دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
گفت وگوي اختصاصي اميد روحاني با عباس کيارستمي
خوشحال هستم که چيزي عوض نشده است. منتقدان انتقاد مي کنند و هنرمندان، بي توجه به همه حرف ها و حديث ها کارشان را مي کنند. منتقدها نقد مي کنند و حسودان حسادت، دنيا همان است که بود و دنيا همان دنياي قديم است.
انتشار «حافظ به روايت عباس کيارستمي» (که سه ماه پس از انتشار به چاپ دوم مي رسد) انتقادها و شمشير بستن ها و تيغ آختن ها را در پي داشت، کمي مطبوعاتي و بيشتر در صفحات نشريات الکترونيک و چه بازتاب هايي.
عادت داشتم که ميان هنرمند و مخاطب بايستم و پلي بزنم براي درک متقابل. اين گفت وگو به اين قصد انجام شده، به اين اميد که کمکي به درک متقابل کند و آغاز يک سلسله گفت وگوهاست، که يک رشته از آن اصلاً با خود آقاي کيارستمي درباره عکاسي و عکس هاي او، ويدئو آرت هايش و رشته هايي ديگر با ديگراني که ايده ها و فکرهايشان مي تواند در اين زمانه بي جريان، جريان ساز باشد.
بله، گويا اين کلمه «روايت» است که خيلي ها را نگران کرده است...
***
خب اگر قرار باشد عنواني ديگر، يا عنواني درست تر را انتخاب کنيم چه واژه اي را مي توان به جاي روايت گذاشت؟
هنوز هم، به رغم همه انتقادهايي که ديده ام و خوانده ام، فکر مي کنم، اگر براي «روايت» ارزش و اعتبار زيادي قائل نشويم، خود کلمه «روايت» مساله اي ايجاد نمي کند. در هر حال اين يک روايت شخصي است، روايت يک راوي از يک متن است. ما همه در زندگي روزمره مان روايت مي کنيم، بنابراين چرا بايد از اين کلمه «روايت» بترسيم و بگوييم و بنويسيم که اگر به اين نوع خوانش حافظ عنوان «روايت» داده نمي شد با کل کتاب مشکلي نداريم ولي حالا که روايت است قبول نداريم و معترضيم. مگر «روايت» چه معنايي دارد؟ بد نيست به سراغ کتاب لغت برويم و ببينيم «روايت» چه معنايي دارد.
خب، اصلاً از کي و چگونه به ذهن تان خطور کرد که حافظ را به اين شکل روايت کنيد؟
راستش يادم نيست که از چه موقع و کي به اين فکر افتادم اما مي دانم که اين نوع انتخاب ها، به ويژه در مورد شعر در زندگي و ذهنيت ما ايراني ها، ريشه دار است و اصلاً مختص من، تنها نيست. ما همه اين کار را کرده ايم و روزمره مي کنيم. گاهي از يک غزل فقط يک بيت را برمي داريم و انتخاب مي کنيم، گاهي دو بيت. گاهي از کل ديوان فقط يک غزل را در حافظه داريم. اگر يک غزل را حفظ کرده ايم معنايش اين نيست که بقيه غزل ها را نمي شناسيم يا بي اعتبار مي دانيم يا دوست نداريم. اگر يک بيت از يک غزل در حافظه مان مانده به اين معنا نيست که بقيه ابيات غزل را نفي مي کنيم. يادم هست که در خانه کودکي ام، مادربزرگم راه مي رفت و مي گفت «کس نخارد پشت من» و همين. هيچ اشاره اي به «جز ناخن انگشت من» نمي کرد. طوري هم اين مصرع را مي گفت که من - که خب، خيلي کوچک بودم - واقعاً فکر مي کردم که پشت اش مي خارد و با اين شيوه گفتن در واقع از من مي خواهد که پشت اش را بخارانم، باز يادم هست که پدرم هر وقت از موضوعي ناراحت مي شد راه مي رفت و با تلخي و قاطعيت مي گفت «دردم نهفته به ز طبيبان مدعي».