874 شماره
چهارشنبه، 16 خرداد 1386
صفحه نخست :: ادبيات :: ويژه داستان پليسي
 
نگاهي به تاريخچه ادبيات پليسي
در ابتدا جنايت بود“

سميرا قرائي؛ هر چند در کشور ما عده بسياري از فضلا رمان پليسي را شايسته عنوان «ادبي» نمي دانند، اما طبق نظرسنجي اي که چندي پيش در يکي از کشورهاي غربي انجام شد، «شرلوک هلمز» مشهورترين شخصيت «ادبي» در ميان عامه مردم شناخته شد. هر چند در کشور ما چنين نظرسنجي اي انجام نشده اما دور از ذهن نيست که در ايران نيز نتيجه مشابهي به دست آيد.

در سال 1846 بود که «سرآرتور کانن دويل» هلمز را در شماره 22 خيابان بيکر در شهر لندن آفريد. نخستين کارآگاه خصوصي که مشترياني از تمام اقشار جامعه به سراغ اش مي رفتند و او سرنخ مشکلات شان را به شيوه خاص و منحصر به فرد خودش مي يافت. هلمز نخستين شخصيت «ادبي» محبوب عامه مردم بود، به گونه اي که مرگش چنان تاثري در ميان عامه مردم برانگيخت که سيل نامه ها و درخواست هايشان کانن دويل را مجاب کرد مجدداً او را زنده کند و در داستاني با نام «بازگشت شرلوک هلمز» روايت خاطرات او را از سر بگيرد.

داستان هاي شرلوک هلمز يک نوآوري ديگر نيز داشت، البته اگر بتوان نامش را نوآوري گذاشت چرا که داستان هاي هلمز جزء مقدم ترين نمونه هاي پليسي بودند، و آن قرار گرفتن شخصيت ديگري با روحياتي کاملاً متفاوت در کنار کارآگاه بود. دکتر واتسون دوست و هم خانه شرلوک هلمز بعدها الگوي مناسبي براي خلق شخصيت هايي نظير خودش شد که معروف ترين اش «هستينگز» يار هميشگي کارآگاه پوآرو است.

البته کانن دويل را نمي توان نخستين نويسنده داستان هاي پليسي به شمار آورد. بسياري «ادگار آلن پو» را پدر داستان پليسي مي دانند و معتقدند نخستين بارقه هاي ادبيات پليسي در برخي داستان هاي او با نام «خم آمونتيلادو» يا «نامه ربوده شده» و مهم تر از همه «جنايت در کوچه مورگ» ديده مي شود. «پو» نخستين کسي بود که يک کارآگاه غکه بي شک در آن زمان لغتي بي کاربرد بودهف را در مرکز برخي داستان کوتاه هايش قرار داد.

 معماهاي اتاق دربسته

رمان پليسي نخستين بار در ابتداي قرن بيستم به عنوان يک ژانر ادبي مطرح شد و خوانندگان و نويسندگان خاص خودش را يافت. «معماهاي اتاق دربسته» يکي از زيرمجموعه هاي داستان پليسي بود که باز هم نخستين بار در آثار پو مشاهده شد. او قتلي را در اتاقي دربسته با حضور تعدادي شخصيت که هيچ کدام موقعيت ارتکاب قتل نداشتند، ترتيب داد، اتاقي که نه کسي مي توانست بدان وارد و نه از آن خارج شود، روشن تر آنکه قتلي اتفاق مي افتاد و قاتل بي آنکه ردي از خود بر جاي بگذارد دود مي شد و به هوا مي رفت. اين شيوه در ابتداي قرن بيستم خوانندگان بسياري داشت و در سال 1935 «جان ديکسون کار» رمان بسيار مشهوري با نام «The Hallow Man» نوشت که از قواعد اين بازي جذاب پيروي مي کرد. آگاتا کريستي نيز بارها اين تکنيک را در آثار پليسي خود آزموده است. جذابيت اين داستان ها براي خواننده بيش از هر چيز ديگر در اين بود که تلاش مي کردند پيش از گره گشايي نهايي خود پرده از راز داستان بردارند.

 عصر طلايي داستان پليسي

در تاريخچه ادبيات پليسي دهه اي وجود دارد که از آن با نام عصر طلايي ياد مي شود. نويسندگان مطرح اين دوره عموماً انگليسي بودند و داستان هايشان حول محور معما مي چرخيد. به همين خاطر است که به رمان هاي اين دوران عنوان «Whodunnit» غکي کرده؟ف اطلاق مي شود.

پيش از اين دهه و با گذشت مدتي البته نه چندان بلند از حيات ادبيات پليسي کليشه ها و محدوديت هايي بر رمان پليسي اعمال شده بود که ديگر خوانندگان را چندان غافلگير نمي کرد. در اين زمان بود که آگاتا کريستي و دورروتي سايرز در داستان هايشان معما، اين اساسي ترين عنصر ادبيات پليسي را غنا بخشيدند و روح تازه اي به کالبد نوپاي ادبيات پليسي دميدند. نويسندگان خلاق تر اين دهه به تبعيت از اصول داستان هاي «Whodunnit» خوانندگان را تا انتهاي داستان به شخص بي گناهي ظنين مي کردند و در پايان داستان به او رودست مي زدند. اغلب رمان هاي عصر طلايي در خانه هاي اشرافي انگليسي مي گذشت و با قتل زنان پير ثروتمند همراه بود.

در سال 1928 دونالد ناکس نيز با «ده فرمان» اش از راه رسيد و نويسندگان داستان هاي پليسي را موظف کرد تا تمامي آنچه از جنايت مي دانند را با خوانندگانشان در ميان بگذارند؛ براي حل معما به امور ماوراءطبيعي متوسل نشوند و خود کارآگاه را در انجام فعل قتل دخيل نکنند. ناکس معتقد بود که در داستان پليسي معما بايد بيش از هر چيز ديگري مطرح باشد و کارآگاه به درستي و با شواهد علمي و عملي پرده از آن بردارد و صحنه داستان پليسي جولانگاه مکاشفات الهي، غرايز و شم زنانه يا حرف هاي قلنبه سلنبه و دوز و کلک نشود، به اين ترتيب استنتاج منطقي قلب تپنده داستان پليسي شد و شخصيت پردازي و خودنمايي سبکي هم چنان عقيم ماند.

در اين دوران روابط عاطفي کارآگاه و حضور شخصيت زن به عنوان عاملي براي اغفال هم چنان مسکوت بود و سايرز بارها انزجار خود را از گنجاندن روابط عاشقانه در داستان هاي پليسي ابراز کرده بود. او معتقد بود هرچه ميزان روابط عاشقانه در رمان پليس کمتر باشد، رمان خواهد بود و جالب است بدانيد دوروتي سايرز يکي از پليسي نويسان مورد علاقه فرويد بود.

 شکوفايي امريکايي

مثل هر چيز ديگري که در اروپا توليد و بعد به امريکا صادر مي شود، داستان پليسي نيز از اروپا به امريکا رفت و در آنجا به اوج شکوفايي خود رسيد، به گونه اي که به گفته «هوارد هاي کرفت» رمان پليسي تحت تاثير اين شکوفايي در سال هاي دهه چهل يک چهارم کل کتاب هاي منتشر شده در امريکا، انگلستان و اروپاي غربي را تشکيل مي داد. يکي از دلايل اين شکوفايي، دگرگون شدن مضمون داستان پليسي در امريکا بود که به تولد زيرمجموعه ديگري از ادبيات پليسي به نام «هارد بويلد» انجاميد. اما سنت «هارد بويلد» چه بود؟ بيشترين دگرگوني در سنت امريکايي رمان پليسي، به شخصيت کارآگاه مربوط مي شد. کارآگاه در سنت «هارد بويلد» به صورت خصوصي و به تنهايي کار مي کرد، اغلب بين 35 تا 45 سال سن داشت و انسان سخت و تلخي بود، تنها و بي خانواده زندگي مي کرد، قهوه را بي شير و شکر مي نوشيد، و پشت سر هم سيگار دود مي کرد. همواره اسلحه حمل مي کرد و اگر موقع اش مي رسيد خود يک تنه به قاتل تيراندازي مي کرد و از درگيري و دعوا اگر به حل پرونده اش کمک مي کرد، ابايي نداشت. غالباً بي پول بود و از مشتريانش پيش پرداخت مي گرفت. کارآگاه رمان «هارد بويلد» در ابتدا پرونده هاي ساده قبول مي کرد، اما اين پرونده ها به مرور بغرنج مي شدند و کارآگاه را مجبور مي کردند سفري اديسه وار در چشم اندازي شهري آغاز کنند و اغلب با گروهک هاي جنايي سازمان يافته دست و پنجه نرم کنند. رويکرد کارآگاه «هارد بويلد» به پليس نيز رويکردي دوگانه است. از طرفي مي داند او و پليس ها عليه دشمن مشترکي مي جنگند و طرف ديگر به خصوص هنگامي که پاي فساد نيروي پليس و بوروکراسي هاي احمقانه اش به ميان مي آيد، به شدت مشتاق است که يک تنه به جنگ تبهکاران برود و امريکا را نجات دهد.

به عبارتي مي توان گفت کارآگاه «هارد بويلد» همان کابوي تنهاي سينماي وسترن امريکا بود.

شاخص ترين نويسندگان اين سنت که انقلابي در ادبيات پليسي برپا کردند، ريموند چندلر و دشيل همت هستند. کارآگاه معروف چندلر، فيليپ مارلو، که بسياري او را با چهره همفري بوگارت در «خواب ابدي» به ياد مي آورند و سم اسپيد کارآگاه معروف همت، نمونه متعالي کارآگاه «هارد بويلد» هستند.

يکي از زمينه هاي تاريخ اجتماعي پيدايش زيرگونه «هارد بويلد» تصويري بود که امريکا از خود به عنوان سرزمين «آزادي» و بهره برداري از فرصت ها ساخته بود. يکي از مصاديق اين آزادي اجازه مالکيت و حمل و استفاده از سلاح هاي گرم بود. در برابر جوامع بسته بريتانيا - از دهکده محل زندگي خانم مارپل گرفته تا جزاير کوچکي در حاشيه خليج انگلستان که صحنه وقوع جنايت هاي بزرگي مي شدند- امريکا مظهر جامعه اي باز بود. جامعه اي متشکل از مردماني بي ريشه که مدام در حال رفت و آمد از اين شهر به آن شهر بودند و هيچ مرز و سيستم کنترلي هم موجب محدوديت شان نمي شد. امريکا سرزمين فضاهاي باز بود- همان طور که در فيلم هاي وسترن بي شمار و بعدها فيلم هاي جاده اي مي بينيم يا شهرهاي بزرگ و بي در و پيکري که خطر در هر گوشه و کنارش کمين کرده بود. طبيعي است که تمام اين ويژگي ها در آثار داستاني آن دوران تجسم پيدا کند، تجسمي که در ژانر پليسي به «هارد بويلد» ختم شد و رمان پليسي امريکايي را تا اين حد از نمونه هاي اروپايي اش متمايز کرد.

 داستان پليسي مدرن

در سنت «داستان پليسي مدرن» تاکيد هرچه بيشتر از پلات برداشته شده و بر تحليل شخصيت متمرکز مي شود. در اين گونه آثار در بسياري از موارد هويت قاتل از همان شروع کتاب براي خواننده آشکار مي شود و تعليق داستان حاصل درگيري خواننده با ذهنيات و شيوه تفکر قاتل است و اين سوال که بعد چه رخ خواهد داد. آيا زن يا مردي که در مسير قاتل قرار مي گيرند، قرباني هاي بعدي او خواهند بود؟ آيا پليس او را دستگير خواهد کرد؟ آيا قاتلمان خطايي جبران ناپذير مرتکب خواهد شد؟ در اين گونه رمان، قاتلين سريالي يا آنهايي که انواع و اقسام عقده ها و ناهنجاري هاي رواني خاص دارند، مبدل به شخصيت هاي محبوب مي شوند. «فرانسيس ايلس» پدر «رمان تعليق روان شناختي» به شمار مي آيد.

از اين دوران است که کارآگاهان تغيير چهره مي دهند و ما شاهد حضور انواع کارآگاه زن، سياه پوست يا همجنس خواه در رمان هاي پليسي هستيم.

ادبيات پليسي صدوپنجاه سال قدمت دارد و در اين مدت همواره از محبوب ترين ژانرهاي ادبي نزد عامه مردم بوده است و هنوز هم به حيات پربار خود ادامه مي دهد و قابليت آن را دارد که موضوعات مختلفي را در خود جاي دهد. از زمان هابيل و قابيل جنايت وجود داشته پس تا زماني که انسان وجود دارد، جنايت و در نتيجه رمان پليسي نيز وجود خواهد داشت.

 رمان پليسي در ايران

شايد نخستين داستان هاي پليسي در ايران به نشريه برياني شبستري بازگردد. نشريه اي 16 صفحه اي که در دهه 20 به صورت هفتگي داستان هاي پليسي را به شکل پاورقي منتشر مي کرد. داستان هاي نيک کارتر، آرسن لوپن يا نات پينکرتن نخستين بار در اين نشريه منتشر شدند.

اما در مجموع انتشار آثار پليسي در ايران تلاشي پراکنده و بي نتيجه بوده است و بسياري از شاهکارهاي ادبيات کلاسيک ترجمه نشده باقي مانده اند، به جز نويسندگاني نظير آگاتا کريستي که ظاهراً قسم خورده ايم هر 85 کار او را ترجمه کنيم و بخوانيم، ديگر نويسندگان ادبيات پليسي در ايران اقبال چنداني نداشته اند، اگر همت کريم امامي در ترجمه مجموعه داستان هاي هلمز نبود و خانم دقيقي نيز راه او را ادامه نمي داد، شايد از داشتن مجموعه مدوني از داستان کوتاه هاي هلمز نيز محروم بوديم. اقدام نافرجام انتشارات طرح نو در چاپ شاهکارهاي پليسي با عنوان کتاب هاي سياه که انصافاً نيز تا به امروز بهترين مجموعه در دسترس هست، نتوانست راه به جايي ببرد.

اما به نظر مي رسد که دوباره موج ترجمه و چاپ کتاب هاي پليسي به راه افتاده و از انتشارات نيلوفر گرفته تا چشمه و هرمس و مرواريد همگي به بازار اين کتاب ها چشم دوخته اند و ظاهراً اين کتاب ها در حال حاضر بهترين گزينه براي دريافت مجوز نشر هستند. در دهه چهل ميلادي آمار فروش کتاب هاي پليسي در امريکا و انگلستان 25 درصد کل کتاب هاي منتشر شده بود و به نظر مي رسد در ايران شمار کتاب هاي معتبر ترجمه شده به زحمت از عدد 25 بگذرد. انبوه نام هاي ناآشنايي که در ميزگرد «سير تطور ادبيات پليسي»، که در صفحه بعد آن را خواهيد خواند، شنيده مي شود تنها بر يک چيز دلالت دارد و آن غفلت دسته جمعي ما، اعم از خواننده، مترجم يا ناشر است به اين گونه لذت بخش ادبي.

رنگ سبز پنگوئن
هنوز که هنوز است بعضي از آدم ها رويشان نمي شود به صداي بلند پيش همه اعتراف کنند که از ادبيات پليسي خوش شان مي آيد. تعداد چنين آدم هايي کم نيست که وابستگي به مظاهر فرهنگ عامه را دون شأن خود مي دانند و هر چه از عامه مردم دورتر باشند خود را روشنفکرتر به حساب مي آورند. اما سال ها از آن دوران گذشته که واژه «بي ارزش» را براي چنين ادبياتي به کار مي بردند که هم به محتواي اين آثار اشاره داشت و هم اشاره اي بود به ارزان بودن اين کتاب ها، به خاطر جلدهاي مقوايي شان و قطع کوچک شان. اما انتشارات پنگوئن راه را بر هر اما و اگري نسبت به اين کتاب ها بست.

مي گويند، اگر به خاطر جنايي نويسان نبود، هرگز انتشارات پنگوئن متولد نمي شد. سي و پنج سال بعد از اين که اين داستان ها، در مقام يک ژانر جدي گرفته شدند، انتشارات پنگوئن در اولين سري ده تايي کتاب هاي جيبي خود، که براي اولين بار در جولاي 1935چاپ مي شد، دو جلد از اين کتاب ها را به داستان هاي پليسي اختصاص داد که «ماجراي اسرار آميز در استايلز» آگاتا کريستي (ترجمه؛ رويا سعيدي، انتشارات کتاب هاي کارآگاه وابسته به نشر هرمس) يکي از آنها بود. اصولاً مي گويند ايده اصلي اين کتاب ها - کتاب هاي جيبي جلد مقوايي- بعد از معاشرتي با آگاتا کريستي به ذهن ناشر رسيده است. يک روز بعد از اين که آلن لين، ناشر پنگوئن، تعطيلات اش را با اين نويسنده مي گذرانده، اين ايده به ذهن اش مي رسد و در کنار جلدهاي نارنجي رنگ داستان و آبي رنگ زندگي نامه، جلدهاي سبز داستان هاي جنايي و مرموز راه شان را به کتاب خانه هاي سينه چاکان اش باز مي کند. البته ناگفته نماند که اين کتاب کريستي نبود که آخر سال عنوان پرفروش ترين کتاب سال انتشارات را از آن خودش کرد. هر چند که حالا، ساليان سال بعد از اولين چاپ اش، جاي خودش را در ميان کتاب خوان ها حسابي باز کرده و در ميان داستان هاي هرکول پوآرو، کارآگاه وسواسي آگاتا کريستي، اين داستان از جمله داستان هاي خواندني اين نويسنده محسوب مي شود. اين قصه نشري است که اعتمادش به يک ژانر عامه پسند مي تواند به جايي ختم شود که پر باري وشکوه و اعتبار امروزش را از آن دارد. کتاب هاي جلد سبز پنگوئن باعث شدند فروش اين انتشارات به رقمي برسد که به رقم هايي از اين دست نجومي مي گويند. شايد باورتان نشود که بعد از دوازده ماه، پنگوئن سه ميليون نسخه کتاب فروخت؛ يعني در هر ده ثانيه يک کتاب. پنگوئني ها معتقد بودند اگر مدتي طولاني نسخه هاي کتاب روي هم تلنبار شود و به فروش نرود، بوي لاشه کتاب ها برمي خيزد و ظاهراً اين اتفاق هرگز براي شان رخ نداد. اين انتشارات راه بقاي خودش را پيدا کرده بود و بهترين کار انتخاب نويسندگاني بود که ذائقه خوانندگان را تر و تازه نگه دارند. يکي از بهترين انتخاب هاي اين دوره رمان «درنده باسکرويل» سرآرتور کانن دويل است که بين کارهاي اين نويسنده اثر ويژه اي محسوب مي شود. بخش عظيمي از رمان هاي مرموز، کارآگاهي و جنايي تا اين دوره را داستان هايي تشکيل مي دهند که معماي شان بيشتر شبيه معماهاي رياضي گونه است که با کنار هم قرار دادن بعضي عناصر و سرنخ هاي داستان مي شد آنها را حل کرد. اما «درنده باسکرويل» (ترجمه؛ مژده دقيقي، انتشارات کتاب هاي کارآگاه وابسته به نشر هرمس)، با آن که اوايل قرن در مجله اي به نام «استرند» چاپ شده بود، علاوه بر معماي قتل ، بارقه هايي داشت از سر و شکل جديد داستان هاي کارآگاهي که انگيزه قتل آدم ها، در کنار انتقام گيري شخصي، مال و منال وارث و ميراث و مسائلي شبيه به آن، همراه مي شد با به کار گرفتن بعضي شيوه هاي رواني. پنگوئن در اين دوره حتي پا را فراتر مي گذارد و سراغ داستان هايي مي رود که ديگر سر و شکل شان چندان به داستان هاي قديمي کارآگاهي نمي خورد؛ يعني ديگر نمي خواهد که فقط کارآگاه هاي وسواسي و دقيقي مثل هرکول پوآرو يا شرلوک هولمز- هر چند که کانن دويل با افيوني کردن هولمز راه را براي سنت شکني باز کرده بود- يا پيرزن شسته رفته اي مثل خانم مارپل را ببينيم، پنگوئن با چاپ آخرين رمان دشيل همت با عنوان «ترکه مرد» (ترجمه؛ا°حمد مير علايي، انتشارات طرح نو) نوع ديگري از کارآگاه ها را به خواننده خود شناساند که هيچ ربطي به اسلاف خود نداشتند. کارآگاه هاي اين دوره تبديل شده بودند به آدم هايي عادي با همه اشتباهاتي که همان آدم ها در زندگي شان مرتکب مي شوند. آدم هايي خسته از زندگي روزمره که اگرچه هوش کافي براي حل کردن معماي قتل داستان دارند، اما زندگي شخصي خودشان پر از سوراخ هايي است که عقل شان براي پر کردن درزهايش قد نمي دهد. هر چند که ورود اين نوع جديد از کارآگاهان عرصه را براي قديمي ها تنگ نکرد و هنوز که هنوز است چيزي از لذت خواندن داستان هاي شان کم نشده است.

در طول سال ها، شايد انتشارات پنگوئن اندک تغييري در يونيفورم جلدهاي خود داده باشد، اما کمترين تغييري در روند چاپ کتاب هاي جنايي و مرموز خود نداده است. محافظه کاري اين ناشر در برخورد با مخاطبان خود باعث شده، هر کجاي دنيا که باشي و البته اگر کتاب خوان، کتاب هاي جلد سبز اين انتشارات را از چند فرسخي هم بشناسي و اين همان چيزي است که آلن لين، ناشر معروف پنگوئن، به دنبالش بود.
سير تطور ادبيات پليسي با حضور کاظم اسماعيلي، اميد روحاني، مديا کاشيگر، کاوه ميرعباسي
گفت و گو حول حفره هايي عميق...


ادب و هنر؛ رمان پليسي مبارزه هميشگي خير و شر است، خير و شري که در طول دوران همواره جاي خود را با هم عوض کرده اند. آنچه بديهي است اين است که رمان پليسي در حال حاضر بيش از هر گونه ادبي ديگري به حيات خود ادامه مي دهد و انعطاف اش براي پذيرفتن انواع تم و بازي هاي ساختاري از هر گونه ادبي ديگري بيشتر است. داستان پليسي، حماسه انسان مدرن و مرثيه اي براي زندگي شهري است. شهري که توصيف اش گاه به نقاشي هاي ورمير مي ماند، مانند برن «دورنمات» و گاه کثيف ترين لايه هاي پنهان بشري در کف پوش خيابان هايش نيز خود را به رخ خواننده مي کشد. فقر ترجمه داستان هاي پليسي به زبان فارسي باعث آشنايي پراکنده مخاطب فارسي زبان با اين گونه مهم ادبي شده است و علاوه بر آن موضع گيري خواننده فارسي زبان در قبال ادبيات پليسي و تحقير آن که به خوبي در انتهاي ميزگرد به آن اشاره شده، چندان شوقي در مترجمان علاقه مند برنمي انگيزد که به سراغ ترجمه اين رمان ها بروند.

***

شهريار وقفي پور؛ ترجيح مي دهم برخلاف ساير نشست هاي ديگري که با موضوع ادبيات پليسي برگزار شده ، صحبت را با فلسفه ادبيات پليسي آغاز کنيم. اين که از کي ادبيات پليسي داشته ايم؟ آيا از زماني که تشکيلات پليسي به وجود آمده اند، ادبيات پليسي متولد شده؟

کاوه ميرعباسي؛ پس مي خواهيم از منشاء ادبيات پليسي صحبت کنيم.

وقفي پور؛ بله. اينکه آيا مي شود براي داستان پليسي يک مضمون واحد در نظر گرفت؟

ميرعباسي؛ مضمون واحد نه، شايد يک مضمون کلي.

مديا کاشيگر؛ ابتدا اجازه بدهيد من يک چيز کلي راجع به فلسفه ادبيات پليسي بگويم، بعد شما به شرح و بسط آن بپردازيد. به زعم من تعريفي که ميرچا الياده از داستان پليسي ارائه مي دهد، نقطه خوبي است تا تمام تعريف هاي بعدي را بفهميم. او مي گويد؛ داستان پليسي داستان مبارزه خير و شر و پيروزي خير است. ما پديده اي داريم که از حدود قرن هفدهم در جهان شروع به استقرار مي کند و مي شود گفت الان در جهان به صورت سراسري درآمده و آن اين است که از قرن هفدهم حق اعمال خشونت به انحصار دولت ها درمي آيد و کسي که خارج از مجراي دولت بخواهد دست به خشونت بزند مرتکب جنايت شده، و اينگونه است که پليس به مفهوم مدرن اش به وجود خواهد آمد. در جوامع شهري با پيدايش پليس و گسترش آن چيزي که به آن جنايت يقه سفيد مي گوييم، غجنايتي که توسط آدم هاي نسبتاً مرفه و با انگيزه قبلي انجام مي شود و تلاش بر اين است که راز جنايت فاش نشودف مي توان گفت زمينه هاي اجتماعي داستان پليسي گسترش پيدا خواهد کرد. گذشته از بحث جنايت هاي يقه سفيد که ما را به سمت حوزه ادبيات معمايي مي برد، حوزه هاي ديگري نيز داريم که با همين عامل گسترش شهرنشيني معنا پيدا مي کنند، مانند تعقيب و گريز جنايتکارها، تشکيل باندهاي مافيايي، جنايت هاي سازمان يافته و نظاير اينها که مي توانيم مابه ازاي ادبي هر کدام از اين پديده هاي اجتماعي را در انواع ژانرهاي فرعي رمان پليسي ببينيم. از زماني که جاسوسي به شکل مدرن درمي آيد، رمان جاسوسي خواهيم داشت، از زماني که عنصر حادثه شهري اهميت مي يابد تريلر خواهيم داشت. زماني که باندهاي مافيايي پديد مي آيند، ادبيات پليسي معمايي از بين مي رود و گونه ديگري از ادبيات پليسي به وجود مي آيد. از جنگ باندهاي مافيايي رمان سياه زاده مي شود. اما در نهايت حتي اگر اين مفهوم ساده، يعني جنگ بين خير و شر، در رمان پليسي هم کاملاً از بين رفته باشد، باز ما در مقام خواننده در مبارزه بين دو باند مافيايي يکي را نماينده خير و ديگري را نماينده شر مي دانيم و در حقيقت پايان داستان يا رمان پليسي پيروزي خير بر شر است.

وقفي پور؛ پس به نظر شما مضمون کلي جنگ بين خير و شر است و محمل ها نيز يکي شهرنشيني و ديگري انحصار خشونت در دست دولت ها است.

کاشيگر؛ بله. اگر اعمال خشونت در انحصار دولت ها نبود، آن وقت جنايت ديگر جرم محسوب نمي شد.

ميرعباسي؛ مساله جنگ خير و شر و پيروزي خير، نمي تواند يک تعريف جامع باشد.

اميد روحاني؛ مشکل اش آن است که خيلي جامع است.

ميرعباسي؛ درست نقطه مقابل اين مساله وجود دارد. در کتاب هاي نويسنده اي مثل پاتريشيا هاي اسميت مثال نقض اين گفته ديده مي شود. «ريپلي» شخصيت معروف پنج کتاب از کتاب هاي «هاي اسميت» نمونه تمام عيار يک انسان تبهکار است. او دست به هر جنايتي مي زند و هميشه نيز قصر در مي رود. و از آن جا که شخصيت اصلي داستان است و ما داستان را از نقطه نظر او دنبال مي کنيم همدلي مان با ريپلي است. ريپلي در تمام پنج رماني که شخصيت محوري شان است، حتي صدمه هم نمي بيند. جز در آخرين رمان که آن هم يک لطمه عاطفي است. ريپلي شخصيت جنايتکاري است که از طبقه پايين اجتماع برمي خيزد و به تدريج و به برکت جنايت هايش نه تنها به پول و موقعيت اجتماعي مي رسد، بلکه به فرهنگ طبقه بالاتر نيز دست پيدا مي کند و فرهيخته مي شود. او همان گونه که در «معماي آقاي ريپلي» مي خوانيم، جنايت را هنري ظريف مي داند.

وقفي پور؛ ويليام گادوين رماني دارد به اسم «ماجراهاي کالب ويليامز». در آن کتاب نيز شر بر خير پيروز مي شود، اما بعد از آن مثلاً در داستان هاي «ادگار آلن پو» يا «هلمز» يا «آگاتا کريستي» پيروزي خير را داريم، اما پس از آن باز اين مساله عوض مي شود.

کاشيگر؛ فکر مي کنم حرف هايي که کاوه زد به نوعي تکميل کننده صحبت هاي من بود. بحث جنگ بين خير و شر همواره وجود دارد اما اين مفهوم خير و شر است که عوض مي شود. اگر جنايتکار همدلي شما را برانگيزد، اين جنايتکار است که خير مي شود. وقتي مي گوييم اعمال خشونت به انحصار دولت درآمد، بدين معنا است که وقتي دولت اعمال خشونت مي کند خير است و وقتي طرف ديگر اعمال خشونت مي کند، شر است، اما مافيا خودش را خير و دولت را شر مي داند. وقتي رمان «پدر خوانده» را مي خوانيد، بين دو باجگير همواره يکي را به عنوان خير انتخاب مي کنيد.

وقفي پور؛ جز رمان گادوين که در آنجا پليس مشخصاً نماينده شر است، بعد از آن پليس به عنوان نماينده خير ديده مي شود و جنايتکار کسي است که نظم اجتماعي را بر هم مي زند.

اميد روحاني؛ شما دنبال تعريف مي گرديد. هر گونه کوششي براي ارائه تعريف ما را به بن بست مي رساند. جدال خير و شر آن قدر کلي است که نمي شود گفت چنين چيزي وجود ندارد. از آغاز خلقت و از پيدايش رمان در جهان اين مساله يک فاکتور اصلي بوده است. بررسي تطور رمان پليسي به جاي تعريف و فلسفه آن شما را به بن بست مي رساند. اگر مي خواهيم تعريف کنيم، بايد بگوييم منشاء رمان پليسي به ادبيات گوتيک مي رسد و بر اساس تطوري که گوتيک پيدا مي کند، بر اساس پيچيده شدن تمدن، روابط اجتماعي و شهرنشيني و... شما دچار تطور، تحول و پيچيدگي هايي مي شويد و تعريف ها دگرگون مي شود. در اين زمينه چيزي که مي تواند بسيار به ما کمک کند و من و استادم آقاي کاظم اسماعيلي به آن رجوع خواهيم کرد، سينما است. در آن جا انواع تحولات را مي بينيد. آدم بدهايي که در انتها خوب مي شوند و... بنابراين تطور را جاي تعريف و فلسفه جا زدن ما را دچار بحران خواهد کرد. به نظر من بهتر است فکر کنيم چرا رمان پليسي کمي بعد از رمان گوتيک به وجود مي آيد و چرا به پايان عصر گوتيک وابسته است. آيا ادبيات پليسي نوعي نوستالژي ادبيات گوتيک است؟ آيا ادبيات گوتيک بعدها مي رود و در قالب ادبيات پليسي، با تمام نحله هايش حتي هارر (ترسناک) تجلي مي يابد؟ اين بحث ما را به جايي مي رساند، و اگر نه ما در ادبيات پليسي بيش از حد پليس بد داريم، در حالي که پليس بايد نماينده خير باشد، پس آن بحث ما را به جايي نمي رساند.

وقفي پور؛ خب اين پليس بد از کي پايش به رمان پليسي باز شد؟

روحاني؛ با رشد تمدن معاصر و آغاز امپرياليسم.

ميرعباسي؛ نمونه بارز پليس بد «آرسن لوپن» است و قدمت پليس بد تقريباً به شرلوک هلمز مي رسد.

روحاني؛ اصلاً آرسن لوپن پيروزي دائمي شر است بر خير.

ميرعباسي؛ آرسن لوپن از ديدگاهي که در داستان مطرح مي شود، خير است.

کاظم اسماعيلي؛ شرً خير است.

ميرعباسي؛ آرسن لوپن زماني که در آن پارودي معروف «آرسن لوپن عليه شرلوک هلمز» ظاهر مي شود، در مقابل هلمز که کارآگاه نامتعارفي است و همواره پشت قانون ايستاده، البته هميشه از آن دو بازرس اسکاتلنديارد باهوش تر عمل مي کند، نمونه يک انسان قانون شکن است، اما تا انتهاي داستان مانند يک شهسوار، يک رابين هود مدرن باقي مي ماند.

اسماعيلي؛ آرسن لوپن يک دزد است اما افتخارش اين است که جنايت نمي کند. يک دزد شريف است و اگر قاتلي هم سر راهش قرار بگيرد او را تسليم پليس مي کند.

وقفي پور؛ به زعم من دو جور کارآگاه داريم. کارآگاهي که طرفدار نظم دولتي است و کارآگاهي که...

ميرعباسي؛ اگر بخواهيم تقسيم بندي کنيم بهتر است بگوييم دو جور داستان پليسي داريم؛ داستان هايي که معمايي هستند و داستان هايي که معمايي نيستند. زماني که ما از عصر طلايي (گلدن ايج) ادبيات پليسي صحبت مي کنيم، اين عصر فقط شامل شاخه اي از ادبيات پليسي مي شود که در آن معما وجود دارد.

اسماعيلي؛ اين تقسيم بندي اگر به اين شکل باشد که اول مشخص شود داستان معمايي چيست، داستان حادثه اي، کارآگاهي يا جاسوسي چيست بهتر به نتيجه مي رسيم.

وقفي پور؛ پس الان بايد يک طبقه بندي بکنيم براي داستان معمايي، تعليقي، حادثه اي و جاسوسي...

روحاني؛ ناگزيريم اين کار را بکنيم.

ميرعباسي؛ چيزي که به عنوان عصر طلايي رمان پليسي مطرح شده، پايه و اساس اش معما است، ده قاعده که رانالد ناکس وضع کرد و اصول بيست گانه س.س. و ان داين هم اساس اش معما است، اينکه معما را بايد به چه صورت مطرح کرد و به چه صورت حل کرد. يعني محور ماجرا معما بود، شکل گيري عصر طلايي بر اساس معما بود و بحران اش نيز به خاطر معما بود. آنتوني برکلي که از پليسي نويسان ارتدوکس يا اصولگرا بود، با اسم مستعار فرانسيس ايلس چند داستان پليسي وارونه نوشت که در آنها از ابتدا قاتل را مي شناختيم و با او داستان را همراهي مي کرديم. يعني کسي که خود پايه گذار داستان پليسي اصولگرا غداستاني که متعهد بود هر آنچه را کارآگاه مي داند در اختيار خواننده نيز قرار دهد و چيزي را از او مخفي نکندف بود، شد پايه گذار ژانر سوسپانس (تعليق)، يعني به مسيري رفت که بعدها هاي اسميت نيز آن را طي کرد. در رمان سياه امريکايي با تلفيق اين دو مواجه ايم. تمام رمان هاي چندلر داراي عنصر معما هستند، اما با رمان هاي عصر طلايي بسيار فرق دارند، داستان هاي دشيل همت نيز برخي داراي عنصر معما هستند و برخي نيستند به عنوان مثال «کليد شيشه اي» کاملاً معمايي است اما «خرمن سرخ» اصلاً معمايي نيست.

روحاني؛ از 1960 به بعد با پديده اي مواجه ايم که قالب پليسي نويسي، خواه معمايي خواه هر نوع ديگر، روشي شده است که مقبول همه نويسندگان است. آنها از اين قالب به عنوان قالبي جذاب و همه پسند استفاده مي کنند. مثلاً به داستان هاي جاسوسي لوکاره نمي تواني بگويي پليسي، حتي نمي توان گفت جاسوسي، مايه اش جاسوسي است. در حال حاضر خيلي از نويسندگان از اين قالب استفاده مي کنند. اگر بخواهيم وارد ژانر نوآر بشويم، مثلاً سندي جيمز عملاً رمان هايي مي نويسد که در تعريف رمان نوآر مي گنجد. اگر بخواهيم نوآر را هم گونه اي پليسي بدانيم، وارد دريايي مي شويم که به راحتي نمي توانيم از آن بيرون بياييم. اگر داريم راجع به داستان پليسي حرف مي زنيم يعني جايي که پليس قرار مي گيرد و Detective story داريم، حالا يا پليس خصوصي يا پليس دولتي، در اين صورت کارمان محدود مي شود. اگر راجع به تمام ادبيات برآمده از ادبيات گوتيک صحبت مي کنيم، آن وقت بسياري از رمان ها حتي رمان هاي علمي تخيلي نيز در اين گونه جاي مي گيرد. بنابراين حوزه صحبت گسترده مي شود و حتي تمام ادبيات معاصر را شامل مي شود. بنابراين فکر مي کنم به جاي تعريف اگر پي تطور برويم بهتر است. بگوييم ادبيات پليسي از کجا آغاز شده، چه تحولاتي را از سر گذرانده، چه زيرمجموعه هايي از آن جدا شده و آخر آن که چگونه ادبيات پليسي به طور مداوم در حال پاسخ دادن به اتفاقات سياسي، اجتماعي و فرهنگي معاصر و روز است.

ميرعباسي؛ اکثر اوقات در جلسات بحث از تاريخچه شروع کرده ايم و رسيده ايم به جنگ جهاني دوم. فکر مي کنم تا جنگ جهاني دوم به لحاظ ساختاري، تمام گونه هاي پليسي که امروز داريم پديد آمده بودند، حالا موفق يا ناموفق. ادبيات پليسي يا شامل داستان معمايي صرف بود که به عصر طلايي تعلق داشت و عمدتاً توسط انگلسي ها يا وان داين امريکايي نوشته شده بود؛ يا داستان نوآر بود که اساس اش مجله «بلک مسک» بود و نويسندگان معروف اش «چندلر» يا «همت» بودند، البته داستان هاي همت به تريلر نيز نزديک مي شد. پس نمونه هاي تمام ژانرهايي که در حال حاضر به عنوان ادبيات پليسي شناخته مي شوند، پيش از جنگ جهاني دوم به وجود آمده بودند. حتي مارجري آلينگهايم که کاملاً معمايي نويس بود «ببر در دود» را نوشت که يک تريلر در معناي کاملش است. پس ادبيات پليسي معاصر گونه جديدي را به گونه هاي قبلي اضافه نکرده است. حتي رمان جاسوسي نيز همين طور، نوشته هاي «جان بوشان» نمونه کامل داستان جاسوسي است. پس فکر نمي کنم به تعداد اين گونه ها افزوده شده باشد، همان ها هستند، اما ماهيت شان تغيير کرده است. مثلاً روت راندل يا پي.دي جيمز ميراث دار آگاتا کريستي و مارجري آلينگهايم هستند، اما يک عنصر ديگر را به رمان هاي خود افزوده اند که عنصر روان شناسي است. يا «راث مک دونالد» پسر خلف «ريموند چندلر» است. «رابرت بي. پارکر» دقيقاً ادامه دهنده راه چندلر است کمااينکه ادامه «خواب ابدي» چندلر را نيز نوشت و رمان ناتمام چندلر را نيز تمام کرد. حتي «جيمز الروي» هم به نوعي ادامه دهنده مسير چندلر است، البته دنيايي که خلق مي کند خشن تر است، آن هم به اين خاطر است که دنيايي که ما در آن هستيم خشن تر از دنيايي است که چندلر در آن بود. ادبيات پليسي معاصر به تدريج آن چيزهايي را که عصر طلايي کم داشت بدان افزود، اما چيز جديدي از خود ابداع نکرد.

روحاني؛ فکر مي کنم در صحبت هايمان به سمت نوعي پراکندگي رفته ايم. به زعم من با پايان قرن نوزدهم و با کم رنگ شدن سبک رمان قرن نوزدهمي و آغاز انقلاب صنعتي دوم يکي از راه هايي که ادبيات رسمي و کلاسيک توانست به بقاي خود ادامه دهد، افزوده شدن عناصري به ادبيات بود که آرام آرام در زندگي روزمره مردم با تحولات روابط اجتماعي خود را نشان مي دادند، مثل جنايت، ايجاد اختلافات طبقاتي و تمامي اينها. به اين ترتيب راهي پيدا شد که ادبيات توانست با تمسک جستن به آن به بقاي خود ادامه دهد. به همين خاطر از 1930، شما از طريق نويسندگان رمان پليسي استمرار ادبيات رسمي را احساس مي کنيد، به چند دليل، اول آنکه به جاي فاصله گرفتن از «بست سلر»نويسي، رمان پليسي اين قابليت را دارد که ادبيات عاميانه تر و قابل نفوذتري توليد کند، دوم اينکه مي تواند مسائل اجتماعي را بيشتر از يک رمان عادي منعکس کند، سوم، مي توانست گرايشات چپي را که در آن سال ها يعني بعد از 1917 کم کم داشت در جوامع غربي نفوذ مي کرد به رمان وارد کند و چهارم به نوعي نقاد اجتماع باشد که خب اين آخري رمان پليسي را به يکي از گونه هايش يعني نوآر رساند. بنابراين تطور رمان پليسي، رشد آن و تنوع خيره کننده اش در مضامين و شخصيت ها و ... ناشي از کم رنگ شدن تاثير رمان کلاسيک قرن نوزدهم و پايان عمر رمان رئاليستي بود در واقع مسير جديدي بود که حاصل آن ادبياتي بود که هم مي توانست پرفروش باشد و هم اين قابليت را داشت که در آن شخصيت پردازي صورت بگيرد و به نقد اجتماعي بپردازد.

اسماعيلي؛ نمونه خوب اين مدعا نيز «رمز داوينچي» اثر دن براون است که هم پرفروش بود و هم قواعد رمان معمايي و کريلر را رعايت مي کرد.

وقفي پور؛ از نظر اجتماعي چه عواملي سبب شده از داستان هاي معمايي صرف به رمان نوآر، تعليق يا حادثه برسيم؟

کاشيگر؛ من در ادامه صحبت هاي آقاي روحاني دوباره به همان حرف اولم و مبارزه خير و شر برمي گردم و آنکه مفهوم خير و شر دچار تطور مي شود و اصرار دارم ويژگي خير و شر را تنها براي رمان پليسي قائل شوم چرا که مثلاً در رمان هاي عاشقانه دغدغه خير و شر نداريم، آنچه که ما را جذب اين رمان ها مي کند شکل ديگري از روابط است. در داستان هاي علمي تخيلي نيز مفهوم خير و شر وجود ندارد، مگر آنکه مايه هاي پليسي داشته باشد. جامعه اي که وارد مدرنيته مي شود، از يک سري روابط سنتي جدا شده و مي خواهد خودش سنت هاي خويش را بسازد. بحث بر سر آن است که از قرن هفدهم به بعد و مشخصاً از قرن هجده، مخاطب جديدي وارد حيطه کتاب خواني مي شود و آن توده مردم است. در نتيجه بحث ديگر اين مي شود که ادبياتي نوشته شود که ديگر الزاماً خوشايند امرا و اشراف نباشد، هرچه در زمان جلوتر برويم بيشتر درمي يابيم که عامل اصلي و تعيين کننده ادبيات، توده مردم هستند. به عبارتي ديگر عامل فروش. ادبيات بايد فروش برود و اينجاست که شاهد تولد انواع ادبي در قرن نوزدهم خواهيم بود. انواع ادبي اي که امروز با آن مواجهيم در اين قرن زاده مي شود و همان طور که آقاي ميرعباسي هم گفتند، تصور من نيز بر اين است که قبل از جنگ جهاني دوم تولدها تمام شده و از آن پس تنها شاهد رشد گونه هاي ادبي هستيم.

روحاني؛ يا مرگ ها.

کاشيگر؛ بله. آغاز مدرنيته ضمناً به معناي آغاز ايدئولوژي ها نيز بود. تولد ايدئولوژي ها مفاهيم جديدي از خير و شر را ارائه کرد و با تولد مفاهيم جديد از خير و شر، قرار شد ادبيات به انحاي مختلف آينه اي از اجتماع باشد و بسته به ديدگاه نويسنده اش تصويري از اجتماع ارائه دهد که ممکن است خوشايند ما باشد يا نباشد. اين دوران دوران سيطره بي رحم صنعت بر زندگي ماست، دوران قدرت گيري بيشتر دولت ها و دخالت باز هم بيشتر آنها در زندگي خصوصي مردم و فاصله طبقاتي. وضعيتي که تا 1960 هم چنان دوام خواهد آورد. طبيعي است که در چنين شرايطي کسي که با دولت در مقام خير رسمي به قول عامه درمي افتاد، معرف يک خير ديگر مي شود. طبيعي است که در چنين شرايطي مفهوم خير نيز دگرگون شود. «ژرژ دارين» رماني دارد با نام «دزد» غ1897ف و در آن اين مساله مطرح مي شود که مشکلي در دزد بودن نيست و اين شغل با توجه به درآمدش به زنداني شدن مي ارزد. يعني نويسنده يک منطق توجيهي مي آورد که دزدي کار بدي نيست. رمان پليسي به اعتقاد من در ذات خودش به شدت به مفهومي که ما در ذهن خودمان از خير و شر داريم پيوند خورده، به همين خاطر عمده ترين بار ارائه تصويري از اجتماع را بر دوش خواهد کشيد. با گسترش بيشتر شهرنشيني با پديده اي به نام «سريال کيلر» مواجه شده ايم، بنابراين با ژانر فرعي تري از ادبيات پليسي به نام «سريال کيلري» مواجه مي شويم و از دل اين پديده اجتماعي رمان هايي پيدا خواهند شد که ستايش گر سريال کيلرها باشند، يعني در آنها سريال کيلر بر حق خواهد بود، و اين عيناً همان اتفاقي است که در مورد «آرسن لوپن» افتاد. با تعقيب ادبيات پليسي و دنبال کردن ژانرهاي بازهم فرعي تر آن مي توانيم به تصويرجامعي از جامعه غرب برسيم.

روحاني؛ پيدايش، رشد و گسترش رمان پليسي به خاطر کم رنگ شدن تصوير جامعه در رمان هاي رئاليستي قرن نوزدهم بود. از دهه 30 به بعد سينما وظيفه تطور و تحول ادبيات پليسي را به خوبي بر عهده مي گيرد و شما انواع پيچيدگي هاي کارآگاهي را در فيلم ها مي بينيد. شايد در کتاب ها چنين رشد و تحولي ديده نشود، اين سينماست که اين پيچيدگي ها را ايجاد مي کند و برخي کتاب هاي پليسي را «بست سلر» مي کند. به همين خاطر بعد از مه 68 و از بين رفتن فضاي آرمان گرايي دهه 60 و پذيرش شکست تمام ايده آل هاي آرمان خواهانه شما با ادبيات پليسي مواجه مي شويد که تنها قالب را حفظ کرده، البته ادبيات پليسي رشد خودش را مي کند و خب در حال حاضر فقط امريکا است که اين گونه ادبي را پيش مي برد چرا که در آن جامعه بيشتر از هر جاي ديگري عواملي را که پيش برنده اين گونه ادبيات هست، مي توانيد بيابيد. پديده ديگري که اين عامل را زنده نگه مي دارد و آن را آماده تحول و تطور مي کند، اين است که قالب پليسي براي پيدايش کتاب هايي مثل «راز داوينچي»، يعني کتاب هاي «بست سلر» بسيار مناسب است. نفوذ خارق العاده اين نوع ادبيات، اين که مي تواند مطبوعاتي بشود، پر از جنجال است و شکل تصويري خوبي دارد و تمام انواع حوادث در آن مي گنجد، باعث شده اين گونه ادبي همچنان به حيات خود ادامه دهد.

وقفي پور؛ چندلر جمله اي دارد در مورد همت که مي گويد؛ «دشيل همت جنايت را از خانه به خيابان آورد.»

اسماعيلي؛ جامعه انگليس يک جامعه آرام است و نويسندگان پليسي آن هر چه مي نوشتند بدون هيچ گونه فکر سياسي يا فلسفي بود، آنها تنها قتلي طراحي مي کردند و بعد شروع به گره گشايي مي کردند. اما در امريکا، همت اين سنت را تغيير داد. همت آدم چپ گرايي بود و جزء يکي از متفکرترين نويسندگان ادبيات پليسي محسوب مي شود. همت مثلاً در «شاهين مالت» حرص و آز بشر را زير سوال برده يا در «کليد شيشه اي» در لفافه به سياست بازهاي امريکايي حمله کرده است. همت به زبان مردم کوچه و بازار مي نوشت.او جنايت را به دست کساني داد که هم انگيزه اش را داشتند و هم وسيله اش را.

ميرعباسي؛ من گفتم از جنگ جهاني دوم هيچ گونه ادبي جديدي متولد نشد، اما به يک کتاب اشاره مي کنم به قلم «ژوسفين تيل» که رماني دارد با نام «دختر زمان» و اين عنوان از ضرب المثلي مي آيد که مي گويد؛ «حقيقت دختر زمان است». ماجراي کتاب اين است که شخصيت اصلي کتاب بر اساس اسناد و مدارکي معماي يک قتل تاريخي را حل مي کند. اين گرايش به سوي نوعي ادبيات پليسي انتزاعي که بخواهند معما را در متون پيدا کنند و کتاب «دن براون» شناخته شده ترين نمونه است، بسيار باب شده است. يک نويسنده ديگر هم هست که به سرعت در حال مشهور شدن است و آرتورو پرز - رورتو نام دارد که دو کتاب دارد با نام هاي «کلوپ دوما» غرومن پولانسکي فيلم «دروازه نهم» را از اين کتاب اقتباس کردهف و «تابلوي نقاش فلامينگو» که در اين کتاب ها به شدت دارد به سمت ادبيات پليسي انتزاعي پيش مي رود. به اعتقاد من اين مي تواند يک شروع جديد باشد، يعني ادبياتي که ديگر دغدغه واقع گرايي ندارد و بي اندازه پيچيده است و اين ممکن است غچون هنوز اتفاق نيفتادهف منجر به پيدايش گونه جديدي بشود.

وقفي پور؛ براي کارآگاهان نيز سه جور دسته بندي وجود دارد؛ اول کارآگاه دشيل همت است که زندگي دروني غني ندارد و خيلي سرد است، دومي فيليپ مارلو است که زندگي دروني غني دارد و بسيار انسان احساساتي است و نمونه سوم «انجلز هارت» است و «تويين پيکز» که جنايت را از خيابان به خانه و نه خانه به کتابخانه و تابلوي نقاشي و بازي شطرنج بازمي گرداند.

ميرعباسي؛ بله و تقريباً اين همان چيزي بود که من مي خواستم بگويم.

کاشيگر؛ ادبيات در خلأ به وجود نمي آيد. تنها در يک کشور دنيا بحث گنگ ها را مي بيند و آن امريکا است. کشوري که از مهاجران تشکيل شده و اين مهاجران براي بقاي خود در قالب گنگ ها با هم مي جنگيدند، نمونه اش را در فيلم «دارودسته نيويورکي» اسکورسيزي مي بينيم. ادبيات گنگستري نمي تواند در فرانسه پديد بيايد، چون دولت مستقر بسيار سريع در آن جا به وجود آمد. اعمال خشونت در انحصار دولت ها است، در امريکا نيز همين گونه است اما در آن جا تïلرانس نسبت به خشونت هاي غيردولتي بالاست. ايالات متحده امريکا که ما به غلط مي گوييم و درستش کشورهاي متحد امريکا است، به خاطر بافت سياسي پيچيده اش و تداخل هايي که بين قوانين هر کشور با قوانين فدرال به وجود مي آيد، مردم نسبت به دولت بدبين هستند و فکر مي کنند فرديت شان پاسدارشان هست، اما در اروپا اين گونه نيست آنها با دولتي بد مي شوند و مي خواهند دولت ديگري بر سر کار بيايد، اما مردم امريکا به هر دولتي ذاتاً بدبين هستند. پديده گنگستريسم تنها در امريکا مي تواند مطرح شود.

ميرعباسي؛ زماني هم که اروپايي ها مي خواهند از اين موضوع تقليد کنند، آثارشان بي ارزش مي شود. البته به صورت تک موردي مواردي وجود دارد، مثلاً رمان نويسي به اسم «آگوستو برتون» هست که خود جنايتکار بوده و به اصطلاح فرانسوي ها Milieu (محيط) را خيلي خوب مي شناخته، اولين رماني که بر اساس تجربيات خودش و با تم درگيري باندهاي گنگستري مي نويسد، رفيفي نام دارد که کتاب بسيار موفق و ارزشمندي است، اما کتاب هاي بعدي اش با همين تم کتاب هاي کم ارزش و بي محتوا بودند. يا «جوزه جيواني» موفق ترين نويسنده از اين گونه است. در رمان هاي گنگستري فرانسوي تنها صحبت از يک محيط گنگستري مي شود که محيط بسته اي است و احتمالاً فقط بايد در مارسي و يک مقداري هم در پاريس بگذرد. طرف مقابل هم عموماً عرب ها هستند.

روحاني؛ بعد از آن که فرانسوي ها با «نوول رمان» سنت ادبيات کلاسيک را از بين بردند، کتاب هاي نوآر تنها راه پيش پاي ادبيات فرانسه بود تا بتواند رمان کلاسيک را پيش ببرد. کتاب هاي نوآر کوشيدند تا تداوم نويسندگان بين دو جنگ را بعد از جنگ جهاني دوم ادامه دهند، هنوز هم کتاب هاي نوآر مي کوشند ادبيات کلاسيک را زنده نگه دارند.

وقفي پور؛ پس در واقع ادبيات پليسي ادبيات را زنده نگه داشته است.

روحاني؛ بله، من اين را در ابتدا نيز گفتم. کتاب هاي نوآر در فرانسه ظرفي فراخ هستند که همه چيز در آنها مي گنجد. از کتاب هاي بست سلر گرفته تا آثار گريشام و علمي تخيلي ها و حتي ادبيات متعهد و روشنفکري.

کاشيگر؛ يک چيز بسيار مهم است و آن نيز پارادوکس رمان پليسي است. رمان پليسي هميشه بسيار پرفروش بوده ضمن آنکه پرفروش ها همواره غيرپليسي بوده است.

ميرعباسي؛ مي خواهم يک نکته بگويم. مي گويند عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو. درست است که فرانسوي ها از جهاتي رمان را خراب کردند اما يک کار خيلي بزرگ کردند، آنها يک نويسنده بزرگ را که امريکايي ها قدرش را ندانستند، کشف کردند و آن «چستر هايمز» بود. اولين کارهاي او را فرانسوي ها چاپ کردند و بعد از آنکه در فرانسه اعتبار کسب کرد، امريکايي ها تازه قدرش را دانستند.

اسماعيلي؛ خب اين به خاطر سياه پوست بودن هايمز بود. آن زمان مثل حالا نبود.

وقفي پور؛ خب اگر ادبيات پليسي را خارج از حيطه ادبيات روشنفکري قرار دهيم، مي بينيم در حال حاضر ادبيات روشنفکري به نوعي به سمت ادبيات پليسي کشيده شده است.

روحاني؛ من همين را مي گويم. ادبيات پليسي قالب شده و روشنفکران نفرت انگيزي که مي خواهند چرتي بگويند، از آن قالب استفاده مي کنند و رمان هاي احمقانه شان را مي نويسند. مثلاً شکل سينمايي اش آن است که تو ماتريکس مي سازي و در آن هم از فلسفه، هم اسطوره و هم حيات صحبت مي کني و اما خب يک جور بازي کامپيوتري است. قالب مناسبي است که از آن هم پل آستر بيرون مي آيد هم امبرتو اکو.

کاشيگر؛ براي آنکه آقاي روحاني به تنهايي به نابودي اروپايي ها نرود و من هم ياري اش بکنم، از نسبي گرايي مفرط اروپايي مي گويم که جذابيت خواندن را از خواننده ادبيات گرفته است. اينکه در عصر مدرن جهان را به خير و شر تقسيم نکنيم منطقي است. اما داستان مي خواهد کشش داشته باشد و قالب پليسي اجازه مبارزه بين خير و شر را به نويسنده مي دهد و در عين حال نويسنده مي تواند حرف هايش را نيز در آن بزند. در حالي که اگر در نهايت خواننده سردرگم بماند که آدم بده که بود و آدم خوبه چه کاره بود، اين مي شود يک ادبيات ملا ل آور.

روحاني؛ نمونه خوب اش را داريم؛ آلن رب گري يه استاد به کار گرفتن قالب پليسي و از بين بردن آن است. اين قالب را در اختيار مي گيرد تا آن را نابود کند. نمونه عالي اش نيز «پاکن ها» و «سال گذشته در مارين باد» است. آن هم به اين خاطر است که به عصر شالوده شکني رسيده ايم. آن را نابود مي کند تا رشد کند و متحول شود.

ميرعباسي؛ نمونه ديگري که به آن اشاره مي کنم و نشان دهنده راه بردن ژانر پليسي به ژانرهاي ديگر است، نويسنده اي است به اسم «سوزانا مور» که اخيراً هم «جين کمپيون» از يکي از کتاب هايش به اسم «In The Cut» فيلمي ساخته است. مضمون کتاب قتل سريالي است اما آخرين چيزي که به آن مي پردازيم ماجراي قتل است. ساختار هم رمان و هم فيلم به گونه اي است که روايت پليسي را به حاشيه برده است.

کاشيگر؛ در انتها اگر بخواهيم جمع بندي داشته باشيم، به اين نتيجه مي رسيم که بررسي تطور هيچ گونه ادبي در کشور ما ميسر نيست و اين بيماري مزمن نشر ماست. راجع به هر چيز اگر بخواهيم صحبت کنيم، آنقدر حفره در زمينه آثار ترجمه شده وجود دارد که اصلاً نمي توان مباحث تئوريک را با مثال هايي از نويسندگان مختلف همراه کرد. مثلاً راجع به آنکه از چه دوره اي در داستان هاي پليسي راجع به زندگي جنسي کارآگاه صحبت شد يا کارآگاه از چه زماني اين اختيار را پيدا کرد که مجرمين را دستگير کند، مثلاً هلمز خودش کسي را بازداشت نمي کرد. ما نمي توانيم راجع به اينها صحبت کنيم چون مابه ازاي بيروني نداريم. مي توانيم اين بحث تطور را پيش ببريم و وارد جزئيات بشويم، اما وقتي ما به ازاي بيروني اش در زبان فارسي وجود ندارد، در پيشبرد استدلالات مان کم مي آوريم.

ميرعباسي؛ مثلاً اگر بخواهيم خانم پي.دي. جيمزي را که نويسنده «انگيزه هاي غيرطبيعي» است با پي.دي. جيمزي که نويسنده «گناه نخستين» است مقايسه کنيم، مخاطب اصلاً متوجه نمي شود چون کتاب هايش ترجمه نشده و نخوانده. ما خواننده ادبيات پليسي که آموخته شده باشد، نداريم. خواننده بايد بيست يا سي تا رمان از آگاتا کريستي يا مشابه آن خوانده باشد، تا زماني که رمان ديگري از او در دست مي گيرد، به يک سوم آغازين نرسيده قاتل را پيدا کند و ديگر اين نوع کتاب برايش جذابيت نداشته باشد. نمي توانيم راجع به ادبيات پليسي صحبت کنيم چون نمونه نداريم، از رمان گوتيک که مادر ادبيات پليسي است نمي توانيم مثال بياوريم چون ترجمه نشده است. نه فقط ادبيات پليسي راجع به رمان سوررئاليستي هم همين مشکل را داريم.

روحاني؛ اصولاً سنت بحث هاي زمينه اي ادبي و هنري پايدار نيست. در فرانسه مجله هست، مگزين ليترر هست يا در انگلستان هم همين طور.

کاشيگر؛ در غرب سفارش اجتماعي وجود دارد، اين جا وجود ندارد. بحثي درنمي گيرد. دانشجوي جواني به من مي گفت چند نويسنده مطرح فرانسوي که کارهايش هم ترجمه نشده باشد، به من معرفي کن تا ترجمه کنم. گفتم؛ ببخشيد، برو نويسنده کشف کن،

اسماعيلي؛ حالا به نظر شما ترجمه رمان هاي پليسي در ايران مي تواند خواننده پيدا کند؟

روحاني؛ خير، ايراني ها مارکز را مهمتر از الروي مي دانند، دوست دارند فوئنتس بخوانند. کتاب خوان هاي ما هنوز نمي دانند بست سلر بايد باشد، رمان پليسي بايد باشد و در کنارش فوئنتس هم خوانده شود.

کاشيگر؛ زورشان مي آيد به رمان پليسي بگويند ادبيات.

ميرعباسي؛ در حال حاضر يکي از راه هاي آشنا شدن با ادبيات پليسي در ايران سينما است. فيلم هاي «کوکب سياه» يا «دختر ژنرال» کتاب هايشان را گير بياورد و بخواند... مخاطب نمي تواند اما از طريق سينما مي تواند ادبيات پليسي امروز را دنبال کند.

روحاني؛ تا زماني که همه منتظرند مترجم خاطرات هنوز منتشر نشده مارکز باشند، هيچ چيز درست نمي شود، اين بنا تا ابد کج مي رود بالا... به هرحال اين صحبت ها شروع داستان بود، تازه در اين بحث رسيده ايم به جايي که مي توانيم صدها مثال و اسم رديف کنيم و بحث را از تئوريک بودن در بياوريم.

کاشيگر؛ البته نکته مهمي نيز وجود دارد و آن اينکه بسياري از رمان هاي پليسي دنياي امروز قابل چاپ در کشور ما نيستند. رمان هاي پليسي از دهه هشتاد ميلادي به اين طرف ويژگي اي دارند که قابل چاپ نيستند.

ميرعباسي؛ مترجمين تنها تکيه کرده اند بر رمان هاي آگاتا کريستي. حتي معاصرين آگاتا کريستي نيز ترجمه نمي شود.

روحاني؛ مي توانيم الان بحثي کنيم راجع به زيرمجموعه کارآگاه هاي خصوصي. من سرم براي اين جور بحث ها درد مي کنند. اما به چه درد مي خورد وقتي مخاطب نمي داند ما از چه کساني صحبت مي کنيم، وقتي کتاب ها را نخوانده از اين بحث چه چيزي عايدش مي شود؟

ميرعباسي؛ تنوع کارآگاه ها بسيار زياد است، اما بسياري از اين کارآگاه ها به خاطر ضعف اخلاقي قابل ترجمه نيستند.

کاشيگر؛ مثلاً در رمان هاي جيمز الروي يک انسان سالم پيدا نمي شود.

ميرعباسي؛ خب، اگر بخواهيم وارد اين موضوع شويم بحث سليقه ها نيز پيش مي آيد. بسياري از رمان ها هستند که تکميل شده رمان هاي پيش از خود هستند و خوب تا زماني که مخاطبان آن رمان هاي قبلي را نخوانده باشند، چگونه مي توانند از چنين رماني لذت ببرند. من يکي از اين داستان ها را ترجمه کردم و در روزنامه ايران چاپ کردم اما بسياري به من اعتراض کردند که اين چه داستان کسل کننده اي بود. اين داستان براي من لذت بخش بود چرا که من بيش از دو هزار جلد رمان پليسي خوانده ام و وقتي به اين داستان رسيدم تفاوت اش را به خوبي احساس کردم. خواننده بايد مراحل مختلف خواندن ادبيات پليسي را طي کرده باشد و مهمتر از همه آنکه مدام هم آگاتا کريستي به خوردش ندهند.

روحاني؛ شخصيت کارآگاه از زماني جذابيت پيدا مي کند که نقش راوي را بر عهده مي گيرد مثلاً فيليپ مارلو. يعني داستان از نقطه ديد شخصيتي روايت مي شود که داراي شخصيت پردازي است. اگر بخواهيم به نقش کارآگاه خصوصي و تنوعي که پيدا مي کند، مثلاً در آثار گراهام گرين، بپردازيم به دريايي از اسم مي رسيم. به نظر شما اين اسامي چه ارزشي دارد؟
داستان پليسي در عصر پسامدرن
واگشايي روايت کارآگاهي سنتي در سه گانه نيويورکي پل استر


داستان هاي سه گانه کارآگاهي پل استر، موسوم به سه گانه نيويورکي، احتمالاً در ميان تمام داستان هاي پليسي داراي متفاوت ترين تعريف ها است. منتقدان اين سه گانه را يک «تور معماهاي متافيزيکي»، «ماجرايي غريب، تازه و پرقدرت»، «يک داستان کارآگاهي کوچک که مو لاي درزش نمي رود»، «رمان اميال» و «بازي هاي ادبي سخت و بغرنج» توصيف کرده اند.

به نظر نمي رسد داستان هاي استر به راحتي در هيچ يک از اين رده بندي ها بگنجد. پس اين داستان ها را چگونه بايد قرائت کرد؟ آيا اين سه گانه نوعي واگشايي از روايت هاردبويلد و پيشرفت طبيعي اين ژانر در عصر پسامدرن است، يا به کلي چيز ديگري است؟

براي ارزيابي سه گانه استر لازم است ابتدا مشخص کنيم اين آثار را با چه آثاري مقايسه مي کنيم و قواعد و هنجارهاي ژانر هاردبويلد را بشناسيم. داستان هاي پليسي ريموند چندلر، به ويژه سري کتاب هاي فيليپ مارلو، به عنوان «حد نهايي چيزي که داستان هاي پليسي مي توانند به مجموعه آثار معتبر ادبي نزديک شوند»، توصيف شده ا ند. چندلر را عموماً به عنوان استاد ژانر هاردبويلد و يکي از پايه گذاران اين ژانر، در کنار دشيل همت مي دانند. اگر آثار چندلر را معياري در نظر بگيريم که ديگر آثار پليسي در مقايسه با آن سنجيده مي شوند، آنگاه او سنگ محک خوبي براي مقايسه با استر به حساب مي آيد.

به نظر مي رسد سه گانه نيويورکي داراي اشتراکات فراواني با آثار چندلر باشد. اشتراکات و شباهت هاي سطحي و ظاهري آثار اين دو آشکار هستند؛ مثلاً تمام داستان ها حول فعاليت يک کارآگاه شکل مي گيرد و قهرمانان شان مرداني سفيدپوست هستند. دنيل کوئين قهرمان شهر شيشه اي نيز مانند مارلو، هچون آهن ربايي است که دردسر و مشکلات را به سوي خود جذب مي کند. در شهر شيشه اي، يک تماس تلفني اشتباه، باعث مي شود کوئين با پرونده پيچيده اي درگير شود، درست مانند مارلو که ملاقات اتفاقي اش با تري لنوکس مست باعث مي شود وارد ماجراهاي رمان خداحافظي طولاني شود. مشابهت ديگري که ميان شهر شيشه اي و خداحافظي طولاني و نيز خواب ابدي به چشم مي خورد، اين است که در هر سه کتاب کارآگاه ها براي خانواده هاي ثروتمند کارمي کنند و پاي شان به وسط معرکه يک دعواي خانوادگي باز مي شود.

هم استر و هم چندلر، کارآگاه را فردي منزوي معرفي مي کنند که تنها کار و زندگي مي کند. مارلو مسلماً تجسم اين تنهايي است؛ شريک و هم خانه اي ندارد و به خانواده و زندگينامه او هم اشاره نمي شود. در خداحافظي طولاني مارلو به ما مي گويد؛ «آن سال در خانه اي در خيابان يوکا زندگي مي کردم» و به اين ترتيب از خود چهره مردي را مي سازد که هر وقت بخواهد مي تواند از جايي به جايي ديگر برود و پيوند و علقه خانوادگي اي ندارد. کارآگاه استر نيز تنها کار مي کند و از زندگينامه اش چيزي به خواننده گفته نمي شود. همه چيزي که درباره او مي دانيم اين است که «يک بار ازدواج کرده بود و زماني پدر بود، ولي حالا هم همسر و هم پسرش مرده اند.» اين امر درباره کتاب اشباح (ارواح) و شخصيت آبي نيز به خوبي صدق مي کند که نزديک ترين شخصيت کتاب هاي استر به کليشه کارآگاه هاي هاردبويلد است و حتي نامش هم چيزي به ما نمي گويد، او تنها يک رنگ است و مانند ديگر شخصيت هاي اين کتاب، شخصيتي تک بعدي دارد.

ديويد پيندر در مقاله خود تحت عنوان «ردپاي اشباح» کارآگاهان ادبي را اين گونه توصيف مي کند؛ «چهره کارآگاه ديرزماني است که تداعي گر پيچيدگي هاي زندگي شهري مدرن است. اين کارآگاه ها تلاش مي کنند شهر را با تمام ناشناختگي و وسعت و تنوعش، بشناسند و سرنخ هايي را دنبال مي کنند تا شهر را رام کنند و رازها و راه هاي درهم و برهم آن را قابل فهم کنند. چهره کارآگاه تجسم ادعايي معرفت شناختي براي امکان درک بالقوه شهر و چيرگي بر هزارتوي واقعيت شهري است.»

کارآگاه هاي چندلر و استر دشواري هاي قرائت شهر را به ما نشان مي دهند، حال چه فريب هاي ثروتمندان لس آنجلس باشد و چه پيچيدگي مسير پيتر استيلمن که پيامي را بر زمينه شهر نيويورک حک مي کند. در شهر شيشه اي، شهري که با آن طرف هستيم نيويورک است و به ما گفته مي شود؛ «نيويورک فضايي بي پايان بود، هزارتويي از گام هاي بي انتها، ناکجاآباد قطعه ها و تکه پاره ها، مکان امور غيرقابل بيان و کلمات فاقد تجسم.» هر دو نويسنده کارآگاه هاي خود را در جست وجوي پاسخ سوالات شان از اين سر شهر به سر ديگر آن مي فرستند، سوالاتي درباره پرونده اي که روي آن کار مي کنند و نيز خود شهر.

پيندر در ادامه مقاله اش مي نويسد؛ حضور کارآگاه دشواري هاي شناخت و قرائت شهر را به ما گوشزد مي کند، هنگامي که خوانايي و تجسم پذيري شهر در هاله اي از ترديد فرو مي رود و شهر به کانون اضطراب بدل مي شود. در موارد حادتر، مانند داستان هاي کارآگاهي خودارجاع متافيزيکي پل استر، شهر به سوژه شبکه هاي ارتباطي پارانويايي بدل مي شود.

مارلو، کوئين و آبي همگي دشواري هاي شناخت شهر و ساکنانش را به ما نشان مي دهند. در اين داستان ها هيچ چيز ساده و سرراست نيست؛ مرگ جعلي تري لنوکس، ظهور دو پيتر استيلمن مشابه و همسان، هويت مرموز کارفرماي آبي و رازآلودگي ناپديد شدن فنشاو. کوئين حتي به خودش هم شک مي کند؛ «او کسي را که مي ديد، به عنوان خودش نمي شناخت... تنها چند ماه گذشته بود و طي همين مدت زمان کوتاه او به کس ديگري بدل شده بود.»

اما در اثر استر عناصري نيز وجود دارند که به ما نشان مي دهند سه گانه نيويورکي يک داستان کارآگاهي هاردبويلد سنتي نيست. مهم ترين اين عناصر، اين موضوع است که داستان هاي کارآگاهي همه در پس دستيابي به پاسخ سوالاتي مشخص و دستيابي به حقيقت هستند، اما در داستان هاي استر چيزي روشن نمي شود، هيچ پرونده اي مختومه نمي شود و تمامي محاسبات و برنامه ريزي ها به کشف و توضيح مهمي نمي انجامد. در رمان هاي چندلر، مارلو به ناگزير معما را حل مي کند و پاسخ تمام سوالاتش را پيدا مي کند. براي مثال او در خواب ابدي معماي حق السکوت گيري از ژنرال استرنوود را جعل مي کند و در خداحافظي طولاني نيز حقيقت را درباره تري لنوکس و ناپديد شدن ناگهاني اش کشف مي کند. اما براي کارآگاه هاي استر چنين پاسخ هايي وجود ندارد. مثلاً در شهر شيشه اي کوئين هيچ گاه پرونده اي را که بر عهده مي گيرد حل نمي کند. روش هاي کاري او معيوب به نظر مي رسند، مثلاً تصميم گيري الله بختکي اش درباره اينکه کدام پيتر استيلمن را تعقيب کند و گره گشايي پاياني هم ربطي به اعمال او ندارد. خودکشي پيتر استيلمن و تصميم ويرجينيا و پيتر به نقل مکان از نيويورک، ارتباطي با کارآگاه بازي هاي کوئين ندارد. در پايان داستان هم پاسخي به سوالات خواننده داده نمي شود؛ کوئين ناپديد مي شود و هويت راوي همچنان رازي سر به مهر باقي مي ماند. در داستان اشباح نيز ما هيچ گاه هويت کارفرماي آبي را کشف نمي کنيم و نمي فهميم واقعاً سياه کارفرماي او است يا نه. مکاني هم که آبي در انتهاي داستان به آن جا مي رود نيز به همين اندازه نامعلوم است. راوي به ما مي گويد؛ «مکاني که او پس از آن به آن جا رفت اهميتي ندارد... از اين لحظه به بعد ما هيچ چيز نمي دانيم.» در اتاق در بسته نيز هر چند معلوم مي شود فنشاو واقعاً زنده است، اما او را در اتاق دربسته اي رها مي کند و درباره آن چه بر سر او آمده هيچ چيز به ما نمي گويد، آثار او نيز که معماي اصلي داستان محسوب مي شوند، در انتها توسط راوي نابود مي شوند و همچنان رازآلود باقي مي مانند. جان منيک درباره سه گانه استر مي گويد؛ «اين رمان ها، فرم رمان پليسي، منطق و اخلاق عاري از شبهه آنها را از اساس ويران مي کنند.»

همان طور که پل استر خود مي گويد؛ «رمان هاي پليسي پاسخ مي دهند، آثار من فقط سوال مي پرسند.»

غ...ف اگر اين استدلال ها را قبول کنيم، آنگاه مي بينيم که سه گانه نيويورکي را نمي توانيم يک داستان پليسي به معناي سنتي اش در نظر بگيريم. پس سه گانه نيويورکي چگونه رماني است؟ از اين رمان اغلب به عنوان اثري پست مدرن ياد مي شود و به واقع هم بسياري از عناصري که به ادبيات پست مدرن نسبت داده مي شود در آن به چشم مي خورد. سه گانه نيويورکي رماني خودارجاع است، مثلاً هنگامي که پل استر به عنوان يکي از شخصيت ها و نه راوي داستان، در کتاب ظاهر مي شود. اين رمان را همچنين مي توان اثري ادبي درباره ادبيات دانست، با انبوهي شخصيت نويسنده چون کوئين، فنشاو، پيتر استيلمن، هنري دارک و راوي اتاق دربسته که در جاي جاي اين سه گانه ظاهر مي شوند. ارجاع به دن کيشوت در شهر شيشه اي نيز بازتابي از اين ايده است که با داستاني درباره نويسندگي طرف هستيم. مساله هويت هم که يکي از شاخصه هاي پست مدرنيسم است، نقش مهمي در سه گانه نيويورکي ايفا مي کند. براي مثال، به نظر مي رسد کوئين داراي هويتي سيال است و به ترتيب به ويليام ويلسون، مکس وورک و پل استر تبديل مي شود. در اشباح همه هويت ها سطحي و خودخواسته هستند. تمام شخصيت هاي اين کتاب نام رنگ ها را بر خود دارند که حاکي از آن است که نام و هويت اين شخصيت ها ساده و بي اهميت است، و به اندازه رنگ سطحي است، آن هم در جهاني که سياه ممکن است به واقع سفيد باشد. در اتاق دربسته هم درون مايه هويت نقشي اساسي ايفا مي کند. راوي آثار فنشاو را که بسياري باور دارند آثار خودش هستند، منتشر مي کند و همراه با همسر او زندگي مي کند و انگار که زندگي و هويت او را صاحب مي شود.

پيوند ديگر سه گانه به آثار پست مدرنيستي، نوعي حس حيرت و عدم آرامش است که از شهر ناشي مي شود. برخلاف مارلو، کوئين يک فلانور نيست که به راحتي به گردش در شهر بپردازد، بلکه در عوض در شهر گم مي شود. از نظر کوئين، امريکا و تجسم آن در نيويورک، رو به انحطاط فرهنگي و فساد زيست محيطي مي رود. اين حس انحطاط و معذب بودن در شهر، با سقوط کوئين به زندگي خياباني، سرگرداني پيتر استيلمن و حيرت کوئين هنگامي که مي بيند غريبه اي در آپارتمان او زندگي مي کند، تجسم مي يابد. کوئين مي گويد؛ «همه چيز عوض شده بود، انگار جاي ديگري بود.»

اما ريموند چندلر را مي توان نويسنده داستان هاي پليسي اي دانست که تحت تاثير مدرنيسم قرار دارند. پيتر چايلد در کتاب مدرنيسم مي نويسد؛ «يکي از نخستين جنبه هاي نوشتار مدرنيستي، اين است که با کمترين مقدمه چيني و توصيف، آنها را در جهاني ناآشنا غرق کند.»

خواب ابدي مشخصاً داراي چنين ويژگي هايي است. پس از توصيفي سرسري از زمان، وضعيت جوي و لباس مارلو، ما به خانه ژنرال استرنوود و نخستين ملاقات مارلو با او پرتاب مي شويم. ما هيچ جزئياتي درباره اين دو و کاري که با هم دارند، نمي دانيم. خداحافظي طولاني هم داراي ويژگي مشابهي است و با جمله آغازين؛ «بار اولي که تري لنوکس را ديدم مست و پاتيل بود» ما را به وسط ماجرا پرتاب مي کند. چندلر به ما نمي گويد راوي کيست، لنوکس کيست و آنها کجا هستند، بلکه يکراست به سراغ اصل موضوع مي رود.

از ديگر عناصر مدرنيستي آثار چندلر، مي توان به قطعيت و اعتبار روايت اشاره کرد که ريشه در رئاليسم دارد. برخلاف کارآگاه ها و راويان استر، مارلو هميشه به خودش مطمئن است و کنترل اوضاع را در دست دارد. ما به او و حرف هايي که مي زند باور داريم و او را به عنوان يک راوي بي طرف که روايت منصفانه اي از ماجراها ارائه مي کند، قبول داريم. اما کوئين در طول رمان دچار فروپاشي مي شود و هنگامي که الگوهايي را مي بيند که ممکن است وجود داشته باشند يا نداشته باشند، ارتباط خود با واقعيت را از دست مي دهد. به اين ترتيب موقعيت او به عنوان يک راوي بي طرف متزلزل مي شود.

تئوري هاي محتمل فراواني درباره اينکه آثار استر در مقايسه با داستان هاي پليسي هاردبويلد سنتي داراي چه جايگاهي هستند، وجود دارد. هر چند مشابهت هايي با اين گونه داستان ها در آثار استر به چشم مي خورد، اما از آنجا که تفاوت ها و انحراف هاي ژانري نقشي محوري در داستان ايفا مي کنند و تعدادشان هم چندان کم نيست، نمي توان سه گانه نيويورکي را يک داستان پليسي معمولي محسوب کرد.

لي هورسلي مي گويد؛ «نويسندگان معاصر همگي به تاثير و نفوذ چندلر بر آثارشان اذعان دارند و در عين حال تلاش مي کنند متفاوت از او باشند.» اين گزاره به ويژه در مورد استر صحيح به نظر مي رسد، چرا که او آشکارا با ژانر پليسي آشنا است و از بسياري از کليشه ها و قواعد آن استفاده مي کند، مانند چهره کارآگاه منزوي و تنها. براي مثال ماو وورک کاملاً يک کارآگاه هاردبويلد کليشه اي است و کوئين هنگامي که نقش کارآگاه را بر عهده مي گيرد، تلاش مي کند از او تقليد کند. ويرجينيا استيلمن نيز چيزي شبيه زنان شهرآشوب (femme fatale) سنتي داستان هاي پليسي است که به نظر مي رسد اعمال قدرتش بر کوئين ناشي از جذابيت و زيبايي ظاهري اش باشد. کوئين در نخستين ملاقات شان او را به شيوه اي بسيار چندلري، چنين توصيف مي کند؛ «زني بود حدود سي، سي و پنج ساله؛ قدي متوسط داشت و غ...ف. موهاي مشکي، چشمان مشکي و نگاهي که در عين حال خوددار و محتاط و نيز به گونه اي مبهم، اغواگر بود. لباسي سياه به تن داشت و ماتيک قرمز تندي زده بود.»

در کنار اين ارجاعات به ژانر پليسي، انحرافاتي نيز وجود دارد که باعث مي شود سه گانه نيويورکي در چارچوب داستان هاي پليسي سنتي نگنجد. براي مثال کوئين، کارآگاهي کليشه اي نيست، بلکه شخصي است که خود را جاي کارآگاه جا زده است و برايش اين کار ناآشنا و گيج کننده است.

اما مهم ترين تفاوت و انحراف، اين است که در انتهاي آثار استر هيچ راه حل و گشايشي انتظار خواننده را نمي کشد و برخلاف رمان هاي پليسي، حقيقت هيچ گاه کشف نمي شود.

سه گانه نيويورکي به عنوان اثري پسامدرن توصيف شده است و آن را مي توان ادامه و تکامل طبيعي ادبيات مدرنيستي تحت تاثير چندلر دانست. اما اين توصيف هم تا حدودي مشکل زا است، چرا که سه گانه نيويورکي فاقد برخي از عناصر تيپيک رمان هاي پست مدرن است. براي مثال روايت اين رمان، منسجم و خطي است، چيزي که معمولاً در مورد رمان هاي پست مدرن صدق نمي کند. همچنين نوعي رئاليسم کم رنگ نيز در اين رمان به چشم مي خورد که در تلاش براي زمينه دار کردن شخصيت ها و شهر خود را نشان مي دهد.

به اين ترتيب، باز هم به نظر نمي رسد که بتوان مکان و جايگاهي قطعي براي آثار استر پيدا کرد. ويليام جي. ليتل مي گويد؛ «هر چند به نظر مي رسد که آثار استر (سه گانه نيويورکي) از چارچوب نجات بخش رمان پليسي سنتي پيروي مي کنند، اما آنها در عين حال انحراف ها و کژراهه هايي را مي آزمايند که به ما نشان مي دهد سوژه ها و نشانه ها، هيچ گاه واحد، سرراست و بديهي نيستند، بلکه در عوض فريبنده و گمراه کننده هستند.»

پس شايد نبايد چندان به دنبال اين بود که اثر استر را يک رمان پليسي سنتي و کليشه اي، يا يک رمان پست مدرن يا حتي آميزه اي موثر از اين دو دانست. عبارت کليدي توصيف ليتل درباره سه گانه نيويورکي، «انحراف ها و کژراهه ها» هستند. ما لزوماً با ترکيب ساده دو گونه رمان روبه رو نيستيم، چرا که اين دو گونه (رمان پليسي و رمان پست مدرن) با يکديگر بسيار متفاوت و به واقع آنتي تز يکديگر هستند.

در نهايت، دغدغه رمان پليسي را بيش از هر چيز مي توان در دغدغه حقيقت خلاصه کرد و پست مدرنيسم را نيز مي توان جست وجو و کنکاشي درباره فقدان حقيقت در جهان دانست.

شايد بتوان آثار استر را فرزند حرامزاده رمان پليسي و پست مدرنيسم دانست، چيزي که هيچ گاه به آساني در يک رده و طبقه خاص جاي نمي گيرد.
بيتل هاي جوان، کريستي پير
سارا کوچکي؛ آگاتا کريستي نويسنده انگليسي رمان هاي جنايي که چندين سال با نام مستعار ماري وست ماکوت به نوشتن رمان هاي عاشقانه مي پرداخت، در سراسر دنيا به بانوي رمان هاي جنايي معروف است. او طي 56 سال کار در عرصه نويسندگي بيش از 100 عنوان کتاب نوشت که با فروش بيليون ها نسخه پس از ويليام شکسپير رکورد بهترين فروش در انگلستان را داراست. نام فاميل او متعلق به ازدواج ناموفقش با کلنل آرکيبالد کريستي است که پس از 14 سال زندگي مشترک در سال 1928 بعد از خيانت آرکيبالد به وي از هم جدا شدند. بخش زير قسمتي است از مصاحبه خبرنگار مجله زنان يوگسلاوي است که در سال 1967 يعني9 سال پيش از مرگ او، هنگام اقامت اين نويسنده و شوهر باستان شناس اش سرمکس ملوان در هتل بلوو در يوگسلاوي انجام شده است.

***

شما نويسنده تعداد زيادي کتاب جنايي هستيد. اگر به علايق شما باستان شناسي، خانواده و کار خانه را نيز اضافه کنيم، واضح است که نياز به برنامه ريزي منظم خواهيد داشت. روز کاري خود را چگونه توصيف مي کنيد؟

روزهاي من به هيچ وجه برنامه ريزي شده نيستند. کار روي داستان هاي جنايي دو بخش دارد که قسمت جالب آن فکر کردن درمورد طرح يک داستان است ولي روي کاغذ آوردن اين طرح ها کار بسيار خسته کننده اي است.

ايده هاي شما چگونه به وجود مي آيند و در داستان پرورش مي يابند؟

خودم هم نمي دانم چطور. ايده ها يک دفعه به سراغم مي آيند، مثلاً هنگام گوش دادن به اپرا يا راه رفتن در خيابان. وقتي يک فکر هوشمندانه به ذهن آدم مي رسد بايد يک داستان قابل باور از آن درآورد. شخصيت ها يکي پس از ديگري جان مي گيرند و بعد از آن نوبت به اين کار کسل کننده مي رسد که بنشيني و تمام ايده ها را روي کاغذ بياوري.

بعضي از نويسندگان کتاب هاي جنايي بابت ايده داستان پول مي پردازند، شما چطور؟

نه، من ايده هايي را که به ذهن خودم مي رسد، ترجيح مي دهم. البته روزانه تعداد زيادي نامه دريافت مي کنم که پر از ايده هاي عالي است اما از داستاني که همه چيز را درباره اش بدانم خوشم نمي آيد، زيرا در آن صورت نوشتن ديگر هيجاني ندارد.

کي تصميم داريد هرکول پوآرو را به آن دنيا بفرستيد؟

نمي دانم، شايد تا الان از کهولت سن مرده باشد،

عاقبت خانم مارپل چه مي شود؟

واقعاً دوست ندارم در مورد اين دو نفر صحبت کنم. خانم مارپل از آن پيرزن هايي است که خودش مي تواند راجع به آينده خود تصميم بگيرد.

آيا براي دخترتان هم داستان هاي ترسناک تعريف مي کرديد؟

نه، البته بستگي دارد به چه چيزي بگوييد داستان ترسناک. همه داستان ها کم و بيش ترسناک هستند. وقتي رزاليند خواندن ياد گرفت، اجازه دادم خودش کتاب هايي را که دوست دارد انتخاب کند.

خود شما چه سبک کتاب هايي را دوست داريد؟

بستگي دارد. من هرجور کتابي را که دوست داشته باشم مي خوانم. کتاب هايي را که آدم را به فکر وامي دارند دوست دارم. براي وقت هاي استراحت کتاب هاي جيبي را ترجيح مي دهم و در کل زياد مطالعه مي کنم.

کتاب هاي کارآگاهي هم مي خوانيد؟

خب من زياد کتاب هاي کارآگاهي مي خوانم. از زمان دختري ام يواشکي اين جور کتاب ها را مي خواندم. از کتاب هايي که فقط خشونت دارند خوشم نمي آيد، به نظرم خيلي کسل کننده هستند. مثلاً از صفحه 17 تا 45 يکي مشغول کتک زدن ديگري است، حالا اگر به صفحه 55 بپري باز هم چيزي را از دست نداده اي چون هنوز دو نفر مشغول کتک کاري هستند.

از سينما، تئاتر يا تلويزيون خوشتان مي آيد؟

بله، به خصوص از تئاتر. تقريباًً از هر نوع تئاتري لذت مي برم.

آيا نمايشنامه جديدي آماده داريد؟

فعلاً نه.

از چه نوع موسيقي اي خوشتان مي آيد؟

اپرا، مخصوصاً واگنر، در هر شرايطي.

بيتلز؟

خوب فکر مي کنم آنها خيلي بااستعدادند. من ديگر عمرم را کرده ام اما آنها هنوز جوانند. با اين حال من از موسيقي آنها لذت مي برم.

قبول داريد که يک جور انقلاب اجتماعي در نسل جديد راه افتاده است؟

خب اين واژه کمي زيادي جدي است، اين جوان ها فقط مي خواهند دنبال چيزهاي جديد باشند، مثل مد. هر نسلي دوست دارد نسل پيش از خودش را شگفت زده کند.

در يکي از کتاب هايتان با عنوان «قتل راجر آکرويد» در پايان داستان متوجه مي شويم که راوي داستان خود قاتل است. ايده بعدي تان چيست؟ شايد در کتاب بعدي خود خواننده قاتل باشد،

بله فکر خوبي است، اما ممکن نيست،

يک سوال ديگر، اگر دوباره به دنيا مي آمديد...

موضوع بسيار هيجان انگيزي است.

دوست داشتيد جاي کدام يک از آدم هاي مشهور باشيد؟

تصميم سختي است که فکر کني جاي يک نفر ديگر زندگي کني، اما مطمئناً دوست نداشتم فردي مشهور يا حتي موفق باشم. کسي چه مي داند پشت اين موفقيت چه چيزي پنهان شده است. دوست داشتم يک آدم عادي باشم. گفتن اينکه دوست داشتم در چه دوره اي به دنيا بيايم خيلي سخت است. تاريخ پر است از وقايع ناخوشايند. فکر کن به قرون وسطي پرت شوي و در يک قصر سنگي زندگي کني. مسلماً دوست نداشتم بوي ناخوشايند آن را تحمل کنم،


در ابتدا جنايت بود“
رنگ سبز پنگوئن
گفت و گو حول حفره هايي عميق...
واگشايي روايت کارآگاهي سنتي در سه گانه نيويورکي پل استر
بيتل هاي جوان، کريستي پير
بي ادب دوست داشتني
سوپرمن
بي ادب يک دنده دوست داشتني
الري، الري دوست داشتني
مارلو؛ فلانوري بزن بهادر
رابين هود قرن بيستمي
يک فنجان قهوه و يک قتل
پيرمرد دوست داشتني

بي ادب دوست داشتني

بي تربيت. شرلوک هلمز بي تربيت است. رفتار او را با دکتر واتسن، يار غارش، مقايسه کنيد تا متوجه شويد که او آدم بي تربيتي است. چطور دکتر واتسن در کنار هلمز احمق جلوه مي کند؟ همان طوري هم هلمز در کنار واتسن بي تربيت است. آدمي است که با کمتر مراجع خود به مهرباني سخن مي گويد. کمتر مي شود که دلش براي آدم ها بسوزد و کمتر مي شود که اين آدم با دوست خود هلمز مهربان باشد و او را داخل آدم حساب کند. او حتي از مصاحب خود که گه گدار اعلام مي کند به او علاقه مند است، مي خواهد تا نامه يا بخشي از روزنامه اي را برايش بخواند. تکبر او در کوچک ترين حرکات صورتش ديده مي شود و جرمي برت عزيز فقيد همه اين کبر را نشان مي دهد. جناب هلمز همچنين بسيار خودنما است. او مدام از علم خود سخن مي گويد و فخر مي فروشد که چطور مي تواند از خاکستر سيگار يا خوني که کنار ردپايي هست هزاران استدلال داشته باشد و البته بسيار تا بسيار به خود مي بالد که مي تواند پليس رسمي را کنف کند و آنها را پشت سر بگذارد. اعتياد او به مواد مخدر و کار و توجه نکردن به هيچ چيز ديگر و البته سردر آوردن از همه چيز هم شخصيت بي ادب و بي تربيت هلمز را دوچندان نشان مي دهد. و جالب اينکه همين آدم بي تربيت بي ادب خيلي دوست داشتني است.



سوپرمن

اين جناب آقاي مگره واقعاً سوپرمن است و اصلاً توي کت آدم نمي رود که اين آقا يک شهروند معمولي باشد که برخلاف همه کارآگاهان به پليس دولتي پيوسته است. (همين موضوع نشان مي دهد که بسيار آدم معمولي است.) مگره در داستان هاي خود علاوه بر قدرت فکري فوق العاده خود قدرت بدني عجيبي هم از خود نشان مي دهد. هلمز شايد غش کند يا احتياج به چند روز استراحت داشته باشد اما مگره نه. مگره چندين و چند شبانه روز بيدار مي ماند و مدام پيپ مي کشد و قهوه سياه مي خورد. اگر معده اين آدم از فولاد هم باشد مطمئناً يک زماني آن معده سوراخ مي شود. مگره در عين حال بعد از اين همه قهوه و سيگار و پيپ و آن همه نخوابيدن هم قدرت بدني خود را حفظ کرده و هم خوب فکر مي کند. مگره لعنتي يک غول است. يک سوپرمن. يک موجود غيرقابل باور. براي همين دوستش داريم.



بي ادب يک دنده دوست داشتني

اين رفيق مان آقاي برلاخ، پليس خوش فکر و زبردست نوشته هاي دورنمات، از هلمز هم غيرقابل تحمل تر است. به خاطر برخي از مسائل که در جنگ جهاني دوم پيش آمده و او را از هرچه نازي (و حتي آدم است) بيزار کرده، اين آدم از حس وطن دوستي خالي است. او به دنبال اشرار است ولي نه براي وظيفه اي که نيروي پليس بر عهده او گذاشته يا که نگذاشته است. او مي خواهد حسابي را با کسي صاف کند يا آنکه مي خواهد حال يکي از آن نازي هاي لعنتي را بگيرد و براي همين وارد عمل مي شود و براي همين است که با هلمز متفاوت است .برلاخ دلايل ديگري براي ورود به کار دارد. از طرفي او هم مانند مگره يک سوپرمن است. اما سوپرمني که برخلاف جناب مگره معده اي سوراخ سوراخ دارد. پير است و هزار درد بي درمان دارد، اما آدم يک دنده لجبازي است که همين حس اش از او آدم توانايي ساخته که با هر جانور خطرناکي درمي افتد و البته موفق هم مي شود. آدم توداري است و حتي به اندازه هلمز هم حاضر نيست يک کلمه به دوستانش بگويد. برلاخ حتي از پيروزي هاي خودش هم سرکيف نمي شود. او افسرده تر از اين حرف ها است و براي همين دوستش داريم.



الري، الري دوست داشتني
الري کوئين بازرسي است که جور دکتر واتسن را هم مي کشد. او راوي کارهاي محيرالعقول خود نيز هست و از خودش مي نويسد. او خودشيفتگي کارآگاهان را به کمال دارد و از آن دست جرم شناساني است که بيشتر به نيروي فکر خود تکيه دارد تا نيروي بازويش. نويسندگان داستان هاي الري کوئين نام مستعار الري کوئين بر خود گذاشته بودند و با همين نام داستان هاي کارآگاهي شان را روايت مي کردند. کوئين مثل آقاي بواروي فرانسوي تپل و اهل دنيا بود و بدش نمي آمد که در ويلاهاي زيباي پولداران سر کند. کوئين در داستان هايش فردي زميني است که گاهي شکست مي خورد و گاهي اشتباه مي کند. اما يک نکته را هرگز زير پا نمي گذارد و آن اجراي عدالت است. تضاد بين روايت از خودراضي داستان هاي الري کوئين و شکست هاي او، از او کارآگاهي زميني ساخته که حالا قابل باور است. آقاي کوئين يک کمي هم شبيه به کارآگاه گجت است که اصلاً نمي داند در دنيا چه خبر است و همين طوري خود به خود کارهايش درست مي شود. براي همين است که نوستالژيک و دوست داشتني است.


مارلو؛ فلانوري بزن بهادر

امير احمدي آريان؛ چندلر استاد پيوند زدن طنز و فاجعه است. تعداد صحنه هايي که در آنها فيليپ مارلو تا آستانه مرگ مي رود و در برابر لوله هفت تير حرفي مي زند که خواننده را از خنده روده بر مي کند، از شمار خارج است. قدرت او در خلق معما و گره افکني و گره گشايي هاي حيرت انگيز آن قدر زياد است که گفت وگوهاي او، به خصوص آن بخشي که از زبان مارلو بيان مي شود، تحت الشعاع طرح هاي داستاني چندلر قرار مي گيرد. گفت وگوهاي چندلر مهم ترين بخش از آثار اوست که در آن طنز و فاجعه به هم گره مي خورند و تاثير اين خلاقيت او را در ديگر نويسندگان امريکايي، به خصوص کورت ونه گات، مي توان ملاحظه کرد. بين کارگرداناني که براساس رمان هاي ريموند چندلر فيلم ساخته اند، همان طور که انتظار مي رود، صحيح ترين انتخاب را رابرت آلتمن کرده است. کمتر کسي است که فيلم درخشان «خداحافظي طولاني» آلتمن را ديده باشد و از انتخاب استادانه کارگردان براي نقش فيليپ مارلو حيرت نکرده باشد. آلتمن با انتخاب اليوت گولد، بازيگر سرشناس دهه هفتاد در نقش مارلو، هر آن چه را که همفري بوگارت و رابرت ميچام کم داشتند، جبران کرده است. اليوت گولد نزديک ترين تصوير به مارلو است؛ بلندقامت و لاغر، با چهره اي کتک خورده و نه چندان جذاب، که جسارت و شرارت از نگاهش مي بارد. اليوت گولد، و تصويري که آلتمن از زندگي و ماجراي او در «خداحافظي طولاني» ترسيم مي کند، تجسم بصري ايده اصلي چندلر در پيوند طنز و فاجعه است.



رابين هود قرن بيستمي

پوپه ميثاقي؛ آرسن لوپن را اغلب همتاي فرانسوي شرلوک هلمز انگليسي مي دانند. موريس لوبلان خالق لوپن اين سارق آقامنش را نخستين بار در سال 1905 در مجموعه اي داستان کوتاه در مجله je sait tout معرفي کرد. لوپن را شايد بتوان به نوعي رابين هود هم دانست. او با آن رفتار فرانسوي و اعتماد به نفس خاص اش با اينکه در سوي ممنوعه قانون ايستاده اما آدم خوبي است و هميشه به تقابل با آدم بدها مي رود. لوبلان مجموعه داستان هاي لوپن را در بيست جلد نوشت که در يکي از نخستين داستان ها لوپن و شرلوک هلمز با هم ملاقات مي کنند. در داستان «شرلوک هلمز خيلي دير مي رسد» که در سال 1906 منتشر شد، هلمز ملاقات کوتاهي با لوپن جوان دارد، بي آنکه بداند او لوپن است، اما لوبلان زماني که داستان به شکل کتاب درآمد مجبور شد که به دليل شکايت قانوني کانن دويل نام کارآگاه انگليسي را به هرلوک شولمز تغيير دهد.

از زمان تولد داستاني لوپن فيلم هاي زيادي از شخصيت او آفريده شده که اولين آنها در سال 1908 و با نام «سارق آقا» بود و آخرين شان در سال 2004 با نام «آرسن لوپن» اکران شد.



يک فنجان قهوه و يک قتل

سارا کوچکي؛ نام خانم مارپل از ايستگاه راه آهن مارپل در مسير منچستر به شفيلد الهام گرفته شده؛ ايستگاه راه آهني که آگاتا کريستي زماني به علت تاخير قطار مدت زيادي در آن معطل مانده بود. شايد در نگاه اول جين مارپل، تنها پيرزن فضول و ترشيده اي به نظر بيايد که با دوستانش در گردهمايي هاي عصرانه قهوه مي نوشند، بافتني مي بافند و از هر دري سخن مي گويند اما وقتي پاي يک معماي رمزآلود و پيچيده به ميان بيايد، آن گاه است که به هوش و ذکاوت اين پيرزن نحيف چشم آبي پي مي بريم. او همواره پليس محلي را با گمان هاي خود و مقايسه موارد جنايت با مورد مشابهي که در روستاي کوچک سنت مري ميد محل زندگي خود اتفاق افتاده است، شگفت زده مي کند. شخصيت اين کارآگاه محلي رفته رفته در کتاب هاي آگاتا کريستي جاافتاده تر و دوست داشتني تر مي شود.علاوه بر هوش بالاي اين زن، محيط پر از شرارت روستاي سنت مري ميد که همواره به او امکان مقايسه جنايت هاي اتفاق افتاده با موارد مشابه را مي دهد، در شکل گيري شخصيت اين کارآگاه موثر بوده است.



پيرمرد دوست داشتني
خالق بازرس مورس «کالين دکستر» است. درست است که از دکستر کتابي منتشر نشده، اما شبکه دو تلويزيون خودمان مدتي مجموعه اي از او نشان مي داد که بسيار هم مورد استقبال مردم قرار گرفته بود. البته بيشتر مردم دنيا هم بازرس مورس را با سريال سي و سه قسمتي اش مي شناسند، تا رمان هاي دکستر. مورس مورس پيرمرد پير و تنهايي است که راجع به همه چيز از سياست تا فلسفه اظهارنظر مي کند، راجع به زنان هم تکليف اش معلوم است، مدام از دست آنها غرغر مي کند و يکي از آن نمونه هايي است که فمينيست هاي دوآتشه غول بي شاخ و دم زن ستيز مي نامندش. کارآگاه مورس در اکثر داستان هاي کوتاه دکستر حضور دارد که مهم ترين شان «بزرگترين اسرار مورس و ديگر داستان ها» است. کارآگاه مورس در آخرين کتاب دکستر با نام «روز اندوهناک» از مرض ديابت مي ميرد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام