مسعود بهنود

نقل يک سال و دو سال نبود، بيست سال هم گذشت باز مرحوم اسکندري در پيچ هر کلام و خاطره اي از سال هاي خوش دکتر مصدق مي گفت و با لذتي تمام تکرار مي کرد «عجب روزگاري» و هر وقت اين نقل پيش مي آمد خانم بي اختيار لب به شکوه مي گشود؛ نه که خيلي بهتون خوش گذشت، نه اين که خدا دوباره نخواهد، بعدش به محبس نبردند همه را. نه که يک شب بي دلهره به صبح رسانديم، نه که.... و هميشه اين مکالمه مقدمه اي بود تا آقا شرحي از سويداي دل بدهد از همان دو سال و خرده اي نهضت ملي و آخرش هم با آهي از ته ته ته دل بخواند حيف از اين دست که با ياد تو بر سر نزنم. مرحوم اسکندري تا بود، به سال هاي بعد از کودتا مي گفت سال هاي آزگار. يک سال آزگار... ده سال آزگار... بيست سال...
حالا نقل ماست که همان طور شده ايم که استاد وارسته جلال همائي مي فرمود «خداوند تبارک همه لغت ها را يک به يک در عمل برايتان معنا مي کند، بعد روانه مي شويد» و ديگر لازم نيست در کتاب لغت به دنبال معناي آزگار بگرديم. روزگار معنايش را کف دستمان گذاشت. و حالا که اين مي نويسم دو سال آزگار از آن زمان مي گذرد و ده سال از دوم خرداد.
پيشينه جشن ها
در جست و جوي نمونه هاي تاريخي ديگر از روزهاي شور، روزهاي شادماني ملي، دورهاي تاريخ نشانه اي ندارد اما از مشروطيت مي توان آغاز کرد.
نيمه شعبان سال 1324 قمري مردم لباس هاي خود شسته و گيوه ها را گل سفيد ماليده و دستي به محاسن کشيده، در هر محله در حسينيه و تکيه و خانه بزرگان گرد آمده بودند و تبريک مي گفتند، و روي هم مي بوسيدند. سماوري همه جا بار بود و هر کس چاي مي خورد و تهنيتي مي گفت و راي مي داد. مهم نبود که بعضي معناي مشروطه نمي دانستند، همين قدرشان بس بود که آقايان نجف و آقاسيد عبدالله و آقاسيدمحمد مهر فرموده بودند، آقاي مستوفي الممالک و مشيرالدوله و مخبرالسلطنه و حتي اتابک امين السلطان که در فرنگ بود با مشروطه هستند. تازه در هر ولايتي هم يکي از خوشنامان به جلو و مردم هم با تصوري از مشروطه بهشتي به دنبال. اين اولين شادماني ملي بود. گيرم که دو سال بعد که لياخوف مجلس را به حکم محمدعلي شاه به توپ بست، خوشي ناخوش شد.
دوم شادماني ملي، 27 جمادي الثاني 1327 بود. فتح تهران و فرار شاه مستبد. از همه جا شادماني بيشتر در تبريز. سالار و سردار ملي در باغ حکومتي نشسته و مردم دسته دسته مي آمدند به شادباش، بعد دو سال جنگ خونريز که منجر به سقوط استبداد صغير شد. سربازهاي روس آماده باش به تماشا. عملاً کشور مشروطه شد. عملاً شاه و ديکتاتوري ساقط. عملاً دولت و مجلس و مطبوعات آزاد. ديگر چنين شادماني نشد. حتي جنگ جهاني و پايانش، جشن هاي تبليغاتي جمهوريت، ماجراي تمثال امام علي که هواداران سردار سپه وانمود کردند منحصر است و علماي نجف با ارسال آن، رضاخان پهلوي را تبرک کرده اند تا چشم زخمي از اعدا به او نرسد و به اين حيلت هزاران تن را در هيات هاي دسته عزاداري به تهران کشاندند و از آن به عنوان ابراز علاقه عامه ناس به پهلوي بهره گرفتند. الغاي سلطنت قاجار، به تخت نشاندن رضاخان سردار سپه و تحولات بزرگي که بعد از آن رخ داد در کشور، هيچ کدام جشني همگاني نبود.
دوره بيست ساله ديکتاتوري رضاشاه بسيار بهانه ها داشت و دولت ها هم مي خواستند، اما جشن ها مردمي نمي شد.
جشن سوم، شهريور
جشن سوم روز بيست و پنجم شهريور سال 1320 بود که در ميدان توپخانه و دهانه لاله زار ناگهان تهراني ها خود را کشف کردند و در نبودن اينترنت و تلفن همگاني و ديگر رسانه ها معلوم نيست چطور خبرش به همه کشور رسيد. در لاله زار حسين خيرخواه فرياد زد ملت رضا در رفت. هدايت به آهستگي در گوش مينوي گفت دم کني برداشته شد، و جماعت آماده فرياد، قصيده خيرخواه را تکميل کردند تا باغ شاه دررفت،... آب چلو سر رفت... و اين جشن تا بعدازظهر هم طول کشيد و در همان زمان فروغي فرزند رضاشاه را به مجلس برد، کساني در راهش اسپند سوزاندند. در اين شادماني فراموششان شد که نيروهاي خارجي هم وارد تهران شده اند. همين قدر که ديکتاتور رفت خبر خوش بود چه رسد که نظميه دستور گرفت کاري به حجاب ها نداشته باشد. عفو عمومي شد. زندان ها باز شد. روزنامه ها همان روز آزادي خود را نشان دادند و سخن علي دشتي را با تيتر بزرگ نوشتند؛ جيب اين دزد را بگرديد. اعلام شد هر چه رضاشاه به زور از مردم گرفته پس داده مي شود، همه دارايي هايي که آن همه بر سرش چالش بود براي باقي ماندن پسر در تخت صرف شد. اعلام شد در يک روز دويست تن صاحب نام به عدليه از ديکتاتوري که نامش وحشت مي ساخت، شکايت کرده اند. همسرش به وکالت پنج فرزند خود عليه شاه جديد طرح دعوا کرد. باري يک نسل تازه متولد شد. نسلي از شاعران و بزرگان که نيم قرن بعد حاصل کار و عمل همان ها بود. نسلي آزاد متولد شد.
و باز سال ها گذشت و جشن عمومي و نه به دستور برپا نشد. نه اين که گروه ها و بخش هايي از کشور به جشن نرسيد، رسيد اما از آن دست نبود که همه درش شرکت داشته باشند. ورنه تخليه ايران از ارتش هاي خارجي که روز نجات آذربايجان نام گرفت، از آن جا که عزاي بخش عمده اي از کشور بود و همزمان با آوارگي ده ها هزاران، جشن عمومي نشد. ازدواج هاي درباري و مناسبت هاي دولتي هم. تصويب قانون ملي کردن صنايع نفت هم، و جشن بزرگ پيروزي ايران در دادگاه لاهه هم. اين جشن ها بخش هايي از جامعه را دربرمي گرفت. آن روزهاي خوش آزگار دولت مصدق هم آغازي شادمانه و ملي نداشت. بعد از کودتاي بيست و هشت مرداد نيز. تولد وليعهد، همه پرسي ششم بهمن که براي نخستين بار به زنان اجازه دادن راي داده شد گرچه رايشان زينت بود و در آن دوره به حساب نيامد. انقلاب سفيد غاصلاحات مشهور به انقلاب شاه و ملتف باز نمي توان گفت جشني همگاني بود، چنان که جشن هاي دوهزار و پانصدمين سال شاهنشاهي که بيست تن از سران کشورهاي جهان در آن شرکت کردند. و جشن هاي پنجاهمين سال پهلوي بي شرکت مردم صورت پذيرفت.
جشن چهارم، شاه رفت
چهارمين جشن همگاني وقتي بود که داشت سي و هفت سال از آخرين جشن مي گذشت. بيست و ششمين روز از اولين ماه زمستان. در سالي که زمستان خيال آمدن نداشت، مردم تهران صداي هلي کوپترهايي را بالاي سر خود شنيدند و دقايقي بعد راديو اعلام داشت که شاه از ايران خارج شده است. با بدني بيمار و صدايي لرزان گيج و ناباور. خارج شدن سه شاه قبلي که همگي به تبعيد رفتند و بازنگشتند با جشني همراه نبود، اما شادجشن از آن رو پا گرفت که همه مي دانستند محمدرضا پهلوي آخرين شاه خواهد بود. نويسنده اي در يک مقاله نوشت مردم ايران به جاي همه مردم دو هزار سال تاريخ جور، شادماني کردند براي خارج شدن آخرين شاه. باورنکردني تر از آن جشني بود که دو هفته بعد از رفتن شاه خبرش به تمام جهان رسيد، وقتي بود که روزنامه اطلاعات تيتر زد «امام آمد». مراسم استقبالي از دل کشمکش هاي دولت سوسيال دموکرات شاپور بختيار با هواداران انقلاب بيرون زد، با حضور دو ميليون نفر در تهران. جشني که ارتش شاهنشاهي هم در آن شرکت داشت. اصلاً معلوم نشد هواداران نظام پادشاهي کجا رفتند. چهره هاي مشهوري از عوامل نظام پادشاهي از همان تبعيدگاه خود لندن، پاريس يا لس آنجلس پيام فرستادند و آگهي کردند تا تاريخ بداند که در جشن شرکت داشته اند. اين جشن ده روز در ميان مقاومت هاي آخرين سنگربان سلطنت شاپور بختيار ادامه يافت، تا به روزي رسيد که به عنوان آخرين انقلاب کلاسيک قرن بيستم ثبت شد. شاه چنان که در خاطرات متعدد آمده است روز بيست و دوم بهمن، در کاخ ملک حسن در مراکش از راديوي قوي خود شنيد که جمشيد عديلي به جاي «اين جا تهران راديو ايران» گفت «اين صداي انقلاب ملت ايران است»، همان صدايي که شاه خود نيز دو هفته پيش تاييدش کرده بود و ديگر سرود شاهنشاهي پخش نشد.
بعد از آن باز روزهايي به جشن گذشت مانند همه پرسي قانون اساسي، انتخابات رياست جمهوري، تشکيل مجلس، اما باز جشني ملي نبود. جشن اشغال سفارت امريکا غمشهور به لانه جاسوسيف.
جشن همگاني پنجم، جشن آزادي خرمشهر بود، سوم خرداد شصت. خبر را که راديو اعلام کرد، معلوم نشد که چطور هر کس پشت فرمان بود ناگهان پا روي هر پدالي که بود فشرد. زمان متوقف شد و عجب اگر فقط دو تن از صرافان سکته کردند. براي اولين بار پس از پانصد سال ايرانيان شهري را از دست دادند و دوباره به کف اش آوردند. چنين شادماني نسلي به ياد نداشت.
ششم رسيد
و دوم خرداد 1376 جشن ششم بود. شش جشن ملي و مردمي، نه به فرمان، در صد سال؛ اما تا بخواهي سوگ و اگر قرار بود بر گذري بر سوک ها، اين نوشتار بارها بلندتر از اين مي شد که هست.
و همه اين شش، با گذر زمان آزگار و ماندگار شدند. حتي اگر به زمان خود چندان اهميتي نيافتند، جايشان در چهره تاريخ ايران و آينده مردم اين سرزمين ثبت شد. جشن هايي که از مردم برآمده بود و به فرمان نبود، حتي وقتي حاضرانش بعد ها از کرده پشيمان شدند، از آن جا که از عمق دردها و لبخندها برآمده بود، خط عمر مشترک ايرانيان را گسلي و خط عبوري شد. همه اين شش از سوي کساني نقد و طرد شدند. هيچ يک بي بدخواه نبودند. هيچ کدامشان نشد که جنازه اي بر دست ها نگذارند. و هيچ کدام بي سرود و قصيده و غزل نماندند. همه زندگي ساز آمدند، چه رسد به جشن آخر که هنوز در اثرش زندگي مي کنيم و هنوز صدايش در فضاست و هنوز بر سر چه شدهايش در جداليم. اينها آزگارهاي ماندگارند. بي آزگاري چيزي ماندگار نمي ماند در سرزمين کويري ما.