
رضا اميرخاني با نوشتن اولين رمان خود با نام «من او» توانست در دومين جشنواره مهر مورد تقدير قرار بگيرد و يکي از سه کتاب برگزيده منتقدان مطبوعات و سه کتاب برگزيده سال 79 باشد. من او از ديد بسياري از منتقدان به عنوان يکي از آثار قابل تامل منتشر شده در اين سال ها شناخته شده است. هرچند که اين رمان در سال 78 واکنش هاي متفاوتي را بر انگيخت اما بعد از اين سال ها هنوز مورد توجه منتقدان و مخاطبان است و به چاپ هاي متعددي رسيده است. مناسبت تهيه اين گزارش جلسه نقد و بررسي اين کتاب به دليل ويژگي هاي ساختاري اش با حضور نويسنده در دانشکده زبان و ادبيات فارسي دانشگاه علامه طباطبايي است. اين جلسه قرار بود با حضور احمد دهقان به عنوان منتقد رمان اميرخاني برگزار شود که تنها نويسنده من او با دانشجويان رشته ادبيات روبه رو شد. در ابتدا يکي از دانشجويان با توجه به کافي نبودن دروس ارائه شده در زمينه ادبيات معاصر حضور نويسندگان را در چنين جمع هايي مغتنم دانست تا به اين وسيله توجه به ادبيات داستاني معاصر، حضور نويسنده فرصتي باشد براي توجه به اين آثار. رضا اميرخاني در اين باب گفت؛« حقيقت اين است که اين روزها کارم خواندن و نوشتن است که کاري جدي است و کمتر به آن پرداخته مي شود. تصور اين است که کساني که مي نويسند مي توانند الزاماً خوب صحبت کنند و يکي از آفت هاي جامعه ما همين است که به راحتي آدم ها را به سخنران تبديل مي کند، به گونه اي اطلاعات خود را تخليه مي کنند و ديگر چيزي براي نوشتن نخواهند داشت.»
اميرخاني با اشاره به اهميت زبان در داستان نويسي گفت؛ «دو مقوله در زمينه داستان نويسي فارسي وجود دارد که کمتر به آن توجه شده؛ اولين مقوله زبان است که داستان نويسي بر آن استوار است. پيدا کردن زبان داستاني از زمان جمالزاده شروع شده و شاخه هاي مختلف آن تاکنون آزموده شده است اما تاکنون نتوانسته ايم زبان معياري براي داستان نويسي معرفي کنيم. همانطور که مي بينيد زبان جلال آل احمد با زبان ابوتراب خسروي بسيار فاصله دارد اما هر دو معتقد به نوشتن داستان هستند ولي اينکه کدام به زبان معيار نزديک تر است جاي بحث دارد. اما مساله مهم رسيدن به يک زبان معيار است که چندان به آن توجه نشده است و در مرحله آزمون و خطا قرار دارد.»
وي با اشاره به فعاليت تخصصي اش در ادبيات عرب گفت؛« در جهان عرب زبان روزنامه نگاري به سرعت شکل مي گيرد و در زمينه توليد مطبوعات در شرق جزء پيشگامان محسوب مي شود، اما در همين جهان عرب، زبان داستاني نداريم با آنکه زبان عربي فصيح وجود دارد، اما نويسندگان نمي دانند که بايد مانند نجيب محفوظ از زبان روزنامه نگاري استفاده کنند، يا از زبان هاي محلي بهره بگيرند و همين امر به گونه اي جلوي پيشرفت داستان عرب را گرفته است. وضعيت ما هم چنين است تا وقتي که به زبان روايت دست پيدا نکنيم، فرصت خلق داستان را نخواهيم داشت. احساس مي کنم در زبان فارسي هنوز گرفتار پيدا کردن زبان معيار هستيم و براي هرکدام از ما به هنگام نوشتن پيدا کردن اين زبان يکي از مشکلات محسوب مي شود.
در اين ميان کشورهايي مثل ترکيه که تفاوت هاي زيادي با ما ندارند به امکانات بيشتري در اين زمينه دست پيدا کرده اند که علاوه بر دارا بودن تمدن شرقي به اين زبان رسيده اند. اورهان پاموک و ياشار کمال ديگر مي دانند به چه زباني بنويسند.
اميرخاني در مقايسه وضعيت ايران با کشورهاي عرب افزود؛ در مقايسه باز هم وضعيت ايران از جهان عرب بهتر است اما بايد گفت ما هنوز در مرحله آزمون و خطا هستيم و به اين زبان دست نيافته ايم.
وي در ادامه با اشاره به زبان معيار در زبان انگليسي گفت؛ در زبان انگليسي سه تا چهار زبان معيار وجود دارد، زبان فاکنر با همينگوي و نويسندگان امروز متفاوت است و هر يک زبان خاصي دارند با دايره اي از لغات خاص و تعريف شده. اما در فارسي اين اتفاق فقط در زبان شعر افتاده است. به عنوان مثال براي سرودن غزل، سبک و لغات مشخصي قابل استفاده است که در معيار غزل سنتي قرار مي گيرد. وي با اشاره به مشکل نگارش داستان در ايران گفت؛ در حقيقت همه ما به هنگام نوشتن داستان با دو مشکل روبه رو هستيم ابتدا زبان معيار و در مرحله دوم نوشتن داستان.
وي در ادامه با اشاره به آزمون و خطا در زبان معيار گفت؛ امروز کساني مثل حمزوي و خسروي زباني را مي آزمايند و وقتي به سراغ آزمون و خطا مي رويم، به اين معني است که هنوز به زبان معيار دست نيافته ايم، کمااينکه در روزنامه نگاري هم گرفتار همين معضل هستيم که در نهايت اين تفکيک و پالايش به زبان فارسي و بقاي آن کمک مي کند. همه نويسندگان به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه براي ارتقاي زبان داستان نويسي و دستيابي به زبان معيار تلاش کرده اند. مي توان گفت در زمان بيهقي او توانسته بود به زبان معيار زمان خود دست پيدا کند؛ در سير ادبيات ما فارغ از پديده هاي محتوايي پيش و پس از انقلاب همه درگير پيدا کردن زبان هستند. و به نظر نمي رسد تا دو دهه آينده هم به زبان روشني دست پيدا کنيم و هنوز خيلي زود است که بگوييم به چه سمتي مي رويم. هنوز نمي دانيم که زبان جلال، زبان معيار است يا دولت آبادي يا ديگري. اين امري است که بايد به زمان واگذار کرد و شايد بتوان گفت اين به دليل آن است که زبان داستاني ما هنوز داراي قدمت چنداني نيست.
اميرخاني با اشاره به انتخاب زبان معيار براي داستان نويسي و مشکلات عمده در اين راه افزود؛ اين مشکل وقتي خود را نشان مي دهد که نويسنده اي مثل خالد حسيني مجبور مي شود به سراغ زبان انگليسي برود. البته نويسندگان فراواني هستند که چنين مي کنند و اگر ما نتوانيم به زبان معيار در داستان نويسي برسيم، ممکن است به زبان قابل ترجمه روي بياوريم که به ازاي آن ممکن است خيلي چيزهاي ديگر را از دست بدهيم.
وي از زبان معيار به عنوان جبهه سخت ياد کرد و گفت؛ اين جبهه مشکلي است و جنگ ما با زبان فارسي سخت تر از خود داستان است و پيدا کردن نحوه روايت دشوار است. با مراجعه به کتاب هايي که مورد توجه قرار گرفته مي توان دريافت که زبان اين آثار نقش مهمي داشته و چون به زبان معيار دست پيدا نکرده ايم زبان از بقيه عناصر نقش مهم تري را ايفا مي کند و مخاطب را جلب مي کند.
در ادامه جلسه نويسنده «من او» با اشاره به شيوه جدانويسي در آثار خود گفت؛ به عقيده من بايد روي زبان به صورت جدي کار کرد. جدانويسي هم يکي از اين بخش هاست. به عقيده من اين امر به زبان کمک مي کند و ما چاره اي جز «پاسداري» از زبان نداريم. زبان فارسي در خطر است و دور نيست که زبان هم به قدري استحاله پيدا کند که وقتي دوباره آن را ببينيم، نشناسيم.
اين نويسنده در ادامه سخنان خود با اشاره به دهه 40 به عنوان دهه درخشان ادبيات داستاني گفت؛ از ميراث دهه 40 ديگر هيچ کدام در لبه حمله نيست و بايد پذيرفت که آرام آرام با پديده اي به نام انقلاب اسلامي فاصله مي گيريم، آن هم به لحاظ نگاهي که در آن دوران درخشان حاکم بوده و با گروهي از نويسندگان رو به رشد مواجه هستيم که ادبيات را رقم مي زنند.
اميرخاني با اشاره به آرمان گرايي در ادبيات گفت؛ فيزيک ادبيات با آرمان گرايي نسبت دارد و کساني که از ادبيات براي ادبيات حرف مي زنند هم از کليشه اي تکراري فرار مي کنند. به هر حال پيش از انقلاب چاره اي نداشتيم جز بهره گيري از آرمان هاي چپ جهاني که به معنايي آرمان گرايانه ترين نگاه آن زمان بود اما به هر تقدير با افول اين جريان در جهان جريان چپ ايراني که وابسته به معناي فرهنگي آن بود آرام آرام افول کرد. به هر حال الگوي ما هم الگوي شرقي بود که از آرامان چپ گرايانه برداشت شده بود و آنچه در ادبيات ايران وارد شده بود با ادبيات ترکيه يا هند تفاوت چنداني نداشت و از يک الگو تبعيت مي کردند. ظهور آرمان هاي چپ در آثار يکسان بود. دوري از فضاي شهري و استفاده از الگوي روستايي؛ اما به شکل يک قدرت برتر که در تمدن هاي شرق در ميان آثار به چشم مي خورد و گاه با واقعيت فاصله داشت و همين الگو سبب شباهت هايي ميان اين آثار بود و چنين مي شود که «اينجه ممد» در ترکيه يا «کليدر» در ايران به معناي روح زمان و روح جريان رايج تشابه پيدا مي کنند. در بررسي ديگر آثار هم مانند «سنگ صبور» چوبک باز با رابطه مالک و مستاجر و همين الگوي چپ گرايانه روبه رو هستيم و داستاني که در شهر اتفاق مي افتد بي بهره از جامعيت شهري است. بسياري ديگر از نويسندگان نسل انقلاب هم که از کودک و نوجوان شروع کردند دچار همين الگو شده اند و به سراغ روستا رفته اند. اما با افول اين الگوي چپ و افول آن در جهان اين الگو جاي خود را به هيچ مي دهد و بايد امروز به فضاي آرمان گرايانه ديگري رو بياوريم.
نويسنده «من او» با اشاره به کتاب «کوه مرا صدا مي زند» اثر محمدرضا بايرامي، اين اثر را به عنوان ادبيات انقلاب اسلامي بيان کرد و گفت؛ در اين اثر هيچ الماني از انقلاب وجود ندارد و بسيج و انجمن اسلامي در آن نيست و فضاي چپ گرايانه هم ديده نمي شود و بايرامي به سراغ الگوي جديد رفته است. اگر خوش بين باشيم به خاطر فضاي کشور بايد بگوييم به ساخت تمدني مي رويم که چيزي از آن نمي دانيم و نمي دانيم طي شدن اين دوران از نطفه گي تا تولد چگونه است و در ابتداي راه هستيم و سرباز تمدني هستيم که اگر به وجود نيايد از بين رفته ايم.
وي در ادامه با اشاره به اهميت الگوي فرهنگي به عنوان زيرساخت گفت؛ الگوي فرهنگي از الگوي سياسي جلوتر است و الگوي سياسي با تغيير دولت ها در حال تغيير است و اگر به الگوي فرهنگي نرسيم وضع از اين بدتر نخواهد شد، چون برخلاف ادعاهاي ژورناليستي در جهان هيچ اتفاقي براي ادبيات ايران نيفتاده و هيچ کتابي مورد اقبال عمومي قرار نگرفته است.
وي با اشاره به دوره اي که در امريکا گذرانده، گفت؛ در کتابخانه اي به سراغ کتاب هاي ايراني رفتم که عمدتاً سياسي يا درباره گروگانگيري بود و در آن ميان تنها کتاب در حوزه ادبيات بوف کور بود که پرونده کتاب نشان مي داد که از سال 95 تا 2001 کسي به سراغ آن نيامده است. فضاي ادبيات ما و جايگاه آن در جهان چنين است. کتاب هايمان حضور جدي در جهان ندارد و تا به نکات اصلي تمدن دست نيابيم، نمي توانيم کتاب هايمان را به دنيا معرفي کنيم و لازمه جهاني شدن اين است که نشانه هاي خود را پيدا کنيم و از طرفي همه اجزاي اين تمدن بايد با هم رشد کنند و رشد تمدن نمي تواند ناقص باشد چون در اين صورت بقيه اجزا رشد نمي کنند. از طرفي هميشه در حوزه ادبيات همه به دنبال اولين هستند هر چند که بعدي ها کار بهتري ارائه دهند. بنابراين تمدني که در همه شئون رشد نکند، جايي براي بروز و ظهور پيدا نمي کند.
در ادامه جلسه پرسش و پاسخ اميرخاني در خصوص تکنيک به کار گرفته در اثر خود و علم آکادميک در خلق آثار نويسنده گفت؛ در مورد علم آکادميک و مهارت تفاوت وجود دارد. علم گزاره اي (آکادميک) بر مبناي «من مي دانم اين گزاره را» استوار است اما با علم به همه اين گزاره ها نمي توان داستان نويس شد و الزاماً اين دو همپوشاني ندارند. وي با اشاره به مخالفت اعطاي مدرک معادل به هنرمندان نيز گفت؛ مدرک معادل شايد به دليل افزايش حقوق در سيستم دولتي نقش داشته باشد اما به واسطه مدرک دکترا به يک نويسنده نمي توان او را عضو هيات علمي دانشگاه قرار داد چون اين دو علمي با هم تفاوت دارند و براي نويسنده شدن الزامي به دانستن علم گزاره نيست و تکنيک داستان هم بر اساس تجربه به دست مي آيد. براي اين اثر پنج سال بدون وقفه کار کرده ام و اينکه از چه ابزاري استفاده کرده ام بايد بگويم ابزاري که از ديگر نويسندگان دزديده ام يا فراگرفته ام. وقتي مطالعه زياد باشد ديگر نويسنده نمي داند آنها را از کجا برداشته . به هر حال نويسنده تحت تاثير آثار مختلفي است که خوانده و به مرور به گونه اي عمل مي کند که لو نرود و شيوه اي را براي خود انتخاب مي کند.
وي در ادامه با اشاره به پرسشي در خصوص خط روايي داستان و قالب عامه پسند آن گفت؛ در اين داستان علاوه بر خط رويي داستان که رابطه علي و مهتاب است و از آن به عنوان عنصر تعليق استفاده کرده ام امر مهمتري را در نظر داشته ام و قصدم نشان دادن دوره اي بوده است که کشورم در حال مدرن شدن بوده و اين مدرن شدن تبعاتي را مثل کشف حجاب به همراه داشته است. از طرفي به عقيده من دو صنف در ايران جا افتاده اند و داراي طبقه صنفي هستند. صنف بازرگانان و بازاريان و صنف روحانيون. اما در ايران مانند فرانسه تعريفي براي صنف فرهنگي وجود ندارد بنابراين داستان را در اين بستر بردم.
اميرخاني با اشاره به انتقادهاي پيشين در خصوص فرقه گرايي و گرايش به درويش بازي در اين اثر گفت؛ درويش مصطفي به يک معنا کارکرد روحاني محل را دارد. در جلسه نقدي دوستي گفت چرا به سراغ درويش ها رفتي. من خودم روحاني ام و موقع حضور در چنين جمع هايي براي اينکه راحت اظهارنظر کنم بدون لباس مي آيم. در جواب او گفتم درويش مصطفي هم روحاني بود اما چون وارد رمان شد، عبا و عمامه را درآورد. اما واقعيت اين است که اگر روحانيون کارکرد صحيح و محلي شان را امروز داشتند و در بين مخاطب باورپذير بودند از شخصيت روحاني استفاده مي کردم. اما باز هم همه اينها به لايه رويي داستان باز مي گردد و قصدم نشان دادن تبعات مدرنيته بوده است.
برنده جايزه بهترين اثر بيست سال داستان نويسي دفاع مقدس در پايان با اشاره به هدف نويسنده در نوشتن اثر اضافه کرد؛ تصورم اين است که پيام داستان را از قبل پيدا نکرده ام و پيام در جايي از بيرون به من تحميل نمي شود. و در بحث شخصيت پردازي داستان بايد بگويم که اين شخصيت ها وجوه مختلفي از نويسنده هستند. اگر بخواهيم ديني نگاه کنيم آنطور که من دوست دارم نفوس مختلفي داريم؛ نفس مطمئنه، نفس اماره و نفس لوامه که شخصيت داستان در اين طيف ها قرار مي گيرند. بنابر با نگارش داستان زندگي معصومان مخالفم چون در حدي نيستم که به زندگي معصومان اشراف داشته باشم، اگر بپذيريم درام در جايي از داستان شکل مي گيرد که دوراهي وجود داشته باشد خودم را نمي توانم در جاي معصوم بگذارم و تحليل درستي در انتخاب مسير ارائه بدهم.
پس شخصيت هاي داستان در درون ما هستند.
وي با تاکيد بر پيام داستان گفت؛ پيام داستان در بازي شخصيت ها و درون خود ماست و همانطور که قبلاً اشاره کردم نوشتن رمان ديني پيش از انقلاب امکان پذير نبود چون کسي به داشتن زندگي ديني افتخار نمي کرد. افتخار به زندگي دين مدارانه مربوط به اين دوره است. لذا نبايد رفتارهاي چکشي با دوستان قديمي تر داشته باشم. در دوران قبل امکان ظهور داستان ديني نبود اما امروز با تغيير شرايط اين ادبيات مديون اين دوره تاريخي است.