869 شماره
سه شنبه، 8 خرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: خبر آخر
 
داريوش مهرجويي در گفت وگو با «شرق» خبر داد
صداي رادان، کليد حل مشکل سنتوري

مجيد توکلي؛ از همان زماني که «سنتوري» در جشنواره فيلم فجر اکران شد، خيلي ها منتظر اکران عمومي فيلم بودند که اعلام يک خبر، باعث شد همه طرفداران سينماي مهرجويي افسوس بخورند که چرا در جشنواره، فيلم را نديدند. خبر که منتشر شد، اين را هم مطرح کردند که فيلم با صداي محسن چاوشي اجازه اکران نخواهد گرفت. اين کش و قوس ادامه داشت تا چاوشي همه تلاش خود را براي اخذ مجوز شروع کند. همه اين اتفاق ها افتاد تا اينکه يک خبر ديگر داستان را عوض کرد. خبر اينگونه اعلام شد؛ «فيلم «سنتوري» به کارگرداني داريوش مهرجويي براي گرفتن مجوز اکران با صداي بهرام رادان به شوراي صدور پروانه نمايش ارائه شد.» بعد از اعلام اين خبر که کمي طرفداران فيلم با صداي چاوشي را متاثر کرد، داريوش مهرجويي به شرق مي گويد؛ «داستان نداشتن مجوز صداي چاوشي ما را بر اين داشت تا از صداي بهرام رادان براي فيلم استفاده کنيم. به هرحال بعد از تست صدا و خواندن بهرام، صداي او را با کمک کامپيوتر به صداي چاوشي نزديک کرده ايم تا لطمه آنچناني به فيلم وارد نشود.» مهرجويي همچنين در ادامه مي گويد؛ «از طرفي ديگر خود چاوشي هم براي گرفتن مجوز براي صدايش تلاش مي کند و اگر اتفاقي رخ ندهد تا دو سه هفته آينده اين مجوز را دريافت مي کند. اگر اين اتفاق مهم بيفتد، سنتوري با همان صداي چاوشي اکران مي شود.» اما مهرجويي در نشست مطبوعاتي که در سينماي مطبوعات برگزار شد گفته بود دو سه قطعه موسيقي ديگر در فيلم وجود دارد که به دليل همزماني جشنواره با ايام محرم آنها را از فيلم حذف کرديم. او در اين باره مي گويد؛ «در اکران عمومي فيلم، اين قطعات موسيقي هم به فيلم اضافه خواهد شد تا سنتوري با 6 قطعه موسيقي اکران شود.» مهرجويي درباره زمان اکران عمومي فيلم نيز مي گويد؛ «چون پروانه نمايش فيلم يکي دو روزي است که داده شده هنوز مشخص نيست ولي تلاش مي کنيم بعد از ارتحال امام(ره) يا اوايل تابستان فيلم به اکران عمومي دربيايد.» داريوش مهرجويي که بعد از سنتوري نگارش فيلمنامه «نقاب زيبا» را تمام کرده بود درباره ساخت اين فيلم هم مي گويد؛ «هنوز هيچ کاري صورت نگرفته و کماکان منتظر سرمايه گذار براي اين فيلم هستيم.» درباره «نقاب زيبا» هم شايعاتي مبني بر حضور بهرام رادان و گلشيفته فراهاني در خبرها آمده بود. به هرحال خبر اکران عمومي سنتوري و اينکه تکليف اکرانش بعد از کش و قوس هاي فراوان روشن خواهد شد، شايد خبر خوبي براي سينما و طرفداران مهرجويي باشد.

حيرت، حيات ما شده است
محمود استادمحمد؛ حيرت در روزگاران ما جاري است. با حيرت نفس مي کشيم، حرف مي زنيم، مي شنويم، نگاه مي کنيم. حيرت در صدا و نگاه و ريتم حرکات مان جاخوش کرده است. کار از «انگشت حيرت به دندان گزيدن» گذشته. چند روز پيش برابر تلويزيون نشسته بودم، راحت و آسوده. گوينده تلويزيون داشت از ورزش مي گفت؛ از گل زدن و گل خوردن، بردن و باختن. از حرفي براي گفتن داشتن، مبارزه مقاومت و انتقام گرفتن. از پيروزي هاي انفجاري و شکست هاي جبران ناپذير. از انديشه هاي هنرمندانه هجومي مربيان داخلي، تفکر و تئوري هاي دفاعي مربيان خارجي و... در هر صورت تفنن خوبي بود، استفاده و جاانداختن عناوين و عبارات جنبش هاي مبارزاتي و حرکت هاي چريکي در عرصه بازي هاي ورزشي، کاريکاتور جذابي به وجود مي آورد. ما هم مجذوب جذابيت هاي کاريکاتورهاي مبارزاتي داشتيم براي خودمان لق لقي مي خورديم و کيفي مي برديم که ناگهان بخش مزاح گونه تمام شد و يک تصوير کاملاً جدي از واقعيت هاي زمانه بر صفحه تلويزيون نقش بست. آقاي مهندس هاشمي طبا بود و بحث مسووليتي در امور ورزشي با حقوق سالانه دوميليارد تومان. يعني حدوداً ماهي صد و هشتاد ميليون تومان. جمله دوميليارد تومان حقوق سالانه را از زبان خود هاشمي طبا شنيدم و با امواج صدايش رفتم. رفتم به دو سه سال قبل از انقلاب، به خيابان خاقاني، دفتر «آيت فيلم» به جمع مهندس ها، شاگردان مهندس بازرگان و پيروان دکتر شريعتي ... مهندس بهشتي، نجفي، گنجور، آقاجاني، فرهاديان و هاشمي طبا. به جمع جوانان خشم فرو خورده اي که از مرگ دکتر شريعتي آتشي به جان داشتند، صداي شريعتي را جوشش وجدان جامعه مي انگاشتند و براي خود، مهم تر از رساندن صداي شريعتي به مردم وظيفه اي قائل نبودند. براي آن جوانان بي تاب پرتب و تاب، خدمت به مردم، وظيفه نبود، تعهد نبود، حرکت سياسي هم نبود، معناي زندگي شان بود. در ارزان ترين نقاط شهر، با سر و همسر، در دو اتاق محقر، اجاره نشيني مي کردند، به جاي ناهار، نان و پنير را با اشتها و لذت مي خوردند. استفاده از تاکسي را اسراف مي پنداشتند، از خانه به دانشگاه، از دانشگاه به دفتر پياده رفت وآمد مي کردند که به اندازه نوک سوزني به بودجه آيت فيلم لطمه وارد نشود. پياده رفت و آمد مي کردند که بتوانند به مردم فکر کنند، با مردم باشند، غم مردم را بخورند. همگي شاگرد مهندس بازرگان بودند، همگي مهندس بودند و به جز آيت فيلم، يک شرکت ساختماني هم داشتند و اگر مي خواستند خيلي خوب مي توانستند پول دربياورند ولي مگر غم مردم مي گذاشت به پول و رفاه و مال دنيا فکر کنند. تا آنجايي که من به ياد مي آورم از جمع هاشمي طبا و گنجور و فرهاديان و آقاجاني و... همه بچه هاي آيت فيلم فقط مهندس بهشتي اتومبيل داشت؛ يک فولکس واگن پير و فرتوت و فکسني.

و حالا ...؟ چرا حيرت نکنم؟

وقتي از زبان هاشمي طبا، رقم «دوميليارد تومان حقوق سالانه» را مي شنوم با خود مي گويم مگر مهندس خودش را از ياد برده است؟ مگر مردم را فراموش کرده است؟ مهندس از مردم بود، با مردم بود، به زندگي کردن همانند «مردم» عادت داشت. چه اتفاقي افتاده است؟ مگر مهندس نمي داند که «مردم» چگونه، با چه حقوقي زندگي مي کنند؟ مگر مهندس روزنامه نمي خواند، صفحه حوادث را نمي بيند؟ مگر آمار فقر و بيکاري را نمي شنود؟ مگر هاشمي طبا از خيابان هاي تهران عبور نمي کند؟ از کنار خيابان هاي دبي خبر ندارد؟ مگر از رواج رسم «قرعه سياه»، قرعه «يک دختر فداي همه خانواده» چيزي نشنيده است؟ مگر مهندس در جريان روند روبه رشد آگهي هاي «استخدام چندمنظوره» قرار نگرفته است؟ مگر نمي داند که شرکت هاي خصوصي، شرکت هاي يک مديرعامل و يک منشي، آن هم در ازاي ماهي هشتاد هزار تومان. نه صد و هشتاد هزار تومان. نه يک ميليون و هشتصد هزار تومان. آقاي هاشمي طبا، بر آن دانشجوي جوان چه گذشت؟ آن مهندس آتش به جان را چه اتفاق افتاد که مي خواهد ـ و مي تواند ـ با ماهي صد و هشتاد ميليون تومان زندگي کند درحالي که مردم ما، به نرخ هشتاد هزار تومان، «چندمنظوره» استخدام مي شوند. آن هم استخدام فصلي، دوره اي، به شرط خدماتي هر چه کامل تر،؟ آقاي هاشمي طبا، آن دانشجوي بي تاب عدالت، آن جواني که غم روي غم، کوهي از غم محرومان جامعه را بر گرده خود جابه جا مي کرد تا برسد روزي که زيربار غم محروميت هاي مردم، خشم فرو خورده اش تبديل به فرياد شود...

امروزه روز کجاست؟ چه مي کند؟ آيا هنوز نشاني دفتر آيت فيلم را به ياد مي آورد؟
اوج ايرج

سيدعليرضا ميرعلي نقي؛ دو هفته پيش که بعد از 28 سال صداي رساي حسين خواجه اميري (ايرج) از فرستنده صداي جمهوري اسلامي ايران (شبکه فرهنگ) در سراسر کشور پيچيد، عده اي ناباور به يکديگر نگريستند. سيل تلفن و پيام کوتاه به راه افتاد و خبر مثل برق در شهر پيچيد. حتي شنيده شد که عده اي پشت در هاي مختلف جام جم، اتومبيل ها را نگه داشته اند و از ماموران حراست دم درها- بي خبر از همه جا- تشکر مي کنند و برايشان درود مي فرستند. سد شکسته شده بود و اين کار به دست رضا مهدوي رئيس مرکز موسيقي حوزه هنري و کارشناس مجري برنامه هاي نيستان و چهار مضراب در شبکه فرهنگ انجام شد. مردم نشان دادند که ايرج را فراموش نکرده اند و نه تنها او را بلکه هر هنرمندي را با دوران اوج هنر او به ياد مي آورند. اثري که از راديو فرهنگ پخش شد از سنگين ترين آوازهاي ايرج بود. و هنرمندان بزرگي نظير پرويز ياحقي او را همراهي کردند. باشد که پخش صداهايي که يک زماني محبوب بودند و سال ها بي دليل مهجور افتادند، فراموش نشود. نگارنده بي اينکه طرفدار مصر صداي جناب خواجه اميري باشد معتقد است که موسيقي آوازي ايراني وقتي در جامعه همه گير خواهد شد که از انحصار تک لحني و کپي کاري هاي لحن مسلط خارج شود و برداشت هاي متنوعي در کنار يکديگر به انتشار آثار خود ادامه دهند. حرکت مفيد و موثري که در جهت نشر آثار برگزيده خوانندگان مسلط و شناخته شده ايران شروع شده آغاز اين گفتمان رنگارنگ است. يکي از بهترين هاي آنها برنامه گل هاي تازه شماره 8 و برگ سبز شماره 220 است که بعد از سال هاي سال وارد ويترين ها شده تا دوباره شنيده شود. در اين دو برنامه هنرمندان بزرگ؛ شهناز، کسايي، ياحقي، شريف و افتتاح صداي قوي و رساي ايرج را همراهي مي کنند. اينها آثاري هستند که «ايرج» حقيقي را گواهي مي دهند. گواهي بر صداي رسا و درک قابل توجهي که او از شعر فارسي و آواز به شيوه خود دارد.

عليه آدم هاي کوچک
خسرو نقيبي؛ تمام شد. يک سال ديگر هم گذشت. مي شود از اتفاق هاي اين فوتبال درس گرفت. مي شود همه چيز را يک بازي کودکانه صرف دانست. مي شود به اين فکر کرد که قهرماني يک تيم و ناکامي تيم ديگر مي تواند اين فوتبال را چند سالي به عقب ببرد يا همه چيز را دگرگون کند، مي شود هم باور کرد هيچ چيزي عوض نشده و يک سال ديگر از عمر ما رفته. مي شود خيلي چيز ها را باور کرد، مي شود...

علي دايي و سايپا قهرمان ليگ شدند. آدمي که پارسال در همين روز ها زير تيغ منتقدان بود و فحاشي به او تا راديو و تلويزيون هم رسميت پيدا کرد، به فاصله يک سال قهرمان ايران شده است؛ به عنوان کاپيتان و سرمربي قهرمان ليگ حالا علي دايي قامت يک قهرمان را به خود گرفته، شواليه اي که هميشه فاصله اوج و حضيض اش کمتر از چند روز بوده است. حتي اگر دوستش هم نداشته باشيم چاره اي جز احترام گذاشتن به او نداريم. استقلال اهواز با فيروز کريمي تيم دوم هستند. کسي که مردم در نظرسنجي «شب شيشه اي» معتقد بودند بيش از هفتاد درصد موفقيت هايش از «حاشيه» هايش مي آيد، تيمي را تحويل گرفت که قبل او مردان خارجي هم نتوانسته بودند آبراموويچ اش را راضي کنند و حال اگر هفته پيش به ناحق بازي برده اش مساوي نمي شد مي توانست جاي دايي نشسته باشد. در اوج ناباوري مصطفي دنيزلي و پرسپوليس تيم سومند. آنها آهسته و پيوسته آمدند و شايد اگر ليگ يک هفته ديگر طول مي کشيد قهرمان هم مي شدند. آنها «زيبا» ترين تيم اين فصل بودند و البته بدشانس. دنيزلي فصل بعد با اين تيم مي تواند قهرمان هم باشد، موقعيتي شبيه استقلال دوران قلعه نويي؛ اما استقلال... استقلال صمد مرفاوي با شانس، با همه اتفاق ها، آخر فصل را کم آورد. براي مردي که خوشبين ترين طرفداران استقلال هم باور نمي کردند تا نيمه فصل در راس آبي پوشان پايتخت ماندگار باشد، همين قدر هم زيادي بود. کسب يک امتياز از نه امتياز ممکن سه بازي آخر، روياهاي هواداران ميليوني تيمي را به باد داد که تا سه هفته مانده به پايان، اميد اصلي قهرماني اين فصل بود. مرفاوي هفته هاي آخر ديدني بود. بعد از بازي با پرسپوليس رفتار مربي يک تيم بزرگ را کمي با خود داشت. جواب هاي رندانه داد و از سوالات جدي فرار کرد. رودرروي بازيکنان ايستاد. سخت گير شد. بعضي چيز ها به گذشته برمي گردد. به چيزي که مي تواند «پر نسيب» باشد «کاريزما» يا...

بگذاريد آن نتيجه اول را اينجا بگيريم. فوتبال مثل زندگي، جاي آدم هاي کوچک نيست. گفتم که همه چيز زيادي شبيه زندگي است.
جهان را رسم و آيين تازه گشته است
ديروز در اين باره نوشتم که «ترسو» شده ام و اين ترس را به پيرمردان هم منتقل کرده ام و مدام جلوي آنها را گرفته ام که مبادا حرف هاي بودار بزنند... اما موضوع فقط اين نيست و بي حالي و بي رمقي ستون تماماً به ترس نگارنده محدود نمي شود. چيزهاي ديگري هم هست که بايد درباره اش بنويسيم، بلکه راه حلي برايش پيدا کنيم. از آن جمله اين است که حال و هواي مردم عوض شده و همه - اعم از باسواد و بي سواد و کوچک و بزرگ و زن و مرد - در يک فضاي ديگري متفاوت از سال پيش دارند تنفس مي کنند و براي همين نگرش شان، خواسته هايشان، رسانه مطلوب شان و ستون طنز دلخواهشان چيزي نيست که نگاه مي کنند، به چنگ مي آورند، مي خوانند يا از آن خنده شان مي گيرد. دوستاني که اصرار داشتند شرق را بعد از چندماه تعطيلي، درست مثل سابق منتشر کنند، شايد نمي خواستند بپذيرند که همه چيز تغيير کرده و يا اگر هم پذيرفتند، ترجيح مي دادند به روي خود نياورند که «جهان را رسم و آيين تازه گشته است» و... منظورم اين است که حالا ما با مردمي روبه رو هستيم که «مسائل شان» تغيير کرده و دنبال چيزهاي ديگري هستند. نه مردم که ما نيز عوض شده ايم و اگر مجبور نباشيم و کاري به کارمان نداشته باشند، ترجيح مي دهيم درباره موضوعات ديگري بنويسيم و حرف بزنيم. به جمع هاي خصوصي و محفلي مان نگاه کنيد که ببينيد تا چه حد «مسائل مان» عوض شده و اجازه بدهيد که بگويم حتي نوع حرف زدنمان و کلماتي که شبانه روز به کار مي بريم نيز تغيير کرده. به قول اهل فن «وکبيولري» روزنامه نگاران و خوانندگان بالکل تغيير کرده و در اين تغيير بايد شوخي هاي جديدي ابداع کنيم که خنده مان بگيرد و بايد مطالب ديگري بنويسيم که جذاب باشد. خيلي دقت نظر و تحقيق جدي نمي خواهد که در ميان مردم بچرخيم و ببينيم که در اين يکي دو سال تا چه حد شوخي هايشان و نکته سنجي شان تغيير کرده.

خيلي سال پيش طنزپردازان درباره اجاره خانه و گراني و از اين قبيل مي نوشتند و کاريکاتور مي کشيدند و مردم هم مي ديدند و مي خنديدند. بعدها اين مسائل جايشان را به انتقاد از مسوولان دادند و مردم و مسوولان هر دو اين شوخي ها را مي خواندند و مي خنديدند... کم کم اين انتقادهاي طنازانه هم با حال و هواي مردم عوض شد و شوخي هاي مدرن - و بلکه پست مدرن - هم به ميان آمدند و حالا هم با آمدن «اس ام اس» و سيستم هاي بلوتوث، شوخي هاي وقيحي هم به ميان آمده اند که توي فضاي مجازي جاخوش کرده اند و از اين گوشي به آن گوشي نقل مکان مي کنند... حالا ديگر دوره شوخي هاي از اين دست نيز دارد سر مي آيد.

ما امروز عموماً به شوخي هاي «توفيق» يا «گل آقا» نمي خنديم، در حالي که اينها هرکدام در زمان خودشان «ته شوخي» بودند و در برنامه هاي تلويزيون هم، «جدي نگيريد» و «ساعت خوش» و «برره» و «باغ مظفر»، عموماً در فضاي امروز خنده دار نيستند... امروز شوخي ها خوب يا بد قرين حدي از وقاحت هم هستند. براي همين مثلاً فلان طنزپرداز مجبور مي شود تقليد صدا کند يا براي خنداندن به لودگي بيفتد. چيزي که عرض مي کنم بررسي روند طنز و مقاله اي در خصوص اشکال شوخي نيست بلکه اينها را نمونه اي آوردم که بگويم همه چيز عوض شده و روزگار تغيير کرده، براي همين بايد به فکر باشيم که شکل طنز و شوخي مان را هم عوض کنيم. چه بسا زمانه چنان حد و مرزها را شکسته و چنان قبح ها شکسته شده که ديگر نقل محفل چند پيرمرد اهل دود و دم، خيلي هم کار جسورانه اي نيست. در روزگاري که مواد مخدر مترادف کرک و هروئين و اشک خدا و از اين قبيل هستند، ترياک در حد سيگار هم به حساب نمي آيد... بگذريم. احتمالاً بهتر بود به جاي اين درد دل هاي نسبتاً تلخ، فضا را باز مي گذاشتم که پيرمردان درباره قهرماني ليگ و استقلال و سايپا و پرسپوليس و پاس حرف مي زدند، اما اين حرف ها سر دلم مانده و چاره اي جز گفتن شان ندارم. دو سه روزي تحمل بفرماييد.

mirfattah@yahoo.com


صداي رادان، کليد حل مشکل سنتوري
حيرت، حيات ما شده است
اوج ايرج
عليه آدم هاي کوچک
جهان را رسم و آيين تازه گشته است
سعدي به روايت کيارستمي
يک شب از تيرماه در سينماها
سه شنبه بدون تئاتر

سعدي به روايت کيارستمي
«عباس کيارستمي» پس از انتشار کتابي جنجال برانگيز و پرحاشيه درباره اشعار «حافظ»، اين بار به سراغ «سعدي» ديگر شاعر مشهور ايراني رفته است. اين کتاب هم اکنون آماده چاپ است، اما «کيارستمي» انتشار آن را به تاخير انداخته تا بتواند به شکل صوتي هم آن را منتشر کند. قرار است اشعار اين کتاب را يک گوينده قديمي که صرفاً متن فيلم هاي خبري را مي خواند، اجرا کند. «کيارستمي» از اين گوينده خواسته تا اشعار را کاملاً به شکل خبر بخواند تا بدون هيچ حس و شعر درک شود. همچنين قرار است در ماه آينده نمايشگاه بزرگي از آثار عباس کيارستمي در موزه ژرژ پمپيدو در فرانسه به نمايش گذاشته شود.


يک شب از تيرماه در سينماها
ايرنا؛ فيلم «يک شب» نخستين ساخته بلند نيکي کريمي، تيرماه در گروه سينما فرهنگ در تهران اکران مي شود. اکران اين فيلم که دو سال پيش ساخته شده و پروانه نمايش نيز دريافت کرده بود، به دليل مضمون و داشتن مخاطب خاص با حرف و حديث هايي روبه رشد و نامه نگاري کريمي به معاونت امور سينمايي به اين شائبه دامن زد.


سه شنبه بدون تئاتر
تالارهاي نمايشي مجموعه تئاتر شهر در آستانه سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) روز سه شنبه هشتم خردادماه تعطيل است. روابط عمومي تئاتر شهر اعلام کرد اجراي نمايش ها پس از توقف يک روزه دوباره از روز چهارشنبه از سر گرفته مي شود.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام