آمده ام ببينم مطالبي که قرار است فردا نخست وزير ببرند به مجلس آماده است يا نه. براي اين کار لازم بود مدير چاپخانه نباشد، چون من را مي شناخت. بنابراين با تلفن هاي جعلي که به او زديم مجبورش کرديم به خانه اش برگردد. بعد بلافاصله وارد چاپخانه شديم.» مسعود بهنود هيجان زده، بسته را برمي دارد و به دست همکارش مي دهد. همکارش بسته را با جيپ به روزنامه مي برد و تازه مشکل بعدي آنها شروع مي شود؛ «وقتي رسيديم روزنامه ديديم گزارشي که فردا قرار است نخست وزير در مجلس بخواند دست ماست و در نتيجه ديگر چيزي دست او نيست و در اين موقع فهميدم که چه افتضاحي به بار آمده است و کار به ساواک و داغ و درفش مي رسد. تصميممان اين بود که يکي براي خودمان برداريم تا بفهميم اعداد و ارقامش چيست و خبرش را کار کنيم و بقيه را به دست خودشان بدهيم. خب جرات نمي کرديم. با لطايف الحيلي اين کار را هم کرديم.» روز بعد روزنامه آيندگان با تيتري که رقم بودجه را فاش کرده بود، منتشر شده بود. هويدا زماني که خبرنگار آيندگان را مي بيند با عصا، شوخي يا جدي به او حمله مي کند و از سال بعد تدارکات چاپ لايحه به کلي تغيير مي کند، اما بهنود مي گويد؛ «به هرحال آن سال ما داستان را برديم.» بهنود ماجرايي هم از تهيه گزارش کودتاي نظامي در بنگلادش دارد؛ «شنيديم در بنگلادش کودتا شده، پس از کمي پيگيري متوجه شدم يک هواپيماي PIA - خطوط هواپيمايي پاکستان - قرار است به داکا برود. به سرعت خودم را رساندم به فرودگاه و با خواهش و تمنا سوار اين هواپيماي باري شدم. با هواپيما رفتيم و رسيديم روي داکا. از آنجايي که کودتا شده بود باند فرودگاه و خيابان ها را بسته بودند و اجازه نمي دادند کسي وارد شود. خلبان گفت؛ نمي گذارند بنشينيم و تانک روي باند است من که نشسته بودم کنار خلبان گفتم؛ تا حالا در عمرت کودتا ديدي؟ گفت؛ نه. گفتم؛ خب ديگر نمي بيني اين تنها فرصت تو بود و خودت داري اين فرصت را از دست مي دهي.»

خلبان با گفته هاي بهنود هيجان زده مي شود و تصميم مي گيرد تماس بگيرد و بگويد بنزين ندارد و مجبور است بنشيند. پس از اينکه تانک ها کنار مي روند و هواپيما مي نشيند آنها را توسط ماموران نظامي به هتل مي برند. بهنود به اين شکل توانست گزارش تهيه کند و تنها خبرنگاري باشد که خبر کودتا را مخابره کرده است.

شرلوک هولمز پاپاراتزي

ما قبل از انقلاب ناچار بوديم همه کارها را خودمان انجام دهيم. زماني که خبرنگاري تلويزيوني مي کردم تمام کارهاي اين فن را ياد گرفته بودم. گزارش هاي معروفي که از حج يا آفريقا يا از سفر انورسادات به اسرائيل تهيه کردم، بيشتر کارهايش را خودم انجام دادم. بايد خودم جاي آدم ها را پر مي کردم چون پول نبود. هنوز هم همين طور است. روزنامه هاي ايران براي اينکه خبرنگار به اين طرف و آن طرف بفرستند خيلي فقير هستند. اين امکانات فقط در دست دولت يعني در تلويزيون است. ما اصلاً در صحنه خبر دنيا حضور نداريم. يکسري خبرنگاران دولتي هستند در جاهاي مختلف که در حقيقت خبرنگاري بلد نيستند يا شور خبرنگاري ندارند، کارمندان موظفي هستند که مي روند و اين کارها را مي کنند، البته نه اينکه اين روزها اين طور باشد، هميشه همين طور بود. من هيچ وقت کارمند راديو و تلويزيون نبودم، در دوره قبل از انقلاب هم براي برنامه هاي خودم جوش مي زدم برنامه من بيرون ساخته مي شد و به تلويزيون فروخته مي شد. بيشتر کساني که در داخل تلويزيون کار مي کردند، کارمندان اداري بودند که دلشان نمي سوخت، کسي که قرار است کارمند باشد جانش را به خطر نمي اندازد، کسي که قرار است کارمند باشد از مايه زندگي اش نمي زند، فيلم معروفي را که از خانه خدا گرفته بودم و هنوز قسمت هايي از آن در هنگام اذان پخش مي شود نزديک بود به قيمت جانم تمام شود چون بعضي از قسمت ها در مسجد الحرام گرفته شد و ما بدون اجازه اين کار را مي کرديم. به هرحال عشق است ديگر. يعني تکليف اداري و حقوقي نبود. من عکاسي مي کردم. صدا مي گرفتم. دوربين به دوش مي کشيدم و کارهاي خطرناک تر از اين هم انجام مي دادم.»

مسعود بهنود با خنده از عکس ريچارد بولتون مي گويد که در آسانسور يک هتل گرفته بود. در آن زمان ريچارد بولتون به دور از چشم همسرش که اليزابت تيلور معروف بود در هتل با کسي ديگر بود. او زماني که اين سوژه را مي بيند تصميم مي گيرد از آن عکس بگيرد. زماني که عکس مي گيرد گارد ريچارد بولتون به او حمله مي کند.

وي سريعاً به اتاقش در هتل مي رود. بهنود مي گويد؛ «آنها فکر نمي کردند من عکاس نباشم و فکر نمي کردند در همان هتل مستقر باشم در نتيجه زماني که به دنبالم مي گشتند من در اتاق داشتم به يک روزنامه فرانسوي زنگ مي زدم. کسي که در روزنامه با من حرف مي زد نمي دانست به دليل اينکه آدم جدي در روزنامه نگاري هستم دوست ندارم اسمم پاي عکس بخورد. بنابراين گفت اگر قرار باشد اسمت پاي عکس باشد مثلاً 2000 تا و اگر اسمت را نگذاري و ما به اسم خودمان چاپ کنيم 10000 تا. من 10000 تا گرفتم و عکس را دادم. صبح فردا آن عکس چاپ شد. نمي دانم تا چه حد در جدا شدن اليزابت تيلور و ريچارد بولتون اثر داشت.»

ابن مشغله

«بعد از انقلاب به دليل فضايي که به وجود آمده بود بعد از اينکه تهران مصور و آيندگان تعطيل شدند و روزنامه هاي به اصطلاح جدي تعطيل شدند چون شرايط دلخواهم فراهم نبود به نوشتن کتاب مشغول شدم. کتاب از سيدضياء تا بختيار را نوشتم که اينها در حقيقت گزارش هاي بزرگي هستند، چون روزنامه نبود من به صورت يک کتاب درآوردم. در عين حال کار اصلي ام را رها نکردم يعني يک مجله مد درآوردم. مجله خياطي، بافندگي و آرايشي درآوردم. يک مجله بهداشتي درآوردم به اسم بهکام. بعد از آن به مجله صنعت حمل و نقل رفتم که مجله اقتصادي بود و آنجا کار کردم و همين طور آرام آرام آمديم تا آدينه درست شد. آدينه جايي بود که نفس کشيدم و در حدود 13 ، 14 سال به عنوان تنها نشريه موجود در آن کار کردم تا زماني که دوم خرداد شد. بعد از دوم خرداد تقريباً با همه روزنامه هاي اصلاح طلبي که منتشر مي شد، به معني نوشتن مقاله، کار مي کردم تاروزي که همه رفتيم زندان.

 کارنامه بندار بيدخش

خواستم مطبوعات قبل و بعد از انقلاب را مقايسه کند، اما بهنود مي گويد؛ «روزنامه نگاري در دوم خرداد اصولاً يک ورق مهم خورد. شبيه هيچ دوره ديگري نبود. آنچه که قبل از انقلاب صورت مي گرفت روزنامه نويسي جدي نبود. به دليل اينکه فضاي بسته اي بود. به عقيده من تاريخچه روزنامه نگاري ايران به قبل از جامعه و بعد از روزنامه جامعه تقسيم خواهد شد. روزنامه جامعه به عنوان اولين روزنامه جامعه مدني ايران حادثه بسيار مهمي بود. براي اولين بار روزنامه نگاران ايران يا کساني که در همين فرصت به روزنامه نگاري وارد شدند با احساس وظيفه کامل و به صورت حرفه اي و با احساس وظيفه به منظور بالا بردن سطح فرهنگ عمومي جامعه وارد شدند. در اين جنجال ممکن است که جاهايي به طور کلي ما متهم شده باشيم به اين که تندروي کرديم، اين از نابلدي مان بود وگرنه اين بار برخلاف همه دوره هاي گذشته، روزنامه نگاري ايران فقط براي جنجال، فقط براي به دست آوردن مقام و حادثه سازي در صحنه نبود. من خودم جزء همان افراد هستم و الان هم به شما مي گويم تندروي داشتيم، نه اينکه نداشتيم ولي آنقدر بود که نمي شود معني اش را اين گذاشت که نمي دانستيم، شايد بهتر است بگوييم ضريب خطاي ما همانقدر بود که همه در تمام شغل ها خطا مي کنند. به طور مثال مامور شعبه بانک که پول مي شمرد و دست شما مي دهد يک ضريب خطا دارد. مهم اين است که براي ما حاشيه امنيتي گذاشته نشد. کسي براي ما فرصت و مجال اين را ايجاد نکرد که احياناً بتوانيم خطا کنيم و فضا با ما نامهربان شد. اصلاً روزنامه نگاري ايران نظام را در خطر قرار نداده بود. مردم به شعور اجتماعي شان واقف شده بودند. وارد صحنه شدند. به مسووليت هايشان فکر مي کردند. کافي بود کمي تحمل مي کرديم، ولي متاسفانه اين مجال پيدا نشد. اما شايد بشود گفت بيش از 10 درصدي هم ما مقصر بوديم. اصولاً آدم نبايد خودش را معصوم ببيند، ما هم جاهايي تند رفتيم که نبايد تند مي رفتيم ولي اي کاش به ما مجال داده مي شد که در اين تمرين کمي هم خطا کنيم.»

سخت بود ولي ممکن بود

او درباره حس و حالش بعد از شنيدن تعطيلي روزنامه ها مي گويد؛ «اولاً اين طور نبود که در يک روز بسته شوند و آن موتورسواري که مي آمد دم درها و ابلاغيه را مي داد، آن موتورسوار آنقدر سرعتش زياد نبود که در يک شب نزديک به 100 روزنامه را تعطيل کند. روزنامه ها به تدريج تعطيل مي شدند. تا يک زمان هر کدام که تعطيل مي شدند اين پرچم مي افتاد دست کس ديگري و ما فردا صبح مطلب را به جاي ديگري مي فرستاديم، بنابراين مي بينيم اسمي که گذاشتند «زنجيره اي» به همين دليل است. البته لابد مي دانيد که اين اسم گذاري به تدريج از جانب ما جوابي پيدا کرد. آنها اسم ما را گذاشتند زنجيره اي و ما به آنها گفتيم «زنجيري». «هـ» را برداشتيم از آن. در آن فضا به طور کلي اين پيام هاي تند و تيز مي گذشت، کساني را مي گرفتند. نطق مي شد. ما در تب و تاب افتاده بوديم. بنابراين به گونه اي نبود که بگويم لحظه اي بلند شدم و اين خبر همانند ناقوسي به سرم خورد. قبول دارم زماني که نظام و خواست عمومي مردم در خطر باشد اينها هزينه اي نيستند ولي اصلش غلط بود. نظام در خطر نبود. پس بنابراين هزينه زيادي داديم.

برخورد نزديک

بهنود مي گويد؛ «زندان تمامش خاطرات شيرين است. تلخي هاي زندان را همه گفته اند. از داستايوسکي گرفته تا نويسنده هاي ماهرتر و متبحرتر از من. ما هم که آمديم بيرون، کتاب خاطرات زندان نوشتيم. براي بعضي ها شيرين و براي بعضي ها تلخ و براي بعضي ها مفصل و افشاگرانه. اما براي من اين طور نيست. براي من بيشتر بازي ادبيات است. من فرض کردم به عنوان يک روزنامه نويس که هميشه دوست مي داشت از زندان گزارش تهيه کند، بنويسم به آن غصه نمي خورم. انگار همان چيزي که يک عمر دنبالش بودم را به دست آوردم. حالا بايد چشمانم را باز کنم، نگاه کنم و ضبط کنم. با اين حس کمتر فشاري به من وارد شد ولي انفرادي سخت بود. انفرادي براي همه سخت است (نفس عميقي مي کشد) شايد چون سني از من گذشته بود. خيلي سخت نبود چرا که هر روز قسمتي از زندگي طولاني ام را زنده مي کردم، گوشه هايش را، آدم هايش را، عشق هايش را، نااميدي ها و سفرهايش را با هر کدام از اينها کارهايي مي کردم، ذهنم را پر مي کردم، وقتم را پرمي کردم. ولي خب ماشاءالله همه بچه هاي ما غير از من خيلي خوب توانستند اين تجربه ها را رد کنند و البته اين را هم گفته باشم که فضاي عمومي کشور و خواست نظام اين نبود که ما اذيت شويم و کسي ما را شکنجه نکرد، اما زندان درست شده براي آزار دادن ولي بيش از آنکه زندان آزار بود کسي ما را آزار نداد. من در سال 45 ، 46 يک بار اجازه گرفتم و از زندان زنان و زندان گزارش تهيه کردم و هميشه هوسش در دلم بود که يک بار ديگر بتوانم بروم. ولي خب ما را طوري پرورش داده بودند که از کنار کلانتري هم رد نمي شديم و اصلاً فکر نمي کرديم روزي مجبور شويم از در کلانتري برويم داخل چه برسد به زندان. بيرون از ايران امتحانش کرده بودم. چند ماهي زندان بودم به خاطر همين شيطنت هاي روزنامه نگارانه، ولي در مملکتم فکر نمي کردم به زندان بروم. من ذاتاً انسان ميانه رويي هستم و حرفه روزنامه نگاري را به معني کار سياسي براي مبارزه با چيزي نمي دانم. به همين دليل هيچ وقت فکر نمي کردم بروم زندان. ولي خب شد، گله از بخت ندارم با اين تجربه کلکسيون ما کامل شد.»

در گريز گم مي شوم

مسعود بهنود براي ايراد سخنراني به اسکانديناوي و کشورهاي اروپايي سفر مي کند و ديگر به وطنش برنمي گردد؛ «داستان من مثل آدمي مي ماند که داخل ساختماني پر از آتش گرفتار است و آمده کنار پنجره. اگر هيچ راه حلي نباشد او مي پرد پايين ولي اگر راهي باز شود مطمئناً از آن راه مي رود بيرون. من داشتم با آقاي شمس الواعظين سخنراني مي کردم که يک باره روزنامه ها خبر دادند حکم زندان من به اجرا گذاشته شده و به فرودگاه ابلاغ شده است. در اين زمان فرزندانم مانع از برگشتن من شدند. بنابراين ماندم تا سر و صداها بخوابد و بالاخره فکر گرفتن روزنامه نگاران از بين برود و ما برگرديم سر خانه و زندگي مان.» زماني که به بهنود گفتم حکم جلب تنها بهنود صادر نشده بود براي شمس الواعظين هم همين حکم صادر شده بود اما بهنود يک باره در ميان صحبت هايم گفت؛ «براي آقاي شمس اين طور نبود. در واقع سال بعد از اينکه لندن مانده بودم يک بار ديگر من و آقاي شمس را دعوت کردند برويم کانادا و اين بار شبي که رفتيم براي سخنراني پيغامي براي او فرستادند که برنگردد ايران. درست مثل من منتها ظاهراً پوست من نازک بود، بچه هايم بزرگ شده بودند و بيرون از ايران بودند. زورشان هم زياد بود و در نتيجه بر من پيروز شدند و من ماندم. اما آقاي شمس بچه هاشان ايران بودند وپوست شان به نازکي من نبود و مقاوم تر بودند و البته جوان تر از من هم هستند.»

تفاوت در مطبوعات ايران و اروپا

مسعود بهنود تفاوت ميان مطبوعات ايران و اروپا را به خانه اي کوچک با ساختماني بزرگ تشبيه مي کند؛ «شايد بتوان جور ديگر اين حرف را زد، مردم ايران نسبت به مردم اروپا چقدر تفاوت دارند؟ آيا روزنامه هايشان هم تفاوت شان همانقدر است؟ به عقيده من تفاوت شان خيلي نيست و اينجا اشکال وارد است. ما اگر روزنامه خوان هاي ايران را بگذاريم در يک کفه ترازو و روزنامه خوان هاي اروپا را هم بگذاريم در کفه ديگر و تفاوت شان را نگاه کنيم بايد بگوييم تفاوت روزنامه هاي مان خيلي بيشتر است. يکي از عمده ترين دلايلش هم اقتصاد ماست البته در اينجا نبايد تقصير را از نظام ديد و تقصير را از سياست هاي فرهنگي نظام ديد. اينجا لازم است بيشتر از سياست هاي اقتصادي کشور انتقاد کرد چرا که مثل بقيه بخش ها بخش خصوصي ما توانا و بزرگ نيست شايد چون دولت رقيب بخش خصوصي است. در مطبوعات هم مي بينيد که روزنامه هاي دولتي، راديو و تلويزيون دولتي هست و از بودجه عمومي ارتزاق مي کنند. ديگر روزنامه ها هم به ترتيبي ناچارند دست خودشان را کنار دولت نگه دارند. در چنين وضعيتي طبيعي است که روزنامه نويس مستقل مجاهده مي خواهد، از خودگذشتگي مي خواهد و خب روزنامه نويس هم يک آدميزاد است مثل بقيه آدم ها. روزنامه نگاران هم خواست هايي دارند، تمايلاتي دارند، آنها هم اجاره خانه مي دهند. آخر اينها بايد از کجا تامين شود زماني که روزنامه ها از نظر اقتصادي سر پاي خودشان نمي ايستند. ما در 2 ، 3 تا تجربه ديديم که دوستان مبتکر و کارآشنا زماني که توانستند بخش اقتصادي را حل کنند و يک حقوق بخور و نمير و يک آرامش خاطر نسبي براي روزنامه نگاران فراهم کنند، روزنامه هاي خيلي خوبي منتشر کردند، ولي باز آنها نتوانستند تحمل کنند. به عنوان آخرين جمله مي گويم من چهل و چند سال روزنامه نويسي کردم اما نه بيمه هستم و نه حقوق ثابتي دارم. شما به من بگوييد کسي در دنيا اين کار را مي کند؟ من چنين توقعي نمي توانم از نسل جديد داشته باشم چرا که زندگي به آنها فشار مي آورد. مطمئن باشيد به هر کس در هر جاي دنيا اينها را بگوييد مي خندد به آدم.

الجزيره رسانه اي رو به زوال؟

حسين افخمي

تاريخچه تلويزيون هاي بين المللي خبري به دهه 1980 ميلادي بازمي گردد. از سال 1987 ميلادي که شبکه کابلي تلويزيون امريکا سي ان ان (CNN) که از سال 1981 تاسيس شده بود، به شبکه بين المللي تلويزيوني با نام «سي ان ان اينترنشنال» (CNNI) تبديل شد. به دنبال تاسيس اين شبکه، شبکه «اسکاي نيوز» در انگليس راه افتاد.

دهه 80، دهه آزادسازي يا مقررات زدايي مخابرات در دنيا بود، در حقيقت در اين دهه بود که به دنبال آزادسازي و مقررات زدايي بخش خصوصي مجوز استفاده از ماهواره را در اختيار گرفت و محدوديت هاي پخش برنامه تلويزيوني از بين رفت و طي اين روند ظهور شبکه هاي بين المللي تلويزيون امکان پذير شد و جهان از به وجود آمدن شبکه هاي بين المللي شاد شد.

عده اي بر اين باورند که سقوط بلوک شرق در نتيجه ظهور تلويزيون هاي بين المللي است و بعضي آن را «انقلاب تلويزيون» هم ناميده اند به طوري که در سال 1989 و 1990 ميلادي ما شاهد تغييرات سياسي عمده اي در بلوک شرق هستيم.

از سال 1990 به اين طرف در شرايطي که تلويزيون هاي بين المللي ديگري پا به عرصه بين المللي گذاشتند، اکثر کشورها صاحب يک شبکه برون مرزي به دو زبان - يکي زبان خودشان و ديگري به زبان زنده ديگري در دنيا مثل زبان انگليسي - شدند.

همان طور که پس از جنگ جهاني دوم خبرگزاري ها به عنوان پرچم يک کشور عرصه بين المللي محسوب مي شدند، اين بار تلويزيون ها اين نقش را پيدا کردند.

اکثر اين شبکه هاي تلويزيوني در جست وجوي سه هدف به اين کار پرداختند؛ ترويج زبان کشور خود، مطرح کردن خودشان از طريق زبان بين المللي و سوم براي تاثيرگذاري در عرصه بين المللي.

در دهه نود ميلادي در زماني که دنيا شاهد جنگ اول خليج فارس بود، اين جنگ نشان داد تا چه حد تلويزيون به خصوص تلويزيون «سي ان ان اينترنشنال» مي تواند تاثيرگذار باشد و نقش سياسي تلويزيون تا چه حد مي تواند کشوري را در عرصه هاي بين المللي حمايت کند.

هر چند که سي ان ان يک شبکه خصوصي است و در حقيقت در زمان جمهوريخواهان پا به عرصه وجود گذاشت ولي فرض بر اين است در چارچوب قوانين بين المللي امريکا، شبکه خصوصي و غيروابسته به دولت است اما در عرصه بين المللي اثبات شد که مي تواند حامي خيلي خوبي براي دولت متبوع خودش باشد. به اين ترتيب کشورهايي که تصميم داشتند در عرصه بين المللي نفوذ کنند مجبور به تاسيس شبکه هايي شدند که شبکه «بي بي سي» يکي از اين شبکه ها بود. اين شبکه در ابتدا به زبان عربي در خاورميانه تاسيس شد و همچنان شاهد تغييراتي در اين شبکه تلويزيوني هستيم. اما در اين حين بسياري از کشورهاي ديگر به اين جرگه نپيوستند براي مثال فرانسه امسال درصدد ايجاد يک شبکه بين المللي است. روسيه تنها شبکه اي برون مرزي به زبان خارجي دارد و نخواسته است در عرصه بين المللي اخبار شرکت کند. بسياري از کشورها هم به همين شکل از تاسيس شبکه هاي بين المللي سرباز زده اند.

اما موفقيت سي ان ان در دوره اول و در پي آن موفقيت «بي بي سي» عربي زبان باعث به وجود آمدن شبکه عربي زبان الجزيره شد.

قبل از به وجود آمدن «الجزيره» کشورهاي عربي شاهد دو اتفاق بودند؛ اول آنکه در سال 1991 شبکه «ام بي سي» با سرمايه گذاري عربستان سعودي پا به عرصه بين المللي گذاشت. دفتر مرکزي اين شبکه در لندن راه اندازي شد و در کشورهاي ديگر نيز دفتر فعاليت داشت، اين شبکه جزء اولين شبکه هاي تلويزيوني و خبري عرب زبان است که در اسرائيل دفتر نمايندگي باز کرد.

در سال 1996 که خبرگزاري «يونايتدپرس اينترنشنال» يا همان «يوپي آي» مشکلات مالي و انساني پيدا کرده بود از سوي يکي از شاهزادگان عربستان سعودي به مبلغ سه ميليارد دلار خريداري شد و به اين ترتيب تحت نفوذ عربستان درآمد. دوم آنکه کشورهاي عربي صاحب ماهواره «عرب ست» شدند. از نظر من تاسيس الجزيره در چارچوب رقابت هاي کشورهاي بانفوذ و قدرتمند که در منطقه خاورميانه ذي نفع هستند شکل گرفته است.

محل استقرار شبکه الجزيره کشور قطر است. پيش از تشکيل دفتر اين شبکه «بي بي سي» عرب زبان در قطر قرار داشت. اين شبکه پس از مدتي کمتر از يک سال تعطيل شد. بخشي از امکانات اين شبکه در اختيار شبکه تلويزيوني الجزيره قرار گرفت و به عبارت ديگر شبکه الجزيره از دل بي بي سي عرب زبان بيرون آمد. شبکه الجزيره در شروع براي مخاطبان عرب زبان فعاليتش را آغاز کرد و از سال گذشته بخش انگليسي زبان اين شبکه نيز آغاز به کار کرد.

در مقايسه با نفوذ بسيار دو شبکه بين المللي مثل بي بي سي و سي ان ان در منطقه خاورميانه اين شبکه از قدرت پوشش خبري منطقه اي نسبتاً خوبي برخوردار است. با توجه به عوامل موثر بر توليد و نشر خبر که توليد و فرهنگ محل انتشار در کار رسانه ها تاثير بسزايي دارد اين شبکه در پوشش اخبار مختص به منطقه خاورميانه موفق تر عمل کرده است. اين در حالي است که اکثر شبکه هاي خبري براي پوشش رسانه اي خود، خبرنگار خودشان را به منطقه اعزام نمي کنند. آنها ترجيح مي دهند براي پوشش اخبار هر منطقه از خبرنگاران محلي استفاده کنند. اگر اين مورد را به عنوان اصلي که سال ها شاهد آن بوده ايم در نظر بگيريم مي توان گفت که نقطه قوت اين شبکه در خاورميانه استفاده از خبرنگاران آشنا به منطقه خاورميانه است.

اما نکته قابل توجه ديگر مقطعي بودن بحران در منطقه خاورميانه است. با توجه به اين بحران شبکه الجزيره به دلايل آشنايي به زبان عربي، فرهنگ و حساسيت منابع خبري در خاورميانه - که ترجيح مي دهند با خودي ها درددل کنند- از شبکه هاي ديگر پيشي گرفت.

براي مثال شبکه خاورميانه بيشترين اطلاعات خبري و تصاوير ويدئويي خود را در اختيار اين شبکه قرار داد. اين موارد نيز نقاط قوت بخش عربي و به دنبال آن انگليسي شبکه الجزيره شد. با توجه به رقابت رسانه اي حاکم بر رسانه هاي خبري ترکيب شبکه بي بي سي الجزيره در کنار يکديگر رقيبي براي شبکه سي ان ان در منطقه خواهند بود. اگر بخواهيم به اين جريان به صورت خوشبينانه توجه کنيم در بين شبکه هاي بين المللي ديگر الجزيره توان مانور دارد و مي تواند بين بي بي سي و سي ان ان قرار بگيرد و نقاط قوت منطقه اي است. اما بخش انگليسي زبان آن تا زماني که بحران در منطقه حاکم است مي تواند در عرصه جهاني موفق باشد. هنگامي که اين بحران به اتمام برسد اين شبکه نقطه قوتش را از دست خواهد داد و به صورت خوشبينانه حتي اگر فرض کنيم اين شبکه از نظر نيروي انساني، خبرنگاران زبده و تکنولوژي با اين دو شبکه جهاني در عرصه بين المللي برابر است اما تجربه ديرپاي حضور اين دو شبکه در حوزه خبري بين المللي و غناي رسانه اي در کشور مبداء اينها و عضويت دائم کشور مبداء اين رسانه ها در سازمان ملل، سه امتيازي است که با اتمام بحران در منطقه خاورميانه شبکه هاي بي بي سي و سي ان ان را بر الجزيره برتري خواهد داد.

و پس از اتمام اين بحران شبکه الجزيره قدرت کنوني خود را از دست خواهد داد چراکه هيچ کدام از کشورهاي منطقه خاورميانه ساختار دموکراتيک براي دفاع از مواضع رسانه خود ندارند. به محض آنکه الجزيره بخواهد به درون کشور خود بازگردد و قطر را تحت پوشش خبري قرار دهد بحران درون سيستم پيش مي آيد و خود منطقه است که اين شبکه را تحت فشار قرار خواهد داد. مگر آنکه سياست هاي امريکا تحت عنوان دموکراتيزه کردن خاورميانه را مدنظر قرار دهيم و اين گونه در نظر بگيريم که جناح هاي مختلف حاکم بر امريکا از رسانه هايي که بخواهند موج دموکراتيزه کردن خاورميانه را پيش بگيرند حمايت کند، آن زمان مي توان گفت که شبکه با توجه به امکانات خبرنگاري و رسانه اي که دارد بتواند تا حدي اين نقش را جابه جا و نقش ويژه خود را حفظ کند. در مورد رسانه هاي بين المللي و حضور ايران در ميان شبکه هاي پرقدرت خارجي بايد گفت اين رسانه ها تنها در حد شبکه اي برون مرزي خواهند بود چراکه فاصله ما با ساير کشورهايي که رسانه هاي بين المللي تاثيرگذاري دارند خيلي زياد است. چراکه تاريخچه 60 ساله شبکه ها و خبرگزاري بين المللي خارجي و تجربه اين رسانه ها در عرصه خبرگزاري خارجي را نمي توان دست کم گرفت. از سوي ديگر رسانه هاي داخلي امروز حتي با ساختار رقابتي در عرصه خبر مشکل دارند. اين در حالي است که رقابت شبکه هاي خصوصي و دولتي خارجي تاريخي 60 ساله دارد. ما در ايران امکان تاسيس شبکه خبرگزاري تلويزيوني نداريم. بخش خصوصي در اين حوزه هنوز راه پيدا نکرده و آموزش حتي دو واحد خبرگزاري تلويزيوني در دانشگاه هاي دولتي و خصوصي ايران در نظر گرفته نشده است که اين دلايل به ضعف نيروي انساني متخصص منتهي مي شود.

از سوي ديگر آزادسازي رسانه اي به معناي سال هاي دهه 60 ميلادي هنوز در عرصه رسانه اي ايران صورت نگرفته است. با توجه به شرايط موجود تنها تاسيس يک شبکه تلويزيوني برون مرزي تحت نظارت دولت امکان پذير است که مخاطب چنين تلويزيوني به حداقل مي رسد اما در مورد رقابت با شبکه هاي تلويزيوني بزرگ رسانه هاي ايران مشکلات قدرت سياسي در دنيا را نيز پيش رو خواهند داشت.

در مورد رقابت با رسانه هاي منطقه خاورميانه کشورهاي عربي نسبت به ايران از نيروي انساني و تکنولوژي غني تري برخوردار هستند و اين فضاي رقابتي را براي ايران سخت خواهد کرد.

با توجه به شرايط موجود حتي اگر ايران از همين امروز به فضاي رقابتي عرصه رسانه پا بگذارد 5 سال طول مي کشد حرفي براي گفتن داشته باشد اما اگر بحران در کشورهاي همسايه ايران ادامه يابد نقل قول شبکه برون مرزي ايران مي تواند مورد استناد قرار گيرد اما باز هم توده هاي مردم جايگاهي نخواهند داشت.

 دکتراي علوم ارتباطات و عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي

گزارشي از «رويترز گيت»
وقتي وبلاگ ها نظارت مي کنند

منصور نصيري : عدنان حاج، فتوژورناليست لبناني، که بيش از 10 سال با خبرگزاري رويترز همکاري داشت، سال گذشته در جريان جنگ لبنان با دستکاري ديجيتالي دست کم دو تا از عکس هايش اعتبار حرفه اي براي خود باقي نگذاشت. اتفاقاً هر دوي اين عکس ها در مجموعه عکسي که رويترز از درگيري هاي لبنان و اسرائيل منتشر کرد، وجود داشتند. و بعد از اين که رويترز متوجه اين دستکاري ها شد، نه تنها عدنان حاج را اخراج کرد، بلکه همه 920 عکسي را که از او در آرشيو داشت، حذف کرد. اما ماجرا چطوري لو رفت؟ چارلز جانسون، نويسنده وبلاگ پرخواننده Little Green Footballs، 5 آگوست عکسي از عدنان حاج را که شهر لبنان را بعد از بمباران نشان مي داد، با لينک به رويترز در وبلاگش منتشر کرد و نوشت که اين عکس آشکارا دستکاري شده است. منظور او دودي مصنوعي بود که در (بخشي از) عکس شهر را فراگرفته بود. انگار که تصوير دود در چند جاي عکس تکثير شده باشد. و جانسون با ريزبيني نوشت که اين تکثير فقط منحصر به دود نمي شود و حتي ساختمان ها هم با استفاده از فتوشاپ شبيه سازي شده اند. اين نوشته سروصداي زيادي ميان وبلاگ ها ايجاد کرد. خيلي ها به کمک جانسون آمدند و موضوع در حد فاجعه مطرح شد. خبرگزاري رويترز خيلي سريع واکنش نشان داد. قبول کرد که اين عکس دستکاري شده و بعد از معذرت خواهي به مخاطبانش توضيح داد؛ «از نرم افزار ويرايش عکس در اين اثر استفاده اي نامناسب شده است.» و بعد نسخه اصلي عکس را منتشر کرد. اما اين همه داستان عدنان حاج نبود. وبلاگ نويس ديگري که با نام مستعار مي نويسد، در وبلاگش، My Pet Jawa، عکس ديگري را که حاصل دستکاري حاج بود منتشر کرد. در اين عکس، يک -16 F اسرائيلي در حال موشک باران جنوب لبنان ديده مي شود که انگار هم زمان دارد سه تا موشک به مقصد شليک مي کند. اين وبلاگ نويس کشف کرد که دو تا از اين موشک ها اثر تکثير ديجيتالي است. اين بار سروصدا شديدتر بود و رويترز چند روز بعد اين موضوع را تاييد کرد. و ماجراي رسوايي رويترز و همکار عکاسش، حاج، همچنان ادامه پيدا کرد. ديگر وبلاگ ها دو تا عکس ديگر از اين عکاس را پيدا کردند که در پس زمينه هر دو، ساختماني خراب شده وجود دارد که ثابت است. اما زيرنويس دست کم يکي از عکس ها تقلبي است. بنا بر ادعاي خبرگزاري، يکي در 24 ژوئيه گرفته شده با زيرنويسي که عنوان مي شد ساختمان خراب شده، مقر طرفداران حزب الله بوده در جنوب لبنان. عکس دوم در 5 آگوست منتشر شده با زيرنويس ديگري که نشانه خانه را در حوالي شهر بيروت مي داد. وبلاگ نويس ديگري در عکس هاي عدنان حاج زني را پيدا کرد که بنا بر ادعاي عکاس خانه اش در 22 ژوئيه خراب شده و بعد در عکس ديگري، عکاس ادعا کرده همان زن در 5 آگوست خانه اش خراب شده است. در واقع اين عکاس براي بسياري از عکس هايش که در يک روز خاص گرفته بود زيرنويس هاي غيرواقعي مي نوشت تا آن عکس ها را مربوط به روزهاي مختلف نشان دهد و اين طوري وانمود مي کرد که مثلاً يک هفته روي سوژه اش کار کرده. عکس هاي زيادي از او پيدا شد که در آنها يک شخص خاص- که احتمالاً عدنان او را به عنوان مدل استخدام کرده بوده- در جاهاي مختلف و مثلاً صحنه هاي متفاوت مناطق جنگي حاضر شده و در حال راه رفتن، گريه کردن و ژست هاي ديگر از او عکس گرفته بود.ششم ماه آگوست خبرگزاري رويترز اعلام کرد همه همکاري هايش را با عدنان حاج قطع خواهد کرد. حاج در دفاع از خود اعلام کرد که دستکاري مهمي نکرده و تغيير ديجيتال عکس ها در حد زدودن غبار و بهتر کردن نور عکس هايش بوده وقتي در شرايط جنگ نمي توانسته در نور و شرايط خوبي کار کند. هفتم ماه آگوست، رويترز تصميم گرفت همه 920 قطعه عکس اين عکاس متقلب را از آرشيوش حذف کند. هر چند دهم مارس 2007 دوباره عکسي از او در اين خبرگزاري منتشر شد که سال قبل، در فوريه 2006 گرفته شده. ژانويه 2007 رويترز اعلام کرد تحقيقات داخلي اين موسسه خبري موجب شد که يکي از دبيران ارشد عکس اين خبرگزاري اخراج شود. 

گهي پشت بر زين

البته هميشه حق با وبلاگ ها و وبلاگ نويسان نيست. پارسال چارلز جانسون در وبلاگش به عکسي از جيم ويلسن هم شک کرد. عکسي که در صفحه اول روزنامه معتبر نيويورک تايمز منتشر شد و پاي خواننده اي غربي را نشان مي دهد که روي سن دارد براي سربازان امريکايي در عراق آواز مي خواند. سيم ميکروفن خانم خواننده در بخشي از عکس ناپديد شده است و چيزي که جانسون نوشت همين بود؛ براي بهتر ديده شدن چهره سربازها، عکس دستکاري شده و سيم ميکروفن حذف. وبلاگ هاي ديگر نيز شروع کردند به حمايت از جانسون. اما عکاس حرفه اي، ويلسن، حرف هاي جالبي در جواب به وبلاگ نويسان خشمگين داشت. او نوشت که آن عکس را با سرعت پايين شاتر گرفته است و اگر وبلاگ نويسان خوب دقت کنند متوجه مي شوند که سيم ميکروفن چون در دست خواننده حرکت داشته، محو شده و رد بسيار کم رنگ سياه با کمي دقت در عکس ديده مي شود. وبلاگ نويسان بعد از پاسخ ويلسن، به اشتباه و عجولانه قضاوت کردن شان پي بردند.

 وبلاگ؛ رسانه اي حقيقت مدار

در جريان اين اتفاق ها و جنجال هايي که عکس هاي آقاي حاج آفريد، نکته مهم شايد برملا شدن دروغ گويي (سهوي يا عمدي) رسانه هاي جريان اصلي در برابر حقيقت مداري وبلاگ ها باشد. به نظر کارشناسان رسانه قدرت وبلاگ ها و در سطحي وسيع تر، اينترنت در اين است که براي کشف حقيقت و برملا کردن خطاها نيازي به صرف وقت و انرژي زياد ندارد. در نبود اينترنت لازم است ابتدا دبيران و بعد مديران رسانه اي را براي انتشار آن چه که حقيقت دارد قانع کني. و چه بسا که زير بار نروند (به خصوص اگر فردي شناخته شده در رسانه ها نباشي) يا به سختي راضي به انتشار شوند. در حالي که کمي دانش فني کافي است که فضايي از آن خود داشته باشي براي نظارت. نظارت بر جامعه، سياست، رسانه و...بسياري از کارشناسان به خصوص قديمي تر ها اين شيوه نظارت را درست نمي دانند و مي گويند که بايد اين وظيفه را به روزنامه نگاران سپرد چرا که وبلاگ ها پر از دروغ و شايعه و حرف هاي طنز و جدي اثبات نشده هستند. قبول که بسياري از وبلاگ نويسان از اصول ابتدايي کار روزنامه نگاري بي خبرند، منبع مشخص و قابل اعتنا ندارند و در خبررساني صحت و دقت را فداي سرعت مي کنند، اما نمي شود از کنار قدرت نظارتي عجيبي که دارند به راحتي گذشت. ممکن است آينده نزديک حرف کارشناساني را که از هجوم بي قانوني در وبلاگ ها مي ترسند تاييد کند، ممکن است بار ديگر به اصول روزنامه نگاري ايمان آوريم. اما مهم اين است که در اين لحظه، در اين روزها که رسانه هاي جريان اصلي به سياست و پر کردن جيب هاشان بيشتر از کشف حقيقت علاقه دارند، وبلاگ ها دارند وظيفه نظارتي يک رسانه را به خوبي انجام مي دهند.

تکنولوژي هايي که لزوماً سودمند نيستند
پنج نکته درباره ارتباطات نوين

نيل پستمن
ترجمه؛سيدمسعود سيدعلوي


بخش اول

نيل پستمن همواره هشدار داده که «بايد مراقب باشيم بيش از آنکه مورد استفاده تکنولوژي قرار گيريم از تکنولوژي استفاده کنيم.»

او پنج نکته مهم درباره مواجهه با تکنولوژي هاي نوين ارتباطي دارد؛

- اول اينکه هر تکنولوژي بزرگ يک پيش فرض اجتماعي و سياسي و يک معرفت شناسي خاص به همراه دارد. گاهي اوقات اين پيش فرض ها خيلي به نفع ماست . گاهي اين طور نيست . چاپ سنت شفاهي را از بين برد، تلگراف فاصله را از ميان برداشت، تلويزيون کلام را بي حرمت کرده، شايد کامپيوتر زندگي ارتباطي را دگرگون کند و نظاير آن .

- دوم اينکه در عصر تکنولوژي همواره برنده ها و بازنده هايي وجود دارند و برنده ها همواره سعي مي کنند بازنده ها را متقاعد کنند که خودشان برنده هاي واقعي هستند.

-سوم اينکه ما هميشه براي تکنولوژي بهايي مي پردازيم. تکنولوژي بزرگتر، هزينه بيشتر.

- چهارم ، تغييرات تکنولوژيکي عارضي نيستند، آنها جوهري و ذاتي هستند. يعني همه چيز را تغيير مي دهند و بنابراين بسيار مهم است که به طور کامل در دستان بيل گيتس قرار بگيرد.

- پنجم ، تکنولوژي در حال تبديل شدن به يک اسطوره است و به همين دليل است که به عنوان بخشي از نظام طبيعي اشيا تلقي مي شود و بنابراين بيش از حد لزوم، در جهت کنترل زندگي بسياري از ما پيش مي رود.

من صحبت خود را پنج نکته که ما بايد درباره تغييرات تکنولوژيکي بدانيم نام گذاري کرده ام . من اين نظريه ها را براساس 30 سال تجربه در مطالعه تاريخ تغييرات تکنولوژيکي پي ريزي کرده ام ، اما فکر نمي کنم که اينها ايده هاي آکادميک يا بسيار پيچيده اي باشند. اين موارد نمونه اي از نکاتي هستند که هر کسي که نسبت به تداوم و تعادل فرهنگي نگران است بايد بداند و من اين نظريات را به شما عرضه مي کنم ، با اين اميد که در تفکرتان مؤثر باشد.

نظريه اول

ايده اول اين است که همه تغييرات تکنولوژيکي يک داد و ستد است . من آن را مبادله اي گزاف مي نامم. تکنولوژي چيزهايي مي دهد و چيزهايي مي گيرد. اين بدان معناست که به ازاي هر مزيت تکنولوژي جديد، همواره ضرري وجود دارد.همچنين خوب است دوباره متذکر شوم که در برابر همه مزاياي فکري و اجتماعي که نشريات چاپي به همراه داشته، هزينه هاي زيادي نيز پرداخته شد. نشريات چاپي نثرنويسي را به جهان غرب هديه داد، اما شعر را به شکل نامتعارف و نثرگونه تغيير داد. نشريات چاپي علم استقرايي را به ما دادند، اما حساسيت هاي مذهبي را به شکلي از خرافات تنزل دادند. چاپ انديشه مدرن ملي گرايي را به ما داد، اما ميهن پرستي را، اگر نگوييم حسي مرگبار به آن بخشيد، به صورت امري تحقيرآميز درآورد. ما حتي ممکن است بگوييم که چاپ انجيل به زبان مادري اين تاثير را داشت که خداوند يک انگليسي ، يک آلماني يا يک فرانسوي معرفي شود. به عبارت ديگر چاپ ، خدا را تا حد يک حاکم محلي تنزل داد. شايد بهترين روش براي بيان اين نظريه اين است که پرسيدن اين سوال که «يک تکنولوژي جديد چه کاري انجام مي دهد» مهم تر از اين سوال نيست که «يک تکنولوژي جديد چه چيزي را از بين مي برد». به رغم اينکه پرسش دوم به ندرت مطرح مي شود، اهميت بيشتري دارد. بنابراين ممکن است کسي بگويد که ديدگاه موشکافانه به تغييرات تکنولوژيکي از ديدگاه شکاکانه آرمان گرايي و سنت انتظار ناشي مي شود که توسط کساني طراحي شده اند که هيچ درکي نسبت به تاريخ يا تعادل ناپايداري که فرهنگ از آنها تاثير مي پذيرد ندارند. بنابراين نظريه شماره 1، اين است که فرهنگ همواره بهايي براي تکنولوژي پرداخت مي کند.

نظريه دوم

اين به نظريه دوم منتهي مي شود که مي گويد مزايا و معايب تکنولوژي هاي نوين در بين همه افراد هيچ گاه به صورتي عادلانه توزيع نمي شود. اين بدان معناست که هر تکنولوژي جديدي به بعضي ها سود مي رساند و ديگران را متضرر مي سازد. حتي عده اي هستند که اصلاً اين تکنولوژي جديد بر آنها تاثيري ندارد. دوباره نشريات چاپي در قرن 16 را در نظر بگيريد. همانطور که مارتين لوتر گفته است ؛ «اين بزرگترين و عالي مرتبه ترين موهبت الهي است که به وسيله آن کار تعاليم الهي سرعت يافت .» با قرار دادن کلام خداوند روي ميز آشپزخانه هر مسيحي ، چاپ انبوه کتاب مقدس قدرت سلسله کليساهاي مسيحي را کم و تضعيف قدرت اسقف اعظم روم را تسريع کرد. پروتستان هاي آن زمان اين پيشرفت را حمايت مي کردند. کاتوليک ها خشمگين و پريشان بودند. بعضي مي برند، بعضي مي بازند و تعداد کمي در همان وضعيت قبل باقي مي مانند. بياييد مثال ديگري بياوريم؛ تلويزيون ، اگرچه بايد در اين جا اضافه کنم که در مورد تلويزيون تعداد بسيار کمي هستند که از اين تکنولوژي متأثر نشده باشند. در امريکا، جايي که نسبت به هر جاي ديگري تاثير عميق تري داشته است ، مردمي وجود دارند که آن را مورد ستايش قرار داده اند. اين افراد جزء کساني نيستند که مانند تکنسين ها، مديران ، کارگردانان ، مجريان خبر و سازنده هاي برنامه هاي سرگرم کننده درآمد زيادي از طريق تلويزيون عايدشان مي شود.در طرف مقابل و در فاصله زياد، تلويزيون ممکن است پاياني بر دوران معلمان مدارس باشد، زيرا مدرسه نوآوري دوران چاپ بود و ميزان سقوط يا پايداري آن به اين مربوط مي شود که اهميت کلام چاپي در آينده چگونه خواهد بود. بنابراين سؤال هايي که به هيچ عنوان از ذهن کسي که دانشي درباره تغييرات تکنولوژيک دارند دور نيستند عبارتند از چه کسي به طور ويژه از توسعه تکنولوژي نوين سود مي برد؟ کدام گروه يا کدام دسته از انسان ها و يا چه نوع صنعتي مورد حمايت قرار خواهد گرفت ؟ و البته کدام دسته از مردم به سبب اين پيشرفت متضرر خواهند شد؟اين پرسش ها هنگامي که ما درباره تکنولوژي کامپيوتر فکر مي کنيم حتماً بايد به ذهنمان خطور کند. هيچ گونه شکي نيست که کامپيوتر براي سازمان هاي با مقياس بزرگ نظير ارتش يا کمپاني هاي هوايي يا بانک ها يا موسسات جمع آوري ماليات مفيد بوده و خواهد بود و به همين اندازه واضح است که کامپيوتر اکنون براي تحقيقات سطح بالا در فيزيک يا ديگر علوم طبيعي بسيار با ارزش است . اما تکنولوژي کامپيوتر تا چه حد توانسته است براي توده مردم مفيد باشد. براي کارگران معدن ، صاحبان مغازه هاي سبزي فروشي ، مکانيک هاي ماشين ، موسيقي دانان ، نانواها، معماران ، دندانپزشکان ، بله ، خداشناسان و بقيه کساني که به طور ناخواسته با کامپيوتر زندگي مي کنند، کامپيوتر چه تاثيري داشته است . موضوعات شخصي اين افراد براي مراکز قدرت قابل دسترس تر شده است . آنها بيشتر قابل رديابي و کنترل شده اند. آنها بيشتر مورد آزمايش قرار مي گيرند و به طور فزاينده اي با تصميماتي که درباره شان گرفته مي شود گيج مي شوند. آنها بيش از هر زمان ديگري تا حد اهداف عددي تنزل پيدا کرده اند. آنها اهداف آساني براي آژانس هاي تبليغاتي و دستگاه هاي سياسي هستند. در يک کلام ، اينان بازنده هاي انقلاب کامپيوتر هستند. برنده ها که شامل ديگر کمپاني هاي کامپيوتري ، شرکت هاي چندمليتي و دولت ملي هستند و البته بازنده ها را تشويق خواهند کرد که به طرفداران تکنولوژي کامپيوتر بپيوندند. اين راه برنده هاست و بنابراين در آغاز آنها به بازنده ها مي گويند که با استفاده از کامپيوتر شخصي عامه مردم مي توانند با نظم و ترتيب بيشتري دفترچه چک خود را متعادل کنند، و ليست خريد منطقي تري را تهيه کنند. بنابراين آنها به بازنده ها مي گويند که کامپيوترها اين امر را ممکن مي سازند که در خانه راي دهيم ، در خانه خريد کنيم ، در خانه به هر تفريحي که مي خواهيم بپردازيم و بنابراين زندگي ارتباطي را غيرضروري مي سازد. و اکنون ، البته برنده ها به طور مداوم از عصر اطلاعات صحبت مي کنند، همواره توضيح مي دهند که با اطلاعات بيشتر ما راحت تر مي توانيم به حل مشکلات اساسي بپردازيم ـ نه تنها مشکلات شخصي ، بلکه مشکلات کلان اجتماعي. اما تا چه حد اين مطلب درست است ؟ اگر کودکاني گرسنه در دنيا وجود دارند، که وجود دارند، به خاطر اطلاعات ناکافي نيست . ما مدت زمان زيادي است که مي دانيم چگونه غذاي کافي براي تغذيه هر کودکي روي زمين توليد کنيم . چگونه است که ما بسياري از آنها را گرسنه رها کرده ايم ؟ اگر در خيابان هاي ما خشونت وجود دارد، به اين خاطر نيست که ما اطلاعات کافي نداريم . اگر با زنان بدرفتاري مي شود، اگر طلاق و بيماري هاي رواني در حال افزايش است ، هيچ کدام از آنها ربطي به کمبود اطلاعات ندارد. من به جرات مي گويم که اين به خاطر فقدان موارد ديگري است و من فکر نمي کنم که بايد به شنوندگان بگويم که اينها چيستند. چه کسي مي داند؟بنابراين همواره طبق نظريه دوم برنده ها و بازنده هايي در تغييرات تکنولوژيکي وجود دارند.

نظريه سوم

اين نظريه سوم است ؛ در درون هر تکنولوژي يک ايده قوي و گاهي دو يا سه ايده قوي وجود دارد. اين ايده ها اغلب از نظر ما پنهان هستند زيرا آنها تا حدودي طبيعت انتزاعي دارند. اما نبايد اين گونه برداشت شود که آنها پيامدهاي عملي ندارند. شايد شما با ضرب المثل قديمي که مي گويد؛ براي يک مرد با يک چکش ، هر چيزي شبيه يک ميخ است ، آشنا باشيد. ما ممکن است اين حقيقت را بسط دهيم ؛ براي فردي با يک قلم، هر چيزي شبيه يک جمله است . براي فردي با يک دوربين تلويزيوني ، هر چيزي چون يک تصوير است . براي فردي با يک کامپيوتر، هر چيزي شبيه داده است .من فکر نمي کنم که لازم باشد ما اين جملات را جملات قصار فرض کنيم . اما چيزي که آنها به ما مي گويند اين است که هر تکنولوژي تعصبات و پيش فرض هايي را به همراه دارد. مانند خود زبان که اين زمينه را براي ما فراهم مي کند که به چيزهايي علاقه مند شويم و براي کارها و ديدگاه هاي خاصي ارزش قائل شويم . در فرهنگي بدون نوشتار، حافظه مردم از مهمترين چيزهاست ، به طوري که ضرب المثل ها، گفتارها و آوازها هستند که دربردارنده خرد جمعي شفاهي قرون گذشته هستند. انسان عصر چاپ طرفدار سازماندهي منطقي و تحليل سيستماتيک است نه ضرب المثل ها. انسان عصر تلگراف به سرعت اهميت مي دهد، نه درون نگري . براي انسان عصر تلويزيون ارتباط بي واسطه مهم است نه تاريخ و در مورد انسان عصر کامپيوتر چه مي شود گفت؟ شايد بتوانيم بگوييم که انسان عصر کامپيوتر به اطلاعات اهميت مي دهد نه به دانش و بخصوص نه به خرد و آگاهي. در واقع در عصر کامپيوتر ممکن است مفهوم خردمندي به طور کامل از بين برود. بنابراين نظريه سوم اين است که هر تکنولوژي يک فلسفه اي دارد که بر روي اينکه چگونه تکنولوژي مردم را به استفاده از ذهنشان وامي دارد تاثيرگذار است . حتي بر چگونگي استفاده ما از بدن مان و يا اين که چگونه دنيا را کدبندي مي کنيم يا اينکه کدام يک از احساسات ما آن را تقويت مي کند يا احساسات و تخيلات ما با آن مخالف است تاثيرگذار است . اين نظريه مجموعه و خلاصه اي از تفکري است که مارشال مک لوهان قصد بيان آن را با جمله معروف «رسانه همان پيام است » داشت .

دو نظريه باقي مانده را در شماره آينده بخوانيد.

اينجا تهران است صداي ما را با لرزش مي شنويد


استادان رشته ارتباطات از مثلثي طلايي نام مي برند به نام «فرستنده - پيام - گيرنده. اين سه که کنار هم قرار بگيرند پيامي از کسي به فردي منتقل مي شود. حالا بياييد زماني را در نظر بگيريم که راديو هم پيام قابل توجهي دارد و هم اين پيام قابل توجه در بسته بندي قشنگي آماده شده و اتفاقاً اين پيام بسته بندي شده بسيار مورد توجه گيرنده هم هست. يعني خبري يا مصاحبه و گفتاري يا موسيقي و نمايشي از اين راديوي عزيز مي خواهد به بيرون بتراود که خلق همه در به در آن هستند و توي خانه و اتومبيل راديوها را روشن کرده اند يا با گوشي تلفن همراه خود مي خواهند آن بسته بندي صوتي را به گوش جان بشنوند. اين فرض محال اگر روزي تبديل به اتفاقي ممکن شود يک مانع بزرگ براي اتصال اين ارتباط وجود دارد و آن دستگاه هاي فرستنده راديو است که انگار از چندين و چند سال پيش در اين سازمان مانده اند و کسي ياراي دل کندن از اين فرستنده ها را ندارد. فرستنده راديو تهران ايراد دارد. شنونده هاي اين ايستگاه راديويي روزي چند بار با شبکه تماس مي گيرند و گله گذاري مي کنند که چرا اين ايستگاه برنامه هايش را با سروصداهاي جانبي به گوش مردم مي رساند. تهيه کننده هاي خوش بين راديو تهران هم اين تلفن ها را پخش مي کنند تا شايد فرجي حاصل شود، که نمي شود. راديو گفت وگو، راديوي تازه کاري است در تهران که کهنه کاران کار رسانه اي آن را اداره مي کنند. اداره کنندگان را در اينجا براي برنامه سازان به کار برده ام. اين راديو هر چند شش ساعت در روز برنامه دارد اما آنچنان برنامه هاي جذابي دارد که نمي توان از خير آن گذشت. صداي اين ايستگاه گاهي بلند و گاهي آرام است. ارتباطات تلفني آنها سروصداهاي اضافه دارد. يکي از برنامه سازان اين ايستگاه مي گفت، حالا به شوخي، که فرستنده راديو گفت وگو از زمان جنگ جهاني به جا مانده است. اين هم نکته اي است .راديو فرهنگ به دو جهت اهميت دارد. اول اينکه به مقوله فرهنگ مي پردازد که ما ايراني ها از زمان مرحوم فردوسي به آن باليده ايم فرهنگ و هنر اين مملکت موسيقي هم دارد. راديو فرهنگ هم ارزش ويژه اي براي موسيقي قائل است و موسيقي نواحي ايران، موسيقي دستگاهي، کلاسيک و تلفيقي بخش قابل ملاحظه اي از برنامه هاي اين راديو را تشکيل مي دهد. اين نواهاي جاويدان و بي بديل و آن برنامه هايي که هر کدام بخشي از فرهنگ ايران را به شنونده هاي خود معرفي مي کنند، زماني که با کيفيت غيرقابل قبول پخش مي شوند، ديگر ارزشي ندارند. آسان ترين کار هم عوض کردن موج ايستگاه راديويي است يا جايگزين کردن پخش صوت به جاي راديو يا روشن کردن تلويزيون. آن همه زحمت به همين راحتي از بين مي رود. نکته دومي که راديو فرهنگ دارد و مهم است، پخش مذاکرات مجلس شوراي اسلامي است. روي موج راديو فرهنگ، صداي نمايندگان مردم در مجلس شوراي اسلامي پخش مي شود و اين صدا از آن صداهاي پرطرفدار راديو است. حالا کاري نداريم که صداي مجلس بايد فرگانس ويژه خود را داشته باشد و فرهنگ بايد به جاي خود باشد. فعلاً بياييد به اين بپردازيم که راديويي با اين همه برنامه مهم بايد با کيفيت مناسب به گوش مردم برسد. ايستگاه هاي راديويي ديگري که در ايران داريم هم هر کدام ويژگي کيفي خود را دارند که در شهرهاي مختلف ايران اشکالات ويژه خود را دارند. لب کلام اينکه با اين فرستنده ها نمي توان مردم را پاي ايستگاه هاي راديويي ايراني نگه داشت. چندي پيش آقاي ضرغامي رئيس سازمان صداوسيما در جلسه اي که مديران راديو و تلويزيون هاي آسيا حضور داشتند، اعلام کرده بودند تا چند سال آينده فرستنده هاي راديو و تلويزيون ايران بايد ديجيتالي شوند. خبر ندارم که به اين دليل است يا دليل ديگري هم دارد که فرستنده هاي آنالوگ يا استريوي راديويي تعمير نمي شوند، فرستنده نويي جايگزين آنها نمي شود و کيفيت همين است که است. امواج بيگانه منتظر نمي مانند که ما سيستم هاي خود را تقويت کنيم. آنها از هر طريقي سعي مي کنند صداي خود را در گوش ما کنند. حالا فرستنده موج کوتاه نشد با موج متوسط. فرستنده راديويي نشد، روي ماهواره صدايشان را به ايران گسيل مي کنند. اين هم نشد از شبکه جهاني وب استفاده مي کنند. بارها مسوولان مملکتي بر نقش صداوسيما براي اين مقاوله تاکيد کرده اند، اما به نظر مي رسد بيشتر توجه ها به افزايش شبکه بوده و به کيفيت برنامه ها. کاري به ميزان موفقيت اين طرح ها ندارم. مهم اين است که بايد برنامه هاي ساخته شده در اين انبوه راديوها به گوش مردم برسد. حالا که از فرستنده صحبت مي کنيم شايد بد نباشد به امکان اينترنت هم اشاره کنيم. اينترنت يکي از بهترين راه هاي فرستادن صداي ايران به مخاطبان سراسر دنيا است. يکي از دوستان در استراليا که براي ايران دلتنگ مي شود راديو پيام را روي وب گوش مي دهد و وقتي خبر ترافيک فلان خيابان را مي شنود اشک در چشمش حلقه مي زند. متاسفانه تمام شبکه هاي راديويي ما روي شبکه جهاني وب قابل دسترسي نيستند و به نظرم اين صداوسيماي ماست که از اين امکان محروم است. دانش و هزينه اين کار چيزي نيست که صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران از پس آن برنيايد. مشکل چيست؟ يک عزم جزم؟

گزارشي از گزارش هاي ماندگار قرن بيستم

«همه مهارت ها، هوشمندي ها، طاقت آوري ها و جست و جوها که لازمه کار خبر است، همه حضور ذهن ها، طراحي ها، آمادگي ها و تيزبيني ها که در مهارت مصاحبه حتمي فرض مي شود، همه استدلال گرايي ها،روشن بيني ها و توان نگارش که در مقاله نويسي و يادداشت نويسي بديهي به نظر مي آيد و همه مهارت ها، هنرها، آمادگي و پيش شرط ها که در سرشت همه کوشش هاي رسانه اي وجود دارد يکجا در کار گزارشگري بايد جمع شود.» ہ و درست به همين دليل است که خواندن گزارش هاي خبري بزرگان ادبيات و سياست در کتاب «تجربه هاي ماندگار در گزارش نويسي» لطفي دوچندان دارد.

براي من که در کلاس هاي گزارش نويسي علي اکبر قاضي زاده شرکت کرده ام خواندن اين کتاب علاوه بر شوق خواندن گزارشي خبري از وينستون چرچيل يا ارنست همينگوي به معناي ادامه کلاس هاي درس بود. يعني جايي براي مقايسه بلندپروازانه نوشته هايم با آنچه اسطوره هاي دنيا کرده اند.

تم اصلي گزارش هاي اين کتاب اتفاقات مهم قرن بيستم از نگاه «روزنامه نويساني» است که عموماً در آينده به چهره هايي ماندگار تبديل شده اند. ممکن است شما شيوه روايت جرج اورول از جنگ اسپانيا را نپسنديد اما حداقل فايده از خواندن اين گزار ش آن است که بدانيد قلم نويسنده کتاب 1984 از چه مسيري عبور کرده است، با اين تعبير، عنوان گزارش هاي ماندگار برازنده قطعات انتخاب شده در اين کتاب است.

مرور اتفاقات ناشي از ترور آبراهام لينکلن از نگاه «والت ويتمن»، پي گيري اوضاع فقرزده و نابسامان اقتصادي پس از جنگ جهاني دوم به قلم جان اشتاين بک، خواندن درد دل هاي رزا لوکزامبورگ از تنهايي و سکوت زندان، تصوير شدن قتل عام در شتيلا نوشته رابرت فيسک، مرور روايت جان ريد از حوادث پس از کناره گيري تزار روسيه و خواندن روايت جيمز کامرون و اوريانا فالاچي از جنگ ويتنام لذت هايي است که پس از خواندن اين کتاب برايتان محفوظ است حتي اگر روزنامه نگار هم نباشيد. اما اگر روزنامه نگار باشيد علاوه بر اين، امکان مقايسه گزارش نويسي دهه چهل ميلادي(به طور مشخص) با آنچه که امروزه اصول گزارش نويسي مي دانيم برايتان فراهم مي شود و مي توانيد آن «فوت آخري» را که در اين نوشته ها بوده و احياناً در گزارش هاي ما مغفول مانده پيدا کنيد. انتقال تجربيات عملي گزارش نويسي به جاي توضيح و تفسير مهارت هاي مورد نياز گزارش نويسي به صورت غيرعملي هم خصوصيت ديگر اين کتاب است.

نوشتن مانند بسياري از مهارت هاي ديگر نياز به تجربه عملي و مشارکت در تجربيات عملي ديگران دارد. اگرچه گردآوري گزارش هاي خواندني نويسندگان فارسي زبان هم شايد کوششي بسيار مفيد باشد اما ترجمه روان گزارش هاي نويسندگان مطرح دنيا قطعاً کوششي مفيد است. چون علاوه بر انتقال تجربيات عملي گزارش نويسي باعث مي شود دنياي داستان و روزنامه نگاري را با هم مقايسه کنيم.

آيا جک لندن گزارش هايش را همان گونه مي نوشت که داستان هايش را؟

مرز ادبيات و روزنامه نگاري کجاست و آيا گزارش، استعارات و تخيلات داستان را برمي تابد؟ اينها سوال هايي است که شايد با خواندن گزارش هاي چند داستان نويس مشهور و تاثيرگذار پاسخي براي آن بيابيم يا حتي به آن فکر کنيم. فکر کنيم به اينکه گزارش هاي جورج اورول تاثير بيشتري بر ما مي گذارد يا رمان «قلعه حيوانات» و «1984». اما بدون شک گزارش و داستان مرز باريکي دارند و اين را مي توان از تعداد روزنامه نگاري که داستان مي نويسند يا تعداد داستان نويساني که به روزنامه نگاري روي آورده اند فهميد. علي اکبر قاضي زاده کتاب تجربه هاي ماندگار در گزارش نويسي را با ترجمه 68 قطعه گزارش از کتاب جان کري (The Faber Book of Reportage,1978) و انتخاب دو قطعه گزارش فارسي از ابوالفضل بيهقي و دوستعلي خان معيرالممالک تدوين کرده و انتشارات دفتر مطالعات و توسعه رسانه آن را چاپ کرده است.

پي نوشت؛

ہتجربه هاي ماندگار در گزارش نويسي،ترجمه علي اکبر قاضي زاده،ص1.

سوئد قانون مطبوعات ندارد

بحث جلسه صبح روزانه درباره بزرگي عکس صفحه اول است و اينکه جاي تيتر مهم ديگر آن روز را گرفته. مثل هر تحريريه ديگر در هر جاي ديگر، دبيران و سردبير يکي از 150 روزنامه محلي سوئد (بارومترن در شهر کالمار) هم بحث هاي فرسايشي و گاه سليقه اي دارند. اما نکته در اين است که با وجود آزادي نسبتاً وسيع مطبوعات در اين کشور، بحث هاي داخل روزنامه کاملاً محدود به نکته هاي حرفه اي است. به تيتر هاي صفحه هاي مختلف ايراد مي گيرند، به سبک گزارش نويسي و غيره.

سوئد قانون مطبوعات ندارد. چيزي که به کار روزنامه نگاران و خبرنگاران اين کشور چارچوب مي دهد، ميثاق حرفه اي شان است که پايه اش صداقت در انتقال اخبار است و اين که روزنامه نگاران مسوول هستند مردم را به جنگ تشويق نکنند، جاسوسي نکنند و از اين قبيل نکته هاي اخلاقي.

مرجع ناظر بر اينکه روزنامه نگاران از اين ميثاق تخطي نکنند، انجمن روزنامه نگاران و خبرنگاران اين کشور است که از نشريه خطاکار به دادگاه شکايت مي کند و سردبير کسي است که بايد در دادگاه پاسخگو باشد و اگر جريمه اي براي خطا در نظر گرفته شود هم او مسوول پرداخت است.

شديدترين جريمه براي خطاهاي نشريات، يک سال زندان براي سردبير است و گويا ميانگين دادگاه هايي که براي رسانه ها در سوئد تشکيل مي شود، سالي چهار تا است. با اين حال قانوني در اين کشور وجود دارد با عنوان «دسترسي عمومي به اطلاعات» که به کار روزنامه نگاران ربط مستقيمي پيدا مي کند. براساس اين قانون دسترسي به همه اسناد رسمي کشور براي همه شهروندان (و نه فقط روزنامه نگاران) آزاد است و دايره شمول اين «اسناد رسمي» آنقدر گسترده است که فهرست پيام کوتاه هاي وزرا و مقام هاي کشوري و حتي مقام هاي نظامي را هم دربرمي گيرد. مي خواهيد بدانيد که متن اي ميل وزير بهداشت به معاون اش درباره شيوع آنفلوآنزاي مرغي، جنون گاوي، يا هر بيماري ديگر در کشور چيست؟ به راحتي با آن وزارتخانه تماس مي گيريد و درخواست مي کنيد از اين مکاتبه باخبر شويد. در بيشتر موارد حتي لازم نيست حتماً درخواست تان کتبي باشد.

تلفني يا اي ميلي هم قبول است و مسوولان روابط عمومي آن وزارت خانه مسوول مي شوند کمتر از 48 ساعت بعد از دريافت درخواست شما، مدارک و اسناد مورد نيازتان را برايتان فراهم کنند.

با وجود اين قانون کار روزنامه نگاري ساده مي شود؟ جواب روزنامه نگاران سوئدي به اين سوال منفي است. آنها براي پيدا کردن سوژه هاي جنجالي و نوشتن گزارش هاي تحقيقي ساعت ها و روزها به دردسر مي افتند. حجم اطلاعات در دسترس شان آنقدر است که آدم را ياد گم شدن ميان نتيجه هاي جست وجويي ساده در گوگل مي اندازد،

قدرت اصلي رسانه هاي سوئد در دست شبکه هاي تلويزيوني و روزنامه هاي محلي است. تقريباً همه ساکنان شهرهاي کوچک و بزرگ اين کشور مشترک يکي از روزنامه هاي محلي هستند که هر روز صبح قبل از ساعت 6 توي صندوق پستي خانه شان گذاشته مي شود. مثلاً همين روزنامه بارومترن (Barometern) در شهر کالمار، که کمتر از 100هزار نفر جمعيت دارد، تيراژي 44 هزارتايي دارد و آن طور که خانم سردبير اين روزنامه مي گويد، 45درصد از درآمد اين روزنامه از مشترکين و بقيه اش از طريق آگهي تامين مي شود.

اين روزنامه محلي، 80 روزنامه نگار دارد که اغلب در حوزه هاي اجتماعي و زندگي مردم کار مي کنند. فقط يک صفحه (صفحه 2) به نام «نظرها»، مقاله ها و يادداشت هاي سياسي چاپ مي کند و قدمت روزنامه... براي ما باورش سخت است؛ از سال 1841 (نخستين روزنامه سوئدي در سال 1830 منتشر شده است،) بي وقفه منتشر شده است. البته دوره هايي به لحاظ سياسي تغيير جهت داده؛ شروع روزنامه به سردبيري فردي ليبرال بوده، سال ها چپ ها منتشرش کرده اند و حالا دست راستي ها صفحه «نظرها» را مي نويسند. و به گفته دبيران اين روزنامه، هميشه ميان سردبير (که در واقع مسووليت مستقيم تنها صفحه سياسي را به عهده دارد) و ديگران، شديداً تفاوت عقيده وجود دارد.

روزنامه نگاري آن لاين چندان در سوئد طرفدار ندارد. روزنامه نگاران حرفه اي مي گويند براي کار در وب وقت و حوصله ندارند وقتي که همين طوري هم به اندازه کافي مخاطب دارند.

خبرهايي که فرياد مي زنند

يکي از اساتيد رويترز مي گويد، بايد صداي يک انسان را در خبرتان بياوريد؛ چون خبر درباره آدم ها است.

خبرنگارها امروز حريصانه به دنبال نقل قول هاي طلايي مي گردند؛ نقل قول هاي کوتاه و تاثيرگذار.

اگرچه بايد حواسمان جمع باشد تا اين جملات را صيد کنيم و به موقع در خبر استفاده کنيم اما نقل قول هاي طلايي معمولاً بايد کوتاه و تاثيرگذار باشند؛ چون اگر طولاني باشند خواندن آن سخت و تاثيرگذاري شان کم مي شود. بايد به ارزش خبر اضافه کنند و بايد زواياي احساسي خبر را برجسته کنند.

يکي از نقل قول هاي معروف در خبرنويسي که نقل دهان استادان روزنامه نگاري است مربوط به وقتي است که جان اف کندي، رئيس جمهور امريکا، کشته شد، همسر او ژاکلين جمله اي را گفت که يکي از خبرنگارها توانست آن را بشنود؛ «خداي من، آنها جان را کشتند.» اين جمله بالاي خبر و بلافاصله پس از ليد آورده شد و بسياري از روزنامه هاي جهان از آن استفاده کردند.

نقل قول طلايي مي تواند به همين سادگي در عين حال تکان دهنده باشد. نقل قول طلايي مي تواند مخاطب را به محل حادثه ببرد و بگويد آنجا چه خبر بوده.

حرفه اي ها مي گويند معمولاً در هر خبر دو تا سه نقل قول طلايي کافي است و اگر نقل قول درجه يکي داشتيد آن را بالاي خبر کار کنيد اما از آوردن نقل قول در ليد پرهيز کنيد. جاي اولين نقل قول در پاراگراف دوم است که به آن اصطلاحاً supporting_paragraph مي گويند. بهتر است حتي اولين نقل قول را در پاراگراف سوم بياوريد، بعد از توضيح مقداري پيشينه.

نقل قول اعتبار خبر شما را زياد مي کند. يک نقل قول خوب همچنين باعث مي شود تا داستان نفس بکشد و زنده بشود.

براي پاراگراف پاياني خبر هم مي توان از نقل قول استفاده کرد. مثلاً نقل قولي از يکي از شخصيت هاي اصلي خبر. اين کار تاثيرگذاري خبر را بيشتر مي کند.

اما اطلاعات موجود در گفت وگو يا گزارش خبرنگار را بهتر توضيح مي دهيد. اين شغل ما است که براي آن آموزش ديده ايم. استعداد ما به عنوان يک خبرنگار اين است که اطلاعات را از منابع بگيريد، ساده کنيد و به طور شفاف منتقل کنيد.

وقتي دانشمندي از يافته هاي خود برايمان مي گويد بايد بتوانيم جملات تخصصي او را ساده کنيم و به زباني که مخاطب عام بفهمد براي همه توضيح بدهيم. اما نيازي نيست تمام جمله هاي آقاي دانشمند را در گيومه قرار بدهيم و همه خبر نقل قول هاي او باشد.

البته انتخاب گلچين نقل قول ها مي تواند به غرض ورزي بينجامد. به همين دليل بايد مطمئن شويم نقل قول هايي که استفاده مي کنيم منعکس کننده گفته هاي منبع هستند و حرکاتي را که منبع با اعضاي صورتش يا دست هايش انجام داده (مثل لبخند زدن يا نيم نگاه)- در صورتي که در معناي نقل قول تاثير گذاشته - منعکس کنيم.

وقتي از کسي نقل قول مي کنيم هميشه متن و بستري را هم که اين حرف ها در آن به زبان آمده شرح دهيد. شغل ما اين نيست که جملات بد آدم ها را از حرف هايشان بزداييم. شغل ما اين هم نيست کاري کنيم تا آنها مورد تمسخر ديگران واقع شوند. يادمان باشد که نقل قول ها مقدس هستند. هيچ گاه نبايد آنها را تغيير بدهيم مگر اين که بخواهيم يک کلمه يا عبارت تکراري را حذف کنيم و اين هم تنها در صورتي است که آن کلمه يا عبارت حذف شده در معناي نقل قول تغييري ايجاد نکند. اگر نقل قولي را به لحاظ دستور زبان ويرايش مي کنيم بايد حواسمان جمع باشد که محتوا و معناي آن تغيير نکند.

يک گاز کوچولو


فرقي نمي کند غذايي که مي خواهيم بخوريم چقدر است، به اندازه يک پرس است يا به اندازه يک قاشق، نکته اينجاست که حتي اگر اشتهاي کافي براي خوردن يک گاو درسته را هم داشته باشيم، گاز کوچولويي که به غذا مي زنيم تکليفمان را با آن روشن مي کند، يا ما را به اشتها مي آورد و آن را مي خوريم يا اشتهايمان را کور مي کند و از خوردن آن منصرف مي شويم. اين تجربه محدود، در واقع همان نوک زدن ماهي به قلاب ماهيگيري است، ماهي اول به طعمه نوک مي زند و بعد اگر از طعمش خوشش آمد قلاب را مي بلعد.

«گاز کوچولو» که فرصتي است براي يک تجربه، در علم بازاريابي کاربرد فراواني دارد و بازاريابان موفق مي دانند که با يک ليوان شير مي توان يک گاو را فروخت، گاز کوچولو در سبد خريد روزانه خانواده مان، همان بسته کوچک چاي کيسه اي يا خميردندان، کرم و شامپوي کوچکي است که کفاف يکي دو بار مصرفمان را مي دهد و به رايگان به هنگام خريد دريافتشان مي کنيم.

گازهاي کوچک، در تجارت هايي که از ريسک نسبتاً بالايي برخوردارند کارايي بسياري دارد و ابزار قوي براي از بين بردن ترديد هاي مشتريان نسبت به محصول يا خدمت مورد تبليغ محسوب مي شود.

اين ابزار در مورد کالاها و خدماتي که از ريسک بالايي برخوردار نيستند هم مصداق دارد، همان طور که در خريد هاي روزمره مان زياد در معرض آنها قرار مي گيريم. در اين زمينه يکي از نمونه هاي بسيار هوشمندانه و نادري که درخور توجه است، گاز کوچولويي بود که يکي از ناشران داخلي چند ماه پيش براي مشتريان بالقوه اش تدارک ديده بود و فصل اول کتاب جديدش را جداگانه و در قطعي کوچک به چاپ رسانده و به رايگان در کتابفروشي ها عرضه مي کرد. يک گاز کوچولوي اشتهابرانگيز،

 افول تبليغات، رشد روابط عمومي؟

در يک دهه گذشته تعداد زيادي از متخصصان علوم ارتباطات از افول تبليغات و رشد روابط عمومي سخن گفته اند و طرفداران بسياري هم پيدا کرده اند. طرفداران اين نظريه پيش بيني مي کردند که ستاره بخت تبليغات رو به خاموشي است و عصر روابط عمومي فرا رسيده است. اما ناگهان يک اتفاق باعث شد ميزان تعصب طرفداران اين نظريه نسبت به آن کاهش يابد و اشاره کنند اين نظريه کارکرد گذشته خود را ندارد. تحقيقات متعددي که در سراسر دنيا در مورد رسانه ها صورت گرفته، حاکي از آن است که بعد از حوادث يازدهم سپتامبر و جنگ عراق و تحولات سياسي دنيا ميزان اطمينان مردم سراسر دنيا به رسانه ها کاهش يافته و رسانه ها اعتباري که سابق داشتند را ندارند. اين تحقيقات حکايت از آن دارد که در حالي که اعتبار پيام هاي رسانه ها در حال کاهش است، اعتبار و ميزان پذيرش پيام هاي تبليغاتي رو به افزايش است و در واقع مردم به آگهي هايي که بين برنامه ها مي بينند بيش از آن برنامه ها اطمينان دارند،

 پيش بيني گيتس در مورد تبليغات

بيل گيتس پيش بيني کرد که آينده جهان تبليغات، در وب رقم مي خورد. وي در نشست ساليانه مايکروسافت اعلام کرد که تا پايان زمان حضور تمام وقتش در مايکروسافت، «بازاريابي و تبليغات» مهمترين موضوعي خواهد بود که در کانون توجهش قرار خواهد داشت. طبق اين پيش بيني، در پنج سال آينده نقش اينترنت در زندگي مردم جهان بيش از پيش پررنگ خواهد شد و در حالي که تجربه کاربران بيشتر مي شود، هزينه هاي اين رسانه کاهش خواهد يافت و اين روند باعث تقويت فوق العاده تبليغات آن لاين مي شود.

گيتس که قبلاً پيش بيني کرده بود آخرين نسخه کاغذي روزنامه در امريکا، سال 2018 منتشر خواهد شد، پيش بيني کرد که با از بين رفتن روزنامه هاي کاغذي و الکترونيکي شدن آنها، تحولي عظيم در جهان رخ خواهد داد. او پيش بيني کرد، تلويزيون نيز که در حال حاضر بزرگترين بازار تبليغات در جهان به حساب مي آيد به طور کامل تغيير شکل خواهد داد و اين رسانه نيز آن لاين خواهد شد و از خاصيت مخاطب يابي و هدف گيري مخاطب که خاص وب است، به عنوان ابزار کارآمد در تبليغات استفاده خواهد کرد.

تبريک براي تولد هم ميهن

اولين شماره روزنامه هم ميهن پس از رفع توقيفي چند ساله ديروز منتشر شد.روزنامه هم ميهن به مدير مسوولي غلامحسين کرباسچي و سردبيري محمد قوچاني و با تحريريه جديد منتشر شده. انتشار هم ميهن را تبريک مي گوييم و براي همکارانمان در اين روزنامه آرزوي موفقيت داريم.

مديرمسوول روزنامه هم ميهن نيز درباره چگونگي همکاري با سردبير و برخي از اعضاي سابق تحريريه شرق مي گويد؛ «برخي برادران و خواهران براي انتشار روزنامه هم ميهن اظهار تمايل کردند. با توجه به لياقت ها و سابقه کار و استعدادي که از دوران همشهري و از گذشته از همه اين بچه ها سراغ داشتم و به تجربه موفق تک تک آنها در روزنامه نگاري با کمال افتخار قبول کردم که در خدمت اين دوستان باشم.» کرباسچي تاکيد مي کند که پيش از اعلام همکاري با اعضاي سابق تحريريه شرق با هيچ تيم ديگري همکاري نداشته و اين تيم را با آنها جايگزين نکرده است. کرباسچي در عين حال که تقويت احزاب را لازمه پيشبرد دموکراسي و يکي از پايه هاي اساسي رشد آن مي داند، معتقد است که براي مديريت «هم ميهن» بايد مستقل از جناح بندي عمل کرد. به اين ترتيب مي توان گفت به گفته آقاي کرباسچي، هم ميهن تريبون حزب کارگزاران نخواهد بود. او مي گويد؛ «اميدواريم حضور من در حزب کارگزاران باعث نشود که هم ميهن به پشتوانه من مطالب اين حزب خاص را منتشر کند. تحريريه اين روزنامه بايد مستقل و غيرحزبي به کار رسانه اي کامل و جامع خود بپردازد.» مديرمسوول سابق روزنامه همشهري و دبيرکل حزب کارگزاران درباره چگونگي برخورد غيرگزينشي با اخبار مي گويد؛ «همين که تصميم داريم اخباري غير از اخبار کارگزاران را هم منتشر کنيم موفق به اين کار خواهيم شد چرا که کسي ما را مجبور به انتشار يک روزنامه حزبي نمي کند. به نظر من وقتي ما تصميم گرفته ايم که روزنامه را حزبي منتشر نکنيم حتماً موفق خواهيم شد و اجباري در حزبي منتشر کردن آن نيست.» محمد قوچاني سردبير هم ميهن نيز در گفت وگو با ايسنا اعلام کرده که «هم ميهن روزنامه اي مستقل و اصلاح طلب است که وابستگي حزبي ندارد؛ گرچه صاحب امتياز و مديرمسوول آن دبيرکل يک حزب است اما مديريت، سياست و تحريريه اين روزنامه مستقل عمل مي کند.»

او با اشاره به روزنامه کارگزاران به عنوان روزنامه رسمي حزبي که مديرمسوول هم ميهن دبيرکل آن است هم ميهن را متفاوت خوانده و اعلام کرد؛ «ديدگاه ها و مواضع فکري اين حزب از همان روزنامه منتشر مي شود؛ چرا که فلسفه وجودي هم ميهن اين است که فراتر از خواسته ها و اهداف حزبي حرکت کند و در حقيقت انعکاس دهنده تمام صداهاي موجود در جامعه باشد.» سردبير پيشين روزنامه شرق همچنين با توضيح اينکه بخشي از تحريريه «هم ميهن» پيش از اين عضو تحريريه روزنامه «شرق» بوده اند، ادامه داد؛ «در اين روزنامه نيز ديدگاه ها و خط مشي هاي اصلاح طلبي روزنامه شرق را ادامه خواهيم داد، حتي صريح تر و با تکيه بر استراتژي فرهنگي و سياسي خاص خودمان از اين مشي پيروي خواهيم کرد. به عبارت ديگر همانند شرق که ديدگاه ها و نظرهاي مختلف را منتشر مي کرد، در روزنامه جديدمان اين مسير را نيز ادامه خواهيم داد.»روزنامه هم ميهن در سال 79 به اتهام نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي، تحريک و تشويق افراد به ارتکاب به اعمال عليه امنيت و منافع کشور پيش از انتشار شماره 63 توقيف شد اما در روزهاي پاياني سال گذشته شعبه 1038 دادگاه عمومي تهران مديرمسوول هم ميهن را از اين اتهامات تبرئه و روزنامه را رفع توقيف کرد.



مسعود بهنود چگونه خبرنگار شد
الجزيره رسانه اي رو به زوال؟
وقتي وبلاگ ها نظارت مي کنند
پنج نکته درباره ارتباطات نوين
اينجا تهران است صداي ما را با لرزش مي شنويد
گزارشي از گزارش هاي ماندگار قرن بيستم
سوئد قانون مطبوعات ندارد
خبرهايي که فرياد مي زنند
يک گاز کوچولو
تبريک براي تولد هم ميهن
گزارشگراني که در راه مانده اند

گزارشگراني که در راه مانده اند


آخر هفته باز فرصتي دست داد تا در خدمت گروهي از استادان در يک عرصه از کوشش هاي اطلاع رساني داوري کنيم. توضيح بيشتري نمي دهم؛ چون ممکن است راضي نباشند. ديگران را نمي دانم. من با شوق و علاقه به اين کار مي پردازم. خواندن حاصل کوشش هاي ذهني و حرفه اي همکاران ديگر هميشه براي من هم آموزنده و هم سرگرم کننده بوده است. بعضي هم البته هستند که به دليل سطح حرفه اي بالايي که دارند، اين کار را عذاب آور و فرساينده مي دانند. هر سال چندبار اين فرصت دست مي دهد و کمترين خاصيت اين داوري ها ديدار مجدد با دوستان قديم و تازه کردن خاطره هاي گرامي است که از يکديگر داريم و آگاهي از کوشش روزنامه نگاران فعال.

اما در ميدان داوري گزارش، من و دوستان به دو نکته برخورديم؛ تعداد گزارش هاي شرکت داده شده در جشنواره از همه عرصه هاي ديگر بيشتر است؛ خيلي بيشتر از خبر، مصاحبه و يادداشت. دوم اينکه تعداد گزارش هاي قابل قبول که در آن ابتکاري، حرف تازه اي، نکته غافلگير کننده اي، نگارش سرخوشانه اي يا... باشد، هر دوره، نسبت به دوره پيش کمتر و کمتر مي شود. با صاحب نظران همکار اين پرسش را در ميان گذاشتيم که چرا؟ چرا گرايش مطبوعات و اهل آن به اين مهارت والا و جذاب اطلاع رساني کمتر و کمتر مي شود.

بد نيست اول روشن کنيم که گزارش چيست؟ جمع بندي آراي اهل نظر در حرفه روزنامه نگاري به اينجا مي رسد که «گزارش روايت ديده ها، شنيده ها و نکته هاي جالب و خواندني از يک موضوع جالب است که با قلمي گيرا نوشته شود.» با اين تعريف، گزارش يک کوشش ميداني و برون نگرانه وصف مي شود که تهيه آن نياز به داشتن يک ذهن قوي و پويا دارد؛ به علاوه درگيري عقلي و حسي با موضوع.

برخلاف يادداشت، گزارش کوشش نشسته و صرفاً ذهني و تجربي نيست. بايد با موضوع از نزديک درگير شد، با آن سلوک کرد، آن را فهميد، فرآيندهاي پيراموني آن را درک و لمس کرد و سپس با قلمي اثرگذار حاصل آن پويايي، سلوک و درک و فهم را روي کاغذ آورد. به زبان ساده تر گزارش هم به گردآوري نکته ها و هم به نگارش مناسب متکي است.

در سال هاي اخير چند حادثه و تحول بر توليد و ظهور اين مهارت روزنامه نگارانه اثر گذاشته است.

- افزايش عددي مطبوعات بر امکان گرد آمدن گزارشگران توانا، در گروه هاي تحريريه و در مجموعه تحريريه تاثيرگذار بوده است. به اين معنا که گزارشگران مسلط بر اين مهارت در گستره وسيع مطبوعات پخش و گم شده اند.

- بسته بودن روزنه هاي دريافت اطلاعات لازم براي گنجانيدن در متن گزارش ها، هر روز مسدودتر مي شود. گزارشگران به تدريج امکان دستيابي به آمار، اطلاعات و مستندات مورد نياز براي يک گزارش جذاب را از دست مي دهند.

- گزارشگري پيشه اي پرخطر است و نياز به تامين دارد. حقوق نازل اين حرفه و خطرهاي فراوان در کمين آن، روزنامه نگاران را به سوي کوشش هاي کم خطر سوق مي دهد.

- دبيران و سردبيراني که خود اين مهارت را بشناسند، اهميت آن را تشخيص دهند و راهنماي گزارشگران باشند ( به دليل مورد اول) کم تعدادتر مي شوند.

- استفاده رو به گسترش از شبکه هاي رايانه اي به طور روزافزوني از نقش ابتکار و خلاقيت خبرنگاران مي کاهد. اين اطلاعات و نکته هاي در دسترس خبرنگاران را از کوشش هاي شخصي بازمي دارد.

از جانب ديگر، گزارش، خود مجموعه مهارت هاي کار رسانه اي است. يعني سطح حرفه اي يک روزنامه نگار از توان گزارشگري او برآورد مي شود. به همين سبب رسانه اي که گزارش و گزارشگري را جدي بگيرد، از مخاطبان گسترده تري سود مي برد. مخاطبان به دليل دربرداشتن پيام ها و نکته ها، زبان روان و صميمي و آگاهي رساني گسترده، زبان گزارش را دوست دارند. از اين گذشته تجربه ثابت مي کند که تسلط بر ريزه کاري هاي گزارشگري روزنامه نگار را در رشته هاي ديگر کار اطلاع رساني مثل يادداشت نويسي، نقد، مقاله يا تفسير تواناتر و آماده تر مي کند.

جالب اينکه در عرصه رقابت هاي جشنواره اي به نمونه هايي از گزارش برمي خوريم که پديدآورنده آن اگر اندکي معيارهاي حرفه اي را رعايت مي کرد، نمونه اي قابل قبول پديد آورده بود. اصرار بر ذهني گرايي صرف، توجه بيش از اندازه به «من» گزارشگر، بي سليقگي در ترکيب عناصر تشکيل دهنده گزارش يا لغزش هاي آشکار در واژه و عبارت پردازي از جمله اين نارسايي هاست.

اين گلايه به هيچ روي نبايد به اين معنا تعبير شود که گويا من مي خواهم ادعا کنم در نسل امروزين گزارشگران بااستعداد و چهره هاي مطلوب نمي توان يافت. برعکس نظر من اين است که هرگز زمينه براي مهارت هاي حرفه اي رسانه اي-از جمله گزارشگري- تهي نخواهد ماند. در ميان بچه هايي که امروز در کار روزنامه نگاري فعاليت دارند، گزارشگران مسلط بسيارند. بايد زمينه فعاليت آنان را مهيا کرد و بايد با علاقه و توجه به کار آنان نگريست. به هر حال بهترين گزارش ها، هنوز نوشته نشده اند و... بهترين گزارشگران هنوز در راهند.



طراحي و نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام