دو روايت از مقاومت زنان خرمشهر

بي شک آزادي خرمشهر در روز سوم خرداد، بهترين زمان براي يادآوري دلاوري هاي زنان سرزمين ماست. خالي شدن خرمشهر از سکنه گرچه نقش زنان را در فتح خرمشهر کمرنگ کرد ليکن در زمان مقاومت 45 روزه، بودند زناني که مردانه ايستادگي کردند و اگر يادي از زحماتشان نکنيم به حتم در ذکر اين فتح بزرگ نقايص فراواني هست. مطلب زير که زحمت گردآوري اش با محمدحسين عباسي ولدي است، اشاره اي دارد به آخرين روز حيات شهناز حاجي شاه. شهيده شهناز حاجي شاه از معدود زناني بود که در ايام مقاومت 45 روزه خرمشهر در سمت يک امدادگر، لباس خدمت را به جامه شهادت گره زد. او که متولد سال 1336 در شهر خرمشهر است، هنوز هم براي اهالي اين شهر يادآور حماسه هاي آن روزگار است. شهناز حاجي شاه در همان روزهاي به يادماندني مقاومت خرمشهر يعني در تاريخ هشتم مهر 1359 به شهادت رسيد و مزارش در بهشت شهداي اين شهر تجسمي از فداکاري زنان سرزمين ماست.
***
شهناز حاجي شاه در همان روزهاي به يادماندني مقاومت خرمشهر يعني در تاريخ هشتم مهر 1359 به شهادت رسيد و مزارش در بهشت شهداي اين شهر تجسمي از فداکاري زنان سرزمين ماست.
خانمي از اهالي خرمشهر تعريف مي کرد که شب قبل از شهادت با شهناز و گروهي ديگر از خواهران دور هم جمع بوديم. آن شب شهناز لباس سفيد خيلي زيبايي به تن کرد و جوراب هاي سفيد پوشيد و چادر سفيدي به سر انداخت. گفتم؛ براي چه لباس سفيد پوشيده اي؟ در اين شور و حال و جنگ و گريزها پوشيدن لباس سفيد چه مناسبتي دارد؟
گفت؛ خب، معمولاً وقتي انسان خوشحال است، بهترين لباس ها را مي پوشد.
بعد رو به بچه ها کرد و گفت؛ بلند شويد تا دو رکعت نماز بخوانيم و چند عکس يادگاري با هم بگيريم. شايد اين آخرين عکس ها باشد. همين کار را هم کرديم.
با همان چادر و لباس سفيد عکس انداخت، حالات عجيبي داشت. آن شب وقتي نوبت نگهباني به او رسيد، گفتم؛ لباست را عوض کن و برو پست نگهباني را تحويل بگير اما او قبول نکرد و گفت؛ اين لباس عروسي من است. در اين لباس خيلي راحت هستم. يک چادر مشکي روي لباس هايم مي پوشم و چيزي معلوم نمي شود. با همان لباس ها رفت سر پست نگهباني.
***
روز پنجم مهرماه بني صدر به خرمشهر آمد و با ماشين از خيابان چهل متري رد شد. اتفاقاً آن روز خيلي هم شهر را مي زدند. وقتي بني صدر رد مي شد، شهناز داد مي زد؛ بني صدر را توي ماشين ببينيد آمده جبهه را ببيند،
شب، بني صدر به اهواز رفت و مصاحبه کرد. راديويي کوچک داشتيم که از طريق آن اخبار را مي شنيديم. بني صدر گفت؛ من رفتم خرمشهر، شهر امن و امان بود، مردم نقل و شيريني پخش مي کردند. شهناز اين حرف را شنيد، خيلي ناراحت شد و گفت؛ کجا شهر امن و امان است؟... شايد اين آقا خمپاره ها را به حساب نقل و شيريني گذاشته.
***
هشتم مهرماه بود. کاميوني از شيراز جنس آورده بود. وقتي باري مي رسيد، منتظر مردها نمي مانديم تا بيايند و آن را خالي کنند، خودمان دست به کار مي شديم. راننده بارها را خالي مي کرد و ما هم آن را در مکتب مي گذاشتيم تا بعداً تقسيم کنيم. مشغول اين کار بوديم که ديديم سر فلکه گل فروشي، خانه سمت چپ نبش خيابان را با خمپاره زدند. سريع رفتيم تا اگر زني در خانه بود بيرون بياوريم. در حالي که مي دويديم به پشت سرم نگاه کردم، ديدم شهناز محمدي و شهناز حاجي شاه هم دارند مي آيند. چهار، پنج مرد هم مي آمدند. حدود 10 متر از آنها جلوتر بودم و زودتر به خانه رسيدم. خانه خالي از سکنه بود برگشتم به فلکه. گفتم؛ برگرديد.
عراق محدوده اي پنجاه متري را مي زد. موقع برگشتن هم حدود 10 متر با آنها فاصله داشتم. ناگهان احساس کردم به طرف بالا رفتم و با صورت زمين خوردم. خيلي سنگين بودم و نمي توانستم سمت راستم را تکان بدهم.
سرم را بالا آوردم تا ببينم چه خبر است و چرا اين طوري شده ام، ديدم مردهايي که پشت سرم بودند، افتاده اند و ناله مي کنند. شهناز هم کنار فلکه روي زمين افتاده بود و چادرهاي شان را رويشان کشيده بودند، انگار که خواب بودند. به خود گفتم؛ چه راحت خوابيده اند و بلند هم نمي شوند، خيلي سنگين بودم. فهميدم مجروح شده ام. محمود فرخي از دور ما را ديده بود که افتاديم. سريع به طرف من دويد. فکر مي کردند که شهيد شده ام. از دور ديده بودند آتشي که مرا گرفت محکم به زمينم زده بود. حدس مي زدند شهيد شده باشم. فرخي مرا بلند کرد و روي دوشش انداخت. گفتم؛ کتف و سر و دستم مجروح شده ولي پا که دارم راه بروم. خودم را پايين کشيدم و گفتم؛ من راه مي آيم. به هر سختي که بود سوار ماشين شدم. همان موقع شهناز محمدي را که بيهوش بود آوردند تا سوار کنند. پايش دوتکه شده و به يک پوست آويزان بود. بعدها فهميدم گردنش هم آسيب ديده. يک ترکش مستقيم هم به قلب شهناز حاجي شاه اصابت کرده بود. او را هم سوار کردند. وقتي به بيمارستان مصدق رسيديم، دکتري که براي معاينه آمده بود، بعد از اندک لحظاتي که شهناز حاجي شاه را نگاه کرد، گفت؛ اين را ببريد، تمام کرده،
روايت دوم آن دو زن
در يکي از واپسين روزهاي مقاومت خرمشهر که حلقه محاصره بعثي ها هر لحظه تنگ تر مي شد، عراقي ها دست به محاصره خانه اي زدند که دو زن مبارز در بام آن خانه سنگر گرفته بودند. چند سرباز ايراني نيز که به شدت متاثر شده بودند از دور صحنه را زير نظر داشتند بي آنکه بتوانند کاري براي نجات آن دو زن انجام دهند. ديگر اما تا محاصره کامل خانه هيچ نمانده بود و صداي قهقهه عراقي ها کاملاً به گوش سربازان مرد ايراني مي رسيد. در اين حين ناگهان صداي همزمان دو شليک تير، به گوش ها رسيد. عراقي ها نيز وارد خانه شدند اما دقايقي بعد همگي از خانه بيرون رفتند و آن محل را ترک کردند. سربازان که درست نمي دانستند چه شده، به طرف خانه حرکت کردند.وقتي به پشت بام رسيدند ديدند اين دو زن روبه روي هم با فاصله اي حدود 3 متر بر اثر شليک مستقيم تير بر زمين افتاده اند. دست هر دو آنها اسلحه بود، شرف و مردانگي اين دو زن حس مقاومت را در مردان ايراني برانگيخت. اين دو به راحتي از جان خود گذشتند تا دست بعثي هاي قهقهه زن هرگز به بدن زنده شان نرسد.