874 شماره
چهارشنبه، 16 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 
با ابوتراب خسروي
در جست وجوي پيوندهاي رئاليسم ايراني


ابوتراب خسروي با مجموعه داستان هاي کوتاه «هاويه»، ديوان سومنات و رمان هاي رود راوي و اسفار کاتبان از نويسندگان شاخص دو دهه اخير داستان فارسي هست. با او درباره مساله رئاليسم ايراني با زبان، زمان، مکان و بازنمايي به گفت وگو نشستيم“



رئاليسم و واقعيت گرايي که گرانيگاه و مرکز ثقل رمان نويسي ما در هفت هشت دهه گذشته بوده است، سخت به بازنمايي آنچه که در جهان رخ مي داده است پايبند بوده است. اگر بپذيريم که پايان بازنمايي يکي از مولفه هاي برجسته پسامدرنيت بوده است، مي خواهم بدانم تو اين بازنمايي، پايان بازنمايي و گذار از رئاليسم را چگونه از سر گذرانده اي؟ به عنوان نويسنده اي که بار و بنديل نوشتن خود را از دهه شصت به دهه هفتاد و هشتاد کشيده است و از درون اين بحران راه پيموده است.

بحث رئاليسم در ايران موضوع غامضي است. دلايلي هم دارد که جاي بحث فراوان دارد. اينکه چرا در ايران هيچ گاه رئاليسم بدل به يک جريان نشد.

حقيقتش اين است که رئاليسم شرح ماوقع ديالکتيک روابط اجتماعي است. شما در نظر بگيريد آثار بزرگ رئاليستي در جاهاي ديگر در چه شرايطي پديد آمده است؛ حداقل اين است که بگوييم در زماني که مثلاً جوامع فرانسه و انگليس و روس به مرحله تکثر رسيده بودند و اينکه عاملي مثل مميزي و سانسور بالاي سرشان نبوده چنانکه اگر اين عوامل وجود داشت اين آثار پديد نمي آمدند، هر چند که به نظرم عامل تکثر مهمتر است. اينکه جامعه به مرحله اي برسد که نياز به کشف شناخت ديالکتيک اجتماعي داشته باشد، آن وقت اين در ادبيات ايجاد مي شود. واقعيتش اينکه تکثر اجتماعي واقعي از چند سال قبل از انقلاب اسلامي تا به امروز خودش را نشان داده يعني جامعه با گروه هاي متعدد فکري روبه رو شده است. در دهه هاي قبل از انقلاب هم اين تکثر در شکل ظهور گروه هاي فکري بود. ولي گمان کنم اين قضيه در سطح بود. مثل حالا نبود.

در حال حاضر يک تکثر فراگير در کل جامعه ما در حال شکل گيري است، گروه هاي جوان حتي در دوردست ترين نقاط کشور در حال خواندن متون هستند و اين مثلاً سياستگذاري فرهنگي باعث رشد اين روند نشده است. اين يک تحول خودجوش است که جوان هاي متحول در پي شناخت هستند. شايد باورکردني نباشد که در بعضي قصبات دورافتاده جوان ها دور هم جمع شده اند و کتاب مي خوانند و گفت وگو مي کنند جالب است که اصرارشان هم اين هست که ادبيات و فلسفه بخوانند. مقصودم اين است که بگويم اين تکثر تازه در حال شکل گيري است. موضوعي که في الواقع مانع شکل گيري رئاليسم در ادبيات شده و مي شود مميزي است، نه اينکه ما کار رئال نداشته ايم هر وقت امکانش بوده آثار رئال درآمده اند. يادم است رمان طوطي در سال هاي قبل از انقلاب درآمد که شايد به دلايلي خوانده نشد. ماحصل آنکه مميزي که اعمال شده و مي شود باعث شده زبان روايت صراحتش را از دست بدهد و فضاي رئاليسم که متناظر واقعيت است بدل به وضعيت ديگر شود. وضعيتي که در زمان حاضر قابل مشاهده است. نويسنده راه هايي را برمي گزيند تا با سانسور و مميزي مواجه نشود. دلايلي که شايد در غرب فرق کند. در غرب مکاتب و نحله هاي ادبي طي شرايطي ديگر پديد مي آيد شايد يکي از دلايلش مستعمل شدن نحوه روايت و عدم شدت تاثير و طرح مبناهاي فکري تازه بوده که با ايران فرق مي کند. در ايران آن شرايطي که رمان در غرب داشته و دارد، ندارد. در غرب اساساً شأن نوشتن رمان به دليل درک و مفاهمه گروه هاي مختلف است. در ايران مهمترين دليل خواندن رمان همان تفنن است و بيشترين طيف رمان خوان هاي ما خانم هاي خانه داري هستند که در پي تفنن اند. حتي بعضي از کتاب خوان ها خواندن رمان را کار جدي نمي دانند. جالب است يکي از معلمان فلسفه در مجلسي دوستانه گفته بود چنانچه ادبيات متناسب با مبنا ها نوشته نشود، جامعه نياز به آن ندارد. خوب اين نگاه را خيلي ها داشته اند. اگر چنين آدمي دستش به جايي بند بود چه مي کرد. نمي دانم اساساً اين امکان پذير است يا نه. گويا استالين هم خود را فلسفه دان مي دانست البته او قدرت داشت و مي توانست که اجازه ندهد آثار بولگاکف و ماندلشتايم و آخماتوا و خيلي هاي ديگر دربيايد. ولي اين نحوه کار توانست ادامه پيدا کند؟ همين حالا آثار آن نويسندگان و شاعران تحريم شده از سوي حکومت استالين، در روسيه و جاهاي ديگر تيراژ هاي ميليوني مي گيرد يا آن ديگر فلسفه داني که بي شباهت به ضبط صوت نيست و خودش را آوانگارد مي داند، خواندن رمان را بر خودش حرام کرده زيرا رمان ها جهان هاي متفاوت با واقعيت را ترسيم مي کنند. اين اظهار لايحه ها ناشي از عدم درک ادبيات است. عدم درک اين موضوع که نويسنده در زمان نوشتن رمان مي تواند از منتهاي آزادي سود ببرد. منظورم اين است تنها در عالم خيال است که نويسنده اين امکان را دارد که اسير جزم ها نشود و از حداکثر آزادي سود ببرد و مخاطب را در احساس آزادي که خود دارد شريک کند، شايد چون رمان نويس با بازي خيالي که دارد و موازين فلسفي آيين آقايان را به سخره مي گيرد و اينها با چشم جان مي بينند که مبنا هاي فلسفي که مي شناسند و از بر دارند، چطور ويران مي شود، ادبيات را مذموم مي شمرند.

منظورم اين است که هنر و در اينجا ادبيات نسخه نمي پيچد که جامعه چگونه به ساحل نجات مي رسد، بلکه علامت سوال در برابر هستي مي گذارد و مثلاً با کشف يک پرسش فرمول هاي فلسفي ايشان را که به ايدئو لوژي مي انجامد باطل مي کند. البته نمي شود مقوله عظيمي مثل فلسفه را نزول داد، زيرا که فلسفه حاصل تفکر و تدقيق هزاران ساله فلاسفه براي شناخت انسان است و حتي امکان پذير هم نيست ولي وقتي طرز تلقي بعضي آنقدر سطحي است که مثلاً قصد حذف هنر و در اينجا ادبيات را دارند گمانم بايد به اصطلاح فلسفه و بعد علت اين ياس فلسفي شان را شناخت.

گمانم به طور طبيعي کنکاش که بشود ممکن است به اين نتيجه برسيم که اينها نه فلسفه را مي شناسند و نه هنر و ادبيات را.

از اين مباحث که بگذريم بايد گفت که هر داستاني تابع شرايطي است که نويسنده آن را انتزاع کرده است. مقصودم اين است که مثلاً حرفي که در داستان ديوان سومنات طرح مي شود شايد اين باشد که وقتي شعر به مثابه زيبايي، به مثابه نزديک شدن به ذات انسان، به مثابه کنش انسان که همانا کشف زيبايي و انتشار زيبايي در جهان است، رخ دهد مثلاً انسان به معناي عام کلمه کنشي انساني که کنشي شاعرانه است داشته باشد، جهان براي زيست انساني مهيا مي شود، در آن صورت زيبايي منتشر مي شود و وقتي شعر تنها بر روي صفحات کاغذ نزول کند و بدل به کنش انسان نشود، طبيعي است که زيبايي شکل نمي گيرد، زيرا که انسان براي زيست انساني نياز به شعر دارد شعري که بدل به کنش شود و در محيط زيست انسان منتشر شود و اما شايد سمت و سويي که در رمان ايجاد مي شود و مثلاً راوي يا راويان داستان در سفر هاشان يا در متونشان در شأن نوشتن مي نويسند عمل نوشتن شايد به مثابه کاشتن بذر باشد و خوانش به مثابه درو کردن هر آن چيزي که کاشته شده است.

در واقع در متون مذهبي قيامت به مثابه رستاخيز زمان احيا يا دوباره زنده شدن همه انسان هايي است که حيات يافته و مرده اند و در اين روز حيات يافته تا رفتارشان در زمان حيات روايت شود. در اسفار کاتبان خوانش به مثابه احيا و بازنموده شدن رفتار نويسنده با کلمات است که بر صفحه بسيط کاغذ، اشياي واقعي را نمايندگي مي کنند. در واقع خوانش خواننده مي تواند همان درويدن کار نويسنده باشد.

موضوعي که در ديوان سومنات هست داستان ديگري است که اشياي داستاني با هدف ايجاد داستاني ديگر و رفتاري ديگر چيده شده اند. موضوع اين است که بايد ديد روند رفتار اشياي داستاني هر کدام با هدف ايجاد چه معنايي پيش مي روند.

موضوع ديگر به نظرم کشف رابطه زيبايي و معناست. اجازه بدهيد اين موضوع را به شکل ديگري بگويم که البته نويسنده نمي تواند قبل از نوشتن نقشه بکشد که چطور ايجاد معنا و مفهوم کند.

اين همان صنعتگري است که البته اينجانب اعتقاد دارم نويسنده حتماً در صنعتگري مي بازد، اين همان کاري است که نويسندگان ايدئولوژيک مي کنند که مثلاً براي جاانداختن يک مفهوم اشيا را مثل يک نمايش مي چينند و نويسنده همان حرف هاي لازم را مي زند که مثلاً طبقه پرولتاريا شريف است و بورژوا و سرمايه دار هم بد. اينها در صنعتگري داستان اتفاق مي افتد. من اعتقاد دارم که همان طور که خواننده نمي داند در داستان چه اتفاقي خواهد افتاد، داستان نويس کاشف نيز نمي داند، زيرا که فقط مسير را طراحي مي کند. البته حتماً آن چيزي را که مد نظر دارد، خلق موقعيتي زيباست. البته در اين مقوله نمي توان به سمت تعريف و تعبير زيبايي رفت.

اين خود يک مقوله مفصل است. از اين مبحث ماهيت زيبايي که بگذريم بايد بگويم زيبايي هر چه هست همين که ايجاد شود معنا دار مي شود. مهم نيست در کجا در ادبيات يا شعر يا هر هنر ديگر و اما در مورد گذر از رئاليسم، راستش هيچ چيز خارج از رئاليسم نيست، حتي خواب هايي که مي بينيم ريشه در رئاليته ها دارد. به نظرم هر نوع ادبياتي که ايجاد مي شود ريشه در تصوري دارد که نويسنده از رئاليته ها مي کند. تعبيري که آندره برتون از سوررئاليسم مي کند اين است که مرز واقع و فراواقع فرومي ريزد يا حرفي شبيه به اين.

حالا اين فراواقع چيست به نظرم تخيلي است که هنرمند به اشيا تحميل مي کند و نظام اشيا را در جهان واقع برهم مي ريزد و با خيال خود و در خيال خود نظامي ديگر به اشيا و رفتار اشيا مي دهد. در واقع با خيال خود تعرض به رئاليته ها مي کند و به آنها مکاني تازه و رفتاري تازه مي بخشد. معمولاً ذهن هر انساني حداقل در هنگام خواب ديدن اين کار را مي کند، دو گروه از انسان ها در بيداري دست در نظام رئاليته ها مي برند؛ بيماران شيزوفرنيک و هنرمندان. منتها تخيل هنرمند اختراعي است و ذهن خلاق او هوشمندانه عمل مي کند ولي بيماران شيزوفرنيک منفعلانه و دور از هوشياري دست به اين کار مي زنند. در مورد کلمه تصور من اين است که کلمه نشانه حضور انسان فرهيخته است. کلمه رد حضور انسان فرهيخته است. رد انديشه است که برجا مي ماند و در عين ظاهر ساده اش انرژي نويسنده اش را از پس مکان و زمان عبور مي دهد. انرژي لايزالي در کلمه است که هيچ گاه از شدت و حدتش کاسته نمي شود. شما تصور کنيد عاطفه اي که در بعضي اشعار بزرگ هست هيچ گاه رو به کاستي نمي رود. شما غزلي از حافظ يا سعدي را از پس قرن ها که مي خواني شايد به تازگي همان زمان سرايش باشد.

به نظرم بزرگترين اختراع انسان کلمه باشد، مجموعه اي از اصوات که معنا ايجاد مي کند و تازه اين کلمه مثل يک سنگواره در بستر تاريخ مي بالد و تاثيرات مختلف بر آن ثبت مي شود و ابعاد معنايي متفاوت به خود مي گيرد. در ضمن حامل موسيقي صداي انسان نيز هست. خوب نويسنده به جز کلمه هيچ مصالحي ندارد. با همين کلمه است که شاهنامه، مثنوي هاي مولانا، اشعار سعدي و حافظ و تارخ بيهقي نوشته شده. با کلمه است که انسان با گذشته ضبط و ربط پيدا مي کند. در واقع با کلمات هستند که جوامع انساني از گذشته و حال و مجموعيت فرهنگ ها با يکديگر وصل شده و واحد مي شوند. شايد به همين علت باشد که در رود راوي با کلمه است که همه چيز به وجود مي آيد، زيرا کلمه تنها وسيله نوشتن نيست در مراحل بعدتر بدل به حافظه جوامع انساني مي شود.

براي همين است که وقتي رد جامعه و فرهنگي در تاريخ گم مي شود، علتش از بين رفتن کتابخانه هاي آن جامعه بوده است زيرا که در مکتوبات کتابخانه هاست که مجموعه فرهنگ اعم از معماري، موسيقي، ادبيات و ديگر عناصر آن فرهنگ ثبت و ضبط مي شود وقتي در تاريخ کتابخانه ها سوخته مي شوند، در واقع آن جامعه گم مي شود.

اول اينکه من فکر نمي کنم پايان رئاليسم يا رنگ باختن متن هاي رئاليستي رهاورد سانسور و مميزي باشد. چه اينکه در دهه شصت که سانسور و مميزي خيلي حاد است، دست کم دو سه نمونه درخشان از رمان هاي رئاليستي ما درمي آيد. کليدر، رازهاي سرزمين من و حتي قبل تر زمين سوخته. بلکه بايست گفت که بدل شدن جهان به شبکه پيچيده اي از وب، از سايبرنتيک، از آيکون ها، علائم، نشانه ها و زبان هاي مصنوعي و مجازي است که ادبيات و به ويژه رمان را از آن زمينه هاي واقع گرايانه خود ريشه کن مي کند و به سوي مجازي بودن و وانموده اي بودن (نانشانه اي بودن / به تعبيري بودرياري) پرتاب مي کند. اين زبان هاي مصنوعي و توجه به زبان و زبان سازي مجازي از ديدگاه من نويسندگان زبان انديشي چون ابراهيم گلستان و هوشنگ گلشيري را در وضعيتي قرار مي دهد که نيازمند يک بازخواني دوباره اند؛ نگاه به زبان به مثابه يک زبان مصنوعي نه اينکه زبان گلشيري يا ابراهيم گلستان مصنوعي باشد نه، اتفاقاً زبان اين دو تن از زنده ترين زبان هاي روايت گري و قصه نويسي در روزگار ما است، بلکه مساله بر سر گونه اي از حساسيت زباني است، ساخت و ساز زباني و زبانيت و بعدتر البته مجازي سازي زباني. اگر در نزد ابراهيم گلستان و هوشنگ گلشيري زبان کارکردي معرفت شناسانه و اپيستمولوژيک داشت، در نزد تو زبان ديگر کارکردي هستي شناسانه و آنتولوژيک دارد.

تو در جست وجوي زيبا نويسي و زيباسازي زبان نيستي. البته باز فقط بلکه براي تو قصه اساساً از درون زبان آغاز مي شود. مثلاً مي شود قصه هاي گلستان را با بي اعتنايي به زبان هم نوشت. حالا شايد قصه خوبي نشود، بعد از اين کار اما مي شود آن را با يک زبان ديگر هم نوشت. اما اسفار کاتبان، رود راوي و ديوان سومنات را نمي توان بدون يک چالش هستي شناسانه درباره زبان خواند. چون رمان ديگر تنها و تنها زبان را به طور چالش برانگيزي به کار نمي بندد مانند گلستان يا گلشيري بلکه ديگر خود رمان درباره زبان است و طرح و توطئه آن از زبان جان مي گيرد. اينگونه که نگاه کنيم تو ادامه واقعي گلستان و گلشيري هستي. دوم، اينکه گفتي که رئاليسم در ايران هيچ گاه بدل به يک جريان نشده است اما من مي گويم تنها جرياني که به طور گسترده در ادبيات ايران وجود داشته است، در قرن گذشته، همين رئاليسم بوده است. مي خواهم دوباره از تو درباره بازنمايي، رئاليسم پايان بازنمايي و گذار از رئاليسم بپرسم. چون به نظر من داستان خيلي خيلي پيچيده تر از اين حرف ها بوده است؟

اول بگذار درباره همان رابطه هستي و زبان که در بخش اول پرسيدي صحبت کنم تا ببينيم اين رابطه چگونه رابطه اي است. ببين آن يک بحث قديمي بوده که درباره رابطه کلمه و شيء شده ولي من فکر مي کنم که با کلمه بود که انسان در جهان حاضر شد. به عبارتي با کلمه بود که ماهيت قبل از وجود انسان، انسان شد يعني به گمانم همين که ماهيت قبل از وجود انسان شروع به نامگذاري اشيا کرد انسان شد. ديگر آنکه کلمه نقش غريبي دارد، شايد بزرگترين اختراع انسان باشد، مقصودم آن است که اين نامگذاري اشيا شکل شعر گفتن است اصلاً خود شعر گفتن است و زيبا آنکه انسان با همين کلمه شعر مي گويد و همچنين مستدلات خود را مي گويد. از وجهي ديگر انتزاع شيء هم هست که با کلمه است که انسان امکان انتزاع و تخيل پيدا مي کند و حتماً ماهيت بعد از وجود اشيا را دارد. يعني آنکه وقتي اشيا کشف شدند يا ساخته شدند، نامگذاري شدند تا جايي را براي انتزاع و انديشه و خيال انسان بيابند. شايد مهمترين نقش را در گسترش و بسط انديشه در ذهن آدمي دارند. بنا بر همين انديشه مثلاً در رود راوي با اداي اسم اعظم است که اراده انسان حافظ اسم اعظم خلق و ايجاد مي شود. البته من اين اسم اعظم را از فرهنگ مذهبي گرفتم. در اساطير مذهبي اين کلمه به وفور مي آيد. با اين ورد است که انسان حافظ اسم اعظم خلق و ايجاد مي کند. به اعتقاد من راز اين اسم اعظم همان حضور و رابطه خلاقه انسان و کلمه است و اما درباره اشاره اي که به آثار دولت آبادي و براهني شد، شايد لازم باشد بگويم که به گمانم کليدر و جاي خالي سلوچ قبل از انقلاب نوشته شد و شايد کار براهني هم. ولي بحث من اين است که شايد يکي از مهمترين دلايلي که رئاليسم بدل به جريان نشد سانسور بود. شايد يکي از وجوه و مشخصات رئاليسم بسط وقايع است. در رئاليسم وقايع جزءنگاري مي شود و کمتر امکان ابهام و ايهام پيش مي آيد. جايش نيست بنابراين اشياي يک اثر رئال مابه ازاي اشياي جهان واقع هستند. در آثار رئال وقايع بايد آنقدر نزول کنند که باورا شوند. نوع باورايي يا حقيقت مانندي وقايع مي بايستي شبيه به وقايع در رئال باشند. آنجايي که نيچه مي گويد هنر تحمل رئاليته ها را ندارد منظورش هنر رئال است. تعبير من اين است که رئاليته ها گاهي آنقدر سنگين و غيرقابل تحمل هستند که نويسنده امکان ايجاد بديل و بدل به ادبيات ندارد. بنابراين نويسنده رئاليست مي بايستي آن را تعديل کند. به طور مثال فجايعي در جهان واقع رخ مي دهد که چنانکه نويسنده بخواهد عين آن را روايت کند و بدل به ادبيات کند به مضحکه تبديل مي شود. ماحصل اينکه درست است ما به جز اين آثار کمتر کار در نحله هاي ديگر داريم. بايد بگويم که اگر اين امکان بود که عواملي مثل سانسور و جزم هاي عرفي نمي داشتيم، قطعاً کار به شکل طبيعي اش پيش مي رفت و حتماً رئاليسم در ادبيات داستاني جنبه هاي برجسته تري مي يافت. در اين باره شک نيست و اما تاثيري که اين عوامل بر شکل روايت و نثر آثار داستاني داشته در بعضي جاها کار را دفرمه کرده است. عکس العمل بزرگاني مثل گلشيري آن بود که به خود زبان رجوع کند، سايه روشني با کلمات و جملات بسازد و معنا هاي مورد توجهش را در سايه روشن کلمات بروياند. اين طور مي شود که شازده احتجاب نوشته مي شود يا معصوم ها بدل به نقاشي مي شود که پرتره هاش را با جوهر و ذات کلمات رنگ آميزي مي کند. براي داستان هايش پرسپکتيو و کنتراست قائل مي شود. اغلب داستان هاي برجسته اش اين خصوصيت را دارد که وقتي داستانش خوانده مي شود تازه داستانش در ذهن خواننده واقعي اش شکل مي گيرد و بدل به شمايلي مي شود که خواننده فرهيخته براي آن معنايي مي يابد و آن معنا را ولو شخصي چون روح در آن مي دماند. حتي اگر آن معنا در آن پرتره از جنس کلمه به تعويق بيفتد در ذهن بدل به نقشي شبيه به يک پرتره مي شود. پرتره آن زن دوچرخه سوار يا مردي که تاس مي ريزد هميشه در ذهن من هست. عکس العمل بعضي هم شايد به دلايلي که مهم نيست چه باشد بدل به بغض مي شود. خوب جرياني را که گلشيري در ادبيات داستاني ايجاد کرد، جرياني حق بود، سنت روايي عارفان که در پرده سخن گفتن بود احيا کرد، منتها تفاوتش با آن زبان رازآميز بسط وقايع بود که بدون آن البته متن بدل به داستان نمي شد، زيرا که مهمترين خصلت داستان شرح جزئيات است. به گمانم با اين تاويل هيچ داستاني خارج از حوزه رئاليسم نيست زيرا حتي خواب ها و رويا ها نيز عناصرشان ريشه در رئاليته ها دارند، بدين شکل که در شکل رئاليسم روابط اشياي داستاني با اشيا در جهان واقع رابطه اي متناظر دارند ولي در چنين کار هايي داستان نويس عوامل داستاني اش را با فاصله مي نگرد، بر عکس آن رئاليسم که نويسنده مابين اشياي داستاني اش غور مي کرد، از اين رهگذر وقتي نويسنده مواجه با مانع مي شود براي کلمات و ايماژ هاي داستانش و روابط آنها با يکديگر مفاهيم ديگر قائل مي شود. في المثل در يک داستان رئال پرنده عين پرنده در جهان واقع است ولي در اين نوع کار ممکن است پرنده نقش مفهومي ديگري را بر عهده بگيرد، مثل نقاش باغاني که کاري متفاوت با يک نقاش مي گيرد و شخصيت نقاش تا نقش خالق ارتقا مي يابد. خوب عکس العمل نويسنده اي از اين دست مي تواند اين طور باشد و عکس العمل نويسنده اي ديگر سمتي ديگر سمتي که کار خواندن ادبيات را تا حد روزنامه خواندن نزول مي دهد، زيرا خواننده با کلمات و جملات تاويل برانگيز برخورد نمي کند حداکثر شدت تاثير کار اين خواهد بود که ملودرامي خوش خوان از کار در بيايد. خوش خوان به اين معنا که لازم نباشد تا مثلاً سطري را دوباره خواني کند. خوب در اين بين جريان سازي هاي مصنوعي هم ايجاد مي شود که مثلاً ادبيات مفرح باشد و حدود و ثغور وقايع معلوم باشد و متن عين وقايع باشد و هيچ نيازي به کشف حقيقت يا سوالي نباشد که به زعم حقير ادبيات محض کشف پرسش است. پرسش از هستي و جالب اينجا که با چنين الگو هايي، به نوعي مساله رهبري سليقه و سوق دادن فوجي خواننده علاقه مند به ادبيات هم طبعاً حل مي شود.

درباره تفاوت هايي که در رويکرد تو به زبان وجود دارد. با رويکرد آدم هايي چون جلال آل احمد، شميم بهار، هوشنگ گلشيري، محمود دولت آبادي و شهريار مندني پور هم اگر بتواني حرف بزني خيلي خوب است. حالا اگر دوست داري در همان محور هستي شناسي / معرفت شناسي که من پرسيدم يا در هر محور ديگري که خودت دوست داري. چون اين آدم هايي که نام بردم همه در يک طيف زبان انديش قرار دارند و بي گمان تو نيز در اين طيف قرار مي گيري.

به نظرم اين بايد سوال بسيار دشواري باشد زيرا من خود را شاگرد بزرگاني مثل دولت آبادي و گلشيري مي دانم. واقعيتش اينکه آثار کوتاه دولت آبادي اغلب کار هاي بزرگي هستند؛ کارهايي مثل سفر آوسنه باباسبحان، لايه هاي بياباني و با شبيرو. دولت آبادي در اين کار ها طوري قصه پردازي مي کند، انگار که بخواهد جغرافياي درد را ترسيم کند. رنج را بدل به ادبيات مي کند. شايد انتخاب اين مضامين باعث شده است تا لحن خاصي را برجسته نکند، مثلاً لحن حماسه يا تغزل که در رمان هاي بزرگ دولت آبادي تعيين کننده هستند، در زبان آن داستان نثر تحت تاثير اين خصوصيات قرار نمي گيرد و کارکرد خاص خودش را دارد. بنابراين داستان نمونه خيلي خوبي براي آثار رئاليستي ادبيات ما مي شود. در آثار رئاليستي داستان چرخش به سمت حماسه يا تغزل نمي کند. در آن داستان ها آدم هاي داستان متناظر به عالم واقع هستند. بنابراين لحن موازي با روند وقايع هستند، به نظرم به دليل آن آثار بزرگ و هم رمان هاي دولت آبادي است که دولت آبادي در رديف داستان نويسان بزرگ دنيا قرار مي گيرد، يکي ديگر از خصوصيات رئاليسم اين است که به هيچ عنوان منطق شعر را برنمي تابد در نثري که در آثار رئاليسم اعمال شود همين که انعطافي شاعرانه رخ دهد فرو مي ريزد. در منطق نثري که با آن کنش هاي واقع گرايان روايت مي شود يا بازسازي مي شود نمي توان منطقي مخالف با منطق روابط اشيا به کار برد. مثلاً در داستاني رئال مردي از پله ها پايين مي آيد، نمي توان اين کنش مرد داستان را با منطق شعر گفت زيرا اساساً نمي توان منطق شعر را با منطق نثر داستان، آن هم کار رئاليستي روايت کرد. اين را مي گويم که در آثار بسياري از نويسندگان جوان اين اشتباه رخ مي دهد. به نظرم آثار دولت آبادي به خصوص کار هاي کوتاهش بايد در مجامع داستان نويسي تدريس شود تا معناي کار رئال درک و فهميده شود. بنابراين نحوه کارکرد من با استادم دولت آبادي کاملاً تفاوت دارد شايد نوع کارکرد نثري که در کار هاي کوچک من اعمال مي شود اين است که منطق کلمات در عين ساختن فضا مکان، اصرار بر ساختن منطقي خودارجاع براي ساخت شرايطي متفاوت با روابط رئال اشيا پيش مي رود. در مورد آل احمد خب حقير حضور شفاهي ايشان را درک نکردم، ولي اغلب آثارشان را خوانده ام. برداشت من اين است که ايشان بيشتر از آن که به ادبيات اهميت داده باشند، به مساله تحليل و ريشه يابي معضلات جامعه پرداخته اند و آنچه در آثار ايشان برايم قابل توجه است اينکه ايشان علاقه به رجوع به ماهيت فرهنگ خودي داشته اند. صحت و دقت نظرياتشان در اين مقطع نمي تواند مهم باشد، زيرا ديکته نانوشته غلط ندارد. ديگر آنکه حتماً به همين دلايل داستان نويسي برايشان اصل نبوده و اجمالاً آن همه شايد عيار هنرمندي در وجودشان کمتر بوده. با همه اين تفاصيل، مدير مدرسه رماني است که برايمان به جا گذارده و نمي توان آن را نخواند. در اين اثر رمان از منظر روايت کاملاً رئاليستي است. اشياي داستان روابط متناظر با واقعيت دارند و روايت در پي بسط وقايع اجتماعي و سياسي روز است و شايد مواضع نگاه راوي و نويسنده با هم منطبق باشد، اين را براساس نگاهي که در غرب زدگي و خدمت و خيانت روشنفکران توضيح مي دهد مي گويم. البته بايد کساني که آن دوران را درک کرده اند درباره ايشان بنويسند زيرا به هر جهت تاثيرگذار بوده اند. آنچه برداشت مي کنم ايشان به نوعي از ادبيات در جهت تشريح مواضع سياسي شان استفاده مي کرده اند، شايد اشتباه مي کنم ولي مصداق من کندوها هست. هرچند که در آن سال ها اکثر نويسندگان تحت تاثير تلقينات کادر فرهنگي حزب توده اين کار را مي کرده اند و مثلاً اگر نويسنده اي از فرديت انساني و چيز هايي که ضمير انساني و معطوف به ذهن مي گفت مورد تکفير قرار مي گرفت و جالب است که همين آل احمد، سنگي بر گوري را مي نويسد و نوشته اش را معطوف به خود مي کند و الحق آنجا حس انساني اش را خوب بسط مي دهد. شايد در آنجا باشد که وجه هنرمند بودن و نويسنده بودن آل احمد خود را نشان مي دهد. به هر حال در هيچ جاي کار هاي آل احمد منطق شعر ديده نمي شود يا اگر جايي منطق شعر دارد من نديده ام. درباره گلستان بايد گفت اگر هدايت را مستثني کنيم يکي از اولين نويسنده هايي است که در کارهايش به فرديت اهميت مي دهد، حتي در جا هايي که زاويه ديد بيروني دارد. به نظرم در کار گلستان علاقه به کنش اشيا ديده مي شود، مثلاً در مد و مه وقتي ساحل را مي گويد روايت نمي کند انگار روايتش همراه با آن نفخه سنگين و مه و موج که حرکت مي کند مي شکند و برمي گردد و نم که روي تيغه برگ نخل و چراغ جيوه اي و خلاصه همه اشيا غوطه ور است. انگار روايتش در اشيا دميده مي شود و با کنش هر شيء به رفتار آن شيء درمي آيد. اين خصوصيت گلستان به نظرم منحصر به فرد است، گويا آن مراحل زندگي سياسي که آل احمد داشته گلستان هم به نوعي داشته، ولي من اصلاً به ياد ندارم که در آثار گلستان ادبيات به نفع سياست تحليل بود. ولي خوب مشکل گلستان به نظرم در عدم انعطاف نثرش باشد. نمي دانم با آن وزني که دارد آيا مي توانست متني همه جانبه بنويسد، من سعي کردم از گلستان به زعم خودم حلول در کنش اشيا را بياموزم. گلستان به نظرم سرآغاز شي ءگرايي در ادبيات داستاني ما بود. شايد در نويسندگان ماقبل از او هم بود، ولي به نظرم در کار گلستان اين يک روش مي شود، که کارش را با ديگران متمايز مي کند. انگار وقتي روايت با اشياي صحنه داستان همراه مي شود راوي هم با اشيا ممزوج مي شود. به نظرم کار ادبيات همين چيز هاست، وگرنه تحليل اجتماعيات و مسائل سياسي را که در مقالات و فيلم هاي مستند بهتر مي توان شرح و بسط داد. ادبيات استفاده از خصوصيت چندوجهي بودن کلمات است. در واقع به همين دليل است که ادبيات در مقابل تکنولوژي و سرمايه عظيمي که در سينما هزينه مي شود، همچنان پايدار مي ماند. اين خصوصيت هم آميزي در جا هايي از آثار گلشيري هست. بعضي ايراد به من مي گيرند که چرا آنقدر بحث گلشيري را پيش مي کشي حتي فحاشي مي کنند، سعي مي کنند کار مرا بي ارزش بدانند و منتسب به گلشيري کنند، به نظرم حرف هايشان از روي بي انصافي است، نويسندگاني نظير گلشيري کم و بيش داشته و داريم؛ گلستان، صادقي، ساعدي، دولت آبادي، براهني و در جوان تر ها صفدري، مندني پور، ولي واقعيتش اين است که گلشيري يک جريان ادبي را ايجاد کرد، جرياني که تبعاتش را به عين مي بينيم، همان جلسات ادبي که نخست در اصفهان و بعد در تهران با شرکت ايشان برگزار مي شد، در حال حاضر تکثير شده و در سر تا سر کشور حتي در بعضي شهر ها و قصبات بسيار کوچک در حال برگزاري است. گروه هاي نويسندگان و شاعران جوان در اغلب جاها در حال خواندن و رجوع به کتاب هاي شعر و داستان هستند، در بعضي از اين جاها نشريات محلي بسيار پرباري منتشر مي کنند، اين سنت گويا از دوره هدايت بوده ولي به گمانم او تقويت کرد، موضوع بسط فرهنگ و ادبيات است، شما به تعداد داستان نويسندگان جواني که اين روزها در حال انتشار کار هايشان هستند، توجه کنيد، خوب اين سنتي بوده از زمان هدايت و تقويت شده و حتماً حاصلش تحول در ادبيات خواهد بود. درباره اهميت کار او يکي هم باز اين بحث بود که ما مي توانيم از داشته هاي خودمان، اين فرهنگ مکتوب عظيم استفاده کنيم. به نظرم اين يک حقيقت است که من هم به آن اعتقاد دارم. خوب معلوم است که يک فکر را يک نفر پيش نمي برد، آدم ها مي آيند و مي روند و اگر انديشه اي درست باشد، نسل ها پي اش را مي گيرند؛ رجوع به خود و پديد آوردن ادبياتي با مشخصه زيباشناسي ايراني و تثبيت و تقويت مرز هاي فرهنگ ايراني. من فکر مي کنم بعضي از اين آقايان آنقدر که مسحور مباحث و تئوري هاي ادبي متفکران غرب هستند، پشيزي براي زيباشناسي که در غزل حافظ و شعر مولانا و سعدي و فردوسي و مابقي هنرمندان و متفکران ايراني هست قائل نيستند. موضوع بر سر شوونيسمي که مي گويند نيست، انديشه مرز نمي شناسد و مرزها را درمي نوردد، ولي وقتي که ما هويت داريم، چرا بر اساس تفکرات کساني که با اين زبان باليده اند و شاهکار خلق کرده اند، انديشه ايجاد نشود. البته هنوز مرده ريگ کادر هاي فرهنگي حزب توده هستند که با ادبيات و هنري که به فرديت انسان مي پردازد، مخالفت مي کنند، فحش مي دهند و بهتان مي زنند.

يادم است در همان سال هايي که گلشيري آن جلسات داستان نويسي را برگزار مي کرد براهني هم کلاس هاي مباحث تئوري داشت. شايد به همين دليل باشد که برداشت من از گلشيري يک آدم پراگماتيست هست. هر چند در واقع هر نويسنده اين خصوصيت را دارد حداقل در داستان يا رماني که مي نويسد، ولي منظورم در اينجا عملگرايي گلشيري در آموزش داستان است. شايد اصلاً گلشيري آن اهميتي را که براهني براي تئوري قائل بود، نبود، به هر حال به نظرم براهني نويسنده اي است که در بسط رمان و ايجاد فرم روايت استاد است. مي داند که مثلاً روايت را چطور تقسيط کند. و اينکه هر قسمت منشاء روايت را کجا بگذارد که روايتش همه آن چيز هايي که نويسنده به آن نياز دارد پوشش دهد، با اين تفاصيل من بيشتر با شعر هاي براهني مانوس هستم، مثلاً گل بر گستره مه نظرم در بين کار هايش شاخص است، از مباحث نظري اش هم هيچ گاه نتوانستم بهره بگيرم، شايد من اشتباه مي کنم، ولي به نظرم يک نگاه واحدي نمي رسد. نمي توانم ضبط و ربطش را پيدا کنم. به نظرم مشکل اش در نص نثرش باشد که ظريف نيست. يادم است با مرحوم بنياد يک روز چند صفحه از رمان آزاده خانمش را شمرديم. در چندين جا مثلاً در چند صفحه پشت سر هم از کلمه گنده استفاده کرده بود که آن روزها به نظرمان زمخت مي آمد. مرحوم بنياد ارادت خاص به ايشان داشت و هم او کتاب گل بر گستره مه را به من معرفي کرد.

از ديگر نويسندگاني که به مساله زبان اهميت مي دهند، محمدرضا صفدري و شهريار مندني پور هستند، که خوب مي شود گفت از يک نسل هستيم. راستش براي من صفدري مهم تر است، هم در آثار کوتاهش و هم در رمانشان. نثر صفدري واقعاً غبطه برانگيز است، تميز و بدون اعوجاج است، حتي ابهام هم خوب ايجاد مي کند. وزن داستان به نسبت مابين جذابيت وقايع و نثر تقسيم شده است، داستان هاي کوتاهي مثل پريون و دو رهگذرش فوق العاده هستند. در عين آنکه عين ادبيات هستند حشو و زوايد ندارند. من هميشه اصرار داشته ام شکل ايجاد شفافيتي را که در روايت داستاني صفدري هست بياموزم و اعتراف مي کنم که نشده است. اوج زبانسازي صفدري در رمان ببر است. واقعاً زيبايي نثر خواننده را با خود مي برد. پرسپکتيوي که با کلمات مي سازد بي نظير است. جهان روايي صفدري المثناي جهان واقع است. با دقتي هنرمندانه مي نويسد و متافيزيک رمانش در تکرار زمان ها و آدم ها ايجاد مي شود. شايد يکي از دلايل بدخوان بودن رمانش در طول داستان اين باشد که مسير اتصال وقايع با هم محو است، شايد به همين دليل باشد که خواننده در متن گم مي شود، گم شدن خواننده در رمان صفدري مثل گم شدن آدمي در يک شهر بزرگ بدون علائم راهنماست و شايد هم همه اين شرايط عمدي از سوي نويسنده بوده باشد که قطعاً اهميت اين رمان را زمان بايد ثابت کند. تفاوت کارکرد کار صفدري و مندني پور در شفافيت و عدم شفافيت کارکرد اين دو نويسنده است. در بعضي از کار هاي به اصطلاح کوتاه مندني پور، آنجا که اين شفافيت و وضوح روابط اشيا و آدم هاي داستان ايجاد مي شود داستان موفق مي شود. ولي مندني پور در داستان هايش جهان تيره و تاري را مي نويسد، گاهي حتي آدم هاي بيمار و غيرقابل درک. شايد حتي کشش و پتانسيل خوانش داستان هايش را قرباني ساختن ذهن کمتر قابل درک آدم هاي داستانش مي کند، شايد همين مقوله باعث عدم کشش اغلب داستان هايش مي شود. شايد همه اين حرف ها غلط باشد و دلايل ديگري براي عدم جذابيت کار هايش باشد و اصلاً شايد داستان هاي مندني پور جذاب باشد و من نتوانم تحليل درستي از آنها داشته باشم، ولي واقعيتش اين است که متونش براي خواننده اي چون من جذاب نيست. در جا هايي از کار هايش بازي واژگان از منطق شعر سود مي جويد و اين دقيقاً جا هايي است که داستانش به اعتقاد حقير ريزش مي کند. با همه اين تفاصيل ذهنيت نقد او درخشان است و متوني که به تحليل و تاويل مي پردازد، درخشان مي نمايد.

نويسنده ترس و لرز در برابر پدر
ابوتراب خسروي اکنون نويسنده اي است که هر کتابي مي نويسد، سريع بحث برانگيز مي شود و جزء معدود نويسندگاني است که چنين اقبال مطبوعاتي (و به يک معنا، توجه کارشناسان داستاني) را دارد و البته نبايد چنين اقبال مطبوعاتي اي را با جار و جنجال (عموماً ياوه ) رسانه ها خلط کرد.

ابوتراب خسروي مانند بسياري ديگر از نويسندگان ايراني سيرً داستان کوتاه نويسي به رمان نويسي را طي کرد (و بسياري از مخالفان کتاب هاي اخير خسروي بعضاً او را داراي داستان هاي کوتاه درخشاني دانسته، او را از اساس نويسنده داستان هاي کوتاه مي دانند و رمان نويسي اش را کاري غلط؛ حکمي که در ادامه اين نوشته کوتاه به آن مي پردازيم). او ابتدا دو مجموعه داستان «هاويه» و «ديوان سومنات» را به چاپ رساند که مجموعه دوم بود که برايش شهرت آورد، داستان هايي که اگر چه سايه گلشيري در آنها ديده مي شد، ليکن چندان سنگين نبود که آزارنده شود و تاثير نويسندگان امريکاي لاتين (به خصوص خورخه لوئيس بورخس) در آنها مشهودتر بود؛ با اين حال داستان ها اجرايي حرفه اي و تخيلي مثال زدني داشتند و بحق نويسنده خود را مشهور ساختند، به طوري که همين کتاب، توجه منتقدان را به مجموعه اول او معطوف کرد (و بگذريم که بيشتر آنها را مايوس ساخت).

در همين مجموعه دوم، آن گرايش غالب رمان هاي آتي او را هم مي توان ديد؛ نوعي تقدس متن و کمرنگ شدن مرز ميان واقعيت بيروني و واقعيت درون متن. اينها شايد عناصري باشند که در دو رمان «اسفار کاتبان» و «رود راوي» هم حضوري سنگين و تعيين کننده دارند که با زباني تقليدشده از متون کهن همراه مي شوند (زباني شايد شبيه همان که هوشنگ گلشيري در «معصوم پنجم» يا «حکايت بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» آزموده بودش) و اين زبان البته دليلي روايي دارد که چندان قوي نيست. در رمان اول، يک سطح داستان را بررسي متني قديمي در مورد قديسي يهودي تشکيل مي دهد و دومي يکسر نوشته هاي فردي است که قرار است رئيس فرقه اي مذهبي شود (مفتاح اعظم) و خود داستان نيز گويا در عهد قاجاري، در اوايل ورود ابزاري چون ماشين و مخابرات به ايران، نوشته شده است و نويسنده/ راوي نيز به ناچار چنين زباني را براي داستان خود اختيار کرده است (اگر چه در اين رمان هم يک سطح از داستان را خواندن متني درباره همسر يکي از مرشدان فرقه مطرح در کتاب، قشيريه، تشکيل مي دهد). البته بايد اشاره کرد در هر دو رمان اين سطح از داستان چندان با ساختار کلي کتاب جفت وجور نمي شود و مي توان آنها را برداشت بدون آن که داستان اصلي فقداني اساسي را متحمل شود (و به همين دليل است که برخي او را داستان کوتاه نويس مي دانند نه رمان نويس).

براي ورود به جهان داستاني خسروي، صحنه اي در «رود راوي» هست که مثل موناد يا جوهري فرد، يعني همان عالîم اصغرً کل نوشته هاي مشهور خسروي، عمل مي کند؛ توصيف مناسک تسعير که به عنوانً نوعي مناسک گذار عمل مي کند و قرار است راهي باشد براي ورود راوي به فرقه و پاک شدن بدنً او از گناهان که شامل فرو رفتن در حوضچه تغسيل و بعد برهنه شدن او و سپس، بستن او به تخته بند و در واقع وسيله شکنجه اي است که او را به تخته اي مي بندند و سرش را با تسمه اي به آن محکم مي کنند و سپس يکي از اعضاي نزديک فرقه او را شلاق مي زند و بعد زخم هايش را مرهم مي گذارند و... (صص 45-35)

اين صحنه منتقد را ياد يکي از مشهورترين داستان هاي کافکا مي اندازد که از قضا گويا با تقدير ادبي ما نيز همخوان است، چون يکي از داستان هايي است که پدر رمان فارسي، صادق هدايت، ترجمه کرده و نام «گروه محکومين» (نام اصلي؛ «در سرزمين محکومين») را روي آن گذاشته و شرحي نيز همراه آن کرده است؛ وصف وسيله اي براي شکنجه که توصيف کننده آن که رئيس گروه مجازات کنندگان است، بدان وارد مي شود و در آن جان مي بازد. به قول يکي از منتقدان فرانسوي، ميشل کاروژه، اين داستان چهار مضمون اصلي روزگار ما را در خويش خلاصه کرده است؛ مکانيکي شدن جهان؛ رعب؛ اروتيسم (که در اين جا نمونه اش چشم چراني است و يکي از نمونه هاي اصلي صنايع فرهنگ سازي، سينما، بر آن استوار است)؛ و مرگ پدر. اگر چه در «رود راوي» مفتاح اعظم ترور مي شود ولي اين صحنه چندان خام است و خواننده از قبل ها آن را پيش بيني کرده (يعني خواننده جلوتر از نويسنده حرکت کرده است)، که مي توان گفت اين مضمون در کتاب خسروي به هيچ وجه تجربه نشده چرا که کتاب با ذهنيت آغاز مکانيکي شدن نوشته شده است؛ ليکن ما رعب و اروتيسم را به وفور در اين رمان داريم. البته در رمان چيز ديگري نيز خودنمايي مي کند و آن نثر پرزرق و برق آن است، به عبارتي اين نثر به عنوان سپري دفاعي براي رو در رو نشدن با آن مضمون غايب است. همه چيز ديگر نيز گواهي بر اين حکم است؛ اروتيسم رمان (که مانند ديگر آثار خسروي) که نوعي بت واره کردن زن است (يعني تکرار همان کار راوي صادق هدايت در «بوف کور» که زن را تکه تکه مي کند)، رعب که به جاي صدايي خارج از متن اصلي (چيزي شبيه صداي خارج قاب در فيلم هاي وحشت) در درون روايت حک شده است و... به عبارتي مي توان گفت نويسنده در ترسي مدام به سر مي برد که مبادا پدر (سنت داستان نويسي فارسي) را بکشد، از همين رو است که ما در برخورد با خسروي، به جاي تکيه بر سنت شکني او، مدام از خود مي پرسيم؛ شبيه کي است؟ هدايت، ساعدي يا بيش از همه گلشيري؟
گزارشي از برگزاري کنگره نويسندگان امريکاي لاتين

کنگره بين المللي ادبيات امريکاي لاتين در حالي خاتمه يافت که از چهره هاي ادبيات اصفهان حتي يک تن به جلسه دعوت نشده بود. تنها لطف برگزار کنندگان اين کنگره به علاقه مندان ادبيات شهر اصفهان، اختصاص يازده معرفي نامه براي شرکت در کنگره و براي يازده نفر از اعضاي يکي از مراکز آفرينش هاي ادبي و با تلاش شخص مدير آن مرکز ادبي بود. شايد اين اولين بار نباشد که اصفهاني ها شاهد چنين اتفاقاتي باشند. اول اعلام مي شود فلان کنگره در تهران و اصفهان برگزار مي شود. بعد از اتمام کنگره، مهمانان عزيز به اصفهان سفر مي کنند و با آثار مسحور کننده تاريخي و صنايع دستي اصفهان آشنا مي شوند و بعد به جاي تشکيل کنگره اي موعود در اصفهان، مدعوين با يک جشن خداحافظي براي مهمانان خارجي کنگره مواجه مي شوند. اتفاقي که در اصفهان افتاد درست به همين ترتيب بود. کنگره درست يک ساعت قبل از وقت پرواز گروهي از مهمانان خارجي که مقالات خود را در تهران ارائه کرده بودند، شروع شد و پس از ايراد سخنراني توسط يکي از برگزار کنندگان اصلي کنگره و تقدير و تشکر مضاعف از تشريف فرمايي مهماناني که از سفرشان به ايران بسيار خشنود بودند، يکي يکي از آنان دعوت به صحبت کرد. جالب است که اين مهمانان تنها به اظهار رضايت از سفر به سرزمين هزار و يک شب و خوانش اشعاري که بعضاً در همان سالن برگزاري بر روي کاغذ آمد؛ اکتفا کردند که با توجه به نزديک شدن ساعت پروازشان زياد هم غيرمنتظره نبود. خانم نجمه شبيري دبير علمي اين کنگره در معرفي يکي از اين بزرگان ادب امريکاي لاتين گفت؛ ايشان از نويسندگان بسيار مطرح و موفق امريکاي لاتين به شمار مي آيند که در کنگره تهران در عرض بيست و پنج دقيقه تمام تاريخ ادبيات امريکاي لاتين را براي حاضران مرور کردند. اين استاد ارجمند بدون اينکه کوچک ترين صحبتي راجع به تاريخ ادبيات امريکاي لاتين داشته باشد، به قرائت قطعه شعري پرداخت که به صورت في البداهه توسط دکتر شبيري براي حاضران در جلسه اصفهان اين کنگره ترجمه کرد.

در کمال ناباوري جلسه اي که تحت عنوان کنگره ادبيات امريکاي لاتين برگزار شده بود، به شب شعري تنزل پيدا کرد که به خواندن چند سطري که اغلب شب قبل يا در همان جلسه نوشته شده بود و کوچک ترين برنامه اي براي ايراد سخنراني يا حتي ارائه مقاله در نظر گرفته نشده بود. يکي از برگزار کنندگان جلسه به اعتراض عده اي از شرکت کنندگان به بار علمي جلسه و نحوه برگزاري آن گفت؛ يعني نبايد سخنراني يا تقدير و تشکري صورت مي گرفت؟ من در مورد کيک توت فرنگي روي ميزهاي پذيرايي مسوولم اما اگر شما به نحوه برگزاري جلسه اعتراض داريد مي توانيم کيک کيوي هم سرو کنيم،

به همين سادگي. اين پاسخ کسي بود که دبير علمي کنگره، نجمه شبيري معترضان را به ايشان ارجاع داده بود.

يکي از قسمت هاي جالب برگزاري اين کنگره، دعوت افتخاري مجيد قيصري از معدود نويسندگان ايراني به سخنراني بود که البته با استفاده از همان يازده سهميه کذايي در جلسه حضور يافته بود. مجيد قيصري طي سخنراني کوتاهي در مورد شباهت هاي ادبيات امريکاي لاتين و ايران صحبت کرد و در ضمن به زمان بسيار کوتاه برگزاري اين کنگره در اصفهان و نبود امکان آشنايي نزديک با اين گروه از نويسندگان که گفته مي شد از نويسندگان شهير و بسيار شناخته شده امريکاي لاتين محسوب مي شوند، معترض شد. مجيد قيصري اضافه کرد؛ جاي آن داشت در کنگره اي با نام ادبيات لاتين که در ايران با داستان و رمان هايش شناخته شده است، تنها به شعر بسنده نشود و جاي خالي خواندن يک داستان کوتاه يا صحبت در مورد تکنيک هاي داستان نويسي در چنين جلسه اي به وضوح احساس مي شود. وي در پاسخ به سوالش که آيا جمع حاضر نويسندگان امريکايي با ادبيات امروز ايران آشنايي دارند يا خير، چنين جوابي از آقاي لئوناردو گارت شاعر، داستان نويس و روزنامه نگار اهل اروگوئه دريافت کرد؛ بله من آثار زرتشت را خوانده ام،

متاسفانه اين اظهار نظر شگفت انگيز اين نويسنده به سوال آقاي قيصري سوالاتي براي جمع حاضر در جلسه مطرح کرد.

يک؛ خانم دکتر شبيري، آيا واقعاً در جمع ادبياتي هاي امريکاي لاتين يا همان تعدادي که در کنگره اصفهان حضور داشتند، يک نفر نمي دانست که زرتشت نويسنده نبوده و اوستا جزء کتاب هاي مذهبي ايران باستان است نه ادبيات داستاني؟

دو؛ شما در گزينش مهمانان تان به ايران و خرج بودجه هاي گزاف براي اين کنگره چه ملاک هايي داشتيد؟ آيا بهتر نبود اين مهمانان از کساني انتخاب شوند که هم با ايران و ادبيات آن آشنا باشند و هم چهره هاي شاخص ادبيات خودشان باشند؟

سه؛ اين بودجه هاي گزاف با اين همه بوق و کرنا تنها بايد براي باز کردن راه مترجمان براي ترجمه آثار نويسندگان خارجي صرف شود؟

چهار؛ آيا به ذهن تان خطور کرده بود مي توانستيد با آشنا کردن اين افراد با ادبيات کشور خودمان، راهي هم براي ترجمه آثار نويسندگان ايراني به زبان اسپانيايي باز کنيد؟

البته خانم شبيري در پاسخ به آقاي قيصري در خصوص شناخت اين نويسندگان از هنرمندان ايراني گفتند؛ البته يکي از اين نويسندگان قبلاً شعري از آقاي قزوه خوانده بودند و آقاي قزوه را دورادور مي شناختند.

البته که همين هم جاي بسي افتخار بود اما مجيد قيصري اظهار کرد؛ من مطمئنم آقاي قزوه بيشتر خوشحال مي شد اين مهمانان بيشتر اسم حافظ، مولانا يا خيام را شنيده باشند.


در جست وجوي پيوندهاي رئاليسم ايراني
نويسنده ترس و لرز در برابر پدر
گزارشي از برگزاري کنگره نويسندگان امريکاي لاتين
خجسته کيهان و ترجمه آثار جديد
کنترپوان در افق
زواريان با رمان «خانم نويسنده سلام»
رمان بورخس به زودي منتشر مي شود
«شطرنج با ماشين قيامت» به چاپ چهارم رسيد
شفيعي کدکني شرح غزليات شمس را به پايان برد
اسدالله امرايي مجوز «دريا» را گرفت
«اژدهاکشان» عليخاني مجوز گرفت

خجسته کيهان و ترجمه آثار جديد
شرق؛ خجسته کيهان که پيش از اين آثاري از پل استر را به همراه «قاتل روباه است» اثر الري کويين را در نشر افق منتشر کرده، اکنون مشغول ترجمه آثار ديگري است که به زودي منتشر مي شود. به گزارش روابط عمومي نشر افق، کيهان در خصوص آثار جديد خود مي گويد؛ علاوه بر گفت وگو با چامسکي که به زودي توسط نشر افق منتشر مي شود رماني از «پي ير اتن گرونيه» ترجمه کردم که در مرحله بررسي ارشاد است. وي درباره اين نويسنده معاصر فرانسه مي گويد؛ تاکنون آثار اين نويسنده به زبان هاي مختلف ترجمه شده است. اين اثر در حقيقت داستان هاي کوتاهي است که در کنار هم و در ذهن خواننده تبديل به رمان مي شود. وي در مورد سبک و سياق اين اثر مي افزايد؛ اين رمان فضايي رئال و گاه تخيلي دارد. جالب ترين نکته در مورد اين اثر اين است که هر کدام از اين داستان ها را مي توان به شکلي جداگانه خواند بدون اينکه در مضمون نهايي اثر تاثير بگذارد. کيهان که اخيراً بعد از ترجمه آخرين اثر استر با نام ديوانگي در بروکلين ترجمه «موسيقي شانس» از اين نويسنده را در دست ترجمه دارد مي گويد؛ اين اثر با همان نگاه خاص استر نسبت به دنياست آن هم بدبينانه تر. رمان بسيار جذابي که به هنگام خواندن به سختي مي شود آن را زمين گذاشت. وي درباره داستان اين اثر مي گويد؛ اين اثر در واقع تلاش عده اي مرد است که در اتاقي گير افتاده اند و براي رهايي و خلاصي خود تلاش مي کنند. خجسته کيهان اخيراً ترجمه کتاب «رمان، حافظه فراموشي» از ميلان کوندرا را روانه بازار کرده است.


کنترپوان در افق
شرق؛ «کنترپوان» اثر والتر پيستون با ترجمه هوشنگ کامکار از سري آثار هنر امروز نشر افق در دست چاپ است. به گزارش روابط عمومي نشر افق، طبق آنچه در پيشگفتار آمده؛ اهميت يادگيري فن کنترپوان بر هيچ يک از موسيقيدانان ديروز و امروز پوشيده نيست. نقطه اوج و تکامل فن کنترپوان را مي توان در آثار سباستين باخ ديد؛ تاثير باخ تا به امروز در تمام مکاتب موسيقي حتي در موسيقي مدرن ديده مي شود. کامکار در پيشگفتار اين اثر گفته است؛ اميدوارم ترجمه اين کتاب مورد توجه دانشجويان موسيقي قرار بگيرد. هنرجويان موسيقي مي توانند آثاري را که در ايران با فن کنترپوانيک را که در آن ملودي هايي با فواصل ربع پرده و سازهاي ايراني و حتي در مواردي با حفظ حالات مدال برخي گوشه هاي رديف موسيقي ايراني تاليف شده است گوش کنند.


زواريان با رمان «خانم نويسنده سلام»
فارس؛ زهرا زواريان، نويسنده، از اتمام رمان جديد خود «خانم نويسنده سلام» خبر داد. اين نويسنده گفت؛ رمان «خانم نويسنده سلام» موضوعي اجتماعي دارد که به تازگي به پايان رسيده و آن را براي چاپ به ناشر سپرده ام. زواريان افزود؛ اين رمان با محوريت زن، چالش هايي که زنان با آن روبه رو هستند و کندوکاوي در شخصيت آنان نوشته شده است.


رمان بورخس به زودي منتشر مي شود

خبرگزاري ميراث فرهنگيك کتاب؛ تنها رمان خورخه لوئيس بورخس با نام «شش مساله براي دن ايفيدرو پارودي» توسط انتشارات نيلا منتشر مي شود. اين کتاب که تنها رمان نوشته بورخس است، متشکل از 6 داستان و يک مقدمه مجزا و در عين حال مربوط به هم است. اين رمان در ژانر پليسي است و مقدمه آن را که يکي از شخصيت هاي رمان نوشته، جزء داستان محسوب مي شود.



«شطرنج با ماشين قيامت» به چاپ چهارم رسيد
چاپ چهارم رمان «شطرنج با ماشين قيامت» نوشته حبيب احمدزاده توسط انتشارات سوره مهر وارد بازار کتاب شد. اين رمان در سال 84 در 312 صفحه توسط نشر سوره مهر منتشر شد و سال گذشته علاوه بر حضور در مرحله پاياني کتاب سال ادبي وزارت ارشاد، موفق به کسب جايزه ادبي شهيد حبيب غني پور و جايزه ادبي اصفهان شد.


شفيعي کدکني شرح غزليات شمس را به پايان برد
شرح و توضيحات گزيده غزليات شمس تبريزي به کوشش دکتر محمدرضا شفيعي کدکني آماده انتشار شد. دکترمحمدرضا شفيعي کدکني 15 سال در زمينه نگارش و گردآوري گزيده غزليات شمس به تحقيق و تفحص پرداخته است. اين کتاب که تا دو ماه ديگر از سوي انتشارات سخن منتشر مي شود، شامل گزيده غزليات مولانا همراه با توضيحات و تقريرات دکتر کدکني است. از اين پژوهشگر زبان و ادب فارسي به تازگي کتاب «قلندريه در تاريخ» (حاصل 41 سال پژوهش) توسط انتشارات سخن به بازار کتاب آمده است.


اسدالله امرايي مجوز «دريا» را گرفت
شرق؛ رمان «دريا» ترجمه اسدالله امرايي با کسب مجوز نشر از وزارت ارشاد به زودي توسط نشر افق منتشر مي شود. رمان «دريا» نوشته جان بنويل نويسنده ايرلندي تبار است که به زندگي يک مورخ تاريخ هنر مي پردازد. در اين داستان مورخ تاريخ هنر که ساعت هاي ملال آور دوران کهولت خود را در آسايشگاه سالمندان مي گذراند با رجوع به گذشته خاطراتش را مرور مي کند.


«اژدهاکشان» عليخاني مجوز گرفت
شرق؛ مجموعه داستان «اژدهاکشان» نوشته يوسف عليخاني مجوز نشر گرفت و به زودي از سوي نشر نگاه منتشر مي شود. اين کتاب شامل پانزده داستان کوتاه است که فضاي آنها در يک روستا به نام «ميلک» در حوالي الموت قزوين مي گذرد. عليخاني با اشاره به گرايش هميشگي خود به نگارش داستان هاي روستايي، فضاي ادبيات اقليمي را فضايي متفاوت خواند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام