870 شماره
چهارشنبه، 9 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: تئاتر
 
گفت وگو با اسماعيل خلج
نمايشگري در سايه

شيما بهره مند، پارسا محمدي؛ اسماعيل خلج که نامش در کنار نويسندگان پيشرو ايران به ثبت رسيده است از نمايشنامه نويساني است که علاوه بر نوشتن نمايش به کارگرداني، بازيگري و حتي شعر سرودن نيز پرداخته. و از اين رو به گفته اکبر رادي، خلج مصداق زنده اي است مثلث از نويسنده، کارگردان، بازيگر که بهترين نمايشنامه هاي معاصر ما را با استتيک خالص ايراني نوشته، بازي و اجرا کرده است.خلج در نمايشنامه هايش به زباني بديع و به اصطلاحي قهوه خانه اي يا ته شهري دست يافت. شکل نويي از زبان که امروز شاخص ترين ويژگي آثار او است. و البته در سبک و بازي نيز تجربه هايي بي بديل داشته است. و آدم هايي که هر يک صاحب غمنامه اي هستند اما هيچ کدام پرواي قصه ديگري ندارند. گويي همديگر را درک نمي کنند و تنها در خود غرقند. با اسماعيل خلج از روزگار گذشته نمايشنامه ها در کارگاه نمايش که از پيشگامان آن بود و از نوشته هاي اخير او پس از سال هاي سکوت گفتيم.اسماعيل خلج اين روزها در حال بازنويسي نهايي منظومه شعري است که « کودکي و تماشاي زمين» نام دارد.خلج برخلاف آثارش و حتي آدم هايش آرام و خونسرد و از سر حوصله و البته محتاط و حساس درباره ديگران حرف زد. پيش از گفت وگو با حوصله چاي اش را مزه مزه کرد و در برابر عجله ما که از سر شوق بود براي گفت وگو و شايد جواني و ناپختگي شعري هم خواند؛مرگ مادر که فقط سوختگان مي دانند/ آتش هجر غريبي دارد/ آري آن روز که سرما به درون مي آمد/ مادرم چايي را، روي چادرشب کرسي بنهاد/ گفت؛ بردار، نريزد، نکند يخ بکند/ پدرم، قند به چايي زد و انداخت دهان/ سخنش شيرين شد/ گفت؛ فرصت، که چو اين چاي چرا مي جوشي؟/ مادرم گفت؛ دلم آشوب است/پدرم هم خنديد/ بعد سفره که پدر خوابش برد/ مادرم رفت به خواب ابدي و به تماشاي بهشت/ و پس از آنکه به نوشته خودش سخنش شيرين (تر) شد، گفت وگوي ما آغاز شد.

***
آقاي خلج از شما نقل قول شده است که به منظور دست يافتن به زبان قهوه خانه اي هزاران قهوه خانه را در تهران ديده ايد، آيا اين نقل قول درست است؟

اگر منظورتان از هزار تا زياد بودن است، بله من قهوه خانه زياد ديده ام ولي اگر منظورتان دقيقاً يک به علاوه نهصد و نود و نه است، آن وقت نمي دانم، چون تعداد قهوه خانه هايي را که رفته ام نشمرده ام.

اين قهوه خانه رفتن ها به قصد پيدا کردن و دست يافتن به زبان قهوه خانه اي بوده است؟

بله، به همين منظور بوده.

يعني از جايي به بعد کاملاً آگاهانه بود؟

بله، حتي گاهي اوقات بازيگران گروه را مي فرستادم به اين قهوه خانه ها يا هر جايي که مي شد به تجمع مردم دست پيدا کرد و از آنها مي خواستم از گفت وگوهايي که مي شنوند گرته برداري کنند تا با اين زبان آشنا شوند. معمولاً در تمرين هايمان اين کار را مي کرديم، بچه ها مي رفتند و هر کدام صفحه اي مي آوردند، نه به خاطر اينکه من از آنها استفاده کنم، به خاطر اينکه خودشان با آن محيط آشنا شوند.

شما در نوجواني ساکن کدام محله تهران بوديد، مي خواهم بدانم در کدام بافت اجتماعي رشد کرده ايد؟

چهارراه لشگر، خيابان کمالي، اول خيابان غفاري، تقريباً همين الان هم به آنجا رفت و آمد مي کنم.

اگر بخواهيم در اين مصاحبه براي شما لقبي در نظر بگيريم و بگوييم نمايشنامه نويس «ته شهر» به نظر شما عنوان مناسبي است.

آدم اول بايد نويسنده باشد، حالا چه ته شهر باشد چه سر شهر. «بودلر» متعلق به ته شهر نبود، در حالي که از ته شهري ها مي نوشت. اين آدم مال طبقه بالا بود و بعد رفت جنوب شهر و قاطي آدم هاي جنوب شهر شد. محل مهم نيست شايد اگر جاي ديگري هم بودم بالاخره درباره ته شهر مي نوشتم.

جملات محاوره اي را نمي توان عيناً به صورت ديالوگ درآورد. براي اين که زبان محاوره را به ديالوگ نمايشي تبديل کنيد چه مي کرديد.

نمي توانم بگويم. اما اگر بخواهم خيلي اين موضوع را باز کنم، مي توانم اشاره کنم به استفاده از صنايع شعر مثل ايهام، کنايه و اشاره. طنز را هم به آن اضافه کنيد.

خيلي از نمايشنامه نويسان و فيلمنامه نويسان آرزو دارند که با زبان محاوره حالتي شاعرانه ايجاد کنند، ولي موفق نمي شوند. بين کساني که سعي کردند ادبيات محاوره را با ويژگي هاي شاعرانه ترکيب کنند چه کساني موفق بودند.

کمتر کسي را ديده ام که در اين زمينه کار کند. البته بعد از انقلاب شايد چند نفر به اين شکل نوشتند ولي دنباله راهي که من رفتم، نبود.

ولي خيلي از فيلمنامه نويس ها مي خواهند اين کار را انجام دهند. مي خواهم از شما بپرسم که...

از آنها بپرسيد که چرا. من نمي توانم به شما بگويم چرا آنها نمي توانند.

در چه سالي و چه سني متوجه شديد که علاقه مند به تئاتر هستيد و تصميم گرفتيد نمايشنامه نويس شويد؟

معمولاً آدم متوجه نمي شود. چنين چيزهايي معمولاً ناخودآگاه اتفاق مي افتد. آگاهي ها ممکن است بعداً بيايد. ولي خب، من سنم خيلي پايين بود که شروع کردم. نمايشنامه مي نوشتم، بازي مي کردم، حتي کارگرداني مي کردم.

در سطح تئاتر مدارس؟

بله.

اولين تجربه تان چه کاري بود؟

يک بار به جاي انشا يک نمايشنامه چهارپرده اي نوشتم. البته اجازه ندادند همه اش را بخوانم. معلم گفت هر هفته بيا يک پرده اش را بخوان اما اولين نمايشي که براي آن بليت فروختيم، فکر کنم که کلاس دهم بودم. عنايت الله بخشي نمايشنامه اي نوشته بود که خودش هم کارگرداني کرد.

همکلاس بوديد؟

نه کمي از من بالاتر بود. نمايشي بود به اسم «ابومسلم خراساني» که من هم در آن بازي مي کردم. تمام کارها مثل اجاره محل اجرا را خودمان انجام داديم. باغي بود که هر سال در آن تکيه مي زدند. ما آنجا را گرفتيم، خودمان سن زديم و نمايش را اجرا کرديم.

تئاتر حرفه اي به عنوان يک شغل از چه زماني شروع مي شود؟

تقريباً حدود سال 48. سيروس ابراهيم زاده نمايشنامه اي نوشته بود به نام «تياتر فرنگي» در اين نمايش به عنوان بازيگر حاضر شدم.

فعاليت هاي شما در «کارگاه نمايش» از چه زماني شروع مي شود؟

سال هاي 48 و 49.

در حد فاصل تمام شدن مدرسه تا...

من مدرسه را تمام نکردم.

يعني ديپلم نگرفتيد؟

ديپلم را خواندم. تعدادي از امتحان ها را هم دادم ولي ادامه ندادم چون پدرم با آشنايي صحبت کرده بود که اگر من ديپلم گرفتم مرا در يک بانک استخدام کنند. من هم چون از اين شغل خيلي بدم مي آمد، نرفتم ديپلم بگيرم.

پيش از آنکه وارد تئاتر حرفه اي شويد، آموزش تئاتري داشتيد.

در اين فاصله که گفتم، نه.

يعني آموزش تئاتر هم از همان زماني شروع مي شود که وارد «کارگاه نمايش» مي شويد؟

بله.

چه کساني تدريس تئاتر مي کردند؟

همه جور کلاس داشتيم. هم معلم زبان داشتيم، هم معلم ژيمناستيک و هم معلم حرکات موزون.

اساتيد اين کلاس ها ايراني بودند يا خارجي؟

معلم زبانمان انگليسي بود، بقيه ايراني بودند. براي مثال آقاي «ايرج انور» کلاس هايي داشت که در آن اتودهايي را تمرين مي کرديم.

گفته مي شود که شما و آقاي نعلبنديان پيش از ورود به عرصه تئاتر همديگر را مي شناخته ايد. حتي مي گويند که با هم شطرنج بازي مي کرديد ؟

بله، ايشان پدرشان در خيابان فردوسي روزنامه فروش بودند. به وسيله يک دوست من با ايشان آشنا شدم. هر وقت بيکار بودم، شايد هم هر روز با هم بوديم و شطرنج بازي مي کرديم، ناهار مي خورديم و بحث هاي ادبي مي کرديم.

در آن زمان بحثي از تئاتر هم بود؟

در مورد تئاتر هم صحبت مي کرديم.

يعني عباس نعلبنديان هم در آن زمان به تئاتر علاقه مند شده بود؟

بله، تئاتر هم نوشته بود.

اين ملاقات ها مربوط به چه سالي است؟

پيش از شکل گيري کارگاه نمايش.

گروه تئاتر «کوچه» که مديريت آن در کارگاه نمايش به عهده شما بود در چه زماني تاسيس مي شود؟

تاريخ ها و سال ها را به خاطر ندارم. ولي به هر حال همزمان با شکل گيري کارگاه بود. حالا ممکن است پنج، شش ماه اول نبوده باشد.

آقاي سپانلو در کتاب «نويسندگان پيشرو ايران» از شما و چند نمايشنامه نويس ديگر به عنوان کساني نام مي برد که براي رسيدن به تئاتر ملي تلاش مي کردند. اين نگاه را به آثارتان مي پذيريد؟

بله. نمايش ملي يعني نمايشي که مليت داشته باشد، ايراني باشد و من هم در نمايشنامه هايم آن را در نظر داشتم.

در آن کتاب به اين دليل شما را جزء نويسندگان تئاتر ملي محسوب کرده بودند که به زندگي روزمره و خرده فرهنگ هاي شهري پرداخته ايد.

نمايش ملي حتماً چيزهاي روزمره نيست، هويت خودمان است. حالا چه اکنون، چه ديروز و چه گذشته هاي دور.

اصلاً اين اصطلاح به نظر شما قابل قبول است؟

تئاتر ملي را بيشتر در مقابل کارهايي که از آثار خارجي ترجمه مي شد، استفاده مي کردند. به هر حال تئاتر ملي پيش از ما هم وجود داشته. اين که ما تئاتر ملي را به وجود آورده ايم درست نيست بلکه پيش از ما هم بوده است.

خيلي از نمايشنامه نويسان کارگاه نمايش همچون «عباس نعلبنديان»، «آشور باني پال» يا «مهين تجدد» دغدغه نوعي فرم گرايي و تجربه در فرم هاي نمايشي را دارند اما فرم در آثار شما اگرچه کلاسيک نيست اما دغدغه اصلي آثار شما هم محسوب نمي شود از اين جهت شما خود را متفاوت با ديگر نويسندگان کارگاه نمايش نشان مي دهيد. اين تفاوت با ديگر آثار معمول کارگاه نمايش را مي پذيريد؟

من کار خودم را مي کردم، نگاه نمي کردم که حالا اگر تفاوت ندارد، تفاوت ايجاد کنم. اگر اين تفاوت وجود دارد به من مربوط نمي شود. يعني من تلاشي در تفاوت نکردم.

ولي الان مي توانيد به گذشته نگاه کنيد و ببينيد که...

اين کار نقد است. من به عنوان نويسنده، کارگردان و بازيگر جوابگوي شما هستم ولي منتقد نيستم. از من سوالاتي که مربوط به حرفه نقد باشد نکنيد.

مي خواهيم ببينيم بعد از گذشت اين سال ها ديدگاه خودتان نسبت به آثارتان در مقايسه با ديگر نمايشنامه نويسان کارگاه نمايش چگونه است؟

ديدگاه من اصلاً مهم نيست. من الان نمايشنامه هايم را چاپ کرده ام و در اختيار همه قرار دارد و منتقدان مي توانند نظرشان را بگويند. منتقدان بايد جواب سوال شما را بدهند. اين که من درباره آثارم چه نظري دارم، خيلي شخصي است و مطرح کردن اينها بوي نخوت و غرور مي دهد. درست نيست که من بگويم.

اگر بخواهيم نظرتان را درباره ديگر نمايشنامه نويسان کارگاه نمايش بگوييد چطور؟

اگر نظرم را درباره کارهاي خودم بپرسيد خيلي بهتر است. اگر بخواهم نظرم را درباره ديگران بگويم بايد نظر شخصي خودم را بگويم. نظر شخصي من به دليل رابطه نزديکي که با اين آدم ها داشته ام يک چيز خصوصي است براي خودم. اين که من به کس ديگري بگويم که فلاني اين طور بود يا آن طور کار درستي نيست. همين الان هم در مورد همکاران ديگرم چنين نظرهايي نمي دهم.

گويا سوءتفاهمي پيش آمد...

فکر نمي کنم سوءتفاهمي پيش آمده باشد. من حرفتان را دقيقاً متوجه شدم. شما اطلاعاتي مي خواهيد در مورد ديگران. ولي اين را خودتان بايد دنبالش برويد و آن اطلاعات را به دست بياوريد.

اتفاقاً من هم داشتم همين کار را مي کردم. اما يکسري نويسندگان هستند که به جريان هاي اطراف توجهي ندارند و مستقيماً کار خودشان را مي کنند.

اين طور بگويم. هيچ کدام از نويسندگاني که نام برديد مقابل من نبودند. همه آنها با من همکاري مي کردند و با هم دوست بوديم و هر کمکي هم که مي خواستيم از همديگر مي گرفتيم.

من جواب سوالم را گرفتم چون شما...

شما جواب سوال هايتان را مي گيريد اما باز هم سوال مي کنيد. نبايد سوال کنيد. غالبته با خندهف

يکي از عادت هاي رايج در ادبيات ما اين است که اگر بخواهند شخصيتي را فکور نشان بدهند براي او حرفه اي انتخاب مي کنند که اين فکر کردن بخشي از حرفه اش باشد. براي مثال او را نويسنده يا مبارز سياسي يا حداقل فردي تحصيلکرده در نظر مي گيرند. انگار يک شخصيت بي سواد نمي تواند عميق باشد. از اين جهت شما هميشه در کارهايتان ترک عادت کرده ايد. براي مثال شخصيت «رحيم» به عنوان يک دربان گاراژ در نمايش «حالت چطوره مش رحيم» مي تواند عميقاً به مفهوم مرگ فکر کند.

خود «مش رحيم» که حرف هاي خيلي ساده اي مي زند، مي گويد مي خواهم بروم، ولي پيوست ديالوگ ها و طرز قرار گرفت ديالوگ ها فضايي را القا مي کند که معاني از سطح معمولي به فرازي ديگر مي رسند و معناي ديگري را القا مي کنند در حالي که شخصيت ها از شخصيت خودشان دور نمي شوند و متفکر به آن معنا که شما گفتيد به نظر نمي آيند. آنها نقش خودشان را بازي مي کنند و اين طرز در کنار هم قرار گرفتن ديالوگ ها در کنار هم است که اين حالت را القا مي کند.

بگذاريد مثال ديگري بزنم. اگر به نمايشنامه نويسي بگوييم وضعيتي را بنويس که در آن دو آدم عادي دچار معناباختگي شده اند احتمالاً قبول نخواهد کرد يا اگر هم چنين چيزي را قبول کند معمولاً زبان اين شخصيت ها شبيه به دو شهروند عادي نمي شود چرا که فضاي ادبيات ما باور دارد که معناباختگي تنها در يک فضاي روشنفکري اتفاق مي افتد. اما اين عادت را مثلاً در نمايش مستانه کنار گذاشته ايد.

حرفتان کاملاً درست است. اين معاني وراي اين شخصيت ها شکل مي گيرد. اينها خودشان به اين معناباختگي آگاهي ندارند. فرض کنيد شخصيت «بيگانه» آلبرکامو يک جور آگاهي نسبت به اين معناباختگي دارد ولي در نمايشنامه «مستانه» چنين نيست.

در کنار ادبيات قهوه خانه اي گاهي اصطلاح تئاتر ابزورد را هم به نمايشنامه هاي شما پيوند زده اند. اين دو اصطلاح با هم در تضاد نيستند اما در کنار هم قرار گرفتنشان عجيب است. به نظر خودتان مي توان از اصطلاح تئاتر ابزورد براي نمايشنامه هاي اسماعيل خلج استفاده کرد.

خارج شدن از دستورالعمل هاي کلاسيک نويسي را که به طور مثال «لاجوس اگري» به آنها اشاره مي کند در کارهاي من مي توان ديد. يعني از رده کلاسيک نويسي خارج است به جز نمايشنامه «زيبا اهل حرآباد» که البته در آن هم پايان کلاسيک نيست و نتيجه گيري هايي که مخاطب در نمايشنامه نويسي کلاسيک بايد به آنها برسد، رخ نمي دهد و نتايج جور ديگري مي شود که به قول شما مي تواند ابزورد باشد.

پس خودتان قبول داريد که اصطلاح ابزورد را مي توان در جاهايي درباره نمايشنامه هاي شما استفاده کرد.

بهتر است فارسي بگوييد که خواننده هايتان هم راحت تر متوجه شوند.

به سادگي نمي توان بر سر ترجمه فارسي اين اصطلاح به توافق رسيد.

به هر حال شما فارسي اش را بگوييد، براي خواننده هايتان مي گويم. بهتر است.

در نمايش «زيبا اهل حرآباد» از زبان روستايي استفاده کرده ايد. اين زبان ابداعي شما است يا در جاي خاصي وجود دارد يا اين که آن را از جايي وام گرفته ايد و با آرايش و پيرايش آن را از يک هويت مشخص جغرافيايي جدا کرده ايد؟

نه، اين زبان براي جايي مشخص است؛«حرآباد»، در فراهان اراک که عموهاي من در آنجا زندگي مي کنند.

در اين زبان حرآبادي دخل و تصرف هم کرده ايد؟

فقط تئاتر شد. در درجه اول بايد هرچيزي تئاتر شود ولي خب به اين زبان.

يکي از عجيب ترين شخصيت هاي شما شخصيت «هاشم» در نمايشنامه «شبات» است. شخصيتي که ميل عجيبي به ويران کردن دارد. اين نمايشنامه را در سال 56 نوشته ايد. يعني زماني که جامعه ما ملتهب است. جامعه مي خواهد چيزي را نابود کند. آيا مي توان چنين خوانش تاريخي از نمايشنامه «شبات» داشت؟

در آن محله و خياباني که من زندگي مي کردم از اين آدم ها بودند. مي توانستيد پيدايشان کنيد.

در نمايشنامه «قمر در عقرب» در جايي از ادبيات فحش استفاده مي کنيد. واکنش مخاطب در آن زمان به اين صحنه چه بود؟

واکنش يکي از تماشاگران را مي توانيد بخوانيد. آقاي سپانلو در «نويسندگان پيشرو» نظر خودشان را در مورد آن صحنه گفته اند.

تماشاگران اهل فرهنگ بودند يا آدم هاي عادي.

همه نوع آدمي بود.

پيش از اين که شروع کنيد به نمايشنامه نويسي نمايشنامه مي خوانديد؟

مگر مي شود نخوانده باشم.

 آثار چه کساني را خوانده بوديد؟

من فقط از نمايشنامه نويسان تاثير نگرفتم. رمان هم خيلي مي خواندم. آثار مترلينگ را دوست داشتم به خصوص «پرنده آبي» را. پيشتر آثار «ژول ورن» روي من خيلي تاثير مي گذاشت. اين که مي گويم، مربوط به 12 سالگي مي شود. حتي يک بار تحت تاثير يکي از اين داستان ها با يکي از دوستانم تصميم گرفتيم که يک بالن بسازيم. يک سبد بزرگ تهيه کرديم (پدر من سبدفروش بود) سبد را روي پشت بام طبقه چهارم خانه دوستم گذاشته بوديم. چندين ماه پول هايمان را کنار گذاشتيم و تعدادي توپ خريديم. مي خواستيم اين توپ ها را با گاز هيدروژن پر کنيم البته بعداً پدر دوستم آمد و همه آنها را از بالا ريخت پايين.

پس پرواز نکرديد؟

نه، ولي خب قصد بچگانه محکمي داشتيم.

از نمايشنامه نويسان ايراني نام نبرديد.

هر آنچه در تئاتر سعدي و تالار سنگلج اجرا مي شد، مي ديدم. بدون آنکه حتي يک کار را از قلم بيندازم. من در خانه اي به دنيا آدم که استاد نيما در آنجا رفت و آمد داشت. با صاحب آن خانه به اسم منصورخان دوست بودند. بعضي از شب ها مي آمدند و مي نشستند شعر مي خواندند. پدر من هم گاهي مي رفت و در جمعشان مي نشست. خانه «ذبيح بهروز» غنمايشنامه نويسف هم در نزديکي خانه ما بود. من بزرگ تر که شدم با ايشان ارتباط پيدا کردم و از او کتاب قرض مي گرفتم. به نوعي کتابخانه اش را در اختيار من گذاشت.

اکبر رادي، غلامحسين ساعدي و بهرام بيضايي قبل از شما کار خود را آغاز کردند آنها در اواخر دهه 30 و شما در اواخر دهه 40، فکر مي کرديد يک روز اسم شما در کنار اين سه نفر قرار بگيرد؟

آنها بزرگ تر از من بودند و پيش از من کارشان را شروع کرده بودند اما دوستان هم کم کم با آثار من آشنا شدند. يادم هست که آقاي بيضايي نمايش «حالت چطوره مش رحيم» را ديد که خيلي از آن خوشش آمده بود و راهنمايي هايي هم کرد.

شما از سال 59 تا 78 هيچ نمايشنامه اي ننوشتيد. يعني 19 سال سکوت.

من کارمند تلويزيون بودم. کارگاه نمايش وابسته به تلويزيون ملي ايران بود. بعد از انقلاب قرار شد کساني که در کارگاه بودند، سنوات کاري شان حساب شود و در تلويزيون بمانند. اين بود که من رفتم تلويزيون و بيشتر کارهاي تلويزيوني انجام مي دادم. در اين مدت يک منظومه شعر هم نوشتم. مدتي هم يک مغازه ويدئوکلوپ داشتم و مغازه داري مي کردم و البته مطالعه و نقاشي، اما چيز خاصي ننوشتم.

بعضي اعتقاد دارند که اسماعيل خلج در بازگشت دوباره به نقطه اوجي که پيشتر آن را تجربه کرده بود، دست پيدا نکرد. عده اي دليل اين را چنين مطرح مي کنند که شرايط مميزي ديگر به خلج اجازه نمي داد که بخواهد دوباره به زبان ته شهر بنويسد.

ولي من هنوز هم در بعضي از نمايش ها چنين زباني را مي بينم.

بله، اما وقتي مقابل زبان نمايشنامه هاي شما قرار مي دهيم کمي سانتي مانتال و دور از زبان ته شهر به نظر مي آيند.

گذشت زمان به هر حال تغيير و تحولاتي را هم در اجتماع و هم در انسان ايجاد مي کند. سن که بالا مي رود انسان تجربياتي را پيدا مي کند که با تجربيات قبلي اش متفاوت است.
و چون نوشتن از درون آدم سرچشمه مي گيرد، طبيعي است که نوشته هاي يک نويسنده با نوشته هاي قبلي اش فرق کند. هر نويسنده اي حق دارد آخرين برداشت هاي خودش را از عالم هستي و اجتماع بنويسد. اگر بگوييد که نويسنده يعني من به عمد اين کار را کرده ام که من تاکنون هيچ کاري را به عمد انجام نداده ام. هيچ کاري را تاکنون به من دستور نداده اند که بنويس. هر چيزي که نوشتم به دلخواه خودم نوشتم و امضاي خودم را دارد، حالا ممکن است يک نفر آنقدر که نمايش هاي قبلي ام را دوست دارد اينها را دوست نداشته باشد و اينها را در آن حد نداند. اما حتي اگر از يک نمايشنامه من خوششان بيايد براي من کافي است. درباره نوشته هاي اخير من شايد بهتر باشد نام اسماعيل خلج را فراموش کرد و دوباره آنها را خواند، چون به هر حال نويسنده همه اينها اسماعيل خلج است.

ميراث خلج
بياييد نگاه کنيم به تصوير دو مرد، نشسته بر سکوي برابر روزنامه فروشي. دو مردي که در خيال مي تازانند مهره هاي سياه و سپيد را روي صفحه اي چارگوش. اولي موهايي مجعد دارد، عينکي با حلقه هايي گشاد و چشماني غمگين. و روبه روي آن، مردي که از لبخندش آغاز مي شود و چشمان متفکرش. بي آنکه چيزي بگويند نگاه مي کنند به صفحه روبه رويشان و مهره هايي که هر لحظه جا به جا مي شوند. دست هايي که چيزهايي را جا به جا مي کنند. دست هايي ساده - شايد- همچون هر دستي که اندکي بعد بنيان ادبيات نمايشي ايران را جابه جا مي کنند. دستان دو مرد که در بعدازظهر بهاري خيابان فردوسي به هم مي سايند تا روزي که خودويرانگري هر دو را در آغوش کشد. عباس نعلبنديان را شوکران درد و تنهايي و اسماعيل خلج را بودن و ماندن و راه نبردن و چه غنيمت که او ايستاده است و هست هنوز.

اگر عباس نعلبنديان با تجربه هاي قدرنديده اش در دهه پنجاه، ادبيات نمايشي ايران را براي هميشه مديون خويش کرد، اسماعيل خلج نيز به موازات او، تئاتر ايران را به سوي بهره مندي خلاقانه از آسيب هاي نوعي زندگي شهرنشيني هدايت کرد که واماندگان و حاشيه نشينان، نمايندگان اصلي آن بودند و زاد و رودشان بيش از هر کجا در قهوه خانه ها مي گذشت.

اسماعيل خلج به ادبيات نمايشي نداشته ايران اين امکان را داد تا باور کند که امکانات تئاتر بومي تنها در زره و کلاهخود و هفت خوان نيست. براي او قهوه خانه و تمامي آدم هاي در حاشيه مانده اش تصويري از جان و جهان انسان ايراني است که از پس دنيايي مردانه به تصوير درمي آيد. آدم هايي وامانده، آدم هايي پريشان و در خود که در کنجي غبارگرفته چنبره زده اند روي استکاني و بي آنکه بدانند از بيهودگي و ناتمامي و اضطراب سخن مي گويند.

خلج در 26 سالگي و پس از چند تجربه کوتاه، «گلدونه خانم» و «حالت چطوره مش رحيم؟» را نوشت؛ هر دو نمايشنامه، نمونه اي ناب از دراماتورژي زواياي آشکار و پنهان واماندگان زندگي شهرنشيني. کساني که قهوه خانه ها را جايي براي در خود فرورفتن يا برون ريزي و فرياد برآوردن يافتند و بي آنکه بخواهند با هرگونه تظاهرات مدرن ستيزانه بر چيزي برآشوبند بر من دروني اي شوريدند که هنوز در جست وجوي تصويري گمشده از خويش است. تصويري که اينجا و حالا نيست. تصويري که شايد بتوان در رمزآميزي مرگ آن را جست يا در تماشاي رفتاري که نام زندگي به آن مي بخشيم. خلج آثارش را از يک سو بر بنيان تصويري واقع گرا از زندگي بيروني جامعه اش آفريد و از سوي ديگر اين واقع گرايي را يکسر به بستري شهودي سوق داد که گاه بيشتر به نوعي شعرگونگي پهلو مي زد تا گزارشگري اجتماعي. در لايه هاي دروني آثار او توامان دو تصوير بازتاب مي يابد؛ نخست نوعي ايده شهودي که برآمده از عرفان باوري و شهودگرايي ذاتي خلج است و ديگري نوستالژي بي پايان براي زمان حال. نوعي فراق که رنگ و بوي نوعي معناباختگي ً ايراني در آن متجلي شده است. به ياد بياوريم آدم هاي «جمعه کشي» را که با هر پکي که به قليان هايشان مي زنند لحظاتي را دود مي کنند که غمي ناشناخته را تصوير مي کند. يا گلدونه را که از معصوميت حرف مي زند. از چيزي که از دست رفته است.

راستي اسماعيل خلج با ما چه مي کند؟ با اين احساس مدام ً واماندگي. واماندگي از چه؟ راستي اين قوم از چه چيزي وامانده است که اين همه درد براي گفتن دارد. «گلدونه» روايت مي کند. «احمدآقا» در «احمدآقا بر سکو» روايت مي کند و از ترس هايش در مورد مرگ حرف مي زند. «پاسبان» در «شبات» روايت مي کند و از «هاشم جنون زده» حرف مي زند. خلج همواره در حال روايت کردن و سخن گفتن پيرامون آدم هايي است که همواره مخاطب را به درون خويش فرامي خوانند. دنياي بيروني بهانه است. آدم هاي نمايشنامه هاي خلج بيش از هر چيز نيازمند هم دردي و توجه اند و توامان اين عطوفت و مهرباني را پس مي زنند. آنها گاه از هراس مرگ مي گويند و گاه آنچنان نفرت ناشناخته اي را بر سر خويش هوار مي کنند که ادبيات ايران - در معناي کلان آن - اينگونه تصوير خودويرانگري را در خود منعکس نکرده است که «هاشم» در نمايشنامه «شبات» مي آفريند. خلج در تئاتر ايران يک استثنا براي فراگرفتن است. اينکه چگونه مي توان از زندگي شهري، از لايه هاي پيچيده و متناقض بافت هزارفرهنگ شهري همچون تهران و آدم هايي که هر روز از کنارشان مي گذريم درام خلق کنيم. نمايشنامه هاي خلج يکي از بهترين نمونه هاي دروني شدن مفاهيم فرهنگ ايراني در بطن کاراکترهايي است که متعلق به طبقه اي خاص هستند. آدم هايي که شايد حالا دچار تغيير شکل و دگرديسي شده اند اما آنچه در اين تجربيات حائز اهميت است نوع برخورد خلج با آنهاست و براي ما اصل مهم، چگونگي بهره برداري از ميراث خلج است. امکاني که شايد خود او نيز نتوانست در سال هاي پس از انقلاب بهره کافي از آن ببرد؛ تلاش براي رسيدن به نوعي تئاتر بومي با اتکا بر عناصر فرهنگي روزمره در ساختار زندگي شهري.
يادداشت اکبر رادي درباره اسماعيل خلج
سيماي جنوبي خلج

با اين همه اسماعيل خلج مصداق زنده اي است مثلث از نويسنده، کارگردان، بازيگر که شماري از بهترين نمايشنامه هاي معاصر ما را با استتيک خالص ايراني نوشته، اجرا و بازي کرده است. افسوس من يکي اين است که در اوج شکوفايي اين فروتن امي صحنه هاي دور، از تماشاي برخي آثار يکه او محروم مانده ام.

اما آنچه در پروازهاي درخشان او روي صحنه ديده ام، قطعه هاي نفيسي از دوران باروري تئاتر ايران و پيشتازي «کارگاه نمايش» است؛ سرپناه کوچک باشکوهي براي عاشقان بازي ناب که نگين پرتلالوي تئاتر زمان بود.

و او بي آنکه رساله و مکتوبي در سبک نوين کارگاهي خود سر قلم رفته باشد، يک سيستم واقع گراي مدرن با مايه اي از جمال شناسي الهامي ارائه کرده است که امروز تعدادي از مستعدترين نقش بازان نسل او به اين شيوه مي درخشند.

و من براي نخستين بار بود که آهنگ و ضرب و تمپوي بازي را در چينش بدوي اشيا، اشکال هندسي ديالوگ، صحنه هاي پر و استارت هاي بي نقص خلج کشف کرده، سمفوني زبان را در ادبيات زخمي مطرودان و ارکسترواژگان «قناس» او شنيده ام؛ بي کنايه و متافور يا ارجاعاتي از قماش پسا و پيشا و پست و مدرنيسم و چه، مصرف اين کپسول هاي دهان بند کودکان و ساير چيزهايي که روي پيشخان هنر و ادب بساط مي کنند.

زبان او جنس نويي است ساخته در پاتوق هاي ماتحت تهران و پرداخته در فرماليسم «کارگاه نمايش»؛ يعني هموست که جا ماندگان لايه هاي عفوني شهر را با عقده هاي زنگ زده در شبکه رفتارها به صحنه کشانده، و در ميزانسن هاي فرم خود ادبيات نمايشي ما را يک پله برکشيده، از اين حيث رتبه اي هم طراز چوبک در ادبيات داستاني ايران احراز کرده است. مي دانيد؟ خلج به حالتي از ماوراي رابطه ها و روح نامرئي درام دست يافته که من ابايي ندارم هيچ اينکه بگويم؛ جذب ريخت هاي برهنه زبان، ريتم، رنگ، موزيک، هماميزي احساس و حرکت و کلام و معجون پخته اين سه در ديالوگ نويسي قهوه خانه اي، حاصل تاثرات من از دنياي جنوبي او بوده است؛ بافه موزون غمزه هاي سياهي که در «گلدونه خانم» او به قله تبلور و زيبايي رسيده و تا هم الساعه در تئاتر ما بي رديف مانده است.

باري چنين است که مکتب «کارگاه نمايش» در حلقه دانه هاي درشت و استعدادهاي طلايي اش، بي حس خلج، بي جايگاه نماياني براي کرسي بلند او تعريف ناپذير مي نمايد.

چرا که بي گمان فصلي، فصل مهمي از ادبيات دراماتيک اين پنجاه ساله به نام خلج سکه خورده و در قلم او شأن پذيرفته است. هر چند سالياني است مقام بايسته اش در سايه مانده، و او مظلومانه از مسند برحق خود به زير آمده، چندي است پشت دست نمايشگران از راه رسيده نشسته است... به هر طريق، اکنون خلج از فيلترينگ يک نسل عبور کرده، با انتشار دوره آثارش در جمع تنک پيشاهنگان عصر (بيضايي، ساعدي، فرسي، نصيريان، مفيد و...) جلوه يافته.

ما اين ترکيب جديد را براي تئاتر ايران فرخنده مي داريم، آثار ارجمند او را همراه نسل تازه مرور مي کنيم و به تاويلات تازه از تئاتر پيشگام او مي نشينيم با اميد به اينکه سيري، سفري، تحول حالي، آن تولد جليل دروني، در او و در ما و در حريم صحنه ما، بار ديگر سيماي جميلي از او را با متن هاي معاصر، شکل هاي بکر و ذهن گرم شرقي ملاقات کنيم... آري، چنين باد.
از منظومه کودکي و تماشاي زمين
اسماعيل خلج

ناگهان از تîهً تاريکي ي عالم برخاست

زطلسم گچ و سنگي فرياد

سنگ چخماق کمک مي طلبيد، آتش افروزي را

آتش افروز نخستين کمر همت بست،

به رهايي ي همان چيز که هم هست به عالم هم نيست

و چه افسانه ي وهم انگيزي

سر ز هر گوشه ي عالم به درآورد برون

دلً من شعله ازين جا بگرفت

از همين جا به مîشام بوي «کباب غاز جمال زاده» رسيد

از همين جا زده شد آتش «رïم»

از همين جا پîرً پروانه بسوخت

از همين جا بًرًسيدش سîرً هر شعله به جنگ

از همين جا بخليدش سîرً هر شعله به شعر
توني 2007
کرانه آرمانشهر

اخبار مربوط به جشن سالانه برترين هاي تئاتر برادوي، يا همان «توني» هميشه کمتر از ديگر اخبار خريدار و خواننده دارد و هر چه هم من يا رفقاي هم قطارم خودمان را به زمين و آسمان برسانيم و مثلاً از آن به عنوان اسکار تئاتري ها ياد کنيم، يا تيتر غريبي مثل اين را بياوريم، باز فايده اي ندارد و خواننده محترم که شما باشيد به اين خبر علاقه اي نخواهيد داشت.

تعجبي هم نيست؛ نه من و نه شما هيچ کدام از اين تئاترها را نديده ايم و به همين دليل ساده هر چقدر من از روي متن نيويورک تايمز هوار بزنم که امسال تمام غول هاي برادوي براي جوايز اصلي نامزد شده اند نه تنها شما که خودم هم به ادامه آن علاقه مند نمي شوم.

حتي اگر«تام استاپارد» براي جايزه نمايشنامه غيراقتباسي نامزد شده باشد؟ نمي دانم. به هر حال من فقط تا جايي که آدم ها را مي شناسم ادامه مي دهم.

اگر هنوز اين گزارش را مي خوانيد، شايد برايتان جالب باشد که حضرت استاپارد که از او به فارسي چندين نمايشنامه ترجمه شده، چند سالي است که روي يک سه گانه تئاتري کار مي کند و متن «کرانه آرمانشهر» آخرين اثر او از اين سه گانه محسوب مي شود.

«کرانه آرمانشهر» يک قصه درباره اشراف روسيه قرن نوزده ميلادي بوده که آن را «جک اوبراين» کارگرداني کرده و نامزد توني کارگرداني هم هست.

نکته اي که حتماً در همين ابتداي مطلب بايد بگويم اينکه گويا در جشن توني تمام جوايز مضاعف و دوتايي اند و در دو رسته اصلي نمايش و موزيکال پخش مي شوند.

توضيح اضافه اش (براي خودم) اينکه آثار صحنه اي از نظر داوراني که در طول يک سال همه توليدات برادوي را ديده اند دو گونه اند؛ يا موزيکال اند که تعريف شان روشن است و رسته مشخصي را با جوايز معمول جشنواره هاي تئاتري مثل بازيگري و کارگرداني دارند يا غيرموزيکال که زير عنوان کلي نمايش «Play» طبقه بندي شده و عين همان جايزه ها را به برگزيدگان خود مي دهند.

از اين قرار اگر چه نمايش «کرانه آرمانشهر» با ده عنوان نامزدي مدعي ترين نمايش امسال بوده، اما موزيکالي با نام «رستاخيز بهاري» هم در رسته موزيکال ها در يازده مورد نامزد توني است و گويا بخت خوبي را براي بدل شدن به پديده امسال دارد.

اين موزيکال که متن و ترانه هايش را «استيون سيتر» نوشته و با آن نامزد توني هم شده، تا پيش از ماه مه سال گذشته (دقيقاً يک سال پيش) در آف- برادوي اجرا مي شد.در آن زمان منتقدين در پي اتمام اجراي چندين موزيکال شاخص سال هاي گذشته برادوي و روند رو به افت فروش آثار شاخص و پرهزينه اي چون «شيرشاه»، از بحراني گفتند که با حرکتي خزنده مشغول تخريب گيشه موزيکال شده بود. ستاد مقابله اي به راه افتاد و در اندک مدتي دو موزيکال از آف- برادوي براي نمايش در مرکز آن انتخاب شدند که يکي از آنها همين «رستاخيز بهاري» و ديگري موزيکالي به نام «باغ هاي خاکستري» است. بحران به خوبي حل و فصل شد و حال علاوه بر بازگشت اقبال مردم به موزيکال ها، در توني هم اين دو موزيکال را به عنوان نزديکترين رقبا در پي هم مي بينيم.به نامهاي بزرگ بر مي گرديم.

ونسا ردگريو را همگي از بازي هاي قدرتمندانه در فيلم هاي سينمايي شاخصي مثل «جوليا» در اوج جواني اش به خاطر مي آوريم.

او سال هاست که جز چند حضور کوتاه و جزيي در فيلم ها بيشتر وقتش را در تئاتر مي گذراند و آن طور که پيشتر در مصاحبه اي گفته بود، ترجيح مي دهد روي صحنه با همه چيز خداحافظي کند.

سال پيش بن برانتلي نويسنده نيويورکر، بازي او در اجراي جديد «سير بلند روز در شب» نوشته يوجين اونيل را به آتش زدن صحنه تعبير کرد. آتشي که همه را به حيرت و تحسين واداشت و توني بازيگري را بي هيچ انکار و بحثي به دست او داد. اين بانوي هفتادساله تئاتر از همان زمان اعلام کرد که در حال همکاري با جون ديديون، نويسنده باسابقه تئاتر برادوي، براي نگارش متني است که براساس خاطرات ديديون و بداهه پردازي خود ردگريو نوشته مي شود.اگرچه نتيجه چندان رضايت بخش از کار در نيامد و نقدهاي اوليه متن ديديون را کسل کننده و تخت، دانستند اما باز شعله هاي نبوغ و توانايي ردگريو هيچ جايي براي انکار نگذاشت و داوران توني جرات گذشت از نام او را به خود نداده اند.

ردگريو نامزد توني بازيگري زن شد تا رقابت بانوان برادوي به اندازه نبرد بازيگران مرد، سخت و غريب باشد.کريستوفر پلامر که او را هم به خاطر بازي در يک فيلم نمونه اي مثل «اشک ها و لبخندها» به ياد مي آوريد، امسال نامزد توني بازيگري مرد در رسته نمايش ها شده تا کار براي ديگر رقباي نامدارش چون فرانک لانگلا و ليو شرايبر به اندازه کافي سخت شود.

باقي حواشي و متن جوايز توني را مي گذاريم براي بعد از روز اهداي جوايز اما در پايان يک نکته که شبکه CBS هر سال جشن توني را در روز دهم ماه ژوئن (بيستم خردادماه) راس ساعت هشت شب، به وقت نيويورک پخش جهاني مي کند.



نمايشگري در سايه
ميراث خلج
سيماي جنوبي خلج
از منظومه کودکي و تماشاي زمين
کرانه آرمانشهر
2007؛ سال تام استاپارد

2007؛ سال تام استاپارد

در حالي که اجراي جديدترين نمايشنامه تام استاپارد، «کرانه آرمانشهر» تا پايان سال جاري ميلادي ادامه خواهد داشت، متن قديمي تري از او نيز، با نام «راک اند رول» پاييز امسال در برادوي به صحنه مي رود.

«راک اند رول» در طول سال گذشته در لندن و با هنرمندان برجسته تئاتر اين شهر چون برايان کاکس، سينياد کيوزاک، روفو سيول، نيکول انصاري و آليس ايو با موفقيت اجرا شد؛ کانون منتقدان تئاتري لندن در پايان فصل جايزه بهترين نمايشنامه جديد را به استاپارد دادند و روفو سيول بازيگر نقش اصلي اين متن هم جايزه هاي بهترين بازيگر کانون منتقدان و بالاتر از آن، جايزه سرلارنس اوليويه را به دست آورد تا «راک اند رول» با خاطره خوش و دست پر به نيويورک بيايد.

از قديم رفت و آمد گروه ها و آثار نمايشي بين برادوي نيويورک و لندن به عنوان دو کانون اصلي تئاتر انگليسي معمول بوده و امروزه برنامه اجراي کارهاي حرفه اي نيويورک و لندن، به گونه اي طراحي مي شوند که به فاصله کمي از پايان دوره اجرا در هريک از اين دو شهر، اجرا در ديگري آغاز مي شود.

اينک در پايان اجراي لندن، بازيگران «راک اند رول» سه ماه استراحت دارند و پس از آن کل گروه براي اجرا به نيويورک خواهند رفت.

اين متن استاپارد ماجرايي دوپاره را از اواخر ده 60 تا 1990 و از پراگ تا انگلستان دنبال کرده و در هر دو موقعيت قصه يک تعارض را روايت مي کند؛ يک جا ماجراي جنگ و گريز يک گروه موسيقي راک را با حکومت کمونيستي مي بينيم و جايي ديگر، درگيري يک فيلسوف مارکسيست را با اعضاي خانواده اش.

براي آغاز اجراي عمومي «راک اند رول» روز چهارم نوامبر مشخص شده اما پيش نمايش هاي اين کار براي منتقدان، از روز 19 اکتبر در سالن برنارد جاکوبز اجرا خواهد شد.

 بازگشت ديويد ممت به سياست

ديويد ممت نويسنده کهنه کار سينما و تئاتر امريکا را به خاطر خلق شاهکارهايي چون «گلن گري، گلن راس» و زندگي در تئاتر مي شناسيم اما او زماني در کشور خودش به عنوان يک فعال و منتقد سياسي هم شهرتي داشت. آخرين باري که نام ممت را پاي يک متن سياسي ديده ايم سال 1997 و به خاطر نوشتن فيلمنامه «دم، سگش را مي جنباند» بود؛ کمدي سياهي که پس از رسوايي کلينتون/ لوينسکي در کاخ سفيد و با محوريت همان ماجرا نوشته شد و دستگاه رسانه اي هدايت افکار مردم امريکا را به تمسخر گرفت.پس از آن ممت به کلي از نگارش آثاري با ارجاعات مستقيم سياسي کناره گرفت و با روندي آرام به نگارش نمايشنامه هايي به سياق و طبع خاص خود مشغول شد.اما پس از گذشت حدود ده سال، اينک ممت دوباره دست به کار نوشتن نمايشنامه اي سياسي شده که از موضوع و کليت آن تنها حاضر شده ارتباطش را با جنگ افغانستان فاش کند. گويا هنوز جزئيات اجرا و زمان بندي آن معين نيست اما زمزمه هايي از احتمال کارگرداني اسکات اليوت بر اين متن به گوش مي رسد و ممت هم خواسته تا زمان توافق با کارگردانش چيزي از قصه نگويد.

او به تازگي و در آخرين مصاحبه اش پس از افشاي اين مختصر، مژده داده که همزمان با آغاز اجراي نمايشنامه جديدش قصد دارد متن آن را همزمان به صورت کتاب و نسخه الکترونيکي منتشر کند.

 افتخاري ديگر براي ونسا ردگريو

انجمن منتقدان تئاتر نيويورک روز دوشنبه و در جشن سالانه اش، برگزيدگان خود را معرفي کرد.

به گزارش سايت اطلاع رساني برادوي در اين مراسم ونسا ردگريو، بازيگر کهنه کار و قديمي تئاتر و سينماي جهان به خاطر بازي درخشان و به يادماندني اش در نمايش تک نفره «سال افکار جادويي» نوشته جون ديديون، جايزه بهترين اجراي تک نفره سال را گرفت.جوايز منتقدان تئاتري همانند گلدن گلوب سينمايي هاي امريکا، همه ساله پيش از مراسم توني (جوايز سالانه تئاتر برادوي) برگزار مي شود و شايستگان تئاتر برادوي از ديد منتقدان در آن تقدير مي شوند.

امسال هم در فاصله يک هفته پس از معرفي نامزدهاي مدعي کسب توني امسال، منتقدان در اين جشن و در شاخه نمايش هاي صحنه اي هفت جايزه را شامل بهترين نمايش سال، به اصلي ترين مدعي توني، نمايش «کرانه آرمانشهر» نوشته تام استاپارد دادند.موزيکال «بيداري بهار» هم به عنوان بزرگترين مدعي توني در ميان موزيکال هاي امسال، چهار جايزه اصلي منتقدان را دريافت کرد که ازجمله آنها جايزه بهترين موزيکال سال بود.اين موزيکال که دانکن شيک و استيو سيتر آن را تهيه کرده اند گامي بالاتر از ديگر رقبا چون «شرکت» که جايزه بهترين بازآفريني موزيکال را دريافت کرد و «پايان سفر»، برنده جايزه بهترين بازآفريني يک نمايش قرار گرفت.در اين مراسم که در تالار لاگارديا واقع در لينکلن سنتر برگزارشد، فرانک لانگلا و ايو بست جايزه هاي بازيگري مرد و زن شاخه نمايش ها را گرفتند و آدرا مک دانل و دانا مورفي به طور مشترک بهترين بازيگران زن و رائول اسپارزا به عنوان بهترين بازيگر مرد در شاخه موزيکال شناخته شدند.

در پايان آنچنانکه انتظار مي رفت جوايز بهترين کارگردانان سال به جک اوبراين کارگردان نمايش « کرانه آرمانشهر» و مايکل مه ير کارگردان موزيکال «بيداري بهار» رسيد تا همچنان اين دو رقيب توني امسال، سايه به سايه هم منتظر جشن 24 ژوئن باشند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام