869 شماره
سه شنبه، 8 خرداد 1386
صفحه نخست :: ايران و جهان :: راهبرد
 
در گفت وگو با سيدهاشم آقاجري
الزامات وحدت اسلامي
بخش اول


افزايش درگيري هاي فرقه اي در جهان اسلام به ويژه بحران به وجود آمده در عراق بسياري از نخبگان جهان اسلام را بر آن داشته که براي توقف اين بحران ها و همچنين جلوگيري از تکرار چنين فجايعي به دنبال يافتن راه حلي دائمي، عملي و واقع بينانه باشند. آقاجري مهمترين راه براي رسيدن به تفاهم و وحدت اسلامي را در ايجاد اعتماد متقابل و پذيرفتن طرف مقابل به عنوان طرفي صاحب حق مي داند.

***

در چند ساله اخير و به ويژه پس از پديد آمدن خشونت هاي فرقه اي در بخش هاي مختلف ممالک اسلامي، بسياري از دلسوزان جهان اسلام بر آن شدند که جهت توقف اين گونه اقدامات به چاره انديشي بپردازند و يکي از مهمترين راهکارهاي پيشنهادي، تقريب مذاهب و وحدت اسلامي بوده است. پيشنهادي که اصولاً هر گاه آتش جنگ هاي فرقه اي زبانه مي کشد از سوي برخي دلسوزان مطرح مي شود ولي در عمل شاهد نتيجه خاصي از اين گونه پيشنهادات نبوده ايم. در ابتدا مي خواستم اين پرسش را مطرح کنم که آيا يک شيعه راستين و يک سني معتقد مي توانند سر يک ميز به گفت وگو بنشينند و به مفاهمه برسند؟

تشيع و تسنن دو تفسير از اسلام هستند. تنوع تفاسير در تاريخ دين و مذهب اختصاص به اسلام و غيراسلام ندارد. دنياي مسيحيت هم تجربه تنوع تفاسير را داشته و نتيجه آن به وجود آمدن سه شاخه کاتوليک، پروتستان و ارتدوکس بوده و در بوديسم و اديان هندي نيز شاهد اين روند هستيم. در خود شاخه هاي تشيع و تسنن نيز شاهد تنوع تفاسير کلامي، فقهي، فلسفي و... هستيم.

من فکر مي کنم در جهان کنوني که نه تنها مسلمانان بلکه پيروان ساير اديان آن مجاورت و همبستگي قرار گرفته اند، ما شاهد جوامع چندفرهنگي هستيم که اساساً تصور يک جهان همراه با صلح و روابط مسالمت آميز بدون تفاهم و درک متقابل از ديگري ميسر نخواهد بود. حال مي تواند اين ديگري، ديگر مذهبي يا ممکن است ديگر برون ديني باشد.

در زمانه اي که ما در ايران نه تنها از گفت وگوي بين اديان بلکه از گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها سخن مي رانيم، گفت وگوي بين تشيع و تسنن از ضرورت هاي اوليه به شمار مي رود.اجازه بدهيد گريزي به تاريخ بزنم. امام علي از نظر شيعيان نخستين امام مذهب تلقي مي شود. طرز نگاه ما به تاريخ ايشان و امامان پس از وي مي تواند بر نحوه برخورد ما با برادران اهل تسنن اثرگذار باشد.در اينجا ابتدا بايد به اين نکته توجه داشت که برخلاف معمول که تاريخ را از منظر کلام مورد مطالعه قرار مي دهند بايد کلام، تئولوژي و الهيات را که محصولي از تحولات تاريخي است از منظر تاريخ مورد مطالعه و تاويل قرار داد. اگر ما از اين زاويه به اين بحث نگاه کنيم و مباحث کلامي متاخري که بر بستر منازعات فکري و مذهبي پس از قرون دوم و سوم تکوين و تعين يافته است را دور بزنيم و اگر اجازه ندهيم قاب هاي تصويري ايجاد شده در قرون پنجم و ششم حائل و مانعي در نگاه ما به تاريخ قرون نخستين هجري شود، در آ ن صورت عرض مي کنم که طبيعتاً امام علي به عنوان کسي که رفتار و سيره وي بي گمان الگوي شيعيان است مي تواند بهترين معيار در بحث ما باشد. امام هر چند معتقد بود که بر خلافت احق و اصلح است اما عملاً پس از آنکه خليفه نخست مستقر شد با خلفا با کمال احساس مسووليت و به صورت مشفقانه روبه رو شد و از هر کمکي که باعث پيشرفت و قدرت يابي اسلام مي شد، که در آن زمان در زمامداري خليفه متبلور شده بود، دريغ نمي ورزيد. ياران امام نيز بدين گونه عمل مي کردند.شما مي دانيد که امام علي در دوره خلفاي سه گانه مشفقانه ترين و کارسازترين مشورت ها را به آنها داده است. هنگامي که خليفه اول عزم مرزهاي روم و شام را کرده بود امام داهيانه به وي گوشزد کرد که «ان فعلت ظفرت». اگر اين کار را انجام بدهي پيروز خواهي شد.در مورد خليفه دوم هم که از اين گونه موارد به وفور يافت مي شود. در زمان خليفه سوم نيز علي بن ابي طالب با در پيش گرفتن مشي اصلاح طلبان تلاش فراواني براي فروکش کردن بحران از خود نشان داد و سعي کرد با انتقال خواست هاي معترضان به خليفه و ترغيب وي به پذيرش اين خواست ها اين بحران به صورت مسالمت آميز حل شود.ياران امام از جمله حذيفه بن يمان، سلمان، عمار، مالک اشتر و... که از خالص ترين شيعيان تاريخ بودند نيز در دستگاه خلفاي سه گانه حکومت مي پذيرفتند و سمت فرمانده نظامي به عهده داشتند.به طور خلاصه اگر بخواهيم براي وحدت اسلامي بنيانگذاري بيابيم بدون شک خواهيم ديد که علي بن ابي طالب نخستين بنيانگذار و منادي وحدت اسلامي بوده است. چرا که علي(ع) اساساً به مساله خلافت و احقيت خود از چارچوب تنگ فرقه اي نگاه نمي کرد. به همين دليل است که در برابر خلفا سياست اتحاد - انتقاد را در پيش گرفت.در جاي خود انتقادات سازنده را مطرح مي کرد؛ انتقاداتي که موجب اعتلاي جامعه اسلامي بود نه اينکه به دو تکه شدن آن منجر شود.در اينجا لازم مي دانم نگاهي نيز به مبارزات شيعيان در قرون اول تا سوم داشته باشم. متاسفانه برخي مبارزات عدالت طلبانه علويان در برابر دستگاه جور را به نوعي مبارزه فرقه اي تقليل مي دهند. در حالي که آ ن مبارزات به هيچ وجه فرقه اي نبوده است.

مبارزات فرقه اي در واقع چند قرن بعد به وجود آمده و اگر تحليل کنيم خواهيم ديد که در اين منازعات عامل قدرت و دست سياست نقشي اساسي بازي مي کند.بله درست است که اختلافات شيعه و سني فقط مرتبط با قرن بيستم يا زاييده استعمار نيست. به طور نمونه در قرن پنجم تا هفتم در همين بغدادي که امروز شاهد چنين فاجعه غيرانساني به نام دين هستيم درگيري ، کشمکش و جنگ فرقه اي وجود داشت اما آن زمان هم اگر به درستي بنگريم دست وزير و امير و صاحب قدرتي را در اين درگيري ها خواهيم يافت که براي تامين منافع خود توده هاي مردم را به طرفداري يا مخالفت با فرقه اي به جان هم مي اندازند.در قرون سوم و چهارم مباحث بيشتر نظري و تئوريک است که علماي مختلف از شيعه و سني گرفته تا معتزلي و اشعري و بقيه صاحبان مشارب مختلف به آن مي پرداختند.اما هنگامي که قدرت، اين مباحثات فکري را به مباحثات اجتماعي بدل کرد و آن را ابزاري براي تحکيم جايگاه خويش قرار داد مساله از صورت دو يا چند تفسير از اسلام خارج شد. لذا در پاسخ به پرسش شما عرض من آن است که امکان اينکه تشيع و تسنن در اسلام يا کاتوليسيسم و پروتستانيسم در مسيحيت را نهايتاً منحل کنيم و به نظريه اي واحد برسيم امکان ندارد. لذا بدين معني وحدت تسنن و تشيع امري است ممتنع، همانگونه که در مذاهب اهل سنت نيز اين تصور که مذهب شافعي با مذاهب حنبلي و مالکي ادغام و اختلافات رفع شود غيرمنطقي خواهد بود. در بين فرق شيعه نيز اين راه حل پاسخ نخواهد داد.اختلاف نظر و اختلاف تفسير يک امر ناگزير است، چه در چارچوب کلي انساني چه در چارچوب ميان ديني يا درون ديني و حتي درون مذهبي...با اين حال بحث وحدت شيعه و سني امکان دارد. در اين باره مي توان با دو رويکرد به اين وحدت نگاه کرد. يکي آنکه به صورت تاکتيکي و کاملاً سياسي و غيراستراتژيک به اين امر نگاه کنيم که مي توانم بگويم اين بحث، بحث تازه اي نخواهد بود. حداقل قدمت اين شعار به دو قرن گذشته خواهد رسيد. به طور مثال نادرشاه افشار در اين وادي گام نهاد اما پروژه وي به سرانجام نرسيد، نادر براي دستيابي به هدف خود حتي علماي مشهور شيعه و سني را در نجف گرد هم آورد و آنان در آنجا وثيقه اي گذاشته اما در عمل شاهد بوديم که نتيجه ماندگاري از اين اقدام حاصل نيامد.اقدامات سلطان عبدالحميد عثماني، سيدجمال الدين اسدآبادي و... را نيز مي توان در اين چارچوب ارزيابي کرد.تلاش ارزشمند علماي روشن انديشي چون شيخ شلتوت مفتي اعظم الازهر و آيت الله بروجردي و کنفرانس تقريب مذاهب نيز گام هايي جهت رسيدن به وحدت اسلامي بود. اما اين کوشش ها به جايي نرسيد.

ببينيد آقاي دکتر، در همين زمينه همکاري امام علي با خلفا و بيعت با آنها که در بحث خود به آن اشاره کرديد برخي آقايان معتقدند که علي(ع) از روي ناچاري دست به اين کار زده است و اگر ايشان توانايي داشت و مبسوط اليد بود به هيج وجه تن به اين بيعت نمي داد.

هرگونه وحدتي زماني اصولي است که شما ديگري را بپذيريد. نه اينکه اختلاف نداشته باشيد بلکه طرف مقابل را به رسميت بشناسيد. متاسفانه در طول تاريخ چه در تسنن و چه در تشيع کساني هستند که طرف مقابل را اساساً خارج از اسلام مي دانند. بديهي است که با رويکرد افراطي اساساً فصل مشترکي براي گفت وگو و وحدت باقي نمي ماند و در اين صورت نبايد انتظاري بهتر از وضعيت دوره صفوي و عثماني داشته باشيم. طبيعتاً هر وحدتي مبتني بر اصول استراتژيک است. در هر وحدتي روش حل تضاد عبارت است از حل تضادهاي فرعي در پرتو تضادهاي اصلي. به عبارت ديگر، ما مسائلي مهمتر داريم که براي حفظ اين مصالح از مصالح کم ارزش تر چشم پوشي مي کنيم. اين بحث منطق هر وحدتي است اما بايد توجه نيز داشت که به ميزاني که تفسير ما از تاريخ تشيع و تسنن تغيير کند استراتژي ما در رابطه با فرق اسلامي نيز متفاوت خواهد شد.اگر ما تاريخ اسلام و تشيع را به گونه اي ببينيم و تفسير کنيم که ظلمي پايه گذاري شده و تا امروز ادامه يافته است، چاره اين است که راه آمده را به عقب برگرديم. به گونه اي عمل خواهيم کرد و اگر تاريخ را به گونه اي ديگر تفسير کنيم طبيعتاً رفتارمان به گونه اي ديگر خواهد بود.فهم و درک ما از تشيع به طور حتم بر روي استراتژي و عمل ما نيز تاثير خواهد داشت.

حال اين پرسش مطرح مي شود که شرايط يک گفت وگوي سازنده و معطوف به هدف چيست؟

در هر گفت وگو اولاً بايد هدف گفت وگو مشخص شود. من مي خواهم گفت وگو کنم براي محکوميت ديگري، قانع کردن وي يا درک نظريات طرف مقابل و اهداف ديگر؟هر کدام از اين هدف ها نوع برخورد و فضاي گفت وگو را تغيير مي دهد و دومين مساله که بي ارتباط با هدف نيست احتمال تصحيح خود است. اين گفت وگو شايد به تصحيح من نيز منجر شود. اگر وضع من پس از گفت وگو تغيير نکند در اصل گفت وگويي صورت نگرفته است. در گفت وگو نبايد طرف مقابل را سياه و خود را سفيد ديد از ديگر موارد بسيار مهم شرط اعتماد متقابل است. اين مساله در مسائل سياسي نيز قابل بررسي است. اگر جناح الف جناح ب را وطن فروش و ستون پنجم بداند اصولاً گفت وگو از حيز انتفاع ساقط شده است.هر گفت وگويي رابطه دو عالم ديگر است. دو عالم ديني، دو عالم سياسي و اين عوامل بايد ابتدا الفباي زبان همديگر را بشناسند، معمولاً با پيشداوري وارد گفت وگو مي شويم. ما از گذشته باري را حمل مي کنيم و با اين پيشداوري و ميراث گرانبار و تحميلي که به بحث مي آوريم جلوي بسياري از تعاملات را مي گيريم. بالاخره بايد بپذيريم که مشترکات اصولي داريم و بر اين مشترکات پاي بفشاريم.

هويت مان چه مي شود؟

اين نگاه شما به هويت نگاهي قديمي و منسوخ است. در دنياي امروز هويت ها ديگر يک تکه و استاندارد نيست. چه کسي مي تواند بگويد محدوده هويت من اينجاست؟ هويت ها مرزهاي شکننده و لرزاني يافته اند. همگي ما هويت هاي متفاوتي داريم. هويت ها هم به صورت عمودي و حالت سلسله مراتبي و هم به صورت افقي و حالت Overlab و همپوشاني دارد. بدين معني که هويت ها هميشه با هويت هاي ديگر قابل تعريف هستند. شماي شيعه با برادر سني در خارج هويتي ايراني داريد و در برابر يک مسيحي هويت اسلامي و در برابر يک آتئيست هويتي خداپرست خواهيد داشت.هويت ها ثابت، مطلق، همه جايي و هميشگي نيست.بايد از هويت درکي سياسي و متنوع داشت. در چنين صورتي شيعه و سني با توجه به مشترکات هويتي خود و رسيدن به حوزه هاي مشترک امکان اتحاد مي يابند. هر اتحاد احتياج به مخرج مشترک دارد.

اتفاقاً برخي معتقدند که خدا مشترک است اما بهشت و جهنم مخصوص فرقه اي خاص است.

بله، متاسفانه در برخي کنفرانس هاي رسمي بيان مي شود که خداي ما و طرف مقابل فقط اشتراک لفظي دارد و هيچ گونه اشتراک معنوي وجود ندارد.

اتفاقاً در مناظره آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي قرضاوي که از الجزيره پخش شد قرضاوي به همين مساله اشاره کرد و گفت شيعيان با استفاده از تقيه در برابر ما مي گويند به بزرگان اهل سنت احترام مي گذاريم اما در جمع خود آنها را مورد لعن و اهانت قرار مي دهند.

تقيه به معني آنچه را که مصلحت نيست بر زبان جاري نکنيد در زماني که در خطر قرار گرفته ايد امري است معقول و پسنديده. دو آيه در قرآن ناظر بر اين مفهوم وجود دارد. در يکي از اين آيات بيان شده که هر چند فرار از جنگ پذيرفته نيست اما اگر عقب نشيني از سر تقيه و براي حمله از نقطه ديگري باشد درست است و مورد ديگر درباره سميه و ياسر است که زير شکنجه حاضر به بيان بيزاري از دين اسلام نشدند و در نتيجه شهيد شدند اما عمار با اين ترفند از شکنجه کفار رهايي يافت و در اين باره آيه اي نازل شد و اين اقدام عقلاني را تاييد کرد.از طرف ديگر در بين شيعه و سني مفهومي به نام نفاق وجود دارد که از سوي هر دو آنها محکوم است و از کفر بدتر.اگر تقيه به معناي نفاق باشد محکوم است. اگر من شيعه تو سني را کافر بدانم اما در زبان تو را مسلمان بگويم منافق هستم.در حال حاضر مسائل بسيار مهمتري از خود ويژگي هاي فرقه اي وجود دارد که بايد به آنها توجه کرد. علي بن ابي طالب لابد مسائل مهمتري از خلافت را مشاهده کرده است که چشم پوشي از خلافت در قبال آن اولي بوده است.علي(ع) که از دوران کودکي در دامان پيامبر و تحت تاثير تعاليم اسلامي بزرگ شده است و دوران جواني خود را صرف استحکام اسلام کرده است، مهمترين مساله را دين و سرنوشت مردم مي داند؛ ميراث پيغمبر و سرنوشت امت پيغمبر...علي(ع) که ما مي شناسيم بر سر دوراهي خلافت يا بيعت با خلفا حفظ اسلام را مهمترين هدف مي داند. متاسفانه برخي از ما شيعيان از يک سو مقام فرابشري به علي(ع) مي دهيم از سوي ديگر در توجيه بيعت با خلفا او را چنان پايين مي آوريم که وي از موضع ضعف با آنان بيعت کرد. اين امر براي يک سياستمدار معمولي داراي پرنسيب نيز امري منفي تلقي مي شود يا اينکه حضرت علي شجاعت امام حسين را نداشت؟در عمل علي(ع) يک اصل را مي فهميم که اسلام مهمتر از خلافت علي است. اگر خلافت مهمتر بود امکان نداشت علي(ع) زير بار بيعت برود.برخي شيعيان امروز نيز خلافت علي(ع) در قرن يازدهم را اصل گرفته اند و معتقدند همه چيز بايد فداي اين اصل شود. از سرنوشت مسلمانان گرفته تا مسائل اساسي و اصولي ديگر. در اينجا باز هم تاکيد مي کنم که بايد به نقد نگاهمان از نظر تاريخي پرداخت. اساساً مفهوم شيعه و سني مرتب قبض و بسط پيدا کرده است. شيعه قرن چهاردهم مانند شيعه قرن چهارم نيست حتي نظرات بسياري از علماي شيعه با هم متفاوت است.
هويت هاي متکثر و اتحاد ملي

ايسنا؛ نشست «جنبش هاي قومي و سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي» صبح روز گذشته با حضور محمدرضا تاجيک در دانشگاه تربيت مدرس برگزار شد. رئيس سابق مرکز بررسي هاي استراتژيک رياست جمهوري در اين نشست با بيان اينکه مساله قوميت ها مساله حال و آينده ماست، گفت؛ «در آينده جلوه هايي از ظهور و بروز قوميت ها را شاهد خواهيم بود و به خصوص آنکه جامعه ما در حال حرکت به سوي تکثر اجتماعي و سياسي است و امکان آنکه يک نظام تماميت خواه همچون گذشته در جامعه ما حاکم شود، منتفي است.» وي ادامه داد؛ «نه تنها در سطح قوميت بلکه در سطح همه افراد جامعه يک نوع خود تاکيدمحوري و خودبيان گري بدان معنا که هم خود را رهبر و هم خود را پيرو ببينند شاهديم که اينگونه تکثر اجتماعي در جامعه امروز و فرداي ما به شکل گسترده اي در حال تکثير است.» اين استاد دانشگاه با بيان اينکه بافت اجتماعي و سياسي ما به سوي يک نوع فضاي موزاييکي تکثرگرايي پيش مي رود، تصريح کرد؛ «آيا اينکه همه قوميت ها در يک ديگ جوشانده شوند تا هويت واحدي را به دست آورند وجود دارد يا اينکه همه هويت ها را مي توان در کنار يک ظرف قرار دهند و يک هويت با نظام و ثبات را ايجاد کنند که در اين نوع هويت نوعي پذيرش يکديگر وجود دارد.»

وي در ادامه با بيان اينکه جامعه اي که تنها يک هويت و يک صدا داشته باشد جامعه نيست، خاطرنشان کرد؛ «مي توان با به رسميت شناختن هويت هاي متکثر نظم و انسجام را ايجاد کرد و از اين رو مي توان گفت که مي توانيم تمام دانه هاي تسبيح را شناخته و خود نقش نخ آن را ايفا کنيم و اينگونه که دانه هاي تسبيح را همه به يک دانه تبديل کنيم، رفتار نشود.» تاجيک معتقد است؛ «مي توان جامعه اي ايجاد کرد که تقاطع هويت ها در آن نبوده و توازن هويت در آن ايجاد شود و جامعه اي ايجاد شود که هر هويت چيستي خود را در طرد هويت ديگر تعريف نکند و آن را در ربط هويت خود با هويت هاي ديگر تعريف کند.» اين استاد دانشگاه عصر کنوني را عصر هويت هاي متکثر دانست و اضافه کرد؛ «عصر ما عصر پساايدئولوژيک است و نمي توان هويت هاي اجتماعي را همچون چهره هاي چيني ها هم شکل يکديگر ديد و نمي توان جامعه اي را تصور کرد که هرکس بسته هويتي را بخرد و از آن استفاده کند، چراکه درون يک نحله فکري و ذيل يک گفتمان واحد بايد انسان هاي متفاوتي وجود داشته باشند و به نوعي از رهگذر تفکرات آنها جامعه ايجاد مي شود.» وي هويت هاي عصر کنوني را ربطي و پيوندي خواند و گفت؛ «در حال حاضر هويتي وجود ندارد که بتواند مدعي باشد که صددرصد خالص بوده است.

چراکه به نوعي هر هويت از هويت ديگري تاثيرپذير است، بنابراين يک هويت شفاف که در آن خللي ايجاد نشده و از هويت ديگري تاثير نپذيرفته باشد، وجود ندارد و از سويي ديگر نيز در دوران ما نمي توان فکر کرد که فرازبان فرهنگ و نژادي را حاکم کنيم و آن را به عنوان يک اصل استفاده کنيم چراکه اکنون آنها به يک خرده زبان و نژاد در حال تبديل شدن هستند.» تاجيک عصر کنوني را عصري که تقاضاي مطالبات به صورت يک نوع فناوري قدرت و سياست جديد در حال جلوه گري است عنوان و خاطرنشان کرد؛ «هر انساني مي تواند از رهگذر مطالبات و تقاضاي خود نوعي قدرت و سياست را اعمال کند و مي توان گفت امر سياست از سيطره دولت ها خارج شده و در کنار فرد نشسته است و هر مطالبه اي مي تواند نوعي اعمال قدرت و حرکت سياسي را دربرداشته باشد. بنابراين اين فضا به صورت توفنده اي در حال عمل است و به راحتي نمي توان با سخت افزاري نظامي و قدرت ريز نرم افزار برخورد کرد. از اين رو بايد اين فضا به خوبي درک شود.» رئيس سابق مرکز بررسي هاي استراتژيک رياست جمهوري ادامه داد؛ «عصر ما با يک نوع شورش هويت هاي تحت انقياد مواجه است و حاشيه نشين ها به فغان آمده اند و به اصطلاح عصر روشنفکران آوانگارد به سر آمده است. بدان معنا که ديگر حرکت هاي جامعه به آوانگارد و نماينده احتياجي ندارد و ما در حال دور شدن از آن فضا هستيم و مردم ديگر نمي خواهند حاشيه نشين باشند و دوست دارند وارد متن شوند و در اين فضا مرکزها نيز مرکز زدايي شده و به نوعي در جامعه اي مثل جامعه ما يک نوع شيفت گروه هاي مرجع و نخبه و هم يک نوع تکثر گروه هاي مرجع ايجاد شده است که اين گروه ها بر گروه هاي مرجع ارجحيت پيدا کردند.» اين استاد دانشگاه در ادامه اظهار داشت؛ «ايرانيان در طول تاريخ همواره سعي کرده اند کيستي و چيستي خود را در مقابل يکديگر تعريف کنند که عبور از اين مرحله سنگين است.

البته جامعه کنوني ما در آستانه دگرسازي خيلي بالايي قرار دارد و مي توان گفت که در فضاي دگرسازي چيزي باقي نخواهد ماند و همواره با هراس و ترديد به فضا نگريسته مي شود.» وي با تاکيد بر اينکه بايد اين موضوع را که در جامعه ما تفکرات متکثر هستند پذيرفت، ابراز عقيده کرد؛ «مطالبات و تقاضاي قومي فضا را سنگين کرده و به سرعت فضاي اجتماعي را به فضاي سياسي تبديل مي کنند. بدان معنا که برخورداري از اين پتانسيل باعث مي شود که حتي از در و ديوار و آسمان نيز بلا ببارد و حتي نوع لباس پوشيدن، آرايش، موزيک، روابط اجتماعي و راه رفتن نيز پيام سياسي تلقي شود.»



الزامات وحدت اسلامي
هويت هاي متکثر و اتحاد ملي
حقارت در مقابل ديگري برتر

حقارت در مقابل ديگري برتر

ما با ورود به تجدد براي اولين بار در مقابل يک ديگر برتر قرار گرفتيم. پيش از آن در طول تاريخ ما در مقابل «ديگر»هايي چون افغان ها، اعراب و مغول ها... قرار گرفته و حتي مغلوب شده بوديم اما هيچ گاه احساس حقارت در مقابل آنها نکرديم اما در مواجهه با غرب، حس برتري اين ديگر، ما را دچار يک گسيختگي بنيادين کرده است آنچنان که نوع انديشيدن و نوع زيستن مان را دوپاره کرده است. و ما در مقابل اين «ديگر برتر» در طول تاريخ واکنش هاي متفاوت از خود بروز داده ايم، گاهي پذيرندگي و يادگيري را پيشه کرديم و گاهي حس حقارت به ما دست داد و تلاش کرديم آن ديگري را نفي و طرد کنيم. برخي هم به سمت اين موضع رفتند که اساساً اين ديگر برتر، برتري اش را از ما اخذ کرده است. (پان ايرانيست ها)همه اين واکنش ها ناشي از وضعيت تاريخي و تقديري ماست اما نکته اي که نبايد از نظر دور داشت اين است که ما ايراني ها به شيوه خودمان با تجدد مواجه شديم و به آن فکر کرديم.

اينکه اين شيوه عمق داشت يا خير اصلاً مهم نيست چرا که مردم هر کشوري به شيوه خودشان فکر مي کنند مثلاً برخي بر اين اعتقادند که فلسفه آلمان واکنش روان جمعي مردم اين کشور به حس حقارت آنها نسبت به مردم انگليس يا فرانسه بوده است.

نکته ديگر اينکه ساخت ذهن جمعي ما مثل ساخت اقتصادي ما که پيراموني بود و نه مرکزي، از نوع ساخت ذهن پيراموني بود.

با حادث شدن پديده تجدد ما در وضعيت پيراموني قرار گرفتيم و ذهنيتي پيدا کرديم که مرتباً در معرض هجوم و ورود تفکرات ديگر قرار گرفت؛ تفکراتي که نسبت عميقي با مناسبات عيني ما نداشت در حالي که به طور مثال انديشه اي که در فرانسه ايجاد شد با چارچوب هاي ارجاعي محيط فرانسه تطابق داشت اما وقتي همين انديشه وارد محيط پيرامون مي شود و در مقابل عناصر عيني متفاوتي قرار مي گيرد، يک گسيختگي و گسل پرنشدني ميان نحوه تفکر و شيوه زيستن ما ايجاد مي کند. گسيختگي اي که از جنس آنتولوژيک (هستي شناسي) است و از آن گريزي نيست گويي که جزيي از تقدير ماست. اين وضعيت فقط در بدو ورود تجدد به ايران نبوده است بلکه مرتباً در حال بازتوليد است و برون رفتي از آن هم متصور نيست. و اگر هم باشد بيش از آنکه ناشي از ما باشد از آن ديگر برتر سرچشمه مي گيرد.

به اين معنا که هرگونه تغييري در آن در ما نيز موثر خواهد افتاد مثلاً در دو، سه دهه اخير که غرب شروع به نقد خودش کرده و سروري خود را مورد ترديد قرار داده اندکي از آن شقاقي که ما در ورود به دنياي جديد داشتيم کاسته شده است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام