870 شماره
چهارشنبه، 9 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: سينما
 
پاي حرف هاي سامان مقدم،معتمد آريا کلاري و خانزادي سر صحنه «صد سال به اين سال ها»
لبه پرتگاه


هميشه وسوسه رفتن و پرس و جو کردن درباره فيلم ها، يک دليل بيشتر ندارد. يا فيلمساز را دوست داشته باشي يا حرف و حديث درباره آن فيلم به اندازه اي باشد که تو را مجبور کند بنا به حرفه اي که داري بروي و سر و گوشي بجنباني و از اوضاع و احوال خبردار شوي. شايد همه اين دلايل در کنار هم باعث شد تا در ساعات پاياني يک شب بهاري در خيابان شلوغ اميراکرم و در کوچه پس کوچه هاي نوفل لوشاتو به دنبال خانه اي قديمي بگردم که مقابلش يک عدد سينه موبيل پارک شده باشد و چند نفري هم جلوي در ورودي مشغول سيگار کشيدن باشند.

ساعت 10 شب است و آدرسي که گرفته ام درست و سر راست پيدا مي شود و خودم را مقابل خانه اي قديمي مي بينم. در خانه باز است و تقريباً همه چيز وسط حياط. از نخ دندان تا دمپايي و چند ميزي که روي آن شيشه هاي نوشابه، خبر از نزديک شدن به ساعت صرف شام عوامل را مي دهد و يک حوض قديمي که دورتادورش با رنگ آبي جلوه زيباتري به خود گرفته و درختاني که به هم ريخته از حياط قد کشيده اند.

 فضاي بي روح و مبل زردرنگ

چندنفري جلوي خانه ايستاده اند و با نگار جواهريان گپ مي زنند. داخل اتاق روي صندلي چوبي، فاطمه معتمدآريا را مي بينم که نشسته و دستيار گريم روي گريمش کار مي کند تا چهره اش عوض شود. همان چيزي که در عکس هاي فيلم مي بينيم. کمي آن طرف تر محمود کلاري پشت دوربين است و دارد نور و زاويه و همه ملزومات صحنه بعد را تنظيم مي کند. دو سه دستيار هم دارد که مدام اين طرف و آن طرف مي روند. سکوت عجيبي در فضا حاکم است. هيچ کس حرفي نمي زند و سر و صداهاي معمول فيلم ها و پشت صحنه هايشان اين جا معنايي ندارد. با چشم دنبال سامان مقدم مي گردم. فکر مي کنم شايد از يکي از اتاق ها صدايش را بشنوم ولي با کمي چشم چرخاندن او را در گوشه اي از هال روي مبلي زردرنگ مي بينم. آن قدر فضا آرام و بي روح است که مي ترسم صداي سلامم هم اين فضا را بشکند. از دور سري تکان مي دهم و به آرامي و از ته حنجره سلامي مي کنم. حالا سامان بلند شده و قرار است اين سکانس گرفته شود. سکانسي که بازيگرش فاطمه معتمدآريا است.

همه عوامل داخل اتاق جمع شده اند. معتمدآريا با گريمي که سن او را تا 70 بالا برده بر روي صندلي مي نشيند و قرار است عکس هاي همسر و پسرش را ببيند و آهي بکشد. کلاري پشت دوربين نشسته و سامان مقدم همچنان روي مبل زردرنگ و خانزادي هم در آن طرف اتاق دنبال دستيارش مي گردد تا بوم را نگه دارد.

 صداي موتورها

همه چيز آماده است. عليرضا شمس با بي سيمي که در دست دارد هماهنگ مي کند تا خيابان مجاور خانه را ببندند و صداي موتور و ماشين نيايد. انگار همه چيز مرتب است. دوربين نماي بسته اي از «ايران» (معتمدآريا) دارد که عکس ها را نگاه مي کند. «دوربين بره، صدا لطفاً، حرکت....کات، خوبه...»

اينها را سامان مقدم مي گويد و از صحنه راضي است ولي انگار حواسش به صداي موتور هايي که از خيابان رد شده اند نيست. صداي خانزادي بلند مي شود؛ «عليرضا، من اين پلان را گرفتم، يک بار ديگر قرار باشد خيابان را ببنديد و باز هم صداي موتور بيايد من شروع نمي کنم.» حالا نوبت پلان بعدي است. يعني اينسرت از عکس هايي که در دستان ايران است. اين پلان هم گرفته مي شود. روي ميز چوبي که در اتاق است دو برگه از سکانس هاي امشب ديده مي شود؛

169- شب- داخلي- خانه ايران

ايران؛ بيا مادر... اين پاکت بليت ها... تو اين يکي هم برگه هاي خروجي تونه... گمش نکني مادر...

علي به شدت غمگين است... چشمانش متورم و سرخ است و نگاه از مادر برنمي دارد. ايران يک کيف پاسپورت چرمي را از درون کشويي برمي دارد و به او مي دهد.

ايران؛ پاسپورت و پولتون رو بذارين اين تو... مي گن ترکيه دزدبازاره مادر، نزنن ازتون... حواست باشه علي جون... اونجا به هتل هاشون هم اطميناني نيست...

علي سخت گريه اش گرفته، اما خودش را کنترل مي کند.

اين پلان هم گرفته مي شود. عوامل خيلي سريع براي خوردن شام داخل حياط مي روند. بدجوري گرسنگي به همه فشار آورده. انگار فقط سر ميز شام همه چيز خوب و مرتب است و هيچ کم و کاستي وجود ندارد. شام مبسوطي است و انگار تهيه کننده کم و کسري نگذاشته. قرار است پلان بعدي يک ساعت ديگر گرفته شود. پلاني که مربوط به شب عروسي پسر ايران است؛ پس اسحاق خانزادي اولين کسي است که از پله ها بالا مي رود. او زودتر از بقيه شامش را خورده است.
 لوکيشن پرسرو صدا

خانزادي بدون شک يکي از بهترين صدابردار هاي سينماي ايران است. کسي که فيلم هاي متعدد و فاخري را کار کرده و حالا بعد از اين همه سال از تجربه هايش خرج مي کند؛ «يک تهيه کننده حرفه اي و بالطبع جايگاهي که در سينماي ايران دارند در کنار اينکه مردي روشنفکر و دوست داشتني هم هست، در کنار قصه و عواملي که در کار بودند دست به دست هم داد تا در اين پروژه حضور داشته باشم.» خانزادي درباره نحوه صدابرداري فيلم مي گويد؛ «چون فيلم از قبل از انقلاب شروع مي شود و تا زمان حال ادامه دارد، احساس کردم صدابرداري کار مهم است. به خاطر نوع صدايي که بايد در بک گراند استفاده شود. به انقلاب برمي خورند و بعد از انقلاب، جنگ و دهه هشتاد و... مي توانم به نوعي متفاوت کار کنم. هم مساله، روزهاي انقلاب است و هم بعد از انقلاب و آن روزها را من خوب مي شناسم و صداهاي آن زمان را هم دارم، چه از صداي يک نفر که مي گويد مرگ بر شاه، چه ميليون ها نفر که روي اين فيلم خيلي مي تواند کمک باشد.»

او درباره نحوه صدابرداري از شخصيت ها در اين سه دوره زماني هم توضيح مي دهد؛ «در راس فيلم ايران است. از جواني اش تا پيري و سعي کرديم صداي خانم معتمدآريا را در هر مقطعي طوري جلوه دهيم که براي تماشاچي باورپذير باشد. آقاي پرستويي هم همين اتفاق را دارد. از جواني تا زماني که مي رسد به سن بالا. صداي او هم تغيير مي کند و همين طور که طراح صحنه بايد اين ملزومات را رعايت کند ما هم در صدا حواسمان هست. به هرحال اين نتيجه سال ها تجربه است.»

خانزادي از لوکيشن ها هم گلايه دارد؛ «خيلي جاها مراعات کردم. متاسفانه لوکيشن هايي انتخاب شده که با من مشورت نشده و من در ضبط صدا اذيت شدم؛ براي صحنه هايي که بازيگر دارد اشک مي ريزد و فرياد مي زند نمي توانم به خاطر رد شدن چهار تا موتورسيکلت، به بازيگر بگويم دوباره داد بزن و اشک بريز.»

 از سياوش تا امروز

همه عوامل در گوشه اي از خانه هستند. از دم در تا انتهاي خانه و حتي در انباري. تا صحنه بعدي آماده مي شود علي قربان زاده تنها بازيگري است که آن حوالي ديده مي شود؛ «کارهايي که پيشنهاد مي شد زياد خوب نبود و ترجيح دادم کم کار کنم ولي خوب کار کنم.» اين را در جواب کم کاري هايش مي گويد و ادامه مي دهد؛ «هميشه دوست داشتم کار متفاوت کنم. شايد پيشنهادهايي که داشتم تکراري بوده و سعي کردم اين کار را نکنم. زماني هم که سامان مقدم نوشتن متن را شروع کرد با هم صحبت مي کرديم و از ابتدا قرارمان بر اين بود که با هم کار کنيم.» علي قربان زاده درباره نقشي که در فيلم دارد حرف مي زند و مي گويد؛ «کاراکتري که من کار مي کنم پسر ناتني ايران است. يک پسر فعال و پرجنب و جوش که بنا بر شرايط دردسرهايي براي خودش و ايران به وجود مي آورد. شايد جذابيت نقش براي خودم در وهله اول به خاطر پرجنب و جوش بودن کاراکتر باشد و دوم اين که دوست داشتم يک تجربه دوباره با سامان مقدم داشته باشم.»

 بي زمان

محمود کلاري از آن دست فيلمبردارهايي است که کارش را خوب بلد است و در اين دو،سه کار اخيرش هم حسابي متفاوت بوده است. چه فيلمبرداري اش در «آفسايد» و چه پرفورمنسي که با دوربينش در «خون بازي» داشت. حرف هايش مثل هميشه شنيدني است؛ «يکي تجربه فيلم اول سامان مقدم که با هم همکاري داشتيم و اساساً اين مناسبات ديرينه خودش اين زمينه را مي سازد که در پروژه جديد احساس غربت با کل وقايع نداشته باشي و اين پيشينه همکاري کمک مي کند تا زودتر به يک درک و سليقه مشترک برسيم و بعد سابقه همکاري با هدايت فيلم و مرتضي شايسته که آن هم در ايجاد انگيزه براي من بي تاثير نبود. فيلم به لحاظ روايت تفاوت هايي در متن خودش داشت و دربرگيرنده چند دوره مختلف زماني بود که همين براي کار در فيلم مشتاقم کرد.»

کلاري از سليقه اش هم مي گويد؛ «سعي نکردم اين فواصل زماني را با جلوه هاي بصري مختلفي که بسيار هم در سينما اجرا شده و به دفعات شاهدش بوده ايم اجرا کنم. اساساً اين نوع نگاه را دوست نداشتم و فکر کردم بيشتر به جنبه هاي غيرمتظاهرانه اش بپردازيم و توي کنتراست دست برديم. اين قدم اوليه است و عمدتاً سعي کردم اين تفاوت ها را خيلي آشکار نبينيم.» دلايلي هم هست که همه چيز طبق خواست کلاري نبوده باشد؛ «متاسفانه اين فيلم دوران پيش توليدش خيلي زمان نبرد و من در مقطعي وارد شدم که يک هفته قبل از آغاز فيلمبرداري بود. بخش هايي که مربوط به فصول مياني و معاصر مي شد را توانستم پيش از فيلمبرداري ببينم ولي مقاطعي که در پيش از انقلاب بود و در شمال فيلمبرداري مي شد، همزمان با فيلمبرداري اتفاق افتاد. اين فاصله کوتاه باعث شد تا من، خيلي در انتخاب فضاهاي خاص دستم باز نباشد.»

حالا که سر صحنه ام چيزي حدود هشتاد درصد از فيلمبرداري گذشته و طي اين مدت چيزي حدود 180 حلقه نگاتيو مصرف شده. کلاري در اين باره هم مي گويد؛ «خب اين فيلم در شکل فيلمنامه اش کمي حجيم تر از يک فيلم معمول است. آنچه فيلمنامه تاکيد مي کرد اين است و من فکر مي کنم زماني بالغ بر 140 دقيقه فيلم مفيد داشته باشيم ولي بايد ديد در مونتاژ چه اتفاقي مي افتد. با اين حال هرچقدر هم در مرحله مونتاژ کم شود اين فيلم کمتر از 110 دقيقه نخواهد بود.»

 معتمدآريا و گريمش

داخل اتاق مجاور که به شکلي اتاق پذيرايي است، خانزادي و دو، سه نفر ديگر تا صحنه آماده شود مشغول تماشاي سينمايک هستند. معتمدآريا با علي قربان زاده ديالوگ هايشان را تمرين مي کنند. در همين گيرودار معتمدآريا با شوخي هايي که مي کند سعي دارد جو شادي را حاکم کند ولي انگار سنگ او هم به تير مي خورد. فضا آن طور نيست که بايد بشود.

اين تنها فرصتي است که مي شود با فاطمه معتمدآريا حرف زد؛ «فيلمنامه را که خواندم احساس کردم جزء نادر فيلمنامه هايي است که در اين سال هاي اخير خوانده بودم و به نظرم اشکالي نداشت. نقشي هم که به من پيشنهاد کردند تقريباً يک نقش استثنايي بود که تا به حال بازي نکرده بودم. ويژگي اش اين بود که در سه دوره مختلف مسائل و تحولات اجتماعي را در سه دوره بررسي مي کند.» اينها را معتمدآريا مي گويد. گريم روي صورتش کم از گريم گيلانه اش ندارد. اين مي تواند بهانه سوال بعدي باشد؛ «تقريباً بعد از گيلانه تصميم گرفتم هيچ فيلمي بازي نکنم که از سنم بالاتر يا متفاوت تر باشد. اين در سينماي ما يک کليشه است و فکر کردم گيلانه به اندازه کافي اين قابليت اجراي گريم را بر روي صورت من نشان داده. براي همين تصميم گرفتم ديگر کار مشابهي نکنم. بعد که اين فيلمنامه پيشنهاد شد چون سه دوره متفاوت جواني، ميانسالي و تقريباً پيري را همراه هم داشت آن را دوست داشتم و به آن تصميم هم خللي وارد نمي شد.»

- هنوز هم چنين نقش هايي زياد پيشنهاد مي شود؟

- خيلي زياد. هنوز هم مي شود. توي هر شرايط و موقعيتي، گريم و شخصيت و فيلمي که دارد ساخته مي شود شرايط خاص خودش را مي طلبد. اگر هر فيلم ديگري به غير از گيلانه بود، محال بود بگذارم صورتم را تبديل به آن پيرزن کنند، چون بازيگران در آن سن و سال خيلي زياد هستند و اصلاً دليل ندارد از بازيگراني که سن و سالشان کمتر است استفاده کنند. به نظرم هر بازيگري در موقعيت خودش احترام و قابليت دارد که در سن خودش روي پرده حضور داشته باشد.

صحنه جديد تقريباً آماده است. سامان مقدم به جاي اين که براي آيدين ظريف (طراح صحنه) توضيح دهد با دستياران صحنه حرف مي زند، کمي آن طرف تر دورتادور اتاق، ميز و صندلي کرايه اي معمول عروسي ها چيده شده و روي ميزها هم ظرف ميوه و شيريني هاي خورده شده. انگار عروسي تمام شده و مهمان ها رفته اند. قرار است صحنه خداحافظي علي و همسرش را ببينيم که بارشان را بسته اند تا به ترکيه بروند. دوربين در فضاي بسته راهروي شمالي خانه قرار مي گيرد. خانزادي در ورودي آشپزخانه نشسته و صدا را دارد، يک نفر هم دارد سکه هاي معمول طلايي رنگي را که بر سر عروس و داماد مي ريزند روي فرش پخش مي کند. محمد شايسته (مدير توليد) آرام روي يکي از صندلي ها نشسته و احتمالاً به اين فکر مي کند که همه چيز مرتب است يا نه. پدر و مادر همسر علي روي صندلي مي نشينند تا دخترشان را بدرقه کنند. يک نماي باز از نگار جواهريان و پدر و مادرش...

 حرف هاي زيادي دارم... همه را مي گويم

منتظرم تا سامان مقدم سرش خلوت شود. از دور صدايش مي کنم و با هم داخل حياط مي رويم. مي گويم مي خواهم درباره کار حرف بزنم ولي مي گويد «نمي خواهم حالا حرف بزنم.» انگار بي حوصله است؛ «کلي حرف براي زدن دارم ولي شايد همه را در يک يادداشت براي روزنامه شما بنويسم و همه حرف هايم درباره روند توليد اين فيلم را بگويم. خيلي سر اين فيلم اذيت شدم و نمي خواهم به همين راحتي و موجز و کوتاه حرف بزنم. فکر کنم توي همان يادداشت بگويم که چه اتفاقاتي سر اين فيلم افتاده...» حرف هاي بيشتري مي زند و اشاره مي کند حرف هايش را ننويسم. مي گويد اگر روند به همين شکل باشد همه حرف هايش را خواهد زد. اصلاً حس و حال سامان مقدم هميشگي را ندارد. فضاي فيلمبرداري اصلاً شبيه فضاي کافه ستاره نيست. عوامل انگار دل خوشي ندارند. مشکل شان از کجاست را نمي دانيم. از تهيه کننده که راضي هستند، پس مشکل چيست؟

عقربه ساعت روي 3 مي رود. سه نيمه شب. در راه برگشت از کوچه پس کوچه هاي نوفل لوشاتو مي شود به اين فکر کرد که اين فيلم براي سامان مقدم فيلمي بسيار حياتي است. فيلمي که همه عواملش حرفه اي هستند و او به واسطه همين، روي لبه تيغ حرکت مي کند و نمي تواند فيلم بد بسازد. مي شود اميدوار بود. فقط اميدوار...
«آرامش در ميان مردگان» به روايت فيلمساز
بوداي ايراني

شايد پوسته رويي «آرامش در ميان مردگان» درباره مسائل اجتماعي امروز باشد، اما وظيفه و کار اصلي اش چيزي بيش از اين نگاه اجتماعي است. ايده اصلي اين فيلم برگرفته از مطالعه يک گزارش در روزنامه بود. گزارشي مربوط به خانمي که در بهشت زهرا به عنوان کارگر نظافتچي فعاليت مي کرد و فکر کردم اين کاراکتر با اين جايگاه و ويژگي مي تواند محملي براي قصه اي باشد که معاني خاص درونش وجود دارد و قابليت عرضه در قالب سينما را نيز دارد.

در مرحله انتخاب بازيگر در يک دوراهي قرار داشتيم که از نابازيگري استفاده کنيم که در همان موقعيت در حال زندگي است يا از بازيگر حرفه اي بهره بگيريم و با توجه به محدوديت هايي که در توليد داشتيم به گزينه دوم رسيديم و اولين گزينه اي که در ذهنمان نقش بست، گلاب آدينه بود. سعي شد بازي گلاب آدينه با شخصيت هاي قبلي که در فيلم هايي همچون «روسري آبي» و «زيرپوست شهر» بازي کرده متفاوت باشد. روي رفتار، گويش، طنين صدا، تعامل اين شخصيت با آدم ها دقت زيادي شده است و سعي کرديم شبيه يک آدم روستايي که به شهر مي آيد نباشد. در نهايت فکر مي کنم شخصيت جديدي خلق شده و اگر روزي کسي بخواهد يک دايره المعارف شخصيت هاي سينمايي بنويسد حتماً جايي براي «طيبه» مي گذارد.

***

تناقض هاي رفتار شخصيت «طيبه» تعمدي است. ما اين يک شب و يک روز را برابر يک زندگي گرفتيم با اين پيش فرض که اتفاقاتي که رخ مي دهد بايد پختگي هايي را به مرور براي اين شخصيت ايجاد و آن را با لحظات قبلش متفاوت کند. آن خام دستي و کمبود مهارت در اوايل راه زياد ديده مي شود اما به مرور کاهش پيدا مي کند و شيدايي و رواني بودن اين آدم افزايش پيدا مي کند. در سير حرکت فيلم از فضاي رئال به سوررئال قرار است يک زندگي مرور شود. قاعدتاً طيبه از خامي به پختگي مي رسد و در انتها رستاخيز مي شود. اگر اين الگوي روايتي را در نظر گرفته باشيم مي بينيم اتفاقات با اين منطق هماهنگ است. هنگامي که قصه اين فيلم را مي نوشتم، فکر مي کردم بيشتر قصه بودا را آداپته مي کنم. در بودا شاهزاده اي در اوج نعمت تصميم مي گيرد از کاخ خارج شود. من قبرستان را معادل آن کاخ گرفتم و حتي ريتم، پلان ها و نوع مونتاژ آن صحنه ها با آنچه که در صحنه هاي شهر وجود دارد کاملاً متفاوت است و تلاشم اين بود تا اين دو دنيا را متفاوت کنيم.

***
در همه جاي دنيا فيلم هايي با هزينه پايين ساخته مي شود. مانند فيلم هاي جيم جارموش که با بودجه اندکي نسبت به فيلم هاي ديگر ساخته مي شوند ما هم از اين قاعده پيروي کرديم و از روز نخست که کار را آغاز کرديم مخاطبان خودمان را مي شناختيم و متناسب با همان هم بودجه بندي داشتيم. ما روي اين فيلم از نظر فروش حساب باز نکرديم و با توجه به شناخت از بازار، کار کرديم و يکي دو ماه آينده نشان خواهد داد آيا در اهداف مان موفق بوديم و يا شکست خورده ايم. با اين حال به عنوان کارگردان و سرمايه گذار فيلمم تا روز قبل از اکران نمي دانستم فيلم قرار است در چه سالن هايي به نمايش درآيد و نمي دانستم سالن هايي که براي من انتخاب مي کنند موقعيت جغرافيايي اش تناسبي با فيلم من دارد يا نه. فيلم ما براي نمايش در سينما فرهنگ مناسب است نه سينمايي که در ميدان فردوسي قرار دارد. اين گلايه مصداقي از يک معضل عمومي در پخش فيلم است که هميشه همه مي نالند و همه چيز بر اساس کدخدامنشي اتفاق مي افتد و در نهايت فيلم مخاطب خودش را پيدا نمي کند. من در بخش خصوصي يک فيلم فرهنگي قابل دفاع ساخته ام، ولي وقتي وارد گود شدم تنهايم گذاشتند و اگر حمايتي هم از من شد از طرف کساني نبود که بايد حمايت مي کردند بلکه از جانب فرهنگ دوستان بوده است. حتي در دادن فصل مناسب هم براي اکران اين فيلم رفتار مناسب انجام نشد. مخاطب اصلي فيلم ما دانشجويان هستند که اداي فصل امتحاناتشان است و همين طور دانش آموزان که والدينشان هم درگير امتحانات آنها هستند.

***
از ابتدا قرار نبود فيلمسازي حرفه من باشد و خيلي هم علاقه مند نبودم داخل اين کار شوم اما بعد از اينکه مشکلاتي براي فعاليت مطبوعاتي ام پيش آمد و احساس کردم رسانه و مطبوعات در شرايط فعلي با بن بست هايي مواجه اند که درآمدن از آن خيلي دشوار است. اگر کسي هم بخواهد ادامه دهد يک کار محال انجام مي دهد. اين شرايط باعث شد تغيير رسانه بدهم. 

بخشي از يک گفت وگو با خبرگزاري ايسنا


لبه پرتگاه
بوداي ايراني
سقوط سينماي بين المللي

سقوط سينماي بين المللي

مي گفتند نخل طلاي «طعم گيلاس» اوج موفقيت هاي سينماي بين المللي ايران است. مي گفتند کن قطب سينماي روشنفکري جهان و مهمترين جشنواره «الف» دنياست و جايزه اش پراعتبارترين جايزه سينمايي در مقابل اسکار امريکايي ها. آن روز که عباس کيارستمي براي طعم گيلاس نخل طلاي کن را گرفت، حدود يک دهه بود ايراني ها تورهاي جهاني شان را آغاز کرده بودند و رفته رفته همه جشنواره هاي جهاني را فتح کردند. تا سال قبل، تا روزي که جعفر پناهي با خرس نقره اي از برلين برگشت تا آخرين سنگر سينماي هنري هم در دوران جديد فتح شده باشد. بازي ولي گويا تمام شده است.

از دو، سه سال قبل زمزمه هايي مبني بر کاهش محبوبيت سينماي بين المللي ايران در مجامع سينمايي به گوش مي رسد. اين جمله معروف يکي از مديران جشنواره هاست که گفته بود؛ «يک جشنواره سينمايي بدون فيلمي از سينماي ايران مسلماً چيزي کم دارد.» اما حالا در اين دو سه سال جشنواره هاي زيادي بوده اند که بدون فيلمي از سينماي ايران کار خود را آغاز کردند. فيلم هايي که گاه حتي به درخواست اين مديران شکل و شمايل و حتي نام خود را هم عوض مي کردند. وقتي دو سال قبل يک روزنامه سينمايي داخلي به اين بحث دامن زد آنها که خود بخشي از اين سينماي بين المللي بودند با شدت و حدت اين مساله را رد کردند و از دم دستي ترين نشانه ها براي اثبات حرفشان استفاده کردند اين که همين حالا هم خيلي ها در فلان جشنواره اند و اتفاقاً فيلمشان هم مورد استقبال قرار گرفته اما خود اين فيلمسازان هم مي دانستند مساله فراتر از يکي دو نفر است.

در داخل مخالفان اين نوع سينما، فيلم هاي هنري ايراني را متهم به سياه نمايي و ارائه تصويري زشت از ايران در سطح جهان مي کردند. چيزي که شايد در فيلم هاي چند فيلمساز اصلي اين جريان در پس زمينه گه گاه ديده مي شد ولي به شکل پررنگ وجود نداشت و گاهي اصلاً تصوير درست اجتماع ايران را نمايندگي مي کرد اما به هرحال مهمترين نشانه در فيلم هاي فيلمسازان جواني بود که روياي جهاني شدن داشتند. آنهايي که خيلي زود رگ خواب جشنواره ها را پيدا کردند و گفته شد گاه حتي فيلمي به سفارش فلان مدير جشنواره با قول جايزه ساخته شده است.

اين دو اتفاق در کنار هم سبب ساز روندي شد که از دو سه سال قبل آغاز شده. اين که شکل روي سياه نمايي ديگر بازاري ندارد چون بازار از اين نوع فيلم ها اشباع شده و سينماي متفاوت ايران هم که براي آن سوي آب ها جذابيتي ندارد چون نمونه هاي مشابه اش در خود اروپا هم ساخته مي شود.به اين ترتيب از حجم حضورها کاسته شد و تنها چند فيلمسازي که نامشان براي اروپايي ها آشناتر بود و به هرحال به واسطه همين جشنواره ها حالا شهرتي داشتند در گردونه باقي ماندند. چند فيلمسازي که فراتر از قواعد مرسوم گاه حتي ميزان موفقيت فيلم شان در جشنواره را با مسوولان آن جشنواره ارزيابي مي کنند تا بهترين انتخاب را ميان جشنواره هاي الف داشته باشند. در اين مورد مي توان يک مثال واضح آورد. سالي که بهمن قبادي فيلم «لاک پشت ها پرواز مي کنند» را به کن برد و به او گفتند فيلمش را در يکي از بخش هاي جنبي به نمايش مي گذارند و نمايش اش در بخش مسابقه هم شانسي براي جايزه ندارد، اين يعني حضور در يک جشنواره الف بدون گرفتن جايزه و از دست دادن شانس حضور در ديگر جشنواره هاي الف. براي همين قبادي فيلمش را به کن نداد و بلافاصله در جشنواره سن سباستين شرکت کرد تا جايزه اول اين جشنواره را به کلکسيون افتخارات سينماي جشنواره اي ايران بيفزايد. با اين حال کن همچنان يکي از آرزوهاي بهمن قبادي است. او سال قبل هم تلاش کرد تا «نيوه مانگ» اثر تازه اش به جشنواره کن برسد و رسيد اما خيلي زود مشخص شد که اين فيلم هم براي کني ها جذابيتي ندارد و احتمالاً قبادي بعد از سن سباستين حالا بايد به فکر ونيز باشد. جايي که پيش تر جعفر پناهي با فيلم «طلاي سرخ» فتحش کرده و شايد جايزه گرفتن دوباره در آن التيام زخم غيبت در کن امسال هم باشد.

امسال براي دومين سال متوالي هيچ فيلمي از سينماي ايران در جشنواره کن پذيرفته نشد. ما فقط در بازار فيلم حضور داشتيم و همين و همين. سينماي بين المللي ايران غيبتش در کن طولاني مي شود تا ثابت شود معيارها با گذشته تفاوت کرده. نداشتن پخش کننده بين المللي در جشنواره اي که حالا مي خواهد پلي بين سينماي هنري اروپا و هاليوود باشد در کنار نداشتن مخاطب عام تر شايد دو دليل اصلي احتضار سينماي جشنواره اي ايران در شرايط فعلي است. سينمايي که بايد راهش را به کل عوض کند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام