870 شماره
چهارشنبه، 9 خرداد 1386
صفحه نخست :: ايران و جهان :: راهبرد
 
سمينار سنت فراموشي با پيام سيد محمد خاتمي آغاز شد
خود بودن و توسعه يافتن

سمينار «سنت فراموشي» روز دوشنبه از سوي انجمن فرهنگ و سياست دانشگاه شيراز در دانشکده حقوق و علوم سياسي اين دانشگاه شروع و طي روزهاي سه شنبه و چهارشنبه ادامه يافت. اين همايش به منظور تحليل تاريخ معاصر ايران با پيام سيدمحمد خاتمي آغاز و با سخنراني عمادالدين باقي و محمدعلي مجدمرادي دنبال شد. به گزارش ايسنا،سيدمحمد خاتمي در پيام خود آورده است؛

صرف نظر از ابهام در مفهوم اصطلاحاتي چون غرب و شرق و سنت و تجدد، آنچه به اجمال مي توان گفت اين است که امروز، غرب - به هر معني که باشد - و از آنجا همه جهان، با بحراني بزرگ دست به گريبان است و ما غير غربيان با بحراني مضاعف. غرب عصر روشنفکري و پس از آن تا اواخر قرن نوزدهم خود را مدار و محور عالم مي دانست و با غرور مي پنداشت که کلمه رمز سعادت را در علم (science)، تکنولوژي و تکيه بر عقل خودبنياد يافته است و مي خواست بهشت موعود اديان را بر روي زمين ايجاد کند ولي به رغم دستاوردهاي بزرگ و شگفت فني و علمي و حقوقي و اجتماعي نه تنها ناکام ماند بلکه به تعبير بزرگترين مدافع نام آور غرب مدرن و نظريه پرداز «جامعه باز»، «کارل پوپر» انسان هرگاه خواسته است در زمين بهشت بسازد، جهنم ساخته است.» در ادامه پيام خاتمي آمده است؛ «امروز نظام فکري و ارزشي غرب که روح تمدن جديد است، با بحران روبه رو است و نمونه هاي بحران را در انتقادهاي سهمگين قرن بيستم از غرب و در دهه هاي اخير در جريان پست مدرنيته مي توان يافت. البته نمي دانم که اين بحران به کجا خواهد انجاميد، ولي غرب هرچه باشد تمدنش که رو به زندگي يعني ساز و کار و ابزار راه بردن زندگي، نحوه توليد و توزيع و مسکن گزيني و ارتباطات و حتي شيوه مديريت اجتماعي، با محتواي تمدن که نظام بينش و ارزش آن است در تضاد نبود و ما که زندگي مان بي آنکه انتخاب کنيم در مسير تمدن غربي غرق شده است و شيوه توليد و ارتباط و شهرنشيني و حتي سازوکار مديريت خود را از غرب گرفته ايم داراي فرهنگي هستيم که به تمدن ديگر و عالمي ديگر تعلق دارد. ناسازگاري فرهنگ (که محتواي جان است) با رويه زندگي و تمدن (که جهان ما را تشکيل مي دهد) خود بحران مضاعفي است که دامن گير جان و جهان ما شده است.»

رئيس موسسه بين المللي گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها در ادامه پيام خود اظهار داشته است؛ «نسبت ميان سنت و تجدد و بحث در باب آن نيز از همين جا ناشي مي شود، امري که بيش از يک و نيم قرن است که با آن دست به گريبانيم. آنچه گفتني است اينکه چنين وضعي قابل دوام نيست، اما نادرست و حتي ناممکن است که با نسخه برداري از تحولاتي که در غرب رخ داد و تجدد نام گرفت بتوانيم از مهلکه رهايي يابيم. زيرا مدرنيته به صورتي که در غرب واقع شد، متعلق به تاريخ و شرايط اجتماعي آن سامان است و کساني که تاريخي ديگر، تجربه اي ديگر و شرايط اجتماعي ديگري داشته اند، محال است بتوانند همان کنند که ديگران کرده اند. اگر توجه داشته باشيم که خود غرب که پاره اي، تقليد از آن را راه رهايي مي نامند دچار بحران است و اگر به اراده خودمان باشد در عين حال که گريزي از بهره گيري از دستاوردهاي علمي و فني و عيني غرب نداريم(و مگر توسعه به معني رسيدن به همه اينها نيست؟) نبايد راهي برويم که در نهايت در خلأهاي ويرانگري برسيم که غرب امروز رسيده است.» سيدمحمد خاتمي در پايان پيام خود تصريح کرده است؛ « اينکه آيا جمع ميان «خود بودن» و در عين حال «توسعه يافتن» ميسر است يا نه، بحثي دراز دامن را مي طلبد که اينک مجال آن نيست. با اشاره به نکته اي بحث خود را به پايان مي برم و آن اينکه؛ در عين حال که نمي توان في الجمله جباريت تاريخ را انکار کرد، ولي براساس بينش الهي و حکمت معنوي خودمان، انسان با اينکه در تاريخ و با تاريخ مي زيد، از تاريخ بزرگتر است و داراي شأن و حيثيتي است و آگاهي و اراده او مي تواند دست کم با درک موقعيت تاريخي خود در تعيين سرنوشت موثر باشد. اميدوارم نشست هايي از اين دست راهگشاي جامعه و به خصوص نسل جوان نوانديش ما به سوي آينده باشد که در عين ابتنا بر گذشته پربار و فاخر، نشاني از آگاهي و انتخاب ما در برخورداري از جان و جهاني داشته باشد که از لطف خدا و هدايت او مدد مي گيرد و آزادي و عدالت و پيشرفت را نيز به ما ارزاني مي دارد.» 

برگشت به سنت

دکتر محمدعلي مجدمرادي، نيز در اين سمينار با انتقاد از روشنفکران جامعه اظهار داشت؛ ما ذهنيتي غربي داريم و در اين حال نيز ادبيات دسته دو و سه غربي را ترجمه مي کنيم، در حالي که راه صواب آن است که به سنت خودمان برگرديم و به چيزي بپردازيم که به هاضمه ملت خودمان نيز بيايد. ما مي خواهيم خود را از زير بار آن همه تاريخ و علم غرب بيرون بياوريم و بعد دوباره بر مباني فکري خود تکيه کرده و دوباره توليد فکر کنيم. اين درد بزرگي در جامعه ماست که متاسفانه خيلي از روشنفکران ما غزالي و ابن سينا و... را نمي شناسند. از همين روست که مي گويم بخشي از روشنفکران ما فهم درستي از سنت روشنفکري ندارند و در مقابل برخي از روشنفکران ديني هم نه درک جامعي از سنت ديني دارند و نه سنت روشنفکري را مي شناسند. گرچه بحث من در اينجا نه روشنفکر لائيک است و نه ديني، بلکه سوال من مشخصاً اين است که شرايط توليد علم چيست؟ در حالي که در ايران روشنفکران ديني و لائيک ما، صرفاً منابع دسته دوم و سوم را ترجمه مي کنند، من مي خواهم از سنت روشنفکري لائيک و ديني در ايران دربيايم و به اين مقوله بپردازم که چگونه است که علم قوام مي گيرد. دکتر مرادي در پايان اظهار داشت؛ ما يک سنت فلسفي داريم که آن را به فراموشي سپرده ايم ولي بايد آن را احيا کرده و بر پايه آن يک متکلم، يک شاعر، يک روشنفکر و... داشته باشيم. ما نبايد همه چيز را بر گردن حکومت و قدرت بيندازيم و بگوييم که ما در زندان بوده ايم و نتوانستيم کاري انجام دهيم، پاسخ واضح است؛ برويد گوشه اي و چند نفري بشويد و بحث کنيد و چند کتاب براي آينده به جا بگذاريد تا نسل هاي بعد بتوانند استفاده کنند. آزادي همواره ابتدا در خلوت شکل مي گيرد و نه در اجتماع. مشکل ما هم از مشروطه تاکنون همين است که ما ابتدا از دولت شروع کرده ايم و بعد اجتماع و بعد خلوت، اما مسير کاملاً برعکس است.

در گفت وگو با سيد هاشم آقاجري
الزامات وحدت اسلامي
بخش پاياني

سيدحميد متقي؛ بخش اول اين گفت وگو روز گذشته چاپ شده است.

***

اينکه فرق اسلامي مشترکات و مفترقات خود را بشناسند چيز جديدي نيست. مطمئناً در 1400 سال گذشته همه مشترکات و مفترقات مورد کند و کاو قرار گرفته است. با اين حال شاهديم که از خشونت ها چيزي کاسته نشده است، فکر مي کنيد که اصولاً اين ديالوگ ها بايد چه ثمره اي داشته باشد و آيا منطقاً مثمرثمر خواهد بود؟

ببينيد، ما دو نوع گفت گو داريم؛ گفت وگوي علمي ميان عالمان به عبارت ديگر مباحث نظري و ديالوگ براي درک متقابل و داد و ستد انديشه ها و تلاش براي فهم بهتر از دين. اين گونه گفت وگوها مختص آکادمي ها، حوزه هاي علميه، مدارس و دانشگاه ها است. اما گفت وگوي ديگر که ما منتظر مشاهده آثار آن در بين مردم هستيم چيز ديگري است. در پرانتز بگويم که ما بايد تاريخ شيعه و سني را واقع بينانه تر مطالعه کنيم. اگر به تاريخ روابط خشونت آميز درون ديني نگاهي بيفکنيم درخواهيم يافت که در عالم مسيحيت اين گونه رفتارها بسيار خشن تر و شديدتر بوده است. کشتارهاي کاتوليک ها و پروتستان ها در تاريخ مسيحيت قابل مقايسه با درگيري هاي درون اسلامي نبوده است. تلورانس ديني مذهبي در اسلام چه از منظر درون ديني و چه برون ديني بسيار بيشتر بوده است. به صورتي که وقتي عرصه بر يهوديان اروپا تنگ مي شد آنها به سرزمين هاي اسلامي پناه مي آوردند.

ما در آن دوره که شاهد آنتاگونيستي شدن روابط شيعيان و اهل سنت هستيم کاملاً دست نخبگان قدرت و ثروت را مي بينيم. در دوره صفوي- عثماني اين جنگ و جدال ها براي چه صورت مي گيرد؟ در سال هاي پيش از آن شيعيان و سني ها به صورت مسالمت آميزي در کنار هم زيست مي کردند. به ويژه در ايران که مردمش روحيه ديگرپذير و مداراجويي داشته و دارند و در واقع به قول دکتر شريعتي اين مثلث «زر» و «زور» و «تزوير» در کنار هم قرار گرفته، بلوک بندي جديدي از قدرت مي سازد لذا معتقدم اگر توده هاي مردم توسط نخبگان قدرت و ثروت و متعصبان به انحراف کشيده نشده و تحريک نشوند و به خود واگذاشته شوند شعله خشونت هاي فرقه اي فروکش خواهد کرد. اختلافات ماهيتاً سياسي است. طرز تفکرهاي راديکال محملي براي رسيدن سياستمداران به اهداف خود مي شود.

با اين حال و با توجه به نظر اکثريت عقلا و دلسوزان جهان اسلام شاهديم برخي لايه هاي تندرو از دو سو به اختلافات دامن مي زنند. به طور نمونه کتابي که در عراق چاپ شده و مواردي در رابطه با حضور پيامبر و خليفه اول مطرح شده، اين اتفاقات را با توجه به جنگ هاي فرقه اي در عراق چگونه ارزيابي مي کنيد؟

مگر اين عراقي ها تا چند سال پيش قرن ها با هم زندگي نمي کردند؟ شيعه و سني پس از سقوط خلافت عباسي سال ها بدون هيچ گونه مشکلي در کنار هم زندگي کرده اند. اين موارد که شما بيان کرديد بخش فرهنگي ماجرا است و تاثيرگذاري اين بخش نيز منوط به داشتن رسانه است. فکر مي کنيد رسانه هاي عاميانه در اختيار چه کساني است؟ در جامعه ما فرهنگ توده را چه کساني مي سازند؟ به طور نمونه در توده بي سواد دوران قاجار چه کساني بر فرهنگ شفاهي مردم تاثيرگذار بودند؟

اهل سنت هم همين گونه است. اين فرقه نيز افرادي چون ابن تيميه و ابن جوزا داشت. محمدبن عبدالوهاب قرن دوازدهم به نجف و کربلا حمله و عتبات مقدس را با شعار مبارزه با شرک ويران کرد. اين ميراث مخرب فرهنگي محصول تاريخ است. اين ميراث کي فعال مي شود؟ آيا اين توده ها هستند که آن را فعال مي کنند؟ خير. اين صاحبان قدرت و ثروتند که بنا به منافع خود اين اختلافات را فعال مي کنند. نمونه بارز اين سوءاستفاده را مي توان در عراق امروز به عينه مشاهده کرد.اساساً در برخي موارد دين پرچمي براي هويت سياسي مي شود، در بحران بالکان اگر از دور نگاه مي کرديم که جنگ، جنگ مسيحيت و اسلام است اما وقتي که از درون به ماجرا نظر مي افکنديم مشاهده مي کرديم که اين درگيري نه درگيري مذهبي که درگيري بين دو هويت صرب و بوسنيايي بوده است.

در پايان فکر مي کنيد درباره وحدت اسلامي چه فعاليت هايي بايد صورت بگيرد؟

قاعدتاً بايد فرهنگ سازي شود. سر دادن شعار وحدت اسلامي بدون بازخواني تاريخ اسلام و بازخواني تشيع و تسنن و پيدا کردن درک تازه اي از مساله قطعاً شکننده است. مطمئناً هرچه تلقي دورتر از برادران اهل سنت داشته باشيم به همان نسبت در عمل امکان قرابت ضعيف تر مي شود. متاسفانه معمولاً با تفاوت هاي درون گروهي و درون مذهبي و ديني در مقايسه با تفاوت هاي برون گروهي خيلي سخت تر برخورد مي شود. در همه جا همين گونه است. به طور نمونه در مارکسيسم هم فرضاً مائوئيست ها آنقدر که با سوسيال امپرياليست ها يا به قول خودشان ريويزيونيست ها مشکل داشتند با امپرياليسم دشمني نداشتند. در ايران خودمان جريان هاي سنت گرا و بنيادگرا با روشنفکران ديني دشمني و خصومتشان بسيار بيشتر از روشنفکران لائيک است.يعني هميشه رقيب خطرناک تر از دشمن تلقي مي شود و در نتيجه برخورد با آن خشن تر از دشمن خواهد بود.متاسفانه در برخي دوره ها سني ها يهوديان و مسيحيان را از شيعيان به خود نزديک تر مي ديدند و بالعکس.اگر بخواهيم در ايران آسيب پذيري ها را کم کنيم بايد خلل و فرجي را که در آينده مي تواند به شکاف بدل شود پر کنيم.به نظر من در اين زمينه بايد وحدت اسلامي را در چارچوب وحدت ملي تعريف کنيم.

امروز وحدت ملي بايد مورد توجه قرار گيرد؛ نه تنها با اهل سنت که با مسيحيان، يهوديان، زرتشتيان و حتي با شهرونداني که فصل مشترکي به نام ايراني بودن دارند. ايرانيان چگونه مي توانند همبستگي ملي پيدا کنند؟ خيلي روشن است. اگر اصل بر حقوق برابر نباشد شعار وحدت از سطح حرف خارج نخواهد شد.زماني مساله پروتستان و کاتوليک يا شيعه و سني به وجود مي آيد که امکانات و منابع به صورت نابرابر و بر پايه امتيازات بازتوزيع شود.تفاوت نمي کند که تبعيض ها بر حسب جنس، رنگ، قبيله يا مذهب باشند مهم بازتوزيع حقوق و امکانات به صورت نابرابر است. آن موقع فاکتور تبعيض مساله منازعه مي شود. خوشبختانه در ايران بنا به قانون اساسي رنگ، زبان و قبيله محل منازعه نيست.در نابرابري امکان وحدت ميسر نيست. زيرا رابطه دوسويه جهت تعامل و تفاهم به وجود نمي آيد. به نظر من براي رسيدن به وحدت بايد گام عملي برداشته شود.«دو صد گفته چون نيم کردار نيست.» هنوز در عالم مسيحيت اختلاف وجود دارد و مرتباً عليه هم مي نويسند، اما چرا در اروپا و غرب مساله مذهب ملتي را تجزيه نمي کند؟

اگر به ياد داشته باشيد در سال هاي ابتدايي پيروزي انقلاب در جهت وحدت گام هاي موثري برداشته شد. امام خميني با بسياري از علماي متفاوت بود.متاسفانه برخي علما به مساله فلسطين برخلاف نظر کاشف الغطا، آيت الله بروجرودي و امام به صورت کاملاً فرقه اي نگاه مي کردند. چنين گفتماني وجود داشت اما امام خميني با گفتمان نوگرايي دهه هاي چهل و پنجاه به مبارزه با اين انحراف پرداخت و شعار اتحاد مسلمان و پس از آن شعار وحدت مستضعفين را سر داد و در اين راه گام هاي بلندي برداشت.وي مساله فلسطين را فراتر از دسته بندي هاي فرقه اي به مساله اي مهم براي جهان اسلام بدل کرد.
علل فراموشي


اگر ما بر روي تاريخ 100 ساله اخير خود نگاهي بيندازيم، نتيجه برايمان حيرت انگيز خواهد بود؛ به هر ترتيب فراموشي و يادآوري را مي توان در حوزه هاي مختلف علوم انساني همچون روانشناسي، جرم شناسي، فلسفه و... بيان کرد، اما آنچه در اينجا مورد بحث ماست، نگاهي ديگر است؛ يعني ما به چيستي و ماهيت و جنس فراموشي و يادآوري کاري نداريم، بلکه به کارکرد آن نظر داريم.اساساً فراموشي به چه معناست؟ صرف نظر از بحث هاي کارشناسي و فني به زبان و معنايي خيلي ساده فراموشي به معناي «عدم حضور گذشته در اکنون و بلکه آينده ما» است که همان بحث «ضعف حافظه تاريخي» است. فراموشي اگرچه در مسائل مختلف روزمره موجب کاهش رنج و افزايش آرامش زندگاني است، اما فراموشي به معناي بحث ما، حيات آدمي را به خطر مي اندازد. عدم حضور گذشته در اکنون، يعني انقطاع يک نسل از نسل هاي پيش از خود و اين يعني تضعيف هويت. چرا؟ چون هويت ما چيزي جز گذشته و تاريخ ما نيست. انسان بي تاريخ مثل نوار خالي است و في نفسه و مستقلاً فاقد ارزش است اما ميزان و درجه ارزش آن بستگي به محتوايي دارد که در آن ريخته مي شود. بنا به گفته قرآن نيز، صفحه وجود آدمي سفيد و خالي است؛ به عبارت ديگر انسان داراي دو ارزش اکتسابي و ذاتي است که اولي به تدريج در درون آدمي ريخته مي شود و ارزش آدم ها هم به همين دليل متفاوت است.انسان بي تاريخ، مانند نوار خام است، همان طور که يک نوار خام مستعد پذيرش هرگونه اطلاعاتي است، وجود انساني هم همين طور است؛ به گونه اي که قبل از شکل گيري شخصيتش هويتي ندارد و بنابراين انسان بدون تاريخ، بي هويت مي شود. از همين جاست که ممکن است اين انسان تناقضاتي را به هم بزند يا به گونه اي ناهنجاري ها دچار شود. نسل بي تاريخ پذيراي هر هويتي مي شود يا دنياي پرتناقضي دارد. اين گونه آدمي استعداد پذيرش هر شخصيت متفاوتي را به صورت پي درپي دارد.جدا از اينکه فراموشي به معناي ضعف حافظه تاريخي و ضعف هويت يک امر مخاطره برانگيز است، تبديل شدنش به يک سنت و رويه يک امر مرضي است. حال آنکه اگر مراد از سنت فراموشي، عزم و اراده آگاه براي به فراموشي سپردن باشد، داستاني دردآورتر دارد. البته اين بحث جدا از بحث سنت و مدرنيسم است که دو ديدگاه رايج در آن موجود است؛ اولي آنکه ميان سنت و مدرنيته يک گپ وجود دارد و ما ابتدا بايد سنت زدايي کنيم تا به مدرنيته برسيم و دومي اينکه مدرنيته در ادامه سنت است و اساساً هر سنتي در روزگار خود مدرن بوده و مدرنيته امروز نيز سنت فرداست که نگاه اول فوق الذکر تلاشي براي تئوريزه کردن فراموشي سنت است.مي توان علل و عوامل سنت فراموشي را در دو دسته تقسيم کرد؛ عزم و اراده براي فراموشيدن. در تاريخ هم اين تجربه ثابت شده است که هميشه انسان کوشيده است تا گوشه هاي مبهم تاريخ را حفظ کند و با فراموشاندن آن با هر روشي مبارزه کند.ارزش گذشته را ندانستن و عادت کردن به فراموش کردن و نينديشيدن که راه مقابله با آن از طريق تذکر و آموزش و مبارزه با عادت ها و کاهلي هاي اجتماعي سنت شده است. مساله ديگر رابطه آزادي و فراموشي است؛ به ميزان وجود آزادي، حافظه جمعي و تاريخي شکوفاتر مي شود. البته در فضاي آزاد، گذشته منبع مشروعيت نيست، زيرا گذشته گرايي به همان اندازه فراموشي خطرناک است، اما در عصر جديد ما با ابتکار و خلاقيت مواجهيم و بنابراين در فضاي آزادي، گذشته را در فضاي حال حلول مي دهيم و آن را به کمک خرد جمعي و نقادي و...پالايش مي کنيم.ما در تاريخ اسلامي خود روش هاي بديعي براي جلوگيري از سنت فراموشي داشته ايم مانند مراسم عزاداري عاشورا و اربعين يا شيوه هايي چون ثبت تمامي احاديث و... که اينها همگي روش هايي براي يادآوري مداوم بوده اند.نوع ديگري از فراموشي، فراموشي ناشي از شدت رخداد حوادث است. به همين علت است که گفته مي شود شدت حوادث در اين 26 ، 27 ساله آن قدر بوده است، که وقتي حادثه اي رخ مي داده هنوز خام بوده که حادثه ديگري رخ مي دهد. از همين روست که ادعا مي شود که آنچه در ايران در اين 26 ، 27 ساله روي داده به طور عادي در 200 سال رخ مي دهد و ما با تراکم شديد حوادث مواجهيم. به همين خاطر است که در گفت وگو با نسل جديد مي بينيم که اتفاقات همين 5 ، 6 سال گذشته را نيز به ياد ندارند يا ذهنيتي مبهم از آن دارند.

 خلاصه سخنراني در سمينار سنت فراموشي



خود بودن و توسعه يافتن
الزامات وحدت اسلامي
علل فراموشي
تيرهايي در تاريکي

تيرهايي در تاريکي

سير تحول تاريخي مدرنيته در ايران به اندازه غرب نيست. در غرب چهار قرن ميان رنسانس تا تحقق مدرنيته فاصله افتاد اما در ايران افکار و انديشه هاي مدرن از دهه هاي پاياني قرن 19 وارد شد و سير بسيار سريعي طي کرد که البته اين سير سريع باعث نمي شود که مدرنيته در ايران را مجازي بدانيم. اگر به اين روند به صورت تاريخي نگاه کنيم و نه سياسي درمي يابيم که ما مدرنيته را زودتر از دهه هاي پاياني قرن 19 آغاز کرديم و دقيقاً 200 سال پيش در هنگامه جنگ ايران و روس دومين جرقه هاي رفتن به سوي مدرنيته در ايران زده شد. در خلال آن جنگ هاي خانمان برانداز و ويرانگر حداقل شماري از مسوولان قاجار متوجه شدند که در دنيا تحولاتي رخ داده است که در ايران کسي از آن اطلاعي ندارد. مهمترين دستاورد بلندمدت جنگ هاي ايران و روسيه باز شدن چشمان برخي از رهبران ايراني بود. عباس ميرزا از جمله رجال سياسي بود که بعد از آتش بس با روسيه به فکر مدرنيته افتاد و سعي کرد ارتش مدرن ايجاد کند. وي شماري را براي تحصيل به غرب فرستاد، حتي در روزنامه هاي غربي آگهي دعوت به سرمايه گذاري در ايران را چاپ کرد. او فقط به دنبال ساختارها نرفت و سعي کرد مدارس جديد را به وجود آورد. بعد از عباس ميرزا افراد ديگري چون اميرکبير، سپهسالار و... چنين تلاش هايي را ادامه دادند تا به دوران مشروطه مي رسيم. مشروطه در واقع وارث يک جريان صد ساله بود که با تلاش عباس ميرزا آغاز شده بود. بعد از آن هم تغييرات اساسي در نحوه تفکر علما و روشنفکران خواهان مشروطه مي بينيم، روشنفکرها تلاش زيادي براي حفظ سنت هاي داخل جامعه ايران در عين وارد کردن مفاهيم مدرن انجام دادند و نگاه علما نيز دستخوش تغيير شد که نشانه هاي اين تغييرات را در بلندمدت در گفتمان شيعي مي بينيم. اما با اين همه هنوز آن نتيجه اي که بايد محقق نشده است. به اين دليل که ما نتوانستيم با توجه به شرايط تاريخي و موقعيت و مختصات تاريخي که در آن واقعيم طرح سوال کنيم و به دنبال آنها برويم. با طرح پرسش هاي غلط به دنبال پاسخ هاي نادرست هم به راه افتاديم. اما در تاريخ کشوري مثل ژاپن فردي به نام ميجي وجود دارد که تقريباً معاصر با اميرکبير در ايران است. او که معمار ژاپن امروز است با همان طرح هاي اميرکبير آغاز مي کند و نهايتاً طرح هاي او به ژاپني که امروز هست منجر مي شود. اما جامعه ايران سرشار از خواستن ها و نتوانستن ها است اما در درجه اول بايد دليل اين مساله مهم را بررسي کنيم و روشنفکران جامعه ما بايد صراحتاً به اين سوال ها پاسخ دهند که ويژگي هاي جامعه ايراني چيست؟ مختصات جامعه کدامند؟ بدون پاسخ دادن به اين پرسش ها ما مجبور به تکرار تاريخ پر از ناکامي خود هستيم. در واقع تا به امروز پاسخ ندادن به اين سوال هاي جدي باعث شده است که تلاش هاي ما براي رسيدن به مدرنيته تيرهايي باشد که در تاريکي رها شده است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام