858 شماره
چهارشنبه، 26 ارديبهشت 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 
گفت وگو با محمدعلي سپانلو، شاعر
پايان هر کسي دست خودش است



mojtabapourmohsen@gmail.com

محمدعلي سپانلو در گفت وگو با روزنامه شرق به طرح نظرات و ديدگاه هاي خود درباره شعر معاصر و چهره هاي تاثيرگذار آن پرداخته است که قسمت اول آن روز دوشنبه در همين صفحه به چاپ رسيد. بخش پاياني اين گفت وگو را بخوانيد.

***

خودتان آن ماموريتي را که از آن نام برديد، دقيقاً چه تشريح مي کنيد؟

تصور مي کنم ماموريت من تعميق عناصري است که در زندگي معاصر ما وجود دارد به سمت تاريخي و هميشگي کردنش بوده است.

در کارهاي اخيرتان خصوصاً کتاب ژاليزيانا را که خوانده ام مقداري وجه تغزلي کارتان بيشتر شده است.

جالب است که مردم دنيا، خصوصاً مردم ما وقتي از شعر حرف مي زنند بلافاصله ياد شعر تغزلي مي افتند. به نظر مي رسد به زبان ساده تر شعر عاشقانه بيشترين خريدار و شنونده و دوستدار را دارد. يکي از خطر کردن هاي بزرگ اين است که شما بدون اينکه خيلي وارد شعر عاشقانه شويد، شاعر موفقي بشويد. مثل سن ژون پرس، اليوت و مالارمه که هيچ کدامشان شعرهاي عاشقانه کباب کننده اي ندارند. اما اين تجربه اي بود براي من در زمينه شعر تغزلي که ذهن را آزاد گذاشتم تا به اينجا برسد. حتي بسياري از خوانندگان، اين پانزدهمين کتاب شعر مرا به همين دليل تغزلي بودن بيشتر از ساير کتاب هايم مي پسندند. اينها دست خود خواننده است. آدم از خودش تفکيک ناپذير است و مجموعه کارش يک کليت است و به قول نيما هر کس مي تواند از اين رودخانه از هر کجايش آب بردارد.

خيلي از نيما نقل قول مي کنيد. مثل اينکه خيلي به او احترام مي گذاريد؟

من فکر مي کنم هنوز هم که هنوز است جادوي شعر نيما کشف نشده است. در واقع هنر و شعر رازي دارد که هر کسي تا حدودي به آن نزديک مي شود و بعضي وقت ها بعضي از رازهاي شعر هيچ وقت باز نمي شود. آدم مي داند که آنجا پوچ نيست ولي راز است. اين فرق دارد با چيزهاي بي سر و ته و بي مفهوم. کاملاً آدم حس مي کند که اين يک راز دارد ولي نمي شود پيدا کرد. هنوز هم اين راز در شعر نيماست. دوره اي شد که شاعران معروف تري مثل فرخزاد، شاملو، سپهري و اينها محق تر باشند از نيما. اما حالا که گرد و خاک ها نشسته و رودخانه ادبيات در حال حرکت است و گذشته اش را نشان مي دهد، حس مي کنيم آن سرچشمه رازي دارد که ديگران ندارند، چون راز آنها باز شد.

چطور است که هر چقدر از زمان مرگ شاملو مي گذرد، شاملو کمتر مورد بحث قرار مي گيرد؟

چون ما دچار افراط و تفريط هستيم. من معتقدم شاملو شاعر بزرگي است. ولي با دوستداران شاملو اختلاف دارم چون آنها شعرهايي از شاملو را دوست دارند که به نظرم جزء ضعيف ترين کارهاي شاملو است. شاملو شعرهاي عالي دارد که چندان مورد پسند دوستدارانش که سر قبرش شعر مي خوانند نيست. اما به هر حال مردم عادي و داراي فرهنگ سواد متوسط، شعري را دوست دارند که ترانه وار و شعاردار باشد و بشود با آن نقل قول کرد به خصوص در کشور ما که کشور شعر است اين يک رسم است. به هر حال ما شاعراني داريم، آدم هاي بزرگي که شعرشان طوري نيست که بشود از آنها نقل قول کرد يا در سر قبر کسي بنويسيد يا در نامه عاشقانه بگذاريد. اين علامت کاستي آنها نيست ولي به هر حال توده شعرخوان اين نوع شعر را ترجيح داده است. در مورد شاملو هم همين طور است وقتي يواش يواش کهنه مي شود که «ما به کفترهايمان دانه مي دهيم»، «در کجاي جهان ايستاده اي»، «صلت کدام قصيده اي اي غزل» که به نظرم اينها حرف هاي معمولي است و شاملو به اين دلايل بزرگ نيست، اينها کم کم مندرس مي شود، آن وقت شاملوي واقعي که شاعر هميشگي ماست در متن فرهنگ ما ظاهر مي شود.

چه شد که سهراب سپهري از طرف شاعران جدي حذف شد و کتاب هايش رفت زير بغل دختر مدرسه اي ها؟

مي شود گفت يک شکل اش اين طور است. من هميشه فکر کرده ام که شباهت عجيبي بين مشيري و سپهري است. يعني شعراي پاپيولار مردمي.

در صورتي که اول تصور مي شد سپهري پاپيولار نيست.

يک مقدار عکس العمل به اين شکل به وجود آمد. وقتي سپهري «حجم سبز» را نوشت، خود من آن موقع مقاله تند و تيزي نوشتم و کتاب آواز خاک آتشي را از اين کتاب برتر دانستم، در آن موقع داستان اينگونه بود که سليقه اي که امروز به دنبال شعرهاي انتقادي فلسفي مي گردد موقع دنبال شعرهايي مي گشت که به سياست و دستگاه سلطنت کار داشته باشد. هر دو اينها واقعي نيست. يعني اينکه شما دنبال شعري بگرديد که با حکومت مخالف باشد. بعد که رژيم عوض شد، شعر سپهري يک واکنش بود، يک واکنش آرامش بود، بازگشت به يک نوع صفاي روح و عرفان کويري ايراني. حتي خود من در يادداشتي که خانم ليلي گلستان خواسته بود بنويسم، نوشته بودم که به نظر مي رسد حالا که ما به تنهايي محکوم شده ايم بنشينيم کمي شعر سپهري را بخوانيم يعني شاعران وارث آب و خرد و روشني اند اما هر چيز که روي آن خيلي اصرار شود کم کم به اشباع مي رسد و پس مي زند. مثل قلب پيوندي که يک مدت خوب کار مي کند و ممکن است يک وقت پس بزند. در نتيجه سپهري به جايي رفت که شايد بايد از آغاز به آنجا مي رفت. جاي بدي هم نيست. مال جوانان غيرسياسي که مي خواهند صفاي روح داشته باشند.

سپانلو در ادبيات ايران مساوي شده با تهران. يعني هر وقت که راجع به تهران مي خواهند حرف بزنند يا دنبال شاعر و نويسنده اي بگردند مي آيند سراغ محمدعلي سپانلو، جريانش چيست؟

شايد يک وضع ارتجاعي است که به نظر مي آيد برنامه ريزي شده باشد. در حالي که اين طور نيست. به ياد مي آورم که در بيست سالگي سختگيري هايي داشتم تا کارهايي چاپ نکنم که امروز درباره اش شرمنده باشم. شعري به اسم «خيابان» نوشتم که از بعضي از عناصر شهر مفهوم نمادي گرفته بودم. مثلاً در ميدان بهارستان مجسمه اي بود از فرشته آزادي که اهريمن استبداد را مي کشد. مجسمه در تاريکي شب بدون چراغ درست ديده نمي شد. و من در شعرم آورده ام. شايد اينها اين را پنهان کردند که نشان ندهند که دارند با هم چکار مي کنند. يعني چيزي از عنصر زندگي و نقد سياسي که محصول بدبيني ايام جواني است. يا چهارراه جمهوري امروز، به آن مي گفتند سه راه شاه. در حالي که چهارراه بود. شاعر مي سرايد که؛ «با چراغ قرمزي در سه راه شاه / اين سه راه چهارراه ها پوچ / راه ها بسته است.» يعني از تناقضي که در اين اسم ها وجود داشت، چون شاعري در واقع گاهي يک جور ناميدن است. نام جديد بر چيزي گذاشتن. بهرام صادقي که من جوان را تشويق کرد، مي گفت؛ «در خيابان پر از قاتل / يک نفر مامور پيدا نيست / با چراغ قرمزي در سه راه شاه / اين سه راه چهارراه پوچ / راه ها بسته است.» بيان اين بن بست زندگي با عناصر شهري. بهرام صادقي با آن زبان طنزش مي گفت راست مي گويي يک نفر مامور نيست که اين قاتل ها را دستگير کند. اينها در واقع برداشت هاي رواني بود از عناصري که تا آن موقع وجود داشت. مثلاً آن موقع مي گفتند گل زرد نشانه نفرت است. ولي اينکه چراغ قرمز نشانه نفرت باشد اين کار توسط من انجام شد. براي اينکه به صورت اصيل به شهر نگاه مي کردم. بعد اين در پياده روها ادامه پيدا کرد و در منظومه خانم زمان ديگر آگاهانه رفتم گفتم اين شهر چيست که برعکس ساير شهرهاي ايران مثل اصفهان و شيراز، فاقد هويت تاريخي است. يکي از تناقضاتش که من در دو شعرم ديدم (در منظومه خانم زمان) اين که اين شهر با يازده ميليون جمعيت، بنيانگذارش يک خواجه است. اين همان نثر واقعيت است که دارد شعر تاريخ مي شود. در نتيجه اين شهر به تدريج براي من تبديل به اسطوره يک دختر روستايي شد، دختري که به شهر مي آيد و مردها از او سوءاستفاده مي کنند و فرزنداني به دنيا مي آورد با چهار رنگ با هزاران رنگ پوست و مو. ولي مادر است و مادري که با همه مهرباني خانم پرتجربه و محترمي است. خانم سيمين دانشور مي گفت آن خانم زمان منم. بعضي ها فکر مي کردند با اسم برزن از کوچه و خيابان مي شود شعر شهر را آفريد. اما همان طور که گفتم در اين اسم ها رابطه هايي است که بايد کشف شود. به شرط اينکه نگاهش را داشته باشيم. دروازه دولت کجا است در حالي که شبح دروازه آنجاست. يا مي گوييم پل چوبي در حالي که آنجا پل آهني است. اينها را که مي بينيم به همان شعر تاريخ نزديک مي شويم که اساس آن نگاه و تداعي است.

مي رسيم به آقاي رضا براهني، اسمي که در يک دهه گذشته خيلي جنجال آفرين بوده. شعر براهني را چطور مي بينيد.

قديم ها در دهه چهل يا اوايل دهه پنجاه ده شماره در مجله فردوسي با هم داد و بيداد داشتيم و کار به بد و بيراه گفتن رسيده بود. ملت کيف مي کردند. هر هفته مجله را مي خريدند که اين هفته اين راجع به آن چي نوشته است. من نقد نوشتم درباره کتاب مصيبت زير آفتاب و او جواب داد؛ قباحت دارد، خجالت دارد و... که رسم روزگار بود. هميشه فکر مي کنم، با توجه به اينکه من و براهني سابقه اين نوع مجادله ها را داشته ايم ممکن است از دايره انصاف بيرون برويم. به هر حال براهني آدم باهوش و کتاب خوانده اي است که گاهي نکات بسيار درستي را کشف مي کند. او در زندگي شخصي اش هنرپيشه مهمي است و به راحتي مي تواند اداي هرکسي را دربياورد، در ادبيات هم. هم مي تواند شعر نيمايي، شاملويي و... بگويد. هم مي تواند مثل بيت نيک هاي امريکايي بنويسد. به نظرم براهني دو سه جنبه پيدا مي کند. يک بحث اينکه در ايران بحث هاي شعر با او تئوريزه شد. دوم اينکه آقاي براهني هيچ وقت يک نظر ثابت نداشته و هميشه بسته به روزش که چه چيزي مطرح بوده آن جور حرف زده و پيش از اينکه به کسي چيزي بياموزد ملت را مرعوب ارجاعات خودش کرده. سوم اينکه کلاس هايي براي شعر گذاشت نتيجه اين شد که بچه ها فکر کردند شاعري کار راحتي است چون آموزش را بر اين مبنا قرار داد که همه قيودي را که در ادبيات وجود داشت نفي کند و به جاي آن قيود هيچ انضباطي به جاي نگذاشت. بنابراين شعراي کارخانه اي فراواني درآمدند که مشغول عبادت او هستند. در حالي که آدم باهوشي است . گاهي وقت ها بسيار خوب چيزها را مي فهمد اما بستگي به رابطه اش با آدم دارد. مثلاً يک موقع رابطه اش با من خوب بوده ، مي بينيد که راجع به من در کتاب هايش کلي تعريف کرده. البته اختلاف ما اغلب در زندگي اجتماعي و افق سياسي بوده و بعضي چيزهايش را من اصلاً نمي پسنديدم. رابطه که خراب شد مي بينيد که هرچيز آدم را انکار مي کند. براي خودش پديده اي است. مثلاً بعضي واژه ها را به معني مختار خودش به کار مي برد (تهيگاه را مي گفت يعني جاي تهي). نوري علا اين اواخر نوشته بود؛ فلاني که موفق نشده فارسي ياد بگيرد، موفق شد زبان فارسي را خراب کند.

در مورد شعر نسل دهه هفتاد بگوييد که خيلي سر و صدا به پا کرد. شما ارزيابي تان از اين نسل چه بود؟

نظرم اين است که کار بزرگ، آدم بزرگ مي خواهد يا متاسفانه اينها با حذف تمام ارزش هاي ادبي شعر را به شکل پيش پا افتاده درآورده اند. امروزه مي توانيد ببينيد که به طور مکانيکي مي شود يک کلمه را خرد کرد و در کارگاه تکه هاي آن را به هم چسباند و کلمات تازه اي درست کرد. اين کلمات تازه به هر حال مفاهيمي هم با خود دارند که ظاهرش گاه شعري انقلابي و بسيار مدرن و آن سوي مدرن است. اما نتيجه اش، بيش از بيست و خرده اي سال است کساني که آمدند و رفتند چيزي را براي خواندن براي يادگاري نگه نداشتند، رابطه اي بين شاعر و شعر هم وجود ندارد. عربده هم مي کشند و به جاي در فرهنگ، ممکن است از در لات بازي هم وارد شوند. بدتر از همه آدم هايي که خودشان شعري داشتند براي اينکه از قافله عقب نمانند، اين لباس را مي پوشند يا چوب زير بغل مي گذارند به جاي آنکه با دو پاي معمولي راه بروند. از نسل ما هم وارد اين بازي ها شده اند براي اينکه از قافله عقب نمانند.

منظورتان آقاي باباچاهي که نيست؟

نظر شما چيست؟

پس شما شعر دهه هفتاد را شعر موفقي نمي دانيد؟

نه، الان کي بايد بداند. فرض کنيد از شعر دهه هاي 30 و 40 حرف مي زنيد. کتاب حجم سبز، تولدي ديگر، هواي تازه و آخر شاهنامه هست، الان درباره دهه هفتاد چه مي خواهيم بگوييم؟ الان که سال 86 است بايد يک کتاب را به يادتان مانده باشد نام ببريد. آن موقع دهه اي نيست که اصلاً وجود نداشته باشد. چون دهه يک قرارداد است يک واقعيت که نيست.

آقاي سپانلو، يک سوال شخصي. اينکه چرا همه شاعران اينقدر سيگار مي کشند.

با شما موافقم. به نظرم ويرانگر است. چون من يک بار ذات الريه کردم و هشت سال ترکم شد و مي دانم عادت بدي است. ولي به نظر مي رسد بين نوشتن با دود کردن رابطه اي وجود داشته باشد. اين مختص به ايران نيست ، همه جاي دنيا است. مي توانم سيگار را ترک کنم اما بهتر است که ديگر در خيابان راه بروم. اگر بخواهم بنشينم و بنويسم نمي توانم اما هيچ وقت توصيه اش را نکرده ام چون بلايش سر خودم آمده است. شايد شعر «يويوگي پارک» مرا خوانده باشيد. پارکي در ژاپن بود پاتوق بچه هاي ايراني و خبر رسيده که کساني آنجا مردند. و يک پسر ايراني که ذات الريه گرفته بود و مي گفت کلاغ در نفسم غرق شده و زن سياهپوشي که به وي مي گويد؛ برويم پيش مادرت. اين را به شکل نمايشنامه نوشتم. من آن کلاغ را حس کردم در ريه هايم.

فکر مي کنيد روزي به اين نتيجه برسيد که يک روز بازنشسته شويد و نبايد شعر بنويسيد؟

شايد. من تا حالا هيچ وقت وظيفه خودم نمي دانستم که شعر بنويسم که به آنجا برسم. گاهي زياد کار کردم. شما مي دانيد که من در پاييز و زمستان شعر مي نويسم و کلام خودش مي آيد. شعر رمان يا نمايشنامه نيست که برنامه ريزي برايش کرد. با اينکه آدمي هستم که پنج تا از کتاب هايم منظومه است، ولي شعر خودش بر من وارد مي شود. هر چقدر بگويند که گرچه اين حرف قديمي و قلندري است، براي من واقعيت دارد. با روياها مي آيد و اغلب کلمات اول شعر را با رويا مي گويم. در نتيجه رويا به من چيزي ندهد، من بازنشسته شده ام.

پس بهار و تابستان را دوست نداريد.

پاييز در شعر رنگش طلايي است و بعد کلماتش مي توانم به شما ده ها مصرع از خودم نشان بدهم که عيناً از خواب آمده است وقتي مي گويد «جام تاريخ مي ريخته است» يا «نام تمام مردگان يحيي است» يا «قهوه سرا زير درختان سرو»، هر وقت اينها باشد من شعر مي گويم. والا اصراري ندارم. 16 کتاب چاپ کردم که اگر به جايي رسيده باشد همين ها است. آدمي نيستم که هر روز رنگ لباسم و شکل مويم را عوض کنم به خيال اينکه مدرن باشم مثل بعضي از دوستان که فکر مي کنند کار تازه کردند در حالي که دور خودشان مي چرخند.

من هم مانند شما موافقم و از فصل بهار و تابستان متنفرم و عاشق پاييز و زمستانم.

متنفر نيستم. اين روزگار چيزهاي نفرت انگيزتري دارد. ولي خب پاييز و زمستان به من شعر مي دهد.
نگاهي به ويژگي هاي شعر نصرت رحماني
تندروي در معنا و اداي معنا

«آن چيزهايي که در زندگي هست و در شعر ديگران سايه نينداخته، در شعر شما بي پرده اند. اگر اين جرات را ديگران نپسندند، براي شما عيب نيست. من نمي خواهم براي اشعار شما مقدمه بنويسم، ديوان شعر وقتي که مطالب قابل تفسير و توضيح نداشت، شايد چندان محتاج مقدمه نباشد. خود اشعار شما مقدمه ورود به تاثير در فکر و روح ديگران است. از اين که شما به بهانه اوزاني آزاد، وزن را از دست نداده و دست به شلوغي نزده ايد، قابل اين است که گفته شود، تجدد در شعرهاي شما با متانت انجام گرفته است، اگر در معني تند رفته ايد، در اداي معني دچار تندروي هايي که ديگران شده اند نشده ايد...» (نامه ها، از مجموعه آثار نيما يوشيج، ص 680)

اين حرف و سخن نيما است در خصوص شعرهاي اوليه نصرت رحماني، نيما بر اين نکته مکث مي کند که رحماني صرفاً در حوزه معنا تند مي رود و در اداي معني دچار تندروي نيست. گرچه نيما اين نکته را احتمالاً در خصوص يکي از شعرهاي رحماني - تاب - عنوان مي کند، اما مي توان گفت نصرت در بخشي از شعرهايش، در قلمرو معنا و در بخش ديگري در اداي معنا هم کم و بيش تند رفته است؛

الف - تندروي در معنا؛ از مجموعه شعر «کوير» (1344)؛ اهريمن (ص 39)، انحراف (ص 59)، حمام (ص 92، که در هر دو بخش جا مي گيرد) از مجموعه شعر «ترمه» (1336)؛ خداي ديگر (ص 15)، قصه (ص 51)، کفر (ص 93)

ب - تندروي در اداي معنا؛ از کوير، جهاز (ص 23) از ترمه، بغض (ص 21) از مجموعه شعر ميعاد در لجن (1346)؛ شعر ناتمام (ص 47)، 4+6 (ص 67)، 007 (ص 85) از مجموعه شعر حريق در باد (1349)؛ چاقو (ص 75)

نصرت رحماني اين هر دو خصوصيت - تندروي در معنا و اداي معنا - را کم و بيش در يکي از کارهاي اوليه اش - حمام - نشان مي دهد. اين شعر که در قالب دوبيتي سروده شده است ويژگي ذهن و زبان شعر نصرت رحماني را در چهل سال پيش نشان مي دهد. اگر زبان شعر را مجموعه اي از نقش آفريني هاي واژگان، کارکرد استعاره ها و تداعي ها بدانيم، زبان اين شعر ساده و به دور از هر گونه شگردهاي تکنيکي و تکلفات اديبانه است و نشانه هاي نوعي تجدد نيز در آن کاملاً محسوس است.

مکانيسم شکل دهنده «حمام» که نصرت رحماني آن را در 28 سالگي سروده است مي توان چنين برشمرد؛

1- عناصر ملموس و مريي؛ عناصري مثل کاشي، سربينه، آينه، لنگ، حوضچه، خزينه، حنا، سوزني ترمه، بقچه حمام و... شعر با اين عناصر دست به نوعي فضاسازي مي زند و حافظه خواننده را متوجه افتراق زبان ادبي و ضرورت به کار بردن اشيا و عناصر عيني در شعر امروز ايران مي کند.

2- انتخاب زاويه ديد؛ درست است که همزمان يا کمي پيش از اين شعر، نيما شعر «هست شب» و اخوان ثالث شعر «زمستان» خود را مي سرايد و شعر امروز فارسي، تجربه ساخت شعر در «کنار رودخانه» نيما را از سر مي گذراند، اما شعر «حمام»، بي آنکه از قدرت کلامي «زمستان» اخوان و از ارزش ساخت شعر نيما بهره برده باشد در واقع سنگي است که به سوي شيشه هاي رنگي مضامين و واژه هاي لوکس پرتاب مي شود.

3- سادگي بيان؛ اشيايي که در اين شعر به جاي کلمات مي نشينند، در حد نوعي سرپيچي از عادت و اخلاق معهود زبان شعر مطرح مي شوند. اين اشيا (کلمات) بيش و پيش از آن که مثلاً به ماهيت موسيقايي متکي باشند، به ايجاد رابطه ساده حسي مي پردازند.

4- عناصر شهري و زبان غيراديبانه و اصولاً لحن گفتاري اين شعر، هنجارهاي بيان مالوف را در هم مي شکند و ميزان سرکشي هاي زبان شعر نصرت جوان را نشان مي دهد.

5- اين شعر، تعبير ديگري از مردمي بودن را در شعر امروز ايران مطرح مي کند؛ صحبت از آرمان گرايي هاي شاعرانه در شکل استاندارد آن در ميان نيست، بلکه کلمات و بيان کم نقش ونگار و نگاه تازه شاعر به کوچه و بازار، خبر از مردمي بودن شاعر آن مي دهد.

چهارپاره يکي از قوالب رايج شعر آن دوران است. نصرت رحماني نيز غالباً در همين قالب حرف مي زند، او نه همچون نيما که در ساختار نحو زبان تصرف مي کند يا با تصويرآفريني و فضاسازي هاي تازه موجب شگفتي مي شود، بلکه رندانه عناصر ملموس شهري را به قلمرو شعر خود فرامي خواند؛

شعر نصرت به سرعت با اين کلمات رفيق مي شود؛ طبق کش، فرش، شمعدان، روسري توري، پرده قلمکار، تنگ عرق، کاشي، سربينه، لنگ، حوضچه، مشربه، سکو، خزينه، سوزني ترمه، بقچه حمام، گچ بري، گلدان رازقي، پيش بخاري، قوري، سماور، لحاف تخت، فنجان، کلون کهنه، سيني، ديزي، مخده و... رحماني از طريق همين اشيا و عناصر به شعري گفتاري مي رسد که درواقع فروغ، شکل دهنده نهايي آن است. رحماني با گذشت زمان، اين عناصر را که روکشي اروتيک دارد، يکي يکي فرو مي نهد و تجربه عين گرايي خود را پشتوانه کارهايي مي کند که لحن خراباتي مآبانه آن، گفتار منحصر به فردي را در شعر امروز ايران، مطرح، يا پيشنهاد مي کند. شعر «ناتمام» (ميعاد در لجن ص 67)، 4+6 (همان جا ص 67)، 007 (همان جا، ص 85) و شعر چاقو (حريق باد، ص 80) نمونه مشخصي از آن است.


پايان هر کسي دست خودش است
تندروي در معنا و اداي معنا
نسخه صوتي سووشون در امريکا
حمزوي با رماني جديد
مجوز به شرط حذف
چاپ سيزدهم نخستين ترجمه دريابندري

نسخه صوتي سووشون در امريکا

خبرگزاري کتاب؛ نسخه صوتي رمان سووشون، اثر سيمين دانشور تحت عنوان کتاب گوياي سووشون هفته آينده توسط مؤسسه کتاب گويا در لس آنجلس منتشر مي شود.

سي دي صوتي رمان «سووشون» اثر مشهور «سيمين دانشور» آماده شده است و هفته آينده توسط مؤسسه «کتاب گويا» در لس آنجلس منتشر مي شود.

«ناصر فرخ» مدير مؤسسه کتاب گويا ضمن اعلام اين خبر به خبرنگار ما گفت؛ «اين کتاب گويا با صداي ماندانا زنديان تهيه شده است و شروع کتاب با صداي خود سيمين دانشور است که يکي از دوستان من در ملاقات با ايشان براي کسب اجازه اين کار را انجام داده و صداي ايشان را ضبط کرده است.»



حمزوي با رماني جديد

ايسنا؛ پس از انتشار «به رنگ برگ هاي سپيدار»، خسرو حمزوي نگارش تازه ترين رمانش را به پايان رساند.

«در هرم نيمروز»، رمان جديد اين داستان نويس است، که از سوي انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر خواهد شد. همچنين تازه ترين کتاب منتشرشده اين داستان نويس، «به رنگ برگ هاي سپيدار» است، که در بيستمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران توسط نشر يادشده ارائه شد. چاپ هاي چهارم و دوم «شهري که زير درختان سدر مرد» و «وقتي سموم بر تن يک ساق مي وزيد» هم به تازگي منتشر شده اند. از سوي ديگر، «در بيشه هاي آسوريک»، ديگر رمان حمزوي، به گفته ناشر، بيش از يک سال و نيم منتظر دريافت مجوز نشر بوده، و در نهايت غيرقابل چاپ اعلام شده است. از جمله آثار منتشرشده خسرو حمزوي متولد 1308 به «خيزران»، «خش خش تن برهنه تاک»، «آسيابان سور» و «از رگ هر تاک دشت سايه ها» مي توان اشاره کرد.



مجوز به شرط حذف

ايسنا؛ انتشار مجموعه داستان «کوآرتت مرگ و دختر» فتح الله بي نياز به حذف داستان هايي منوط شد.

به گفته بي نياز، کتاب يادشده از مهرماه سال 84 به نشر ققنوس سپرده شده و در نهايت براي کسب مجوز اعلام شده که دو داستان «کوآرتت مرگ و دختر» و «کوچه متروک» حذف شوند. همچنين به اعتقاد او، ايرادهاي واردشده به دو داستان ديگر به قدري زياد است، که اگر حذف شوند، بهتر است. مجموعه داستان يادشده جمعاً 14 داستان را شامل مي شود و داستان «کوآرتت مرگ و دختر» آن بر اساس قطعه اي موسيقي نوشته شده است. ديگر رمان بي نياز «ترجيع بندي براي شاعران جوان» است، که به روايت زندگي شاعر جواني مي پردازد که کتابش را چاپ نمي کنند. اين اثر هم بيش از هفت ماه است که توسط نشر افراز براي کسب مجوز ارائه شده است. به گفته بي نياز، «بعد از مرگ هنوز مي ميرم» نيز بيش از 11 ماه است که از سوي نشر آواي کلار در انتظار مجوز است. او همچنين مجموعه نقدهايش را بر شاهکارهاي ادبي دنيا براي انتشار آماده دارد، که البته گفت در اين شرايط ترجيح مي دهد نه داستان، نه رمان و نه حتي نقدهايش را به چاپ برساند. اين مجموعه 11جلدي با عنوان «ادبيات؛ قصر در تار و پود تنهايي» است، که پيشتر جلد اول آن توسط نشر قصيده سرا با همکاري مرکز گفت وگوي تمدن ها منتشر شده است. رمان هاي «اين رنگين کمان را به من بدهيد»، «چهره هاي متلاشي» و دو مجموعه داستان «خواب عنکبوت ها» و «خواهرم منيژه» نيز به قلم بي نياز براي انتشار آماده اند. «افعي ها خودکشي نمي کنند» هم به تازگي توسط نشر مرواريد و «مکاني به وسعت هيچ» از سوي نشر امتداد براي دومين بار منتشر شده اند. همچنين دو کتاب «عليا حضرت فرنگيس» و «عطش ماندگار» چاپ شان تمام شده است. بي نياز در حال حاضر مشغول نوشتن نقد بر روي برخي رمان هاي خانوادگي برجسته در ادبيات دنيا است.



چاپ سيزدهم نخستين ترجمه دريابندري

ايسنا؛ ترجمه دريابندري از «وداع با اسلحه» ارنست همينگوي در سال 32 صورت گرفت و نخستين چاپ آن در سال 33 منتشر شد. نشر نيلوفر همچنين «يک گل سرخ براي اميلي» نوشته ويليام فاکنر با ترجمه اين مترجم پيشکسوت را براي پنجمين بار منتشر کرده است. «گور به گور» فاکنر با ترجمه دريابندري هم که پنج ماه در انتظار دريافت مجوز براي چاپ چهارم بود، توسط نشر چشمه تجديد چاپ شده است. از سوي ديگر، ترجمه «بازمانده روز» کازوئو ايشي گورو توسط نشر کارنامه براي سومين بار در قطع جيبي منتشر شده است. نجف دريابندري همچنين به تازگي خبر داد که نمايشنامه جديدي را از جي ام باري با عنوان احتمالي «کرايتن قابل تحسين» در دست ترجمه دارد. «پيرمرد و دريا» (ارنست همينگوي)، «بيگانه اي در دهکده» و «هکلبري فين» (مارک تواين)، «پيامبر و ديوانه» (جبران خليل جبران)، و «رگتايم» و «بيلي باتگيت» (دکتروف) از ديگر ترجمه هاي دريابندري هستند.



نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام