865 شماره
پنج شنبه، 3 خرداد 1386
صفحه نخست :: ايران و جهان :: راهبرد
 
کوششي درگسترش ديدگاه هاي محمد خاتمي در نقد سنت و تجدد
رويارويي سنت و تجدد

خسرو ناقد؛ طرح اوليه اين گفتار را من دو سال پيش به بهانه وداع با محمد خاتمي فراهم آورده بودم؛ يعني زماني که دوران رياست جمهوري او به پايان رسيده بود و با پيروزي محمود احمدي نژاد، کمابيش نشانه هاي آغاز دوره اي تازه و کاملاً متفاوت به چشم مي خورد. بي گمان دوران پر تلاطم هشت ساله اي که به هر حال «دوران اصلاحات» نام گرفته است، نه تنها نقطه عطفي در تاريخ جمهوري اسلامي به شمار مي آيد، بلکه رويدادهاي آن مي تواند به عنوان نمونه اي جامعه شناختي در نظر گرفته شود. از اين رو فرآيند شکل گيري و فرجام آن نيازمند بررسي دقيق و همه جانبه است. طرح پرداختن به يکي از جنبه هاي اين حرکت اصلاحي نيز کوششي بود در پاسخگويي به اين نياز. اما آن زمان از انتشار يادداشت هايم درگذشتم و بهتر ديدم که چندي صبر کنم تا طغيان احساسات و غليان عواطف اندکي فرو نشيند و پس از جابه جايي هاي پيش رو و بعد از تغيير و تحولاتي که برخي با اميد و بعضي با اضطراب در انتظار آن نشسته بودند، شايد فرصتي مناسب و آرامشي نسبي پديد آيد و دگرباره زمان طرح مسائل بنيادين فرا رسد. به هر حال، در آن روزها تنها با يادداشتي کوتاه با عنوان «مي خندد اين مرد يا مي گريد؟» در وبگاه شخصي ام بسنده کردم.

اينک اما در دهمين سالگرد انتخابات دوم خرداد ماه 1376 بهانه اي در دست است تا نقطه نظرات محمد خاتمي را پيرامون يکي از اساسي ترين معضلات جامعه ايران باز خواني و بررسي کنم. انتخاب محمد خاتمي به رياست جمهوري اسلامي تا حدي غيرمترقبه و دور از انتظار بود. با اين گزينش نسبتاً آزاد، اميد به تغييراتي بنيادين در لايه هاي گوناگون جامعه که با شور و شوقي وصف ناپذير و به طور گسترده در انتخابات شرکت کرده بودند، پديد آمده بود. محمد خاتمي، بي گمان با آگاهي از اميدها و انتظارهاي برآمده از نويد و وعده هاي انتخاباتي و با اين بينش و بصيرت پا به عرصه سياست اجرايي گذاشت که بتواند با مدارا و متانت، موانع پيش روي پيشرفت جامعه را از ميان بردارد و عرصه را براي مشارکت همگان در حيات اجتماعي آماده سازد. او در اين راه به درستي دريافت که يکي از مسائل بنيادي و اصولاً اساسي ترين چالشي که ايران و ايراني، حداقل در طول صد و پنجاه سال گذشته، با آن روبه رو بوده است، تقابل و رويارويي سنت و تجدد و چگونگي گذار از اين تنگناي تاريخي است. سير وقايع و رويدادهاي ده سال گذشته نيز نشان داد که او مشکل را شناخته و دقيقاً بر مساله اي حياتي دست گذارده است.

اما محمد خاتمي در مسير فراهم آوردن زمينه هاي حل اين تضاد، با چنان دشواري هايي مواجه شد که به رغم نخستين گام هاي موفقيت آميز، خود نيز سخت در هزارتوي آن گرفتار آمد و به سختي و آهستگي بسيار توانست گامي چند در اين راه بردارد و سرانجام نيز با چشمي گريان و چشمي خندان، صحنه سياست اجرايي کشور را در حالي ترک گفت که به «فرصت سوزي» و عدم پيگيري مطالبات انتخاب کنندگانش متهم شد. شايد او به سخت جاني سنت هاي خرافي و خرافه هاي سنتي و نيز به سماجت واپسگرايان وقوف کافي نداشت. شايد هم محتاطانه و محافظه کارانه به اين مساله مي نگريست و هراس داشت که اگر کار رويارويي سنت و تجدد در همه عرصه هاي اجتماعي و فرهنگي بالا گيرد، به آنچه او آن را به کرات «اوجب واجبات» مي ناميد، خدشه اي وارد شود. اصولاً خاتمي گرفتار مخمصه اي شده بود که رهايي از آن به سادگي ممکن نبود. خاتمي نتوانست ساختار را با انتظارات و مطالبات مردمي که او را به رياست جمهوري برگزيده بودند تطبيق دهد و ميان اين دو تعادل و تعاملي مطلوب پديد آورد. اينکه آيا او به رغم تمام اين دشواري ها و موانع و به رغم احتياط ها و وسواس ها، توانست گشايشي در عرصه اجتماع و فرهنگ و سياست پديد آورد و تا چه حد در پيشبرد خواسته هايش موفق بود، پرسشي است که پاسخ به آن محتاج نگرشي کارشناسانه و نگاهي دقيق و جامعه شناسانه است و نيز قياسي واقع بينانه از دوران پيش و پس از زمامداري او. بديهي است که اين کار نيازمند زمان است و فاصله گرفتن از فضاي هيجان زده کنوني و دوري جستن از ابراز نظرهاي غالباً احساسي و عاطفي.

آنچه اما من در اين گفتار مدنظر دارم، سنجش نقطه نظرات خاتمي است در نقد سنت و تجدد بر اساس تأملات و تاليفات او. اين نکته را نيز ناگفته نگذارم که آنچه در اين گفتار مي آيد، صرفاً نقل گفته ها و نوشته هاي محمد خاتمي نيست، بلکه کوششي است در گسترش ديدگاه هاي او به منظور رهيافت به سنجش سنت و تجدد و نيز آغاز دوباره گفت وگويي با اهل نظر پيرامون اين معضل بنيادي جامعه ما تا شايد از اين طريق گشايشي در کارمان پديد آيد.

نيازي به تاکيد ندارد که يکي از عميق ترين بحران ها و شايد اساسي ترين معضل جامعه ما ريشه در تقابل سنت و تجدد دارد و دستً کم علل ناکامي نهضت هاي اجتماعي صد و پنجاه سال اخير را بايد در لاينحل ماندن اين معضل جست و جو کرد. خاتمي نيز طرح و پاسخگويي به مساله رويارويي سنت و تجدد را از همان آغاز کار، به مثابه يکي از مهمترين معضلات جامعه، در دستور کار خود قرار داد. زيرا بر اين باور بود که اين مساله، نه تنها جامعه ايراني را نزديک به دو سده است که فلج و از حرکت و پيشرفت باز داشته، بلکه اصولاً يکي از اساسي ترين معضلات عصر حاضر است و بي گمان اصلي ترين چالشي است که در برابر سرزمين هاي شرق مسلمان قرار دارد. شايد هم بر مبناي همين باور بود که به طرح اين مساله در سطح ملي بسنده نکرد و کوشيد تا حداقل با عنوان کردن آن در گسترده اي فراخ تر، نگاه و نظر انديشمندان و دولتمردان جهان را نيز به پيچيدگي مسائل اجتماعي و سياسي شرق مسلمان جلب کند و آنان را از ساده انگاري در ارائه راهکار هاي شتابزده براي رفع اين بحران بر حذر دارد.

او در آغاز در مقاله اي با عنوان «سنت نيز جاودانه نيست» کوشيد تا با نگاهي انتقادي مساله تقابل سنت و تجدد و پيشنهادها و راهکارهاي خود را در سطح جهاني مطرح کند. خاتمي در اين مقاله که در همان سال نخست رياست جمهوري اش در روزنامه آلماني «فرانکفورتر آلگماينه» - يکي از معتبرترين و پر خواننده ترين روزنامه هاي اروپا - منتشر شد برآن بود تا افزون بر تبيين ديدگاه هاي خود در اين زمينه، توجه افکار عمومي جوامع غربي و پيش از همه نگاه نخبگان فرهنگي را به ضرورت و اهميت گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها به عنوان رهيافتي براي حل اين مساله معطوف دارد.

خاتمي نقد سنت و تجدد را در امتداد طرح گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها مي داند و اصولاً باور دارد که چنين گفت وگوهايي براي درک و دريافت درست معضل تقابل سنت و تجدد لازم و مفيد است. البته اهميت طرح اين مساله و جذابيت نظرات محمد خاتمي، کمتر به موضوع و مضمون گفتار او بستگي دارد؛ چرا که اين مضامين را پيشتر نيز ديگر انديشمندان و روشنفکران در شرق و غرب طرح و بررسي کرده اند. اهميت طرح موضوع و جذابيت مضمون سخنان خاتمي، بيشتر در اين واقعيت شگفت و اميدوارکننده نهفته بود که دولتمردي از مشرق زمين، با تيزبيني و درايت و دليري و با قبول خطرات احتمالي، به يکي از اساسي ترين مسائل عصر حاضر پرداخته است. او رويارويي سنت و تجدد را مساله اي بنيادين مي داند که گريبانگير اغلب جوامع شرقي را گرفته است و با طرح آن در سطح جهاني و مخاطب قرار دادن جامعه بشري و انديشمندان و روشنفکران و دولتمردان جهان، درصدد بود تا نه تنها علل مشکلات و ريشه مسائل ملي و منطقه اي را بازگو کند، بلکه نشان دهد که دفع بحران هاي موجود در جهان و از آن جمله کابوس گسترش تروريسم و علت اصلي بروز اختلافات ميان جوامع غربي و شرقي - خاصه ميان غرب و جهان اسلام - در حل معقول و منطقي مسئله «تقابل سنت و تجدد» است. به بياني ديگر، خاتمي با طرح اين معضل، انديشمندان جهان را بهاري مي طلبد تا با همفکري آنان گره از اين بحران صد و پنجاه ساله بگشايد.

او در آغاز گفتارش نخست به اهميت موضوع اشاره مي کند و پيش از طرح مساله و ريشه يابي بحران در کشورهايي نظير ايران، خاطرنشان مي کند که «سنت، تجدد و توسعه» مفاهيمي اند که در عصر حاضر بيش از همه ذهن و زبان اغلب انديشمندان زمان ما، به ويژه روشنفکران کشورهاي بيرون از دايره جغرافيايي و تمدني غرب را به خود مشغول داشته است. با پيدايش تمدني نوين، فرهنگ متناسب با آن نيز به تدريج استقرار مي يابد. اما زوال تمدن کهن و پيدايي تمدني نو، به معناي از ميان رفتن تمام آثار و اثرات فرهنگي تمدن زوال يافته نيست. مردماني که روزگاري در گستره تمدني ديگر مي زيسته اند، با فروپاشي آن، هنوز با آثار فرهنگ کهن زندگي مي کنند و تاثيرات جدي آن در متن جان و ذهنشان به جا مانده است. چنين مردمي در مواجهه با تمدن و فرهنگ جديد دچار تضاد مي شوند. از سويي واقعيت هاي زندگي ايشان متاثر از نتايج و ضرورت هاي تمدن جديد مي شود و از سوي ديگر، در نگاه نخست چنين مي نمايد که باورها و ارزش هايي که با جان و روح آنان دمساز است، با ارزش ها، معيارها و باورهاي تمدن جديد سر سازگاري ندارد و نهايتاً در تضاد است. به باور خاتمي، اين درست همان تضادي است که ايرانيان و ديگر اقوام و ملل مشابه گرفتار آنند. در واقع اين تضاد سرچشمه بسياري از بحران هاي روحي و اجتماعي در اين جوامع است که البته با بحران هاي زندگي غربي تفاوت بنيادي دارد. از اين رو تا زماني که اين تضاد به صورتي اساسي و ريشه اي حل نشود، بحران همچنان پابرجاست.

خاتمي سپس به منشاء پيدايش و فرآيند تمدن در مغرب زمين و نيز به چگونگي نفوذ فرهنگ و تمدن غرب در جوامع شرقي و دگرگوني هاي ناشي از آن اشاره مي کند. اينکه تقابل تجدد و فرهنگ سنتي يکي از مهم ترين علل بروز بحران در انديشه و زندگي ماست قابل کتمان نيست. اما پرسش اساسي اين است که چه بايد کرد؟ آيا پيش روي ما تنها دو راه قرار دارد؟ يا بايد زنداني سنت بمانيم يا چاره اي جز محو شدن در فرهنگ و تمدن غرب براي ما ميسر نيست؟ آيا اين تقابل را به گونه اي ديگر مي توان از ميان برداشت يا آن را به حداقل حد ممکن کاهش داد و چنان بي خطر کرد که حيات اجتماعي و هويت تاريخي ما را نابود نکند؟ تجربه به ما نشان داده است که راه سنتگرايان افراطي و روش تجدد گرايان تندرو همواره با شکست مواجه شده است. شايد بحراني که اينک ترکيه درگير آن است، نمونه اي زنده از تندروي در «مدرنيزاسيون» جامعه اي سنتي از بالا و سرپوش گذاشتن بر واقعيت هاي اجتماعي است. بحران موجود در ترکيه نشان مي دهد که تقابل سنت و تجدد با تغيير و تحولات آمرانه قابل رفع نيست. اصلاحات اجتماعي تنها آنگاه اقبال موفقيت دارند که نخست لوازم فرهنگي پيدايي و پذيرش آنها در سطوح پاييني جامعه فراهم شده باشد. غرب ستيزي و تجددگريزي نيز چاره کار نيست. تجربه حرکت هاي افراطي و گرايش به انزوا و ماندن در حصار «پرده آهنين» نيز که طبعاً پيامد انقلاب ها و نتيجه انقلابي گري است، راه به جايي نمي برد.

در هر حال، تکرار اين تجارب تنها موجب افزايش بحران و پيدايش مسائل بيشتر و بحران هايي جديد خواهد شد. بر اساس تجربه هاي يکصد و پنجاه سال گذشته، مي توان نتيجه گرفت که در دنياي امروز با صدور احکام شرعي و خيال پردازي نمي توان از ورود و نفوذ تمدن و فرهنگ غرب به درون جامعه اي جلوگيري کرد. از سوي ديگر، با بخشنامه و تصويب منشور و جز اينها نيز نمي توان سنت را از جوامع بيرون راند. با زور و اعمال قدرت و خشونت و امر و نهي کردن اقتدار مداران و نيز با تصويب قوانيني به دور از ساختارهاي فرهنگي و واقعيت هاي جامعه نمي توان بر دشواري هاي اجتماعي فائق آمد و بحران ها را به سلامت پشت سر گذاشت. حداکثر شايد بتوان براي مدت زماني کوتاه بر مشکلات سرپوش گذاشت.

ناگفته پيداست که رويارويي سنت و تجدد يا به بياني ديگر، مساله گذار از ساختارهاي پوسيده و ناکارآمد و پذيرش نوگرايي متکي به عقلانيت انتقادي، مختص به سرزمين هاي شرقي يا جوامع مسلمان نيست و کشورهاي غربي نيز - هر چند در ابعادي ديگر- با آن سر و کار دارند. اما آنچه در اين ميان مهم و اساسي است، طرز برخورد و شيوه يافتن راهکارهايي براي اين معضل است. از اين رو با آنکه جوامع غربي کمتر درگير مسائل مبتلا به سنتگرايي افراطي اند، با اين همه متفکران غربي نيز خود را از پرداختن به اين مسائل بي نياز نمي بينند. «لشک کولاکوفسکي» در شمار آن گروه از انديشمندان غربي است که در آثارش به طور جدي به اين مساله پرداخته است. چکيده نظرات و جايگاه او در گفتمان سنت و مدرنيته به هيچ وجه از بحث ما دور نيست و شايد بتوان آن را در اين سخن او بازيافت، آنجا که مي گويد؛

«در جوامع گوناگون دو وضع موجود را همواره بايد به خاطر سپرد؛ يکي آنکه اگر نسل هاي جديد، در مقابل سنتي که از پدرانشان به ارث برده اند، پي درپي شورش نمي کردند و سر به عصيان برنمي داشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگي مي کرديم. دوم آنکه اگر روزي شورش و عصيان عليه سنت موروثي، همگاني و عام شود، جاي ما دوباره در غارها خواهد بود. پيروي از سنت و ايستادگي در برابر سنت به اندازه هم براي زندگي اجتماعي لازم و ضروري است. جامعه اي که پيروي از سنت در آن پرقدرت شود و بر تمام شئونات زندگي مسلط شود، محکوم به رکود و سکون است. از سوي ديگر، جامعه اي که شورش عليه سنت در آن همگاني شود، محکوم به نابودي است. جوامع همواره هم ايجاد کننده ذهنيت سنت گرايانه و هم پديدآورنده روح عصيانگر عليه سنت بوده اند؛ هر دو ضروري است. اما فراموش نکنيم که اين دو هميشه فقط در تضاد و ناسازگاري، و نه در ترکيب و آميزش، قادر به همزيستي با يکديگرند. اين انديشه که بشريت مي بايد خود را از شر ميراث معنوي اش «خلاص» کند و دانشي و منطقي با «کيفيت ديگري» شالوده ريزي کند، مقدمه اي است براي برپايي استبدادي ضد فرهنگ».

خاتمي نيز با برشمردن مسائل و مشکلات تمدن غرب به اين نکته اشاره دارد که تمدن غرب نيز امري بشري است و از اين رو، نسبي و گذرا، مگر آنکه ادعا کنيم که با برآمدن خورشيد تمدن جديد، چشمه پرسش ها و نيازهاي معنوي و نيازمندي هاي مادي انسان نيز خشکيده شده است. فراموش نکنيم که تمدن پاسخي است به روح کاوشگر انسان که پيوسته از جهان هستي، عالم و آدم پرسش مي کند و اين نيازهاي تازه آدمي است که همواره او را به تلاش و کوشش براي رفع آنها مي کشاند. مگر تمدن از پاسخي که انسان به پرسش ها و نيازهاي گوناگون خود مي دهد، پديد نمي آيد؟ البته در اين فرآيند آن دسته از پرسش ها و نيازهاي آدمي برتري و اهميت دارد که تمدن زاست. اگر بپذيريم که پرسش ها و نيازهاي انسان با گذر زمان و تغيير زمانه، ديگرگون مي شود و رنگي ديگر و اثري تازه به خود مي گيرد، بايد بپذيريم که تمدن ها نيز ديگرگون مي شوند و تمدني پايدار و پاينده وجود ندارد.

تا انسان هست، پرسشگري و نيازمندي او هم هست و هر پرسشي که پاسخ داده شود و هر نيازي که برآورده شود، آدمي را با ده ها پرسش نو و ده ها نياز تازه روبه رو مي کند. در پايان اين فرآيند پيچيده که جان آدمي را درمي نوردد، کمال زندگي مي تواند حاصل شود. هر تمدني مادام که با اتکا به نيروي ذاتي خود بتواند پرسش هاي انسان ها را پاسخ گويد و نيازهايشان را برآورد، پايدار مي ماند. تمدن غرب تاکنون توانسته است با تکيه بر نيروي ذاتي خود بحران هاي بسياري را پشت سر گذارد؛ بحران هايي بزرگ که مبدا و منشاء آنها در قرن نوزدهم ميلادي بود و تا قرن بيستم ادامه يافت و چهره کريه خود را در دو جنگ جهاني نشان داد. غلبه تفکر ليبرالي با اتکا به نظام اقتصاد بازار بر رقيب سوسياليستي و اقتصاد دولتي، تنها با تکيه بر دموکراسي و گسترش آزادي هاي فردي ممکن شد. بگذريم که ضعف دروني جهان سوسياليستي و عدم آمادگي براي اصلاحات بنيادي در ساختار نظام، انحطاط اعجاب آور آن را در پيش چشمان متحير جهانيان موجب شد. تجربه فروپاشي نظام هاي کمونيستي بار ديگر نشان داد که نه تنها هيچ نظام و حکومتي مقدس و جاودانه نيست، بلکه در صورت ناکارآمدي و نابکاري، به هيچ وجه سزاوار حفاظت و حراست نيست.

در ارزيابي نقاط ضعف و قوت فرهنگي تمدن غرب نيز خاتمي پا از مدار انصاف بيرون نمي نهد و با اشاره به ضعف تمدن غرب در قرون وسطي در پاسخگويي به مسائل مبرم انسان ها، به تلاش هاي روشنفکران و انديشمندان در دوران روشنگري ارج مي نهد. انديشه ورزي و کوشش هاي متفکران غربي و گسترش جنبش اصلاح دين، موجب فروپاشي کليسا و بدنامي روحانيت شد و نابودي ساختار فئودالي را در پي داشت. در واقع ويراني بناي پوسيده تمدن قرون وسطي، نتيجه ناتواني نظام هاي حاکم در رفع نيازهاي مادي و معنوي انسان ها بود، انسان هايي که با شعار آزادي، برابري و برادري، «انقلاب کبير فرانسه»، يعني مشهورترين واقعه دوران مدرن را آفريدند. خاتمي تاکيد دارد که تمدن غرب در کنار انکشافات جديد و تکنولوژي مدرن، آزادي انديشه، حاکميت قانون، حق حاکميت مردم و مهمتر از همه، نهادي کردن اين اصول و دستاوردهاي بسيار ديگر را براي انسان ها ممکن ساخت. ولي يادآور مي شود که استعمار و سرکوب خشن و خون بار ملت هايي که به حوزه تمدني غرب تعلق نداشتند نيز از پيامدهاي دوران مدرن است. غارت سرمايه هاي مادي و انساني، نابودي محيط زيست و محو بسياري از ارزش هاي انساني و دستاوردهاي معنوي و اخلاقي، همه روي ديگر تمدن غرب است.

اگر ما بپذيريم که انسان ها براساس آگاهي و اراده آزاد، خود قادرند راه خويش را انتخاب کنند، بنابراين نه منطقي و نه انساني است که از آنان بخواهيم که بي چون و چرا در برابر هيمنه و هژموني فرهنگ و تمدن غرب تسليم شوند. از سوي ديگر غيرممکن است که بسياري از پديده هاي غرب را مردود دانست و با تعصب و تصلب، در برابر آنچه نام و نشان از غرب دارد ايستادگي کرد. اين امر به فرض محال، حتي اگر ممکن نيز مي نمود، نه معقول و مقبول مي بود و نه مطلوب. خاتمي بر اين باور است که در اولين قدم بايد تمدن و تاريخ و فرهنگ غرب را واقعاً شناخت و ساختارها و ساز و کارهاي آن را دريافت. البته در اين راه به پايه هاي سنتي تمدن ها نيز نمي توان بي توجه بود؛ چرا که هويت تاريخي و اجتماعي ملت ها در آنها نهفته است. خاصه ملت هايي با تمدني کهن و فرهنگي پرمايه. ولي اضافه مي کند که سنت نيز چون تمدن امري بشري است و قابل تغيير و تحول. اصولاً بخش عمده آنچه امروز سنت ناميده مي شود، ساخته دست بشر و نياز دوراني از حيات اجتماعي اوست و بي گمان متاثر از وضع زمان و شرايط تاريخي و وضعيت اجتماعي، از اين رو متحول و تغييرپذير.

سنت نه جاودانه است و نه مقدس؛ چنانکه نظام هاي حکومتي نيز ابدي و مقدس نيستند و لاجرم حفظ و حمايتشان در هر شرايطي از اوجب واجبات نيست. اگر قبول داريم که سنت و نظام هاي برآمده از سنت امري بشري است و اگر بپذيريم که هيچ ساخته انسان نبايد حيات و هستي او را محدود و مسدود کند، بنابراين حفظ سنتي که دوران اش به پايان رسيده است، چيزي نيست جز تحميل قالبي تنگ بر وجود آزادي طلب و روح گسترش خواه انسان. و اين عمل ناروا حتي اگر به زور و با اعمال خشونت ممکن و ميسر باشد (که بي گمان در دراز مدت امکان پذير نخواهد بود و تاريخ سرزمين هاي گوناگون گواه اين ادعاست) خيانت به هستي و خسارت به جان آدمي است. شکي نيست که وقتي ذهن انسان به شيوه اي خاص از درک و دريافت پديده ها عادت کند، با دشواري بسيار قادر به ترک آن است. اين دشواري خاصه زماني بزرگ مي شود و مساله مي آفريند که سنت رنگ و بوي دين نيز به خود مي گيرد.

با اين همه ما محکوم به حل شدن در فرهنگ و تمدن غرب نيستيم؛ مگر آنکه از نقش آزادي و اراده انسان که بي گمان تحت تاثير محيط و تاريخ و اجتماع است - ولي اسير اين عوامل نيست - غافل شويم. از سوي ديگر از پيشرفت هاي علمي مغرب زمين در گستره دانش هاي گوناگون و از دستاوردهاي عظيم بشري که در زمينه هاي اجتماعي و سياسي پديد آمده است و همچنين از ارزش هاي معنوي و اخلاقي برخاسته از آنها نيز نمي توان چشم پوشيد. نبايد فراموش کرد که اين همه نه تنها دستاوردها و ارزش هاي تمدن و فرهنگ غرب، که ميراث ارزشمندي است که طي قرون متمادي و در نتيجه تماس و تاثير متقابل فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون نصيب جامعه بشري شده است.

پرسش بلندپروازانه خاتمي اين است که چرا ما نتوانيم با گذار از مرحله کنوني و با فراتر رفتن از امروز، نسبتي نو و ارتباطي تازه با وجود و عالم هستي پيدا کنيم و با نگرش و بينشي جديد، در شکل دادن و پيدايش تمدني تازه سهيم و همراه شويم؟ تمدني که هم بر گذشته هويت ساز ما تکيه داشته باشد و هم از دستاوردهاي بزرگ و اعجاب انگيز تمدن جديد بهره گرفته باشد. تمدني که مرحله اي تازه در حيات انسان به شمار آيد. بي ترديد توشه راه و دستمايه اصلي ما در رسيدن به اين مقصد عالي، همواره بايد «نقد سنت» و «نقد تجدد» باشد. البته اين مهم با بازگشت به گذشته و پافشاري بر سنت هاي پوسيده که خود عين ارتجاع است، و نيز با تکيه بر ساختارهاي کهن و اعمال قدرت و اقتدارگرايي و کيش شخصيت عملي و ميسر نمي شود. آغاز اين راه يافتن جايگاهي مطمئن است براي گذار از امروز و فراتر رفتن از زمان حال و تلاش براي رسيدن به فردايي بهتر و آينده اي روشن تر که بر امروز و ديروزمان تکيه دارد. اما همواره در خاطر داشته باشيم که آنچه امروز و براي نسل حاضر «جديد و مدرن» و لاجرم جذاب و خواستني است، فردا و براي نسل هاي آينده کمابيش «سنتي دست و پاگير» به شمار مي آيد که طغيان عليه آن امري طبيعي مي نمايد.

تجددآمرانه چرا و چگونه؟
مدت ها است که روشنفکران ما دريافته اند، درک از تجدد و مدرنيته در حد پوسته ظاهري آن محدود مانده و به جوهره اصلي آن راهي نبرده است. مدرنيته در غرب با شکل گيري مفهوم فرد به عنوان واحد سازنده ساختارهاي جامعه مدرن در واژگان مفهومي کشورهاي غربي بوده است و پس از آن آزادي فرد و خودمختاري او به صورت مفاهيمي معنادار درآمده است.

در جوامع اروپايي فرآيند مدرن سازي با رشد و گسترش فرد نقاد که ملازم تحقق تدريجي خودمختاري فردي بود شکل گرفت اما در کشورهايي نظير ايران چنين نبود.

تورج اتابکي با طرح مفهوم «تجددآمرانه» به توصيف شرايطي مي پردازد که روشنفکران و نخبگان سياسي ما را به سمت برداشتي واژگونه از تجدد سوق مي دهد. او ملازمت رشد جامعه اروپايي و عصر استعمار و امپرياليسم با درگيري آن با شرق را يکي از دلايل چنين اتفاقي مي داند و مدرن سازي در کشورهاي خاورميانه را نوعي واکنش دفاعي مي داند و ذيل بحث تجددآمرانه نشان مي دهد که در مواجهه با دنياي غرب دومين نيازي که ما در خود احساس کرديم فقر فرديت نبود بلکه نياز به ايجاد ارتشي کارآمد به سبک اروپايي بود و اين نياز اوليه و اساسي به مرور زمان از امور صرف نظامي بالاتر رفت و به ديگر بخش هاي جامعه تسري پيدا کرد.

در واقع نوع برخورد ما با تجدد غربي به گونه اي بود که سريعاً روشنفکران را به جست وجوي يافتن راه چاره اي نسبتاً سريع براي حل مشکلات کشورمان سوق داد. براي روشنفکران دهه 1860 به بعد تاسيس پارلمان و حکومت مبتني بر قانون اساسي هدف نبود بلکه وسيله اي بود براي کمک به پيشبرد فرآيند مدرن سازي. اين امر به توضيح اين موضوع کمک مي کند که چرا اکثر روشنفکران به هنگام انتخابات بين حکومت مقتدر و اصلاحات سريع و آزادي هاي سياسي گسترده تر از سوي ديگر، عمدتاً به حمايت از گزينه نخست گرايش نشان دادند.

آنها اين ديدگاه را پذيرفتند که تنها موتور ممکن تغيير، قدرت و دستگاه حکومتي است و شرايط تاريخي آنها را به سمت پذيرش اين باور سوق داد که تنها نهادهاي حکومتي هماهنگ با يک رهبر مقتدر قادر هستند براي مدرن سازي جامعه به تغيير و اصلاح فراگير دست بزنند مضاف بر اينکه تلاش هاي اوليه براي ترويج مدرن سازي چه از بالا چه از پايين ناکام مانده بود. پسرفتي که جنبش مشروطه ايران (11 - 1905) در سال هاي پس از آغاز جنگ جهاني اول متحمل شده بود، فروپاشي سياسي و اشغال بخشي از ايران در طول اين جنگ براي طبقه متوسط و روشنفکران در ايران گزينه ديگري باقي نمي گذاشت جز جست وجوي يک مرد مقتدر که بتواند مشکلات فزاينده عقب ماندگي کشور را حل و يکپارچگي و استقلال آن را حفظ کند و در همين زمان مي توان ديد که چگونه برابري خواهي اجتماعي، آزادي خواهي و ملي گرايي رمانتيک الهام بخش نسل هاي اوليه روشنفکران پس از جنگ جهاني اول جاي خود را به اقتدارگرايي سياسي، ملي گرايي زباني و فرهنگي مي دهد» و چنين شد که ديکتاتوري از جانب روشنفکران نيز مجوز گرفت و در ايران در مدت دو سال تبديل به خودکامگي شد. در چنين فضايي برخي از روشنفکران مجبور به کناره گيري از سياست شدند، برخي به زندان افتادند يا اعدام شدند و بدين سان خردورزي، استدلال انتقادي و فردگرايي در پاي جنبه هاي فني مدرنيته قرباني شد.
برخورد تمدن ها
ساموئل هانتينگتون استاد علوم سياسي دانشگاه هاروارد، در تابستان 1372، با انتشار مقاله اي در فصل نامه امريکايي«فارين افيرز»، نظريه جديد «برخورد تمدن ها» را مطرح ساخت و آن را در چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رخدادهاي بين المللي دوره بعد از جنگ سرد اعلام کرد. در اين مقاله وي از احتمال نزديکي و يا اتحاد تمدن هاي اسلامي و کنفسيوسي و برخورد آنها با تمدن غرب سخن گفت و هشدار داد.

محمد خاتمي اما با حضور در مجمع عمومي سازمان ملل نظريه گفت وگوي تمدن ها را طرح و بر اين اساس سالي نام گذاري شد تا حکومت ها کمتر به تقابل رو آورند، خاتمي پس از پايان دوران رياست جمهوري هنوز هم در اين زمينه فعال است و به گفت وگوي تمدن ها به مثابه راهي به سوي صلح مي پردازد.

برخورد تمدنها به عنوان نظريه به سرعت مورد استفاده تيم نئوکان هاي حاکم درنهادهاي آمريکايي قرار گرفت واين درحالي بودکه گفت وگوي تمدنها در داخل کشور خودمان مقبوليت همگاني نداشت وهيچ گاه به شکل طرح عملياتي مورد استفاده قرار نگرفت.


رويارويي سنت و تجدد
تجددآمرانه چرا و چگونه؟
برخورد تمدن ها
جدايي مذهب از سياست و برخورد
گفت وگوي تمدن ها و جهاني شدن

جدايي مذهب از سياست و برخورد
سخنراني پروفسور جورج فرانسيس مک لين، استاد ممتاز امريکايي،29 ارديبهشت در دانشکده زبان هاي خارجي برگزار شد. در اين جلسه که به دعوت موسسه مطالعات امريکاي شمالي و اروپا برگزار شد وي به تشريح سير تاريخي تمدن امريکا از دوران مستعمرگي تا ابرقدرتي کنوني آن پرداخت. وي همچنين در ميزگرد صلح و همزيستي اديان در دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي گفت؛ پس از ورود به هزاره جديد که مقارن با سرنگوني فاشيسم در جهان بود اميد تحقق آرزوهاي حقوق بشري در مردم زنده شد اما دوباره طولي نکشيد که بعد از 11 سپتامبر مردم وارد عرصه جديدي شدند و اميد آنها کمتر شد. مک لين با بيان اين که درک متقابل اديان از يکديگر مي تواند راهگشاي بسياري از مشکلات شود، گفت؛ بنده به اسلام علاقه دارم و در اين زمينه مطالعه کرده ام اگرچه مطالعاتم به حد کافي نرسيده است.

وي تحولات جهان غرب را موجب جدايي دين از سياست و نيز گسترش فردگرايي در ميان آنان برشمرد و خاطرنشان کرد؛ برخي فلاسفه با گرايش به شک گرايي در مورد مفاهيمي مانند عدالت و خوبي نيز تشکيک کردند که موجب سنت شدن اين نگاه در برخي جاها شد. عده اي گمان کردند هرآنچه که بتوانند مورد تجربه و آزمايش مادي قرار دهند، داراي حقيقت و اصالت است.

استاد دانشگاه کاتوليک امريکا ابراز داشت؛ بنده با نظريه گفت وگوي تمدن هاي آقاي خاتمي موافقم البته معتقدم گفت وگوي تمدن ها بايد مبتني بر گفت وگوي اديان باشد و بدون چنين نگاهي نتيجه مناسب به دست نخواهد آمد. وي با تاکيد بر اين که فرهنگ داراي جنبه هاي اجتماعي و تحول گرايانه است، افزود؛ پس از انقلاب اسلامي ايران در سال 57، غربي ها چون به حقيقت فرهنگ ديني اسلام پي نبرده بودند 3 سال طول کشيد تا بتوانند پويايي اين انقلاب را درک کنند.

مک لين با اين بيان که فلاسفه بايد به ارزيابي تفکرات گذشته خود و تحليل و بررسي آن بپردازند، اظهار داشت؛ به زودي کنفرانس بين المللي فلاسفه در کره جنوبي براي ارزيابي تفکرات 400 ساله فلاسفه و باز کردن راه فکر جديدي برگزار خواهد شد. وي ساختار مدرنيسم را داراي کارايي ندانست و گفت؛ اين تفکر موجب بروز تعارضاتي است. وي ابراز داشت؛ در دوره جديد ما نبايد به فکر فردگرايي باشيم بلکه با نگاه تماميت گرا بايد افراد را در کنار هم ببينيم.


گفت وگوي تمدن ها و جهاني شدن
ايسنا؛ کبيرهلمينيسکي عضو موسسه بين المللي آستانه اجتماعي در مقاله اي با عنوان«گفت وگوي تمدن ها و روح جهاني شدن» با اشاره به اختلافات جهاني ميان ملت هاي مختلف به اين موضوع مي پردازد که اين اختلاف ها در عين جهاني شدن وجود خواهد داشت و اين تعارض ها در طول تاريخ رخ نداده اند. او آورده است؛ جهاني شدن فرهنگ مصرف گرايي و ارزش هاي تجاري به سرعت ارزش هاي معنوي سنتي غيرمکاني را نيز شامل مي شود تا آن جايي که جهان هر روز بيشتر و بيشتر توسط سيستم مالي کاپيتاليستي اداره شود، تنها نخبگان سيستم سرمايه داري سود مي برند و نتيجه اين فرآيند، مانند يک غده سرطاني عمل مي کند يعني نخبگان از زندگي همه مردم براي حيات خود استفاده مي کنند. تفرقه اجتماعي منتج از اين مساله با هر چشمي قابل مشاهده است. اين عضو موسسه بين المللي آستانه اجتماعي درباره شيوع اين فرآيند به ساير کشورها نيز معتقد است که آشکارا ملت هاي نسبتاً ضعيف توسط صنعت اسلحه سازي بين المللي به برده گيري کشيده مي شوند به طوري که استفاده غيرمستقيم اين ملت ها توسط اداره ضعيف و ناعادلانه حکومت هايشان صورت مي گيرد.

هلمينيسکي همچنين آورده است که هر روزه ما در جهان شاهد گفتماني ميان ملت هاي درجه اول و ملل دست پايين هستيم که قدرتمندان را قوي تر و ضعيفان را عقب مانده تر نگه مي دارد و امکان گفت وگوي ميان اسلام ديگر جوامع خارج از حد نرمال قرار مي گيرد.

در اين شرايط، گفت وگو ميان دولت ها که به ندرت حاضر به ايجاد شرايط مساعد براي گفت وگو مي شوند، بسيار پيچيده مي شود. از نظر نويسنده اين مقاله گفت وگو زماني امکان وقوع دارد که بهترين ذهن ها و بهترين فاکتورهاي فرهنگي خود را به پاي ميز مذاکره ببريم تا اميدي براي دستيابي به توافق داشته باشيم. وي در ادامه تصريح کرده است؛ گفت وگو در سطوح بالا به سختي وجود دارد و يا حداقل نياز به تلاش بسياري براي اتفاق افتادن دارد. با اين حال ما نمي توانيم گفت وگوي غيرموثر را که فاکتورهاي سياسي بسيار پيچيده اي در پشت سر دارد، ناديده بگيريم. به نظر من، ما مي توانيم ابتدا با ملت هاي مسلمان يعني ايران، اندونزي، پاکستان و... به توافق برسيم. و در مرحله بعد به سراغ ملل ديگر مانند چيني ها، امريکايي ها و حتي روسي ها برويم. هلمينيسکي که در مقاله اش يکي از جوانب غرب را ناديده انگاشتن عمومي فرهنگ و آموزش اسلامي معرفي کرده در ادامه آورده است؛ غرب اغلب به ارزش هاي دموکراتيک و شرايط آزادي بيان و عقيده اسلامي بي توجه است، در شرايط کنوني جهان اولاً خشونت بر فضاي رابطه ميان تمدن ها استوار است و ثانياً اين خشونت جهاني از سوي ابرقدرت ها فرهنگ و ارزش هاي انساني را زير سوال مي برد. پس نتيجه مي گيريم، فضاي گفت وگو در ميان فرهنگ ها امکان تحقق دارد، در ميان تمدن ها ممکن نيست زيرا در اين شرايط نظرات و ارزش هاي تمدن هاي اصلي که اغلب غربي و غيراسلامي هستند بر فضاي مذاکرات جاري مي شود و ملت هاي ديگر به استثمار و بردگي گرفته مي شوند. اين در حالي است که عدالت اسلامي ناشي از دستورات قرآن مرجع اقدام مسلمانان است، در حالي که امريکايي ها براساس بيانيه ها و ارزش هاي حقوقي مخلوق انسان عمل خواهند کرد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام