
هميشه وسوسه رفتن و پرس و جو کردن درباره فيلم ها، يک دليل بيشتر ندارد. يا فيلمساز را دوست داشته باشي يا حرف و حديث درباره آن فيلم به اندازه اي باشد که تو را مجبور کند بنا به حرفه اي که داري بروي و سر و گوشي بجنباني و از اوضاع و احوال خبردار شوي. شايد همه اين دلايل در کنار هم باعث شد تا در ساعات پاياني يک شب بهاري در خيابان شلوغ اميراکرم و در کوچه پس کوچه هاي نوفل لوشاتو به دنبال خانه اي قديمي بگردم که مقابلش يک عدد سينه موبيل پارک شده باشد و چند نفري هم جلوي در ورودي مشغول سيگار کشيدن باشند.
ساعت 10 شب است و آدرسي که گرفته ام درست و سر راست پيدا مي شود و خودم را مقابل خانه اي قديمي مي بينم. در خانه باز است و تقريباً همه چيز وسط حياط. از نخ دندان تا دمپايي و چند ميزي که روي آن شيشه هاي نوشابه، خبر از نزديک شدن به ساعت صرف شام عوامل را مي دهد و يک حوض قديمي که دورتادورش با رنگ آبي جلوه زيباتري به خود گرفته و درختاني که به هم ريخته از حياط قد کشيده اند.
فضاي بي روح و مبل زردرنگ
چندنفري جلوي خانه ايستاده اند و با نگار جواهريان گپ مي زنند. داخل اتاق روي صندلي چوبي، فاطمه معتمدآريا را مي بينم که نشسته و دستيار گريم روي گريمش کار مي کند تا چهره اش عوض شود. همان چيزي که در عکس هاي فيلم مي بينيم. کمي آن طرف تر محمود کلاري پشت دوربين است و دارد نور و زاويه و همه ملزومات صحنه بعد را تنظيم مي کند. دو سه دستيار هم دارد که مدام اين طرف و آن طرف مي روند. سکوت عجيبي در فضا حاکم است. هيچ کس حرفي نمي زند و سر و صداهاي معمول فيلم ها و پشت صحنه هايشان اين جا معنايي ندارد. با چشم دنبال سامان مقدم مي گردم. فکر مي کنم شايد از يکي از اتاق ها صدايش را بشنوم ولي با کمي چشم چرخاندن او را در گوشه اي از هال روي مبلي زردرنگ مي بينم. آن قدر فضا آرام و بي روح است که مي ترسم صداي سلامم هم اين فضا را بشکند. از دور سري تکان مي دهم و به آرامي و از ته حنجره سلامي مي کنم. حالا سامان بلند شده و قرار است اين سکانس گرفته شود. سکانسي که بازيگرش فاطمه معتمدآريا است.
همه عوامل داخل اتاق جمع شده اند. معتمدآريا با گريمي که سن او را تا 70 بالا برده بر روي صندلي مي نشيند و قرار است عکس هاي همسر و پسرش را ببيند و آهي بکشد. کلاري پشت دوربين نشسته و سامان مقدم همچنان روي مبل زردرنگ و خانزادي هم در آن طرف اتاق دنبال دستيارش مي گردد تا بوم را نگه دارد.
صداي موتورها
همه چيز آماده است. عليرضا شمس با بي سيمي که در دست دارد هماهنگ مي کند تا خيابان مجاور خانه را ببندند و صداي موتور و ماشين نيايد. انگار همه چيز مرتب است. دوربين نماي بسته اي از «ايران» (معتمدآريا) دارد که عکس ها را نگاه مي کند. «دوربين بره، صدا لطفاً، حرکت....کات، خوبه...»
اينها را سامان مقدم مي گويد و از صحنه راضي است ولي انگار حواسش به صداي موتور هايي که از خيابان رد شده اند نيست. صداي خانزادي بلند مي شود؛ «عليرضا، من اين پلان را گرفتم، يک بار ديگر قرار باشد خيابان را ببنديد و باز هم صداي موتور بيايد من شروع نمي کنم.» حالا نوبت پلان بعدي است. يعني اينسرت از عکس هايي که در دستان ايران است. اين پلان هم گرفته مي شود. روي ميز چوبي که در اتاق است دو برگه از سکانس هاي امشب ديده مي شود؛
169- شب- داخلي- خانه ايران
ايران؛ بيا مادر... اين پاکت بليت ها... تو اين يکي هم برگه هاي خروجي تونه... گمش نکني مادر...
علي به شدت غمگين است... چشمانش متورم و سرخ است و نگاه از مادر برنمي دارد. ايران يک کيف پاسپورت چرمي را از درون کشويي برمي دارد و به او مي دهد.
ايران؛ پاسپورت و پولتون رو بذارين اين تو... مي گن ترکيه دزدبازاره مادر، نزنن ازتون... حواست باشه علي جون... اونجا به هتل هاشون هم اطميناني نيست...
علي سخت گريه اش گرفته، اما خودش را کنترل مي کند.
اين پلان هم گرفته مي شود. عوامل خيلي سريع براي خوردن شام داخل حياط مي روند. بدجوري گرسنگي به همه فشار آورده. انگار فقط سر ميز شام همه چيز خوب و مرتب است و هيچ کم و کاستي وجود ندارد. شام مبسوطي است و انگار تهيه کننده کم و کسري نگذاشته. قرار است پلان بعدي يک ساعت ديگر گرفته شود. پلاني که مربوط به شب عروسي پسر ايران است؛ پس اسحاق خانزادي اولين کسي است که از پله ها بالا مي رود. او زودتر از بقيه شامش را خورده است.
لوکيشن پرسرو صدا
خانزادي بدون شک يکي از بهترين صدابردار هاي سينماي ايران است. کسي که فيلم هاي متعدد و فاخري را کار کرده و حالا بعد از اين همه سال از تجربه هايش خرج مي کند؛ «يک تهيه کننده حرفه اي و بالطبع جايگاهي که در سينماي ايران دارند در کنار اينکه مردي روشنفکر و دوست داشتني هم هست، در کنار قصه و عواملي که در کار بودند دست به دست هم داد تا در اين پروژه حضور داشته باشم.» خانزادي درباره نحوه صدابرداري فيلم مي گويد؛ «چون فيلم از قبل از انقلاب شروع مي شود و تا زمان حال ادامه دارد، احساس کردم صدابرداري کار مهم است. به خاطر نوع صدايي که بايد در بک گراند استفاده شود. به انقلاب برمي خورند و بعد از انقلاب، جنگ و دهه هشتاد و... مي توانم به نوعي متفاوت کار کنم. هم مساله، روزهاي انقلاب است و هم بعد از انقلاب و آن روزها را من خوب مي شناسم و صداهاي آن زمان را هم دارم، چه از صداي يک نفر که مي گويد مرگ بر شاه، چه ميليون ها نفر که روي اين فيلم خيلي مي تواند کمک باشد.»
او درباره نحوه صدابرداري از شخصيت ها در اين سه دوره زماني هم توضيح مي دهد؛ «در راس فيلم ايران است. از جواني اش تا پيري و سعي کرديم صداي خانم معتمدآريا را در هر مقطعي طوري جلوه دهيم که براي تماشاچي باورپذير باشد. آقاي پرستويي هم همين اتفاق را دارد. از جواني تا زماني که مي رسد به سن بالا. صداي او هم تغيير مي کند و همين طور که طراح صحنه بايد اين ملزومات را رعايت کند ما هم در صدا حواسمان هست. به هرحال اين نتيجه سال ها تجربه است.»
خانزادي از لوکيشن ها هم گلايه دارد؛ «خيلي جاها مراعات کردم. متاسفانه لوکيشن هايي انتخاب شده که با من مشورت نشده و من در ضبط صدا اذيت شدم؛ براي صحنه هايي که بازيگر دارد اشک مي ريزد و فرياد مي زند نمي توانم به خاطر رد شدن چهار تا موتورسيکلت، به بازيگر بگويم دوباره داد بزن و اشک بريز.»
از سياوش تا امروز
همه عوامل در گوشه اي از خانه هستند. از دم در تا انتهاي خانه و حتي در انباري. تا صحنه بعدي آماده مي شود علي قربان زاده تنها بازيگري است که آن حوالي ديده مي شود؛ «کارهايي که پيشنهاد مي شد زياد خوب نبود و ترجيح دادم کم کار کنم ولي خوب کار کنم.» اين را در جواب کم کاري هايش مي گويد و ادامه مي دهد؛ «هميشه دوست داشتم کار متفاوت کنم. شايد پيشنهادهايي که داشتم تکراري بوده و سعي کردم اين کار را نکنم. زماني هم که سامان مقدم نوشتن متن را شروع کرد با هم صحبت مي کرديم و از ابتدا قرارمان بر اين بود که با هم کار کنيم.» علي قربان زاده درباره نقشي که در فيلم دارد حرف مي زند و مي گويد؛ «کاراکتري که من کار مي کنم پسر ناتني ايران است. يک پسر فعال و پرجنب و جوش که بنا بر شرايط دردسرهايي براي خودش و ايران به وجود مي آورد. شايد جذابيت نقش براي خودم در وهله اول به خاطر پرجنب و جوش بودن کاراکتر باشد و دوم اين که دوست داشتم يک تجربه دوباره با سامان مقدم داشته باشم.»
بي زمان
محمود کلاري از آن دست فيلمبردارهايي است که کارش را خوب بلد است و در اين دو،سه کار اخيرش هم حسابي متفاوت بوده است. چه فيلمبرداري اش در «آفسايد» و چه پرفورمنسي که با دوربينش در «خون بازي» داشت. حرف هايش مثل هميشه شنيدني است؛ «يکي تجربه فيلم اول سامان مقدم که با هم همکاري داشتيم و اساساً اين مناسبات ديرينه خودش اين زمينه را مي سازد که در پروژه جديد احساس غربت با کل وقايع نداشته باشي و اين پيشينه همکاري کمک مي کند تا زودتر به يک درک و سليقه مشترک برسيم و بعد سابقه همکاري با هدايت فيلم و مرتضي شايسته که آن هم در ايجاد انگيزه براي من بي تاثير نبود. فيلم به لحاظ روايت تفاوت هايي در متن خودش داشت و دربرگيرنده چند دوره مختلف زماني بود که همين براي کار در فيلم مشتاقم کرد.»
کلاري از سليقه اش هم مي گويد؛ «سعي نکردم اين فواصل زماني را با جلوه هاي بصري مختلفي که بسيار هم در سينما اجرا شده و به دفعات شاهدش بوده ايم اجرا کنم. اساساً اين نوع نگاه را دوست نداشتم و فکر کردم بيشتر به جنبه هاي غيرمتظاهرانه اش بپردازيم و توي کنتراست دست برديم. اين قدم اوليه است و عمدتاً سعي کردم اين تفاوت ها را خيلي آشکار نبينيم.» دلايلي هم هست که همه چيز طبق خواست کلاري نبوده باشد؛ «متاسفانه اين فيلم دوران پيش توليدش خيلي زمان نبرد و من در مقطعي وارد شدم که يک هفته قبل از آغاز فيلمبرداري بود. بخش هايي که مربوط به فصول مياني و معاصر مي شد را توانستم پيش از فيلمبرداري ببينم ولي مقاطعي که در پيش از انقلاب بود و در شمال فيلمبرداري مي شد، همزمان با فيلمبرداري اتفاق افتاد. اين فاصله کوتاه باعث شد تا من، خيلي در انتخاب فضاهاي خاص دستم باز نباشد.»
حالا که سر صحنه ام چيزي حدود هشتاد درصد از فيلمبرداري گذشته و طي اين مدت چيزي حدود 180 حلقه نگاتيو مصرف شده. کلاري در اين باره هم مي گويد؛ «خب اين فيلم در شکل فيلمنامه اش کمي حجيم تر از يک فيلم معمول است. آنچه فيلمنامه تاکيد مي کرد اين است و من فکر مي کنم زماني بالغ بر 140 دقيقه فيلم مفيد داشته باشيم ولي بايد ديد در مونتاژ چه اتفاقي مي افتد. با اين حال هرچقدر هم در مرحله مونتاژ کم شود اين فيلم کمتر از 110 دقيقه نخواهد بود.»
معتمدآريا و گريمش
داخل اتاق مجاور که به شکلي اتاق پذيرايي است، خانزادي و دو، سه نفر ديگر تا صحنه آماده شود مشغول تماشاي سينمايک هستند. معتمدآريا با علي قربان زاده ديالوگ هايشان را تمرين مي کنند. در همين گيرودار معتمدآريا با شوخي هايي که مي کند سعي دارد جو شادي را حاکم کند ولي انگار سنگ او هم به تير مي خورد. فضا آن طور نيست که بايد بشود.
اين تنها فرصتي است که مي شود با فاطمه معتمدآريا حرف زد؛ «فيلمنامه را که خواندم احساس کردم جزء نادر فيلمنامه هايي است که در اين سال هاي اخير خوانده بودم و به نظرم اشکالي نداشت. نقشي هم که به من پيشنهاد کردند تقريباً يک نقش استثنايي بود که تا به حال بازي نکرده بودم. ويژگي اش اين بود که در سه دوره مختلف مسائل و تحولات اجتماعي را در سه دوره بررسي مي کند.» اينها را معتمدآريا مي گويد. گريم روي صورتش کم از گريم گيلانه اش ندارد. اين مي تواند بهانه سوال بعدي باشد؛ «تقريباً بعد از گيلانه تصميم گرفتم هيچ فيلمي بازي نکنم که از سنم بالاتر يا متفاوت تر باشد. اين در سينماي ما يک کليشه است و فکر کردم گيلانه به اندازه کافي اين قابليت اجراي گريم را بر روي صورت من نشان داده. براي همين تصميم گرفتم ديگر کار مشابهي نکنم. بعد که اين فيلمنامه پيشنهاد شد چون سه دوره متفاوت جواني، ميانسالي و تقريباً پيري را همراه هم داشت آن را دوست داشتم و به آن تصميم هم خللي وارد نمي شد.»
- هنوز هم چنين نقش هايي زياد پيشنهاد مي شود؟
- خيلي زياد. هنوز هم مي شود. توي هر شرايط و موقعيتي، گريم و شخصيت و فيلمي که دارد ساخته مي شود شرايط خاص خودش را مي طلبد. اگر هر فيلم ديگري به غير از گيلانه بود، محال بود بگذارم صورتم را تبديل به آن پيرزن کنند، چون بازيگران در آن سن و سال خيلي زياد هستند و اصلاً دليل ندارد از بازيگراني که سن و سالشان کمتر است استفاده کنند. به نظرم هر بازيگري در موقعيت خودش احترام و قابليت دارد که در سن خودش روي پرده حضور داشته باشد.
صحنه جديد تقريباً آماده است. سامان مقدم به جاي اين که براي آيدين ظريف (طراح صحنه) توضيح دهد با دستياران صحنه حرف مي زند، کمي آن طرف تر دورتادور اتاق، ميز و صندلي کرايه اي معمول عروسي ها چيده شده و روي ميزها هم ظرف ميوه و شيريني هاي خورده شده. انگار عروسي تمام شده و مهمان ها رفته اند. قرار است صحنه خداحافظي علي و همسرش را ببينيم که بارشان را بسته اند تا به ترکيه بروند. دوربين در فضاي بسته راهروي شمالي خانه قرار مي گيرد. خانزادي در ورودي آشپزخانه نشسته و صدا را دارد، يک نفر هم دارد سکه هاي معمول طلايي رنگي را که بر سر عروس و داماد مي ريزند روي فرش پخش مي کند. محمد شايسته (مدير توليد) آرام روي يکي از صندلي ها نشسته و احتمالاً به اين فکر مي کند که همه چيز مرتب است يا نه. پدر و مادر همسر علي روي صندلي مي نشينند تا دخترشان را بدرقه کنند. يک نماي باز از نگار جواهريان و پدر و مادرش...
حرف هاي زيادي دارم... همه را مي گويم
منتظرم تا سامان مقدم سرش خلوت شود. از دور صدايش مي کنم و با هم داخل حياط مي رويم. مي گويم مي خواهم درباره کار حرف بزنم ولي مي گويد «نمي خواهم حالا حرف بزنم.» انگار بي حوصله است؛ «کلي حرف براي زدن دارم ولي شايد همه را در يک يادداشت براي روزنامه شما بنويسم و همه حرف هايم درباره روند توليد اين فيلم را بگويم. خيلي سر اين فيلم اذيت شدم و نمي خواهم به همين راحتي و موجز و کوتاه حرف بزنم. فکر کنم توي همان يادداشت بگويم که چه اتفاقاتي سر اين فيلم افتاده...» حرف هاي بيشتري مي زند و اشاره مي کند حرف هايش را ننويسم. مي گويد اگر روند به همين شکل باشد همه حرف هايش را خواهد زد. اصلاً حس و حال سامان مقدم هميشگي را ندارد. فضاي فيلمبرداري اصلاً شبيه فضاي کافه ستاره نيست. عوامل انگار دل خوشي ندارند. مشکل شان از کجاست را نمي دانيم. از تهيه کننده که راضي هستند، پس مشکل چيست؟
عقربه ساعت روي 3 مي رود. سه نيمه شب. در راه برگشت از کوچه پس کوچه هاي نوفل لوشاتو مي شود به اين فکر کرد که اين فيلم براي سامان مقدم فيلمي بسيار حياتي است. فيلمي که همه عواملش حرفه اي هستند و او به واسطه همين، روي لبه تيغ حرکت مي کند و نمي تواند فيلم بد بسازد. مي شود اميدوار بود. فقط اميدوار...