
بابک مهديزاده؛ اولين بار که تصميم گرفتم با حاتم قادري مصاحبه کنم يک سال پيش بود و براي نشريه اي ديگر. قادري را از روي کتب دانشگاهي اش و برخي از مصاحبه ها و سخنراني هايش مي شناختم و با افکارش آشنا بودم اما نه با اخلاقش. وقتي تماس گرفتم پرسيد در مورد چه چيزي قصد مصاحبه دارم. وقتي چند موضوع گفتم و همه رد شدند به من توصيه کرد بروم و تحقيق کنم و با يک موضوع مناسب برگردم. دو ماهي گذشت و بعد از رد يکي دو موضوع ديگر خلاصه راضي شد در مورد خودش مصاحبه کنيم. راضي شدنش هم به واسطه درخواست يکي از دوستان مشترک بود. اما در جنگ بر سر تعيين وقت مصاحبه مغلوبه شدم تا حاتم قادري همچنان بر سنت مصاحبه نکردنش استوار بماند. انتشار دوباره شرق فرصت مناسبي بود که دوباره شانسم را امتحان کنم. در اين يک سال نه مصاحبه اي از حاتم قادري خوانده بودم و نه مقاله اي اما در مورد او چيزهاي بيشتري شنيدم. اين بار تا حدودي با اخلاقش هم آشنا شده بودم. مي دانستم از آن دسته روشنفکران گوشه گير است، به سختي مصاحبه مي کند و موضوع مصاحبه حتماً بايد جذاب و غيرتکراري باشد و خبرنگار هم در آن زمينه احاطه کامل داشته باشد، به عنوان يک استاد دانشگاه با جنبش دانشجويي ارتباط دارد اما نقدهايش نيز به دانشجويان جدي است، دانشجويان هم از استاد دلخور هستند که چرا چندان اهل تعامل نيست و شهرستاني ها هم گلايه دارند که چرا استاد پايتخت نشين دعوت آنها را رد مي کند. اما وقتي فکر مصاحبه جدي تر شد و تحقيقاتم بيشتر، فهميدم که حاتم قادري برخلاف چهره آرام و شخصيت منزوي اش حواشي زيادي دارد؛ نقشش در انقلاب فرهنگي و نوشتن نامه در حمايت از ادامه جنگ و حضورش در شبکه 4 سيما. اين استاد دانشگاه که اکنون بسياري او را مظهر انديشه سکولاريسم در ايران مي دانند اما خودش اين را قبول ندارد و اين تعبير را از جنس «همان ضعف هاي فکري» معرفي مي کند، زماني يک فرد ديني بوده است و عاشق دکتر شريعتي.
***
عامه مردم مي گويند روشنفکران خودشان را تافته جدابافته مي دانند، خبرنگاران هم معتقدند که اکثر روشنفکران غيرقابل دسترس هستند و دولتمردان هم آنها را سازش ناپذير مي دانند. شما هم از آن دست روشنفکران گوشه گير هستيد. چرا اکثر روشنفکران در ايران چنين خصلتي دارند؟
اينکه عامه مردم روشنفکران را تافته جدابافته مي دانند در خودش بخشي از حقيقت نهفته است. مردم و کساني که از طرف مردم اين حرف را مي زنند بيشتر از باب مذمت روشنفکران مي گويند. مثلاً مي گويند که روشنفکران برج عاج نشين هستند يا به تعبير عوامانه از دماغ فيل افتاده اند اما حقيقت اين است که روشنفکر به خاطر خصلتي که دارد طبعاً يک مقدار متفاوت از بقيه مردم است. اين هم به اين معني نيست که مثلاً روشنفکر را در مقام فرمانده مردم بنشانند يا اين تلقي را پيش بياورد که انتظارات گسترده اي از آنها داشته باشيم. اينکه روشنفکر داراي خصلت و سرشت روشنفکري متفاوت است در آن بخشي از حقيقت نهفته است. البته برخي از روشنفکران سعي مي کنند کارهاي مردمي کنند، در اجتماعات حاضرشوند يا حتي تظاهرات مردمي انجام بدهند که البته من ترجيح مي دهم از آن به عنوان تظاهرات شبه مردمي نام ببرم.
چرا شبه مردمي؟
به اين خاطر که فکر مي کنم در خود، نوعي تظاهر به همساني با مردم دارد. اگر روشنفکر با مردم همذات پنداري داشته باشد که ديگر روشنفکر نيست. روشنفکر مي تواند نسبت به تعهدات اجتماعي خود وفادار باشد ولي نمي تواند با مردم همذات پنداري کند. شايد بهترين نمونه در اين رابطه بحثي است که از مرحوم شريعتي در مورد جلال آل احمد نقل شده که آل احمد پالتو را روي دوشش انداخته بود و يک نفر آمده و گفته بود که پالتو را چند مي فروشي که حکايت از آن داشت که آن آدم عادي فکر مي کند اين هم يکي از خودشان است. ولي من فکر مي کنم که اين يک برداشت ساده است. در حالي که روشنفکر سرشتش متفاوت است.
متفاوت بودن روشنفکران امر طبيعي است اما با گوشه گيري و دوري از مردم فرق دارد. حتماً لازم نيست روشنفکر براي ورود به عرصه عمومي در تظاهرات مردمي شرکت کند بلکه مي تواند مثلاً در جمع هاي روشنفکري بيشتر ظاهر شود، در جمع هاي دانشجويي که پل بين مردم و روشنفکران هستند بيشتر ظاهر شود يا کارهاي عمومي تري انجام دهد. مثلاً کتاب بنويسد يا مقاله و مصاحبه در روزنامه ها و مجلات داشته باشد. کلاً يعني اينکه ارتباط برقرار کند. اما چرا خيلي از روشنفکران اين طوري نيستند؟
من نمي دانم اين خيلي از روشنفکران چه کساني هستند...
مثل دکتر شريعتي و دکتر سروش که براي مردم بسيار آشناتر هستند.
در اينجا فکر مي کنم که بايد در مورد روشنفکران مطالعه موردي کرد. بايد دوره و زمانه زندگي روشنفکران را مدنظر داشت. بعضي از روشنفکران حالت انزواي بيشتري دارند اما اين حکم در مورد همه صادق نيست. در دهه 40 و 50 ما شاهد ظهور نوعي از روشنفکران رمانتيک عصيانگر بوديم. نمونه اش هم شريعتي بود که در محافل حاضر مي شد و سخنراني مي کرد. اما دکتر شريعتي هم زمانه اش و هم خودش پذيراي روشنفکر رمانتيک عصيانگر بود. و وقتي شما صحبت از دکتر سروش مي کنيد ايشان در واقع در ادامه سنت روشنفکر رمانتيک عصيانگر و در ادامه سنت روشنفکر ايدئولوژيک همچنان مي انديشيد. به همين دليل براي خودش يک اصالت و نقش گسترده اي قائل بود. اينها را نبايد تعميم داد. البته امروزه دکتر سروش نسبت به قبل تغييرات جدي اي پيدا کرده ولي آن حضور گسترده اش تقريباً در ادامه وضعيت ايدئولوژيک گونه دهه 60 و دهه 70 است و بايد نسبت به آن سال ها به سروش نگاه کرد. برخي از روشنفکران متاثر از تغييرات گسترده اي که وجود دارد طبيعي است که دچار يکسري دگرگوني هاي سرشتي شوند. يعني اکنون جدي تر شده اند و شايد کمتر رمانتيک باشند. در عين اينکه جدي تر هستند مقداري انتزاعي تر هم مي انديشند. اين پارادوکس نيست بلکه نتيجه تحولات اجتماعي است.
يعني به خاطر وجهه رمانتيک بودن روشنفکران دهه 40 مانند شاملو و آل احمد و شريعتي و ديگران است که آنها براي مردم بسيار شناخته شده بودند و تاثيرگذاري زيادي داشتند؟
بله، فضايي در دهه 40 به جهت خاستگاه اجتماعي در حال شکل گيري بود. يکي خرده بورژوازي رمانتيک عصيانگر بوده که نمونه ها و مشخصاتش را در قالب دانشجويان و اقشار متوسط مي توانستيم ببينيم. در همان دوران هم روشنفکران مناسبات خودشان را داشتند. يعني روشنفکراني که ظهور کردند رمانتيک و عصيانگر بودند و به سمت تعهدات سياسي خيلي جدي حرکت کردند ولي در دهه 70 يک ويژگي اي که در بين روشنفکران پيدا شد - که شايد از جهاتي هم ميمون و مبارک باشد - آشفتگي در کاراکتر و حتي هويت روشنفکري بود. يعني همه شروع کردند به بازنگري. يعني آن چيزي که در جامعه اتفاق افتاد و دچار تحول شد به گونه ديگري خودش را نشان داد و روشنفکران شروع کردند به بازنگري و همين آشفتگي در هويت و اينکه آن خرده بورژواي رمانتيک جايش را به خرده بورژواي عيني تر و طالب سازه هاي مدني داد، قطعاً در جريان روشنفکري ايفاي نقش کرد. فراموش نکنيم که روشنفکر رابطه تنگاتنگي با جامعه مدني دارد. هربار تنفس گاه هاي جامعه مدني محدود و يا مسدود شود طبعاً فعاليت روشنفکران در عرصه اجتماع هم محدود خواهد شد. قبل از انقلاب از روشنفکر انتظار تعهد اجتماعي زيادي داشتند و حتي بعضاً به روشنفکر به چشم يک چريک اجتماعي نگاه مي کردند ولي در دهه 80 به عقيده من اين وضعيت از بين رفت و درستش هم اين است. شايد بخشي از روشنفکران، چريک اجتماعي باشند يا تعهدات اجتماعي گوناگوني را متقبل شوند ولي نبايد چنين کار ويژه اي را به عنوان سرشت اوليه و لاينفک روشنفکري به شمار بياوريم. در نهايت ويژگي هاي شخصي و ويژگي هايي که به هويت مدني برمي گردد و همچنين پيشينه تاريخي و فرهنگي زمانه اي که روشنفکر در آن زندگي مي کند اينها همه موثر است تا اينکه يک روشنفکر حضور اجتماعي بيشتر يا کمتر دارد.
روشنفکر بايد در جامعه اش تاثيرگذار باشد و اين هم مستلزم اين است که مخاطب داشته باشند. بعضي از روشنفکران ما کتاب هاي حجيمي مي نويسند اما صرفاً اين کتاب ها مي تواند مخاطب جذب کند. آيا اکنون روشنفکران ما مخاطب دارند؟
ببينيد دو تا بحث است. يکي اينکه آيا لزوماً روشنفکران بايد اثرگذار باشند؟ من خيلي با اين امر موافق نيستم. يعني باز اين مفروض نتيجه همان فضاي رمانتيک عصيانگر است که تعهد اجتماعي به عنوان وظيفه اوليه يک روشنفکر است. من نمي خواهم بگويم که روشنفکر نبايد متعهد اجتماعي باشد، بحث سر اين است که آيا اين تعهد بايد ويژگي اصلي اش باشد؟ يا اينکه مي تواند متعهد باشد و در شرايطي هم نباشد. نکته دوم اين است که روشنفکر نمي تواند مستقل از فضاي زمانه خودش زندگي کند. من نمي دانم چنددرصد روشنفکران ما کتاب هاي حجيم مي نويسند ولي اين را مي دانم که بعضاً برخي از محافل اصلاح طلب با داعيه روشنفکرانه متاثر از شرايط سياسي و اجتماعي به سمتي رانده شده اند که در واقع رگه هايي را در جامعه تبليغ مي کنند و آنها را نمايندگي مي کنند که خيلي هم شايد مرتبط با مسائل جامعه ما نباشد. نمونه خوبش را بگويم، مثلاً شايد يکي دو سال است که در باب ژيژک به عنوان يک فيلسوف و لاکان باز به عنوان يک فيلسوف و روانکاو در جامعه حرف هاي زيادي زده مي شود. ولي اينکه ژيژک چقدر براي ما موثر است و چقدر تبعيت روشنفکر و دانشجوي ما از ژيژک موثر است خودش يک مشکل است. يعني من فکر مي کنم وقتي روشنفکر نمي تواند در داخل جامعه خودش گفت وگو کند و بين خود روشنفکران ما هم در داخل جامعه گفت وگويي صورت نمي گيرد و طبعاً براي جامعه مدني هم محدوديت هايي است، خيلي طبيعي است که روشنفکران ما براي تنفس به سمت برخي از مدهاي روشنفکري و انديشه هايي رو مي آورند که شايد خيلي موضوعيت نداشته باشند. نه در باب ژيژک و لاکان، بلکه اگر بخواهم گسترش بدهم در باب خيلي ديگر از فيلسوف هاي مطرح تر جهاني هم که امروزه در جامعه ما مطرح مي شوند، اين شرايط صدق مي کند. به تعبير ديگر روشنفکر ما به خاطر شرايط داخلي و به خاطر اينکه خودش، خودش را به بازي نمي گيرد و بين خودشان گفت وگو هاي لازم صورت نمي گيرد طبعاً - صريح بگويم - مبلغ انديشه هاي ديگران در جامعه مي شوند و اين جزء آفات جامعه مدني و محيط اجتماعي و همچنين روشنفکري ايران است.

چرا ميان روشنفکران ايراني گفت وگويي صورت نمي گيرد؟
من فکر مي کنم مشکل در ويژگي هاي تاريخي ما نهفته است. يکي از مشکلات جدي اي که ما داريم اين است که اعتماد در بين خودمان کمتر وجود دارد. بيشترش هم به نظر من به خاطر اين است که ما همچنان نوعي کودک ساني زعيم گرايانه داريم، حالا ممکن است اين زعيم گرايي در حوزه روشنفکري هم بوده باشد. يعني يک انديشه اي در جايي ديگر با يک فاصله اي طرح شود شايد جذابيتش به خاطر همين کودک ساني زعيم گرايانه ما خيلي بيشتر باشد تا همان انديشه اي که بومي عرضه شود. يک جمله قصاري هست که مي گويد هيچ پيامبري نيست که ميان قوم خودش بيگانه نبوده باشد. روشنفکران در اينجا مي نشينند با تعارف باهم برخورد مي کنند يا با نقد. به طور کل روشنفکران در ايران با يکديگر يا تعارف مي کنند يا همديگر را نفي مي کنند يا اصلاً نديده مي گيرند. هميشه يکي از اين سه تا است.
نقدها هم معمولاً نقدهاي تخريب کننده اي است.
ببينيد، به نظرم مي آيد هنوز در جامعه مان آن گفت وگوي صريح، محترمانه و در عين حال انتقادي جا نيفتاده است. بيشتر همديگر را زخمي مي کنيم و به صورت گلادياتورها با همديگر رفتار مي کنيم. اين برخاسته از همان تب و تاب دهه هاي رمانتيک عصيانگرايانه است. چون فضاها محدود است و آدم ها سريع مي خواهند به برخي از مواضع دست پيدا کنند چاره اي جز اين ندارند که همديگر را بي رحمانه مورد نقد نفي آميز قرار دهند يا اصلاً چشمشان را نسبت به هم ببندند يا يک مجادلات و تعارفاتي صورت بدهند. در جامعه بايد احزاب و تشکل ها و محافلي وجود داشته باشد که اين روشنفکران هرکدام جايگاه خاص خودشان را پيدا کنند. اين جزيي از مشکلات ما است. براي همين يا رو به خارج مي آوريم - نمونه اش همان ژيژک است يا حتي آدمي مثل هابرماس- يا اينکه به نوعي از منازعات و مجادلات نيمه ايدئولوژيکي که در واقع ريشه در دهه هاي 60 و 70 و حتي قبل از انقلاب دارد، رو مي آوريم.
شما براي تاثيرگذاري روشنفکر در جامعه «بايد» ي قائل نيستيد. اما نقش يک روشنفکر از نظر شما چيست؟
اينکه مي گوييم نقش روشنفکر چيست باز داريم برايش تعيين حدود مي کنيم. يعني باز برايش يک انتظاري قائل مي شويم. من گفتم روشنفکر برآيندي است از ويژگي هاي شخصي و هم تنفس گاه هاي اجتماعي و هم شرايط تاريخي و اجتماعي که در آن در حال زيستن است. اين سه فاکتور براي الگوهاي روشنفکري تعيين نقش مي کنند.
اما به هرحال جامعه - چه خوب و چه بد - از روشنفکر انتظار دارد و يک روشنفکر نمي تواند بگويد اين «بايد» نبايد وجود داشته باشد. قبول نداريد؟
در اينکه وجود دارد من با شما موافقم. بحث برسر اين نيست که اين انتظار در جامعه وجود دارد يا ندارد، بحث بر سر اين است يک روشنفکر الزاماً بايد اين انتظار را برآورده کند يا نکند. ببينيد وقتي ما مي خواهيم يک روشنفکر اين انتظار را حتماً و حتماً برآورده کند او را کاناليزه اش کرده ايم و از قبل به او جهت داده ايم و او را درگير يکسري از مسائل مي کنيم. من فکر مي کنم بايد متفاوت نگاه کنيم. اگر جامعه به معناي اعم اش از روشنفکر انتظار دارد، به نظر من اگر اين گزاره را واکاوي کنيم و مورد تحليل قرار دهيم خواهيم ديد که يکسري مشکلات جدي در آن وجود دارد. اگر جامعه اي از روشنفکرانش انتظار داشته باشد يعني اينکه مي تواند روشنفکر را درک کند و در خودش جذب کند. بحث اين است که جامعه ما و حتي جوامع ديگر اصلاً از اين پتانسيل برخوردارند که روشنفکر را درک کنند؟
الان حکايت همان مرغ و تخم مرغ شده. خيلي ها معتقدند که جامعه، روشنفکران را درک نمي کند و خيلي ها هم معتقدند که برعکس، روشنفکر خودش وارد جامعه نشده. مثلاً بعضي از روشنفکران مثل آقاي خشايار ديهيمي به همين خاطر يکسري کتاب هاي کوچک فلسفي را به زبان عاميانه تر منتشر مي کنند و اتفاقاً در زمانه اي که به فلسفه علاقه اي نشان داده نمي شود اين کتاب ها مورد استقبال نسبي خوبي قرار مي گيرند. شما چه نظري داريد؟
مايلم بر روي حرف قبلي ام تاکيد کنم. من نمي خواهم بگويم روشنفکر و جامعه ارتباطش از هم گسيخته است. من مي خواهم بگويم آيا روشنفکر به معناي اعم اش ملزم است که انتظاراتي را که تصور مي شود جامعه از او دارد برآورده کند يا نکند. من مي خواهم بگويم چنين تعيين تکليفي براي روشنفکر خطا است. از طرف ديگر اينکه مي گويند جامعه از روشنفکر چنين انتظاري دارد، اگر آن را مورد واکاوي قرار دهيم، به نظر من در آن اغراق مي شود. ببينيد، آقاي خشايار ديهيمي مي آيد يکسري از کتاب هاي فلسفه را با زباني ساده منتشر مي کند، اين امر قبلاً هم اتفاق افتاده حالا اما آقاي ديهيمي و دوستانشان جدي تر هستند. اما در جامعه ما استقبال به فلسفه در حال رشد است. دليلش هم اين است که فلسفه هرچند که عاميانه بوده باشد يک مقدار خرسندي مي آورد و مردم فکر مي کنند به اعماق فهم و ادراک دست پيدا کردند و شايد اين خودش در زمانه اي، جهل مضاعف باشد. من چنين تلاشي را نمي خواهم انکار بکنم اما نبايد خيلي خوش بينانه به اين قضايا نگاه بکنيم. امروزه بخشي از اين روي آوردن به فلسفه يا روانکاوي عاميانه ناشي از مشکلات جامعه هم است. يعني رو آوردن به فلسفه، الان، يک سنت اصيل پايدار در جامعه نيست. شما مثلاً به من تاکيد مي کنيد خبرنگاران مي خواهند با روشنفکران مصاحبه کنند اما تجربه شخصي من اين است که خبرنگاران کمي هستند که اين آمادگي را دارند که در مورد موضوع مصاحبه، مطالعه و اطلاعات عميقي داشته باشند. يعني دانش خبرنگاران بيشتر دانش ژورناليستي است. يعني دانشي است که در فرآيند کاري شان پيدا مي شود. بعضاً کساني بوده اند که زنگ زده اند و گفته اند راجع به فلان انديشه مي خواهيم با شما مصاحبه کنيم. پرسيدم شما آيا اطلاعاتي در اين باره داريد؟ مي گويند نه، مي پرسم پس چطور مي خواهيد مصاحبه کنيد مي گويند حالا شما يک چيزي بگوييد، ما ثبتش مي کنيم. خب اينکه ارزش گذاشتن به روشنفکري نيست، اين تقليل نقش روشنفکري است. از طرف ديگر بخشي از روشنفکران و بخشي از جريان هاي دانشگاهي و سياسي انتظار دارند که روشنفکران مبلغ سياست آنها باشند. من اين را مي پذيرم که روشنفکران مي توانند - نه بايد- که مواضع سياسي داشته باشند. اما از آن طرف جريان هاي سياسي مخصوصاً جريان هاي اصلاح طلب معمولاً از روشنفکران به شکل ابزاري استفاده کردند و اين خودش تقليل روشنفکري است و به جريان روشنفکري آسيب جدي اي وارد کرده است.
مثال خبرنگاران را تاحدودي قبول دارم اما آيا فکر نمي کنيد اينکه يک خبرنگار مي خواهد در مورد يک بحث کاملاً تخصصي در حوزه انديشه با يک روشنفکر گفت وگو کند ناشي از خلايي است که در نبود گفت وگوي بين روشنفکران ايجاد شده است. اينگونه مصاحبه ها معمولاً در کشورهاي صاحب انديشه توسط يک روشنفکر با روشنفکر يا انديشمند ديگر انجام مي شود. اما در ايران جز موارد کمي مثل گفت وگوي فريدون جيراني با مسعود کيميايي يا گفت وگوهاي رامين جهانبگلو با داريوش شايگان و ديگران چنين گفت وگوهايي را کمتر مي بينيم. يعني آيا روشنفکران ما عار مي دانند که با يکي از هم مسلکانشان درخصوص موضوعي مصاحبه کنند و در روزنامه ها و مجلات منتشر کنند؟
من با اين حرف شما موافقم. يعني معتقدم که اين بخشي از مشکل ماست. يعني روشنفکران ما اگر هم زماني بخواهند با هم مصاحبه کنند مي خواهند که بيشتر مچ هم را بگيرند يا با هم مجادله کنند. در حالي که روشنفکران مي توانند از حال و افکار همديگر هم پرسش کنند. من قبول دارم که در اين قسمت ما يک ضعف عمومي داريم ولي اينکه دوستان خبرنگار مي خواهند در جاي روشنفکر بنشينند و کار روشنفکري کنند، من با اين مخالفتي نکردم. بحث من اين است که مي خواهند به روشنفکر دسترسي ساده داشته باشند بدون اينکه خودشان بخواهند ارتقايي در انديشه هايشان داشته باشند. اگر خبرنگاران را کنار بگذاريم نمونه بهترش انجمن ها هستند. انجمن ها فرصت خيلي خوبي داشتند و عملاً بسياري از روشنفکران را هم براي سخنراني و مناظره دعوت کردند اما بيشتر سخنراني ها را سازماندهي مي کردند بدون اينکه بتوانند وارد نقد و گفت وگو شوند. من بارها به انجمن هاي اسلامي اشاره مي کردم شما چقدر مي توانيد وارد نقد و گفت وگو شويد اما بارها شاهد بودم از روشنفکري براي سخنراني دعوت مي کردند و همين که سخنراني شروع مي شد خودشان از سالن بيرون مي رفتند و با موبايلشان صحبت مي کردند. اصلاً يکي از دلايل تنبلي اين دانشجويان همين داشتن تلفن همراه است. من در دانشگاه تربيت مدرس هستم اما کمتر پيش آمده که مثلاً اگر بخواهند از طرف دانشگاه تهران مرا دعوت کنند اين زحمت را به خودشان بدهند و بيايند به دانشگاه تربيت مدرس و با من درباره برنامه شان صحبت کنند. يعني از هر پنج دعوت فقط يکي چنين کاري مي کند، چهارتاي ديگر فکر مي کنند وقتي با تلفن تماس مي گيرند و قول مي گيرند کار تمام شده است. اين تقليل و نخ نما کردن نقش روشنفکر است. يک دليلش اين است که عادت کرده اند به روشنفکر به عنوان يک نيروي انديشه ارزان و حتي مجاني در جامعه، نگاه کنند. وقتي مي گويم ارزان منظور صرفاً از لحاظ اقتصادي نيست بلکه از جهت شأن اجتماعي اش هم است. فکر مي کنيم چون انجمن هاي دانشجويي هستيم، روشنفکر متعهد است که بيايد براي ما صحبت کند. يا چون خبرنگار هستيم روشنفکر متعهد است که مصاحبه کند. نمي دانم اين افکار براي چه هست.
چرا روشنفکران در ايران خودشان فعاليت زيادي ندارند. مثلاً در کشورهاي پيشرفته، ميشل فوکو از آن سر دنيا مي آيد ايران تا براي روزنامه ها گزارش بنويسد يا ژان پل سارتر مي رود با کوهن بنديت 19 ساله در جريان انقلاب 1968 فرانسه براي روزنامه ها مصاحبه مي کند يا هابرماس نفوذ زيادي در بين دانشجويان آلماني دارد و يا ساموئل هانتينگتون و فرانسيس فوکوياما با نظرياتشان در امريکا، دنيا را به واکنش در مي آورند. چه تفاوتي است بين روشنفکران ايراني و روشنفکران کشورهاي پيشرفته؟
روشنفکرانشان خيلي تنيده هستند. چون شرايط اجتماعي و سياسي فرانسه يا آلمان با ايران خيلي متفاوت است. آنها از يک سنت روشنفکري گفت وگويي چند سده اي برخوردارند و فرق مي کند با ما که اولين گفت وگوهايمان تبديل مي شود به نوعي شکوه هاي دروني. فرق مي کند با ما که تازه مي خواهيم جايگاه اجتماعي مان را پيدا کنيم و بايد مراقب باشيم کسي به آن لطمه نزند. در اينجا فضا محدود است، جاي اجتماعي محدود است پس خيلي طبيعي است اين تفاوت. روشنفکر ما همچنان درگير مشکلات تاريخي و فرهنگي خودش است و فرق مي کند با هابرماس و فوکو و کسان ديگري که مي توانيم نام ببريم. آنها در وفور انديشه و مجادلات مي توانند بيايند به ايران هم سر بزنند که ببينند در ايران چه خبر است. ولي ما به معناي عامش چنين امکاني را نداريم. تيپ هايي مثل جهانبگلو هم تيپ هاي محدودي هستند و نمايندگي عامه روشنفکران سکولار را هم نمي کنند. در ضمن اصلاً جهانبگلو کار خودش را با اين گفت وگو ها شروع کرد و در ايران هم آن را ادامه داد. ولي در ايران روشنفکران چون نمي توانند با خودشان صحبت کنند مشکلاتشان هم خيلي زياد است.

با تمام اينها اين روشنفکري که همه برايش ارج و احترام قائلند و شما هم معتقديد که نبايد آسان در دسترس باشد نقشش از نظر شما چيست و شما چه تعريفي براي روشنفکر ارائه مي دهيد؟
من نمي خواهم بگويم که روشنفکر چندان در دسترس نبايد باشد مي خواهم بگويم روشنفکر نبايد پيش پا افتاده باشد. نه مي گويم بايد برج عاج نشين باشد، نه اينکه يک نفر تلفن را بردارد و از روشنفکر دعوت کند تا او هم بايد به همين آساني به يک سخنراني برود. من مي خواهم بگويم اگر روشنفکر مي خواهد نقشي را هم در جامعه ايفا کند بايد شأن اش حفظ شود. شما مثلاً از من پرسيديد که تعريفم از روشنفکري چيست. من دو سال پيش تابستان در دانشگاه اميرکبير در کلاس هاي جشنواره تابستاني شان 8 جلسه مفصل راجع به روشنفکر در ايران صحبت کردم. اما همان بچه هايي که تشکيل دهنده آن کلاس ها بودند اين جلسات را به شکل خبر و بولتن در اختيار اين و آن قرار ندادند. الان کسي نمي داند که من آنجا چه گفتم. انگار نه انگار که من چند جلسه در مورد روشنفکري در ايران صحبت کردم.
چرا شما مثل دکتر شريعتي که تمام سخنراني ها و مقالاتش را به صورت کتاب چاپ کرد، اين کار را نمي کنيد و مقالات و مصاحبه ها و سخنراني هايتان را کتاب نمي کنيد؟
شريعتي تبديل شده به نماينده روشنفکران رمانتيک عصيانگر که جريان هاي سياسي هم به کمکش آمدند و در فضايي فعاليت مي کرد که منجر به انقلاب شد. امروزه آن آشفتگي و تنوع و تعدد البته کم رمقي که وجود دارد با زمان شريعتي فرق دارد. يعني اگر شريعتي را الان احيا کنيد ديگر نمي تواند شريعتي دهه 50 باشد. بايد موردي نگاه کرد. من به اندازه خودم سعي کردم در محافل صحبت و سخنراني کنم و مقاله و مصاحبه و ميزگرد داشته باشم. ولي وقتي من دارم اين کارها را انجام مي دهم متاسفانه آن قشري که مخاطب من هست يا امکان توزيع و نقد اين آرا را ندارد يا اينکه به خاطر مستقل بودن من، جريان هاي سياسي حاضر نيستند در مورد آراي من بحث و گفت وگويي را صورت دهند. شخص خود من بعضاً مورد تحريم واقع مي شوم. حالا ممکن است اين تحريم دوستانه هم بوده باشد ولي اخباري که مي شنوم اين است که از من انتظار مشخصي دارند که مثلاً افکار آنها را مورد تاييد قرار بدهم ولي اگر اين مواضع مورد تاييد قرار نگيرد و نقد شود کساني که بخواهند مرا مورد حمايت قرار دهند امکانات عرضه و توزيع را ندارند. اگر هم داشته باشند مثل انجمن هاي اسلامي بيشتر درگير مسائل سياسي هستند و مسائل و فشارهاي خودشان را دارند. آنها با توجه به اين مشکلات براي خودشان صرفاً اين نقش را قائلند که بتوانند همايشي را برگزار کنند يا جشنواره اي را برگزار کنند در حالي که آنها مي توانند نه تنها من بلکه انديشه افراد ديگري را هم مورد نقد و گفت وگو قرار دهند. اما اين کار نشد و وقتي هم که يکي دو بار به اين موضوع اشاره کردم دوستان دفتر تحکيم از من رنجيدند. جنبش مدني و توزيع و توليد انديشه هاي روشنفکرانه به خواسته هاي متناسب تري نياز دارد که اين امر ضعيف است.
اما شما هم مناظره اي با آقاي کديور داشتيد که مي توانستيد آن را به صورت کتاب منتشر کنيد. مثل کتابي که حاوي مناظره مراد فرهادپور و يوسف اباذري درخصوص نشانه شناسي 11 سپتامبر بود. آيا هيچ فکر کرديد که مي توانيد اينها را به صورت کتاب دربياوريد؟
سوال خوبي است، من مجموعه مقالاتم را که در ياس نو درخصوص نقد انتخابات نوشته بودم و برخي از سخنراني هايم را قبل از انتخابات رياست جمهوري نهم به صورت کتاب درآوردم که يک سال در وزارت ارشاد دولت اصلاحات ماند و به آن پاسخ ندادند. وقتي دولت جديد آمد در عرض دو ماه جواب دادند که امکان چاپش نيست. در حالي که اگر گروه هاي سياسي و اجتماعي مي توانستند مرا به عنوان روشنفکر مستقل بپذيرند و حمايت کنند - حمايت نه به اين معنا که افکارش را بپذيرند - و همدلي داشته باشند اين کتاب نبايد در دولت اصلاحات يک سال مي ماند. در ضمن اباذري و فرهادپور دارند در مورد 11 سپتامبر صحبت مي کنند ولي اگر من نقد جنبش دانشجويي و نقد جنبش اصلاحات را مي کنم و بخواهم مستقل هم بمانم و به گروهي وابسته نباشم خب چه گروه و انتشاراتي براي کتابم سرمايه گذاري مي کند. تازه اگر هم حمايت کنند بعد مثل همين کتابم به آن اجازه انتشار نمي دهد. در واقع مشکلات انديشه مستقل در اين جامعه خيلي زياد است. براي همين جريان هاي سياسي چپ و راست مي خواهند روشنفکران سربازان آنها باشند. يعني احترام و شأني که دارند به انديشه مستقل شان نيست. من شخصاً مورد تخطئه اصلاح طلبان بودم، حتي شنيدم که فردي در جايي گفته تا موقعي که قادري هست من نمي روم و بايکوت مي کنم. بعضي از گروه هاي اصلاح طلب مذهبي هم به اين تخطئه دامن زدند. اگر هم مناظره اي صورت مي گرفت به خاطر اهميت قضايا بود. ولي به صورت اصولي حاضر به مناظره با فضاهاي روشنفکري نيستند و اگر هم باشند مي خواهند فضا را در دست خودشان بگيرند.
شما به شبکه 4 سيما مي رويد و در يک برنامه با مخاطبان بسيار کم شرکت مي کنيد اما چرا در روزنامه ها و مجلات پرتيراژ کمتر مقاله مي نويسيد؟
اگر کارنامه چند ساله اخير حتي قبل از 76 را بخواهم ريز کنم مي بينيد که صدها مجادله و مناظره و مصاحبه داشتم. يعني چيز کمي نبوده اما بحث بر سر اين است که روزنامه نگاران دوست دارند در مورد هر موضوعي دسترسي آسان داشته باشند يا بعضاً دچار خودسانسوري مي شدند. مخصوصاً انديشه ها سانسور مي شد چون انديشه مستقل در ايران حمايت نمي شود. اما اينکه چرا دعوت صدا و سيما را قبول کردم به خاطر اين است که من آدم مستقلي هستم و برايم فرق نمي کند چه رسانه اي از من دعوت مي کند. براي من مهم است که کليت حرفم حفظ شود يا به تعبير ديگر سانسور نشود. شبکه چهار وقتي از من دعوت مي کند تازه من از بين برنامه هايش انتخاب مي کنم و اينطور نيست که به هر برنامه اي چشم بگويم. وقتي انتخاب مي کنم آن وقت يکي از شرط هايم اين است که سانسور نشود. عملاً شبکه چهار هم از 6 برنامه ضبط شده فقط دو تا را پخش کردند و بعد هم دعوت هاي ديگر اين رسانه را رد کردم. يعني همان موضعي را گرفتم که در قبال مطبوعات داشتم. يعني وقتي دچار بي اعتمادي مي شدم نمي توانستم بپذيرم که بروم در جايي که حرف هايم را سانسور مي کنند. شخصاً مي پذيرم که آدم خيلي محفلي و اجتماعي و اهل حضور مداوم و فعال نيستم ولي اين را نبايد به ديگر روشنفکران هم تعميم داد. شايد بعضي ها از اين لحاظ يک مقدار به من نزديک باشند و شايد هم خيلي ها از من دور باشند. شايد براي بعضي ها حضور اجتماعي يک وظيفه و يک علاقه است.
همانطور که شما از تشکل هاي دانشجويي گلايه داريد آنها هم گلايه دارند که چرا آقاي حاتم قادري تعاملش را با جنبش هاي اجتماعي و علي الخصوص جنبش دانشجويي بيشتر نمي کند. چرا؟
اين منصفانه نيست. بايد بگويند تعامل چگونه باشد. من شايد دعوت هاي شهرستان ها را رد کنم اگرچه قبلاً مي پذيرفتم ولي بعد ديدم که دو مشکل وجود دارد. يکي اش برمي گردد به ويژگي هاي شخصي خودم که يک مقدار منزوي هستم و يکي اش هم برمي گردد به اينکه احساس مي کنم نبايد تبديل به آدمي شوم که مطلبي را سيار بگردم در ايران و از اين دانشگاه به آن دانشگاه تبليغ کنم. اگر انجمن اسلامي فلان شهر بخواهد که من در مورد موضوعي که در تهران چند بار صحبت کردم در آنجا هم دوباره سخنراني کنم خب اين تکرار همان است. يعني گامي به پيش نيست. اينها مي خواهند من نوعي عملاً تبديل بشوم به يک آدم که بروم اين طرف و آن طرف صحبت کنم و هم خودم را خرسند کنم و هم آنها را که بله، کاري پيش رفته. درحالي که اصلش اين است که وقتي من در نقطه الف حرفي را گفتم در نقطه ب ديگر نيازي به تکرارش نباشد. بلکه نياز به پيش بردن بحث و نقد آن باشد. اما اين اتفاق نمي افتاد يا حداقل من شاهد اتفاق افتادنش نبودم. وقتي از من دعوت مي کردند که راجع به موضع الف و ب صحبت کن مي گفتم من که در اين مورد امسال دوبار صحبت کردم و يعني شما نشنيديد؟ آنها هم مي گفتند نه، مي پرسيدم علاقه براي شنيدنش داريد. خيلي کم به من پاسخ مثبت مي دادند. يعني نوعي تنبلي و تن آسايي فکري در ايران گسترده است. من مقاله ها و سخنراني هاي زيادي درباره جنبش دانشجويي دارم آيا کسي پيدا مي شود اينها را گردآوري کند. اصلاً چه کسي علاقه مند است که از اين نيروهاي مستقل حمايت کند؟ آيا خود جنبش دانشجويي علاقه مند است اينها را چاپ کند؟ گروه هاي اصلاح طلب حاضرند؟ نيروهاي راستي که جاي خودشان را دارند. اصلاً اين مجوز داده مي شود؟
شما به جنبش دانشجويي توصيه مي کنيد که راهش را گم کرده و بايد به سمت حيطه هاي ديگر مثل معضلات اجتماعي و حتي حيطه هنر برود. در اين مورد توضيح بيشتري بدهيد و اينکه آيا خودتان هم به اين سمت مي رويد؟
من اعتقادم براين بود که جنبش دانشجويي خيلي سياسي شده و انتقاد دومم هم اين بود که از اتفاقات اجتماعي خيلي فاصله گرفته. بحث هايي مثل رفراندوم، جنبش دانشجويي را از بدنه اش خيلي راحت جدا مي کرد و حتي خود بدنه را هم خنثي مي کرد. اين خودش يک آفت و آسيب بود. من به جنبش دانشجويي همين نکاتي را که شما به آن اشاره کرديد بارها گفتم. مثلاً پارسال در دانشگاه اميرکبير يک صحبتي کردم و 14، 15 تا راه حل دادم و ايده هاي سمبليک و غيرسمبليک دادم ولي دريغ از اينکه حتي خودشان بخواهند در اين مورد با من وارد گفت وگو شوند. دريغ از اينکه حتي CD صحبت هايم را به من بدهند چه برسد که بخواهند وارد گفت وگو شوند که آيا موافقيم يا نه. من هنوز نظرم براين است که جنبش دانشجويي بايد يک جنبش مدني، سياسي و اجتماعي باشد نه لزوماً همواره جنبشي سياسي آن هم جنبش راديکال سياسي. اما اينکه من وارد مقولات اجتماعي مثل فقر شدم يا نه، برمي گردد به اين امر که آيا يک روشنفکر بايد يک چريک متعهد چندسويه اجتماعي باشد؟ مثلاً من بايد راه بيفتم گروهي را سازماندهي کنم و کارتن خواب ها را جمع آوري کنم؟ يا گروهي راه بيندازم در اعتراض به فحشا و فقر؟ اين انتظارات چندسويه قهرماني سوپرمني از روشنفکر است. ممکن است در نوبه خودم به شکل خصوصي يا در گروهي کوچک تر اين کار را کرده باشم و شايد هم نکرده باشم ولي مي خواهم بگويم که نبايد اين انتظار را داشت. جنبش دانشجويي اين امکان را دارد و مي تواند بخشي از اينها را برآورده کند. الان که دهه 50 نيست که بپرسيم اگر روشنفکر هستي، کوره هاي آجرپزي هم مي روي؟ يا مثلاً جنوب شهر مي روي يا سه ماه تابستان مي روي به کشاورزان کمک کني؟
روشنفکر چگونه مي تواند اجتماع خودش را بشناسد؟
کساني مثل آل احمد، ساعدي و صمد بهرنگي و تيپ هاي مثل آنها، آن دوره ايرانگردي مي کردند. ايرانگردي نه به معناي توريستي بلکه به معناي اينکه همديگر را به مناطق محل زندگي شان يا تولدشان دعوت مي کردند و با پاي پياده مي رفتند جاهاي مختلف را مي گشتند. من معتقدم که اين کار کمک مي کند که روشنفکر جامعه اش را بشناسد اما اينکه همه اينها بايد مبني بر اين باشد که روشنفکر لزوماً بايد وظيفه اصلي اش را تعهد اجتماعي و شناخت اجتماعي خودش قرار بدهد از اين «بايد» سر درنمي آورم. آيا اگر کسي مثل سهراب توليد شعر کند و نخواهد مثل آل احمد و ساعدي و ديگران جاهاي مختلف ايران را زيرپا بگذارد کمتر از آنها روشنفکر است؟
به همين دليل نيست که برخي ها شاملو را در مقابل سهراب مي گذارند و مي گويند سهراب بيشتر از گل و بلبل مي گويد و برخلاف شاملو کاري به معضلات اجتماعي و سياسي ندارد؟
الان دو، سه نکته است؛ يکي مقايسه احمد شاملو و سهراب سپهري است که محل بحث ما نيست اما خود شاملو هم به سهراب مي گويد که من از عرفانش سر درنمي آورم ولي خود سپهري هم شعرهايش مي تواند با برخي از مشکلات سازگار باشد. اما الان بحث سپهري و شاملو را کنار بگذاريم. يک بحث ديگر اين است که جامعه ما قهرمان گرا است و وقتي خودش ناتوان است دوست دارد يکسري روشنفکر پيدا شوند که دست به يکسري کارها بزنند. من مي خواهم بگويم اين انتظار عمومي و تعميم اش به تک تک روشنفکران اشتباه است. اين برخاسته از همان رمانتيک عصيانگر خرده بورژوازي است که دنبال رهبران سوپرمن روشنفکر رمانتيک عصيانگر بزرگ مي گردد. مي خواهم بگويم اين تفکر بايد شکسته شود البته همين حرف من هم يک نوع حرف عصيانگرانه است ولي اين حرف مهمي است که چرا بايد شکسته شود. اين مستلزم اين است که حالا روزنامه شما يا هرجاي ديگري ميزگردي در اين باره بگذارند و من هم حاضرم شرکت کنم. اين هم از نسبتي که به من مي دهند که من منزوي هستم. مي خواهم بگويم اين مباحث بايد روشن تر شود. ما الان همچنان داريم همان سنت ها را ادامه مي دهيم. اينکه اگر بر فرض مثال از شاملو بيشتر از سهراب حمايت مي شود به اين معني نيست که همه بايد مثل شاملو شعر بگويند. خود شاملو آمده يک تعهدي براي خودش قائل شده و يک فعاليتي هم کرده. آل احمد، ساعدي و شريعتي و ديگران هم آمدند. اما جامعه که نبايد به اين پنج تا الگو ختم شود. طبيعتاً هر روشنفکري پتانسيل خودش را دارد. يک کسي مي تواند شعر اين طوري بگويد يک کسي هم شعر آن طوري. به جنبش دانشجويي هم گفتم به جاي اينکه اين همه سياسي بشويد برويد اين فضاها را پوشش بدهيد. در اين صورت هم بدنه خودش را تقويت مي کرد، هم پيوندهاي اجتماعي را تقويت مي کرد و هم اجازه مي داد که در واقع تعادل بيشتري صورت بگيرد.
مخصوصاً اکنون که ديگر از مراسم سخنراني سياسي استقبال نمي شود اما اگر در دانشگاهي (مثل جلسه اي که هفته پيش در دانشگاه گيلان برگزار شده بود) جلسه نقد و بررسي فيلمي از مسعود کيميايي بگذارند هم سالن دانشگاه بيشتر از ظرفيتش پر مي شود و هم اينکه دانشجويان تمام آن 5 ساعت را ميخکوب سرجايشان مي نشينند.
پيشنهاداتي که من به تشکل هاي دانشجويي دادم بر همين مبنا است. اصلاً بيايند بگويند کدام را مي پذيرند و کدام را نمي پذيرند. من به جنبش دانشجويي مي گويم چقدر کتاب مي خواني، چقدر مي تواني در ادبيات و رمان و داستان سررشته داشته باشي، به نظر من ادبيات و رمان کمک مي کنند به وفاق اجتماعي. يک رمان خوب هم مي تواند «شکاف هاي اجتماعي» را نشان بدهد هم «وفاق اجتماعي» را فراهم کند و هم مي تواند به «اکتشاف ذهن ايراني» کمک کند. من همه واژه هايم را دارم با دقت انتخاب مي کنم. ولي وقتي اينها را به دانشجويان مي گويم چند درصد حاضرند که اين موارد را جدي بگيرند و درباره اش گفت وگو کنند. اين کار نمي شود اما دوباره مي آيند به من مي گويند بيا از نو درباره 16 آذر حرف بزن. يعني مي آيند مدام يکسري چيزهاي نخ نما شده را مطرح مي کنند بعد مي گويند بيا در موردشان صحبت کن.
برسيم به سوال هاي شخصي تر. چطور حاتم قادري تبديل به يک روشنفکر سکولار شده؟
اين هم يکي از همان مشکلات است. اينکه من مي آيم برخي از گزاره ها را نقد مي کنم يعني اينکه من سکولار شدم؟ اگر مثلاً آدم راجع به آزادي صحبت کند يعني اينکه لزوماً ليبرال شده؟ مثلاً من به جنبش دانشجويي مي گفتم مثل نوايمانان از دموکراسي دفاع نکنيد. اما اگر برگرديم به اعتقادات شخصي، من طرفدار نوعي تجارب معنوي هستم و معتقدم بايد قرائت هاي ديني را به نفع اين تجارب معنوي مورد انتقاد قرار داد نه به نفع سکولاريسم. اما هيچ کس حاضر نيست اين را مورد گفت وگو قرار دهد، حتي حاضر نيستند اين را جدي بگيرند. آن وقت مي آيند نام نقد گزاره ها را سکولاريسم مي گذارند. چرا از دلش چنين چيزي درمي آيد؟ اين به خاطر ضعف است. ضعف کساني که مي خواهند وارد گفت وگو شوند.
بعضي ها معتقدند شما در انقلاب فرهنگي نقش داشتيد. در اين مورد توضيح مي دهيد؟
من اصلاً نقشي نداشتم. من آن موقع دانشجوي سال آخر بودم. من از سال 54 ، 55 نماينده دانشجويان مذهبي بودم. زمان کوتاهي قبل از انقلاب زندان رفتم اما در انقلاب فرهنگي کمترين نقش را داشتم و به يک معنا اصلاً نقشي نداشتم. اصلاً وارد اين حيطه نشدم. دو سه نوبت به عنوان نماينده دانشجويان در انقلاب فرهنگي انتخاب شدم که آن هم کميته علوم سياسي اش بود که برخي طرح ها را ارائه کند، والسلام. آن موقع من يک جوان بيست و دو ساله دانشجوي سال آخر بودم. واقعه تلخي که براي من اتفاق افتاد اين بود که آن زمان رئيس دانشکده علوم سياسي و اقتصاد دانشگاه ملي دکتر منوچهر فرهنگ بود. ما آن موقع معترض بوديم که فضا بايد بازتر باشد و انتخابات باشد. يعني همان غليان هاي آن موقع. من عادت داشتم به خاطر علاقه دوران هاي نوجواني به شريعتي فقط به او مي گفتم دکتر. يک شب دکتر فرهنگ به من زنگ زد گفت فلاني لقب دکتر را ساواک به من نداده تو چرا فلان طور خطابم مي کني. من شرمنده و متاثر شدم ولي در پاکسازي افراد نقشي نداشتم. آن موقع هم مثل همين الان مستقل و تک رو و در عين حال مورد انتقاد بودم.
آيا درست است که شما در مورد تداوم جنگ هم مقاله نوشتيد؟
من از جنگ در مراحلي دفاع مي کردم اما نه از مقوله جنگ به هر معنا و به هر قيمتي.
خب همان موقع هم خيلي ها که از تيپ روشنفکري بودند از تداوم جنگ دفاع نکردند دليل شما چه بود؟
دفاع من از جنگ برخاسته از اين بود که آن زمان من هم يک روشنفکر خرده بورژواي عصيانگر بودم و در سن 21 ، 22 سالگي وارد اين قلمرو و فضا شدم. يعني با آن شرايط بايد مرا سنجيد اما در همان شرايط بازهم به ساماندهي جنگ و شيوه حل مسائل معتقد بودم. بازهم بايد تفکيک شويم بين کساني که از آن نوع جنگ دفاع مي کردند و کساني که جنگ را به عنوان يک امر رهايي بخش با خواسته هاي رمانتيک عصيانگرايانه نگاه مي کردند.
چرا کمتر وارد عرصه سياسي مي شويد؟
فکر کنم به اندازه کافي اين کارها را کردم و اگر در مورد اتفاقات سياسي از من نظر بخواهند نظرم را مي دهم.
مثلاً الان نظرتان در مورد بازنشسته کردن اساتيد دانشگاه، محدوديتي که براي فعالان دانشجويي ايجاد شده و کلاً اتفاقات اين يکي دو ساله در دانشگاه ها چيست؟
من قطعاً با اين کارها مخالفم و قبلاً هم يکي دوبار در اين زمينه مصاحبه کردم...
اما دانشجويان مي گويند چرا وقتي براي بازنشسته شدن اساتيد دانشگاه تجمع برگزار مي کنيم خود اساتيد به ميان ما نمي آيند. چرا شما به ميان دانشجويان نمي رويد؟
تا جايي که به من و دانشگاه تربيت مدرس برمي گردد و خبري که در سايت ها آمده سه نفر در معرض خطر اخراج قرار داشتند؛ يکي دکتر آقاجري بود، يکي دکتر کديور و يکي هم من. شايد هم هنوز ما در معرض چنين برخوردي باشيم. اما نکته ديگري هم وجود دارد. ممکن است جنبش دانشجويي بگويد آقا وقتي ما تحصن مي گذاريم شما هم بياييد شرکت کنيد. اگر از اساتيد مي خواهند اساتيد ما اکثراً محافظه کارند اما اگر از من مي خواهند من از گرفتن موضع و اعلام حمايت ها ابا نداشته ام اما يک ويژگي اخلاقي دارم که خيلي محفلي نيستم. حالا چه حسن باشد چه ضعف باشد من اين ويژگي را دارم. در عين حال نه حمايت هايم را کتمان کردم و نه فعاليت هايم را محدود کردم.
چرا علوم سياسي در ايران ضعيف است؟ استادي مثل دکتر حسين بشيريه به خاطر همين ضعف از ايران رفتند.
من هم فکر مي کنم علوم سياسي در مجموع ضعيف است. البته کلاً علوم اجتماعي و مطالعات اجتماعي ما ضعيف است. علوم سياسي اما يک دليل مضاعف هم دارد و آن اينکه يک سر اين علوم به قدرت و فلسفه قدرت سياسي برمي گردد که اگر هم بخواهد آشکارا همه بحث هايش مورد گفت وگو قرار بگيرد به جهت سياسي و اجتماعي در اينجا يکسري محافظه کاري ها و ملاحظه کاري ها صورت مي گيرد. طبيعت اين ريشه اين است. اگر بخواهيد انديشه مستقل داشته باشيد، مواضع تان را هم بايد در هر زمينه اي آشکارا بگوييد و اين ممکن است به اين طرف يا آن طرف بربخورد. علاوه براينکه مدعا براي علوم سياسي در جامعه ما خيلي زياد است؛ از حوزه گرفته تا اساتيد دانشگاه. علوم سياسي بايد در يک فضاي آزادتر شکوفا شود. در عين حال کتاب در اين زمينه درمي آيد و ترجمه مي شود اما گفت وگوها جان دار و پرمايه نيست. معمولاً از گفت وگو ها گذر مي شود.