
...سيداحمد از دوربين دور مي شود و به طرف در اتاق مي رود. صداي امام او را متوقف مي کند.
صداي امام؛ احمد، بيا زير سرم بالش بذار.
سيداحمد جلو مي آيد و از پايين تخت بالشي برمي دارد. به دوربين نزديک مي شود. دست به پشت دوربين مي برد (جايي که شانه امام قرار دارد) دوربين تکان مي خورد، بالا مي آيد و در عين حال سرپايين مي شود. تخت بيمارستان و بدن امام را مي بينيم که ملحفه اي آن را پوشانده است. دست هاي پير و لاغر او را توي آستين سفيد با لوله سرم مي بينيم و تسبيحي را که روي ملحفه افتاده است. دوربين بالا مي آيد و دوباره سيداحمد را در نماي خيلي نزديک مي بيند. سيداحمد به دوربين نگاه مي کند.
سيد احمد؛ خوبه... راحتين؟
صداي امام؛ شانه مو بده.
سيداحمد به اطراف نگاه مي کند. لحظه اي از تصوير بيرون مي رود و در حالي که شانه کوچکي به دست دارد به تصوير برمي گردد. لحظه اي دست را پس مي کشد، انگار نمي خواهد شانه را به امام بدهد.
سيداحمد؛ بذار من شونه کنم بابا،
صداي امام؛ شانه کن.
دست سيداحمد جلو مي آيد و کنار دوربين ريش امام را شانه مي کند.
صداي امام؛ درست شانه کن. رفع تکليف نکن،
سيداحمد لبخند مي زند و در کارش دقت مي کند.
صداي امام؛ بسه ديگه، مقبول شدم.
سيداحمد لبخند مي زند و به طرف در مي رود.
صداي امام؛ احمد،
سيداحمد به طرف دوربين مي چرخد.
صداي امام؛ حاج علي اکبر که آمد، هيچ کس نياد تو.
سيداحمد؛ چشم.
صداي امام؛ خودتم نيا،
سيداحمد؛ چشم.
صداي امام؛ برو.
سيداحمد؛ چشم.
سيداحمد مي چرخد و از در بيرون مي رود. در را مي بندد. روي در بسته مي مانيم. چند لحظه مي گذرد. در باز مي شود. پيرمردي با اندام متوسط و موي سفيد کوتاه که کت و شلوار تيره رنگ با دوخت قديمي و پيراهن آبي روشن به تن و کلاه شاپو به سر دارد، وارد اتاق مي شود و در را پشت سرش مي بندد. پيرمرد سبيل مرتب، ته ريش خيلي کوتاه و عينک دسته شاخي سياه رنگ دارد و خلاصه انگار از چهل، پنجاه سال قبل به زمان حال پرتاب شده است. صدايش نافذ و زنگ دار است و لهجه آشکار دامغاني دارد. او همچنان کنار در ايستاده است.
پيرمرد؛ سلام عليکم.
صداي امام؛ عليکم السلام.
پيرمرد آرام جلو مي آيد و با دقت به دوربين نگاه مي کند.
پيرمرد؛ احوال حاج آقا روح الله ما چطوره؟ نبينم مريض باشيد.
دوربين تکان مي خورد و پايين مي آيد، پيرمرد جلو مي آيد و دستش را پيش مي آورد و با امام دست مي دهد و دوربين بالا مي آيد و صورت پيرمرد را مي بيند که خيلي جلو مي آيد و بالاي تصوير جايي را مي بوسد که پيشاني امام است.
صداي امام؛ ببخشيد، احترام دارم اما نمي تانم از جام بلند شم.
پيرمرد؛ اختيار داريد. چطور نمي تانين؟ مي تانين،
پيرمرد عقب رفته است و به اطراف نگاه مي کند. انگار دنبال چيزي مي گردد که بالاخره پيدا مي کند. يک صندلي پيش مي کشد و روي آن مي نشيند.
پيرمرد؛ مي تانين حاج آقا، شما هر کار که اراده کنين مي تانين، فقط کم لطف شدين با ما، کم لطف شدين با ملت خودتان، حوصله تان سر رفته، ديگه دوست نداريد با ما بمانيد...
صداي امام؛ تا همين جا هم زياد ماندم. گرفتار استدراج شدم.
پيرمرد؛ (خيره مي ماند) اختيار دارين حاج آقا، شما و استدراج .ها مي دانين چه کردين با مردم؟ مي دانين چه آتشي انداختين به جان عالم؟ مي دانين اين آتش را هيچ تنابنده اي نمي تانه خاموش کنه؟
صداي امام؛ من نکردم، من هيچ کاري نکردم.
پيرمرد؛ (مي خندد) دست بردارين حاج آقا روح الله، بمانيد پيش ما، بمانيد ببينيم اين آتشي که راه انداختين به کجا مي رسه.
پيرمرد سکوت مي کند. خيره به دوربين مي ماند. انگار اميدوار است.
پيرمرد؛ باز مي گم، بمانيد آقا، اين عالم به حضور شما، برکت داره. اگر بمانيد منت به سر همه گذاشتين.
صداي امام؛ دعا کنيد براي من.
پيرمرد؛ شما هم براي من دعا کنين.
صداي امام؛ اين روزها خيلي خواب مي بينم. پيش از اين خواب نمي ديدم.
پيرمرد؛ چه مي بينيد آقا؟
دوربين بالا مي رود تا سقف آبي و خاکستري و ديزالو مي شود به آسمان.