864 شماره
چهارشنبه، 2 خرداد 1386
صفحه نخست :: جُنگ جَنگ :: ويژه آزادي خرمشهر
 
ناگفته هايي از عمليات آزادسازي خرمشهر
کليد پيروزي دست حسن باقري بود

سردار فتح الله جعفري؛ در مورد عمليات بيت المقدس و حماسه آزادسازي خرمشهر ناگفته هاي فراواني وجود دارد که شايسته است به نحوه مطلوب، واقعي و دلپذير براي مردم قهرمان ايران اسلامي و به ويژه نسل کنوني و همچنين آيندگان بيان شود. ناگفته هايي که مي تواند همچون چراغ فروزان، نشانگر راه پرفراز و نشيب يک ملت در طول تاريخ کشور خود باشد.

نسل جوان کشور ما نيازمند شنيدن ابعاد مختلف حماسه هاي بي بديل هشت سال دفاع مقدس و به ويژه عمليات بيت المقدس است. حماسه هايي که در طول تاريخ به عنوان هويت واقعي مردم قهرمان و مسلمان ايران خواهد بود. اگر بخواهيم ابعاد پيدا و پنهان حماسه فتح خرمشهر را مورد بررسي و تحليل صحيح و منطقي قرار دهيم، توجه به عوامل موثر در پيروزي اين نبرد ضروري به نظر مي رسد. در خصوص مهمترين عوامل موثر در کسب پيروزي عمليات بيت المقدس بايد به چند موضوع توجه بيشتري شود. اين موضوعات را مي توان به شرحي که گفته خواهد شد، در نظر گرفت.

نقش حضرت امام (ره) در هدايت و فرماندهي کلي اين عمليات بسيار حائزاهميت است. امام با درايت، ايمان قلبي و حکمت کم نظير خود بهترين عامل تقويت روحيه و ايجاد حس شجاعت و جرات در بين فرماندهان و رزمندگان بود که البته تحليل دقيق اين موضوع در توان من نيست. نقش مردم و نيروهاي بسيجي در اين عمليات دومين عامل موفقيت و پيروزي خواهد بود. شايد اگر ادعا کنم که در نبردهاي سنگين و ماجراهاي عجيب اين نبرد منحصر به فرد، مهمترين و اصلي ترين نقش را در مناطق عملياتي نيروهاي مردمي و بسيجي ايفا کردند، گزاف نگفته باشم؛ مردمي که در پشتيباني جنگ، اعزام نيرو، شرکت در نبردهاي سنگين و اصولاً شکستن خط دشمن، مقاومت در مقابل پاتک هاي سنگين دشمن و حتي بسته بندي مواد غذايي رزمندگان حرف اول را زده اند. در عمليات بيت المقدس که منجر به فتح خرمشهر شده، 70 هزار نفر از نيروهاي مردمي در قالب يگان هاي سپاه پاسداران سازماندهي شدند و به عنوان شاخص ترين نيروهاي عمل کننده وارد معرکه کارزار شدند. شايد به کرات خانواده هايي را بتوان يافت که در مرحله اول عمليات بيت المقدس فرزندشان شهيد شده و در مرحله دوم فرزند ديگر خود را اعزام کرده اند و حتي در مرحله سوم، فرزند سوم خود را عازم مناطق عملياتي کرده بودند. انسان با ديدن چنين مردمي تنها خاطره روز عاشوراي حسيني را مي تواند براي خود تداعي کند.

در عمليات بيت المقدس يگان زرهي سپاه حدود 380 تانک و نفربر به صورت سازماندهي شده وارد معرکه کرده بود. شايد بيان اين مطلب جالب باشد که تمام اين ادوات در عمليات هاي قبلي يعني ثامن الائمه، طريق القدس و فتح المبين از دشمن به غنيمت گرفته شده بود که پس از سازماندهي در قالب گروهان ها، گردان ها و نهايتاً لشکر زرهي سپاه وارد منطقه شدند. به همين ترتيب توپخانه سپاه تجهيز و سازماندهي شد و حتي امکانات وسيعي در خصوص اسلحه انفرادي رزمندگان که همان اسلحه کلاشينکف باشد به دست آمد.

در روزهاي مقاومت 34 روزه مردم خرمشهر که دشمن بعثي تجاوز خود را به ميهن اسلامي آغاز کرده بود، سلاح انفرادي مدافعان خرمشهر بسيار ابتدايي و پيش پا افتاده بود. اغلب آنها از اسلحه برنو،

ام-يک، ژ-3 و حتي اسلحه شکاري استفاده مي کردند که در دنياي کنوني اين سلاح ها فاقد کاربرد هستند.

خمپاره هاي 82 ، 60 و 120 ميلي متري که در عمليات هاي قبلي بيت المقدس از عراقي ها به غنيمت گرفته شده بود، به هنگام فتح خرمشهر مورد استفاده بسيار قرار گرفتند. حجم گسترده عمليات بيت المقدس و آسيب پذيري دشمن به گونه اي بود که حدود 200 دستگاه نفربر پي ام پي، 150 تا 180 دستگاه تانک تي- 55 و تي-66 توسط رزمندگان اسلام و سپاه پاسداران از دشمن به غنيمت گرفته شده بود و در همان عمليات مورد استفاده قرار گرفت.

نکته قابل توجه ديگر نقش شناسايي و اطلاعات و عمليات در اين پيروزي شيرين بود. يکي از مهمترين اصول در کسب پيروزي در يک عمليات نظامي، اصل شناسايي دقيق منطقه عملياتي و کسب اطلاعات لازم از آرايش دشمن در منطقه و استعداد نظامي او است.

فرماندهان طرح عمليات بيت المقدس و سپاه پاسداران اين اصل را به خوبي دريافته بودند و بر اهميت آن وقوف کامل داشتند.

در اين ميان نقش سردار رشيد اسلام شهيد حسن باقري در انجام شناسايي دقيق منطقه عملياتي بيت المقدس بسيار قابل توجه است. به خاطر دارم که اين شهيد بزرگوار حدود هشت ماه قبل از عمليات بيت المقدس کار شناسايي خود را در منطقه آغاز کرده بود. بارها شخصاً به ساحل رود کارون آمده و از نزديک منطقه را مورد بررسي قرار داده بود. شدت و سرعت حرکت آب در رودخانه کارون را محاسبه کرده و تمام خاکريزها و جهت گيري نيروهاي استقراريافته در آن سوي کارون را مشاهده کرده بود.

عرض رودخانه را در عريض ترين نقاط که حدود 360 متر و در کمترين عرض 210 متر بود اندازه گيري کرده بود. آن زمان من با اين شهيد بزرگوار همراه بودم. با اينکه 8 ماه قبل از عمليات بيت المقدس، نيروهاي ما سرگرم عمليات بستان بودند، شهيد حسن باقري هيچ گاه منطقه کارون و عبور از رودخانه کارون و عموماً منطقه عملياتي بيت المقدس را فراموش نمي کرد. به ياد دارم در يکي از شناسايي ها که ماموريت آن از سوي شهيد باقري به من واگذار شده بود، خاکريز جديدي در منطقه روبه روي سلمانيه (خرائب) از سوي دشمن به وجود آمد. وقتي به ايشان گزارش دادم، با حساسيت عجيبي در منطقه حاضر شدند و حدود 6 تا 7 ساعت روي دکل شناسايي ابوذر نشستند و منطقه را زير نظر گرفتند. اين نوع شناسايي در منطقه چندين بار توسط فرماندهان سپاه صورت مي گرفت. سردار صفوي و سردار رشيد شخصاً در منطقه حاضر مي شدند و از نزديک کار شناسايي را انجام مي دادند. شايد يکي از رموز موفقيت ما در عمليات بيت المقدس اين باشد که همه فرماندهان ما از فرماندهان قرارگاه گرفته تا فرماندهان تيپ و گردان، شب قبل از عمليات منطقه را به خوبي ديده بودند، درک کرده بودند و شناخت کافي از آن داشتند.

البته همه اين تلاش ها منجر به آن شد که پس از طرح عبور از رود کارون در قرارگاه کربلا توسط شهيد حسن باقري، به عنوان کليد پيروزي نظامي در عمليات بيت المقدس با موفقيت روبه رو شود.

در اين عمليات بايد 70 تا 80 هزار نفر نيرو از روي پل هايي که روي رودخانه کارون زده مي شد و يا توسط جي اس پي (نوعي خودرو که قادر به حمل نفربر و تانک روي آب و خشکي است) به همراه برخي ادوات نظامي مانند توپخانه عبور مي کردند. زدن چنين پل هايي مستلزم شناخت دقيق از منطقه بود. به خاطر دارم که چند بار گروه هاي شناسايي با قايق از رودخانه کارون عبور کرده بودند و تا نزديک جاده آسفالت پيش رفته بودند. در اين ميان شهدايي را نيز تقديم کرديم.

سختي کار شناسايي به حدي بود که براي انجام يک کار دقيق پس از تاريک شدن هوا و اقامه نماز مغرب تا 16 کيلومتر پيش مي رفتند و سپس قبل از طلوع آفتاب همين مسير 16 کيلومتر را بر مي گشتند. يعني 32 کيلومتر پياده روي طي يک شب کار بسيار سخت و مشقت آوري بود.

تيم طراحي سپاه شامل سردار صفوي، سردار رشيد و شهيد حسن باقري که مستقيماً در منطقه عملياتي حضور مداوم داشتند و نظارت کاملي روي شناسايي منطقه داشتند. اصولاً در سپاه اين اعتقاد وجود نداشت که يکي بيايد طراحي کند و ديگري بجنگد. در عمليات بيت المقدس فرماندهان قرارگاه ها کار شناسايي را انجام دادند، در طراحي عمليات نقش موثر داشتند، در اجراي عمليات نيز شخصاً فرماندهي کردند و اين شد يکي از رموز موفقيت در عمليات بيـت المقدس.

مطلب ديگر توانمندي هاي نظامي دشمن در منطقه بود. شايد عموم مردم فکر کنند که ارتش عراق، ارتش چندان قدرتمندي نبود و فرماندهان آن شايستگي هاي لازم را براي شرکت در نبردهاي سنگين نداشتند. اما واقعاً اين طور نبود. ارتش تا بن دندان مسلح عراق که از فرماندهان کارآزموده و کلاس ديده بهره مي برد، در مقابل ما قرار گرفته بود. فرماندهاني که بعضاً تا آخرين لحظه با قدرت هرچه تمام تر ايستادگي مي کردند و مي جنگيدند. تا جايي که بعضي از همين فرماندهان در درگيري هاي به وجود آمده کشته مي شدند. نبايد تصور کرد که با يک ارتش ترسو و بي کفايت روبه رو بوده ايم. مي توان نمونه هايي را به عنوان شاهد بيان کرد تا عمق گفته هاي من درک شود. به عنوان مثال گردان تانک قادسيه به فرماندهي سرهنگ محمد الوان يگان تابعه تيپ 12 زرهي لشکر 3 بوده (همان لشکري که به فرماندهي سرتيپ جواد اسعدشيتنه در مقابل رزمندگان ما مقاومت کرده بود). گردان قادسيه حدود 50 تانک و 300 نفر نيرو داشت. سرهنگ محمد الوان در روز چهاردهم عمليات بيت المقدس آنقدر در مقابل نيروهاي ما ضدحمله و مقاومت کرد تا از مجموعه 300 نفر نيروي او تنها 38 نفر باقي ماندند. خود او نيز در درون تانکش کشته شد. اما هيچ گاه عقب نشيني نکرد.

بچه هاي ما در مقابل چنين ارتش و فرماندهي در جبهه دشمن به نبرد با او مشغول بودند. حال تصور کنيد شرايطي را که عقبه رزمندگان ما رودخانه کارون بود و با پشتيباني بسيار محدود. دشمن مقاوم و کارآزموده و مجهز به مدرن ترين سلاح هاي جنگي اگر دشمن متوسل به يک تک گسترده مي شد، تمام بچه هاي ما درون رودخانه کارون ريخته مي شدند. سوال اينجاست که چگونه نيروهاي بسيجي که تنها 3 ماه دوره آموزش ابتدايي نظامي ديده بودند، در مقابل چنين دشمني مقاومت و پايداري کردند؟ روحيه بسيجيان رزمنده در عمليات بيت المقدس به گونه اي بود که اصلاً متکي به جاده، عقبه پشتيباني کننده و غذا و مهمات نبودند. آنها فقط روحيه جهاد، ايثار، شهادت و دفاع از وطن را در خود پرورش داده بودند.

پاي صحبت هاي سيدصالح موسوي يکي از مدافعين شهير خرمشهر
بپوش پنجره را اي برهنه مي ترسم

علي اکبر بهشتي؛ از جنگ، سالياني نگذشته بود که سيدي از تهران به خرمشهر رفت تا در آنجا به ديدار سيدي ديگر برود. ديدار سيدين يک بار از طريق سيما پخش شد و اهالي جبهه چه بسيار از طرق ديگر، فيلم اين ملاقات را ديده اند. جاذبه هاي اين ديدار بيش از محور مصاحبه به خود دو مصاحب برمي گشت؛ سيديني که يکي شان جامه روايت بر تن کرده بود تا راوي سي و چهار روز مقاومت آن ديگري باشد... و اين گونه بود که «سيد صالح موسوي» در برابر دوربين «سيد مرتضي آويني» از مردان خرمشهر گفت که چگونه بيش از يک ماه، حسرت حتي يک آه را بر دل دشمن باقي گذاشتند. چند سالي بعد از آن ديدار، يکي از آن دو سيد -آويني - به ديار يار شتافت و سيدديگر چندي بعد و اين بار در مقابل دوربين دوستان آويني قرار گرفت و به يادآوري خاطراتي از حواشي ديدار خود با آويني پرداخت. از جمله اينکه فرزند خردسالش وقتي براي آويني غزل مطلع ديوان خواجه شيراز را از حفظ خواند، راوي فتح چقدر به شور و شعف آمده بود. سيدصالح موسوي اما هنگام بيان خاطرات ديدار خود با سيدمرتضي آويني، خود نيز به قرائت آن غزل مشهور پرداخت و از آنجا که آويني بسيار بر او تاثير گذاشته بود، بيت آخر را اين گونه و خطاب به آويني خواند؛

حضوري گر همي خواهي از او غافل مشو «سيد»

«متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها»

***

نمي توان از خرمشهر ، 34 روز مقاومت و نيز سوم خرداد ياد کرد و از سيدصالح موسوي سخن نگفت. بخواهيم يا نخواهيم نام سيدصالح با حادثه هاي پر از حماسه اين شهر عجين شده است. مصاحبه با سيدصالح اما وقتي ناگزيرتر مي شود که بدانيم اغلب مدافعين خرمشهر در آن 34 روز رويايي - از اول مهر تا 4 آبان - که خرمشهر سقوط کرد، در روز سوم خرداد در رديف شهيدان درآمده بودند و اين فقط محمد جهان آرا نبود که نماند تا فتح خرمشهر را ببيند. بسيار بودند مدافعيني که در سوم خرداد همسايه خدا شده بودند. با اين همه از ميان معدود مدافعين شهر بي دفاع خرمشهر که هم سوم خرداد را درک کردند و هم تا بعد از جنگ، جان به سلامت بردند، آنکه بيشتر در چشم ها جلوه مي کند سيدصالح است. به خصوص اگر بدانيم صاحب آن تصوير رويايي که بي پيراهن با دو اسلحه در دو دست به چشمان بعثي ها خيره شده، هم اوست. شايد همين ها بود که آويني را بر آن داشت تا روايت خود از مقطعي از جنگ را به خاطرات سيدصالح اختصاص دهد. ما نيز با همين نيت به سراغ او رفتيم، در نخستين روزهاي سال نو، که خرمشهر هنوز آن قدرها گرم نشده بود و هواي بهاري و مطبوعي داشت، درست مثل حرف هاي سيدصالح؛ «اگرچه شروع رسمي جنگ، آخرين روز شهريور 59 بود اما در خردادماه مردم خرمشهر شاهد يک دوره درگيري هاي محدود مرزي با عراقي ها بودند و حتي در همان خردادماه دو تا از بچه ها شهيد شدند که متاسفانه هيچ يادي از آنها نمي شود. يعني شهيدان «موسي بختور» و «عباس فران اسدي» که سمت پاسگاه مومني به شهادت رسيدند. آن زمان نوار مرزي دست «جبهه التحرير» بود. جرياني که از قبل انقلاب وجود داشت و با کمک هاي حزب بعث عراق توانست در ايران پا بگيرد. اغلب هم به شخص صدام وابسته و دلبسته بودند. اين گروه با اينکه در ايران بودند ولي اعتقاد داشتند خوزستان، عربستاني ديگر است. حتي رژيم شاه هم با اينها درگير بود و حتي چندتايي شان را اعدام کرده بود. بعد از انقلاب هم خيلي دل به تجزيه خوزستان از ايران بستند و حتي از طرف امريکا حمايت مي شدند. بعد از انقلاب مرکزيت اين جبهه در خرمشهر بود. مي دانيد که خرمشهر در منطقه خوزستان از قديم جايگاه خاصي داشت. به تاريخ هم اگر رجوع کنيم مي بينيم که مرکز خوزستان در حکومت هاي قبل از پهلوي، عمدتاً خرمشهر بود. هنوز آثاري از کاخ شيخ خزعل در آن طرف تاسيسات دريايي ديده مي شود. مهم ترين دليل اهميت خرمشهر دسترسي سهل و آسان از طريق خاک و آب به مناطق مرزي بود. تا مدتي قبل از انقلاب، خرمشهر تنها بندر بين المللي منطقه بود. مهم ترين بندر تجاري کشور هم همين خرمشهر بود. خرمشهر از معدود شهرهاي خوزستان بود که آب شيرين داشت. معروف است که ناخداهاي کشتي هاي تجاري به خرمشهر و آب شيرينش که مي رسيدند مي گفتند؛ ما دوباره زنده شديم، بعد از قضيه شيخ خزعل و شيخ مزعل و درگيري هاي اين دو با هم از طرفي و ورود حکومت پهلوي اول به اين درگيري، خرمشهر از نظر امنيتي آسيب زيادي مي بيند و متاثر از همين ناامني، در تجارتش خلل وارد مي شود. حتي امروز هم نوه هاي شيخ خزعل که در عراق هستند و از حمايت اشغالگران عراقي برخوردارند، عليه ايران تحرکات پردامنه اي دارند و شايد در بسياري از حرکات مخربانه بتوان ردپايي هم از اينها پيدا کرد.

گروه هايي مثل جبهه التحرير يا همين بازماندگان شيخ خزعل به اسم تقويت هويت قومي قصد دارند هويت ملي را از مردم اين خطه بگيرند. اين در حالي است که همه اقوام ايراني قبل از افتخار به عرب بودن، لر بودن، ترک بودن و... مفتخر به دو هويت ديگرند، اول هويت اسلامي و دوم هويت ايراني و تا اين دو هويت به قوت خود باقي است، وحدت کلي ايران نيز به خواست خدا آسيب نخواهد ديد. در دولت موقت آقاي بازرگان، فرمانده نيروي دريايي وقت، نوار مرزي خرمشهر را در کمال ناباوري به دست عناصر جبهه التحرير سپرد. نظير سيدهادي نظري که سمت حدود (سمت چپ شلمچه) مي نشستند. همان زمان، «شيخ محمد طاهري» بود که بچه هاي انقلابي دور و برش بودند. پاتوقشان هم مسجد آذربايجاني ها بود که بعدها با پادرمياني آيت الله شريعتمداري، ترک ها قبول مي کنند مسجد در اختيار شيخ محمد و بچه هاي انقلابي باشد. در همين ايام شيخ محمدطاهر به علت کهولت سن، بينايي و شنوايي اش دچار مشکل مي شود. بعد هم اغلب کارهاي شيخ مي افتد دست داماد و پسر کوچکش که با کارهاي اين دو نفر پاي بچه هاي انقلابي از خانه شيخ بريده مي شود و جاي آنها را شيوخ مرتجع، عناصر وابسته به حزب بعث و جريانات کمونيستي عرب مي گيرد. سر همين، بچه هاي انقلاب مثل محمد جهان آرا، اسماعيل زماني، احمد فروزنده، رضا موسوي و... مستقل مي شوند و کانوني فرهنگي نظامي درست مي کنند. در فاصله ميان 22 بهمن 57 تا 31 شهريور 58 عناصري که مرز را دراختيار داشتند، اين منطقه را پر کردند از شعارهايي نظير اين که هر کسي عرب نيست بايد از اينجا برود و چه و چه. يعني ايجاد بهترين زمينه سازي سياسي براي جدايي خوزستان از ايران، آن هم در آستانه شروع جنگ. اين گروه ها همان طور که گفتم حتي همين الان هم فعاليت دارند منتها خرمشهر چون جمع و جور است زياد نمي توانند مانور بدهند و در اهواز به دليل وسعت، آزادي عمل بيشتري دارند و خيلي راحت از طرف عراق و به ويژه از سوي انگليسي ها حمايت مي شوند. علي ايحال، ببينيد مرز دست چه کساني بود که جنگ شروع شد و ببينيد اوضاع سياسي را چگونه مهياي اين جنگ کرده بودند. به قول آن شاعر؛ سنگ ها بسته و سگ ها آزاد،»

سيدصالح بعد از اين مقدمه به قصه جنگ مي پردازد؛ «همان ها که مدام در تبليغات رسمي مي گويند جنگ از تاريخ 31/6/58 شروع شد، هيچ وقت نمي گويند که ما در جنگ، تنها با عراق نجنگيديم. ما در جنگ آشکارترين جلوه حضور کشورهاي ديگر در يک جنگ را که فرستادن سرباز است با همين چشم هاي خودمان ديديم. سربازاني از کشورهايي مثل سودان، عربستان، اردن، کويت، مصر و حتي فلسطين، در جنگ، 28 کشور عليه ما به صورت کاملاً مستقيم دخيل بودند و ما در يک رقم، فقط از 18 کشور اسير داشتيم، لات اين جماعت هم صدام بود و براي اهداف بزرگ امريکا انصافاً مهره خوبي بود. درباره شخص صدام بنابر تاريخي که خود عراقي ها نوشته اند مشخص مي شود که حلال زاده نبوده و حتي پدر ژني اش يک يهودي است. خب صدام از مدت ها قبل طمع خوزستان را داشت و غربي ها از طمع او بهترين بهره را بردند تا او را به جان ما بيندازند. اعراب منطقه هم به دلايل تاريخي فرصت خوبي پيدا کرده بودند تا همه حقارت هاي قبلي خود را جبران کنند. اين طرف اما برگ برنده دست ما بود. آن هم جز امام خميني کس ديگري نبود. رزمنده ها هم از امام صداقت ديده بودند، شجاعت ديده بودند، مردانگي ديده بودند. سر همين تا پاي جان در راه امام ايستادند. مطمئن باشيد اگر محوريت ولايت نبود کار اين جنگ به هيچ ساماني نمي رسيد و کسي را ياراي مقاومت تا مرز جان باختن نبود. انکار نمي توان کرد که ما در جنگ اشتباهاتي نيز داشتيم البته اين طبيعت ايام جنگ است. منتها شيفتگي رزمندگان ما به امام طوري بود که نمي گذاشت اين ضعف ها آسيبي به اصل دفاع وارد کند. يعني بچه ها معتقد بودند که هر طوري هست بايد عمليات ها با پيروزي توام شود تا دل امام خوش باشد و حداقل در کوران جنگ جاي درست و مناسبي براي برخي گله گذاري ها نيست. يعني همان سه عنصري که باعث قيام 15 خرداد و بعد هم انقلاب شد، در جنگ هم همين سه عنصر به داد ما رسيد، اسلام، امام و مردم. منتها اسلام را امام به مردم ما اعطا کرد والا قبلش هم ما مسلمان بوديم ولي اولاً چيز درستي از اسلام نمي دانستيم، ثالثاً حاضر نبوديم براي اين اسلام فداکاري هاي دلاورانه انجام بدهيم. امام اما هم اسلام را زنده کرد، هم ايران و ايراني را. يعني نقطه عطف بود. اگر نبود اين همه وصيتنامه شهدا، همه اش حول محور ولايت فقيه نمي گشت. اين همه شهيد در لحظه آخر از امام ياد نمي کردند، دم مسيحايي حضرت امام بود که يکي مثل حسن باقري که اول جنگ حتي خرمشهر را بلد نبود بيايد، تبديل کرد به طراح بسياري از عمليات هاي پيروزمندانه اول جنگ. در خاطرات سردار رشيد از جنگ به آمدن حسن باقري به خرمشهر اشاره شده که سردار رشيد دنبالش رفت تا او خرمشهر را گم نکند. منتها عشق به خميني، همين حسن باقري را بنيانگذار اطلاعات سپاه مي کند و ما در خيلي عمليات ها نان درايت او در شناسايي را خورديم. حالا بد نيست خاطره اي را از سردار شهيد حسن باقري (غلامحسين افشردي) تعريف کنم. سه ماه مانده به عمليات بيت المقدس به ما گفتند برويد گلف (مرکز منطقه 8) که حسن باقري هم آنجا بود. آنجا شهيد زين الدين هم بود. سردار رشيد هم بود. حسن باقري آنجا صحبت کرد که برويم ام الرصاص. من در جواب گفتم؛ ما قبلاً اين منطقه را رفتيم. اينجا تلاقي اروند و کارون است و آدم را به اصطلاح نظامي ها مي پيچاند. حسن باقري گفت؛ شما برويد بميريد، بعد بهتر معلوم مي شود ام الرصاص آدم را چه جوري مي پيچاند، گفتيم؛ برادر حسن، ما که تازه کار نيستيم. شناسايي اين منطقه را اول جنگ ما انجام داديم. نهايت بشود با قايق رفت. باقري گفت؛ خب با قايق برويد. گفتم با قايق برويم راحت مي زنند، گفت؛ بزنند، يعني اين قدر مصمم بود و البته اصرارش به خاطر اطميناني بود که از ناحيه شناسايي منطقه و بحث اطلاعات پيش خودش داشت. در همان زمان بيت المقدس، ما مي گفتيم از کنار کارون هم حرکت کنيم به طرف خرمشهر، حسن باقري گفت؛ من طرحي دارم که اصلاً نيازي به ورود بچه ها به خرمشهر ندارد. ما شهر را دوره مي کنيم، چند روز مي نشينيم و بعد کاري مي کنيم با کمترين تلفات، عراقي ها با زيرپيراهن سفيد بيايند و خودشان را تسليم کنند. جالب اينکه در فتح خرمشهر، همين طرح حسن باقري پياده شد و هماني هم شد که او مي گفت. اصولاً طوري مناطق را شناسايي مي کرد و به گونه اي اطلاعات مي گرفت که با کمترين تلفات، بيشترين پيروزي نصيب بچه ها شود. اين طرح مال فرمانده اي بود که ريشش کامل درنيامده بود و حتي خرمشهر را اول جنگ درست بلد نبود بيايد، خوب يادم هست حسن باقري راجع به هر چيزي که صحبت مي کرد زود قضيه را به امام ربط مي داد که ما هرچه داريم، هر پيروزي که کسب کرده ايم، هر کسي که شده ايم، همه و همه مديون امام است.

از سيدصالح درباره طلايي ترين زمان خرمشهر مي پرسيم. روزهاي مقاومت. آهي مي کشد و پس از مکثي نسبتاً طولاني مي گويد؛ «با صحبت هايي که اول مصاحبه کردم معلوم شد مقاومت مردم خرمشهر را بايد از سه ماه قبل از 31/6/58 محاسبه کرد که ما در نوار مرزي درگيري هاي زيادي با عراق داشتيم که نمي دانم چرا در تبليغات رسمي هيچ اشاره اي به آن درگيري ها نمي شود. البته آغاز گسترده جنگ از همان روز آخر شهريور بود که براي ما خبر از پاييزي غم انگيز داشت. پاييزي که در آن فقط برگ ها نبود که بر زمين مي افتاد و چه بسيار از جوانان ما که با تن آغشته به خون بر زمين افتادند. اينجا بايد نکته اي را اشاره کنم. مي دانيد که فرمانده کل قوا آن زمان بني صدر بود و نفر اولي که مانع مي شد اخبار درگيري هاي مرزي تا قبل از مقطع 31 شهريور به گوش مسوولان، مردم و نيز جهانيان برسد، همين شخص بني صدر بود. شک ندارم که اگر با خودش بود قصه تلخ آخرين روز شهريور را نيز يک جوري ماستمالي مي کرد و ما لابد چند سال بعد بايد مي فهميديم که مهمترين شهر بندري مان سقوط کرده است،... بگذريم. جنگ علي الظاهر 31 شهريور شروع شد و خرمشهر چهارم آبان سقوط کرد که مي شود 35 روز. يعني وقتي سقوط خرمشهر مسجل شد که امير رفيعي به عنوان آخرين بازمانده در ميدان فرمانداري آخرين تلاش هاي خود را مي کرد. در اين 35 روز چيزهايي را ما به چشمان خودمان ديديم که لحظه لحظه اش بيانگر اوج غيرت و نهايت مقاومت عده اي جوان با کمترين امکانات و تجهيزات بود.»

از سيدخواستيم به گوشه اي از خاطرات ناگفته خود از اين 35 روز اشاره کند. لحظاتي چشمانش را بست. گويي مي خواست سکانس هاي آن مستند تاريخي را از مقابل ذهن خود عبور دهد؛ «جواني داشتيم به نام رضا دشتي که دانشجوي رشته انرژي اتمي تهران بود. ماشاءالله خيلي هم زبر و زرنگ بود. اين جوان بعد از جنگ، درس و کار را رها مي کند و مي آيد خرمشهر و در مدتي کوتاه از فرماندهان دوران مقاومت خرمشهر مي شود. رضا دشتي در روزهاي مياني مقاومت، کلي تير و ترکش مي خورد ولي از شهر بيرون نمي رود تا روز سقوط کامل خرمشهر. اين جوان ظرف کمتر از دو هفته، يک گروه شناسايي راه انداخت و بي شک يکي از دلايل طولاني شدن روزهاي مقاومت، شناسايي هاي همين گروه رضا دشتي بود. من مي خواهم ادعا کنم که رضا دشتي يک چيزي بود در مايه هاي حسن باقري، منتها ناشناخته باقي ماند تا اينکه به شهادت رسيد. من در مرحله اول شناسايي چون زخمي شده بودم با اين گروه نرفتم اما در مرحله دوم همراهشان بودم. در آن مرحله، ما سه تا گروه بوديم. رضا و ابراهيم قاطعي و شريف زاده يک گروه بودند. من و فتح الله افشار و وهاب خاطري يک گروه بوديم. گروه ديگر هم تقي عزيزيان و حمود ربيعي و محمدرضا ربيعي و علي موحد دانش بودند. اين سه گروه موظف بودند سه نقطه را شناسايي کنند. بعد از شناسايي، دو گروه با هم بوديم و يک گروه ديگر جدا افتاده بود. ما هنگام برگشتن به شهر ديديم شهر تاريک شده و همه چيز به هم ريخته. يک کلکي داشتيم بسته بوديم اش در اسکله ماهي فروش ها. خواستيم برويم سمت کلک که يکي از بچه ها خبر آورد که سه تا عراقي دارند مي آيند. دويديم سمت اسکله ولي طناب از آنجا که خيس شده بود و با گل و لاي قاطي شده بود، باز نمي شد. علي موحد نشست بالا و من و فتح الله افشار نشستيم روي پله ها که علي داد زد عراقي ها دارند مي آيند. فتح الله به من گفت بزن. علي هم يک خشاب خالي کرد که منجر به افتادن يکي از عراقي ها شد. رفتيم بالاي سرش. باور کردني نبود. چراکه آن تيرها نه به يک عراقي، که خورده بود به رضا دشتي. خب هوا تاريک بود و ما به گمان مان اينها که داشتند طرف ما مي آمدند همان عراقي هايي بودند که دنبالمان کرده بودند، خلاصه ديديم رضا دشتي دستش را گذاشته جلوي دهنش. 11 تا تير خورده بود. از بغل، از مثانه. شما حالا حساب کنيد که ما چه حال و روزي پيدا کرده بوديم. هرجوري بود خودمان را جمع و جور کرديم. من به رضا گفتم؛ چرا دستت را جلوي دهنت گرفته اي؟ گفت؛ عراقي ها همين نزديکي ها هستند. صداي ناله ام که در بيايد، پيدايمان مي کنند. من تا الان هم هر وقت از جلوي محل وقوع اين حادثه واقعاً دلخراش (حوالي مرکز ماهي فروشي) رد مي شوم، مدت ها مي ايستم و به آن اتفاق غيرقابل باور فکر مي کنم. آنجا براي من تداعي کننده تلخ ترين واقعه اي است که ممکن است در يک جنگ اتفاق بيفتد. سرتان را درد ندهم. موقعي که رضا تير خورد، طناب کلک باز شد، رضا را بغل کردم و با کمک بچه ها گذاشتيم روي کلک. خوني بود که از رضا مي ريخت. در همان شرايط رضا از من پرسيد؛ حالا تيرها را کي زد؟ من ومن کردم. دوباره پرسيد. گفتم؛ علي. گفت؛ دستش درد نکند، درست زد، خدا رحمت کند. مرتب ذکر مي گفت و آنقدر درد داشت که همين طور داشت اشک مي ريخت. کلک را رسانديم لب کارون و رضا را آورديم پايين و گذاشتيمش پشت پيشخوان يک مغازه. هر چي فرياد زديم تا کسي براي کمک به رضا و فرستادنش به عقب پيدا شود هيچ کس نبود. عجيب اينکه رضا مدام سراغ بچه ها و وضعيت خرمشهر را مي گرفت.

همه اش مي پرسيد بچه ها آمدند يا نه؟ گفتم؛ رضا جان، بچه ها همه اينجا هستند. براي اطمينان، دوباره گفت؛ اگر آمده اند، صدايشان کن ببينم. يکي يکي بچه ها را صدا کردم و آنها جواب دادند. از آمدن بچه ها که مطمئن شد، چند بار فرياد بلندي کشيد و گويي مي خواست هم خوشحالي اش را نشان دهد و هم تمام دردها را از بدنش بيرون بريزد. رضا از بس مانده بود تمام زخم هايش عفوني شده بود. صبر عجيبي داشت. ايمانش فوق العاده بود. قرآن خواندنش حتي وسط کار هم ترک نمي شد. بله. داشتم مي گفتم که بعد از دقايقي سر و کله يک جيپ پيدا شد. از بخت ما تا رسيد دو قدمي ما، يکي از چرخ هايش پنچر شد. انگار همه چيز دست به دست هم داده بود تا گره کار ما باز نشود. بعد از گرفتن پنچري، رضا را گذاشتيم صندلي جلو و خودمان رفتيم صندلي عقب و شروع کرديم با رضا حرف زدن که به کما نرود. هيچ وقت يادم نمي رود که در همان حال رضا بنا کرد شعارهاي انقلابي دادن و رجز خواندن. به فلکه پمپ بنزين نرسيده، چرخ دوم ماشين هم پنچر شد و ديگر زاپاسي هم نداشت. خيابان ها هم البته پر بود از تير و ترکش و آهن. راننده در همين مدت چند دقيقه، آنقدر از رضا خوشش آمده بود که به رضا گفت؛ شده تو را در کولم بگذارم، به بيمارستان مي رسانمت. هوا هم به شدت تاريک بود. چشم، چشم را نمي ديد. بالاخره تصميم گرفتيم با همان چرخ پنچر جيپ را ببريم طرف بيمارستان طالقاني آبادان. با عجله رضا را برديم اتاق عمل و شروع کرديم نماز خواندن و دعا کردن. لحظاتي بعد ابراهيم قاطعي يکدفعه فرياد کشيد و سرش را زد به ديوار. حمود ربيعي افتاد زمين. علي موحد که اصلاً نمي دانست چه کار بايد بکند. چه کنيم، چه نکنيم، زنگ زديم محمد جهان آرا. طولي نکشيد خودش را رساند. گفت؛ چي شده؟ ماجرا را برايش تعريف کرديم. پرسيد کجاست؟ گفتيم؛ در فلان اتاق. رفت و نزديک يک ساعت بالاي پيکر بي جان رضا ايستاد و زار زار گريه کرد. بعد از همه ما قول گرفت که تا جنگ تمام نشده، کسي ماجرا را تعريف نکند. خب، اتفاق تلخي بود. به ويژه براي علي موحددانش، که بعد از آن روز از خدا فقط و فقط يک چيز مي خواست و آن شهادت بود که خدا هم نصيبش کرد. اين هم که من اين خاطره تلخ را براي شما تعريف کردم براي اين بود که بدانيد جنگ، از اين صحنه ها هم دارد و متاسفانه اين روزها برخي به بهانه گفتن اين واقعيت ها، نتايج خاص خودشان را مي گيرند، در حالي که شهداي ما همگي جز به اداي تکليف فکر نمي کردند و جفاست اگر اين وقايع، طوري تعريف شود که حقايقي از قبيل مکلف بودن به وظيفه و نه نتيجه، در آن گم و يا کم رنگ شود. البته خدا را شکر، علي موحد هم به رضا دشتي پيوست. مزار رضا الان در همدان است. خواهرش هم هست. من وقتي براي اولين بار جريان واقعي شهادت رضا را براي مادرش تعريف کردم، آخر ماجرا ديدم دارد زير لب يک چيزهايي مي گويد. پرسيدم؛ چي داري مي گويي؟ گفت براي علي موحد دارم فاتحه مي خوانم. او هم مثل پسر من، چه فرقي مي کند. جنگ است ديگر. نقل و نبات که پخش نمي کنند.»

بعد از تعريف کردن اين خاطره پرمخاطره، روا نبود که مصاحبه را خيلي زياد طولاني کنيم. آخرين سوال مان را از سيدپرسيديم. خاطره آن عکس معروفش. گفت؛ «اول مي خواهم کمي از آويني بگويم.» و بعد ادامه داد؛ «سيدمرتضي آويني را يک بار زمان جنگ در همان روزهاي مقاومت ديدم، يک بار هم در همان مصاحبه بعد از جنگ که از تلويزيون پخش شد. بار اول، جهان آرا آمد و گفت بچه ها، بياييد مصاحبه. ما آن زمان در «پرشين هتل آبادان» بوديم و حال مان از مصاحبه و اين جور چيزها به هم مي خورد ولي جهان آرا گفت اينها مثل خودمان هستند. بعد که آويني آمد، همين احساس به من، رضا دشتي و ديگر بچه ها دست داد. اسم هر شهيدي را که مي برديم، سيدمرتضي اشک مي ريخت. مصاحبه بعد از جنگ هم همين طور بود. آويني تنها کسي بود که وقتي با من گفت وگو کرد، بعد از شنيدن خاطره شهيد، به گريه مي افتاد. خيلي دلي بود. آويني تنها کسي بود که در سال 71 و در آن زمان سازندگي، پشت ميزنشيني را رها کرد و آمد سراغ يک لاقباهايي مثل من. وقتي قرار مصاحبه را گذاشت، فهميدم که هنوز هستند کساني که بچه هاي جنگ را از ياد نبرده اند. دروغ نيست اگر بگويم آويني دوباره من را احيا کرد و به من اميد داد.» و اما خاطره آن عکس به يادماندني؛ «مختصر و مفيد اينکه در آخرين روزهاي مقاومت خرمشهر اوضاع طوري بود که هر لحظه احتمال اسارت مي رفت. من در روزهاي آخر بنا کردم به در آوردن پيراهن و برهنه مي جنگيدم. نمي خواستم احياناً اگر اسير شدم، عراقي ها خوشحال شوند که من را با پيراهن مقدس سپاه، اسير کرده اند. همين،»

مصاحبه با سيدصالح تمام شد. سينه او را گنجينه اي يافتم پر از خاطرات عتيقه و آدم هاي قيمتي. غنيمتي بود حرف هاي سيدکه روزگاري پيش در همين حوالي، تن رها کرده بود تا پيراهن نخواهد،

روايت سيدصالح از شهادت بسيجي 13 ساله بهنام محمدي؛ بزرگ تر از سنش بود

به دستور محمد جهان آرا رفته بودم سپاه شادگان. آن زمان شادگان بخش کوچکي نزديکي خرمشهر بود. شب هنگام براي انجام کاري برگشتم خرمشهر. همه جا تاريک بود. ظلمات مطلق. رفتم طرف سپاه خرمشهر که در خيابان شاپور، نزديک خيابان مولوي بود. آنجا ديدم کلي فانوس در کنار ديوار روشن کردند و يکي يکي چيدند کنار همديگر. بعد متوجه شدم سازماندهي اين همه فانوس کار بچه کوچکي است که مثل قناري مدام اين طرف و آن طرف مي رود. خيره شدم، ديدم بهنام است. دو سال بود که نديده بودمش. موهايش خيلي بلند شده بود. به رضا عسگري گفتم؛ اين بچه را مي شناسي؟ گفت؛ نه. گفت؛ اين بهنام است. بچه خيلي زرنگ و تخسي است، ازش بيشتر استفاده بکنيد. يکدفعه بهنام کارش را ول کرد و آمد جلو گفت؛ کا، تخس خودتي. خب، تاريک بود، من را نشناخت. گفتم؛ حالت خوب است بهنام. گفت؛ تو چي کار داري؟ پرسيدم؛ حالا ديگر من را نمي شناسي؟ جلوتر آمد و با دقت بيشتري نگاه کرد. بعد يکهو گفت؛ کاکا صالح، تويي، پريد بغلم و شروع کرد ماچ و بوسه. دوباره گفت؛ ببين دارم چي کار مي کنم. گفتم؛ خيلي خوب است، آفرين. گفت؛ کاکا، کجا خوب است، من اسلحه مي خواهم. من را هم با خودت ببر. آخر اين هم شد کار که من دارم مي کنم؟ حالا همه اش 13 سال داشت. الا بالله گير داده بود که وارد درگيري بشود. آن شب گذشت و اوضاع خراب تر شد. باورکردني نبود. هرجا درگيري بود بهنام هم بود. خيلي هم خوب کار مي کرد. آب مي آورد، اسلحه مي آورد، مهمات مي آورد، گاهي حتي اطلاعات مي آورد، ماشاءالله خيلي هم فرز بود و از پس هر کاري برمي آمد. همين جا بد نيست اشاره کنم که علي القاعده منظور امام از آن جمله معروفش بايد بهنام محمدي باشد، چرا که حسين فهميده، 8 آبان شهيد مي شود، 4 روز بعد از سقوط خرمشهر، که البته اجر همه اين شهدا پيش خداوند محفوظ است. با اين حال حتي بهنام هم که بغل خود من شهيد شد، زير تانک نرفت و اصلاً از نظر نظامي زير تانک رفتن تنها آسيبي جزيي به شني تانک وارد مي کند و بعيد نيست در اين مورد به امام، اطلاعات غلط داده باشند. تانک را بايد برجکش را زد تا منهدم شود، يا نارنجک را به وسيله در بالايش داخل تانک انداخت تا مگر موج انفجار به مهمات تانک برسد و آتش بگيرد. بگذريم. بهنام شخصيت خيلي جالبي داشت و اصلاً به سنش نمي خورد. حداقل دو بارش را من يادم هست که خانواده اش برش مي گردانند اهواز ولي بهنام در مي رود و مي آيد خرمشهر. يک چنين بچه اي بود. حتي يک بار عراقي ها اسيرش مي کنند که با زيرکي و ننه من غريبم در آوردن و موش مردگي، خودش را يک بچه ننه جا مي زند و آنها هم بي خيالش مي شوند. عجيب اينکه دقايقي بعد با لو دادن مقر همان عراقي ها زمينه هلاکت شان را فراهم مي کند. شما نگاه کنيد، يک بچه 13 ساله مگر چقدر مي تواند شجاعت و درايت و تيزهوشي داشته باشد، آن هم در شرايطي مثل اوضاع خرمشهر در نزديکي به روز سقوط که خيلي از مردهاي سبيل کلفت و مدعي را نيز فراري مي داد. در روز 10 مهر من در سينه ديوار کنار مسجد راه آهن بودم که ديدم گلوله کاليبر مي آيد و دارد سينه زمين را مي شکافد. بعد ديدم بهنام دارد زيگزاگ مي آيد تا تيرها اثر نکند. يعني تيرها را مي ديدم که از چند متري و حتي چند سانتي اش رد مي شد و او همين طور زيگزاگ مي آمد و عين خيالش نبود. آمد به ما آب خوردني داد و چقدر هم خوشمزه بود آن آب. دل نترسي داشت. يک شب رفته بوديم براي استراحت در مقر. سرش را بر شانه من گذاشته بود و هي سوال مي کرد. مي پرسيد؛ کا، اين بچه ها که شهيد شدند مي روند بهشت؟ گفتم؛ چرا. گفت؛ بهشت چه جور جايي است؟ گفتم؛ جاي خيلي باحالي است. جاي آدم هاي خوب است. پرسيد؛ يعني من هم خوبم؟ جواب دادم؛ حتماً خوبي والا اينجا چه کار مي کردي؟ فرداي آن روز رفتيم خيابان آرش که درگيري در آنجا خيلي شديد بود. داشتم پوتين هايم را مي بستم که گير داد من هم بايد بيايم. وقتي به اين جور چيزها گير مي داد، ديگر ول کن نبود. خلاصه مثل دفعات قبل هر جوري بود بهنام هم آمد. اين مال روز 28 مهر است که بعدازظهرش با همديگر تير خورديم که بهنانم شهيد شد و ما مانديم. خب، من بيهوش شده بودم. بعدها بچه ها تعريف کردند که بعد از تير خوردن، من و بهنام را آوردند کنار ديوار. بعد بهنام شروع مي کند با همان حال و روز زخمي اش، دست کشيدن روي سر و صورت من. ظاهراً چند تا پول خرد هم از جيبش درمي آورد و مي گذارد کف دست من و بعد گويا شهيد مي شود... هنوز هم با همين ها زنده ام. با رضا دشتي، علي موحد، جهان آرا و... همين بهنام.

ارزيابي شهيد حسن باقري از عمليات بين المقدس
ميدان مين، آتش و عطش
مساله اي که من داشتم، اين بود که قضيه خرمشهر با اطمينان انجام شود، مشکلاتي که در طول اين عمليات داشتيم به دليل وجود حالت اضطراب در بين بچه ها بود، اين نظر که اگر عمليات خراب شود قضيه چه خواهد شد. همه تلاش ها براي اين بود که مساله به صورت محکم انجام شود. ما مطمئن بوديم به حول و قوه خداوند قضيه خرمشهر حل خواهد شد، طرحي که داده مي شد طوري نبود که يک فرد فقط براي انجام آن کار کند بلکه چيزهاي ديگري هست که بايد به خاطر آنها کار کرد. خلاصه قرار شد که ما از عمليات (برون مرزي) صرف نظر کنيم، اگر تيپ قرارگاه فتح کارايي دارد بيايد خرمشهر را محاصره کند طوري که محاصره قوي شود و مطمئن شوند که کسي از خرمشهر بيرون نمي رود.

از طرف ديگر، قرارگاه فتح بيايد نهر عرايض را تامين کند، براي اينکه کار تامين بدون اشکال باشد و با ضدحمله هاي عراق از سمت غرب مواجه نشوند قرارگاه نصر هم يک مدت ادامه منطقه دژ را تامين کند که عراق نتواند عکس العملي يا عملياتي انجام بدهد. عراق با اينکه مي دانست چهارده هزار نفر از نيروهايش در خرمشهر هستند نتوانست هيچ گونه ضدحمله اي را در منطقه غرب و شلمچه انجام دهد، براي اينکه نيروهاي ما اين اجازه را (به عراق) نمي دهند.

البته قرارگاه فتح مسوول محاصره خرمشهر بود.

همچنين، فاصله دژ و مرز عراق حدود دو کيلومتر بود که اين دو کيلومتر از نظر زمين هيچ اجازه اي را به عراق نمي داد.

شنيديم که عراق نتوانست ضدحمله اي را براي آزاد کردن خرمشهر انجام بدهد و نيروها را از المنصور به منطقه مي آوردند، در ضمن لشکر هفت پياده عراق هم بود، ولي ديديم که لشکر هفت پياده را نتوانست وارد عمل بکند، مي خواست از طريق پل اروند بياورد وارد عمل کند، ولي به دليل تنگي منطقه و تشکل کامل نيروهاي اسلام از نيروهاي پياده را نيز نتوانست استفاده کند و به لطف خداوند خرمشهر آزاد شد.

طرح عمليات به اين صورت شد که از آبادان به سمت خرمشهر نيرو بيايد، قرارگاه فتح، خرمشهر را محاصره کند و قرارگاه فجر، عرايض را تامين کند و قرارگاه نصر در امتداد دژ پايين بيايد و منطقه اروندرود را تامين کند.

نکته اي که وجود داشت و از نظر نظامي حدس زده مي شد، اين بود که عراق در سه کيلومتري شلمچه ـ که ما هستيم ـ هيچ گونه ضدحمله اي انجام نمي دهد و خيلي راحت رفت وآمد مي کند و اهميت زيادي به رفت و آمدها نمي دهد. تخمين زده مي شد که عراق اقدام به احداث پلي روي اروندرود کرده، طول و عرض آن هم زياد است، ولي قطعاً در اين حد فاصل، پلي براي عراق وجود دارد. عراق مطمئن است منطقه تحت اشغالش را حفظ مي کند البته، صدام شمال خرمشهر را که بين مارد و جاده آسفالتي بود رها کرد و از طرف جنوب به يک خاکريز آمد و در آنجا مستقر شد و ديگر هيچ نشانه اي از اينکه عراق عقب نشيني کند و خرمشهر را تخليه کند وجود نداشت، به خصوص با عکس هوايي که گرفته شد اين حدس به يقين مبدل شد که عراق در «اروند» حدود شش کيلومتري شرق شلمچه پلي احداث کرد.

شناسايي هايي نسبت به سربند عراقي ها انجام شد. در بعضي محورها، سيم هاي تلفن در خط خودمان و خط دشمن کشيده شد و ميدان هاي مين پاکسازي شد. و قرار شد که عمليات در مرحله آخر انجام شود. عمليات در ساعت 30/10 شب آغاز شد. مشکل اين برنامه از عمليات به آن دليل بود که خط عمليات سراسري بود، يعني در حدود دوازده، سيزده کيلومتر حدود شش نفر نيرو که مي خواستند به اين خط بدهند به هيچ وجه مسائل هماهنگي رعايت نمي شد. نيرو هم صبر نمي کرد، براي اينکه بقيه نيروها در منطقه بودند عراق هم جلوي سربند سيم خاردار و مين گذاشته بود... تيپ حضرت رسول اولين نيرويي بود که به «سربند» رسيد و با تيپ 22 عراق درگير شد و به داخل نفوذ کرد. تيپ دزفول با مشکلاتي از قبيل ميدان مين و آتشي که عراق روي دشت داشت با يک مقدار تاخير توانست به مواضع دشمن نفوذ کند و در ادامه دژ حرکتش را به سمت پايين انجام داد و در تقاطع دژ و جاده آسفالت به صورت نيروهاي پدافندي مستقر شد.

تيپ حضرت رسول به دليل اينکه کمي صبر کرد تا تيپ دزفول بيايد نتوانست خودش را به پل عراق در روي اروند برساند و تمام سعي بر اين شد که خاکريز در شمال خين زده بشود و به موازات خين پدافند بکنيم. به دليل اينکه امکانات کم بود نيروها زير پل بودند، براي همين در فاصله 48 ساعت بعد از آغاز عمليات، زير جاده آسفالت مجدداً به تيپ دزفول واگذار شد، در ضمن دژ تا جاده آسفالت بلند و قابل قبول بود، به سمت چين فاصله دژ بيشتر از سه سانتي متر نبود و لازم بود که جنوب جاده آسفالت به تيپ دزفول و قسمت غربي و جنوبي جاده که به موازات خين بود به نصر دو واگذار شود.

در سمت جنوب جاده آسفالت ـ که دژ و خاکريزش را بلند کردند ـ تيپ دزفول مستقر شد، بعد تيپ حضرت رسول با تيپ دو لشکر يک خط موازي را در خين تشکيل دادند. در حدود سه شب بعد از آغاز عمليات، قرار شد که تهاجمي براي انهدام پل تامين خين صورت گيرد، اما تهاجم دير آغاز شد.

بنابراين، نيروها به پل حمله کردند و نتوانستند پل را پيدا کنند و به داخل جزيره (گوانين) بروند، ولي عراق در جزيره گوانين، نيروي پياده زيادي گذاشته بود؛ زيرا حدس زيادي مي زد که ما بخواهيم از سمت پل به بصره برويم، ولي از طرفي نمي خواست که پل را خراب کند. عراقي ها براي رفت و آمد تا جزيره گوانين از پل استفاده مي کنند. وضعيت کنوني عراق در شمال خين خط خيلي ضعيفي است، نيروي پياده مقابل خودش را مين گذاري کرده و به آن صورت آنجا را خطري تهديد نمي کند. عراق بيشتر براي تهديد جناح جنوبي عمليات، شمال خين را نگه داشته است، کار ديگري که درباره خين کرده بود اينکه خاکريز جنوب خين را ـ که سمت خودش است ـ حدود سه متر بلند کرده و خاکريز سمت ايران را يک مقدار تراشيده و به پايين آورده بود به طوري که نيروها نمي توانستند براي شمال خين مستقيماً خط پدافندي داشته باشند.

(سند شماره 6025 مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ برگرفته از مجله نگين شماره 10 ـ تابستان 81)
پرونده اي براي خرمشهر
ما را هم خدا آزاد کرد

اکبر شهيدي؛ مکان هايي هست که مي توان با آنها چون يک دوست، صميمي شد، راز گفت و بالاتر، سر بر سينه شان گذاشت. راستي، کدام آزاده اي هست که براي «کربلا» حرف هاي ناگفته نداشته باشد. مي داني، کربلا مکاني نيست که تنها محدود به بين الحرمين باشد. اي بسا بتوان کربلاهايي را سراغ گرفت جز ميان آن دو حرم رويايي. مقاتلي غير از ميان دجله و فرات. کم نبودند احراري که حسين را در روزي غير از عاشورا و در مکاني غير از کربلا ياري کرده اند. کافي است آدمي عهد ازلي خود با خدا را فراموش نکرده باشد تا بتواند از هر زماني، عاشورا و از هر مکاني، کربلا بسازد. القصه، جوانمرداني از نسل ما با روز دوم خرداد و شهر خرمشهر همين کار را کردند. ايشان نيز به نداي ابي عبدالله لبيک گفتند؛ چه اشکالي دارد حالا يک کمي جلوتر از سال 61 هجري و مقداري آن سوتر از کربلا،

***

چگونه مي توان با شهري سخن گفت که توسط خود خدا فتح شده است؟ چگونه مي توان نديم شهري شد که بيش و پيش از خرمي، به خون شده است؟... باري، در زمين، خاک هايي هست که به آسمان نزديک تر است و در زمان، روزهايي هست که به لازمان. ديده بصيرت بايد گشود و خرمشهر را نيز اين گونه ديد؛ شهري آغشته به خون عاشقان. شهري که با وضو پاي در آن بايد نهاد... «فاخلع نعليک، انک بالوادي المقدس طوي،»

***

شهرهايي هست که آدمي را ياد خاطرات گذشته مي اندازد. اگر مرور اين خاطرات نباشد، نمي توان از مخاطرات آينده، سربلند بيرون آمد. داستان خرمشهر، خواندني نيست، عبرت گرفتني است. اين داستان، گره هاي کوري دارد که باز کردنش به ما مي آموزد چگونه مي توان از درخت مقاومت، ميوه فتح چيد و چگونه مي توان با سلاح نداشته، بطالين را به درک واصل کرد،

***
فتح، تنها نصيب حماسه سازاني مي شود که جز خدا چيز ديگري براي از دست دادن نداشته باشند... و لابد خدايي بودند جهان آرا و جوانانش که با خون خود، «غنچه حادثه» را آب دادند و «گل حماسه» را شکوفاندند. گاه با دست بسته و دلخسته، کارهاي بزرگ مي توان کرد، اگر دلبسته خدا باشيم و وابسته به روح خدا،

***
شهيدي مي گفت؛ خرمشهر که هيچ، خود ما را نيز خدا فتح کرد... راست مي گفت. آخر آن روزها گلبرگ سرخ لاله ها بوي شهادت مي داد، در کوچه هاي شهر ما، خرمشهر،

***
اولئک عليهم صلوات من ربهم...،

عمليات بيت المقدس از زبان رسانه هاي جهاني
برگ برنده دست ايران افتاد

عمليات پيروزمند بيت المقدس که منجر به آزادسازي خرمشهر پس از 575 روز شد، ضربه اساسي و تعيين کننده اي بر پيکر دشمن وارد ساخت و تمامي معادلات، باورها و ذهنيت هايي را که در مورد توانايي ها و قابليت هاي نظامي جمهوري اسلامي ايران وجود داشت، تغيير داد. بسياري از کارشناسان نظامي و تحليلگران رسانه هاي خارجي، در برابر سرعت عمل و ويژگي هاي عملياتي نيروهاي ايراني به هنگام فتح خرمشهر، غافلگير، مبهوت و شگفت زده شدند.

راديو دولتي انگلستان که در شامگاه نهم ارديبهشت 1361 اعلام مي کرد «چنانچه ايرانيان درصدد باز پس گرفتن خرمشهر برآيند، سخت ترين «گردو» را براي شکستن برگزيده اند»1، سرانجام ناچار شد سکوت خود را بشکند و طي گفتاري در روز پنجم خردادماه سال 61، يعني دو روز پس از فتح خرمشهر توسط رزمندگان ايران اسلامي، حيرت زده اعلام کند؛

«از زماني که خبرنگاران غربي از نيروهاي عراقي در خرمشهر ديدن کرده و از روحيه خوب آنها گزارش داده اند، بيش از سه يا چهار روز نمي گذرد که ناگهان همه شهر از دست عراقي ها بيرون کشيده شد.»

در ساعت 55/10 بامداد چهارشنبه، چهارم خرداد 1361، خبرگزاري هاي بين المللي، در گزارش هايي که با عنوان «بسيار مهم» از بغداد به سراسر جهان مخابره کردند، براي نخستين بار ضمن استناد به بيانيه نظامي صادره از سوي حکام بغداد اعلام داشتند که عراق تلويحاً به شکست خود اعتراف کرده است. به نوشته وزير خارجه وقت جمهوري اسلامي ايران، خبرگزاري رسمي عراق - اي ان ا- طي يک اطلاعيه کوتاه ضمن آنکه از خرمشهر با عنوان «بندر خرمشهر» نام برد، اعلام کرد؛

«سخنگوي ارتش عراق اعلام کرده است بندر خرمشهر را ترک کرده و تا مرزهاي بين المللي عقب نشيني کرده اند. خبرنگار عراق افزود که عقب نشيني نيروهاي عراقي از روز يکشنبه اول خرداد 1361 آغاز شده بود.»2

همين اطلاعيه تلکس بين المللي خبرگزاري عراق، عصر روز چهارم خرداد 1361 به صورت ديگري از سوي راديو صوت الجماهير بغداد به افکار عمومي عراق رسانده شد؛

«يک سخنگوي ارتش عراق اعلام کرده است که نيروهاي پيروزمند قادسيه صدام پس از آنکه تمامي حمله هاي قواي دشمن مجوس و نژادپرست فارس را در مناطق الخفاجيه (سوسنگرد) و الاحواز (اهواز) با اقتدار کامل دفع کردند... صبح روز 24/5/1982 (3/3/1361) در يک جابه جايي تحسين برانگيز، عقب نشيني تاکتيکي(،) خود را از جبهه محمره (خرمشهر) با موفقيت کامل انجام داده اند. مجد و افتخار بر لشکريان پيروز صدام حسين.»3

اين دعاوي درست در شرايطي از راديوي دولتي بغداد پخش مي شد که خبرگزاري امريکايي «يونايتدپرس» در ساعت 22دقيقه بامداد همان روز، در گزارش ارسالي خود از بيروت، سربازان عراقي را در حال فرار توصيف کرد و نوشت؛

«... سربازان در حال فرار عراق، سرگرم گريختن از خرمشهر و مناطق اشغالي هستند.»4

دکتر علي اکبر ولايتي در کتاب تاريخ سياسي جنگ تحميلي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران (صفحه 104) با اشاره به تبليغات سران دشمن مي نويسد؛

«عراق به صراحت به شکست خود اعتراف نکرد و حتي مدعي بود گوشمالي لازم را به انقلاب اسلامي ايران داده است و در نتيجه، چون ضرورتي احساس نمي کرد که نيروهايش بيشتر در خرمشهر بمانند، آنها را با درگيري به عقب کشيده است.»

پس از پخش گزارش هاي مستند و خبري و تصاوير تهيه شده از جبهه خرمشهر توسط رسانه هاي ايراني و خارجي که در آنها شکست نيروهاي عراقي در قالب صفوف هزاران نفره اسرا و انبوه ادوات و تجهيزات منهدم شده يا به غنيمت درآمده دشمن، به گوياترين وجهي به نمايش درآمد، ديگر حتي کشورهاي جنوب خليج فارس نيز که همواره از صدام حمايت مي کردند، اکنون به واهي بودن دعاوي حکام بغداد اذعان داشتند.

اکنون حتي مردم عراق هم به ماهيت واقعي ماجرا وقوف يافته بودند و به خوبي مي دانستند که صدام به خاطر شکست در جبهه محمره جمع کثيري از زبده ترين فرماندهان خود، از جمله سرلشکر صلاح قاضي فرمانده سپاه سوم ارتش عراق، سرتيپ ستاد جواد اسعد شيتنه فرمانده سابق لشکر سوم زرهي، سرهنگ دوم ستاد محسن عبدالله فرمانده تيپ 12 زرهي ابن وليد، سرهنگ ستاد «شاکرالعماري» فرمانده تيپ 104، سرتيپ «عطاءالله نوري الدليمي» معاون سپاه سوم، سرهنگ «احمد زيدان» فرمانده عمليات خرمشهر را تيرباران کرده است.

از طرف ديگر رژيم عراق براي فريب افکار عمومي و سرپوش گذاشتن بر شکست خود در عمليات بيت المقدس، اقدام به اعطاي «مدال شجاعت»، «نشان لياقت» و نشان «رافدين» به تعدادي از فرماندهان خود کرد. راديو دولتي صداي امريکا پس از پنج شبانه روز سکوت و امتناع از انعکاس خبر فتح خرمشهر توسط نيروهاي ايراني، سرانجام در «گزارش ويژه» 8/3/1361 خود مي گويد؛ «به رغم مشکلات تدارکاتي، ناآرامي هاي ناشي از انقلاب و کاهش تدريجي قدرت عمليات نيروي هوايي ايران، ماشين نظامي ايران به گونه اي اعجاب آور عمل کرد.»

روزنامه گاردين چاپ انگلستان درباره فتح خرمشهر مي نويسد؛ «سقوط خرمشهر يعني سقوط آخرين و مهمترين افتخار جنگي عراق که ايراني ها با بازپس گرفتن آن، اين برگ برنده را که به وسيله آن عراق مي کوشيد ايران را به پاي ميز مذاکره بکشاند، از دست بغداد ربودند.»5

احمد متوسليان، در تاريخ 7/3/1361 در جلسه رده هاي مختلف فرماندهي تيپ 27 محمد رسول الله(ص)، در قرارگاه تاکتيکي تيپ 27، «دارخوين» اين چنين به جمع بندي دستاوردهاي عمليات «الي بيت المقدس» مي پردازد؛ «در مورد عمليات اخير گفتني زياد است، لکن در يک تحليل امروز به تعبير تمام خبرگزاري هاي عمده، سابقه نداشت که چنين ضربه سياسي مهلکي به منافع امريکا وارد شود. فتح خرمشهر باعث شد توازن نظامي اي که امريکا درمنطقه برقرار کرده بود به شدت به ضرر غرب بر هم بخورد. وزير امور خارجه امريکا (الکساندر هيگ) رسماً در شوراي امور خاورميانه وزارت خارجه شان مي گويد؛ «پيروزي هاي اخير ايران در جنگ با عراق براي امريکا نگران کننده است و منافع غرب خصوصاً امريکا را در منطقه به خطر انداخته است.»6

پي نوشت ها؛

1- تلکس خبرگزاري جمهوري اسلامي - دهم ارديبهشت 1361

2- تاريخ سياسي جنگ تحميلي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران - علي اکبر ولايتي - فصل سوم - ص 103 و 104

3- بولتون خبرگزاري جمهوري اسلامي - پنجم خرداد 1361

4- بولتون خبرگزاري جمهوري اسلامي - پنجم خرداد 1361

5- روزنامه اطلاعات - نوزدهم خرداد 1361

6- جلسه جمع بندي دستاوردهاي عمليات الي بيت المقدس - هفتم خرداد - قرارگاه تاکتيکي دارخوين - آرشيو نوار

در تهيه اين نوشتار از مطالب مندرج در کتاب همپاي صاعقه نشر لشکر 27 محمد رسول الله(ص) سپاه پاسداران بهره برداري شده است.

رسول ملاقلي پور اين گونه بود
مهربان با جبهه بداخلاق با جنگ


«من بيش از خود جنگ آدم هايي که در جبهه ها آن رشادت ها و جان بازي ها را انجام دادند دوست داشتم و دارم، چند بار هم گفته ام، شايد تقدير اين بوده که مثلاً من در آن روزها به جبهه بروم و از نزديک خيلي از آن اتفاقاتي را که هنوز سينماي ما نتوانسته به تصوير بکشد، ببينم.» (مرحوم رسول ملاقلي پور، اعتماد ملي 23/12/85)

از ميان کارگرداناني که درباره جنگ فيلم ساخته اند، آثار دو تن بيشتر به دل مي نشيند؛ ابراهيم حاتمي کيا و رسول ملاقلي پور. استقبال مخاطب از آثار جنگي اين دو کارگردان بي شک ريشه در حضور ايشان در مقطع جنگ در جبهه ها دارد. هم حاتمي کيا و هم ملاقلي پور تجربه درک مستقيم فضاي جبهه را در انبان خود داشتند و اين حضور، در آثار دفاع مقدسي شان به خوبي قابل لمس است. مراد البته آثار متقدم اين دو کارگردان است و هيچ جاي کتمان نيست که هر دو ايشان اين اواخر به ساخت آثار ضدجنگ مشغول بودند. چرايي اين تغيير و تحول را در يادداشت «چرا چپ مي کنند؟» بررسي کرده ايم و در اين مقال، قصد بيان نکات ديگري در ميان است.

از ياد نبرده ايم زماني را که «محسن مخملباف» با ساخت فيلم «عروسي خوبان»، اولين فيلم ضدجنگ را البته با پس زمينه اجتماعي ساخت. هر کس که به جبهه و جنگ تعلق خاطري داشت آن روزها نقدي بر عروسي خوبان مي نوشت و چه بسيار صداي اعتراض که به گوش ها مي رسيد و فريادهاي يکساني که از حلقوم هاي مختلف بيرون مي زد، حاتمي کيا را به ساخت فيلم «وصل نيکان» تهييج کرد. ملاقلي پور نيز به جاي پزهاي روشنفکرانه آثاري مي آفريد تا خوبي هاي جبهه را نمايش دهد. «بلمي به سوي ساحل» و بعدها «افق» را ساخت تا بر دوش رزمندگان، رداي قهرماني بدوزد. با اين حال گوش که تيز مي کردي، باز هم صداي اعتراض مي آمد. اين بار گرچه فيلم ها به مذاق مردم خوش مي آمد ليکن منتقدان معتقد بودند در اين آثار در بيان اوصاف رزمندگان دوران دفاع مقدس اغراق شده است و قهرمان سازي چاره سينماي بي چاره جنگ نيست. اما ملاقلي پور و حاتمي کيا گناهي نداشتند چرا که شبيه اين قهرمانان را در عالم واقعيت نيز ديده بودند. بسيجيان کربلاي پنج و بچه هاي کانال کميل را با چشمان خود ديده بودند. شيريني هاي جبهه همين بچه ها بودند. بچه هايي که گرچه همه جور آدمي بين شان بود اما انصاف بايد داد که برخي شان واقعاً قهرمان بودند. وصف دلاوري همين برخي ها کار سترگي است که به رغم تمام زحمات ماجور کشيده شده هنوز هم به تمامي اتفاق نيفتاده است. ما در مورد جنگ، فيلم هاي خوب، کم نداريم اما کدام فيلم جنگي توانسته مظلوميت بسيجيان در والفجر مقدماتي را واقعاً همان طور که بود نشان دهد. اين جا پاي يک فرض به ميان کشيده مي شود؛ آيا ناتواني در نمايش سينمايي رشادت رزمندگان (شيريني هاي جبهه)، باعث شد کارگردانان عرصه دفاع مقدس به ويژه ملاقلي پور و حاتمي کيا قيد اين طرف سکه را بزنند و از آن روي سکه يعني «تلخي هاي جنگ» فيلم بسازند؟

به باور نگارنده همه چيز معطوف به اين ناتواني نيست. نيز همه تقصير اين «نتوانستن» برگردن امثال حاتمي کيا و ملاقلي پور نيست و اصلاً بخشي از اين نتوانستن، طبيعي است. مگر از سينما تا چه حد مي توان انتظار داشت که در نمايش منتهي اليه مردانگي و غيرت، سربلند بيرون آيد؟

سينما اما در بيان تلخي هاي جنگ، هنر بهتر و موثرتري است. هر چه زبان سينما در توصيف شيريني هاي جبهه الکن است، در وصف تلخي هاي جنگ، زبان درازي دارد. چه، تلخي هاي جنگ، تن رنجوري آدمي است در برابر خشونت و هر چه هست حکايت ضعف آدمي است. سينما هم براي بيان اين نقاط ضعف، رسانه رسانايي است. پس عجيب نيست اگر فيلم هاي ضدجنگ، معمولاً خوب و اثرگذار از آب درمي آيند، حتي اگر از نظر کيفي، فيلم هاي قابل اعتنايي نباشند. اين اثرگذاري (به خصوص روي مخاطب عام) اتفاقاً وقتي بيشتر مي شود که کارگردانان، همچون حاتمي کيا و ملاقلي پور، جنگ را از نزديک تجربه کرده باشند. به هر حال هر چه باشد گل لاله، گلوله نيز دارد. رايحه تابوت، بوي تلخ باروت نيز دارد. قصه شهادت، يتيمي و غم و غصه نيز دارد و جبهه، جنگ را نيز دارد و اين هر دو روي سکه را ملاقلي پور و حاتمي کيا نه اينکه شنيده باشند، ديده اند.

يادم هست وقتي زمزمه ساختن فيلم جنگي توسط خانم ها «رخشان بني اعتماد» و «انسيه شاه حسيني» درگرفت، گروهي سخت برآشفته شدند که احتمالاً محصول کار اين دو، فيلم هايي به غايت ضدجنگ خواهد بود. «گيلانه» و «شب به خير فرمانده» اما هرچه بودند نيش و کنايه اي به جنگ نزدند. آن کس مي تواند بد جنگ را بگويد که خود از نزديک بدي هاي جنگ را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده باشد و کارگردانان جبهه رفته از اين دسته اند.

اينجا اشاره به نکته اي بسيار لازم است؛ رزمندگان ما در دوران دفاع مقدس با خرج همت و غيرت و مردانگي وصف ناپذير خود، جبهه را ممزوج با خاطراتي خوش و به ياد ماندني کردند. حتي جنگ نيز که في نفسه ارزشي ندارد حالتي مقدس به خود گرفت. در اين وانفسا همه چيز عزيز شد. نه فقط رزمندگان، که سنگرشان نيز خوب و قشنگ توصيف شد و نيز آن تفنگي که روي دوش بود. به قاعده «شرف المکان بالمکين»، زمين جنگ نيز به خود رنگ تقدس گرفت و فکه و شلمچه و طلائيه زيارتگاه شد. حتي زمان جنگ نيز تداعي گر دوران پرشکوهي بود که ديگر تکرار ناشدني بود. آدميان مقدس، کاري کرده بودند که ناخودآگاه، زمين و زمان و توپ و تانک و مين نيز رنگي از معنا به خود گرفت. اين اتفاق هر چه بود (خوب يا بد) بود و مع الاسف باعث پاره اي کج داوري ها و کژسليقگي ها شد. نه کسي جرات ساخت فيلم ضدجنگ داشت و نه آن کسي که اين جسارت را به خرج مي داد از گزند نقدهاي بي امان در امان مي ماند. ملاقلي پور اما پيش از حاتمي کيا خطر کرد و به سينماي ضدجنگ پرداخت. همين مساله باعث کدورت هاي فراواني شد و دوستي هاي بسياري را به مرز قهر و دشمني کشاند. طنز تلخ اين جاست، دو طرفي که حرف هم را نمي فهميدند، در حقيقت داشتند يک حرف مي زدند، هيچ يک از آنهايي که به فيلم هاي ضدجنگ ملاقلي پور معترض بودند، جنگ را به خاطر خود جنگ، مقدس نمي دانستند. در دين ما نيز (با اين لحاظ که معترضين اين آثار جزء متدينين جامعه فرهنگي هستند) جنگ في نفسه واجد هيچ ارزشي نيست. با اين حال پاسخ حاتمي کيا و ملاقلي پور به اين دسته معترضين متدين که عمدتاً در فضايي تند صورت مي گرفت، چيزي نبود جز پرسشي ديگر؛ چرا بايد از جنگ تعريف کنيم؟ جنگي که به قول ملاقلي پور، نکبتي است.
اين لباس عروسي من است
دو روايت از مقاومت زنان خرمشهر

بي شک آزادي خرمشهر در روز سوم خرداد، بهترين زمان براي يادآوري دلاوري هاي زنان سرزمين ماست. خالي شدن خرمشهر از سکنه گرچه نقش زنان را در فتح خرمشهر کمرنگ کرد ليکن در زمان مقاومت 45 روزه، بودند زناني که مردانه ايستادگي کردند و اگر يادي از زحماتشان نکنيم به حتم در ذکر اين فتح بزرگ نقايص فراواني هست. مطلب زير که زحمت گردآوري اش با محمدحسين عباسي ولدي است، اشاره اي دارد به آخرين روز حيات شهناز حاجي شاه. شهيده شهناز حاجي شاه از معدود زناني بود که در ايام مقاومت 45 روزه خرمشهر در سمت يک امدادگر، لباس خدمت را به جامه شهادت گره زد. او که متولد سال 1336 در شهر خرمشهر است، هنوز هم براي اهالي اين شهر يادآور حماسه هاي آن روزگار است. شهناز حاجي شاه در همان روزهاي به يادماندني مقاومت خرمشهر يعني در تاريخ هشتم مهر 1359 به شهادت رسيد و مزارش در بهشت شهداي اين شهر تجسمي از فداکاري زنان سرزمين ماست.

***
شهناز حاجي شاه در همان روزهاي به يادماندني مقاومت خرمشهر يعني در تاريخ هشتم مهر 1359 به شهادت رسيد و مزارش در بهشت شهداي اين شهر تجسمي از فداکاري زنان سرزمين ماست.

خانمي از اهالي خرمشهر تعريف مي کرد که شب قبل از شهادت با شهناز و گروهي ديگر از خواهران دور هم جمع بوديم. آن شب شهناز لباس سفيد خيلي زيبايي به تن کرد و جوراب هاي سفيد پوشيد و چادر سفيدي به سر انداخت. گفتم؛ براي چه لباس سفيد پوشيده اي؟ در اين شور و حال و جنگ و گريزها پوشيدن لباس سفيد چه مناسبتي دارد؟

گفت؛ خب، معمولاً وقتي انسان خوشحال است، بهترين لباس ها را مي پوشد.

بعد رو به بچه ها کرد و گفت؛ بلند شويد تا دو رکعت نماز بخوانيم و چند عکس يادگاري با هم بگيريم. شايد اين آخرين عکس ها باشد. همين کار را هم کرديم.

با همان چادر و لباس سفيد عکس انداخت، حالات عجيبي داشت. آن شب وقتي نوبت نگهباني به او رسيد، گفتم؛ لباست را عوض کن و برو پست نگهباني را تحويل بگير اما او قبول نکرد و گفت؛ اين لباس عروسي من است. در اين لباس خيلي راحت هستم. يک چادر مشکي روي لباس هايم مي پوشم و چيزي معلوم نمي شود. با همان لباس ها رفت سر پست نگهباني.

***
روز پنجم مهرماه بني صدر به خرمشهر آمد و با ماشين از خيابان چهل متري رد شد. اتفاقاً آن روز خيلي هم شهر را مي زدند. وقتي بني صدر رد مي شد، شهناز داد مي زد؛ بني صدر را توي ماشين ببينيد آمده جبهه را ببيند،

شب، بني صدر به اهواز رفت و مصاحبه کرد. راديويي کوچک داشتيم که از طريق آن اخبار را مي شنيديم. بني صدر گفت؛ من رفتم خرمشهر، شهر امن و امان بود، مردم نقل و شيريني پخش مي کردند. شهناز اين حرف را شنيد، خيلي ناراحت شد و گفت؛ کجا شهر امن و امان است؟... شايد اين آقا خمپاره ها را به حساب نقل و شيريني گذاشته.

***

هشتم مهرماه بود. کاميوني از شيراز جنس آورده بود. وقتي باري مي رسيد، منتظر مردها نمي مانديم تا بيايند و آن را خالي کنند، خودمان دست به کار مي شديم. راننده بارها را خالي مي کرد و ما هم آن را در مکتب مي گذاشتيم تا بعداً تقسيم کنيم. مشغول اين کار بوديم که ديديم سر فلکه گل فروشي، خانه سمت چپ نبش خيابان را با خمپاره زدند. سريع رفتيم تا اگر زني در خانه بود بيرون بياوريم. در حالي که مي دويديم به پشت سرم نگاه کردم، ديدم شهناز محمدي و شهناز حاجي شاه هم دارند مي آيند. چهار، پنج مرد هم مي آمدند. حدود 10 متر از آنها جلوتر بودم و زودتر به خانه رسيدم. خانه خالي از سکنه بود برگشتم به فلکه. گفتم؛ برگرديد.

عراق محدوده اي پنجاه متري را مي زد. موقع برگشتن هم حدود 10 متر با آنها فاصله داشتم. ناگهان احساس کردم به طرف بالا رفتم و با صورت زمين خوردم. خيلي سنگين بودم و نمي توانستم سمت راستم را تکان بدهم.

سرم را بالا آوردم تا ببينم چه خبر است و چرا اين طوري شده ام، ديدم مردهايي که پشت سرم بودند، افتاده اند و ناله مي کنند. شهناز هم کنار فلکه روي زمين افتاده بود و چادرهاي شان را رويشان کشيده بودند، انگار که خواب بودند. به خود گفتم؛ چه راحت خوابيده اند و بلند هم نمي شوند، خيلي سنگين بودم. فهميدم مجروح شده ام. محمود فرخي از دور ما را ديده بود که افتاديم. سريع به طرف من دويد. فکر مي کردند که شهيد شده ام. از دور ديده بودند آتشي که مرا گرفت محکم به زمينم زده بود. حدس مي زدند شهيد شده باشم. فرخي مرا بلند کرد و روي دوشش انداخت. گفتم؛ کتف و سر و دستم مجروح شده ولي پا که دارم راه بروم. خودم را پايين کشيدم و گفتم؛ من راه مي آيم. به هر سختي که بود سوار ماشين شدم. همان موقع شهناز محمدي را که بيهوش بود آوردند تا سوار کنند. پايش دوتکه شده و به يک پوست آويزان بود. بعدها فهميدم گردنش هم آسيب ديده. يک ترکش مستقيم هم به قلب شهناز حاجي شاه اصابت کرده بود. او را هم سوار کردند. وقتي به بيمارستان مصدق رسيديم، دکتري که براي معاينه آمده بود، بعد از اندک لحظاتي که شهناز حاجي شاه را نگاه کرد، گفت؛ اين را ببريد، تمام کرده،

 روايت دوم آن دو زن

در يکي از واپسين روزهاي مقاومت خرمشهر که حلقه محاصره بعثي ها هر لحظه تنگ تر مي شد، عراقي ها دست به محاصره خانه اي زدند که دو زن مبارز در بام آن خانه سنگر گرفته بودند. چند سرباز ايراني نيز که به شدت متاثر شده بودند از دور صحنه را زير نظر داشتند بي آنکه بتوانند کاري براي نجات آن دو زن انجام دهند. ديگر اما تا محاصره کامل خانه هيچ نمانده بود و صداي قهقهه عراقي ها کاملاً به گوش سربازان مرد ايراني مي رسيد. در اين حين ناگهان صداي همزمان دو شليک تير، به گوش ها رسيد. عراقي ها نيز وارد خانه شدند اما دقايقي بعد همگي از خانه بيرون رفتند و آن محل را ترک کردند. سربازان که درست نمي دانستند چه شده، به طرف خانه حرکت کردند.وقتي به پشت بام رسيدند ديدند اين دو زن روبه روي هم با فاصله اي حدود 3 متر بر اثر شليک مستقيم تير بر زمين افتاده اند. دست هر دو آنها اسلحه بود، شرف و مردانگي اين دو زن حس مقاومت را در مردان ايراني برانگيخت. اين دو به راحتي از جان خود گذشتند تا دست بعثي هاي قهقهه زن هرگز به بدن زنده شان نرسد.


کليد پيروزي دست حسن باقري بود
بپوش پنجره را اي برهنه مي ترسم
ميدان مين، آتش و عطش
ما را هم خدا آزاد کرد
برگ برنده دست ايران افتاد
مهربان با جبهه بداخلاق با جنگ
اين لباس عروسي من است
جنگ تميز
پنج تومني زرد
سجاد محمدي AK/123/453J

جنگ تميز
اکبر صحرائي؛ ظهر گرما، نوجواني زال و کوتاه قد، داخل سنگر نشسته بود و اسلحه کلاش خود را با روغن تميز مي کرد براي حمله نيمه شب. با دست عرق سر و صورتش را گرفت، قطعه هاي تميز شده تفنگ را برداشت و شروع کرد به سوار کردن. صدا شنيد. سربالا گرفت. رفيق نوجوانش با صورت آفتاب خورده، داخل دهانه سنگر ايستاده بود، گفت؛

- باشه يکي طلب تو، صبر نکردي با هم تميز کنيم.

لبخند را که توي صورت نوجوان زال ديد، قد بلندش را خم کرد و داخل سنگر شد. با عجله اسلحه آويخته به سقف را برداشت. مقابل رفيقش چهارزانو نشست. گلنگدن اسلحه را عقب کشيد. خشاب را از تفنگ بيرون آورد. لوله اسلحه را به طرف سقف گرفت. ماشه را چکاند، اسلحه آتش کرد، اسلحه از دستش افتاد کف سنگر. حس کرد قلبش مي خواهد از سينه بيرون بزند. دود و باروت سنگر کوچک را پر کرده بود. تازه يادش آمد، جاي قانون اول و دوم امتحان اسلحه را با هم عوض کرده.

غبار و باروت که فرو نشست، رفيقش را ديد که مقابلش افتاده و مثل مار به دور خود مي پيچيد. خون از زير تنش بيرون مي آمد. هول فرياد زد؛

- کـ کـ کمک ...

چند نفري سراسيمه داخل سنگر شدند. تند نوجوان زال را بيرون بردند. فرمانده دسته از راه رسيد و سر نوجوان قدبلند، هوار کشيد؛

- لعنتي، چرا با تير زديش؟

- بـ بـ به خدا تـ تـ تقصير مـ مـ من نـ نـ نبود... تير خورد تو سقف سـ سـ سنگر...

نوجوان خودش را رساند بالاي سر رفيق زخمي اش. از سينه اش خون به بيرون نشت مي کرد. بهت زده زانو زد. تعدادي از طايفه نوجوان زخمي از سنگرها بيرون آمدند و عصباني به طرف نوجوان قدبلند هجوم بردند.

- از عمد اونو زدي، بايد تقاص پس بدي،

فرمانده گروهان از راه رسيد و دخالت کرد.

- خجالت بکشين، اگه تير دشمن بهش خورده بود، اين جوري غيرتي مي شديد؟

گوش کسي بدهکار نبود. مي خواستند نوجوان را مورد حمله قرار بدهند که معدودي از طايفه نوجوان قدبلند رسيدند و از او دفاع کردند.

- چيه از عمد که نزده، اينا رفيق هم هستن.

جر و دعوا داشت بالا مي گرفت که اين بار فرمانده گردان آمد، هوار کشيد؛

- چرا دور هم جمع شديد... مگه زده به سرتون... بريد تو سنگراتون... الانه که دشمن آتيش بريزه،

دو دسته بي توجه به فريادهاي فرمانده گردان گلاويز شدند. کار داشت به تفنگ کشي ختم مي شد که خمپاره اي زمين خورد. همه دراز کشيدند روي زمين. صداي انفجار و لرزش زمين يکي شد. دود و خاک که فرو نشست چشم ها افتاد به دو نوجوان که در آغوش هم بي حرکت مانده بودند. از تن آنها خون مي آمد و حفره کم عمق خمپاره، نزديک شان سياه مي زد.


پنج تومني زرد
آخرين باري که بابا رفت، مامان توي چارچوب در ايستاده بود و اشک مي ريخت. همين که خواست بره، يه گوله تو گلوم ترکيد و اشک شد. بلند داد زدم؛ بابا...، بابا برگشت. به طرفش که دويدم نشست. درست هم قد هم شده بوديم. آروم مشتمو گره کرده بودم به طرفش گرفتم و از هم بازش کردم. پنج تومني زرد عرق کرده تو دستامو بهش دادم و گفتم؛ بگير بابا... برا خودت بيسکويت بخر... من نمي خوام.

***

13 سال بعد وقتي چهار تيکه استخوان و پارچه پوسيده پيرهن بابامو آوردن، وسط استخوناي پوسيده دستش يه پنج تومني زرد هنوز برق مي زد.


سجاد محمدي AK/123/453J
به پيرزن مي گفتيم عزيز. خدا رحمتش کند. همين تاسوعايي که گذشت، درگذشت. عزيز از اين دار دنيا تنها يک پسر داشت که آن هم چند روز مانده به سوم خرداد، در جاده اهواز- خرمشهر به شهادت رسيد؛ آن هم چه شهادتي...

پانزده سال هر وقت بچه هاي تفحص جمع ديگري از شهدا را مي آورند، پيرزن دل توي دلش نبود که «سجاد» هم در ميان آنها باشد. بنده خدا قبل از آمدن اجساد شهدا، از هر جايي که فکرش را بکني، مي رفت و سراغ سجاد را مي گرفت. بعد وقتي جوابي نمي شنيد، عکس سجاد را برمي داشت و روز موعود مي افتاد دنبال تابوت شهدا. تا «ستاد معراج» مي رفت. سر بر تابوت شهيد گمنامي مي گذاشت و مي شد خوشه اشک.

***
آن روز وقتي جمع ديگري از شهدا را آوردند، ناگهان ديدم روي يکي از تابوت ها نوشته بود؛

«سجاد محمدي- AK/123/453J »

نشستم بالاي تابوت. گفتم؛ دير آمدي آقا سجاد،


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام