873 شماره
يكشنبه، 13 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: تئاتر
 
نگاهي به نمايش «آدم، آدم است» به کارگرداني شکوفه ماسوري
استحاله برشت در خنده تماشاگر



اجراي «آدم، آدم است» در تالار مولوي را مي توان تلاشي پنداشت براي آزمايش ارتباط مخاطب با نمايشنامه اي از برشت. اين اجرا سعي دارد مخاطب را از خود نرنجاند و از سوي ديگر پلات کلي نمايشنامه را حفظ کند. اگرچه حذف هايي در اجرا صورت گرفته، اما اغلب اين حذف ها، حذف هايي ممکن به حساب مي آيند، زيرا تقريباً تمام اطلاعات حذف شده به طريقي ديگر در اختيار مخاطب قرار مي گيرند. سادگي صحنه و ميزانسن، نشانگر آن است که کارگردان قصد مرعوب کردن مخاطب را با نمايشي پرزرق و برق ندارد و مي خواهد صرفاً به امکانات و توانايي هاي تئاتري افراد گروه براي خلق فضا بسنده کند. اما نه بازي بازيگران و نه شوخي هاي گنجانده شده در کار جزء امتيازات آن به حساب نمي آيند. مهمترين عامل ارتباط مثبت تماشاگر با اجرا مربوط به ريتم مناسب اجرا و فراز و فرود به موقع اين ريتم است. در اين راستا هماهنگي بازيگران نقش جديدتري از کيفيت بازي شان بر عهده دارد. اعتماد کارگردان به موفقيت خود در خلق ريتم مي توانست او را از تزريق طنز بيشتر به نمايشنامه بي نياز کند، زيرا به نظر مي رسد اغلب اين طنز براي تضمين حفظ علاقه تماشاگر به کار تزريق شده است. البته در اين طنازي زياده روي خسته کننده اي نيز صورت نمي گيرد. اما هميشه اين نقد به اين نوع ترس از تماشاگر وارد است که ما به جاي آن که تماشاگر را به تئاتر عادت دهيم و او را پرتوقع بار بياوريم، تئاتر را به تماشاگر عادت داده ايم،

برشت از ارتباط با مخاطب در سطح يک مسابقه ورزشي حرف مي زند. اما اين ارتباط را از راه فاصله گذاري صحيح مي داند. آنچه برشت تحت عنوان تئاتر اپيک و فاصله گذاري مطرح مي کند، در دوره سلطه واقع گرايي استانيسلاوسکي نوعي آشنايي زدايي از تکنيک هاي تئاتري محسوب مي شد. اما آنچه امروزه بر صحنه اجراي «آدم، آدم است» ديده مي شود، رايج ترين روش فعلي در تئاتر ما براي جلب مخاطب محسوب مي شود.

انديشيدن به آنچه برشت براي تئاتر پيشنهاد مي کند، به عنوان فهرستي از تکنيک هاي اجرايي (که انديشه اي رايج است)، پس از چند دهه آن پيشنهادها را ناکارآمد خواهد ساخت و موجب خواهد شد آنچه از برشت به ياد مي ماند، فهرستي از کليشه هاي ـ حتي ـ متناقض باشد. از اين قبيل که او اهميت دادن به مخاطب همچون يک تماشاگر مسابقه فوتبال را پيشنهاد مي کند، زيرا معتقد است اهميت دادن به مخاطبي که «سرمايه داري» تعيين مي کند، کافي است. امروزه فوتبال تبديل به يکي از مهمترين ابزارهاي تبليغ سرمايه داري شده است. او معتقد است بايد مخاطب تئاتر را تغيير داد، اما امروزه با عادت دادن مخاطب به فاصله گذاري، آن را سطحي کرده ايم و از آن به عنوان وسيله اي براي خنداندن تماشاگر و تن دادن به خواسته هاي فوري او از يک وسيله صرفاً تفريحي بهره مي گيريم. در حقيقت آنچه برشت براي تئاتر پيشنهاد مي کند به دو بخش کلي قابل تقسيم است؛ نخست تدوين سيستم اخلاقي پويا و متفاوت براي فلسفه و ارتباط مخاطب با تئاتر، و ديگر پيشنهاد تکنيک هايي براي دست يافتن به آن مقصود. اگر وجه اول اين پيشنهاد را در نظر بگيريم، برشت در کنار ارسطو و آرتو، تبديل به يک گفتمان خواهد شد. و اگر بر وجه دوم تاکيد کنيم، هميشه وقوع هر اتفاقي ممکن است. از جمله اين که فاصله گذاري برشت را با اسلايدهاي نمايش هاي خنده آور ايراني اشتباه بگيريم و تمايل به تحول مخاطب را در رويکردهاي برشت از ياد ببريم.

منتقد مشتاق افسردگي تماشاگر نيست. آنچه منتقدان را وادار به خرده گيري از اجراهاي خنده آوري مي کند ـ که تلاش دارند بيش از متن خنده آور باشند ـ نوع کليشه هاي خنده آور کم مايه اي است که هر بار در نمايشي دوباره تکرار مي شود و بيشتر عمق و تاثير خود را از دست مي دهد. البته هرگز نمي توان انکار کرد مخاطب ايراني هنوز به شوخي هاي رکيک سياه بازي مي خندد. راست است که در خنده عصبي مخاطب ما در لحظه بيان هر واژه يا موقعيت اروتيک، نوعي فرار از وجدان سختگير اخلاقي جامعه وجود دارد. اين هم درست است که خنده آور تماشاگر، هنوز با کمدي هاي زد و خورد، پس گردني هاي تکراري بازيگران به هم و از اين قبيل شوخي ها به آسمان برمي خيزد، اما پرورش مخاطبي که بداند با چه ضربه اي بايد با جمع بخندد، و در چه تاريخ و ساعتي با جمع گريه کند، فرق چنداني با ايجاد خط توليد اتومبيل ندارد، چنين مخاطبي البته به اندازه خود «گالي گي» (قهرمان اصلي نمايش) به درد سوء استفاده مي خورد؛ زيرا هميشه «کليشه» ذهن را تنبل و خنثي مي کند و وقتي يک شيوه تبديل به کليشه شود، کارکرد اصلي خود را از دست مي دهد. اين يادداشت قصد ندارد اجراي شکوفه ماسوري را متهم کند که با تماشاگر چنين رفتاري مي کند. البته اين اجرا از اين آسيب ها کاملاً هم در امان نمانده است. اين اجرا نيز تلاش دارد مخاطب راضي و خشنودي را از سالن بدرقه کند. با اين حال نمي توان گفت کارگردان، تنها قصد سرگرم کردن مخاطب را دارد و بس (سرنوشتي که نمايشنامه «زن نيک ايالت سچوان» چندي پيش گرفتار آن شد). کارگردان با کمک بازنويس متن تلاش مي کند مفهوم استحاله را که برشت در اين نمايشنامه مطرح مي کند، نوعي معامله خودخواسته معرفي کند و در اين راه مفهوم معامله و تبادل را که در متن اصلي نيز مطرح شده، پررنگ تر مي کند.

ترفندهاي او براي اين مقصود اغلب در سطح کلام رخ مي دهند، اما از موارد غيرکلامي اين ترفند مي توان از بازي عينک ياد کرد. «گالي گي» در اجراي ماسوري، کم بينا است. وي هويت خود را با عينکي که احتمالاً متعلق به «جرايا جيپ» است (سربازي که هويتش به «گالي گي» تحميل مي شود) و باعث مي شود او دنيا را بهتر و شفاف تر ببيند، معامله مي کند. اين ترفند البته مي توانست بار مفهومي گسترده اي را به همراه آورد اما از آن در حد يک شوخي گذرا بهره گرفته مي شود. در بازخواني اي که کارگردان از يک متن ارائه مي دهد، هر ايده مي تواند در حد يک ميزانسن باقي بماند يا با تنيده شدن در بافت ذهنيت متن، در دنياي تاويل ها را بگشايد و اين موضوع به انتخاب کارگردان درباره محدوده عمل خود بستگي تام دارد. در صورت گشوده شدن باب تاويل، مي توانيم يافتن ديد بازتر و شفاف تر را با عينک امتيازي بدانيم که «گالي گي» با «گالي گي» بودن فاقد آن است و در يک معامله با پذيرفتن استحاله شدن به جرايا جيپ مي تواند آن را به دست آورد.

در صورت پذيرش تاويل فوق، در دنياي خلقيات متفاوت برشت به روي ما گشوده مي شود؛ دنيايي که گهگاه خرد نسبي و در عين حال انتقادي مدرن را مي ستايد و اغلب حق را به کسي مي دهد که کار اشتباه را هم در زمان درستي انجام مي دهد و نه آن کس که همواره آدم خوبي است و «خوب» اخلاقي را ممکن است کاملاً بي موقع انجام دهد. دنياي برشت، دنيايي است که آدم خوب مي تواند از خوبي خود خسته شود و تصميم بگيرد آدم بدي باشد. برشت در دنياي آثارش وقتي قهرمانان خود را در آستانه انتخاب قرار مي دهد خود، سکوت ترسناکي اختيار مي کند. سکوت ترسناک مولف، مخاطب را وادار به بازنگري در مفهوم خير و شر مي کند. خود برشت البته در اين مواقع نظر مشخصي نيز دارد که آن را خارج از متن ابراز مي کند اما با اين که مخاطب نظر مخالفي داشته باشد، مخالفت نمي ورزد. به هر روي در اين مورد خاص، با تافتن ماجراي عينک در بافت ذهنيت متن اجرايي، مي شد باب اين تعبير را باز گذاشت که شايد جرايا جيپ بودن از «گالي گي» بودن بهتر باشد، در بازنويسي نمايشنامه و کارگرداني تلاش هاي ديگري نيز ـ گاه جدي و گاه شوخي ـ صورت گرفته تا متني که برشت در اروپا مي نگارد ـ اما واقعه آن را به خاور دور پرتاب مي کند ـ با فضاي ايران مرتبط شود. اين آداپتاسيون ممکن است براي از بين بردن غرابت متن با مخاطب صورت گرفته باشد يا تلاش شده باشد که با يادآوري ايراني بودن بازيگران و گروه به نوعي فاصله گذاري دست يابد.

اين تلاش ها با آن که نوعي صميميت به فضاي اجرا مي افزايد، به همين نسبت از جديت محتواي اثر مي کاهد. خود برشت محل رخداد نمايشنامه هايش را اغلب جايي غير از اروپا در نظر مي گيرد تا بدين طريق غرابت فضا را بيشتر کند و امکانات صميميت تماشاگر را با فضاي نمايش کاهش دهد.

تلاش کارگردان و بازنويس براي اين که با معامله گر جلوه دادن «گالي گي»، ماندن او نزد سربازان را بر اساس ضعفي اخلاقي و هامارتياي دروني، توجيه روانشناسانه کنند، بي مورد است (البته اگر قرار بود که گروه بخواهد به برشت وفادار بماند). برشت براي متحول کردن شخصيت نمايشنامه اش ممکن است به طرز شگفت انگيزي ناگهاني اقدام کند، زيرا به اين شگفتي اعتقاد دارد. او براي اين تحول، هر شخصيت را با يک تز مسلح مي کند، چنانچه اين تز نتواند در مقابل تز شخصيتي ديگر يا موقعيتي که يک آنتي تز براي او پيش مي آورد، مقاومت کند و نتواند «نه» بگويد، ناگزير متحول مي شود. خواه ناخواه، اين قاعده دنياي اغلب آثار برشت است. ضعف اخلاقي در آثار او يعني انتخاب غلط. به هر حال اجراي «آدم، آدم است» اگرچه در آزمون جلب رضايت مخاطب عمومي ناکام نمي ماند، در آزمون رسيدن به اهدافي که متن به خاطر آنها نگاشته شده، نمره متوسطي دريافت مي کند.
در حاشيه جشنواره بين المللي عروسکي پراگ
رستم و سهراب در شهر عروسک ها



 حرف اول

خبر رفتن غريب پور براي داوري يازدهمين دوره جشنواره عروسکي پراگ و دعوت اپراي عروسکي حيرت انگيز «رستم و سهراب» به اين جشنواره را اولين بار خود ايشان در اوايل بهار امسال به رسانه ها دادند.موضوع اجراي يک گروه تئاتر عروسکي ايراني در مهد تئاتر عروسکي جهان و بالاتر از آن داوري يک ايراني در کشور چک، به تنهايي جذاب تر و مهم تر از حدي بود که ناديده و سرسري گرفته شود.در اين ميان علاقه به بيشتر گفتن از اين اتفاق و شناساندنش به همه، کاري بسيار بديهي بود، اما هرچه به زمان رفتن گروه غريب پور و شروع جشنواره نزديک تر شديم، جز اشاره هاي کوتاه عوامل کار و خود غريب پور، خبر و جزئيات دندان گيري از جشنواره به دست نيامد و اين مساله درخور بزرگي اش، بازتاب خبري نداشت.توجيهات به اندازه مبهمي سکوت نسبي خبري ساده اند؛ جشنواره بين المللي تئاتر عروسکي پراگ، سايت رسمي و (به بيان درست تر) خانه اينترنتي خلوت و رخوت زده اي است که گويا جز يک تايپيست بي حوصله (و شايد درگذشته) کسي به ياد آن نيست و هر سال تنها برنامه جشنواره بعدي و فهرست برگزيدگان دوره قبل، در آن به روز مي شوند.جست وجو به دنبال منابع ديگر هم راه به جايي نبرد و گشت و سرک پيگير من در شبکه جهاني،

بيشتر نااميدم کرد و گويا اين جشنواره همان يک نشاني را دارد؛www.puppetart.com به اين نشاني سري بزنيد و داوري کنيد.

تاريخچه

با يک حساب ساده به سال 1996 و برگزاري اولين دوره «جشنواره جهاني هنر عروسکي» مي رسيد. پراگ پايتخت زيباي جمهوري چک، مقر و وطن اين جشنواره است که بانيان وزين و معتبري چون «انجمن جهاني هنرمندان عروسکي» و «انستيتو بين المللي هنر عروسک نخي» بنياد آن را گذاشته اند. هنرمندان چک از ابتداي شکل گيري و قوام هنر عروسکي قرن بيستم و به ويژه با آغاز دوره حکومت هاي کمونيست در شرق اروپا، طلايه دار و سررشته اين هنر بودند و اولين مدارس عالي هنر عروسکي جهان هم در اين کشور شکل گرفتند. اينگونه است که اجراي يک تئاتر عروسکي در چک، مي تواند به اندازه اجراي يک قطعه موسيقي در اتريش، مشکل و حتي بعيد باشد.تا به حال اين جشنواره هرگونه اثر صحنه اي را بدون هيچ محدوديتي در رده مخاطب ها و شيوه هاي اجرايي مي پذيرفت و امسال، بدعت پذيرفتن فيلم هاي عروسکي هم عرصه حضور هنرمندان را گسترده تر از پيش فراهم کرد.به اين ترتيب جوايز جشنواره با تغييرات جديد از اين قرارند؛ بهترين انيميشن، بهترين بازيگر عروسکي، بهترين کارگردان، بهترين طراحي عروسک و صحنه، بهترين اثر غيراقتباسي، بهترين اثر خلاقه، بهترين اجرا، بهترين متن، بهترين فيلم عروسکي و جوايز ويژه.

بهروز غريب پور رئيس هيات داوران جشنواره تئاتر عروسکي پراگ گفت؛ عروسک ها در پراگ امروز چنان در اغلب فروشگاه ها و محل هاي رفت و آمد حضور دارند که پراگ به شهر عروسک ها معروف شده است.نکته مهم در مورد اين جشنواره رقابتي بودن آن است. غريب پور در مورد ويژگي هاي اين جشنواره مي گويد؛ اين جشنواره به شکل رقابتي و توسط بخش خصوصي برگزار مي شود و برگزارکنندگان اين جشنواره داراي سه سالن اجرا و کارگاهي مجهز براي توليد عروسک هاي تاريخي هستند. در جشنواره پراگ 50 نمايش عروسکي از سراسر دنيا اجرا مي شود و حداقل روزي 5 نمايش به اجرا در مي آيد، چراکه زمان برگزاري جشنواره تنها يک هفته است. اين جشنواره علاوه بر داشتن داوري در بخش هاي تخصصي مانند ساخت و طراحي عروسک، کارگرداني و...در بخش ويژه اي که امسال به نگاه شاعرانه مي پردازد نيز داوري مي شود. جشنواره در طول زمان برگزاري تمام هزينه هاي گروه ها و حتي هزينه روزمره شرکت کننده ها را هم تامين مي کند و کارگاه ها و سخنراني هاي حاشيه جشنواره براي آنها رايگان است.اولين گام براي شرکت در اين جشنواره تماس با همان نشاني و ارسال فرم درخواست موجود در سايت، يک نسخه فيلم کار(VHS,VCD,DVD)، چند قطعه عکس و خلاصه قصه است. گروه هاي پذيرفته شده در روز 31 ژانويه هر سال معرفي مي شوند و بنابراين بهتر است درخواست ها نهايتاً تا پايان هر سال به دفتر جشنواره برسند.

 ايراني ها در پراگ

در ابتدا از گروه «خيمه شب بازي» ياد مي کنيم که در سال 2001 به اين جشنواره رفته و کاري را با نام «مبارک» در تئاتر کينسکي پراگ اجرا کردند.اگرچه گروه «خيمه شب بازي» هيچ جايزه اي از جشنواره پراگ به ايران نياوردند اما باعث شدند شخصيت عروسکي سنتي «مبارک» دوباره مورد توجه جهاني قرار گيرد.سه سال بعد گروه عروسکي «باران» در سالن ملي نور سياه پراگ، «هديه سالگرد» را نمايش دادند و از ميان آنها سيدافشين هاشمي مرغزار جايزه بهترين بازيگر عروسکي نهمين دوره سال 2005 را گرفت.سال پيش هم اثري به نام «ياس تمام» جايزه پيام معنوي جشنواره را دريافت کرد و دست پر به ايران برگشت.البته اين تمام ماجرا نيست و به نوشته ايسنا، گروه هاي ايراني تا به حال 9 بار در جشنواره عروسکي پراگ حضور داشته اند و اينک هنر عروسکي ايران با چنين کارنامه قابل قبولي، منتظر اجراي اپراي عروسکي بديع «رستم و سهراب» به عنوان مهمان ويژه جشنواره است.

 رستم و سهراب

غريب پور در اين جشنواره و در داوري 38 نمايش و فيلم عروسکي از بيش از 30 کشور جهان، روزهاي دشواري را داشته و امروز که شما اين نوشته را مي خوانيد راس ساعت 18 در سالن کتابخانه شهر پراگ «رستم و سهراب» را به همراه گروه خود، اجرا خواهد کرد و فردا اجراي ديگري را هم در مراسم اختتاميه جشنواره خواهد داشت. مريم اقبالي، افسانه زماني، غزل اسکندرنژاد، مرجان احمدي شاهواريان، بنفشه صمدي، مونا کياني فر، هنگامه سازش، فرزانه عاقلي، سلما محسني و کامليا نوحي، علي پاکدست، پيمان شريعتي، علي ابوالخيريان، محسن ايمان خاني، همايون صلاحي، امير محمدي و محمد عقبتي بازيگران عروسکي و عروسک گردانان «رستم و سهراب» هستند که اکنون به همراه غريب پور، منصور پارسايي، نقي نميني و محمدحسين ايماني خوشخو در پراگ حضور دارند.اين گروه از ابتداي جشنواره در روز 28 ماه ژوئن به پراگ وارد شده و به همين علت رهاورد تجربي اين گروه، از جشنواره و در حقيقت از اين نمايشگاه فرهنگي بسيار ارزنده و مفيد خواهد بود.

غريب پور تا به حال دو بار داور اين جشنواره بوده و اين سومين حضور او در شهر پراگ است. غريب پور در حاشيه اين سفر، طرح اوليه برگزاري جشنواره مشابهي را در دبي پيشنهاد کرده که اگرچه هنوز جزئياتش مشخص نيست، اما به طور حتم اولين دوره آن در سال 2008 ميلادي برگزار خواهد شد.
درباره نمايشنامه هاي «فريده فرجام»
بانوي تجربه ها
بخش اول
«فريده فرجام» در سال 1313 در تهران متولد شد و در دهه چهل فعاليت هاي تئاتري خود را آغاز کرد. در مجموع چهار نمايشنامه از او در حافظه تاريخ ادبيات نمايشي ايران ثبت شده است. اين نمايشنامه ها عبارتند از «تاجماه»، «عروس» و «هواي مقوايي» (پانتوميم) که اين سه در قالب يک کتاب در سال 1343 توسط سازمان کتاب هاي جيبي به چاپ رسيده است. اثر ديگري که از «فريده فرجام» ثبت شده نمايشنامه اي است با عنوان «خانه بي بزرگ تر» که در سال 1345 روي صحنه رفته اما در قالب کتاب به چاپ نرسيده است. (نگارنده اين يادداشت نيز تاکنون نتوانسته نسخه اي از اين نمايشنامه را بيابد.) درباره تجربيات «فريده فرجام» چه در تاريخ نگاري ها چه در نقدها و تحليل ها بسيار کمتر از آنچه که بايد گفته شده است و البته اين گفته نه به معناي خالي از آسيب بودن آثار اوست و نه ادعايي مبني بر اينکه او نابغه فراموش شده ادبيات نمايشي ايران است. منظور از آنچه گفته شد يکي اشاره است به اينکه فرجام در آثارش دست به تجربه هايي زد که در آنها از قبل تر خود يک گام به جلو حرکت کرده بود و ديگري اينکه بسياري از تجربه هاي به بار نشسته دهه هاي بعد را مي توان در ادامه تجربه هاي او قرار داد. براي بررسي اجمالي اين نکته مي توان دست به يک خوانش تاريخي زد. به ياد بياوريد اولين تجربه يک درام نويس زن را به سال 1318. «صديقه دولت آبادي» بانوي از فرنگ برگشته نمايشنامه اي مي نويسد با عنوان «شيفته حافظ». در اين مشق آغازين يک درام نويس زن يک نکته مشخص است و آن اينکه تصور او از کلام نمايشي، همان کلام شاعرانه است. اما از همين مشق دست و پاشکسته صديقه دولت آبادي جرياني در ادبيات نمايشي ايران آغاز مي شود که از آن مي توان به عنوان «جرياني زنانه» ياد کرد. در اين جريان با زنان درام نويسي روبه رو مي شويم که در تجربه هاي آنها مي توانيم دغدغه پيوند درام و شعر را دنبال کنيم. براي پيگيري اين جريان از تجربه صديقه دولت آبادي حرکت را آغاز کنيد تا «ستايش دريا» اثر «خجسته کيا» و نگاه کنيد به «تاجماه» و «هواي مقوايي» از فريده فرجام و «بتگر» از مهين تجدد و در پايان اين حرکت بخوانيد «مرگ و شاعر» نغمه ثميني را در سال 1385. درام شعرگونه صديقه دولت آبادي در سال 1318 و تجربه هاي فريده فرجام در سال 1343 بر کاغذ جاري شده است، اما ميان تجربه هاي اين دو در مقام مقايسه بيش از 25 سال فاصله وجود دارد و فريده فرجام به اندازه چندين سال نوري از قبل خود جلوتر مي ايستد. «تاجماه » او با وجود تمامي آسيب هايش ديگر يک مشق دست وپا شکسته نيست بلکه درام است، هرچند مملو از آسيب.

بررسي دقيق اين جريان زنانه در اين کوتاه ميسر نيست و زمان و مکان ديگري مي طلبد. از همين رو در ادامه اين يادداشت تنها مي پردازيم به آثار در دسترس مانده فريده فرجام.

تاجماه؛ روايتي از يک عشق ناکام ميان يک استاد و شاگرد. «تاجماه» دختر جواني است که دل به استاد موسيقي خود سپرده و به دلايلي که هيچ گاه در نمايشنامه به آنها اشاره اي نمي شود، وصال ميان اين دو رخ نمي دهد. در اينجا فرجام چنان دلبسته توهم، کابوس و رويانويسي مي شود که پرداختن به خط داستاني اثر را فراموش مي کند. در نتيجه براي تعريف خط داستاني نمايشنامه چيزي بيش از آنچه در آغاز گفته شد در چنته خواننده نگذاشته است و همين کوتاه نيز با يک علامت سوال بزرگ روبه رو مي شود و آن اينکه به چه دليل اين دو به وصال يکديگر نمي رسند؟ دليل اين فاصله چيست؟ و اصلاً مشکل بر سر چيست؟ يکي از خصلت هاي عجيب فرجام استفاده از توضيح صحنه است. او حتي در جايي بويي را که در فضا جاري است براي مخاطب تشريح مي کند. رنگ لباس ها و شکل دکور که ديگر جاي خود دارد. اما «تاجماه» با وجود تمام آسيب هايش در حافظه ناخودآگاه ادبيات نمايشي ايران جاري مي شود تا در چند دهه بعد درام نويس ديگري نمايشنامه اي بنويسد همچون «خواب در فنجان خالي» (نغمه ثميني) و در آن از توهم، کابوس و رويا به گونه اي صحيح استفاده کند. (ميان اين دو اثر هيچ شباهتي وجود ندارد. منظور از اين مقايسه تنها اشاره اي است به استفاده از عنصرهاي کابوس، توهم و رويا در هر دو اثر.) «تاجماه» مي شود بذري که فرجام در دهه چهل در محيط ادبيات نمايشي ايران کاشت و در دهه هشتاد و براي مثال در «خواب در فنجان خالي» به بار نشست.

عروس؛ ابراهيم آقامعمار بعد از سال ها زندگي با «بتول خانم» به دليل نازايي او ازدواج ديگري کرده است. فرجام در اين نمايشنامه از استراتژي اي استفاده مي کند که از آن مي توان تحت عنوان «جهل طبيعي» ياد کرد. منظور از «جهل طبيعي» وضعيتي است که در آن شخصيت ها به سادگي با بيچارگي خود کنار آمده اند و آن را عادي زندگي خود مي دانند. اين وضعيت در ادبيات نمايشي دهه چهل وضعيت آشنايي نشان مي دهد و آن را در چند عنوان از آثار نصرت الله نويدي نيز مي توانيم پيگيري کنيم. هرچند فرجام با ظرافت بيشتري اين وضعيت را به کار گرفته است. حتي با وجود اين نکته بزرگ ترين آسيب عروس در ساده بودن آن است به اين معنا که همه چيز خيلي ساده و دم دست در اختيار مخاطب قرار مي گيرد. اما به ناگاه در پايان نمايش «فرجام» اين فضاي ساده را مي شکند و پايان متفاوت را رقم مي زند. تازه عروس به اتاق بتول خانم آمده (پناه آورده است) و معمار است که به در اتاق آنها مي کوبد.


استحاله برشت در خنده تماشاگر
رستم و سهراب در شهر عروسک ها
بانوي تجربه ها
دير و دور نيست

دير و دور نيست



گفته است؛ «اگر مي خواهي يک ملت، يک جامعه يا حتي يک صنف را از فرهنگ و فضيلت و شاخصه هاي انساني تهي کني از زبانش آغاز کن. وزن نرم و هموار و دلنشين زبانش را بشکن.

موج مواج پرنيان کلامش را بشکن. کشش هاي حرير تاب بافت کلماتش را بشکن. فرو ريز هرچه حرمت است، هر چه مهرباني است، هرچه لطافت است از زبان آن جامعه، از زبان آن صنف، محاوره اش را ملوث و آلوده کن، چرک کثيف، زشت و رکيک، خشن و بدآهنگ.» گفته است؛ «زبان را آلوده کن، زبان را فاسد کن، جامعه خود به خود فاسد مي شود.»

اين نظريه پست و پلشت نمي دانم از کيست. به توصيه هاي «ماکياول» مي ماند به همه شهرياران رذل و نامردمان مسلط بر مردم. و صد اسف که درست است و ضمانت شده و منتج به نتيجه.

اهل زبان و کلام چرا حساس نباشد وقتي که زبان جامعه با سرعتي برق آسا زشت و بدآهنگ مي شود؟ اهل قلم و کلمه چرا پرپر نزنند وقتي که زبان پياده روها رکيک و بي حيا مي شود؟ همه وقار و متانت و مهرباني از زبان خانواده رخت بربسته و زبان کوچه تيغ درآورده است. تيغ هايي تيز و گزنده، تيغ هايي زخم زننده و زننده. نوزادي که ديگر با آن لالايي هاي پر از عاطفه نمي خوابد، با آن جملات مهربان و آهنگين بيدار نمي شود، کودکي که از وزن و ترنم زبان قصه هاي منظوم، اصطلاحات موزون و عبارات لطيف و خوش آهنگ زبان خانواده محروم شده است مي خواهي در نوباوگي چگونه حرف بزند؟ اگر از شرم موروثي ات خجالت نمي کشي لحظاتي به گفت وگوهاي نوجوانان در گوشه پياده رو گوش بسپار.زبان جامعه ماهيت مهربانش را از دست داد، تحمل کرديم. زبان کوچه مسخ شد، به روي خود نياورديم. زبان اصناف پاکي و اعتماد و ايمان سنتي اش را جارو کرد و به زباله دان ريخت، اميدمان را از دست نداديم چرا که هنوز زبان جامعه هنري سالم و زيبا و عاطفي بود، مي توانست سرمشق باشد، مي توانست - در حد يک ريشه قطع نشده - تصحيح کننده باشد.

ولي ديگر به چه مي توان اميدوار بود وقتي ماهيت زبان جامعه هنري هم نسخ و مسخ و منسوخ مي شود. دير و دور نيست آن روزگاري که زبان جامعه هنري موقر و متين بود. رسالت هنرمند در بافت کلامش موج مي زد، پاک بود و دنبال پاکي مي گشت، از فساد عبارات بازاري پرهيز مي کرد. زبان هنرمند پر از صلابت بود چون اهل هنر تاوان صلابتش را مي پرداخت. زبان هنر پر از سرفرازي بود چون اهل هنر سرافراز بودند، چون اهل هنر تن به نيازهاي حقير نمي دادند. هنر را نه تنها به «يک لقمه نان» حتي به فيله کباب در ويلاي شمال و خانه الهيه و زعفرانيه نمي فروختند. اصلاً اهل فروختن نبودند. اصلاً هنر فروختني نبود، چون هنرمندان اهل فروش نبودند. ارج و ارزشي گران داشتند و جامعه تئاتري در ميان همه هنرمندان از آن ارج و ارزش بهره اي بسزا برده بود.


دير و دور نيست که «تماشاگر تئاتر» به «مشتري» تبديل نشده بود و نمايش ها را با عناوين «بفروش و نفروش» نمي سنجيدند.

دير و دور نيست که در تئاتر کسي به شرط قرارداد، به شرط پول کار نمي کرد و به هنگام قرار و مدار کارگردان با بازيگران و عوامل اجرا، بر زبان آوردن پول مکروه بود. نويسنده ها نمي نوشتند براي اينکه تماشاگر را راضي کنند، مي نوشتند که به وسيله کلامشان به تماشاگر نهيب بزنند، کاستي هاي جامعه را و بي تفاوتي هاي تماشاگر را به رخش بکشند، داغش کنند، نفس اش را به شماره بيندازند از ديدن آنچه که نمي خواست ببيند.دير و دور نيست که نمايش ها را کارگرداني مي کردند، جمع نمي کردند و نمايش بساط نبود که کسي آن را جمع کند. نمايش ترازو نبود، کفه صحنه با کفه قرارداد «ميزان» نمي شد، نمايش «ميزان» نداشت، «ميزانسن» داشت.

وقتي ترکيب فرانسوي «ميزانسن = مز « آن « سن» معادل «ميزان» معنا و درک و فهم مي شود، وقتي «کارگرداني» در حد «جمع کردن» حقير مي شود، بايد تماشاگر هم تبديل به «مشتري» شود، بايد هم «فروش» سنجه موفقيت نمايش ها شود، بايد هم... خيلي اتفاق هاي ديگر بيفتد.



نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام