.jpg)
ترجمه کاوه جلالي ؛ فهم ما از تاريخ سينماي ايران ناقص و محدود خواهد بود اگر از طنين آنچه پيش از انقلاب اسلامي در ايران وجود داشته بي خبر باشيم. بيشترين چيزي که ما اکنون از موج نو سينماي ايران مي دانيم - فيلم هاي عباس کيارستمي، محسن مخملباف و جعفر پناهي- واکنشي عصبي است که گذشته. اما در حقيقت دو موج نو وجود دارد؛ اکثر چهره هاي اصلي موج نو اول ايران را ترک کرده اند اما فيلم هايشان در دسترس هستند. هر دو موج نو با نئورئاليسم ايتاليا و اصول اخلاقي انسان گرايي پيوند دارند اما به شکل مشخصي با هم متفاوت هستند.
موج نو دوم به شکل قابل توجهي از سينماي تجاري فاصله گرفته وبا شيوه فيلمسازي مستقل در غرب پيوند دارد اما موج نو اول با حضور کساني مثل ابراهيم گلستان، سهراب شهيدثالث و پرويز کيمياوي هم عصر با موج نو سينماي فرانسه بود و مدرنيته همان عصر را بازتاب مي داد. فيلمسازاني مثل بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي و امير نادري هم در اين ميان قرار دارند که مي توان به لحاظ سبک آنها را در هر دو موج نو طبقه بندي کرد. هرچند که به ندرت مي توان فيلم هاي پيش از انقلاب آنها را بر پرده ديد (به استثناي گاو ساخته داريوش مهرجويي) و حرف زدن درباره آنها به همين دليل مشکل است.
اولين فيلم ايراني که من ديدم مغول ها (1973) ساخته پرويز کيمياوي - يک طعنه تند و تيز گداري درباره نگاه ايرانيان به غرب - در ميانه دهه هفتاد در لندن بود و از آن هنگام تا به حال امکان ديدار دوباره به دست نيامد و اگر در امريکا تا به حال نمايش داده شده باشد هيچ واکنشي برنينگيخته يا اکران بسيار محدودي داشته است.
همين را مي شود درباره کارگردان کمترمدرني مثل ابراهيم گلستان و فيلم خشت و آينه گفت و فيلم مبتکرانه «يک اتفاق ساده» ساخته سهراب شهيدثالث. هنگامي که گلستان به انگلستان، کيمياوي به فرانسه و سهراب شهيدثالث به آلمان مهاجرت کردند فيلم هايشان را در ايران پشت سرشان به جا گذاشتند و اکنون از دانش ما نسبت به تاريخ سينماي ايران غايب هستند.
اما يک نسخه سياه و سفيد فوق العاده سي وپنج ميليمتري با زيرنويس خوب به همراه پنج فيلم ديگر ابراهيم گلستان (چهار فيلم از اين پنج فيلم، فيلم کوتاه هستند) که در يک آرشيو محلي بايگاني شده بودند در مرکز جين سيسکل به نمايش درآمد و خود کارگردان نيز در اين مرکز فيلم حضور يافت.
ابراهيم گلستان هم به لحاظ ادبي و هم به لحاظ سينمايي در ايران يک چهره شاخص به حساب مي آيد. داستان هاي کوتاه و ترجمه هاي او به خصوص از نويسندگان امريکايي مثل همينگوي، فاکنر و يوجين اونيل شهرت خاصي در ايران دارند. در سال 1956 شرکت فيلمسازي شخصي اش را به راه انداخت تا مستندهاي صنعتي براي شرکت هاي نفتي بسازد اما کم کم و در اواسط دهه 60 به فيلمسازي به شکل حرفه اي روي آورد. (او تهيه کننده بهترين فيلم تاريخ سينماي ايران به نظر من يعني «اين خانه سياه است» هم هست) با ديدن پنج فيلم نخست ابراهيم گلستان (فيلم هاي کوتاه) من مي توانم به نوعي او را با آلن رنه کارگردان فرانسوي مقايسه کنم.
فيلم کوتاه هاي آلن رنه مستندهاي سفارشي بودند اما زماني که او مي پذيرفت درباره استعمار و آفريقا، اردوگاه هاي مرگ نازي ها، جنبش ملي فرانسه و کارخانه پلاستيک سازي فيلم بسازد مي توانست حرکت هاي خلاقانه دوربين را هم به کار بگيرد و از تدوين به شکل فرمي و ساختاري اثرش استفاده کند؛ فرمي شاعرانه، روايتي ادبي و در همان حال به لحاظ سياسي کاملاً جنجالي و خالي از مماشات.
گلستان نيز در فيلم هايي که درباره صنعت نفت ساخته است از همين شيوه استفاده مي کند. فيلمي که ابراهيم گلستان درباره جواهرات سلطنتي ايران ساخت توسط همان ارگاني که سفارش داده بود(وزارت فرهنگ و هنر) توقيف شد چون حرکات دوربين، ساختار قابل توجه تدوين و گفتار روي متن فيلم را به اثري درباره توزيع ناعادلانه ثروت در ايران تبديل کرد. (اين فيلم، تنها اثري بود که بدون زيرنويس به نمايش درآمد اما خوشبختانه ترجمه متن به صورت مکتوب وجود داشت.)
ابراهيم گلستان تنها دو فيلم بلند ساخته است؛ «خشت و آينه» و «اسرار گنج دره جني». فاصله اين دو فيلم تنها هفت سال است اما به سختي مي شود باور کرد که هر دو فيلم را يک نفر ساخته است. «اسرار گنج...» يک فيلم تمثيلي انتقادي درباره يک روستايي است که با ثروت از راه راست منحرف مي شود.
سبک تصويري فيلم بسيار فاخر است و به طور آشکاري رژيم شاه را مورد انتقاد قرار مي دهد.برخلاف اين فيلم «خشت و آينه» يک شاهکار تمام عيار است که بر تصوير پژمرده و انسان گريز روشنفکران تمرکز مي کند.
روايت تراژيک اثر در طول بيست و چهار ساعت اتفاق مي افتد و ضرباهنگ سريع نيمه اول ناگهان به شدت سقوط مي کند و تهراني را براي ما توصيف مي کند که به شدت با آنچه ما در فيلم هاي موج نو دوم ديده ايم متفاوت است. آنچه در فيلم فريب مان مي دهد همراهي ظاهر نئورئاليستي مآب فيلم پرده با اسکوپ و فيلمبرداري سياه و سفيد است با موضوع اکسپرسيو و متافيزيکي آن. شخصيت هاي فردي گاه و بي گاه بر پرده ظاهر مي شوند و هر کدام داستان شخصي خود را بيان مي کنند و تک گويي آنها مثل داستان هاي داستايفسکي درباره محنت هاي جهان هستي است.
عنوان فيلم هم اشاره به يک شاعر قرن سيزدهم ايراني دارد. اوج احساسي داستان جايي است که تاجي احمدي به تنهايي به يتيم خانه مي رود. اين سکانس خارق العاده است، صحنه هاي مستند از يک يتيم خانه که در آن کودکان يتيم به دوربيني نگاه مي کنند و تاجي که با ترحم سعي مي کند با آنها بازي کند.
اين نما با يک نماي تعقيبي قدرتمند پايان مي گيرد که دوربين پايين مي آيد و در يک راهرو بي انتها از او دور مي شود. اين فرم دقيقاً در مقابل با ريتم سريع و نفس گير همراه با جامپ کات هاي ابتداي فيلم قرار مي گيرد. قهرمانان فيلم هم به لحاظ روحي و هم به لحاظ فيزيکي در محيط بازتري قرار دارند. آنها اکنون در برابر اندوهي تسلي ناپذير قرار گرفته اند.