
ژانر در سينما و ژانر هاي سينمايي از مهم ترين مقوله هايي هستند که سينمادوستان و منتقدها به بحث در موردشان مي پردازند. هر چقدر که در سينماي امريکا و جاهاي ديگر دنيا، ژانر يک بحث جدي و پايه است، در سينماي ايران هيچ وقت به آن پرداخته نشده است. فيلم هاي کمي در سينماي ايران را مي توان پيدا کرد که در دل ژانر ساخته شده اند. فرزاد موتمن به عنوان کسي که اطلاعات بسيار خوبي درباره ژانر دارد و فيلم هايش از مولفه هاي ژانر استفاده کرده اند، گزينه خوبي بود تا بشود درباره ژانر و جا نيفتادن آن در سينماي ايران با او صحبت کرد. صحبتي که در دل خود اطلاعات و تحليل هاي جالبي دارد.
پ. ع؛ به عنوان يک سوال کلي، فکر مي کنيد مفهوم ژانر تنها محدود به سينماي استوديويي امريکا مي شود، يا مي تواند در جغرافيا و فرهنگ هاي ديگر هم آداپته شود؟
به نظر مي آيد که ژانرها قابل تطبيق با فرهنگ هاي مختلف هستند. خصوصاً که جامعه جهاني در حال حرکت به سمت کاسماپوليتن و محو کردن خرده فرهنگ ها است. ژانرهايي وجود دارند که متعلق به فرهنگ خاصي هستند. مثلاً سينماي گنگستري امريکا زاييده همان شرايط ويژه دهه 30 امريکا است. در واقع سينماي گنگستري از دل بحران هاي اقتصادي آن دوره، افسردگي عمومي و تصويب شدن قانون منع مصرف مشروبات الکلي که باعث تشکيل شدن سنديکاهاي جنايتکارانه شد، بيرون آمد. نمونه هايي از فيلم هاي گنگستري در سينماي کشورهاي ديگر هم وجود دارد که با فرهنگ آن کشورها منطبق شده است. به عنوان مثال سينماي گنگستري در ايتاليا براساس فرهنگ مافيا استوار است. سينماي گنگستري در ژاپن حول و حوش ياکوزا مي گردد و سينماي گنگستري فرانسه ما را ياد دسته سيسيلي ها (هانري ورنوي) مي اندازد. ولي خب با اين وجود ژانر گنگستري همواره يادآور سينماي امريکا و «دهه پرشور 20» رائول والش است.
پ. ع؛ ژانرهاي ديگر چطور؟
ژانر وسترن هم متعلق به سينما و فرهنگ امريکا است، ولي باز مي بينيم که با توجه به شرايط ويژه اي که بخشي از آن مربوط به مهاجرت تعداد زيادي از روزنامه نويس هاي هاليوودي به ايتاليا مي شود، اين ژانر لحن و ساختار ديگري به خود مي گيرد و وسترن اسپاگتي به وجود مي آيد.
ا. ط؛ ژانر نوآر هم از دل شرايط سياسي، اجتماعي دهه 40و50 امريکا بيرون مي آيد که فرم و ساختارش تاثير گرفته از نقاشي هاي اکسپرسيونيستي آلمان است.
در واقع نوآر، نقطه آشتي اکسپرسيونيست آلمان و واقع گرايي امريکايي است. نوآر در ابتدا ژانري فرعي از سينماي گنگستري بود که از دل يک نياز اساسي اجتماعي بيرون آمد. در ژانر نوآر ما با سازمان هاي متشکل آدم کشي روبه رو نيستيم، مافيا و ياکوزا وجود ندارد. بلکه اين آدم هاي معمولي هستند که دست به آدم کشي مي زنند. به همين خاطر است که نوآر بسيار سياه و تراژيک است. فرم نوآر هم از سنن اکسپرسيونيستي آلماني که فيلمسازان مهاجري چون فريتس لانگ، بيلي وايلدر و اتو پره مينگر با خود به امريکا آوردند، به وجود آمد. در واقع اين سنن با رئاليسم امريکايي که مشخصه اين سينما است، ادغام شد و غرامت مضاعف به وجود آمد.
ا. ط؛ سينماي ايران هم مي تواند فيلم نوآر به خود ببيند؟
مسلماً. صفحه حوادث روزنامه هاي ما نوآر هستند. الان چند سال است که تهران درگير يک پرونده جنايي است که ظاهراً ديوان عالي کشور هم نمي تواند تصميمي برايش بگيرد؛ پرونده شهلا. به نظر شما اين نوآر نيست؟ من شهلا را کاملاً فم فتال مي بينم.
ا. ط؛ اساساً در سينماي اروپا و به خصوص سينماي امريکا به علت وجود يک پيشينه تاريخ سينمايي مشخص، امکان طبقه بندي ژانرها وجود دارد. مثلاً ديويد لينچ در داستان استريت و جاده مالهالند، براي بيان محتواي مورد نظرش به تاريخ سينماي کلاسيک امريکا و قراردادهاي ژانري اين سينما رجوع مي کند. ولي در سينماي ما چطور؟ سينمايي که در آن هيچ طبقه بندي اي وجود ندارد. سينمايي که در اکثر موارد نتوانسته قالب منحصر به فردي را براي نشان دادن شرايط سياسي، اجتماعي که در آن قرار گرفته، به وجود بياورد.
خيلي رک بگويم که سينماي ايران جدي نبوده، نيست و نخواهد بود. ما سينما نداريم. به اين 60 ، 70 فيلمي که در سال توليد مي شود نگاه نکنيد، به اين جوايز رنگ و وارنگ که از جشنواره ها مي گيريم، نگاه نکنيد. سينماي ايران از همان ابتدا خوب شروع نشده است. اولين فيلم هاي تاريخ سينما در اروپا زماني ساخته شد که برادران لومير، دوربين شان را جلوي کارخانه ها گذاشتند و از خروج کارگران کارخانه فيلم گرفتند. و يا از ورود قطار به ايستگاه. يعني به طور کلي دوربين شان رو به جامعه بود. در حالي که اولين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران قيمه خوري پادشاه را نشان مي داد. خب اين مسخره نيست؟ بزرگترين معضل سينماي ايران اين است که هيچ وقت فيلم کلاسيک نساخته و از همان ابتدا به اطرافش يعني سينماي مصر و ترکيه و هند نگاه کرده و ملغمه ساخته است. از همان ابتدا فيلم هايي ساخته شده که به اصطلاح سالاد بوده اند. يعني هم موزيکال بودند، هم ملودرام، هم بزن بزن و هم کمدي. حتي فيلمسازي مثل خاچيکيان که در دهه 30 قصد تجربه هاي جدي تر ژانري را دارد، دچار ملغمه سازي مي شود.
پ. ع؛ تاثير موج نو در آن روزگار چه؟ فضاي جديدي به وجود نيامد؟
به نظر من موج نو سينماي ايران هم که از اواخر دهه 40 شکل گرفت، نتوانست اتفاق جديدي در سينماي ايران به وجود بياورد. به آن دليل که فيلمسازهاي موج نويي ما هم حاضر نبودند فيلم هاي جدي ژانري بسازند. آنها فيلمسازاني بودند که با دغدغه هاي اجتماعي طرف سينما آمدند، که به نظرشان اين دغدغه ها از سينما مهم تر بود. در ضمن اکثر اين فيلمسازها تکنيک روز سينما را نمي شناختند و در مقايسه با فيلمفارسي سازها، کارگردان هاي بهتري نبودند و بهتر دکوپاژ نمي کردند. دکوپاژ گاو (داريوش مهرجويي) از گنج قارون (سيامک ياسمي) بهتر نيست، ولو اينکه ياسمي در گنج قارون از لنزها درست استفاده کرده، در صورتي که نصف نماهاي گاو فلو است. به نظر من فيلم هاي مهرجويي از دايره مينا به بعد است که شکل و ساختمان پيدا مي کند.
ا. ط؛ بنابراين به دليل عدم وجود شخصيت منحصر به فرد براي سينماي ايران است که شما در تجربه پست مدرني تان، به ادبيات ايران که يک پيشينه مشخص دارد رجوع مي کنيد. مثلاً هفت پرده بر پايه منطق الطير عطار استوار است.
اين گرايش بيشتر از جانب سعيد عقيقي، نويسنده فيلمنامه بود. سعيد احساس مي کند که تنها دارايي ما، ادبياتمان است و فکر مي کند که بهتر است سينماي ما هم از مسير ادبيات بگذرد. به نظرم گرايش درستي هم هست. لااقل پيشينه اي برايمان مي سازد.
پ. ع؛ خب برگرديم به موج نو. به نظر شما مشکل اساسي موج نو چه بود؟
سينماي ايران تا پيش از موج نو سود مي داد، يعني تبديل به يک صنعت شده بود. هر چند صنعت خوبي نبود. موج نو سينماي ايران را به دولت مقروض کرد، سينماي ايران را ورشکسته کرد. اين موج تاثيرگذار نبود. چنان که بعد از انقلاب هم ادامه پيدا نکرد. موج نو، تنها گرايشي بود براي ساختن فيلم هاي جدي تر. ولي خب نتوانست مانند موج نو سينماي فرانسه تاثير ساختاري روي سينما بگذارد يا مثل موج نو سينماي آلمان، سينماي ايران را بين المللي کند.
پ. ع؛ در خلال همان تجربه هاي موج نويي، فيلم قيصر وجود دارد که به نظر مي رسد آداپته شده وسترن امريکايي در فرهنگ خودمان است.
بله. به نظر مي آيد که قيصر هم المان هايي را از وسترن و هم نشانه هايي را از نوآر گرفته بود و در هم ادغام کرده بود. يادم مي آيد آن زمان بحث بر سر اين بود که اين فيلم از روي نوادا اسميت (هنري هاتاوي) ساخته شده. اساساً کيميايي نسبت به بقيه موج نويي ها کارگردان بهتري بود.
پ. ع؛ فيلمسازاني که در خيابان ها فيلم مي ساختند، چگونه بودند؟
در آن زمان داشتيم ژانر ويژه خودمان را پيدا مي کرديم که مي توانيم از آن با نام سينماي خياباني ياد کنيم. فيلم هاي امير نادري، مسعود کيميايي، فريدون گله و ذکريا هاشمي فيلم هايي بود که داستان هايش در کوچه مي گذشت، با ضدقهرمان هايي که به حاشيه اجتماع رانده شده بودند، که اين زاييده شرايط سياسي، اجتماعي آن دهه بود. داشتيم چيزي پيدا مي کرديم که مال خودمان بود. ولي متاسفانه از دست رفت.
ا. ط؛ و اين سينما لحن مخصوص خودش را داشت.
بله. چيزي که سينماي ايران هيچ وقت نداشته، لحن است. لحن فيلم هاي هندي و فرانسوي کاملاً مشخص است. فيلم امريکايي را به راحتي مي توان از نمونه هاي ديگر تشخيص داد. در حالي که تنها وجه مشخص فيلم هاي ايراني حجاب خانم ها است. فيلم هاي ايراني، جغرافيا، زبان و لحن ايراني ندارند. در صورتي که آن فيلم ها داشتند. تنگنا، خداحافظ رفيق، سه قاپ، قيصر و گوزن ها زبان کوچه و خيابان آن دوره بودند. کندو جاي ديگري نمي توانست ساخته شود و متعلق به سينماي دهه 50 ايران بود. من هميشه دريغ اين فيلم ها را مي خورم. هفت پرده و باج خور ستايشي از آن نوع سينما بود.
ا. ط؛ در همان دهه 50 دو فيلم درخشان ساخته مي شود که اتفاقاً از مولفه هاي ژانر هم پيروي مي کنند؛ کندو و شطرنج باد. شطرنج باد، فرم و ساختارش را از نقاشي و به خصوص نقاشي ايراني مي گيرد و محتوايش نيز بر پايه فرهنگ ايراني، اسلامي استوار است. در عين حال اصلاني از قواعد ژانر تريلر هم استفاده کرده است. در کندو هم ابي به گونه اي هفت شهر عشق عطار را مي پيمايد. مي خواهم بگويم که اين فيلم ها به خاطر آن که پايگاه قدرتمندي از فرهنگ دارند به زبان و لحن فصيحي مي رسند.
شطرنج باد نوعي تريلر معمايي است که اصلاني موفق شده آن را به زبان و فرهنگ خودمان نزديک کند. وقتي به اين نمونه نگاه مي کنيم، مي بينيم که شطرنج باد در جشنواره جهاني فيلم تهران هو مي شود و هيچ وقت ديگر فرصت اکران پيدا نمي کند. به همين خاطر مهجور و گمنام باقي مي ماند. اتفاق هاي خوب در سينماي ايران نادر هستند. اصلاني فقط يک بار موفق به ساخت شطرنج باد مي شود. خشت و آينه (ابراهيم گلستان) فقط يک بار ساخته مي شود. شب قوزي (فرخ غفاري) که هنوز هم يک کمدي سرپا است، ديگر تکرار نمي شود. و همچنين بن بست.
پ. ع؛ حالا که از بن بست نام برديد، بهتر است در مورد تجربه هاي جدي ملودرام در سينماي ايران صحبت کنيم که فکر مي کنم چندتايي بيشتر نيستند؛ بن بست، ليلا(داريوش مهرجويي) و شب هاي روشن.
بله. هر سه ملودرام هستند. با اين تفاوت که بن بست و شب هاي روشن ملودرام هايي عاشقانه هستند. شب هاي روشن يک ورسيون ديگر از فيلم هاي دختر، پسري است که من به آن عاشقانه مي گويم. فيلم عاشقانه از مسير ديگري هم مي تواند عبور کند. فيلم عاشقانه فقط گيتار، عينک دودي و دوستت دارم گفتن نيست. مسيري که ما در شب هاي روشن رفتيم، مسير شيخ صنعان و دختر ترسا بود.
پ. ع؛ از کرخه تا راين(ابراهيم حاتمي کيا) را هم مي توان يک ملودرام به حساب آورد؟
از کرخه تا راين فيلمي هندي است که مي خواهد به زور اشک تماشاگرش را در بياورد. فيلم هايي که حاتمي کيا مي سازد اصلاً در دسته بندي هاي ژانر قرار نمي گيرند. دقيقاً ملغمه اند. ترکيبي هستند از فيلم جنگي، ملودرام و يک جاهايي هم کمدي.
ا. ط؛ برگرديم به دهه 60 ؛ در اين دهه تجربه هاي سينماي خياباني قبل از انقلاب تکرار نشد و به اصطلاح فضا بسيار پاستوريزه بود.
در دهه 60 من با سينما قهر کردم. فيلمسازان بعد از انقلاب آنقدر جعلي بودند که مرا جذب نمي کردند. رک بگويم. حاضر نبودم وقت بگذارم و مخملباف ببينم. اين ها آدم هاي اصيلي نبودند. ولي خب اگر کيميايي، تقوايي و مهرجويي فيلم مي ساختند، حتماً مي ديدم.
ا. ط؛ در اين دهه پرده آخر(واروژ کريم مسيحي) ساخته شد که تريلر بود.
پرده آخر يک فيلم معمايي خوب بود. آن دوره خيلي هم خالي نبود. بهترين سکانس سينماي ايران، يعني ده دقيقه اول گروهبان، در اين دوره ساخته شد.
پ. ع؛ در دهه 70 اوضاع بهتر شد. مخصوصاً از دوم خرداد 76 به بعد.
بله. کم کم اوضاع بهتر شد. بخشي از آن به علت توجهي بود که دنيا به فيلم هاي ايراني کرد، جوان ها هم وارد ميدان شدند. از طرف ديگر بعد از دوم خرداد 76 فضا بازتر شد و فيلم هايي ساخته شد که با نام درام اجتماعي مي شناسيم شان.
پ. ع؛ در همان دوره تجربه هايي هم در دل ژانر انجام شد. مثلاً کارهاي فريدون جيراني، محمدعلي سجادي، احمد اميني و شوکران بهروز افخمي.
من فيلم هاي اين کارگردان ها را با علاقه نگاه مي کنم. آنها سعي مي کنند که با استفاده از کليشه هاي ژانري، فيلم هايي براي ذائقه عموم بسازند. حالا اينکه چقدر موفق بوده اند، يک بحث جداست. ولي صرف اينکه کار در ژانر را تجربه مي کنند، قابل احترام هستند. مثلاً فريدون جيراني يک تريلر (قرمز)، يک کمدي، رمانتيک (صورتي) و دو نوآر (آب و آتش، سالاد فصل) کار کرده که در دو نمونه نوآرش وقتي فيلم به سمت ملودرام مي چرخد، همه چيز خراب مي شود. متاسفانه در شوکران هم فيلم به سمت ملودرام چرخيد و فم فتال تکميل نشد. سيما در نهايت بايد خانه را آتش مي زد.
ا. ط؛ در حالي که باج خور مو به مو از قواعد ژانر پيروي مي کند و به سمت ملودرام نمي رود ولي در گيشه شکست مي خورد. به نظر مي رسد تماشاگر ايراني ژانر را نمي شناسد.
همين طور است. باج خور به ژانر وفادار مي ماند. به خاطر همين است که دست هاي آلوده و تله فروش مي کنند ولي باج خور نه.
پ. ع؛ سگ کشي (بهرام بيضايي) را مي توانيم نوآر بدانيم؟
قرار است که نوآر باشد. فقط مشکل اين جا است که آقاي بيضايي حاضر نيست لحن فيلم هايش را طبق ژانر عوض کند. او در هر ژانري که کار کند، خودش بر ژانر ارجح است. يعني اگر نوآر باشد فيلم بيضايي است، اگر کمدي باشد فيلم بيضايي است. يکي ديگر از مشکلات موج نو سينماي ما همين بود که فيلمسازها به لحن خودشان بيشتر از ژانر اهميت مي دادند. در حالي که من دقيقاً روشي برعکس دارم. از يک فيلم به فيلم ديگر تغيير لحن مي دهم. چون خودم مهم نيستم. نه فيلسوفم و نه مصلح اجتماعي. من کارگر سينما هستم. فيلمنامه اي را مي گيرم و سعي مي کنم لحن آن فيلمنامه را پيدا کنم.
پ. ع؛ بياييد درباره فيلم هاي خودتان صحبت کنيم و آنها را از منظر ژانر ببينيم.
هفت پرده يک تجربه پست مدرنيستي کامل بود. من و سعيد عقيقي توانستيم چند گرايشي را که به آنها علاقه مند بوديم در اين فيلم تجربه کنيم. بخشي از آن، علاقه اي بود که ما به فيلم هاي خياباني دهه 50 خودمان داشتيم. دومين چيزي که ما در اين فيلم تجربه کرديم، ترجمه کردن المان هاي ژانري به زبان و فرهنگ خودمان بود. هفت پرده المان هاي اصلي اش را از نوآرهاي مهم تاريخ سينما مي گيرد و خيلي آشکارا از نوآرهاي مهم تاريخ سينما مي دزدد. به عنوان مثال اينکه جوان ها توسط دختر داستان لو مي روند از«از نفس افتاده» مي آيد. يا آخر فيلم هم که دختر سر قرار مي ايستد و پسر نمي آيد از بوسه قاتل کوبريک الهام گرفته شده است. در اين بين براي آنکه بتوانيم اين المان ها را به زبان خودمان ترجمه کنيم، از مسير منطق الطير عبورشان داديم. فيلم از هفت سکانس تشکيل شده که هر سکانس ياد آور يکي از وادي هاي تصوف و شيعه ايراني است.
پ. ع؛ شب هاي روشن چطور؟
همان طور که گفتم شب هاي روشن ورسيون من از فيلم هاي دختر، پسري است. همان طور که باج خور ورسيون من از فيلم هاي قدرت الله صلح ميرزايي است. حرف من اين است که اين فيلم ها را هم مي توان به زبان ژانر نزديک کرد.
ا. ط؛ به عنوان سوال آخر و براي جمع بندي مطالب، آيا فکر مي کنيد که سينماي امروز ما مي تواند تجربه هاي ژانري جديد و تازه داشته باشد و حتي با آنها برخورد پست مدرن کند؟
قانوني در فلسفه وجود دارد به نام رشد مرکب که هگل در مورد آن بحث مي کند. بر اساس اين قانون در هر مرحله تاريخي، عناصري از مرحله قبل باقي مي مانند و با عناصر مرحله جديد ادغام مي شوند. اين بدان معني است که ما براي رسيدن به مرحله بعدي لزوماً تمام مراحل تاريخي را پشت سر نمي گذاريم. بلکه گاهي اوقات از روي آن مرحله عبور مي کنيم. به طور مثال اسکيموها براي مدت زيادي از تمدن دور بودند و اختراع ماشين بخار و قطار را نديدند و يک دفعه از سورتمه سوار هواپيما شدند. درست است که ما مرحله سانست بولوار (بيلي وايلدر) و گيلدا (چارلز ويدور) را نگذرانده ايم، ولي گاهي اوقات به مغول ها (پرويز کيمياوي) رسيده ايم که بسيار درخشان و قدرتمند است. فيلمي مانند مغول ها بسان شيرازه کتاب عمل مي کند. کتاب اصل است ولي اين شيرازه است که کتاب را نگه مي دارد.