873 شماره
يكشنبه، 13 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 
درباره نقد کتاب «نقد ادبي ودموکراسي»
جوجه هاي پدرسالار در پاييز


نوشته حاضر قرار بود پيوستي باشد بر کتابي با نام «هيولايي که هنوز نيامده» که موضوعش پيش نهادن نوعي نظريه ادبي در ايران است. اين پيوست نقش نقدي موردي را داشت بر نوعي جريان نقد ادبي که نمونه اش را «دکتر حسين پاينده» انتخاب کرده بودم و مي خواستم با بررسي دو کتاب «گفتمان نقد» و «مدرنيسم و پسامدرنيسم در ايران»، که اولي تاليف و دومي ترجمه بود، مختصات «گفتار يا ديسکورس نقد دانشگاهي» را از ديدگاه خود روشن سازم. پس از آن که باخبر شدم قرار است دکتر پاينده جلاي وطن کند، ضمن احساس تاسف براي از دست دادن ايشان در فضاي ادبي ايران از اين کار منصرف شدم و از آن جا که مدتي است به دلايل شخصي، از محافل ادبي هيچ خبري ندارم، از تغيير نظر دکتر حسين پاينده نيز بي خبر مانده بودم که چند روز پيش به اتفاق به کتاب «نقد ادبي و دموکراسي» برخوردم و پس از پرس وجو از اصل تصميم ايشان خبردار شدم و دوباره فکر نوشتن آن مقاله تازه شد. در اين ميان در صفحه 108 کتاب به پاراگرافي برخوردم که به شکل مستقيم ناظر بر نوع برخورد دکتر حسين پاينده با رمان هايم (يا حداقل يکي از آنها) بود. از آن جا که اين برخورد اتفاق تازه اي نبود و سال ها پيش، در هنگام جايزه ادبي گلشيري در سال 1380 هم رخ داده بود، بر آن شدم که اين نوع برخورد را هم نقد کنم. از همين رو، نوشته حاضر بر دو بخش است؛ اول، نقد کتاب «نقد ادبي و دموکراسي»؛ و دوم،جوابي به دکتر حسين پاينده.


چرا نقد ادبي دشمن دموکراسي است

بياييد بپرسيم از خود عنوان کتاب دکتر حسين پاينده چه برمي آيد؛ نقد ادبي و دموکراسي؟ منظور من دقيقاً کارکردي ترين عنصر اين عنوان است؛ نه دموکراسي، نه نقد ادبي. منظور من دقيقاً همين حرف ربط «وî» است. اين حرف يا ملازمت را مي رساند يا تضاد را؛ مثلاً در کتاب آلتوسر، «ايد ئولوژي و دستگاه هاي ايدئولوژيک دولت» حرف از ملازمت است و در کتاب نيچه «فراسوي خير و شر» اين حرف تضاد را مي رساند. از محتواي کتاب، و همچنين از مد روزگار، چنين برمي آيد که منظور همراهي اين دو عنوان است، اما اين همراهي از چه سنخي است؛ از هم پايگي يا از وابستگي؟

لب کلام جستارهاي اين کتاب آن است که نوعي نقد، يعني نقد مدرن از نقد نو امريکايي گرفته تا نقد واسازانه فرانسوي، مي تواند همپاي دموکراسي پيش برود و با آن نسبتي برقرار کند و از محتواي اين کتاب چنين مستفاد مي شود که نقد ادبي مي تواند اساسي مستحکم براي دموکراسي فراهم آورد چرا که نقد، يا به عبارت درست تر، نظريه ادبي معاصر را دفاع از مفاهيمي چون کثرت، نفي اقتدار مولف، چندآوايي و بازي تشکيل مي دهد که هر يک از اين مفاهيم قوام بخش دموکراسي است چرا که گويا دموکراسي نيز چيزي بيش از به رسميت شناختن چندگانگي و حق برابر دمو يا مردم نيست؛ دموکراسي يعني گفت وگو، يعني اين آرمان (شايد براي راحتي کار بتوان صفت هابرماسي را بدان اضافه کرد) که با گفت وگو مي توان همه مشکلات را حل کرد؛ زن و شوهر به جاي قتل يکديگر مي توانند منطقي با يکديگر گفت وگو کنند؛ کارگران و کارفرمايان به شکلي آرام با گفت وگويي مبتني بر عقل سليم مشکلات شان را حل مي کنند؛ دولت هاي متخاصم به جاي به کارگيري نيروي نظامي، ديپلمات هاي خوش فکرشان را سر ميز مذاکره مي نشانند و قس عليهذا. اگرچه همين توصيف نشان مي دهد که تصور اين کتاب از دموکراسي خوش آب ورنگ و صلح طلب تا چه پايه ساده انگارانه است، اين موضوع را همين جا رها مي کنم و به آن طرف رابطه مي پردازم، يعني به نظريه ادبي (همين جا اضافه کنم که به نظر من نقد ادبي نمي تواند چندان گويا باشد از همين رو از اصطلاح نظريه ادبي استفاده مي کنم). در هنگام مطالعه اين کتاب دريافتم چرا تاريخ نظريه ادبي اي که در اين کتاب مطرح مي شود، تا به اين درجه آرام و بي مشکل است، خاصه اگر با ديدي نيچه اي به تاريخ نگاه کنيم، ديدي که مبتني بر اين ديدگاه است که تاريخ نظريات ادبي تاريخ منازعات است؛ يعني همان گونه که در گزارش کساني چون فاير آبند از تاريخ علم مشاهده مي کنيم، تاريخ علم تاريخ پيروزي منطق نيست بلکه تاريخ نزاع هاي خونين است و آن مورخي که تاريخ را به گونه اي روايت مي کند که انگار در گذر زمان کسي کشته نشده است، لزوماً مورخ پيروزمندان است. اين استعاره اي شعاري نيست چرا که وقتي بر اساس کتاب مورد بحث، نقد نو، ساختارگرايي، پساساختارگرايي و غيره بدون هيچ درگيري اي به فرجام مي رسند (و اگر درگيري اي هم هست، نه بين نظريات، بلکه بين يک نظريه و برنامه درسي يک دانشگاه است)؛ از همين رو، صنعت بلاغي اين تاريخ نگاري استوار بر مجاز مرسل است و ژانر ادبي آن نيز کمدي است، يعني فرجام آن خوش است؛ از قضا در اين ميان سخني از مغلوبان نيست. منظور من از مغلوبان آن کساني اند که اين روايت از تاريخ نظريه ادبي را دچار مشکل مي سازند؛ والتر بنيامين، آدورنو و البته لاکان. لاکان از اين منظر مهم است که روان کاوي نه تنها هيچ احترامي به گفت وگو نمي گذارد، بلکه اصولاً فرهنگ روان کاوي فرهنگ «تک گويي» است. روان کاو پشت به بيمار مي نشيند و بيمار لاينقطع سخن مي گويد، بدون آن که روان کاو در اين فرآيند دخالت کند. 

منتقد در نقش مکانيک متن ادبي

يکي ديگر از مضامين اصلي کتاب اين است که نظريات جديد، در پي «قتل مولف»، متن را از استبداد تک معنايي ناشي از نيت مولف رهانيده اند. اصلي ترين مثال هاي کتاب هم برگرفته از نقد نو امريکايي و فرماليسم روسي است. اما از قضا يکي از مستبدانه ترين رويه هاي نظريه ادبي در چنين جاهايي رخ مي دهد چرا که متن چيزي بيش از دنيايي فروبسته در خود نمي شود، چيزي بي ارزش چونان يک ماشين که صرفاً حاصل پيچ و مهره کردن چند تکنيک است (به عنوان مثال رجوع کنيد به نقد شعر «نشاني» سپهري در همين کتاب).

اين حکم را کسي بهتر مي فهمد که نقدهاي فرماليست هاي روس، ساختارگرايان و منتقدان نقد نو را در کنار تحليل هاي ارزشمند کساني چون هگل، لوکاچ، هايدگر و دريدا بگذارد، يعني در کنار نقد آن کساني که از قضا (هر چند شايد به شکلي ناخودآگاه) معتقد بودند که اثر ادبي چيزي بيش از خودش است و حاصل هجوم چندين متن به محل يک متن است يعني همان چيزي که بينامتنيت خوانده مي شود.

از طرف ديگر، «جزم» يا «دگما»ي فرماليستي نه تنها خود را از سرچشمه هاي غني تفسيري محروم مي کند، بلکه به مشخص ترين شکل تسليم متافيزيک غربي، يعني توهم حضور معنا مي شود، اين که يک اثر ادبي مساوي با خودش است. اين توهم همان توهمي است که مي پندارد هر سوژه همان فرد است و هر شخص چيزي جز خودش، يعني تاريخچه اصلاح شده زندگي اش نيست. اين که کتاب «نقد ادبي و دموکراسي» با شور و حرارت از نظريات واسازانه گرا دفاع مي کند و اين اولين حکم واسازي را درک نمي کند، جاي بررسي بيشتر دارد؛ اما در نگاه اول مي توان آن را ناشي از نگاه غيرنقادانه دکتر حسين پاينده دانست، در اين ديدگاه که دموکراسي پارلماني بهترين نوع حکومت است و اصولاً کار حکومت چيزي جز مهندسي آدم ها نيست، اين حکم مي شود متناظر همين حکم ادبي که نقد ادبي نيز چيزي جز مهندسي اثر ادبي نيست.

برخطا بودن راهبرد فرماليستي به راحتي مشخص مي شود، مثلاً با توجه به نقد شعر «نشاني» به راحتي مي توان ديد تمامي نقد اين شعر، ارجاع به خارج از اين شعر است، مثلاً در تفسير شعر سپهري، آيا صرفاً به متن بسنده شده است؟ آيا شکل سپيدار موضوعي بسته در متن است؟ آيا اين که کودک «نماد سرشت حقيقت جوي انسان» است (ص 54) در خود متن حضور دارد يا عنصري برون متني است؟ 

منتقد در نقش بازارياب

يکي ديگر از جاهايي که مي توان ديدگاه هاي اين کتاب در هم بستگي نقد ادبي و دموکراسي را نقد کرد، در دفاع پرشور و غيرانتقادي آن از تکثر است. نگاهي به تبليغات و آگهي هاي بازرگاني به خوبي نشان مي دهد که سرمايه داري به بهترين وجهي در کار دفاع از تکثر است و بهترين رمان هايي که از اين نظر مهم اند، در مقابل کوچک ترين تبليغات تلويزيوني هيچ اند. از طرف ديگر، دکتر حسين پاينده از خود سوال نمي کند که اين تکثرگرايي در چه بافت و زمينه اي انجام مي شود. در اين جا بد نيست به آن گفته ژيژک اشاره کرد که از قول مترجم کارهاي دلوز تعريف مي کند که تازه به دوران رسيده اي اهل تجارت، در کار خواندن کارهاي دلوز (که تماماً دفاع از تکثر و عدم انسجام است) بوده است. مترجم مذکور براي اين فرد دل سوزانده که با چه مفاهيم غريبي روبه رو بوده است در حالي که ژيژک مي گويد او در آثار دلوز همان چيزي را مي خوانده که خود در بازار تبليغش مي کرده است.

از اين منظر، مي توان به يکي ديگر از دلمشغولي هاي دکتر پاينده نيز پرداخت و آن توجه بيش از حد به نقش خواننده در مقابل نويسنده بوده است. اين عمل که در واقع تظاهري از همان «بازاريابي» است از طرف ديگر به آن منجر مي شود که براي هنر قواعدي تعيين شود و گستره توليد يکسره به محاق فرستاده شود.

منتقد به مثابه يک استاد خوب دانشگاه

يکي ديگر از خصوصيات بارز اين کتاب، تعلق آن به گفتار دانشگاهي (بنا به تعريف لاکان) است. اين گفتار، با وسواس مرتبط است. گفتار طبقه بندي است، گفتار «ابرخود» است، متکي بر فرمان هاي ابدي و لازم الاجرا است. اين گفتار نمي تواند متني را به عنوان متن بخواند بلکه کلاً مدعي آن است که متن واجد هيچ گونه عنصر ناشناخته اي نيست و صرفاً حاصل جمع شماري تکنيک ها است. هدف اين گفتار، سرکوب لذت مازاد يا کيفي است که نقد با قرائت متن مي تواند توليد کند.

در مورد اين گفتار بيش از اين صحبت نمي کنم و اگر کسي باشد که مي خواهد اين بحث را دنبال کند، مي تواند به مجله «گفتمان نو»، شماره دوم، رجوع کند.

حالا بد نيست بخش اول نقد را با آموزه اي ديگر تمام کنم. مولف کتاب «نقد ادبي و دموکراسي»، از نظر روان کاوي و در حوزه ادبيات، «منحرف» است؛ چرا که قابليت «نه گفتن» را ندارد. فرد منحرف اصولاً فردي است که ميلش با ميل «ديگري بزرگ» همسو است. منحرف تابع قانون است و هيچ مثالي براي منحرف، بهتر از مولف دانشگاهي نيست، کسي که از قانون تبعيت مي کند و مي خواهد قانون را ارضا کند. منحرف فردي است که قادر به گزينش نيست، درست مثل مولف اين کتاب که برايش فرماليسم، ساختارگرايي، نقد نو، پساساختارگرايي، فمينيسم، مطالعات فرهنگي بريتانيايي و غيره علي السويه است. او قادر به انتخاب نيست. از طرف ديگر، فرد منحرف که ناتوان از نه گفتن است، فردي است که به شدت به ميثاق ها و قواعد اجتماعي پايبند است و به هيچ وجه نمي تواند از قانون تخطي کند. اين موضوع را چه در شيوه ارائه بحث ها و چه در نثر نويسنده مي توان مشاهده کرد.

???

اما قسمت دوم که بسيار کوتاه است به آن جايي برمي گردد که به دعوايي شخصي نيز شباهت مي برد اما دعوايي که دعواي دو گفتار و دو نظرگاه است. گفتار دانشگاهي اول سعي مي کند با بي قدر کردن ديگران، براي خود ارزشي دست وپا کند، اما گفتار دوم، که من بي هيچ حجب و رودربايستي خود را نماينده آن مي دانم، گفتار روان کاو (باز هم از ديد لاکاني) است. فرد گروه اول، خودش را پشت لقب دکتر پنهان مي کند غافل از آن که هر چه خود را بيشتر پنهان کند، مشتش بيشتر وامي شود. از طرف ديگر اگر کمي روان کاوانه نگاه کنيم، آيا اصرار بيش از حد بر حذف زندگي نامه نويسنده، خودش نشانه اي نقادانه نيست؟

دکتر حسين پاينده در صفحه 108 کتاب مي نويسد؛ «... من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاکم (نوشته محمدرضا صفدري)، ده مرده (شهريار وقفي پور)، پستي (نوشته محمدرضا کاتب) ... صرفاً برخي از متاخرترين نمونه هاي آثاري هستند که اساساً با «هدف» پسامدرنيستي يا «فراداستان» بودن نوشته شده اند. به موازات اين شوق زايدالوصف به داستان نويسي به سبک و سياق هاي امروزين، اصطلاح «پسامدرنيسم» در بحث هاي نقادانه درباره ادبيات داستاني در کشور ما بسيار رواج يافته است و بسياري از منتقدان خودخوانده در اظهارنظر راجع به آثار نوشته شده به قلم نسل جديد داستان نويسان ما، اين آثار را تساهل آميزانه مصداق نگارش پسامدرنيستي محسوب مي کنند. اما تجربه خواندن اين متون نشان مي دهند که آگاهي منتقدان و داستان نويسان ما از اين سبک نگارش تا چه حد نازل و سطحي و حتي نادرست و مبتني بر مفروضات مغلوط است. مقالات و اظهارات اين اشخاص مبين فقط نظري و شناخت ناکافي و غلط از جنبشي در ادبيات معاصر است که از زمينه فرهنگي به کلي متفاوتي سرچشمه گرفته است...»

در اين جا مي خواهم بر واژه «منتقد خودخوانده» درنگي کنم و اين که آيا هر کس مدرکي دانشگاهي داشته باشد و بدين صورت اعلام شده باشد، منتقد است، مي تواند به نقد دست بزند. از طرف ديگر، دکتر پاينده دو مساله را با هم خلط کرده اند؛ آگاهي منتقدان و آگاهي نويسندگان. بيش از هر چيز بايد يادآور شد آن چه نويسنده مي نويسد برخاسته از شماري تکنيک ها نيست که به راحتي مي توان با يکي دو دوره گذراندن درس «ادبيات خلاقه» در دانشگاه ها (امريکا و اروپا) يا در کلاس هاي داستان نويسي (که در اين چند سال کارش در ايران بسيار گرفته است) آموخت شان. کار يا اثر نويسنده از جاي ديگري مي آيد که در عرفان اسلامي (خصوصاً در اشعار مولانا) آن را «بي هنري» مي نامند، اين که هنرمند پيش از هر کاري بايد خود را از تکنيک ها و آموخته هايش خالي کند و آن وقت «آفرينش هنري» در پي آن مي آيد. اين مساله همان چيزي است که مي توان آن را «اثر عشق» ناميد بدان معنا که عشق نيز انسان را ناقص مي کند و به نظر من در کار نويسنده اين مهم تر از هر چيز است؛ اين که نويسنده خودش را از انواع تکنيک هايي که بلد است، خالي کند. از همين رو، کار نويسنده هيچ ربطي به «دانش» (کلمه مقدس يا همان دال اعظم دانشگاه) ندارد؛ بلکه برعکس، به مانند عشق، بي اثر ساختن همين دانش است.1 اثر ادبي (مانند ديگر انواع هنر) نوعي خلق از هيچ است، گسليدن زنجيره زندگي روزمره (از زندگي دانشگاهي نيز در ذيل آن مي گنجد). اثر هنري هيچ مثل و مانندي ندارد که با آن تطبيق داده شود و «درست» و «غلط» بودن آن سنجيده شود؛ از همين رو اثر ادبي (يا هنري) براي گفتار دانشگاهي نوعي مساله است و ناتواني آن را نشان مي دهد و شايد حتي بتوان گفت اثر ادبي نوعي «تروما» يا «آسيب رواني» است و گفتار دانشگاهي براي حل وفصل آن به تکنيک هاي متفاوتي دست مي زند، چرا اگر اين گفتار با واقعيت تروما روبه رو شود، کل انسجام آن به هم مي ريزد. در ميان اين تکنيک هاي بسيار در اين جا به سه نمونه اشاره مي شود (به سه نمونه اي که با اين دعواي ادبي نيز مرتبطند)؛ حذف کردن؛ دسته بندي؛ اسطوره سازي و درمانگري.

اول از آخر آغاز مي کنيم؛ درمانگري. در اين جا توجه به قربانيان تروما (اعضاي گفتار دانشگاهي) معطوف مي شود و به آنها اطمينان داده مي شود که آنچه با آن برخورد کرده اند، «بيماري» است و نه يک تروما. مقاله ساختار يک رمان پسامدرن (صص 101-87، نقد ادبي و دموکراسي) نمونه اي از همين تکنيک است که مي خواهد با توضيح رمان صيد قزل آلا در امريکا2 «رمان پسامدرن» را به «موردي معمولي» تبديل سازد. از طرفي، دکتر پاينده مي خواهد به متهماني که در بالا نام شان رفت، نشان دهد که رمان هايي که آنها نوشته اند، کجا و رمان براتيگن کجا؟

راه حل دوم ايشان اسطوره سازي است، اين که رخدادي اتفاق افتاده (همين داستان هايي که نوشته شده اند) اتفاقي معمول بوده است و توانايي ايشان در روايت آن نيز بر اين امر صحه مي گذارد.

اما «دسته بندي» يکي ديگر از شگردهاي دکتر پاينده، همان شگرد مورد علاقه دانشگاهيان، در اين جا نيز ديده مي شود؛ اول از همه ايشان بايد توضيح دهند چه شباهتي ميان ده مرده، من ببر نيستم... پستي و غيره وجود دارد که ايشان همه را در يک بسته بندي قرار داده و برچسب آن را هم روي بسته مي چسباند؟

از طرف ديگر، خود همين واژه «پسامدرن» واژه اي است براي طبقه بندي هزاران رمان و داستان کوتاه ناشبيه براي گنجاندن آنها تحت يک عنوان؛ واژه اي است براي اطمينان دادن به همگان که اتفاقي نيفتاده و مي توان با يک عنوان همه چيز را راست وريس کرد. حتي دکتر پاينده به انواع تقسيم بندي هاي داخل همين گفتار يا ديسکورس هم بي اعتنا است و به تقسيم بندي هايي چون (پسامدرن ميني ماليستي، فراداستان تاريخ نگارانه، پسامدرن ماکسي ماليستي و...) يا جريان هايي که با نام اشخاص گره خورده است (براتيگن، بارتلمي، بارت، هاوکز، پينچن، هلر و ...) نيز بي اعتنا است گويا آنها را واجد ارزش براي جامعه اي چون ايران مي داند.

اما مهم ترين شگرد، «بي اعتنايي» است، اين که آثار ادبي اي که زنجيره روزمره زندگي ايشان را از هم پاره کنند، وجود ندارد. اين که في المثل طرح کودتا در سه ضربه يا کتاب اعتياد را از توصيف شان از ادبيات پسامدرن ايران حذف مي کنند.

از طرف ديگر، مشکل دکتر پاينده يکي کردن فضاي داخل دانشگاه با بيرون آن است، اين که در بيرون نيز مانند درون خبري نيست و نويسندگان و منتقدان بيرون دانشگاه آگاهي شان «از اين سبک نگارش غپسامدرنف تا چه حد نازل و سطحي و حتي نادرست و مبتني بر مفروضات مغلوط است» از قضا همين جمله نشان مي دهد که دکتر پاينده آگاهي اش مبتني بر چه مفروضات غلطي است. ايشان چندين سال پيش مقاله اي از ديويد لاج (يکي از مثال هاي بارز براي گفتار دانشگاهي) را ترجمه کرده بودند که در آن براي ادبيات پسامدرنيستي پنج تکنيک برشمرده بود (و خود دکتر نيز از اين مقاله بسيار استفاده کرده اند و براي نشان دادن اين که محسن مخملباف يا سيمين دانشور پسامدرن هستند، استفاده از اين تکنيک ها را دليل آورده بود)؛ گويا آثار پينچن، بريکو، کوزينسکي و غيره «سبکي» از نوشتن است و نه «نوعي تغيير پارادايم». اين که ما ادبيات را به چند تکنيک تقليل دهيم، بدان جا مي انجامد که هر کس با خواندن اين مقاله، به نوشتن داستان هاي پسامدرن روي آورد، حال آن که با آثار هر يکي از اين نويسندگان، تاريخ ادبيات به نقطه صفر بازمي گشت.

از طرف ديگر دکتر پاينده، خود شما چند کتاب از اين نويسندگان پسامدرن را خوانده ايد تا بر اساس آنها مدعي دانشي درست و مفروضاتي صحيح شويد؟ (ضبط اشتباه توئين پيکز لينچ، يا کتاب داکتروف يا شاهکار جوزف هلر و اشتباهات فراواني از اين دست، نشانه چيست؟)

دکتر پاينده به سوال ديگري نيز جواب دهيد که اگر فکر مي کنيد ادبيات پسامدرن در ايران هيچ گونه ضرورت اجتماعي ندارد، پس دفاع شما از خانم دانشور و خواندن ايشان با عنوان «شهرزاد پسامدرن» را بايد به چه چيزي تعبير کرد؟

ثانياً چه کسي مي تواند ضرورت هاي اجتماعي را تشخيص دهد؟ و از آن مهم تر، چه کسي مي تواند ضرورت اجتماعي شکل گيري نوعي داستان را مشخص کند؟ از قضا، به نظر من جواب سوال دوم مشخص است. اين فرد فقط مي تواند خود نويسنده باشد.

پي نوشت ها؛

1- در مورد اين دانش دکتر مي توانستند بي سوادي مرا با ارجاع به مقاله اي که در سال 1377 در کارنامه در باب ادبيات پسامدرن چاپ شد، نشان دهند، مقاله اي که از قضا پنج سال پيش از ايشان تزهاي مک هيل، حسن و غيره را مطرح کرده بود و علاوه بر آن، بصيرت هاي شخصي را نيز بدان افزوده بود، بصيرت هايي که بعدها، به وفور، از مقالات ديگراني سردرآورد که همه منتقداني درجه يک شمرده شدند از جمله فتح الله بي نياز که مقاله ايشان در مورد ادبيات پسامدرن بازنويسي جمله به جمله همان مقاله است بدون آنکه ارجاعي به آن شود.

2- اينکه چنين رماني براي اين کار انتخاب مي شود، خودش مي تواند سوال برانگيز باشد؛ چرا رماني ضعيف که امروزه حتي اسمي هم از آن نيست، به عنوان نمونه ذکر مي شود. براتيگن يکي از نويسندگان جريان هيپي (و نه به گفته دکتر پاينده، بيت) است که چندان اهميتي در تاريخ ادبيات امريکا (و حتي در آن ادبياتي که پسامدرن خوانده مي شود) ندارد. سروصدايي نيز که اين رمان در ايران برانگيخت بيش از هر چيز حاصل نوعي دعواي ژورناليستي بود و نه حاصل نقد حسابي.
درباره دفتر شعر «پل ها و پله ها»
چند عاشقانه آرام
هر شاعري آزاد است که براي سرايش، حيطه هايي را که نسبت به آنها اشراف و تمايل بيشتري احساس مي کند، به عنوان فضاي شعري خود انتخاب کند و از دريچه ذهن خود، در آن فضا «جهان واره» اش را خلق کند. شعر به عنوان متني که مطلقاً نمي تواند قطعي نگر باشد و داراي سياليتي ذاتي است، در کانال ها و لابيرنت هاي ذهني مولفش جاري مي شود، اما اين بدان معنا نيست که هر چه تعداد اين مسيرهاي هدايت کننده افزايش يا گستردگي بيشتري بيابد، شاعر کارهاي موفق تر و متنوع تري را ارائه خواهد کرد. گاهي افراط در تغيير فضا و نوع نگاه به ابژه ها، موجب مي شود که شاعر به تشتت و تفرق ذهني و ساختاري برسد و شعرش، بدل شود به متني پريشان و پراکنده، که گاهي با وجود وسعت آگاهي مولف، طوري به نظر مي آيد که گويي خالي از انديشه هاي منظور و مقصود اوست. از ديگر سو نمي توان هيچ گونه حکمي داد مبني بر اينکه شاعراني که در يک فضاي ذهني خاص(بگوييم حال و هوا) کار سرايش خود را پي مي گيرند و به ندرت از حيطه مورد علاقه خود بيرون مي آيند، شعري تک بعدي و ناموفق خواهند داشت. نمونه هاي فراواني را مي توان براي اثبات اين گزاره ذکر کرد؛ شاعراني که کم و بيش همواره يک فضاي شناسنامه اي در شعرشان بوده و ساختار شعرشان نيز در تمام ادوار سرايش به نسبت ثابت بوده است. در اين ميان شايد احمدرضا احمدي نمونه بسيار خوب و شناخته شده اي باشد. احمدي به هيچ وجه قلمرو مکشوف خود را در حيطه هاي زبان، ساختار، نوع روايت و بازخوردهاي عاطفي ويژه اش ترک نکرده است. با اين وجود شعري دارد چندبعدي، عميق و قابل احترام. محمود تقوي تکيار نيز، چنان که از مجموعه «پل ها و پله ها» برمي آيد، شاعري است که ترجيح مي دهد به جاي کشف جزاير نامکشوف، جزيره اي را که در آن مستقر است، خوب ببيند و بشناسد و ديده ها و شناخته هايش را به ساده ترين وجه ممکن بسرايد. به اين ترتيب است که «پل ها و پله ها» پيش و بيش از هر خصيصه اي، اشعاري دارد با زباني ساده و در حال و هوايي همسان و البته بسيار صميمي. تکيار در اين دفتر نشان مي دهد که شاعري صادق و رمانتيک (به معناي مثبت) است. کل دفتر شعر او انگار شکل گرفته از خاطره هايي عاشقانه، موجز و پراکنده است که اکثراً با مفرد مخاطبي در ميان گذاشته مي شود تا تصاويري مشترک را برايش تداعي و يادآوري کند؛

دست در دست من نهادي/ و نينديشيدي/ اين غول سرگشته به کجا مي کشاندت (ص24، متن کتاب)

شاعر براي نقل اين خاطرات شگرد جالبي برگزيده است. در جاي جاي شعر هاي اين دفتر مي توان کوشش شاعر را براي رسيدن به لحني محزون، نوستالژيک و آرام مشاهده کرد. در واقع انگار شاعر خواسته عين مشاهداتش را با ساده ترين اجراي شاعرانه روايت کند؛

به همان خانه پا نهادم/ با آن خاطره ها/ بر همان تخت خفتم/ بي آن روياها (ص32، متن کتاب)

تصاوير شعر تکيار اکثراً تصاويري هستند داراي مابه ازاي بيروني که بدون دخل و تصرف هاي شديد و غليظ او تداعي عينيت اتفاق هاي مستتر در بطن شعرهستند. اصرار شاعر بر ساده بيني و ساده گويي سبب مي شود که او بعد عاطفي و حسي شعرش را تقويت کند و بکوشد از اين راه هم ذات پنداري مخاطب را جلب کند؛

نه پاييز بود/ نه تابستان/ نه پاي رفتن داشتي / نه تاب ماندن/ داشتي تمام مي شدي/ پشت آن همه لبخند/ ديدني نبود(ص62، متن کتاب)

شعرهايي از اين دست در «پل ها و پله ها» کم نيستند. شعرهايي که گاهي منشي شرقي تر مي يابند و يادآور هايکوهاي بيژن جلالي هستند و گاهي ما را به ياد طرح هاي باب دهه چهل و پنجاه مي اندازند؛

هربامداد/ درچايزاران شبنم زده طلوع مي کنند/ با آرزوها و آوازهاي سبزشان/ چاي چينان/ سنبله هاي خميده در باد (ص27، متن کتاب)

در کل مي توان چنين استنباط کرد که شعر تکيار، شعري جريان گريز و شريف است. گفت وگويي است با خويشتن، در عين صداقت و صميميت. شعري که ادا ندارد و نمي کوشد به هر طريق ممکن دست يازد تا نقبي به دل مخاطب بزند. اگر مخاطب بتواند حس کلي سطرها را دريابد، شعرها برايش دلنشين به نظر مي آيند، وگرنه شاعر حربه ديگري براي راضي کردن خواننده شعرش ندارد. نه موسيقي شعر تخديري و چشمگير است (حتي در مواقعي که قوافي را به عنوان موسيقي ضمني به کار مي برد)، و نه ايهام چنداني در سطرهايش مشاهده مي شود. از اين روست که شعر تکيار، شعري مي شود با لحن شعرهاي «موج نو» ولي به قامت «هايکو». نظارت بيروني تکيار بر گفتار (آنچه که ريکور نظارت اختياري مي نامد)، تنها در خدمت صداقت و ساده سرودن است. درواقع نوعي نظارت تحذيري که موجب مي شود او از هرگونه ارائه بندي پرهيز کند و لحن اشعارش را به سمت و سوي گفتار سوق دهد. اين روند مي تواند در خود بشارتي مستتر داشته باشد. يعني تکيار مي تواند با ادامه دادن همين رويکرد به يافته هايي نوتر برسد و زبان شعري اش را دست نيافتني تر کند. کاري که گويا به گواهي يکي از اشعارش، زمان آن نيز فرارسيده است؛

عمري بايد مي گذشت/ تا به ياري يافته هايم/ برهم از بند بافته هايم (ص13، متن کتاب)
مروري بر دو رمان از توماس پينچون و دن دليلو
زندگي در پس زمينه ها



امروز وقتي پس از گذشت حدود چهل سال از اعلام حضور جدي جريان رمان نويسي پسامدرن به بررسي آن مي پردازيم، متوجه مي شويم که عملاً با دو دسته رمان روبه رو هستيم؛ يک دسته آثار جدي، تاثيرگذار و جريان ساز و دسته ديگر آثار سطحي، شتابزده و تقليدي. حتي با بررسي هاي بيشتر به اين نتيجه مي رسيم که طيف آثار قابل تعمق در اين حوزه، محدود و منحصر به تعداد کمي از نويسندگان مي شود. به زعم بسياري از منتقدان، دو تن از مهم ترين و اصيل ترين چهره هاي رمان پسامدرن، توماس پينچون و دن دليلو هستند که بسياري از مشخصه هاي سبکي پسامدرنيسمي، راديکال و انتقادي در آثار ايشان ديده مي شود. عده اي هم اين دو نويسنده را در کنار ويليام گديس و ويليام گس مبدع ژانر پسامدرن مازاد قلمداد مي کنند. ژانري که محصول جامعه اي است که در آن فرهنگ و نوشتن، زاييده زندگي و مصرف است.

در اين ميان اما شباهت ها و تقارن هاي معناداري به لحاظ مضمون، ساختار و شخصيت پردازي، بين دو رمان The crying of lot49 و سوت ممتد (اولي اثر توماس پينچون و دومي نوشته دن دليلو) ديده مي شود که جدا از دريافت هاي مشترک اين دو نويسنده از ادبيات، ريشه در منطق فرهنگي جهان برسازنده اين دو رمان و نوع مواجهه نويسندگانشان با نظام هاي مستقر در جامعه دارد. مواجهه هايي که هر چه باشد، منفعلانه نيست و نشان از جست وجو، بيداري و اعتراض دارد. هر دو قهرمان (اوديپا ماس در crying و جک گلدني در سوت ممتد) در جهاني معناباخته، در محاصره توهم و اعتياد و خشونت زندگي مي کنند و با اضطرار تمام، به دنبال معنا بخشيدن به زندگي خود هستند اما از مواجهه با قاطع ترين حقيقت اين زندگي، يعني مرگ، وحشت دارند و به اين ترتيب هراس از مرگ به مضمون اصلي هر دو رمان بدل مي شود. عواملي چون سفر و حادثه در هر دو کتاب، برسازنده موقعيت هايي هستند که هر کدام با تعليق و شگفتي خاص خودش، بخشي از حقيقت را منکشف مي کند و مسير قهرمان داستان را روشن مي کند.

***
سوت ممتد (1985) هشتمين رمان دن دليلو است که در آن ماجراي يک سال از زندگي جک گلدني دستمايه روايت قرار گرفته است. جک استاد رشته هيتلرپژوهي در دانشگاه است و با همسرش، بابت، و چهار فرزندشان زندگي مي کند. بخش اول رمان با عنوان «امواج و تشعشع» به زندگي آکادميک جک با تمام تناقض ها و پوچي نهفته در آن اختصاص دارد و در واقع هجويه اي است بر فضاي مرده و سرشار از دروغ دانشگاه ها. جک گلدني با اينکه استاد رشته هيتلرپژوهي است اما آلماني نمي داند و اين مساله را هميشه پنهان کرده است. او مي داند که شخصيتي که براي خودش ساخته، مصنوعي و ميان تهي است و همين امر او را سرخورده و آسيب پذير کرده است.

ما تجلي مضمون اصلي رمان - هراس از مرگ - را پيش از هر چيز در رشته دانشگاهي جک مي بينيم؛ او بر اين باور است که چون هيتلر پيام آور مرگ و ويراني بوده، پس خود در جايگاهي بالاتر از مرگ قرار مي گيرد. بدين ترتيب جک مي خواهد با استفاده از پرسوناي هيتلر، بر ترس از مرگ غلبه کند. در سطح خانواده اش نيز، هراس از مرگ، خود را در قالب وسواس بيش از حد نسبت به وضعيت فيزيکي بدن و چاقي و لاغري نشان مي دهد. جک گلدني معتقد است که مردم با پرخوري و پروار کردن خود، مي کوشند خود را گسترش دهند و بودن خود را در جهان استمرار بخشند. او همين امر را دليل پرخوري خانواده خود، خصوصاً در مواقع اضطراب و نگراني مي داند.

در راستاي چنين نگاهي است که سوپرمارکت تبديل به مرکز زندگي مي شود و به تبع آن، دنياي رمان سوت ممتد نيز پر از سوپرمارکت است و بسياري از صحنه ها در سوپرمارکت اتفاق مي افتد. اما روش بابت (babtte) براي تسکين وحشت مواجهه با مرگ فرق مي کند؛ او به طور پنهاني با موادفروشي به نام ويلي مينک ارتباط دارد و از او قرص هاي روانگردان Dylar مي گيرد. به موازات اين قضايا، ماجراي انتشار مواد سمي از طريق حمل ونقل هوايي پيش مي آيد. مسوولان شهر براي مواجهه با اين حادثه، تصميم به اجراي SIMUVAC (تخليه شبيه سازي شده) مي گيرند، بدين صورت که مردم بايد شهر را تخليه کنند تا آنها بتوانند با عبور دادن هواپيماهاي حامل سموم، حادثه را شبيه سازي کنند. آنها فاجعه اي بزرگ را شبيه سازي مي کنند تا به واقعيت دست يابند. جالب اينکه هرچه واکنش به حادثه اصلي، نسنجيده، شتابزده و بي نظم است، اما شبيه سازي آن سازماندهي شده، دقيق و منظم انجام مي شود،

پس از اين غائله، هنگامي که آنها به خانه شان برمي گردند، جک متوجه اعتياد همسرش مي شود، با عصبانيت تمام براي اولين بار در زندگي اش دست به کنش مي زند و تصميم مي گيرد که فاسق را بکشد. پس شبانه به متلي که محل قرارهاي ويلي و بابت بوده مي رود، آنجا ويلي را پيدا کرده به او تيراندازي مي کند. اما ناگهان حس نوعدوستي اش بيدار مي شود و ويلي را به نزديکترين بيمارستان - که توسط راهبه هاي آلماني اداره مي شود - مي برد تا جانش را نجات دهد.

در اين بخش از رمان، جک در اثر آشنايي با يکي از راهبه ها دچار تحول مي شود و ايماني در دلش جوانه مي زند. او وارد دنياي جديدي مي شود که در آن، بايد دوباره همه چيز را نامگذاري کند. اين مساله را به صورت نمادين، در بازي کلامي او با راهبه مي بينيم، يک بازي که اسم آن «نامگذاري مجدد» است. راهبه مي گويد؛ «چه چيز معصومانه اي در نامگذاري هست که حتي خداوند را هم سرگرم مي کند؟» او در اينجا به بخشي از کتاب مقدس اشاره مي کند که خداوند در باغ عدن، خود به حضرت آدم، نامگذاري گياهان و جانوران را مي آموزد. بدين ترتيب، جک براي اولين بار تصويري آرامش بخش از زندگي پس از مرگ در ذهن مي پروراند که تجسم بيروني آن، يک تابلوي نقاشي است که روي ديوار اتاقش آويزان مي کند؛ تابلو پاپ و رئيس جمهور کندي را نشان مي دهد که در بهشت با يکديگر دست مي دهند و لبخند مي زنند، و در اينجا دليلو، پارودي و هزل را به اوج خود مي رساند. اما اين آرامش ديري نمي پايد و جک به مرور اعتقاد خود را از دست مي دهد و در عوض ايماني متفاوت کسب مي کند؛ ايمان به همه چيز و هيچ چيز و شک نسبت به اين مساله که شايد تمام اين ماجراها، ناشي از توهمات برخاسته از تاثير شبانه روزي رسانه ها و هراس هاي دائمي او، بوده است. او متوجه مي شود که منطق جهان دور و برش اين است که همه چيزها بايد به يک بازنمايي صرف تقليل پيدا کنند تا توسط انسان قابل مصرف باشند. اما او اين منطق را نمي پذيرد و آن را دسيسه اي از سوي جامعه مصرفي تلقي مي کند. دن دليلو در اين رمان نشان مي دهد که چگونه جامعه مدرن سعي دارد ترس از مرگ را جايي خارج از ديد پنهان کند، اما اين ترس با هر حادثه اي دوباره برمي گردد و خود را نشان مي دهد. مرگ همچون سوت ممتدي در پس زمينه اين رمان شنيده مي شود؛ در وزوز تلويزيون هاي هميشه روشن، در سرسام ترافيک ماشين ها، در همهمه سوپرمارکت ها و... به دليل همين سر و صداي انباشته در رمان و نقش مرکزي آن در خط سير روايت، دليلو در ابتدا قصد داشته که نام اين کتاب را پاناسونيک بگذارد (کلمه اي متشکل از دو بخش؛ pan يوناني به معني همه جا و sonus لاتين به معني صدا) اما به دليل مخالفت شرکت Panasonic نام رمان را عوض مي کند.

***

اما رمان crying، دومين رمان توماس پينچون، در دهه 60، يکي از پرآشوب ترين دهه ها در تاريخ امريکا، نوشته شده است؛ دهه هايي که با جنگ ويتنام، جنبش راک، رشد امپراتوري هاي مواد مخدر و نيز ترور جان اف کندي و مارتين لوترکينگ تعريف مي شود.


همه اين عوامل تاثيري انکارناپذير بر رمان crying گذاشته اند و داستان عملاً با بيگانگي و انزوا نسبت به چنان جامعه اي درآميخته است. قهرمان رمان، زن جواني است به نام اوديپا ماس که در جهاني مملو از جنون و توهم و دسيسه، به دنبال معنا بخشيدن به زندگي است. اما انگار هميشه براي اين کار دير شده است؛ در دنياي او ديگر هرگونه ارتباطي ناممکن شده است و هر برخوردي ميان انسان ها ريشه در فريب و توطئه دارد. حتي نامه ها که قرار است ساده ترين فرم برقراري ارتباط باشند، بي معنا شده اند و تنها چيزي که براي نوشتن باقي مانده، جناس ها و بازي هاي زباني است (درست مثل سبکي که خود پينچون براي نوشتن دارد).

اوديپا با همسرش موچو در کينرت کاليفرنيا زندگي مي کند. در يک بعدازظهر تابستاني، او نامه اي دريافت مي کند که به او اطلاع مي دهد دوست قديمي اش، پيرس، مرده و مسووليت دارايي ها و املاک خود را به او سپرده است. اوديپا به اين نامه اعتماد مي کند و براي سر درآوردن از ماجرا به ملک اربابي پيرس در سن نارسيسو مي رود. او در آنجا با وکيلي به نام متزگر آشنا مي شود. وکيل يادداشت هاي پيرس را به او نشان مي دهد که در آنها به موارد مشکوکي از جمله معماي تريسترو اشاره شده است. از اين پس، اوديپا مکرراً با علامت گروه تريسترو، که تصوير يک شيپور است، به شکلي غيرمنتظره مواجه مي شود؛ روي ديوار دستشويي، روي ميز کافه ها، روي شيشه هاي اتوبوس و....

يک روز، معتاد ولگردي که اوديپا را تعقيب مي کند به او مي گويد که ماجراهاي اخير، شبيه يک نمايش قرن هفدهمي به نام تراژدي جاکوبي است. اوديپا، کنجکاوانه به ديدن اين نمايش مي رود. در اينجا نيز، به مانند رمان سوت ممتد، قرار است شبيه سازي واقعيت، راهي براي دستيابي به واقعيت باشد. اما هنگامي که در طول اجراي نمايش، چندبار کلمه تريسترو به کار مي رود، اوديپا به سرحد جنون مي رسد و سالن را ترک مي کند. صحنه اين نمايش در رمان crying ، تاثيري همچون نمايشي که هملت در مقابل عمويش ترتيب داد، دارد.شباهت ديگر crying با سوت ممتد، تاثيري است که اعتياد موچو، بر زندگي و رفتارهاي اوديپا مي گذارد. در اينجا هم احساس تعهد نسبت به نجات همسر، عامل پيدا کردن خود و دست زدن به کنش مي شود.

شباهت ديگر ميان دو رمان، از ميان رفتن تقابل امر طبيعي و امر ساختگي است. در crying آدم ها براي تفريح به جنگل ها، درياچه ها و آبشارهاي مصنوعي مي روند، همان طور که در سوت ممتد، يک انبار متروکه، صرفاً به اين دليل که افراد زيادي به آنجا مي روند و بيشترين عکسبرداري را از آنجا مي کنند، تبديل به ديدني ترين جاي شهر مي شود، برخورد هر دو نويسنده با مواردي از اين دست، پاروديک و هجوآميز است. حتي برخورد پينچون نيز با دانشگاه ها و شخصيت هاي به اصطلاح علمي، به مانند برخورد دليلو، سرشار از هجو و تمسخر است و بي معنايي و پوکي چنين فضاهايي را نشان مي دهد. از جمله در صحنه اي که اوديپا با دانشمندي منزوي به نام جان نفاستيس برخورد مي کند که ماشيني به نام شيطان مکسول اختراع کرده است. اين ماشين قادر است با تخطي از قانون دوم ترموديناميک، حرکت هاي بي پايان انجام دهد، اما براي راه اندازي اش لازم است فردي پيدا شود که بتواند با آن ارتباط برقرار کند، چيزي که امکان ندارد هيچ گاه اتفاق بيفتد.

***

به عنوان آخرين نتيجه گيري، مي توان گفت که دو رمان سوت ممتد و The crying of lot49 در عين حال که هرکدام شاخصي براي رمان پسامدرن محسوب مي شوند، خودشان هجويه اي بر رمان پسامدرن نيز هستند. وگرنه چطور مي توان يک تفاوت هستي شناختي اساسي ميان دو رمان را توضيح داد در حالي که اين همه از شباهتشان گفته ايم؟ اين تفاوت که تصوير مرکزي رمان crying شيپوري خاموش است اما در سوت ممتد، همه چيز حول محور سر و صدا و همهمه اتفاق مي افتد.

نابغه ديوانه

ادب و هنر؛ توماس پينچون نويسنده مشهور و جريان سازي است. جريان سازي اش به کتاب هايش بازمي گردد و شهرتش را مديون اخلاق عجيب و خجالتي بودنش است. متولد سال 1937 در نيويورک سيتي است و نزديک به دو سال را در نيروي دريايي امريکا گذرانده است. در اواخر دهه پنجاه چند داستان کوتاه چاپ کرد و از دهه شصت رمان نويسي را آغاز کرد. يک بار جايزه ملي کتاب امريکا براي کتاب «رنگين کمان جاذبه» و يک بار هم جايزه بنياد ويليام فاکنر براي «V» را گرفته است و هر ساله در زمان اهداي جايزه نوبل نام او نيز در کنار شايعات ديگر شنيده مي شود. کتاب هاي او چه داستاني و چه غيرداستاني به لحاظ ساختاري بسيار پيچيده و تم هايش حوزه وسيعي از تاريخ، علوم و رياضيات را دربر مي گيرد.

در آوريل سال 64 پينچون به کارگزارش نوشت که ايده هايي در ذهن دارم که اگر بر کاغذ بيايند، ادبي ترين اتفاق اين هزاره خواهند بود. پينچون از کتاب The Crying of lot49 مي گفت. کتابي که گرچه در مقايسه با کتاب هاي ديگر پينچون ساختاري خطي دارد، اما پلات آن هزارتويي است که خواننده را اسير خود مي کند. «رنگين کمان جاذبه» مهم ترين و معروف ترين رمان پينچون است که در سال 73 چاپ شده و حول محور پارانويا، استعمار، نژادپرستي و خيانت مي گذرد.به زعم بسياري از منتقدان سبک پيچيده پينچون چيزي بين سبک باروز و جويس است، اما هرچه هست بي همتا است و همين است که او را تنها با شش رمان و يک مجموعه داستان کوتاه به چنين شهرتي رسانده است.پينچون در رمان هايش با ا شاره به بزرگاني نظير هنري آدامز، جيورجيو ديکريکو، لودوينگ ويتگنشتاين، اميلي ديکنسون، بورخس، ريکله و اکو و آوردن مثال هاي عجيب که منبعث از دانش وسيع اش از مذهب و فلسفه است، توانسته شاهکارهايي حجيم خلق کند. البته نبايد فراموش کنيم که پينچون به شدت وامدار نسل بيت است و به وضوح به «در جاده» جک کرداک اداي دين کرده است. بسياري از نويسندگان طراز اول امريکا چون کورت ونه گات، دونالد بارتلمي، ويليام گاديس، جان بارت و خود دن دليلو تحت تاثير پينچون شاهکارهاي خود را خلق کرده اند.

اين پدر داستان نويس پست مدرن به شدت از مردم و دوربين هاي عکاسي شان فراري است و به همين خاطر جز دو يا سه عکس بي کيفيت چيزي از او در دست نيست.

از سال 1960 خبرنگاران تنها به شنيدن شايعاتي درباره محل زندگي او اکتفا کرده اند و هرگز موفق نشده اند که با او مصاحبه اي ترتيب بدهند.

مهم ترين رمان هاي پينچون «V»، The Crying of lot49، رنگين کمان جاذبه، Mason & Dixon و آخرين رمانش «agaiust the day» غ2006ف است.

مرد افتان

ادب و هنر؛دن دليلو در 20 نوامبر 1936 در محله برانکس نيويورک از يک پدر و مادر مهاجر ايتاليايي متولد شد. دليلو تا 18 سالگي تماس چنداني با ادبيات نداشت، اما به گفته خود، از آن پس به تدريج شيفته قدرت و زيبايي زبان مي شود. دليلو در دانشگاه فوردهام نيويورک درس خواند و طي اين دوره جذب محيط هنري و پرهياهوي شهر شد. او طي اين دوره شيفته موسيقي جاز و سينما بود و از آثار ژان لوک گدار به عنوان يکي از الهام بخش ترين منابع آثار اوليه اش نام مي برد. دليلو پس از فارغ التحصيلي مدتي در يک شرکت تبليغاتي کار کرد و طي اين دوره متن آگهي ها را مي نوشت.

نخستين رمان دليلو با نام «امريکانا» در سال 1971 منتشر شد و چندان مورد استقبال منتقدان قرار نگرفت. او در اواخر دهه هفتاد به يونان رفت و چندين سال در اين کشور زندگي کرد و در سال 1982 رمان «نام ها» را منتشر کرد که وقايع آن نيز در کشور يونان مي گذشت. هر چند رمان نام ها در ميان منتقدان طرفداراني يافت، اما موفقيت واقعي با انتشار رمان «سوت ممتد» (White Noise) به سراغ دليلو آمد. اين رمان که در سال 1985 منتشر شد جايزه ملي کتاب امريکا را از آن دليلو کرد. انتشار رمان «جهان زيرين» در سال 1997 که شاهکار دليلو محسوب مي شود، او را به عنوان يکي از نويسندگان بزرگ و صاحب سبک امريکا تثبيت کرد. جهان زيرين به شدت مورد توجه منتقدان قرار گرفت و مارتين ايميس آن را «معراج نويسنده اي بزرگ» خواند. اين کتاب در فهرست نظرسنجي بهترين رمان هاي امريکايي 25 سال اخير در روزنامه نيويورک تايمز که در مه 2006 منتشر شد، مقام دوم را به دست آورد.

از ديگر آثار مهم دليلو مي توان به برج ميزان (1988)، مائو II (1991)، جهان شهر (2003) و مرد افتان (2007) اشاره کرد. وقايع رمان «مرد افتان» در روز يازدهم سپتامبر سپري مي شود و نام او مشابه نام عکس معروفي است که مردي را در حال سقوط از برج هاي دوقلو نشان مي دهد.

فقط دوبار برج ايفل را مي فروشيد
کاوه ميرعباسي

ويکتور لوستيک، برخلاف کارل مارکس، با مالکيت اشتراکي ابزار توليد و عدالت اجتماعي صد درصد ضديت داشت و با اختلاف طبقاتي کاملاً موافق بود. به اعتقاد او؛ «به گيتي هر آن کس که دارد خورد/ کسي کو ندارد همي بنگرد» (اصلاً، چشمش هم چهارتا که بيشتر بنگرد). او مي گفت؛ «کساني که سرشان به تن شان مي ارزد (يعني آدم هاي خيلي خيلي خيلي پولدار) بايد مجاز باشند بدون هيچ گونه محدوديتي هرچه را که استطاعت مالي خريدش را دارند صاحب شوند. (حالا اگه اين وسط يک چيزي هم به ما بماسه، چه اشکالي داره؟)» اما جدا از ديدگاه هاي اقتصادي و اجتماعي، شايد ويکتور لوستيک مي توانست در زمينه هاي ديگر با مارکس تفاهم داشته باشد؛ مثلاً چه بسا «يتيمچه بادمجان» با پيازترشي به مذاق جفت شان خوش مي آمد يا هر دويشان تصنيف «جومه نارنجي» را به «لب کارون» ترجيح مي دادند.احتمالاً کنجکاويد بدانيد اين جناب شغلش چي بود. بايد خدمتتان عرض کنم ويکتور لوستيک (که لقب «کنت» را شخصاً به خود اعطا کرده بود) از راه کلاهبرداري امرار معاش مي کرد، البته به شيوه هنرمندانه؛ناگفته نماند که «سروش دغلبازي» از نظر شکل و سرشت با «سروش غيبي» شاعران و عارفان تومني صنار فرق دارد. تا يادم نرفته، بگويم که اين کلک باز خلاق اهل چکسلواکي بود؛ هرچند در طول عمرش، ده ها مليت مختلف به خود نسبت داد. حالا بشنويد شرح يکي از شگفت انگيزترين و نبوغ آساترين شيرين کاري هايش را، يکي از روزهاي بهاري سال 1925، ويکتور در اتاق هتلش در پاريس روزنامه مي خواند که خبري نظرش را جلب کرد و في الفور نقشه اي پليد در ذهنش شکل گرفت. خلاصه خبر اين بود؛ برج ايفل احتياج به ترميم داشت و احتمال مي رفت که آن را ويران و بازسازي کنند.لوستيک بدون اتلاف وقت دست به کار شد. اول، کاغذهايي با سربرگ وزارت عمران و ابنيه فرانسه، تهيه کرد و از پنج سرمايه دار صاحب نام و معتبر کشور براي شرکت در جلسه اي محرمانه در هتل کريون پاريس دعوت به عمل آورد. او براي اجراي نقشه اش، يکي از رفقايش به نام روبر توربيون را به کمک طلبيد.روز موعود، مهمانان مايه دار و محترم به سوئيتي اختصاصي راهنمايي شدند تا با شخصي که ظاهراً نماينده تام الاختيار وزارتخانه بود ملاقات کنند. ابتدا لوستيک پنج سرمايه دار را به روح پدر يا پدربزرگ يا جد يا پدرجدشان قسم داد موضوع ناخوشايندي را که آنجا مي شنوند به بيرون بروز ندهند. بعد با تعريف و تملق غرورشان را حسابي نوازش داد و پيزر لاي پالان شان گذاشت تا بهتر سواري بدهند. بالاخره رفت سر اصل مطلب و به اطلاع شان رساند که برج ايفل کلنگي شده و دولت ناچار است آن را تخريب کند و مصالحش را به مزايده بگذارد آخرسر، از آنها خواست قيمت پيشنهادي خود را براي خريد هفت هزار تن فلزي که در اين بناي باشکوه به کار رفته، ظرف يک هفته ارائه دهند و جلسه را خاتمه داد. لوستيک با شامه تيز «هالويابنده»اش در همان ديدار اول طعمه مناسب را پيدا کرده بود؛ آندره پوآسون سرمايه دار شهرستاني ساده لوح و نوکيسه که در زمينه آهن الات فعاليت داشت.چند روز بعد، ويکتور براي دومين بار با او قرار ملاقات گذاشت، اما بدون حضور چهار سرمايه دار ديگر. براي شروع صحبت، به چند نکته اشاره کرد که به گفته خودش، براي درک متقابل لازم بود. گفت؛ «به عقيده من مردم از چيزي که مال خودشون باشه بهتر مراقبت مي کنند تا از اموال عمومي. مثلاً همين برج ايفل اگر مال شما بود، هيچ وقت به اين حال و وضع نمي افتاد.» پوآسون گفت؛ «جانا سخن از زبان ما مي گويي،» لوستيک گفت؛ «راستگويي خيلي بهتر از دروغه.» پوآسون گفت؛ «احسنت، گل گفتي،» لوستيک گفت؛ «چرا آدم بايد دروغ بگه، وقتي مي تونه راست بگه؟» و پوآسون در تاييد جواب داد؛ «هزاران آفرين، صد باريکلا،» بعد از اين ديالوگ کوتاه آقاي پوآسون يقين پيدا کرد که با شخصي موجه و شريف طرف معامله شده (حالا چرا؟ خدا داند، لابد سخنان شان در پرتو هرمنوتيکي خاص معنا مي يافت). به هر حال بعد از اين ديباچه، لوستيک به سرمايه دار خوش باور اطمينان داد که مي تواند او را برنده مزايده کند، اما براي توفيق در اين امر لازم است سبيل چند تا از کله گنده ها چرب شود. صحبت رشوه که به ميان آمد، آندره پوآسون خاطرجمع شد که کلکي در کار نيست. در يک کلام بگويم تاجر مبلغي چشمگير پرداخت و در عوض سندي جعلي و بي ارزش از مرد شياد گرفت. قبل از خداحافظي، لوستيک با لبخندي دلنشين به آقاي پوآسون گفت؛ «از حالا برج ايفل را مال خودت بدان،»

بعد از اين کلاشي کلان، لوستيک و همدستش فوراً فلنگ را بستند و از فرانسه گريختند، چون حدس مي زدند خيلي زود ماجراي کلاهبرداري شان علني مي شود و ماموران پليس سراغ شان مي آيند. اما اين طور نشد و آب از آب تکان نخورد. علت اين بود که وقتي پوآسون فهميد چه کلاه گشادي سرش رفته، خواست دست به دامن مراجع قانوني شود ولي يادش آمد که «بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت نبايد که اين سخن با کسي درميان نهي تا مصيبت دو نشود؛ يکي نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.» پيش خود حساب کرد که محال است پول از دست رفته را بازيابد و بهتر آن ديد موضوع را آشکار نکند تا لااقل آبرويش محفوظ بماند و مردم به ريشش نخندند .به همين علت مدتي بعد لوستيک که خيالش آسوده بود به فرانسه برگشت و براي دومين بار برج ايفل را فروخت. اما هالوي دوم برخلاف پوآسون در فوايد خاموشي چيزي نخوانده بود و از کلاهبرداران شکايت کرد. البته اين مالباخته هم از تلاشش به نتيجه اي نرسيد اما ويکتور لوستيک فهميد که بايد چند سالي در فرانسه آفتابي نشود و راهي آن سوي آب ها شد، مي خواست صحراي گبي را به يک ميلياردر نيوزلندي بفروشد تا براي بچه هاي فاميل شان آنجا مسابقات شترمرغ دواني راه بيندازد، قصد داشت اقيانوس اطلس را به مدت 99 سال به مهاراجه اي هندي اجاره دهد تا براي خود خزينه اي شخصي بسازد، طرحي ريخته بود براي... اما اين حکايتي ديگر است،


جوجه هاي پدرسالار در پاييز
چند عاشقانه آرام
زندگي در پس زمينه ها
نابغه ديوانه
مرد افتان
فقط دوبار برج ايفل را مي فروشيد
کتابي بي لغت برنده معتبرترين جايزه ادبي استراليا
کتاب جديد برنده بوکر
ويليام مرديت شاعر درگذشت
چهل و هفت روز تا آخرين کتاب هري پاتر

کتابي بي لغت برنده معتبرترين جايزه ادبي استراليا

ميراث خبر؛ کتابي مصور که هيچ لغتي در آن به کار نرفته است، به عنوان برنده جايزه ادبي CRC )) که معتبرترين جايزه ادبي استراليا محسوب مي شود، شناخته شد. کتاب «سرافرازي» اثر شاون تان که کتابي کاملاً مصور است، اين جايزه 15 هزار دلاري را نصيب خالق خود کرد.

اين جايزه تنها يکي از يازده جايزه اي بود که سه شنبه در شب نشيني مربوط به جوايز ادبي «نيو سات ولز» در سيدني اهدا شد.

رمان مصور شاون تان ماجراهاي مهاجراني را به تصوير مي کشد که مدام در حال سفر به کشورهاي ديگر هستند. همچنين در بخش بهترين ترجمه، جان هايزن توانست با ترجمه رماني از يک نويسنده هلندي برنده شود و او نيز جايزه 15 هزار دلاري اين بخش را از آن خود کند.



کتاب جديد برنده بوکر

مهر؛ رمان جديد «مايکل اونداچه» برنده جايزه بوکر با عنوان «ديوي سادرو» که نام يکي از خيابان هاي سان فرانسيسکو است، منتشر شد.

«جومپا لاهيري»، نويسنده مشهور هندي، در معرفي اين کتاب نوشته است؛ «داستان اين رمان ساده و مي شود گفت افسانه اي است که به زندگي خانواده اي کشاورز در کاليفرنيا مي پردازد و موضوع آن حول سه شخصيت يعني دو دختر و يک پسر مي گردد.»

فيليپ مايکل اونداچه متولد 1943 - رمان نويس و شاعر- تاکنون آثار مختلفي به چاپ رسانده و جوايز معتبري را نيز کسب کرده است. از «بيمار انگليسي» او اقتباسي سينمايي صورت گرفت که جايزه اسکار را براي کارگردانش به همراه داشت.

از ديگر آثار اين نويسنده مي توان به «بيلي کوچولو»، «شبح آنيل» و «در پوست شير» اشاره کرد.



ويليام مرديت شاعر درگذشت

مهر؛ ويليام مرديت شاعر امريکايي و برنده جايزه پوليتزر در 88 سالگي چشم از جهان فرو بست.

ويليام مرديت (William Meredith) شاعر امريکايي که چندين جايزه، از جمله جايزه پوليتزر (1988) و جايز کتاب ملي شعر (1997) را از آن خود کرده بود، چندي پيش درگذشت. مرديت در سال 1919 در نيويورک سيتي به دنيا آمد. در رشته ادبيات انگليسي از دانشگاه پرينستون فارغ التحصيل شد و کار خبرنگاري را در نيويورک تايمز شروع کرد. اولين کتاب شعر او با عنوان «نامه عاشقانه از ديار ناممکن» در سال 1944 در حين خدمت سربازي منتشر شد. مجموعه شعر مطرح ديگر او «کشتي ها و ديگران» نام دارد. از ديگر آثار اين شاعر مي توان به «گزيده اشعار»، «نقاش» و... اشاره کرد.



چهل و هفت روز تا آخرين کتاب هري پاتر

ايبنا؛ «گوردون براون» که به زودي جانشين «توني بلر» نخست وزير بريتانيا مي شود، قصد دارد تابستان آينده، در حالي که مقيم خانه شماره 10 خيابان «داونينگ استريت» مي شود، اوقات فراغت خود را به خواندن «هري پاتر» بگذراند.براون که اکنون سمت وزارت دارايي بريتانيا را عهده دار است، قرار است 27 ژوئن (6 تير)، يعني سه هفته پيش از انتشار رسمي آخرين جلد از مجموعه داستان هاي «هري پاتر»، به خانه شماره 10 «داونينگ استريت»، محل اقامت نخست وزير بريتانيا، نقل مکان کرده و جانشين «بلر» شود.

او در مصاحبه با شبکه بي بي سي گفته قصد دارد تابستان آينده کتاب «هري پاتر و قديسان مرگ» را مطالعه کند.

او در اين مصاحبه «هري پاتر» را بزرگ ترين صادرات بريتانيا در سال هاي اخير توصيف کرد و گفت اين کتاب را به اين اميد مي خواند تا روزي که پسران او نيز از طرفداران کتاب هاي جي کي رولينگ شدند، تجربه مشترکي با آنها داشته باشد.

دو پسر براون اکنون سه ساله و يک ساله هستند و هنوز چيزي از داستان هاي «پاتر» نمي فهمند.

براون که به منظور تبليغ کتاب اخيرش با عنوان «شهامت» در جشنواره کتاب «هي» حضور داشت، «حمله به منطق» نوشته ال گر، سياستمدار دموکرات امريکايي و «بيو و قهرمان اش» نوشته توماس کنيلي را از ديگر کتاب هايي معرفي کرد که قصد دارد در تابستان مطالعه کند. براون همچنين تصديق کرد که مطالعه به باز شدن افکار او کمک مي کند.



نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام