857 شماره
سه شنبه، 25 ارديبهشت 1386
صفحه نخست :: جنگ سياست :: جنگ سياست
 
روشنفکري، دانشجو و جامعه ايران در گفت وگو با حاتم قادري
دليل مضاعف

بابک مهديزاده؛ اولين بار که تصميم گرفتم با حاتم قادري مصاحبه کنم يک سال پيش بود و براي نشريه اي ديگر. قادري را از روي کتب دانشگاهي اش و برخي از مصاحبه ها و سخنراني هايش مي شناختم و با افکارش آشنا بودم اما نه با اخلاقش. وقتي تماس گرفتم پرسيد در مورد چه چيزي قصد مصاحبه دارم. وقتي چند موضوع گفتم و همه رد شدند به من توصيه کرد بروم و تحقيق کنم و با يک موضوع مناسب برگردم. دو ماهي گذشت و بعد از رد يکي دو موضوع ديگر خلاصه راضي شد در مورد خودش مصاحبه کنيم. راضي شدنش هم به واسطه درخواست يکي از دوستان مشترک بود. اما در جنگ بر سر تعيين وقت مصاحبه مغلوبه شدم تا حاتم قادري همچنان بر سنت مصاحبه نکردنش استوار بماند. انتشار دوباره شرق فرصت مناسبي بود که دوباره شانسم را امتحان کنم. در اين يک سال نه مصاحبه اي از حاتم قادري خوانده بودم و نه مقاله اي اما در مورد او چيزهاي بيشتري شنيدم. اين بار تا حدودي با اخلاقش هم آشنا شده بودم. مي دانستم از آن دسته روشنفکران گوشه گير است، به سختي مصاحبه مي کند و موضوع مصاحبه حتماً بايد جذاب و غيرتکراري باشد و خبرنگار هم در آن زمينه احاطه کامل داشته باشد، به عنوان يک استاد دانشگاه با جنبش دانشجويي ارتباط دارد اما نقدهايش نيز به دانشجويان جدي است، دانشجويان هم از استاد دلخور هستند که چرا چندان اهل تعامل نيست و شهرستاني ها هم گلايه دارند که چرا استاد پايتخت نشين دعوت آنها را رد مي کند. اما وقتي فکر مصاحبه جدي تر شد و تحقيقاتم بيشتر، فهميدم که حاتم قادري برخلاف چهره آرام و شخصيت منزوي اش حواشي زيادي دارد؛ نقشش در انقلاب فرهنگي و نوشتن نامه در حمايت از ادامه جنگ و حضورش در شبکه 4 سيما. اين استاد دانشگاه که اکنون بسياري او را مظهر انديشه سکولاريسم در ايران مي دانند اما خودش اين را قبول ندارد و اين تعبير را از جنس «همان ضعف هاي فکري» معرفي مي کند، زماني يک فرد ديني بوده است و عاشق دکتر شريعتي.

***

 عامه مردم مي گويند روشنفکران خودشان را تافته جدابافته مي دانند، خبرنگاران هم معتقدند که اکثر روشنفکران غيرقابل دسترس هستند و دولتمردان هم آنها را سازش ناپذير مي دانند. شما هم از آن دست روشنفکران گوشه گير هستيد. چرا اکثر روشنفکران در ايران چنين خصلتي دارند؟

اينکه عامه مردم روشنفکران را تافته جدابافته مي دانند در خودش بخشي از حقيقت نهفته است. مردم و کساني که از طرف مردم اين حرف را مي زنند بيشتر از باب مذمت روشنفکران مي گويند. مثلاً مي گويند که روشنفکران برج عاج نشين هستند يا به تعبير عوامانه از دماغ فيل افتاده اند اما حقيقت اين است که روشنفکر به خاطر خصلتي که دارد طبعاً يک مقدار متفاوت از بقيه مردم است. اين هم به اين معني نيست که مثلاً روشنفکر را در مقام فرمانده مردم بنشانند يا اين تلقي را پيش بياورد که انتظارات گسترده اي از آنها داشته باشيم. اينکه روشنفکر داراي خصلت و سرشت روشنفکري متفاوت است در آن بخشي از حقيقت نهفته است. البته برخي از روشنفکران سعي مي کنند کارهاي مردمي کنند، در اجتماعات حاضرشوند يا حتي تظاهرات مردمي انجام بدهند که البته من ترجيح مي دهم از آن به عنوان تظاهرات شبه مردمي نام ببرم.

 چرا شبه مردمي؟

به اين خاطر که فکر مي کنم در خود، نوعي تظاهر به همساني با مردم دارد. اگر روشنفکر با مردم همذات پنداري داشته باشد که ديگر روشنفکر نيست. روشنفکر مي تواند نسبت به تعهدات اجتماعي خود وفادار باشد ولي نمي تواند با مردم همذات پنداري کند. شايد بهترين نمونه در اين رابطه بحثي است که از مرحوم شريعتي در مورد جلال آل احمد نقل شده که آل احمد پالتو را روي دوشش انداخته بود و يک نفر آمده و گفته بود که پالتو را چند مي فروشي که حکايت از آن داشت که آن آدم عادي فکر مي کند اين هم يکي از خودشان است. ولي من فکر مي کنم که اين يک برداشت ساده است. در حالي که روشنفکر سرشتش متفاوت است. 

متفاوت بودن روشنفکران امر طبيعي است اما با گوشه گيري و دوري از مردم فرق دارد. حتماً لازم نيست روشنفکر براي ورود به عرصه عمومي در تظاهرات مردمي شرکت کند بلکه مي تواند مثلاً در جمع هاي روشنفکري بيشتر ظاهر شود، در جمع هاي دانشجويي که پل بين مردم و روشنفکران هستند بيشتر ظاهر شود يا کارهاي عمومي تري انجام دهد. مثلاً کتاب بنويسد يا مقاله و مصاحبه در روزنامه ها و مجلات داشته باشد. کلاً يعني اينکه ارتباط برقرار کند. اما چرا خيلي از روشنفکران اين طوري نيستند؟

من نمي دانم اين خيلي از روشنفکران چه کساني هستند...

 مثل دکتر شريعتي و دکتر سروش که براي مردم بسيار آشناتر هستند.

در اينجا فکر مي کنم که بايد در مورد روشنفکران مطالعه موردي کرد. بايد دوره و زمانه زندگي روشنفکران را مدنظر داشت. بعضي از روشنفکران حالت انزواي بيشتري دارند اما اين حکم در مورد همه صادق نيست. در دهه 40 و 50 ما شاهد ظهور نوعي از روشنفکران رمانتيک عصيانگر بوديم. نمونه اش هم شريعتي بود که در محافل حاضر مي شد و سخنراني مي کرد. اما دکتر شريعتي هم زمانه اش و هم خودش پذيراي روشنفکر رمانتيک عصيانگر بود. و وقتي شما صحبت از دکتر سروش مي کنيد ايشان در واقع در ادامه سنت روشنفکر رمانتيک عصيانگر و در ادامه سنت روشنفکر ايدئولوژيک همچنان مي انديشيد. به همين دليل براي خودش يک اصالت و نقش گسترده اي قائل بود. اينها را نبايد تعميم داد. البته امروزه دکتر سروش نسبت به قبل تغييرات جدي اي پيدا کرده ولي آن حضور گسترده اش تقريباً در ادامه وضعيت ايدئولوژيک گونه دهه 60 و دهه 70 است و بايد نسبت به آن سال ها به سروش نگاه کرد. برخي از روشنفکران متاثر از تغييرات گسترده اي که وجود دارد طبيعي است که دچار يکسري دگرگوني هاي سرشتي شوند. يعني اکنون جدي تر شده اند و شايد کمتر رمانتيک باشند. در عين اينکه جدي تر هستند مقداري انتزاعي تر هم مي انديشند. اين پارادوکس نيست بلکه نتيجه تحولات اجتماعي است.

يعني به خاطر وجهه رمانتيک بودن روشنفکران دهه 40 مانند شاملو و آل احمد و شريعتي و ديگران است که آنها براي مردم بسيار شناخته شده بودند و تاثيرگذاري زيادي داشتند؟

بله، فضايي در دهه 40 به جهت خاستگاه اجتماعي در حال شکل گيري بود. يکي خرده بورژوازي رمانتيک عصيانگر بوده که نمونه ها و مشخصاتش را در قالب دانشجويان و اقشار متوسط مي توانستيم ببينيم. در همان دوران هم روشنفکران مناسبات خودشان را داشتند. يعني روشنفکراني که ظهور کردند رمانتيک و عصيانگر بودند و به سمت تعهدات سياسي خيلي جدي حرکت کردند ولي در دهه 70 يک ويژگي اي که در بين روشنفکران پيدا شد - که شايد از جهاتي هم ميمون و مبارک باشد - آشفتگي در کاراکتر و حتي هويت روشنفکري بود. يعني همه شروع کردند به بازنگري. يعني آن چيزي که در جامعه اتفاق افتاد و دچار تحول شد به گونه ديگري خودش را نشان داد و روشنفکران شروع کردند به بازنگري و همين آشفتگي در هويت و اينکه آن خرده بورژواي رمانتيک جايش را به خرده بورژواي عيني تر و طالب سازه هاي مدني داد، قطعاً در جريان روشنفکري ايفاي نقش کرد. فراموش نکنيم که روشنفکر رابطه تنگاتنگي با جامعه مدني دارد. هربار تنفس گاه هاي جامعه مدني محدود و يا مسدود شود طبعاً فعاليت روشنفکران در عرصه اجتماع هم محدود خواهد شد. قبل از انقلاب از روشنفکر انتظار تعهد اجتماعي زيادي داشتند و حتي بعضاً به روشنفکر به چشم يک چريک اجتماعي نگاه مي کردند ولي در دهه 80 به عقيده من اين وضعيت از بين رفت و درستش هم اين است. شايد بخشي از روشنفکران، چريک اجتماعي باشند يا تعهدات اجتماعي گوناگوني را متقبل شوند ولي نبايد چنين کار ويژه اي را به عنوان سرشت اوليه و لاينفک روشنفکري به شمار بياوريم. در نهايت ويژگي هاي شخصي و ويژگي هايي که به هويت مدني برمي گردد و همچنين پيشينه تاريخي و فرهنگي زمانه اي که روشنفکر در آن زندگي مي کند اينها همه موثر است تا اينکه يک روشنفکر حضور اجتماعي بيشتر يا کمتر دارد. 

روشنفکر بايد در جامعه اش تاثيرگذار باشد و اين هم مستلزم اين است که مخاطب داشته باشند. بعضي از روشنفکران ما کتاب هاي حجيمي مي نويسند اما صرفاً اين کتاب ها مي تواند مخاطب جذب کند. آيا اکنون روشنفکران ما مخاطب دارند؟

ببينيد دو تا بحث است. يکي اينکه آيا لزوماً روشنفکران بايد اثرگذار باشند؟ من خيلي با اين امر موافق نيستم. يعني باز اين مفروض نتيجه همان فضاي رمانتيک عصيانگر است که تعهد اجتماعي به عنوان وظيفه اوليه يک روشنفکر است. من نمي خواهم بگويم که روشنفکر نبايد متعهد اجتماعي باشد، بحث سر اين است که آيا اين تعهد بايد ويژگي اصلي اش باشد؟ يا اينکه مي تواند متعهد باشد و در شرايطي هم نباشد. نکته دوم اين است که روشنفکر نمي تواند مستقل از فضاي زمانه خودش زندگي کند. من نمي دانم چنددرصد روشنفکران ما کتاب هاي حجيم مي نويسند ولي اين را مي دانم که بعضاً برخي از محافل اصلاح طلب با داعيه روشنفکرانه متاثر از شرايط سياسي و اجتماعي به سمتي رانده شده اند که در واقع رگه هايي را در جامعه تبليغ مي کنند و آنها را نمايندگي مي کنند که خيلي هم شايد مرتبط با مسائل جامعه ما نباشد. نمونه خوبش را بگويم، مثلاً شايد يکي دو سال است که در باب ژيژک به عنوان يک فيلسوف و لاکان باز به عنوان يک فيلسوف و روانکاو در جامعه حرف هاي زيادي زده مي شود. ولي اينکه ژيژک چقدر براي ما موثر است و چقدر تبعيت روشنفکر و دانشجوي ما از ژيژک موثر است خودش يک مشکل است. يعني من فکر مي کنم وقتي روشنفکر نمي تواند در داخل جامعه خودش گفت وگو کند و بين خود روشنفکران ما هم در داخل جامعه گفت وگويي صورت نمي گيرد و طبعاً براي جامعه مدني هم محدوديت هايي است، خيلي طبيعي است که روشنفکران ما براي تنفس به سمت برخي از مدهاي روشنفکري و انديشه هايي رو مي آورند که شايد خيلي موضوعيت نداشته باشند. نه در باب ژيژک و لاکان، بلکه اگر بخواهم گسترش بدهم در باب خيلي ديگر از فيلسوف هاي مطرح تر جهاني هم که امروزه در جامعه ما مطرح مي شوند، اين شرايط صدق مي کند. به تعبير ديگر روشنفکر ما به خاطر شرايط داخلي و به خاطر اينکه خودش، خودش را به بازي نمي گيرد و بين خودشان گفت وگو هاي لازم صورت نمي گيرد طبعاً - صريح بگويم - مبلغ انديشه هاي ديگران در جامعه مي شوند و اين جزء آفات جامعه مدني و محيط اجتماعي و همچنين روشنفکري ايران است. 

 چرا ميان روشنفکران ايراني گفت وگويي صورت نمي گيرد؟

من فکر مي کنم مشکل در ويژگي هاي تاريخي ما نهفته است. يکي از مشکلات جدي اي که ما داريم اين است که اعتماد در بين خودمان کمتر وجود دارد. بيشترش هم به نظر من به خاطر اين است که ما همچنان نوعي کودک ساني زعيم گرايانه داريم، حالا ممکن است اين زعيم گرايي در حوزه روشنفکري هم بوده باشد. يعني يک انديشه اي در جايي ديگر با يک فاصله اي طرح شود شايد جذابيتش به خاطر همين کودک ساني زعيم گرايانه ما خيلي بيشتر باشد تا همان انديشه اي که بومي عرضه شود. يک جمله قصاري هست که مي گويد هيچ پيامبري نيست که ميان قوم خودش بيگانه نبوده باشد. روشنفکران در اينجا مي نشينند با تعارف باهم برخورد مي کنند يا با نقد. به طور کل روشنفکران در ايران با يکديگر يا تعارف مي کنند يا همديگر را نفي مي کنند يا اصلاً نديده مي گيرند. هميشه يکي از اين سه تا است.

نقدها هم معمولاً نقدهاي تخريب کننده اي است.

ببينيد، به نظرم مي آيد هنوز در جامعه مان آن گفت وگوي صريح، محترمانه و در عين حال انتقادي جا نيفتاده است. بيشتر همديگر را زخمي مي کنيم و به صورت گلادياتورها با همديگر رفتار مي کنيم. اين برخاسته از همان تب و تاب دهه هاي رمانتيک عصيانگرايانه است. چون فضاها محدود است و آدم ها سريع مي خواهند به برخي از مواضع دست پيدا کنند چاره اي جز اين ندارند که همديگر را بي رحمانه مورد نقد نفي آميز قرار دهند يا اصلاً چشمشان را نسبت به هم ببندند يا يک مجادلات و تعارفاتي صورت بدهند. در جامعه بايد احزاب و تشکل ها و محافلي وجود داشته باشد که اين روشنفکران هرکدام جايگاه خاص خودشان را پيدا کنند. اين جزيي از مشکلات ما است. براي همين يا رو به خارج مي آوريم - نمونه اش همان ژيژک است يا حتي آدمي مثل هابرماس- يا اينکه به نوعي از منازعات و مجادلات نيمه ايدئولوژيکي که در واقع ريشه در دهه هاي 60 و 70 و حتي قبل از انقلاب دارد، رو مي آوريم.

 شما براي تاثيرگذاري روشنفکر در جامعه «بايد» ي قائل نيستيد. اما نقش يک روشنفکر از نظر شما چيست؟

اينکه مي گوييم نقش روشنفکر چيست باز داريم برايش تعيين حدود مي کنيم. يعني باز برايش يک انتظاري قائل مي شويم. من گفتم روشنفکر برآيندي است از ويژگي هاي شخصي و هم تنفس گاه هاي اجتماعي و هم شرايط تاريخي و اجتماعي که در آن در حال زيستن است. اين سه فاکتور براي الگوهاي روشنفکري تعيين نقش مي کنند. 

اما به هرحال جامعه - چه خوب و چه بد - از روشنفکر انتظار دارد و يک روشنفکر نمي تواند بگويد اين «بايد» نبايد وجود داشته باشد. قبول نداريد؟

در اينکه وجود دارد من با شما موافقم. بحث برسر اين نيست که اين انتظار در جامعه وجود دارد يا ندارد، بحث بر سر اين است يک روشنفکر الزاماً بايد اين انتظار را برآورده کند يا نکند. ببينيد وقتي ما مي خواهيم يک روشنفکر اين انتظار را حتماً و حتماً برآورده کند او را کاناليزه اش کرده ايم و از قبل به او جهت داده ايم و او را درگير يکسري از مسائل مي کنيم. من فکر مي کنم بايد متفاوت نگاه کنيم. اگر جامعه به معناي اعم اش از روشنفکر انتظار دارد، به نظر من اگر اين گزاره را واکاوي کنيم و مورد تحليل قرار دهيم خواهيم ديد که يکسري مشکلات جدي در آن وجود دارد. اگر جامعه اي از روشنفکرانش انتظار داشته باشد يعني اينکه مي تواند روشنفکر را درک کند و در خودش جذب کند. بحث اين است که جامعه ما و حتي جوامع ديگر اصلاً از اين پتانسيل برخوردارند که روشنفکر را درک کنند؟ 

الان حکايت همان مرغ و تخم مرغ شده. خيلي ها معتقدند که جامعه، روشنفکران را درک نمي کند و خيلي ها هم معتقدند که برعکس، روشنفکر خودش وارد جامعه نشده. مثلاً بعضي از روشنفکران مثل آقاي خشايار ديهيمي به همين خاطر يکسري کتاب هاي کوچک فلسفي را به زبان عاميانه تر منتشر مي کنند و اتفاقاً در زمانه اي که به فلسفه علاقه اي نشان داده نمي شود اين کتاب ها مورد استقبال نسبي خوبي قرار مي گيرند. شما چه نظري داريد؟

مايلم بر روي حرف قبلي ام تاکيد کنم. من نمي خواهم بگويم روشنفکر و جامعه ارتباطش از هم گسيخته است. من مي خواهم بگويم آيا روشنفکر به معناي اعم اش ملزم است که انتظاراتي را که تصور مي شود جامعه از او دارد برآورده کند يا نکند. من مي خواهم بگويم چنين تعيين تکليفي براي روشنفکر خطا است. از طرف ديگر اينکه مي گويند جامعه از روشنفکر چنين انتظاري دارد، اگر آن را مورد واکاوي قرار دهيم، به نظر من در آن اغراق مي شود. ببينيد، آقاي خشايار ديهيمي مي آيد يکسري از کتاب هاي فلسفه را با زباني ساده منتشر مي کند، اين امر قبلاً هم اتفاق افتاده حالا اما آقاي ديهيمي و دوستانشان جدي تر هستند. اما در جامعه ما استقبال به فلسفه در حال رشد است. دليلش هم اين است که فلسفه هرچند که عاميانه بوده باشد يک مقدار خرسندي مي آورد و مردم فکر مي کنند به اعماق فهم و ادراک دست پيدا کردند و شايد اين خودش در زمانه اي، جهل مضاعف باشد. من چنين تلاشي را نمي خواهم انکار بکنم اما نبايد خيلي خوش بينانه به اين قضايا نگاه بکنيم. امروزه بخشي از اين روي آوردن به فلسفه يا روانکاوي عاميانه ناشي از مشکلات جامعه هم است. يعني رو آوردن به فلسفه، الان، يک سنت اصيل پايدار در جامعه نيست. شما مثلاً به من تاکيد مي کنيد خبرنگاران مي خواهند با روشنفکران مصاحبه کنند اما تجربه شخصي من اين است که خبرنگاران کمي هستند که اين آمادگي را دارند که در مورد موضوع مصاحبه، مطالعه و اطلاعات عميقي داشته باشند. يعني دانش خبرنگاران بيشتر دانش ژورناليستي است. يعني دانشي است که در فرآيند کاري شان پيدا مي شود. بعضاً کساني بوده اند که زنگ زده اند و گفته اند راجع به فلان انديشه مي خواهيم با شما مصاحبه کنيم. پرسيدم شما آيا اطلاعاتي در اين باره داريد؟ مي گويند نه، مي پرسم پس چطور مي خواهيد مصاحبه کنيد مي گويند حالا شما يک چيزي بگوييد، ما ثبتش مي کنيم. خب اينکه ارزش گذاشتن به روشنفکري نيست، اين تقليل نقش روشنفکري است. از طرف ديگر بخشي از روشنفکران و بخشي از جريان هاي دانشگاهي و سياسي انتظار دارند که روشنفکران مبلغ سياست آنها باشند. من اين را مي پذيرم که روشنفکران مي توانند - نه بايد- که مواضع سياسي داشته باشند. اما از آن طرف جريان هاي سياسي مخصوصاً جريان هاي اصلاح طلب معمولاً از روشنفکران به شکل ابزاري استفاده کردند و اين خودش تقليل روشنفکري است و به جريان روشنفکري آسيب جدي اي وارد کرده است. 

مثال خبرنگاران را تاحدودي قبول دارم اما آيا فکر نمي کنيد اينکه يک خبرنگار مي خواهد در مورد يک بحث کاملاً تخصصي در حوزه انديشه با يک روشنفکر گفت وگو کند ناشي از خلايي است که در نبود گفت وگوي بين روشنفکران ايجاد شده است. اينگونه مصاحبه ها معمولاً در کشورهاي صاحب انديشه توسط يک روشنفکر با روشنفکر يا انديشمند ديگر انجام مي شود. اما در ايران جز موارد کمي مثل گفت وگوي فريدون جيراني با مسعود کيميايي يا گفت وگوهاي رامين جهانبگلو با داريوش شايگان و ديگران چنين گفت وگوهايي را کمتر مي بينيم. يعني آيا روشنفکران ما عار مي دانند که با يکي از هم مسلکانشان درخصوص موضوعي مصاحبه کنند و در روزنامه ها و مجلات منتشر کنند؟

من با اين حرف شما موافقم. يعني معتقدم که اين بخشي از مشکل ماست. يعني روشنفکران ما اگر هم زماني بخواهند با هم مصاحبه کنند مي خواهند که بيشتر مچ هم را بگيرند يا با هم مجادله کنند. در حالي که روشنفکران مي توانند از حال و افکار همديگر هم پرسش کنند. من قبول دارم که در اين قسمت ما يک ضعف عمومي داريم ولي اينکه دوستان خبرنگار مي خواهند در جاي روشنفکر بنشينند و کار روشنفکري کنند، من با اين مخالفتي نکردم. بحث من اين است که مي خواهند به روشنفکر دسترسي ساده داشته باشند بدون اينکه خودشان بخواهند ارتقايي در انديشه هايشان داشته باشند. اگر خبرنگاران را کنار بگذاريم نمونه بهترش انجمن ها هستند. انجمن ها فرصت خيلي خوبي داشتند و عملاً بسياري از روشنفکران را هم براي سخنراني و مناظره دعوت کردند اما بيشتر سخنراني ها را سازماندهي مي کردند بدون اينکه بتوانند وارد نقد و گفت وگو شوند. من بارها به انجمن هاي اسلامي اشاره مي کردم شما چقدر مي توانيد وارد نقد و گفت وگو شويد اما بارها شاهد بودم از روشنفکري براي سخنراني دعوت مي کردند و همين که سخنراني شروع مي شد خودشان از سالن بيرون مي رفتند و با موبايلشان صحبت مي کردند. اصلاً يکي از دلايل تنبلي اين دانشجويان همين داشتن تلفن همراه است. من در دانشگاه تربيت مدرس هستم اما کمتر پيش آمده که مثلاً اگر بخواهند از طرف دانشگاه تهران مرا دعوت کنند اين زحمت را به خودشان بدهند و بيايند به دانشگاه تربيت مدرس و با من درباره برنامه شان صحبت کنند. يعني از هر پنج دعوت فقط يکي چنين کاري مي کند، چهارتاي ديگر فکر مي کنند وقتي با تلفن تماس مي گيرند و قول مي گيرند کار تمام شده است. اين تقليل و نخ نما کردن نقش روشنفکر است. يک دليلش اين است که عادت کرده اند به روشنفکر به عنوان يک نيروي انديشه ارزان و حتي مجاني در جامعه، نگاه کنند. وقتي مي گويم ارزان منظور صرفاً از لحاظ اقتصادي نيست بلکه از جهت شأن اجتماعي اش هم است. فکر مي کنيم چون انجمن هاي دانشجويي هستيم، روشنفکر متعهد است که بيايد براي ما صحبت کند. يا چون خبرنگار هستيم روشنفکر متعهد است که مصاحبه کند. نمي دانم اين افکار براي چه هست.

 چرا روشنفکران در ايران خودشان فعاليت زيادي ندارند. مثلاً در کشورهاي پيشرفته، ميشل فوکو از آن سر دنيا مي آيد ايران تا براي روزنامه ها گزارش بنويسد يا ژان پل سارتر مي رود با کوهن بنديت 19 ساله در جريان انقلاب 1968 فرانسه براي روزنامه ها مصاحبه مي کند يا هابرماس نفوذ زيادي در بين دانشجويان آلماني دارد و يا ساموئل هانتينگتون و فرانسيس فوکوياما با نظرياتشان در امريکا، دنيا را به واکنش در مي آورند. چه تفاوتي است بين روشنفکران ايراني و روشنفکران کشورهاي پيشرفته؟

روشنفکرانشان خيلي تنيده هستند. چون شرايط اجتماعي و سياسي فرانسه يا آلمان با ايران خيلي متفاوت است. آنها از يک سنت روشنفکري گفت وگويي چند سده اي برخوردارند و فرق مي کند با ما که اولين گفت وگوهايمان تبديل مي شود به نوعي شکوه هاي دروني. فرق مي کند با ما که تازه مي خواهيم جايگاه اجتماعي مان را پيدا کنيم و بايد مراقب باشيم کسي به آن لطمه نزند. در اينجا فضا محدود است، جاي اجتماعي محدود است پس خيلي طبيعي است اين تفاوت. روشنفکر ما همچنان درگير مشکلات تاريخي و فرهنگي خودش است و فرق مي کند با هابرماس و فوکو و کسان ديگري که مي توانيم نام ببريم. آنها در وفور انديشه و مجادلات مي توانند بيايند به ايران هم سر بزنند که ببينند در ايران چه خبر است. ولي ما به معناي عامش چنين امکاني را نداريم. تيپ هايي مثل جهانبگلو هم تيپ هاي محدودي هستند و نمايندگي عامه روشنفکران سکولار را هم نمي کنند. در ضمن اصلاً جهانبگلو کار خودش را با اين گفت وگو ها شروع کرد و در ايران هم آن را ادامه داد. ولي در ايران روشنفکران چون نمي توانند با خودشان صحبت کنند مشکلاتشان هم خيلي زياد است.

 با تمام اينها اين روشنفکري که همه برايش ارج و احترام قائلند و شما هم معتقديد که نبايد آسان در دسترس باشد نقشش از نظر شما چيست و شما چه تعريفي براي روشنفکر ارائه مي دهيد؟

من نمي خواهم بگويم که روشنفکر چندان در دسترس نبايد باشد مي خواهم بگويم روشنفکر نبايد پيش پا افتاده باشد. نه مي گويم بايد برج عاج نشين باشد، نه اينکه يک نفر تلفن را بردارد و از روشنفکر دعوت کند تا او هم بايد به همين آساني به يک سخنراني برود. من مي خواهم بگويم اگر روشنفکر مي خواهد نقشي را هم در جامعه ايفا کند بايد شأن اش حفظ شود. شما مثلاً از من پرسيديد که تعريفم از روشنفکري چيست. من دو سال پيش تابستان در دانشگاه اميرکبير در کلاس هاي جشنواره تابستاني شان 8 جلسه مفصل راجع به روشنفکر در ايران صحبت کردم. اما همان بچه هايي که تشکيل دهنده آن کلاس ها بودند اين جلسات را به شکل خبر و بولتن در اختيار اين و آن قرار ندادند. الان کسي نمي داند که من آنجا چه گفتم. انگار نه انگار که من چند جلسه در مورد روشنفکري در ايران صحبت کردم. 

چرا شما مثل دکتر شريعتي که تمام سخنراني ها و مقالاتش را به صورت کتاب چاپ کرد، اين کار را نمي کنيد و مقالات و مصاحبه ها و سخنراني هايتان را کتاب نمي کنيد؟

شريعتي تبديل شده به نماينده روشنفکران رمانتيک عصيانگر که جريان هاي سياسي هم به کمکش آمدند و در فضايي فعاليت مي کرد که منجر به انقلاب شد. امروزه آن آشفتگي و تنوع و تعدد البته کم رمقي که وجود دارد با زمان شريعتي فرق دارد. يعني اگر شريعتي را الان احيا کنيد ديگر نمي تواند شريعتي دهه 50 باشد. بايد موردي نگاه کرد. من به اندازه خودم سعي کردم در محافل صحبت و سخنراني کنم و مقاله و مصاحبه و ميزگرد داشته باشم. ولي وقتي من دارم اين کارها را انجام مي دهم متاسفانه آن قشري که مخاطب من هست يا امکان توزيع و نقد اين آرا را ندارد يا اينکه به خاطر مستقل بودن من، جريان هاي سياسي حاضر نيستند در مورد آراي من بحث و گفت وگويي را صورت دهند. شخص خود من بعضاً مورد تحريم واقع مي شوم. حالا ممکن است اين تحريم دوستانه هم بوده باشد ولي اخباري که مي شنوم اين است که از من انتظار مشخصي دارند که مثلاً افکار آنها را مورد تاييد قرار بدهم ولي اگر اين مواضع مورد تاييد قرار نگيرد و نقد شود کساني که بخواهند مرا مورد حمايت قرار دهند امکانات عرضه و توزيع را ندارند. اگر هم داشته باشند مثل انجمن هاي اسلامي بيشتر درگير مسائل سياسي هستند و مسائل و فشارهاي خودشان را دارند. آنها با توجه به اين مشکلات براي خودشان صرفاً اين نقش را قائلند که بتوانند همايشي را برگزار کنند يا جشنواره اي را برگزار کنند در حالي که آنها مي توانند نه تنها من بلکه انديشه افراد ديگري را هم مورد نقد و گفت وگو قرار دهند. اما اين کار نشد و وقتي هم که يکي دو بار به اين موضوع اشاره کردم دوستان دفتر تحکيم از من رنجيدند. جنبش مدني و توزيع و توليد انديشه هاي روشنفکرانه به خواسته هاي متناسب تري نياز دارد که اين امر ضعيف است.

 اما شما هم مناظره اي با آقاي کديور داشتيد که مي توانستيد آن را به صورت کتاب منتشر کنيد. مثل کتابي که حاوي مناظره مراد فرهادپور و يوسف اباذري درخصوص نشانه شناسي 11 سپتامبر بود. آيا هيچ فکر کرديد که مي توانيد اينها را به صورت کتاب دربياوريد؟

سوال خوبي است، من مجموعه مقالاتم را که در ياس نو درخصوص نقد انتخابات نوشته بودم و برخي از سخنراني هايم را قبل از انتخابات رياست جمهوري نهم به صورت کتاب درآوردم که يک سال در وزارت ارشاد دولت اصلاحات ماند و به آن پاسخ ندادند. وقتي دولت جديد آمد در عرض دو ماه جواب دادند که امکان چاپش نيست. در حالي که اگر گروه هاي سياسي و اجتماعي مي توانستند مرا به عنوان روشنفکر مستقل بپذيرند و حمايت کنند - حمايت نه به اين معنا که افکارش را بپذيرند - و همدلي داشته باشند اين کتاب نبايد در دولت اصلاحات يک سال مي ماند. در ضمن اباذري و فرهادپور دارند در مورد 11 سپتامبر صحبت مي کنند ولي اگر من نقد جنبش دانشجويي و نقد جنبش اصلاحات را مي کنم و بخواهم مستقل هم بمانم و به گروهي وابسته نباشم خب چه گروه و انتشاراتي براي کتابم سرمايه گذاري مي کند. تازه اگر هم حمايت کنند بعد مثل همين کتابم به آن اجازه انتشار نمي دهد. در واقع مشکلات انديشه مستقل در اين جامعه خيلي زياد است. براي همين جريان هاي سياسي چپ و راست مي خواهند روشنفکران سربازان آنها باشند. يعني احترام و شأني که دارند به انديشه مستقل شان نيست. من شخصاً مورد تخطئه اصلاح طلبان بودم، حتي شنيدم که فردي در جايي گفته تا موقعي که قادري هست من نمي روم و بايکوت مي کنم. بعضي از گروه هاي اصلاح طلب مذهبي هم به اين تخطئه دامن زدند. اگر هم مناظره اي صورت مي گرفت به خاطر اهميت قضايا بود. ولي به صورت اصولي حاضر به مناظره با فضاهاي روشنفکري نيستند و اگر هم باشند مي خواهند فضا را در دست خودشان بگيرند.

 شما به شبکه 4 سيما مي رويد و در يک برنامه با مخاطبان بسيار کم شرکت مي کنيد اما چرا در روزنامه ها و مجلات پرتيراژ کمتر مقاله مي نويسيد؟

اگر کارنامه چند ساله اخير حتي قبل از 76 را بخواهم ريز کنم مي بينيد که صدها مجادله و مناظره و مصاحبه داشتم. يعني چيز کمي نبوده اما بحث بر سر اين است که روزنامه نگاران دوست دارند در مورد هر موضوعي دسترسي آسان داشته باشند يا بعضاً دچار خودسانسوري مي شدند. مخصوصاً انديشه ها سانسور مي شد چون انديشه مستقل در ايران حمايت نمي شود. اما اينکه چرا دعوت صدا و سيما را قبول کردم به خاطر اين است که من آدم مستقلي هستم و برايم فرق نمي کند چه رسانه اي از من دعوت مي کند. براي من مهم است که کليت حرفم حفظ شود يا به تعبير ديگر سانسور نشود. شبکه چهار وقتي از من دعوت مي کند تازه من از بين برنامه هايش انتخاب مي کنم و اينطور نيست که به هر برنامه اي چشم بگويم. وقتي انتخاب مي کنم آن وقت يکي از شرط هايم اين است که سانسور نشود. عملاً شبکه چهار هم از 6 برنامه ضبط شده فقط دو تا را پخش کردند و بعد هم دعوت هاي ديگر اين رسانه را رد کردم. يعني همان موضعي را گرفتم که در قبال مطبوعات داشتم. يعني وقتي دچار بي اعتمادي مي شدم نمي توانستم بپذيرم که بروم در جايي که حرف هايم را سانسور مي کنند. شخصاً مي پذيرم که آدم خيلي محفلي و اجتماعي و اهل حضور مداوم و فعال نيستم ولي اين را نبايد به ديگر روشنفکران هم تعميم داد. شايد بعضي ها از اين لحاظ يک مقدار به من نزديک باشند و شايد هم خيلي ها از من دور باشند. شايد براي بعضي ها حضور اجتماعي يک وظيفه و يک علاقه است.

 همانطور که شما از تشکل هاي دانشجويي گلايه داريد آنها هم گلايه دارند که چرا آقاي حاتم قادري تعاملش را با جنبش هاي اجتماعي و علي الخصوص جنبش دانشجويي بيشتر نمي کند. چرا؟

اين منصفانه نيست. بايد بگويند تعامل چگونه باشد. من شايد دعوت هاي شهرستان ها را رد کنم اگرچه قبلاً مي پذيرفتم ولي بعد ديدم که دو مشکل وجود دارد. يکي اش برمي گردد به ويژگي هاي شخصي خودم که يک مقدار منزوي هستم و يکي اش هم برمي گردد به اينکه احساس مي کنم نبايد تبديل به آدمي شوم که مطلبي را سيار بگردم در ايران و از اين دانشگاه به آن دانشگاه تبليغ کنم. اگر انجمن اسلامي فلان شهر بخواهد که من در مورد موضوعي که در تهران چند بار صحبت کردم در آنجا هم دوباره سخنراني کنم خب اين تکرار همان است. يعني گامي به پيش نيست. اينها مي خواهند من نوعي عملاً تبديل بشوم به يک آدم که بروم اين طرف و آن طرف صحبت کنم و هم خودم را خرسند کنم و هم آنها را که بله، کاري پيش رفته. درحالي که اصلش اين است که وقتي من در نقطه الف حرفي را گفتم در نقطه ب ديگر نيازي به تکرارش نباشد. بلکه نياز به پيش بردن بحث و نقد آن باشد. اما اين اتفاق نمي افتاد يا حداقل من شاهد اتفاق افتادنش نبودم. وقتي از من دعوت مي کردند که راجع به موضع الف و ب صحبت کن مي گفتم من که در اين مورد امسال دوبار صحبت کردم و يعني شما نشنيديد؟ آنها هم مي گفتند نه، مي پرسيدم علاقه براي شنيدنش داريد. خيلي کم به من پاسخ مثبت مي دادند. يعني نوعي تنبلي و تن آسايي فکري در ايران گسترده است. من مقاله ها و سخنراني هاي زيادي درباره جنبش دانشجويي دارم آيا کسي پيدا مي شود اينها را گردآوري کند. اصلاً چه کسي علاقه مند است که از اين نيروهاي مستقل حمايت کند؟ آيا خود جنبش دانشجويي علاقه مند است اينها را چاپ کند؟ گروه هاي اصلاح طلب حاضرند؟ نيروهاي راستي که جاي خودشان را دارند. اصلاً اين مجوز داده مي شود؟

 شما به جنبش دانشجويي توصيه مي کنيد که راهش را گم کرده و بايد به سمت حيطه هاي ديگر مثل معضلات اجتماعي و حتي حيطه هنر برود. در اين مورد توضيح بيشتري بدهيد و اينکه آيا خودتان هم به اين سمت مي رويد؟

من اعتقادم براين بود که جنبش دانشجويي خيلي سياسي شده و انتقاد دومم هم اين بود که از اتفاقات اجتماعي خيلي فاصله گرفته. بحث هايي مثل رفراندوم، جنبش دانشجويي را از بدنه اش خيلي راحت جدا مي کرد و حتي خود بدنه را هم خنثي مي کرد. اين خودش يک آفت و آسيب بود. من به جنبش دانشجويي همين نکاتي را که شما به آن اشاره کرديد بارها گفتم. مثلاً پارسال در دانشگاه اميرکبير يک صحبتي کردم و 14، 15 تا راه حل دادم و ايده هاي سمبليک و غيرسمبليک دادم ولي دريغ از اينکه حتي خودشان بخواهند در اين مورد با من وارد گفت وگو شوند. دريغ از اينکه حتي CD صحبت هايم را به من بدهند چه برسد که بخواهند وارد گفت وگو شوند که آيا موافقيم يا نه. من هنوز نظرم براين است که جنبش دانشجويي بايد يک جنبش مدني، سياسي و اجتماعي باشد نه لزوماً همواره جنبشي سياسي آن هم جنبش راديکال سياسي. اما اينکه من وارد مقولات اجتماعي مثل فقر شدم يا نه، برمي گردد به اين امر که آيا يک روشنفکر بايد يک چريک متعهد چندسويه اجتماعي باشد؟ مثلاً من بايد راه بيفتم گروهي را سازماندهي کنم و کارتن خواب ها را جمع آوري کنم؟ يا گروهي راه بيندازم در اعتراض به فحشا و فقر؟ اين انتظارات چندسويه قهرماني سوپرمني از روشنفکر است. ممکن است در نوبه خودم به شکل خصوصي يا در گروهي کوچک تر اين کار را کرده باشم و شايد هم نکرده باشم ولي مي خواهم بگويم که نبايد اين انتظار را داشت. جنبش دانشجويي اين امکان را دارد و مي تواند بخشي از اينها را برآورده کند. الان که دهه 50 نيست که بپرسيم اگر روشنفکر هستي، کوره هاي آجرپزي هم مي روي؟ يا مثلاً جنوب شهر مي روي يا سه ماه تابستان مي روي به کشاورزان کمک کني؟

 روشنفکر چگونه مي تواند اجتماع خودش را بشناسد؟

کساني مثل آل احمد، ساعدي و صمد بهرنگي و تيپ هاي مثل آنها، آن دوره ايرانگردي مي کردند. ايرانگردي نه به معناي توريستي بلکه به معناي اينکه همديگر را به مناطق محل زندگي شان يا تولدشان دعوت مي کردند و با پاي پياده مي رفتند جاهاي مختلف را مي گشتند. من معتقدم که اين کار کمک مي کند که روشنفکر جامعه اش را بشناسد اما اينکه همه اينها بايد مبني بر اين باشد که روشنفکر لزوماً بايد وظيفه اصلي اش را تعهد اجتماعي و شناخت اجتماعي خودش قرار بدهد از اين «بايد» سر درنمي آورم. آيا اگر کسي مثل سهراب توليد شعر کند و نخواهد مثل آل احمد و ساعدي و ديگران جاهاي مختلف ايران را زيرپا بگذارد کمتر از آنها روشنفکر است؟

 به همين دليل نيست که برخي ها شاملو را در مقابل سهراب مي گذارند و مي گويند سهراب بيشتر از گل و بلبل مي گويد و برخلاف شاملو کاري به معضلات اجتماعي و سياسي ندارد؟

الان دو، سه نکته است؛ يکي مقايسه احمد شاملو و سهراب سپهري است که محل بحث ما نيست اما خود شاملو هم به سهراب مي گويد که من از عرفانش سر درنمي آورم ولي خود سپهري هم شعرهايش مي تواند با برخي از مشکلات سازگار باشد. اما الان بحث سپهري و شاملو را کنار بگذاريم. يک بحث ديگر اين است که جامعه ما قهرمان گرا است و وقتي خودش ناتوان است دوست دارد يکسري روشنفکر پيدا شوند که دست به يکسري کارها بزنند. من مي خواهم بگويم اين انتظار عمومي و تعميم اش به تک تک روشنفکران اشتباه است. اين برخاسته از همان رمانتيک عصيانگر خرده بورژوازي است که دنبال رهبران سوپرمن روشنفکر رمانتيک عصيانگر بزرگ مي گردد. مي خواهم بگويم اين تفکر بايد شکسته شود البته همين حرف من هم يک نوع حرف عصيانگرانه است ولي اين حرف مهمي است که چرا بايد شکسته شود. اين مستلزم اين است که حالا روزنامه شما يا هرجاي ديگري ميزگردي در اين باره بگذارند و من هم حاضرم شرکت کنم. اين هم از نسبتي که به من مي دهند که من منزوي هستم. مي خواهم بگويم اين مباحث بايد روشن تر شود. ما الان همچنان داريم همان سنت ها را ادامه مي دهيم. اينکه اگر بر فرض مثال از شاملو بيشتر از سهراب حمايت مي شود به اين معني نيست که همه بايد مثل شاملو شعر بگويند. خود شاملو آمده يک تعهدي براي خودش قائل شده و يک فعاليتي هم کرده. آل احمد، ساعدي و شريعتي و ديگران هم آمدند. اما جامعه که نبايد به اين پنج تا الگو ختم شود. طبيعتاً هر روشنفکري پتانسيل خودش را دارد. يک کسي مي تواند شعر اين طوري بگويد يک کسي هم شعر آن طوري. به جنبش دانشجويي هم گفتم به جاي اينکه اين همه سياسي بشويد برويد اين فضاها را پوشش بدهيد. در اين صورت هم بدنه خودش را تقويت مي کرد، هم پيوندهاي اجتماعي را تقويت مي کرد و هم اجازه مي داد که در واقع تعادل بيشتري صورت بگيرد.

 مخصوصاً اکنون که ديگر از مراسم سخنراني سياسي استقبال نمي شود اما اگر در دانشگاهي (مثل جلسه اي که هفته پيش در دانشگاه گيلان برگزار شده بود) جلسه نقد و بررسي فيلمي از مسعود کيميايي بگذارند هم سالن دانشگاه بيشتر از ظرفيتش پر مي شود و هم اينکه دانشجويان تمام آن 5 ساعت را ميخکوب سرجايشان مي نشينند.

پيشنهاداتي که من به تشکل هاي دانشجويي دادم بر همين مبنا است. اصلاً بيايند بگويند کدام را مي پذيرند و کدام را نمي پذيرند. من به جنبش دانشجويي مي گويم چقدر کتاب مي خواني، چقدر مي تواني در ادبيات و رمان و داستان سررشته داشته باشي، به نظر من ادبيات و رمان کمک مي کنند به وفاق اجتماعي. يک رمان خوب هم مي تواند «شکاف هاي اجتماعي» را نشان بدهد هم «وفاق اجتماعي» را فراهم کند و هم مي تواند به «اکتشاف ذهن ايراني» کمک کند. من همه واژه هايم را دارم با دقت انتخاب مي کنم. ولي وقتي اينها را به دانشجويان مي گويم چند درصد حاضرند که اين موارد را جدي بگيرند و درباره اش گفت وگو کنند. اين کار نمي شود اما دوباره مي آيند به من مي گويند بيا از نو درباره 16 آذر حرف بزن. يعني مي آيند مدام يکسري چيزهاي نخ نما شده را مطرح مي کنند بعد مي گويند بيا در موردشان صحبت کن.

 برسيم به سوال هاي شخصي تر. چطور حاتم قادري تبديل به يک روشنفکر سکولار شده؟

اين هم يکي از همان مشکلات است. اينکه من مي آيم برخي از گزاره ها را نقد مي کنم يعني اينکه من سکولار شدم؟ اگر مثلاً آدم راجع به آزادي صحبت کند يعني اينکه لزوماً ليبرال شده؟ مثلاً من به جنبش دانشجويي مي گفتم مثل نوايمانان از دموکراسي دفاع نکنيد. اما اگر برگرديم به اعتقادات شخصي، من طرفدار نوعي تجارب معنوي هستم و معتقدم بايد قرائت هاي ديني را به نفع اين تجارب معنوي مورد انتقاد قرار داد نه به نفع سکولاريسم. اما هيچ کس حاضر نيست اين را مورد گفت وگو قرار دهد، حتي حاضر نيستند اين را جدي بگيرند. آن وقت مي آيند نام نقد گزاره ها را سکولاريسم مي گذارند. چرا از دلش چنين چيزي درمي آيد؟ اين به خاطر ضعف است. ضعف کساني که مي خواهند وارد گفت وگو شوند.

 بعضي ها معتقدند شما در انقلاب فرهنگي نقش داشتيد. در اين مورد توضيح مي دهيد؟

من اصلاً نقشي نداشتم. من آن موقع دانشجوي سال آخر بودم. من از سال 54 ، 55 نماينده دانشجويان مذهبي بودم. زمان کوتاهي قبل از انقلاب زندان رفتم اما در انقلاب فرهنگي کمترين نقش را داشتم و به يک معنا اصلاً نقشي نداشتم. اصلاً وارد اين حيطه نشدم. دو سه نوبت به عنوان نماينده دانشجويان در انقلاب فرهنگي انتخاب شدم که آن هم کميته علوم سياسي اش بود که برخي طرح ها را ارائه کند، والسلام. آن موقع من يک جوان بيست و دو ساله دانشجوي سال آخر بودم. واقعه تلخي که براي من اتفاق افتاد اين بود که آن زمان رئيس دانشکده علوم سياسي و اقتصاد دانشگاه ملي دکتر منوچهر فرهنگ بود. ما آن موقع معترض بوديم که فضا بايد بازتر باشد و انتخابات باشد. يعني همان غليان هاي آن موقع. من عادت داشتم به خاطر علاقه دوران هاي نوجواني به شريعتي فقط به او مي گفتم دکتر. يک شب دکتر فرهنگ به من زنگ زد گفت فلاني لقب دکتر را ساواک به من نداده تو چرا فلان طور خطابم مي کني. من شرمنده و متاثر شدم ولي در پاکسازي افراد نقشي نداشتم. آن موقع هم مثل همين الان مستقل و تک رو و در عين حال مورد انتقاد بودم.

 آيا درست است که شما در مورد تداوم جنگ هم مقاله نوشتيد؟

من از جنگ در مراحلي دفاع مي کردم اما نه از مقوله جنگ به هر معنا و به هر قيمتي. 

خب همان موقع هم خيلي ها که از تيپ روشنفکري بودند از تداوم جنگ دفاع نکردند دليل شما چه بود؟

دفاع من از جنگ برخاسته از اين بود که آن زمان من هم يک روشنفکر خرده بورژواي عصيانگر بودم و در سن 21 ، 22 سالگي وارد اين قلمرو و فضا شدم. يعني با آن شرايط بايد مرا سنجيد اما در همان شرايط بازهم به ساماندهي جنگ و شيوه حل مسائل معتقد بودم. بازهم بايد تفکيک شويم بين کساني که از آن نوع جنگ دفاع مي کردند و کساني که جنگ را به عنوان يک امر رهايي بخش با خواسته هاي رمانتيک عصيانگرايانه نگاه مي کردند. 

چرا کمتر وارد عرصه سياسي مي شويد؟

فکر کنم به اندازه کافي اين کارها را کردم و اگر در مورد اتفاقات سياسي از من نظر بخواهند نظرم را مي دهم.

 مثلاً الان نظرتان در مورد بازنشسته کردن اساتيد دانشگاه، محدوديتي که براي فعالان دانشجويي ايجاد شده و کلاً اتفاقات اين يکي دو ساله در دانشگاه ها چيست؟

من قطعاً با اين کارها مخالفم و قبلاً هم يکي دوبار در اين زمينه مصاحبه کردم...

 اما دانشجويان مي گويند چرا وقتي براي بازنشسته شدن اساتيد دانشگاه تجمع برگزار مي کنيم خود اساتيد به ميان ما نمي آيند. چرا شما به ميان دانشجويان نمي رويد؟

تا جايي که به من و دانشگاه تربيت مدرس برمي گردد و خبري که در سايت ها آمده سه نفر در معرض خطر اخراج قرار داشتند؛ يکي دکتر آقاجري بود، يکي دکتر کديور و يکي هم من. شايد هم هنوز ما در معرض چنين برخوردي باشيم. اما نکته ديگري هم وجود دارد. ممکن است جنبش دانشجويي بگويد آقا وقتي ما تحصن مي گذاريم شما هم بياييد شرکت کنيد. اگر از اساتيد مي خواهند اساتيد ما اکثراً محافظه کارند اما اگر از من مي خواهند من از گرفتن موضع و اعلام حمايت ها ابا نداشته ام اما يک ويژگي اخلاقي دارم که خيلي محفلي نيستم. حالا چه حسن باشد چه ضعف باشد من اين ويژگي را دارم. در عين حال نه حمايت هايم را کتمان کردم و نه فعاليت هايم را محدود کردم.

 چرا علوم سياسي در ايران ضعيف است؟ استادي مثل دکتر حسين بشيريه به خاطر همين ضعف از ايران رفتند.

من هم فکر مي کنم علوم سياسي در مجموع ضعيف است. البته کلاً علوم اجتماعي و مطالعات اجتماعي ما ضعيف است. علوم سياسي اما يک دليل مضاعف هم دارد و آن اينکه يک سر اين علوم به قدرت و فلسفه قدرت سياسي برمي گردد که اگر هم بخواهد آشکارا همه بحث هايش مورد گفت وگو قرار بگيرد به جهت سياسي و اجتماعي در اينجا يکسري محافظه کاري ها و ملاحظه کاري ها صورت مي گيرد. طبيعت اين ريشه اين است. اگر بخواهيد انديشه مستقل داشته باشيد، مواضع تان را هم بايد در هر زمينه اي آشکارا بگوييد و اين ممکن است به اين طرف يا آن طرف بربخورد. علاوه براينکه مدعا براي علوم سياسي در جامعه ما خيلي زياد است؛ از حوزه گرفته تا اساتيد دانشگاه. علوم سياسي بايد در يک فضاي آزادتر شکوفا شود. در عين حال کتاب در اين زمينه درمي آيد و ترجمه مي شود اما گفت وگوها جان دار و پرمايه نيست. معمولاً از گفت وگو ها گذر مي شود.

ممنوعيت احضار تلفني

پروين بختيارنژاد؛ حضور در برخي اجتماعات، احضارهاي تلفني و نبود طبقه بندي زندانيان را در يک گفت وگوي کوتاه با بهمن کشاورز حقوقدان و وکيل دادگستري به بحث گذاشتيم که آن را مي خوانيم.

***
اولين سوال را با اين پرسش آغاز مي کنم، آيا حضور در برخي اجتماعات مي تواند به معناي اقدام عليه امنيت ملي تلقي شود؟

با توجه به مفاد اصل 27 قانون اساسي تشکيل اجتماعات بدون حمل سلاح به شرط آنکه مخل مباني اسلام نباشد، آزاد است. بنابراين صرف شرکت در يک تجمع و راهپيمايي را نمي توان جرم تلقي کرد و فاعل آن را مورد تعقيب قرار داد.

آيا قاضي مي تواند شفاهاً فردي را به دادگاه احضار کند يا آنکه احضار شهروندان به دادگاه بايد از طريق احضار و کتبي انجام شود؟

احضار متهم به موجب ماده 112 آيين دادرسي کيفري بايد به وسيله احضارنامه به عمل آيد و جلب متهم صرفاً در شرايطي ميسر است که فرد احضار شده در دادگاه حضور پيدا نکرده يا گواهي عدم امکان حضور هم به دادگاه نفرستاده باشد.

همچنين صدور دستور جلب بدون ارسال احضاريه در دو مورد جايز است؛ 1- موضوع جرم چنان باشد که مستوجب مجازات هاي قصاص، اعدام و قطع اعضا قرار گيرد، ديگر اينکه متهم محل اقامت يا محل اشتغال يا کسب معيني نداشته باشد و اقدامات قاضي براي دستيابي به او به نتيجه نرسيده باشد. نتيجه اينکه پديده اي به اسم احضار تلفني در امور کيفري وجود ندارد و در مورد صدور دستور جلب بدون احضار قبلي براي متهماني که جا و مکان خاص دارند و به طور عادي قابل دسترسي هستند، صحيح نيست.

آيا قاضي مي تواند در صورت عدم حضور فرد خوانده شده توسط احضار شفاهي به دادگاه او را مجازات کند؟

از آنجا که قرار تامين بايد با اهميت جرم و شدت مجازات و دلايل و اسباب اتهام و احتمال فرار متهم و از بين رفتن آثار جرم و سابقه متهم و وضعيت متهم و سن و مزاج و جنسيت او متناسب باشد، علي الاصول عدم حضور متهم که در مورد او قرار تامين قبلاً صادر شده صرفاً مي تواند موجب ضبط وجه الکفاله يا وثيقه باشد و اين حالت از اسباب تشديد تامين نيست. مگر اينکه قاضي عدم حضور متهم در موعد مقرر را مثلاً دليل احتمال فرار او تلقي کرده و قرار التزام به حضور را به وجه الکفاله يا قرار اخذ کفيل را به اخذ وثيقه تبديل کند که به نظر مي رسد اين حالت شاذ و نادر است.

 آيا طرح خواست هاي صنفي مي تواند توسط مسوولان قضايي به اقدام عليه امنيت ملي تعبير شود؟

اينجانب اطلاع مشخصي در مورد اينکه اين خواست ها اقدام عليه امنيت ملي تلقي شده است، ندارم. اما عنوان امنيت ملي صرفاً در دو مورد در قانون مجازات اسلامي آمده است. هر دو هم مرتبط با اقداماتي است که به نوعي با جاسوسي ارتباط پيدا مي کند و قانونگذار در ساير موارد از ترکيب امنيت ملي استفاده نکرده است. از اين رو گمان مي کنم کاربرد عنوان امنيت ملي در غيرماوضع له باعث خواهد شد که اهميت اين عنوان کاهش يابد و در مواقعي هم که تمسک به اين عنوان لازم است، چنان که بايد مد نظر قرار نگيرد.

در صورت بازداشت يک شهروند، آيا مي توان فرد را در زندان در بين زندانيان عادي با تخلفات سنگين، نگهداري کرد يا خير؟

بحث طبقه بندي و تقسيم زندانيان موضوعي بسيار دقيق و حساس است و تا آنجا که به ياد دارم اين مطلب هم مورد توجه رئيس قوه قضائيه و هم مورد عنايت سرپرست سازمان زندان ها و هم مورد نظر فرمانده نيروي انتظامي بوده است. ترديدي نيست در تعيين محل بازداشت افراد بايد شأن، موقعيت اجتماعي و کليه خصوصيات فردي ايشان مورد نظر قرار گيرد و در صورتي که اين معنا رعايت نشود افراد ذي نفع مي توانند به مقاماتي که گفته شد يا نمايندگان قابل دسترس آنها تظلم و شکايت کنند.

پيامد راديکاليسم

وقايع اخير در دانشگاه هاي کشور و تلاش عده اي براي ايجاد برخي تغييرات باعث شد احزاب و جريان هاي مختلف سياسي در اين خصوص ديدگاه هاي خود را هر يک از منظر خود بيان کنند. نهضت آزادي ايران که اکثر اعضاي موسس آن از بنيانگذاران انجمن هاي اسلامي در دهه 40 بوده اند با انتشار بيانيه اي به تحليل وضعيت دانشگاه ها پرداخته است.

اين تشکل سياسي که عنوان بيانيه خود را پيامد راديکاليسم در دانشگاه ها گذاشته در ابتدا به تجربه گوناگون دانشگاه هاي ايران پرداخته است.

«در اين دوره هاي زماني، هر بار که جنبش دانشجويي سر برآورده و درصف اول مبارزات آزاديخواهانه ملت ايران قرار گرفته است، آماج حملات شديد واقع شده است.» سپس اين تشکل تحليل خود را بر اين اساس ادامه داده است.

«اگرچه اين گونه يورش ها به بهاي مهاجرت بسياري از نخبگان دانشگاهي يا ديگر هزينه هاي سنگين اجتماعي تمام شده است، خوشبختانه به علت سيال بودن جنبش دانشجويي و نوزايي پيوسته آن، جنبش از پا نيفتاده است.»

آنان سپس به اين نکته اشاره کرده اند که انجمن هاي اسلامي دانشگاه ها زماني که خواستند مستقل عمل کنند دچار مشکلات فراوان شدند. اين تشکل آن گاه به حوادث دو سال اخير پرداخته است. «دانشگاه ناچار بوده است که بار نهادهاي مدني تعطيل يا محدود شده را نيز بر دوش بکشد.» «در مقابل نيز با آگاهي کامل از ميزان اثر گذاري دانشگاه بر جامعه ايران، تلاش هاي مستمري براي مهار کردن دانشگاه ها انجام شده است.»

«بازنشسته کردن يا ا خراج استادان باسابقه، به بهانه هاي گوناگون، جلوگيري از فعاليت انجمن هاي اسلامي از جمله با تخريب دفاتر آنها، بازداشت فعالان جنبش دانشجويي، توقيف نشريات دانشجويي و تقويت مادي و معنوي برخي نهادها تنها بخشي از فعاليت هاي برخي براي تسلط بر دانشگاه ها بوده است.

اين تشکل سياسي در ادامه به جريانات ديگر نيز اشاره داشته است. گروه هايي که در ظاهر اولترا چپ هستند. چرا که با به کارگيري و گسترش فضاي راديکال پديد آمده، عملاً تماميت خواهان را در اجراي پروژه مورد نظرشان کمک مي کنند.

نهضت آزادي ايران در اين بيانيه به دانشجويان علاقه مند به منافع ملي و خردگرايان هشدار داده که دو جريان ياد شده اگرچه در شعار و تظاهرات عليه يکديگر مواضع شديد و راديکال مي گيرند، در عمل اتحاد استراتژيک دارند و هريک از آن دو تلاش دارد که در بحران آفريني، بر ديگري پيشي بگيرد.

همچنين اين تشکل به خردگرايان خيرخواهانه توصيه کرده که به پيامدهاي بحراني که عملکردنامناسب براي کشور پديد خواهد آورد بيشتر بينديشند و نه تنها براي حفظ اين سرزمين اهورايي از خطر، بلکه دست کم براي بقاي خودشان از ادامه اين بازي خطرناک جلوگيري کنند. اين تشکل سپس به مسائلي که در دانشگاه صنعتي اميرکبير يا دانشگاه تهران رخ داده اشاره داشته است؛ مسائلي که از سوي دانشجويان و استادان تکذيب شده است. آنان براي پيشگيري از تکرار حوادث ناگوار بهترين راه را پيشگيري بررسي دقيق مساله، يافتن مقصران واقعي و محاکمه و مجازات قانوني آنان دانسته اند.

در اين راستا، نهضت آزادي راهکار خود را ارائه داده است؛ «ضرورت دارد که مسوولان قوه قضائيه با اعمال صريح و سريع قانون اجازه ندهند که عده اي به بهانه بروز تخلفي احتمالي، با راه اندازي برخي گروه ها درخواست هاي غيرمنطقي و مخالف منافع ملي شان را مطرح و براي به کرسي نشاندن آنها آشوب بيافرينند و نيز به کارکنان دستگاه هاي اجرايي اصل تفکيک قوا را، که از مصرحات قانون اساسي جمهوري اسلامي است، يادآور شوند تا آنان به پشتوانه تظاهرات برخي گروه ها يا بيانيه هاي نهادهاي مختلف احکام غليظ و شديد اخراج و... را پيش از هرگونه رسيدگي قانوني و اثبات تخلف يا جرم از تريبون هاي رسمي اعلام نکنند.» در ادامه سوال شده است که چگونه است پيش از رسيدگي قانوني به اتهام عليه يک استاد سالمند ، او را به طور ضربتي برکنار و اخراج مي کنند و اعتراض ها و تذکرات را ناديده مي گيرند؟

در ادامه اين بيانيه آمده است؛ «اگر قانون از سوي مخالفان و منتقدان ناديده گرفته شود، از آنجا که در موضع ضعف قرار دارند و در صورت تخلف از قانون مجبور به پرداخت هزينه آن مي شوند، تاثير چندان زيادي بر امنيت عمومي کشور برجا نخواهد گذاشت. 

لزوم کنار گذاشتن اختلافات فرعي

از سوي ديگر محسن آرمين سخنگوي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران نيز نظر اين تشکل سياسي را در اين خصوص چنين بيان کرد؛ «حاکم کردن مجدد فضاي بي انگيزگي و عدم تحرک در دانشگاه ها در دستور کار افراطيون قرار گرفته است.» او انتشار مطالب موهن و اهانت به مقدسات در چهار نشريه دانشجويي را ماجرايي پرابهام و مشکوک عنوان کرد و گفت؛ شواهد و قرائن موجود از جمله آغاز موج جديدي از حملات تبليغاتي عليه انجمن هاي اسلامي، دو روز پيش از اين ماجرا از سوي محافلي که در اين حادثه فعاليت چشمگيري دارند، همچنين درج همزمان مطالب مشابه مذکور در چند نشريه دانشجويي و نيز واکنش سريع و بلافاصله پس از توزيع نشريات مذکور که سازماندهي در پشت اين اعتراض حکايت دارد، همگي از سناريويي از پيش طراحي شده خبر مي دهد. او به عکس العمل خوب و به موقع دانشجويان دانشگاه اميرکبير و مسوولان نشريات دانشجويي مذکور در محکوم کردن اهانت به مقدسات و تبري جستن از اين اقدام زشت اشاره کرد، اگرچه ابراز احساسات و هيجانات عليه حادثه مذکور را از نظر منطقي بلاموضوع مي کرد اما ظاهراً طراحان سناريو را به توقف اجراي برنامه از پيش طراحي شده قانع نکرده است.

سخنگوي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي با اشاره به توهين به مقدسات در سوالات آزمون فرهنگيان ضمن خدمت گفت که يک ماه پيش مطالبي به مراتب زشت تر و اهانت بارتر از آنچه به نام نشريات دانشجويي منتشر شده است، در آزمون وزارت آموزش و پرورش موجب اعتراض همگان شد اما از کفن پوشان امروز و اعتراض کساني که امروز فرياد وااسلاما سر مي دهند و سينه چاک مي کنند، خبري نبود.

آرمين ادامه داد؛ اين شواهد و قرائن مي تواند براي آن دسته از افرادي که صادقانه و خالصانه امروز در اعتراضات شرکت مي کنند، قابل توجه باشد تا مبادا ابزار و آلت دست عده اي شده باشند. او با بيان اينکه از هم اکنون نشانه هاي تحرک و فعاليت مثبت و بازيابي روحيه و سرزندگي در بخش هاي دانشجويي کشور به تدريج آشکار مي شود، گفت؛ فعال شدن جنبش دانشجويي که به تدريج از ديدگاه هاي تحريمي به نفع کنش سياسي- اجتماعي فعال و موثر فاصله مي گيرد و با توجه به نقشي که اين جنبش مي تواند در تحرک اجتماعي داشته باشد، براي افراطيون به هيچ وجه مطلوب نيست.

بر اين اساس سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي از دانشجويان خواسته است به ماهيت و حقيقت تحرکات و حوادث جاري دانشگاه ها به ويژه دانشگاه اميرکبير توجه کرده و با کنار گذاشتن اختلافات فرعي و حاشيه اي، بر انسجام و وحدت خود بيفزايند و با درايت و تدبير با حوادثي از اين دست که در ماه هاي آينده احتمالاً افزايش خواهد يافت، برخورد کنند و بدانند هدف از اين حوادث منفعل کردن جنبش دانشجويي و تقويت گرايش هاي راديکال و در نتيجه سرکوب آنهاست.

نقد سرمايه داري به جاي نفي آن
محمود صدري؛ جنبش دانشجويي در ايران و ديگر نقاط جهان تابعي از تحولات در عرصه هاي ملي و بين المللي است. موضوع اين تغييرات نيز غالباً طيف گسترده اي از مقوله هاي سياست، اقتصاد و فرهنگ است. دانشگاه و دانشجو به معناي امروزي، پديده اي متاخر و عمدتاً محصول تحولات پس از عصر روشنگري در قرن 18 و گسترش علم و فناوري در قرن نوزدهم است، اما شکل متقدم اين جنبش را در تقابل هاي فکري يونان باستان، جدال هاي عقيدتي کليساي قرون وسطي، بحث هاي کلامي در حوزه هاي علميه اسلامي و نهايتاً گفت وگوهاي آموزه اي در دانشگاه هاي اوليه اروپايي مي توان ديد.

اين جريان تاريخي در هر مقطعي با يک انگاره(پارادايم) غالب و انبوه انگاره هاي منتقد و معارض روبه رو شده است.

پارادايم غالب در انديشه يوناني تبيين جهان بود که در واقع مي توان آن را سرآغاز تفسير مادي جهان به شمار آورد. تالس ملطي سلسله جنبان اين جنبش بود. از درون اين پارادايم کاملاً مادي به تدريج معنويت يوناني سربرآورد که هدف آن بهره گيري از فلسفه براي زندگي بهتر بود. پارادايم آتني«سقراط- افلاطون- ارسطو» با وجود تمايز ها و تباين هاي درون نحله اي، پارادايم غالب در سده هاي پيش از ظهور مسيحيت بود که وجوهي از آن از طريق انديشه ارسطويي در کالبد مسيحيت قرون وسطي حلول کرد. انگاره «استاد اول» که هزار سال بر کليساي قرون وسطي حکمراني مي کرد، برآمده از انديشه تلفيقي ارسطو بود که او با نقد سقراط- افلاطون به آن دست يازيده بود. جان مايه اين پارادايم دوگانگي ذهن و عين و اعتقاد به حقيقت مفاهيم کلي بود، يعني اين که ذهن مشاهده گر بيروني که انسان باشد مي تواند به ذات اشيا که همانا جهان بيرون است پي ببرد. اين توانايي نيز حاصل نمي شود مگر آن که جهان به دو وجه جوهر و عرض تقسيم شود و انسان براي رسيدن به جوهر هستي از اعراض که وسيله شناخت آنها حسي است فراتر رود و براي شناخت هستي به ابزار يگانه آن يعني عقل رجوع کند.

بحث هاي کلامي در حوزه هاي ديني اسلامي در واقع يکي از زيرشاخه هاي همين بحث ارسطويي است که از قرن هشتم ميلادي به بعد، دوشادوش بحث هاي مسيحي جريان يافت؛ با اين تفاوت که عالمان اسلامي در ارسطو متوقف نماندند و به کاوش در اسلاف و اخلاف ارسطو هم پرداختند و آثار دست اول انديشه يونان باستان را به منتقدان کليسا در سرزمين هاي مسيحي نماياندند. کنش و واکنش انديشه هاي يوناني، کليسايي و اسلامي به رجعت در غرب انجاميد که سرآغاز آن بازخواني متون باستاني و سرانجام آن جنبش نوزايي(رنسانس) بود که ميدان را يکسره از انديشه هاي الهام بخش گرفت و گفت وگوهاي آموزه اي يا نقدهاي دانشگاهي را آفريد. حد اعلاي مباحث دانشگاهي درباره فلسفه، سياست، اقتصاد و فرهنگ در قرن نوزدهم شکل گرفت و جنبش دانشجويي کنوني در جهان، زاده آن دوران است.

در قرن نوزدهم دو آموزه غالب وجود داشت که اولي متعلق به هگليان بود و دومي مارکسي ها.

هگليان خود را نقطه پاياني تبيين عقلاني تاريخ مي انگاشتند و مارکسي ها(مارکس و انگلس و مريدان آنها) خود را کاشف تبيين تاريخي همه پديده ها از جمله عقل مي دانستند. انديشه هاي هگلي به دلايل گوناگون و شايد مهم تر از همه غلظت درجه انتزاعي بودن آن در حوزه هاي تخصصي فلسفي رواج يافت، اما در جامعه از حد يک نام و آوازه فراتر نرفت؛ اما برعکس انديشه مارکسي به علت دوري گزيدن از تبيين محض و روي آوردن به « تغيير جهان» به سرعت فراگير شد. انتشار جزوه کوچک، اما تاثيرگذار مارکس و انگلس به نام «مانيفست کمونيسم» يا بيانيه کمونيسم در سال 1948 در هنگامه توفان انقلاب در اروپا بنايي پي نهاد که جنبش دانشجويي جهان تا همين اواخر بر آن استوار بود. اين متن انقلابي جهان را آوردگاه مبارزه متوالي طبقات اجتماعي براي کنار زدن طبقات ميرا و استقرار حاکميت طبقات پويا مي دانست. آموزه اصلي مانيفست اين بود که انسان آزاد آفريده شده، اما مناسبات توليدي ماقبل سوسياليسم(برده داري، فئوداليسم و سرمايه داري) با ايجاد نظام هاي استثماري جامعه را به دو قطب استثمارکننده و استثمارشونده تقسيم کرده اند. در اين نظم غيرعادلانه، طبقات استثمار شده( بردگان، رعايا و کارگران) توسط برده داران، زمين داران و سرمايه داران استثمار مي شوند؛ پس رسالت انقلابي و حقيقت جويانه انسان ها اين است که بر اين نظم هاي غيرعادلانه بشورند تا از درون آن نظم عادلانه سوسياليستي بيرون بيايد.

اين آموزه مارکسي از زمان انقلاب هاي اروپايي 1848 تا پيش از انقلاب سوسياليستي روسيه در سال 1917 عمدتاً دستمايه مبارزه سياسي احزاب و سنديکا هاي کارگري بود و دانشجويان صرفاً در قالب همراهي با احزاب و سنديکا ها مبارزه سوسياليستي مي کردند؛ اما انقلاب سوسياليستي روسيه و ايجاد اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي فضايي تازه خلق کرد که به تدريج دانشجويان را به تشکيل اتحاديه ها و سازمان هاي مستقل ترغيب کرد. يکي از بسترهاي فضاي تازه در سال هاي 1917 تا 1933 شکل گرفت. در اين دوران آرمان جنبش دانشجويي، ترويج سوسياليسم و مقابله با رژيم هاي سرمايه داري بود. آموزگاران جنبش دانشجويي در اين دوران سوسياليست هاي پرحرارتي مانند لنين و رزا لوکزامبورگ بودند که اولي به مهندسي انقلاب اعتقاد داشت و دومي با ترسيم سيمايي تازه از سوسياليسم، مرزهاي بين المللي را انکار کرد و از «پهنه سرمايه داري» سخن گفت. مراد لنين از مهندسي انقلاب اين بود که حزب پيشتاز طبقه کارگر حق ندارد منتظر رشد بطئي و درون زاد تضادهاي طبقاتي بنشيند(نقد بر برنشتاين و کائوتسکي) بلکه مي بايست با تشکيل حزب و تدوين نظريه انقلابي، مبارزه انقلابي را سامان دهد و پيروزي انقلاب را سرعت بخشد. منظور رزا لوکزامبورگ از «پهنه سرمايه داري» نيز اين بود که کالاها و سرمايه هاي توليد شده در کشورهاي سرمايه داري، مرزهاي بين المللي را پشت سر مي گذارند و جهان آينده، لاجرم صحنه رويارويي همه سرمايه داران جهان و همه سوسياليست هاي جهان، فارغ از مرزهاي ملي آنها است.

با روي کار آمدن بنيتو موسوليني در ايتاليا و آدولف هيتلر در آلمان در صورت بندي نظم جهاني و به تبع آن رفتارهاي سوسياليستي تغييراتي رخ داد که نظريه هاي لنين و لوکزامبورگ را به چالش طلبيد نضج گرفتن فاشيسم ايتاليا و نازيسم آلمان، با شکل گيري توتاليتاريانيسم استالين در شوروي مصادف شد و نخستين بحران در نظريه جنبش دانشجويي مبتني بر سوسياليسم شکل گرفت. جنبش دانشجويي جهان دو دهه به رژيم استالين فرصت داد. اين امتياز دانشجويان به استالين دو علت داشت. اول اينکه استالين همزمان در چند جبهه با عواملي که از نظر دانشجويان، ارتجاعي بود مي جنگيد (ايتاليا، آلمان، ژاپن، اسپانيا) و ديگر اينکه انگاره سوسياليستي در آن زمان مترقي ترين انگاره ها شمرده مي شد و هنوز بديلي نيافته بود. با رخ دادن انقلاب هاي چين و کوبا، مرگ استالين و تجديدنظرطلبي نيکيتا خروشچف در شوروي جنبش دانشجويي بديل خود را به تدريج يافت. سوسياليسم چيني و کوبايي که در آن زمان تصور مي شد از مصلحت انديشي هاي روسي فارغ اند، توجه روشنفکران اروپايي را به خود جلب کردند و انحصار رهبري اتحاد شوروي شکست. دوران رويگرداني دانشجويان جهان از شوروي و روي آوردن آنها به چين با تحولي در حوزه هاي فرهنگي غرب همزمان شد. جنبش ضدجنگ ويتنام در امريکا و اعتراض دانشجويان فرانسوي به اصلاحات نظام آموزشي به محور مبارزات دانشجويي امريکا و اروپا تبديل شدند. پرسش بنيادي در اين مقطع اين بود که «چه کنيم تا به عدالت سوسياليستي دست يابيم اما به جباريت استاليني و نظاير آن و توسعه طلبي کاپيتاليستي دچار نشويم؟»

به اين پرسش، پاسخ هاي زيادي داده شد، اما پاسخ هربرت مارکوزه سوسياليست آلماني - امريکايي با استقبال بيشتري روبه رو شد و سولوحه جنبش دانشجويي جهان قرار گرفت. آموزه نفي قدرت و نقد مداوم که هربرت مارکوزه وضع کرد، مانيفست آزادي خواهي بود. اما اين آزادي خواهي با نمونه هاي رايج آن زمان يعني آزادي بيان و مطبوعات تفاوت داشت و ناظر بر رهايي از همه جبرها از جمله «جامعه کاسبکارانه، مصرف اجباري براي حفظ توليد، اختناق اجتماعي، اسراف توانگران در برابر چشم تهيدستان» بود.

اين نحله فکري که در دهه هاي 1960 و 1970 محور جنبش هاي دانشجويي بود در دهه 1980 با پديده اي تازه در جهان روبه رو شد. همه اشکال سوسياليسم موجود در روسيه، چين، کوبا، کره شمالي و کشورهاي کوچک و بزرگ امريکاي لاتين، آفريقا و آسيا کشورهاي تحت حاکميت خود را با کاهش رشد اقتصادي و افزايش بحران اجتماعي روبه رو کردند. اتحاد شوروي در سراشيب فروپاشي افتاد، چين جوهري ترين بخش سوسياليسم يعني مالکيت دولتي را رها کرد، رژيم هاي سوسياليستي آفريقايي و امريکاي لاتيني يکي پس از ديگري فرو ريختند و کوبا و کره شمالي به لاک انزوا و فقر فرو رفتند. در طول دهه هاي 1970 و 1980 به تدريج آموزش و رفاه جاي سياست را گرفتند. اين فرآيند در دهه 1990 کامل شد و هزاره سوم در حالي آغاز شد که جنبش هاي دانشجويي آخرين پوسته هاي سوسياليستي را انداختند و شعارهاي مساوات طلبانه جاي خود را به آزادي خواهي از نوع آزادي بيان، آزادي انديشه و در يک کلام دموکراسي دادند. دانشجويان با سرمايه داري آشتي کردند و به جاي نفي آن، نقدش را برگزيدند.

اين تغيير نگرش، رفتار دانشجويان را در سراسر جهان از جمله ايران تغيير داد. دانشجويان ايراني که مبارزه سياسي را به صورت ابتدايي و کم رنگ در عهد مشروطه آغاز کرده بودند، پا به پاي جنبش جهاني دانشجويي در دوران پهلوي به انگاره هاي سوسياليستي و مساوات طلبانه پايبند بودند. اين چپگرايي در بخشي از جنبش دانشجويي از نوع غيرمذهبي و سوسياليستي بود و در بخش ديگر سوسياليستي و مذهبي. به موازات اين دو نگره غالب، جنبش هاي دانشجويي مذهبي هم به صورت حاشيه اي پديد آمد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به جرياني فراگير تبديل شد. شعبه سوسياليستي جنبش دانشجويي در پي تحولات منبعث از انقلاب فرهنگي و مسائل سال 1360 رو به ضعف نهاد اما آموزه هاي مساوات طلبانه آن در جنبش دانشجويان مذهبي حلول کرد. اين جنبش تازه در پي کش و قوس هاي 15ساله، در سال 1376 به يکي از حاميان جدي سيدمحمد خاتمي تبديل شد. پس از دوم خرداد روند تکاملي جنبش دانشجويي ايران شتاب بيشتري گرفت و به تدريج انگاره هاي فرهنگي و سياسي سوسياليستي جاي خود را به انگاره «جهان آزاد» داد.

براي اين تحول دلايل گوناگوني برشمرده اند اما از منظر جامعه شناسي سياسي و تاثير منافع بر ايدئولوژي علت اصلي اين رخداد، رويکرد نوين دولت هاي هاشمي رفسنجاني در سال هاي 1368 تا 1376 و به ويژه چهار سال اول بوده است. در اين دو دوره، دولت با توجه به تغييري که در مناسبات جهاني و «گفتمان عدالت» رخ داده بود روش غالب در جهان را برگزيد و سياست آزادسازي اقتصادي را پيشه کرد. نتيجه طبيعي اين سياست، بسط مالکيت و ايجاد قشرها و طبقات سياسي جديد بود که مي کوشيد با فاصله گرفتن از گذشته، خود را با معيارهاي «جهان تازه» منطبق کند. اين تحول در مناسبات اقتصادي و اجتماعي ايران که مشابهت زيادي با تحولات دهه هاي 1970 و 1980 در اروپا و امريکا داشت، پشتوانه هاي عملي و نظري جنبش دانشجويي را تغيير داد و آنان را از «سربازان جنبش چپ» به «همراهان جنبش آزادي» تبديل کرد.
چهره ماندگار ملي

پروين بختيار نژاد؛ در روز هاي اخير جايزه قلم طلايي به پاس شش دوره تلاش براي آزادي، عدالت و توسعه درونگرا از طرف انجمن دفاع از آزادي مطبوعات به مهندس عزت الله سحابي اهدا شد. در اين بزرگداشت شخصيت هاي پيشگامي که هر يک کتاب مفصلي از تلاش هاي فراوان براي ايراني آزاد و مستقل هستند، شرکت داشتند.

اکثريت آنها افراد همدوره سحابي هستند که روز هاي بي شماري را در کنار يکديگر و يا شايد با فاصله اي نه چندان دور، ايام جواني را به تلاش براي آينده اي روشن، به سال هاي پيري و کهنسالي رسانده اند. حسين شاه حسيني يار مصدق و دوست و همراه آيت الله سيد رضا زنجاني، حبيب الله پيمان که در جايگاه معلمي براي بسياري از فعالان سياسي و اهل قلم جوان کشور ما دارد. دکتر صدرحاج سيدجوادي که روزهاي بي شمار و خاطرات فراواني از آنچه بر ايران گذشته است، دارد. دکتر ابراهيم يزدي که بعد از مهندس بازرگان دبيرکلي نهضت آزادي را به عهده دارد و با نشاط از روز هاي جواني و همکاري با عزت الله سحابي در تک اتاق خيابان ري سخن گفت و حجت الاسلام انصاري راد و شيرين عبادي.همچنين پرويز ورجاوند و حسين شاه حسيني. در اين بزرگداشت برخي از فعالان سياسي و دانشگاهي درباره شش دوره زحمات بي دريغ سحابي براي ايراني آزاد سخن گفتند و هر يک به وجوهي از شخصيت وي اشاره کردند. آنها يادآور حضور وي در انجمن هاي اسلامي، قلم زدن در نشريه گنج شايگان، تحمل سال هاي متمادي زندان از آغازين روز هاي جواني، حضور کارشناسانه وي در سازمان مديريت و برنامه ريزي، مديريت ماهنامه ايران فردا و طرح کليه مسائل خرد و کلان سياسي و اجتماعي و فرهنگي در آن نشريه از نکاتي بود که اکثر سخنرانان به آن پرداختند و دکتر محسن کديور سحابي را چهره ماندگار ملي خواند. شايد اهداي اين جايزه بتواند تشکري خالصانه، در نهايت دوستي و محبت، به پاس روز هاي سخت زندگي سحابي باشد. اما نکته درس آموز ديگر اين بزرگداشت اخلاق سياسي سحابي است. در اين بخش از نوشتار مي توان گفت اول آنکه سحابي براي ايران مستقل و آباد تلاش فراواني کرده، دوم آنکه براي تبديل شدن به يک چهره مطرح سياسي هرگز تلاش نکرده، ولي به رغم بي محلي او براي اينکه خود را در جامعه روشنفکري برترين بداند، تبديل به يک چهره ماندگار شده است. سحابي هرگز عرصه سياست را ميداني براي رقابت هاي منفي ندانسته و اين همه تجليل و سپاس از سحابي، از او شخصيتي متوهم نساخته و دغدغه او را براي ايران هرگز خاموش نساخته است. کلام آخر را با گفته رجبعلي مزروعي که با لحني ساده و صميمي درباره وي گفت به پايان مي برم؛ «من هرقدر مي خواهم از مهندس سحابي تجليل و تعريف کنم نمي دانم از کجا شروع کنم.» به راستي براي انسان هايي که دغدغه هاي خالصانه در قبال ايران و ملت ايران دارند، از کجا مي توان آغاز کرد و چگونه مي توان کلام را به پايان رساند.

نقدي بر ارتباطات پيچيده تشکل هاي دانشجويي
مثل يک ابله بازي کن

عماد بهاور؛ اين يادداشت بر اساس مشاهدات مستقيم از روابط درون اتحاديه انجمن هاي اسلامي (دفتر تحکيم وحدت) طي سال هاي 78 تا 86 نگاشته شده است. روابطي که شايد در عرصه سياست ايران کم نظير باشد. اگر از بيرون به اين اتحاديه نگاه کنيم شايد حداکثر بتوان اختلافات ميان فراکسيون ها را رصد کرد؛ اما از درون همه چيز متفاوت است. آنها که به فيلم هاي پيچيده سياسي يا جاسوسي علاقه مند هستند، مي توانند در يک تور يک روزه براي شرکت در يکي از نشست هاي انتخاباتي دفتر تحکيم، صحنه هاي نابي از اين گونه روابط پيچيده مشاهده کنند. روابطي که به نظر مي رسد بي دليل چنين پيچيده شده است.

انتقاداتي که ما در اين سال ها از دانشجويان شنيده ايم اينگونه است؛ دانشجويي از «لابي کردن ها» و جلسات پشت پرده سران اتحاديه ناراحت است و مي گويد آنها از قبل با هم «ساخته اند». فرد ديگري اينها را «روابط مافيايي» مي داند که با محافل سياسي خارج از دانشگاه مرتبط است. او تاکيد دارد که يک سر اين روابط به نيروهاي امنيتي مي رسد و سر ديگر آن به احزاب سياسي و شايد برخي از روشنفکران. دانشجويي ديگر مي گويد که «پدرخوانده ها» براي تحکيم تصميم مي گيرند و آنها افرادي را درون سيستم دارند. فرد ديگري از خط دهي «نفوذي ها» شکايت مي کند و دانشجويي نيز از «سهم خواهي» يک اقليت کوچک سخن مي گويد.

ادبيات رايج سياسي ميان دانشجويان بسيار سياه و تيره است. مي گويند فلاني را «دور زدند» يا فلان کس را «سوزاندند». يکي را «تخريب» مي کنند و عليه فردي ديگر به «افشاگري» مي پردازند. يکي کانديداي کاذب است و يکي کانديداي سايه. تهديد، استهزا و تهمت نقل رايج اين محافل دانشجويي شده است. در چنين فضايي آيا اثري از آرمان خواهي دانشجويان باقي مي ماند؟

اينها همه براي انتخابات اعضاي شوراي مرکزي تشکلي است که ديگر همچون گذشته داراي قدرت تاثيرگذاري و نفوذ نيست. پيچيده تر شدن روابط سياسي ميان دانشجويان عملاً به فلج شدن اين اتحاديه و کاهش محسوس نيروهاي آن منجر شده است. دفتر تحکيم، سازمان و انسجام تشکيلاتي خود را از دست داده است. بسياري از دفاترش را در دانشگاه ها بسته اند و ديگر حتي نمي تواند يک سخنراني در دانشگاه برگزار کند. انجمن هاي اسلامي نيز در دانشگاه ها داراي اعضاي فعال چنداني نيستند. پس دعوا بر سر چه چيزي است؟ آنها که بسيار نااميدترند از «مرگ دفتر تحکيم» سخن مي گويند. عده اي ديگر معتقدند که نام دفتر تحکيم به تنهايي از اعتبار و نفوذ زيادي در ميان مردم برخوردار است و بايد اين نام را حفظ و از آن استفاده کرد. آنها که اميد بيشتري دارند با آنکه معتقدند نام دفتر تحکيم وحدت بسيار مورد سوءاستفاده قرار گرفته است، اما همچنان در انديشه بازسازي و احياي اين اتحاديه هستند. دو دسته از علت ها را مي توان براي شکل گيري روابط پيچيده و مسموم سياسي ميان دانشجويان مطرح کرد؛ يک دسته علل دروني و ساختاري و دسته ديگر علل بيروني است. 

علل دروني؛ ساختار و سازمان

دفتر تحکيم را از قديم به صورت سازماني با ساختار دوقطبي مي شناسند که همواره دو فراکسيون مشخص در آن با يکديگر رقابت کرده است. نشست هاي انتخاباتي اين اتحاديه نيز در واقع چيزي جز صحنه مذاکرات بسيار طاقت فرساي طرفين براي تقسيم کرسي هاي شوراي مرکزي نبوده است. مذاکراتي که شايد ده ها ساعت و به طور شبانه روزي به طول مي انجاميد. گاهي نيز اتفاق مي افتاد که با به توافق نرسيدن فراکسيون ها، نشست بدون نتيجه پايان مي يافت.

فراکسيون ها با آنکه حضوري واقعي در سازمان اين اتحاديه دارند اما چنين نهادهايي در اساسنامه دفتر تحکيم وحدت تعريف و پيش بيني نشده است. ساختار دوقطبي دفتر تحکيم وحدت ريشه در ساختار اساسنامه آن دارد. در اساسنامه آمده است که اعضاي شوراي مرکزي بايد با راي دوسوم اعضاي حاضر در نشست انتخاب شوند. قانونگذاران مي دانند که اين يک نسبت سختگيرانه است. احتمال اينکه در يک راي گيري آزاد کانديدايي مستقيماً بتواند دو سوم آرا را به دست آورد بسيار ضعيف است. همچنين نشست انتخاباتي نيز با حضور دوسوم کل اعضا رسميت مي يابد. احتمالاً وضع چنين قانون سختگيرانه اي در ابتداي دهه 60 جهت اعمال کنترل بيشتر بر انتخاب اعضاي شوراي مرکزي بوده است. نتيجه آن مي شود که لابي ها و اقليت هاي سازمان يافته اي شکل مي گيرند تا بتوانند با مذاکره و رايزني با ساير کانديداها و صاحبان گرايش هاي سياسي مختلف راي دو سوم را براي کانديداهايي مشخص به دست آورند. گرايش هاي سياسي موجود نيز با توافق بر سر تقسيم کرسي هاي شوراي مرکزي عملاً راي شان را به حساب کانديداهاي رقيب نيز مي ريزند تا حد نصاب دوسوم به دست آيد. نتيجه آن مي شود که اعضاي شوراي مرکزي با راي مثبت و مساوي تمام اعضاي اتحاديه انتخاب مي شوند. اين لابي ها و اقليت هاي سازمان يافته به تدريج تبديل به فراکسيون هايي مي شوند که داراي تشکيلات و هيات رئيسه معين هستند. به عقيده بسياري از صاحب نظران همين اقليت هاي متشکل و سازمان يافته هستند که سطح روابط دموکراتيک را در روابط درون سازمان به شدت کاهش مي دهند. رابرت دال در کتاب درباره دموکراسي در اين باره مي گويد؛ «در انجمن ها و واحدهاي «کوچک»، اقليت هاي سازمان يافته نه تنها غيرضروري که مطلقاً مضرند. ما به جاي اينکه تضادها را با باندبازي ها و دسته بندي ها تشديد کنيم، ممکن است وحدت، وفاق و توافق حاصل از بحث و احترام متقابل را ترجيح دهيم.»

چنانچه شاهد هستيم در اين ساختار، ارکان کاذبي مانند فراکسيون ها به جاي ارکان اصلي تصميم گيرنده هستند. حيات و دوام سازمان نيز منوط به مذاکره و توافق ميان فراکسيون ها است که تضميني براي آن نيست. در چنين وضعيت ناپايدار و بي ثباتي هر لحظه بايد در انتظار فروپاشي بود. اگر اين مشکلات ساختاري را در کنار ساير مشکلات دروني از جمله نداشتن تجربه کافي و دانش اندک تئوريک دانشجويان قرار دهيم، نتيجه فاجعه آميز خواهد بود. چيزي شبيه آنچه امروز رخ داده است. جريانات سال هاي گذشته دفتر تحکيم را مي توان اينگونه مرور کرد؛ تا حدود يک سال و نيم پيش اصل بر حفظ حداکثري مجموعه و رسيدن به توافقات دوجانبه بود. بدين معني که هر دو فراکسيون تمام سعي و تلاش خود را براي رسيدن به توافقات لازم و تشکيل شوراي مرکزي با حضور تمام گرايشات موجود، به کار مي بستند. اما طي اين يک سال و نيم ظاهراً ديگر نشاني از توافق به چشم نمي خورد. مذاکرات سال گذشته به نتيجه نرسيد و يک فراکسيون به صورت يک جانبه اقدام به تشکيل شوراي مرکزي کرد؛ عملي که پيش از آن به هيچ وجه متصور نبود. امسال حتي فراکسيون مذکور تلاش جدي براي دعوت از فراکسيون مقابل و ساير تشکل هاي معترض براي شرکت در نشست انتخاباتي نکرد. در واقع هويت مستقل گروه هاي مقابل به عنوان معترضين به وضعيت جاري دفتر تحکيم به رسميت شناخته نشد.

عدم نشست دو فراکسيون و در واقع صاحبان گرايش هاي مختلف در يک مکان نشان از اين دارد که تا «آينده نزديک» هيچ يک از فراکسيون ها به تنهايي نمي توانند دو سوم اعضا را در يک مکان گردهم آورند. در چنين شرايطي چند حالت زير محتمل است؛ 1- ممکن است هريک از فراکسيون ها به صورت ناسالم با آوردن افراد غيرحقوقي از دانشگاه هاي مختلف ادعا کنند که دو سوم اعضا را دارند و به صورت کاذب خود را دفتر تحکيم «اصلي» بخوانند 2- به صورت موقت در قالب فراکسيوني فعاليت جداگانه داشته باشند، اما انشعاب نکنند و 3- اقدام به تاسيس اتحاديه هاي جديد متشکل از انجمن هاي اسلامي کنند.

هر يک از اين احتمالات نيز اگر رخ دهد، هيچ تضميني وجود ندارد که دوام يابد. چراکه اولاً جو سياسي ايران بسيار بي ثبات است و هر تحول اساسي مستقيماً بر دانشجويان تاثير مي گذارد و دوماً جريانات دانشجويي بسيار متغير و سيال هستند. 

يک اتفاق جالب

براي مطالعه موردي درباره تاثير ساختار تشکيلات دفتر تحکيم بر شکل دهي به روابط و جريانات موجود در آن، مي توان به نشست انتخاباتي اين اتحاديه در زمستان گذشته اشاره کرد. در اين نشست يکي از فراکسيون ها با شعار «از ميان بردن وضعيت فراکسيوني» از انجمن ها براي برگزاري يک انتخابات آزاد بدون دخالت فراکسيون ها دعوت به عمل آورد. اتفاق جالبي که رخ داد اين بود؛ 1- تنها اعضاي همان فراکسيون در نشست شرکت کردند و دعوت جدي از انجمن هاي معترض صورت نگرفت 2- در درون آن فراکسيون نيز يک وضعيت دوقطبي ايجاد شد، 3- فراکسيون مذکور آن وضعيت دوقطبي را علني نکرد و 4- مذاکرات ميان دو قطب جديد در طول يک ماه و به صورت غيرعلني بر سر تقسيم کرسي هاي شوراي مرکزي در جريان بود. در نهايت اگرچه در ظاهر يک انتخابات آزاد برگزار شد اما در واقع تمام اتفاقات گذشته اين بار به صورت غيرعلني و در پشت پرده رخ داده بود. اگر در سال هاي گذشته اعضاي شوراي عمومي و مخصوصاً اعضاي شهرستان ها از متن مذاکرات دو فراکسيون آگاه مي بودند، اين بار اما اين مذاکرات به دور از چشمان اين اعضا برگزار شد. در حقيقت فراکسيون مذکور نه تنها مشکلي از مشکلات اتحاديه کم نکرد که با تنزل مذاکرات علني به سطح لابي هاي پشت پرده بر عدم شفافيت و پيچيده شدن روابط درون اتحاديه افزود. فراکسيون مذکور قصد داشت با فشار، دموکراسي مشارکتي و مستقيم را بدون وجود گرايش هاي سياسي مختلف به نمايش بگذارد، اما وقتي ساختار معيوب باشد تبليغات ظاهري هيچ تاثيري نخواهد داشت. اين نشان مي دهد که با حذف فيزيکي رقيب و با زور تبليغات نمي شود يک دموکراسي واقعي برپا داشت. 

علل بيروني

نوع رابطه اي که ميان گروه هاي سياسي خارج دانشگاه و انجمن هاي اسلامي، تاثير متقابل اين گروه ها را بر يکديگر نشان مي دهد. دانشجويان همواره با چند دسته از گروه هاي خارج از دانشگاه در تماس بوده اند؛ مسوولين دولتي، احزاب سياسي داخل حاکميت، احزاب سياسي خارج از حاکميت و روشنفکران بي سازمان. تحليل روابط متقابل اين گروه ها با دانشجويان و تاثير اين روابط بر شکل دهي رفتارها و کنش هاي دانشجويي بحثي بسيار مهم است. برخي معتقدند اختلافات و تعارضات داخلي دفتر تحکيم به دليل نفوذ گروه هاي خارج از دانشگاه در درون اين اتحاديه است. اين نيز البته محتمل و ممکن است، اما اينکه آيا مي توان جلوي آن را گرفت، محل ترديد است. تجربه نشان مي دهد که به جاي ايجاد جوي خاص براي جلوگيري از «نفوذي ها» و متعاقب آن ايجاد درگيري و ترويج تهمت و تهديد، بهتر است ساختار سازماني به گونه اي طراحي شود تا دخالت هاي خارجي انسجام تشکيلاتي را به خطر نيندازند. اين تنها مشکل دفتر تحکيم نيست بلکه هر اتحاديه، سنديکا و کنفدراسيوني ممکن است چنين مشکلاتي داشته باشد. راه حل اما در ديدن و پذيرش مساله و سپس در شفاف سازي روابط است. اين تا حدودي منوط به علني ساختن لابي ها و رابطه ها و به رسميت شناختن گرايش هاي سياسي موجود در ميان دانشجويان است.

بسياري از روابط پيچيده ناشي از تلاش دانشجويان براي حفظ استقلال مجموعه است. همچنين حذف بسياري از گرايشات سياسي با عنوان مقابله با «وابستگي» صورت مي گيرد. به نظر مي رسد اين تنها يک بهانه باشد و البته يک بهانه تکراري؛ اين عادت تمام سيستم هاي بسته است که امنيت را براي تنظيم روابط غيردموکراتيک بهانه مي کنند. اتفاقاً عدم امنيت و انحراف زاييده چنين روابطي است نه مولد آنها. فضاي غيرشفاف و پيچيده، گپ ها و حفره هاي زيادي براي نفوذ به وجود مي آورد که انسجام سازمان را به خطر مي اندازد. نکته ديگري که به برقراري روابط پيچيده مي انجامد نحوه تعامل دانشجويان عضو احزاب سياسي و دفتر تحکيم است. عضويت دانشجويان در احزاب لزوماً به معني وابسته بودن ايشان در عرصه فعاليت هاي دانشجويي نيست. يعني نمي توان از اين نوع رابطه قانون سلبي براي عضويت اينگونه افراد در اتحاديه تدوين کرد. در حقيقت مساله استقلال با عدم عضويت در احزاب تعريف نمي شود. شايد دانشجويي عضو هيچ حزبي نباشد اما بيشتر از دانشجويان حزبي به روشنفکران بي سازمان و يا حتي برخي رسانه ها (روزنامه ها، راديو ها و شبکه هاي ماهواره اي) وابسته باشد. نکته قابل توجه اينکه ايجاد جو ضدحزبي علاوه بر اينکه روابط سازنده با احزاب دموکرات را مخدوش مي سازد، باعث مي شود دانشجوياني که به دليل علايق سياسي خود با چنين احزابي ارتباط دارند ترغيب به حضور مخفيانه و با چراغ خاموش در دفتر تحکيم شوند. چنانچه در حال حاضر برخي از دانشجويان حزبي به صورت مخفيانه در دفتر تحکيم و حتي در مرکزيت آن حضور دارند. اين خود بر عدم شفافيت روابط سياسي داخل اتحاديه مي افزايد. دفتر تحکيم داراي يک «سازمان ضدجاسوسي» نيست که بتواند اين گونه روابط را شناسايي کند. پس راه حل عملي همان به رسميت شناختن اينگونه روابط با هدف شفاف تر کردن فضاي عمل و همچنين ساده سازي روابط پيچيده است.

مساله قابل تامل ديگر به تاثير روابط دانشجويي بر فضاي سياسي حاکم بر کل کشور باز مي گردد. به نظر مي رسد که دانشجويان به جاي اينکه به ايجاد فضاي تفاهمي و سازنده ميان روشنفکران و گروه هاي سياسي بپردازند، بيشتر به اختلافات و شکاف ها دامن زده اند. دانشگاه ها بايد مکاني جهت گفت وگوي روشنفکران و کارشناسان سياسي براي يافتن راهکارها و بسط انديشه ها باشد. دانشجويان مي توانستند هدف خود را حفظ و تقويت اين تريبون مدرن قرار دهند. اما تمام نشانه ها حاکي از آن است که دانشجويان با ورود به عرصه منازعات سياسي عملاً به اختلافات دامن زده اند. در واقع آنها فضاي متشنج و غيرشفاف دروني خود را به خارج از دانشگاه ها نيز بسط داده اند. نکته جالب اينجاست که از ديد دانشجويان تحکيمي تمام گروه هاي سياسي کشور بايد نسبت خود را با هر يک از فراکسيون هاي دفتر تحکيم تعيين و اعلام کنند. از اين زاويه بايد مشخص شود که هر يک از احزاب کدام فراکسيون را قانوني تر مي دانند و نشست انتخاباتي کدام فراکسيون را به رسميت مي شناسند. آنها به طرز عجيبي به يادگيري از بين روشنفکران و گروه هاي سياسي مي پردازند و براي اين کار از تمام توان خود براي فشار بر آنها استفاده مي کنند. به عنوان مثال اگر يکي از شخصيت هاي سياسي از طرف يک فراکسيون دعوت به سخنراني شود، از طرف فراکسيون مقابل انواع و اقسام فشارها بر وي اعمال مي شود تا شايد وي را از آن سخنراني منصرف کنند و در نهايت اگر وي منصرف نشود انواع مصاحبه ها و سخنراني ها عليه وي و گروه وي به جريان مي افتد.

 آفت خودشيفتگي

در شرايطي که دانشجويان بيش از پيش سياسي شده اند و مانند احزاب سياسي عملاً وارد منازعات سياسي مي شوند، گروه هاي زيادي مي توانند از فعاليت هاي ايشان سوء استفاده کنند. اپوزيسيون خارج از کشور روز به روز با استفاده از رسانه هايي که در اختيار دارد نقش دانشجويان را تا حد قهرمانان ملي بالا مي برد. شکي وجود ندارد که آرمان گرايي و عدالت جويي دانشجويان بسيار مورد سوء استفاده نيروهاي خارجي قرار گرفته است به طوري که دانشجويان را پياده نظام خود در جهت رسيدن به منافع شان مي پندارند. راديو ها و ماهواره هاي خارجي به راحتي مي توانند يک دانشجوي آماتور را يک شبه تبديل به يک قهرمان کنند. اين شهرت و اعتبار کاذب متاسفانه باعث غفلت برخي از دانشجويان از جايگاه و نقش واقعي خود شده و براي حفظ اين اعتبار روزبه روز بر اعمال قهرمانانه خود مي افزايند. بدين ترتيب فعاليت هاي دانشجويي هر روز راديکال تر شده و از مسير اصلي خود منحرف مي شود.

گروه ديگري نيز هستند که از وضعيت جاري بسيار منتفع مي گردند. راست گرايان افراطي ايران بسيار خوشحال خواهند شد که جنبش دانشجويي هر روز راديکال تر شود. در چنين حالتي احتمال انحراف و بروز اشتباه از سوي دانشجويان و در نتيجه امکان حذف آنها راحت تر خواهد بود. ضمن آنکه جهت دهي به حرکت هاي راديکال به سمت مسير دلخواه، از بازي هاي رايج است. شيوه کار آنها اينگونه است که تا يک زمان معين به دانشجويي فرصت مي دهند که به صورت کاذب بزرگ شود و در اين مدت هيچ برخوردي با وي صورت نمي گيرد تا وي در ادامه مسير مصمم تر شود. سپس در زمان مناسب و هنگام بروز يک اشتباه از سوي وي با روش هاي خاص خود به برخورد با وي مي پردازند. بسياري از دانشجويان به دليل آنکه مراحل لازم را جهت تکامل سياسي به صورت تدريجي طي نکرده اند و رشد سياسي شان يک شبه و کاذب بوده است، در هنگام قرار گرفتن در چنين شرايطي ضربه مي خورند.بسياري از تشکل هاي دانشجويي طي سال هاي گذشته در دام اين استراتژي دوگانه افتاده اند که هم در جهت اهداف اپوزيسيون خارج از کشور و هم در جهت اهداف راست گرايان افراطي داخل کشور بوده است. نتيجه اين استراتژي يک بيماري است به نام تورم کاذب يک سيستم. سيستمي که به صورت کاذب بزرگ و متورم شده است و توان و ظرفيت حفظ اين بزرگي را ندارد، همچون بادکنکي با يک سوزن مي ترکد. بسياري از سياستمداراني که ده ها سال به فعاليت سياسي پرداخته اند هيچ گاه به چنين شهرتي که يک دانشجوي 22 ساله يک شبه به دست آورده است نرسيده اند. اين سياسيون شايد در طول عمر سياسي خود به تعداد انگشتان يک دست با راديوهاي خارجي مصاحبه نکرده باشند؛ کاري که يک دانشجو در عرض دو روز انجام مي دهد. غرور کاذب و خودشيفتگي، دقيقاً پاشنه آشيل فعالان دانشجويي و نه نقطه قوت آن. اجازه دادن به افراد که به صورت بادکنکي و کاذب بزرگ شوند بدون اينکه مراحل لازم را براي خودسازي گذرانده باشند، بدين معناست که مي شود به صورت يک شبه نيز آنها را از بين برد. اين يک استراتژي شناخته شده است؛ خودشيفته باعث نابودي خود خواهد شد. آنگونه که «نارسيس» مدهوش از تصوير زيباي خود در درون آب فرو افتاد و غرق شد. 

بازي ابلهانه يا شفاف ساز

با توجه به مطالبي که به صورت خلاصه در ارتباط با رفتار دانشجويان در بالا مطرح شد، به نظر مي رسد که ساده سازي و شفاف سازي روابط سياسي دروني و بيروني دانشجويان بايد از اهداف اوليه ايشان باشد. روابطي که اکنون بيش از حد پيچيده شده و ادامه فعاليت هاي دانشجويي را با مشکل مواجه کرده است. دانشجويان مي بايست با فاصله گرفتن از مفاهيمي مانند لابي ها، پدرخوانده ها و نفوذي ها و به جاي درگير شدن در بازي هايي که حول چنين مفاهيمي شکل گرفته است، به تقويت گفت وگو ميان خود و تقويت دموکراتيک تشکيلات دانشجويي بپردازند. مي توان يک بار در نشستي دانشجويي شرکت کرد و پيش از آن در مذاکرات شبانه و مخفيانه لابي ها حضور نداشت. آيا اين حرکتي ابلهانه است و شما مورد ريشخند ديگران قرار خواهيد گرفت که هوش و دانايي لازم را براي فهم مسائل پشت پرده نداشته ايد؟ شايد اين گونه باشد اما از طرفي اين بازي ابلهانه بسيار شفاف ساز است و باعث سالم سازي روابط دانشجويي خواهد شد و از طرفي دست لابييست ها را رو خواهد کرد. اگر بازي ابلهانه يا بازي شفاف ساز از طرف تعداد زيادي از دانشجويان به عنوان يک استراتژي در پيش گرفته شود و روابط داخلي و بيروني دفتر تحکيم وحدت بازتعريف شود، مي توان اميدوار به ادامه فعاليت اين اتحاديه به دور از منازعات سياسي بود. اين گونه است که تنها توصيه اخلاقي که مي توان به دانشجويان ارائه کرد اين است؛ هوشمندانه مثل يک ابله بازي کن، گويي که هيچ چيز از پشت پرده نمي داني.



دليل مضاعف
ممنوعيت احضار تلفني
پيامد راديکاليسم
نقد سرمايه داري به جاي نفي آن
چهره ماندگار ملي
مثل يک ابله بازي کن

طراحي و نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام