876 شماره
شنبه، 19 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: سينما
 چرا همسايه ها ساخته نشد
 
  مهرجويي، محمود و يک فيلمنامه گمشده
  حبيب باوي ساجد


مينا اکبري؛ چه اتفاقي مي افتاد اگر امروز درباره اثري صحبت مي کرديم از داريوش مهرجويي بر اساس رماني از «احمد محمود». مجموعه اي تلويزيوني به نام «همسايه ها». اگر آن رمان 500 صفحه اي درخشان در 6 فصل پي در پي از نوجواني تا جواني و ميانسالي خالد اهوازي، آرمانگراي سال هاي نفت و خون در آرشيو ذهنمان جايي داشت، حتماً امروز جور ديگري حرف مي زديم. اما سياست و تقدير، روياي تماشاي چنين اثري را از ما گرفت تا امروز درباره «همسايه ها» فقط با يک نام طرف شويم. احمد اعطا ملقب به احمد محمود.داريوش مهرجويي در گود زورخانه خلوت اقتباس ادبي تنها پهلوان نامي و باقي است. او چهل سال است ثابت کرده که مي تواند دريچه بسته ادبيات بر سينما را همچنان گشوده نگه دارد. پس عجيب و دور از ذهن نيست که او دست روي رماني بي نظير مثل همسايه ها مي گذارد. هر که اين رمان را خوانده باشد مي داند آن شبکه دقيق انساني گرد آن خانه شلوغ، آن رفتن ها و آمدن ها، آن حسرت ها و عقده ها، آن گفته ها و شنيده ها ،آن آرمان ها و آن شکست ها در بستر روياي دست نيافتني، روياي برابري و آزادي اگر دستمايه کار مهرجويي مي شد، چه چيزي روبه روي ما بود. بدون شک ديگر «دايي جان ناپلئون» بر تارک تاريخ مجموعه سازي تلويزيون يکه نبود. شرح ميوه ندادن اين درخت، داستان اين گفت وگوست. آقاي«حبيب باوي ساجد» از خطه جنوب به دنبال کشف دوباره نويسنده بزرگ همشهري اش با داريوش مهرجويي گفت وگويي انجام داد که ما در اين جا در ادامه بررسي پرونده پروژه هاي نيمه تمام سينماي ايران آن را تقديم مي کنيم.« همسايه ها» نگين آثار شادروان احمد محمود است و نگين آثار مهرجويي اقتباس هاي ادبي. او خود را فرزند ادبيات مي داند. بدون شک براي آن فيلمنامه چهارصد صفحه اي سياه گمشده که حک شده رويش «همسايه ها» جاي حسرت خوردن فراوان براي ما هنوز باقي است.



قبل از انقلاب قصد داشتيد رمان «همسايه ها» را تبديل به سريال کنيد. حتي فيلمنامه آن را با همکاري زنده ياد «احمد محمود» نوشتيد...

قبل از انقلاب نبود. درست در آغاز انقلاب بود.

رمان «همسايه ها» چه ويژگي داشت که شما آن را براي اقتباس انتخاب کرديد و چه اتفاقي باعث ناکامي اين پروژه شد؟

تعداد رمان هاي خوبي که در ايران منتشر شده و امکان اقتباس از آنها وجود دارد انگشت شمار است. اگر اولين آن را «بوف کور» بگيريم و بعد«شازده احتجاب» و بعد«سووشون» يا «عزاداران بيل» ساعدي و شايد يکي دو نويسنده مثل صادق چوبک با رمان «سنگ صبور»، بزرگ علوي با رمان «چشم هايش» و رمان «جاي خالي سلوچ» از محمود دولت آبادي ديگر رمان چشمگيري که قابليت اقتباس داشته باشند به چاپ نرسيده است.

اما اين که من به چه دليل رمان «همسايه ها» را براي اقتباس انتخاب کردم، به کيفيت هنري و ادبي اش برمي گردد که در نوع خود کم نظير است اين اثر از کتاب هاي محبوب من است که خيلي مي شود راجع به آن حرف زد. از شخصيت پردازي در داستان گرفته تا فضاسازي، روند قصه، تکنيک روايي و نثر به اصطلاح سليس و شسته و رفته نويسنده که خواننده را تا به انتهاي داستان با خودش همراه مي کند. به خصوص فضاي دوران قبل از 28مرداد، دوران مصدق و فعاليت توده ا ي ها که با کودکي ام که در دبستان تحصيل مي کردم و خاطره هايي از آن دوران دارم، مصادف مي شد. پس اين کتاب علاوه بر ارزش هاي ذاتي اش، براي من يک بعد ديگر هم داشت و يکجور به اصطلاح تلنگري بود به خاطرات گذشته و آنچه در آن زمان روي داد. من 28 مرداد و يا 30 تير و تظاهرات و ميتينگ هايي که جلوي مجلس مي دادند و آن مجلات «تهران مصور» و «ترقي» را به خوبي يادم هست. به هر حال تمايل داشتم رمان «همسايه ها» را آن هم بعد از انقلاب که همه چيز زير و رو شده بود و وضعيت فيلم و سينما و تلويزيون هم معلوم نبود، کاري از روي دل انجام بدهم. با اميد به اين که ما تکه اي از تاريخ معاصر خودمان را فيلم کنيم. تکه اي از تاريخ که اتفاق افتاده و واقعي است و ما خود آن را از نزديک مشاهده و لمس کرده ايم. به هر حال با يک اميد اين شکلي جلو رفتيم. اما اينکه چرا اين مهم محقق نشد دلايل زيادي دارد که مهمترين آن به حال و هواي اوايل انقلاب بر مي گشت و اينکه هنوز وضعيت فيلم و سريال و تصوير کاملاً رو هوا و معلق بود. هيچ کس دقيقاً نمي دانست چي به چي است. بنابراين حتي اقدام نکرديم که سناريو را بدهيم. بعد هم که اوضاع بهتر شد و کمي سروسامان گرفت ما سناريو را ادامه داديم اما اين بار گفتند که «احمد محمود» مشکل دارد و نمي شود اثرش را کار کرد که خيلي باعث تاسف بود.

الان فيلمنامه کجاست؟ نمي خواهيد يک بار ديگر براي ساخت آن اقدام کنيد؟

خيلي از آن گذشته. دقيقاً نمي دانم. فکر کنم در اين اسباب کشي ها و جا به جا شدن ها فيلمنامه اش را گم کردم يا شايد هم به کسي داده باشم و فراموش کردم پس بگيرم. اما سيامک پسر محمود آن موقع با ما بود. فکر کنم يک نسخه از فيلمنامه را دارد.

يعني شما هيچ گونه نسخه اي از آن نداريد؟

نه متاسفانه. اما يادم است که نسخه حجيمي هم بود که جلد مشکي داشت و صحافي و تايپ شده بود. به هر جهت آن فيلمنامه را مي شود الان چاپ کرد. جزء کارهاي ادبي خوبي در سينما مي تواند باشد براي اين که بعدها فيلمنامه را خيلي تغيير داديم. يک سري شخصيت هاي جديد به داستان پردازي اضافه کرديم. اصلاً شايد بتوان آن را حالا ساخت. من از شما خواهش مي کنم همينطور که با من تماس گرفتيد و پيگير اين گفت وگو بوديد، همت کنيد و يک نسخه از فيلمنامه را هم به من برسانيد. خيلي حيف است اين فيلمنامه ساخته يا چاپ نشود.

آقاي مهرجويي هنوز فضا هاي بومي اين چنيني درگيرتان مي کند که بخواهيد فيلم آن را بسازيد؟ اين سوال را با توجه به اين مي پرسم که در رمان همسايه ها، زبان بومي، کاراکترهاي بومي نمود پيدا مي کنند و با توجه به اين که شما به جز فيلم«گاو» که فيلمي روستايي است سابقه نزديک شدن به اين فضاها را نداريد؟

رمان«همسايه ها» فضاي بومي ندارد. فضا، فضاي فقيرنشين شهر اهواز است. اتفاقاً من در اهواز زندگي کرده ام. به دليل کاري که پدرم پيدا کرده بود سال هشتم دبيرستان ما در اهواز بوديم و من در دبيرستان شاپور درس مي خواندم. جزء تيم بسکتبال هم بودم. بعد هم محله هاي فقيرنشين، کپرنشين، کولي هايي که نمي دانم هنوز هم هستند يا نه؟ رود کارون و آن بلم سواري ها همه اينها براي من آشنا هستند. بنابراين فضاي رمان برايم بيگانه نيست. بعد هم شخصيت ها خيلي خوب پرورده شده بودند. اينها بومي نيستند. اينها اهل اهواز و تهران و شهرستان هاي ديگر هستند. لهجه خاصي ندارند يا اين که به زباني صحبت کنند که فهميده نشود. اما مهمترين وجه قصه «همسايه ها» فضا و حال و هواي آن است. پسر جوان، فعاليت هاي سياسي آن دوران که شامل فعاليت احزاب سياسي، شاه و مصدق و توده اي ها است و عشقي که در کتاب شکل مي گيرد. تمام اينها رمان را جذاب و گيرا مي کند.

آشنايي شما با« احمد محمود» از طريق رمان همسايه ها بود يا اين که ديگر آثارش را خوانده بوديد؟

من آثار قبل از «همسايه ها» را هم خوانده بودم. درست نمي دانم آشنايي من با آثار «احمد محمود» کي و چطور شروع شد. ولي مجموعه داستان هايش را خوانده بودم که اغلب راجع به جنوب بود. بعد هم که کتاب هاي ديگرش را مثل «زمين سوخته» و بعدها «مدار صفر درجه» را دنبال کردم. اما رمان «همسايه ها» ها در آشنايي ام با محمود شروع جدي بود. يادم هست که از «محمود دولت آبادي» سراغ «احمد محمود» را گرفتم که او را مي شناخت و به اتفاق هم به منزل محمود رفتيم. ايشان از پيشنهادها، استقبال کردند و رفتيم براي نوشتن سناريو.

احمد محمود جزء معدود نويسندگاني است که درباره پروسه هاي ملتهب و متفاوت تاريخ معاصر قلم زده است. به عنوان مثال «همسايه ها» درباره دهه سي و کودتاي 28 مرداد، رمان «مدار صفر درجه» درباره سال هاي پاياني حکومت شاه و پيروزي انقلاب، رمان «زمين سوخته» درباره جنگ و اتفاقاً اولين رمان جنگي سرزمين مان هست. فکر مي کنيد چه چيزي باعث شده «احمد محمود» اينگونه نظاره گر باشد و به نوعي آثارش سند زمانه معاصر ما شود؟

من فکر مي کنم «احمد محمود» اول از هر چيز يک روشنفکر بود و اهل تفکر. نسبت به مسائل کشورش حساس بود. توجه اش به مساله مارکس و مارکسيسم بي پشتوانه نبود. او يک پشتوانه غني ادبي داشت و کتاب هاي زيادي را تا آنجايي که ترجمه شده، خوانده بود. علاوه بر اينها او يک هنرمند بود. شاعري که به قصه نويسي علاقه داشت و قصه هاي خوبي مي نوشت. مي دانست چگونه شخصيت ها را بچيند، قصه را پيش ببرد و از اين لحاظ قصه هايش را جذاب کند. او از يک طرف انسان مدرن امروزي بود و از طرف ديگر مثل همه ما حساس نسبت به عقب ماندگي و فرار از فقر و بيکاري و فلاکت و درجا زدن در اين وضعيت جهان سومي. او مي ديد که چگونه کشورهاي دور و اطراف ما همه پيشرفت کردند. در جنوب عرب ها شدند جهان اول. آن طرف ترکيه پيشرفت کرد. او درد عقب ماندگي را شديداً حس مي کرد و به اين دليل توجهش به همان انسان تحقيرشده و مفلوک و فقر و بدبخت امروزي بود. طبقه قرباني شده اي که سال ها است گريبانگير فقير و بينوايي است. همه اين چيزها را سعي مي کرد از طريق مديومي که در اختيار داشت يعني رمان، قصه، که خود مديوم بسيار غني و وسيعي است التهاب دروني اش را، بي قراري اش را، رنجي که از بدبختي مردم مي کشيد را در کارش منعکس کند و اين جالب است که بدون شعار و تمسک به فرياد و فغان هاي احساساتي دست به نوشتن مي برد.ويژگي «احمد محمود» همين بود که کارش را صيقل مي داد. چيزي را بي جهت کش نمي داد. اهل ايجاز بود. نثرش روان ساده و بي تکلف بود. اهل آرتيست بازي کلامي و اين چيزها نبود. ايدئولوژيک نبود يعني آدمي که اهل جذميت باشد و معتقد و مومن به يک ايسمي خاص. هنر هم به او کمک کرده بود و خودش هم استعدادش را داشت که به اصطلاح در بند اين چيزها نيفتد، بنابراين کارش تلطيف شده بود، از شعار دادن رها بود، فقط نظاره مي کرد و به صورت عيني سعي مي کرد آنها را بازنمود کند.

شما جزء معدود سينماگراني هستيد که در طول چند دهه فعاليت هنري سعي کرده ايد سينما و ادبيات را به هم نزديک کنيد، بعضي از فيلمنامه هاي شما اقتباسي از ساعدي، گلشيري، نصيريان، ترقي، مرادي کرماني و...است. چه چيزي باعث شده شما اين گونه به اقتباس از ادبيات بپردازيد؟

من با ادبيات بزرگ شدم. به نظر من سينما از ادبيات جدا نيست. آبشخور و جوهره آنها يکي است. اما يکي به صورت کلامي است، آن يکي به صورت تصويري. ولي از طريق کلام باز تصوير مي دهد. بنابراين اين دو در هم ادغام شده اند ما اصلاً با ادبيات بزرگ شديم، قصه خوانديم، قصه شنيديم، روي پرده سينما قصه ديديم، روي صحنه تئاتر قصه ديديم و با شعر بزرگ شديم. حافظ خوانديم، سعدي خوانديم، مولانا خوانديم. بعد هم اين که سينما ماهيتش با کلام شروع مي شود. بايد ابتدا چيزي به نام فيلمنامه نوشته شود. در واقع فيلمنامه به عنوان يک مديوم که بايد قصه، فکر، ايده، معنا و ربط داشته باشد به وضعيت وجودي انسان کنوني، تفاوت چنداني با ادبيات ندارد. وضعيت يکي است. يعني شما بايد بافت قصه را بچيني، شخصيت ها را هدايت کني، ديالوگ ها و... حالا اينها در رمان کمي مفصل تر پرداخت مي شود. در سينما مي تواند موجزتر باشد. اما در کل زياد با هم تفاوت ندارند. به عنوان فيلمساز مي توانيد فيلمنامه را يک مرحله بالاتر ببريد و تبديل به تصويرش کنيد تا بشود سينما. آن تصوير نهايي مهم است فيلمنامه با اين که در مديوم ادبي جا افتاده اما توسط تصوير رئاليزه مي شود، تحقق مي يابد و يقين پيدا مي کند. اين است که به عنوان فيلمساز، نه تنها بازيگر، موزيسين و فيلمبردار را بايد کارگرداني کنيد بلکه قصه را هم بايد کارگرداني کرد. يعني فيلمنامه را بايد هدايت کنيد. اينجاست که ديگر زياد مهم نيست ايده اصلي فيلمنامه از کجا مي آيد. ايده مي تواند از تجربه شما بيايد، مي تواند از تجربه آن يکي بيايد و... مي تواند اين قصه خارجي باشد. مي تواند داخلي باشد. اينها زياد مهم نيست. مهم اين است که مضمون و ايده قصه را چگونه مي خواهيد تبديل به فيلمنامه کنيد. اين ديگر به مهارت شما بستگي دارد. به عنوان يک فيلمنامه نويس، سينما به شما اين امکان را مي دهد که فيلمنامه توسط چند نفر نوشته شود. پنج نفر فيلمنامه نويس روي يک فيلمنامه کار کنند. شما مي توانيد دو نفر فيلمنامه نويس داشته باشيد. مي توانيد يک رمان را تبديل به فيلم کنيد. مي توانيد يک قصه را به فيلم تبديل کنيد. بنابراين به نظر من در اين زمينه بايد حداکثر استفاده را برد. 90 درصد فيلم هايي که در دنيا ساخته مي شوند يا برداشتي از قصه است يا رمان است و خيلي کم پيش مي آيد يک فيلم بر مبناي فيلمنامه ارژينال ساخته شود. تازه آن فيلمنامه هاي ارژينال هم هميشه يک نويسنده ندارد. گاه دو يا سه فيلمنامه نويس آن را مي نويسند.

با توجه به صحبت هاي شما، نتيجه مي گيريم همه اين موارد در رمان «همسايه ها» مستتر است؟

اتفاقاً رمان «همسايه ها» براي سينما خيلي درست و جا افتاده است. از نظر ساختاري و معماري قصه، همه چيز درست است. البته داستان هايي را که من براي فيلم برداشت کرده ام به آنها ابعاد ديگري اضافه کرده ام. مثل داستان «گاو» يا «آقاي هالو»، يا «دايره مينا». اينها در فيلم ابعاد وسيع تري پيدا مي کنند. اين امکان را خود سينما مي دهد. منتها بايد جوهره اش باشد.

اگر فيلمنامه «همسايه ها» پيدا شود هنوز مايل هستيد آن را به سينما نزديک کنيد؟

خيلي دلم مي خواهد نسخه اي از آن را پيدا کنم و در جريان بيندازم، ببينم چه مي شود. اگر بشود عالي است، به نظر من يکي از سرمايه هاي خوب خواهد شد. تصوير آن فضاي 30 تير و 28 مرداد 32 در اهواز فوق العاده است.

اين پروژه را تا کجا پيش برديد؟

تا مرحله انتخاب بازيگر و تست گريم.

قرار بود چه کساني در اين فيلم بازي کنند؟

علي نصيريان قطعي شده بود.

اميدواريم اين فيلم روزي ساخته شود.

من هم اميدوارم اين اتفاق بيفتد.
 يادداشت هاي فرهنگي -1
 
 مدرن
  چنگيز پهلوان
در زبان ًفارسي ًامروز شمار درخور توجهي از واژگان بيگانه حضور يافته اند بي آنکه استنباط واحدي از همه آنها وجود داشته باشد. علت اين امر در وهله نخست تعداد روزافزون ً کتاب هاي ً ترجمه شده از زبان هاي خارجي است. سپس مي توان از استنباط نادرست، حتي خودسرانه و دلخواه از شماري از واژه ها و اصطلاحات بيگانه ياد کرد. بر اثر ترجمه گاه واژه اي رواج مي يابد و پس از مدتي در اين جا و آنجا همچون واژه اي آشنا و عادي، اغلب در معناهايي مبهم، به کار گرفته مي شود. چنين وضعي براي ايران چندان هم غير عادي نيست. در کشوري که مترجمانش ادعاي فيلسوف بودن دارند و مقاطعه کارانش فکر پريشان و چهل تکه خود را همچون کالايي فلسفي عرضه مي کنند و اوقات فراغت را با جن گيري مي گذرانند و تفنن خود را به صورت معنويت مي آرايند و تصور براين است که فلسفه اش در انحصار « آژانس توريستي حکمت و معاملات ًفلسفي» است، انتظاري هم جز اين نمي توان داشت.

يکي از اين واژه ها که مدت هاست در زبان کنوني فارسي به کار مي رود و حتي تا اندازه اي هم ول مي گردد، واژه «مدرن» است. به ويژه که برخي از مترجمان هم با ادعاهايي نادقيق و فخرفروشانه بر ابهام اين واژه افزوده اند. در چنين وضعي هرکس بايد در حد و توان خود با اين پريشان فکري برخورد کند و در مسير شفاف ساختن مفاهيم گام بردارد.

در فرهنگ دهخدا در برابر واژه مدرن آمده است؛ از فرانسوي است غبه معنايًف = تاره ـنوـجديدـتاره باب شدهـ مïد روزـ باب ً روز. در حقيقت فرهنگ دهخدا آسان و ساده معناي اين واژه را روشن کرده است.

حال بد نيست نگاهي نيز به زبان عربي در اين مورد بيندازيم زيرا کم نداريم واژه هايي که از عربي در حوزه علوم اجتماعي يا درست تر بگوييم علوم انساني، به کار مي گيريم.

در فرهنگ انگليسي- عربي «المورد» در برابر واژه انگليسي « مدرن» چنين آمده است؛ حديثـعصري.

العصري به اين معنا؛

شخص من اهل العصر الحديث.

و مدرنيسم(modernism) اين گونه برگردانده شده است؛

عصريـ العصرانيـهـ الصفه العصريهـ حب الجديد ا ؤالعصريـ الحرکه العصرانيه.

و در برابر modrnity چنين مي آيد؛

العصريهـعصريا ـ شيء عصري.

و مدرنايزيشن (يا مدرنيزاسيون) ترجمه شده است به؛

التعصيرـ جعل الشيء عصريا ً ـ الجديد ـ شيء معصٌر.

فعل انگليسي modernize برگردانده شده است به؛ يعصٌرـيجدد.

در بخش عربي- انگليسي همين فرهنگ، واژه عصري و واژه حديث به يک معنا و برابر هم آمده اند و در مقابلشان به انگليسي آمده است؛

Modern/up-to-date/novel/new/recent

واژه هاي عربيً؛ عصريه يا حداثه هر دو در برابر واژه هايي چون modernity / modernism/modernness آمده اند.

واژه مدرن به صورت صفت از قرن هجدهم در زبان فرانسه به چشم مي خورد؛moderne. اين واژه از لاتيني متأخر برآمده است :modernus، يعني؛ اکنوني ـ معاصر ـ نو ـ جديد.

در فرهنگ فرانسه-آلماني در برابر واژه فرانسوي مدرن (moderne) برابر نهاده هايي به آلماني آمده است تقريباً به اين معنا؛ جديد ـهم عصرـمنطبق با زمان. در زبان فرانسه وقتي گفته مي شود :langues modernes يعني زبان هاي جديد يا وقتي گفته مي شود؛histoire moderne يعني؛ تاريخ جديد، يا :le Paris moderne به معناي پاريس امروزي يا پاريس جديد است ؛ يا وقتي که مي گويند :les temps modernes يعني؛ عصر جديد. هنگامي که همين واژه به صورت اسم به کار مي رود، مي نويسند؛ le moderne که مي شود؛ جديد يا باز همان عصر جديد يا نو.

مي خواهيم کمي ديگر در ريشه واژه ها جست وجو کنيم. در زبان فرانسه واژه «مïد»= le mode داريم که در فارسي به معناي باب روز، باب زمان، شيوه متداول يا متعارف کاربرد دارد؛ از اين گذشته به معناي «روش و طريقه موقت که طبق ذوق و سليقه اهل زمان، طرز زندگي و لباس پوشيدن و... را تنظيم کند» (دهخدا) هم مي آيد. مïد روز يعني باب روز، يعني پسند روز. در فارسي از مïد افتادن هم داريم به معناي متروک شدن يا منسوخ شدن مثل «دًمïدًه » در زبان فرانسه غdژmodژف؛ و مد شدن به معناي باب شدن و متداول گشتن. واژه «مïد» در فرانسه از لاتيني ً modus مي آيد که به معناي شيوه، طريقه، روش و سبک است؛ «مïد» در واقع يعني پوشش برگزيده در يک دوره زماني، سليقه و ذوق رايج يا غالب در يک محدوده زماني گاهي در معناي تخفيف نيز به کار مي رود؛ اين کار يا اين حرف ها مïد شده است.

«مïدوس»که جمع آن مي شود modi، در لاتين به چند معنا به کار مي رود که تعدادي از آنها را آورديم، اما در عين حال در حوزه فلسفه شيوه و طريق ً ًبودن است و در جمع به معناي شيوه هاي ًبودن، يا در زبان شناسي مقوله اي است دستوري در مورد فعل و جزء آن.

مïد و مïدرن در اصل از يک ريشه برآمده اند. استنباط اين قلم اين است که«مïد» خصلتي ناپايدار دارد، گذراست و ناماندگار. درمقابل، دست کم فرض بر اين است که «مدرن» خصلتي پايدارتر از «مد» دارد. هنگامي که مي گوييم «عصر مدرن» يعني يک دوره تاريخي را در نظر مي گيريم، ولي در مورد «مد» بيشتر مي گوييم «مد» امسال چنين و چنان است يا حتي مي گوييم «در اين تابستان مد اين طور و آن طور است.»

آنچه آوردم و مي آورم در اصل بدين منظور است که نکته اي را توضيح دهم. و آن نکته اين است که بسياري از ما نينديشيده مطالبي را بر گرفته از اين جا و آنجا همچون عقيده اي بديع و اغلب به صورت ً نظريه اي تازه عنوان مي کنيم بي آنکه در اصل قضيه و در تاريخ خود کند و کاو کرده باشيم. يکي از اين موارد همين موضوع «مدرن» يا «مدرن بودن» است. کم نبودند و نيستند کساني که دوره هايي از تاريخ معاصر ايران به خصوص دوره پس از مشروطيت را سخت نکوهيده اند به اين اعتبار که همه اش چيزي نبوده جز «شبه مدرنيسم». يا انقلاب مشروطيت را چنين ناميده اند؛ «انقلاب ناقصـ ياـ انقلاب ناتمام». به نظر اينان ما هنوز وارد «عصر مدرن» نشده ايم و هر چه به اجرا درآمده يا به وقوع پيوسته در سطح شناور بوده است. «مدرن» وقتي مي شويم که «مدرنيته» را کسب کنيم و اين کار ممکن نمي شود جز آنکه به ريشه عصر جديد بازگرديم يعني به فکر يوناني. و از آنجا که ما يوناني نبوده ايم و فکر يوناني هم در تاريخ ما سربرنياورده است پس در نتيجه يا نمي توانيم «مدرن» شويم، يا بايد يکسره و بي چون و چرا همان به اصطلاح «يونانيت» يعني غربي شدن را با جان و دل بپذيريم و از چون و چرا در باره آن بپرهيزيم. هستند «مقاطعه کار- فيلسوفان»ي که به همين اندازه هم بسنده نمي کنند و مدعي مي شوند که در جهان امروز فقط يک تمدن وجود دارد که آن هم «تمدن» غربي است و تمامي ديگر مجموعه هاي زيستي هيچ اصالتي ندارند و ناچار سرنوشتشان غربي شدن يا انحلال در اين تمدن است. هر چه دست و پا بزنيم بي فايده است و دير به مقصود مي رسيم يعني ديرتر منحل مي شويم.

اين جريان فکري که کم و بيش در حوزه هاي مختلف سر برمي کشد از چند جا آب مي خورد؛ اول از همه آنکه مبتني است بر نگاهي گسسته و غير تاريخي، به بيان ديگرتنوع فرهنگ ها و عوامل خاص تحول يابنده هر فرهنگ و مجموعه زيستي را ناديده مي انگارد و در واقع با آنها آشنايي ندارد؛ دوم آنکه آسان طلبي فکري پيش مي گيرد و از دشواري ً انديشيدن مي گريزد و به تصور آنکه از بيراهه مي تواند سريع درگذرد با خام انديشي به نفي تاريخ و تمدن خود دل مي بندد؛ و بالاخره آنکه ناتواني خود را در انديشيدن به آنچه به نحوي مشخص روي داده است، پرده پوشي مي کند و حتي فخر هم مي فروشد.

«مدرنيته» يا «مدرنيت» يا هر واژه اي ديگر که برابر با آن به کار رود چيزي نيست جز امروزي شدن و البته روشن است که اين امروزي شدن يعني نو شدن، مبتني بر الگويي واحد نتواند بود به يک دليل ساده که صدها راه نوشدن در همين دوران معاصر پيموده شده است که هريک با ديگري تفاوت هايي را به نمايش مي گذارد. کافي است نگاهي بيندازيم به نمونه هاي چين يا ژاپن که ببينيم بي فکر يوناني يا طي طريق به سبک غربي، حداقل در دوره اي طولاني، به پيشرفت هايي چشمگير دست يافته اند. حتي يک نمونه اسلامي نيز مثل مالزي نشانگر موفقيت است در حوزه پيشرفت و نو گشتن. حال وقتي به اين دست از روشنفکران- مقاطعه کاران- مترجمان بگوييم ببينيد دستيابي به نوسازي با اتکا به تجربياتي ديگر نيز ممکن مي شود، فوري گردن مي کشند و مي گويند «نوسازي» را نبايد با «مدرنيته» يکي گرفت و يکي دانست. نوسازي چيزي است بي ريشه در حالي که مدرنيته چيزي است عميق که به آساني به دست نمي آيد. اين استدلال سخيف راه را برهرگونه بحث جدي و پايداري مي بندد و فضايي عقيم به بار مي نشاند. اين تصور که «مدرنيته» چيزي است ناشناخته و غيرقابل دسترس براي «غيريونانيان» در عمل همان انحلال طلبي است که به شيوه هاي مختلف بر زبان آورده مي شود. بنا براين شيوه استدلال خود اين حضرات کارشان آسان مي شود و نمي توان بر ايشان خرده گرفت و گفت پس چرا خودتان کاري نمي کنيد؟ اينان با تکيه بر انديشه انحلال طلبانه خيالشان سخت راحت است و هيچ وظيفه اي براي خود در نظر نمي گيرند جز انکار. اينان انکارکنان از کنار همه چيز مي گذرند و همه چيز را تحقير مي کنند؛ قهرمان هايشان در دنياي غرب مي زيسته اند و مي زيند و اميدهايشان متوجه تسلط همه جانبه فرهنگ غرب است و نابودي همه فرهنگ هاي ديگر. اين آنکه نتوانسته اند در فرهنگ خود به جايي برسند و در غرب هم کسي به آنان اعتنايي ندارد، به اميد انحلال، خواستار غربي شدن اند و مي خواهند يک شبه ره صدساله بپيمايند. ناگفته تصورشان اين است که بر اثر انحلال سريع، در شمار متفکران بزرگ جهان قرار خواهند گرفت و از آن پس در سراسر جهان قدرشان شناخته خواهد شد. در فرهنگ هاي کوچک غير غربي کسي آنان را نمي شناسد در حالي که پس از چيرگي غرب، ارزش واقعي و ناشناخته آنان چون فروغ عالمتاب بر همه جاپرتو مي افکند. اين انکارگران - انحلال طلب آن به ظاهر براي فرهنگ خودي اشک تمساح هم مي ريزند، اما در پنهان که سفره دل مي گشايند، راز دلشان را آشکار مي سازند و در انتظار انحلال بي تابي به خرج مي دهند.
 
 
 مدار صفر درجه
  جواد طوسي

در کنار نويسندگان صاحب نامي چون صادق هدايت، محمود دولت آبادي، بهرام صادقي، هوشنگ گلشيري و اسماعيل فصيح، نام احمد محمود نيز براي يک فيلمساز حرفه اي و مسلط به زبان سينما و آشنا به حوزه ادبيات داستاني مي تواند همواره وسوسه کننده باشد. علت را بايد در سبک خاص و دغدغه هاي اجتماعي اين نويسندگان و اشرافشان به اسلوب و قواعد داستان نويسي، تبحر بعضي از آنها در روانکاوي فردي و شخصيتي آدم هايشان و - به ويژه- قابليت هاي آثارشان از نظر جنبه هاي تصويري براي برگردان سينمايي، جست وجو کرد.

با آنکه بيشتر آثار احمد محمود از قبيل «همسايه ها»، «داستان يک شهر»، «زمين سوخته»، «درخت انجير معابد» و «مدار صفر درجه» براي ساخت مجموعه تلويزيوني و فيلم سينمايي مناسب هستند، ولي متاسفانه شخصيت ادبي و اجتماعي او و مولفه هاي آثارش در هر دو دوران پيش و بعد از انقلاب در نقاط پرسوءتفاهم و خطوط قرمز مورد تفسير و ارزيابي و داوري هاي سياسي و اخلاقي قرار گرفته اند.

احمد محمود نوشتن رمان «همسايه ها» را در سال 42 شروع کرد و در ارديبهشت سال 45 آن را به پايان رساند. بعد او به تهران نقل مکان مي کند و در آذرماه همان سال تصميم به چاپ رمان «همسايه ها» مي گيرد ولي کسي حاضر به چاپ آن به لحاظ حجيم بودنش نمي شود. شايد در آن دوران فقط رمان «شوهر آهو خانم» نوشته علي محمد افغاني با آن حجم چاپ شده بود.

احمد محمود بخش هاي کوتاهي از رمان همسايه ها را در «پيام نوين»، «فردوسي» و «جنگ جنوب» چاپ مي کند و در اين فاصله داستان هاي «زائري زير باران»، «غريبه ها» و «پسرک بومي» را نيز منتشر مي کند که استقبال خوبي از آنها مي شود. سپس ابراهيم يونسي او را به انتشارات اميرکبير معرفي مي کند و زمينه انتشار رمان «همسايه ها» در تيراژ کم فراهم مي شود. در شرايطي که تدارک براي چاپ دوم اين رمان ديده شده بود، کتاب توقيف مي شود و تا سال 57 زمينه انتشار آن فراهم نمي شود و در اين سال با تيراژ وسيع چاپ و توزيع و با استقبال زياد خوانندگان روبه رو مي شود.

احمد محمود در قسمتي از گفت وگوي خود با ليلي گلستان مي گويد؛ «اگر از همسايه ها حرکت کنيم و برسيم به مدار صفر درجه، مي بينيم که همسايه ها را بيشتر با نوعي غريزه و کمتر با شناخت داستان نوشته ام، درحالي که اين کتاب آخرم را بيشتر با شناخت داستان و کمتر از روي غريزه نوشته ام.»

پيش از انقلاب، بهمن مقصودلو (منتقد و محقق سينمايي) درصدد ساخت يک فيلم بلند سينمايي بر اساس يکي از داستان هاي احمد محمود به نام «آب» برمي آيد که شکل عملي پيدا نمي کند. متعاقب آن حبيب کاوش در سال 1354 فيلم «آب» را براساس همين داستان با بازي سعيد راد، جمشيد مشايخي، سپيده، سعيد اميرسليماني و... مي سازد که نه از نظر تجاري و نه هنري، با استقبال مواجه نمي شود. احمد محمود نيز با عدم رضايت از نتيجه کار، اصرار مي کند که نامش در عنوان بندي نيايد زيرا معتقد است که فيلم ربطي به داستان او ندارد.

حبيب باوي ساجد (نويسنده و سازنده تعدادي فيلم کوتاه که فيلم مستندي به نام «قلمرنج» درباره زنده ياد احمد محمود ساخته است) نقل مي کند؛ در اوايل دهه هفتاد در يک مهماني که حجت الاسلام زم (رئيس وقت حوزه هنري) تدارک ديده بود، احمد محمود و محسن مخملباف حضور داشتند. آقاي زم در آن مراسم احمد محمود را به مخملباف معرفي مي کند. مخملباف مي گويد؛ «مگر مي شود بدون شناخت احمد محمود فعاليت هنري کرد؟» در همان جلسه به محمود مي گويند جواني با شما کار دارد. ديدار صورت مي گيرد و آن جوان به محمود مي گويد؛ «چرا امکان ساخت آثار شما فراهم نمي شود؟ آيا نمي خواهيد با جوان هاي اين دوران همکاري و تعامل داشته باشيد؟ احمد محمود در جواب مي گويد؛ چرا نمي خواهم؟ ولي بعضي از شماها داستان ها و کتاب هاي مرا بدون ذکر مأخذ شان استفاده مي کنيد و به عنوان يک نمونه به فيلم «ميلاد» اشاره مي کند. آن جوان که ابوالفضل جليلي بود، مي گويد سازنده اين فيلم من هستم.»

داريوش مهرجويي بعد از اقتباس هاي موفقش از آثار غلامحسين ساعدي (عزاداران بيل در فيلم گاو و آشغالدوني در فيلم «دايره مينا») و نمايشنامه هاي هالو نوشته علي نصيريان در فيلم هاي آقاي هالو و «ووتسيک» نوشته گئورک بوخنر در فيلم «پستچي»، در اواخر سال 56 و اوايل سال 57 تصميم به ساخت يک مجموعه تلويزيوني بر اساس رمان همسايه ها مي گيرد که فيلمنامه آن با حضور و همراهي و همدلي احمد محمود نوشته مي شود و بازيگران اصلي آن علي نصيريان و عزت الله انتظامي و پسر احمد محمود (سيامک) به عنوان دستيار مهرجويي انتخاب مي شوند ولي به لحاظ سوابق سياسي و مبارزاتي احمد محمود، توليد و ساخت اين پروژه منتفي اعلام مي شود.

در حال حاضر، تنها نسخه موجود اين فيلمنامه نزد «سيامک محمود» است. گويا اخيراً تماسي از سوي مهرجويي براي انتشار اين فيلمنامه صورت گرفته که سيامک محمود آن را «برخورد نزديک از نوع سوم» تلقي کرده و فعلاً بر روابط فيمابين سوءتفاهم حاکم است.

مهرجويي، محمود و يک فيلمنامه گمشده
مدرن
مدار صفر درجه

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام