
مينا اکبري؛ چه اتفاقي مي افتاد اگر امروز درباره اثري صحبت مي کرديم از داريوش مهرجويي بر اساس رماني از «احمد محمود». مجموعه اي تلويزيوني به نام «همسايه ها». اگر آن رمان 500 صفحه اي درخشان در 6 فصل پي در پي از نوجواني تا جواني و ميانسالي خالد اهوازي، آرمانگراي سال هاي نفت و خون در آرشيو ذهنمان جايي داشت، حتماً امروز جور ديگري حرف مي زديم. اما سياست و تقدير، روياي تماشاي چنين اثري را از ما گرفت تا امروز درباره «همسايه ها» فقط با يک نام طرف شويم. احمد اعطا ملقب به احمد محمود.داريوش مهرجويي در گود زورخانه خلوت اقتباس ادبي تنها پهلوان نامي و باقي است. او چهل سال است ثابت کرده که مي تواند دريچه بسته ادبيات بر سينما را همچنان گشوده نگه دارد. پس عجيب و دور از ذهن نيست که او دست روي رماني بي نظير مثل همسايه ها مي گذارد. هر که اين رمان را خوانده باشد مي داند آن شبکه دقيق انساني گرد آن خانه شلوغ، آن رفتن ها و آمدن ها، آن حسرت ها و عقده ها، آن گفته ها و شنيده ها ،آن آرمان ها و آن شکست ها در بستر روياي دست نيافتني، روياي برابري و آزادي اگر دستمايه کار مهرجويي مي شد، چه چيزي روبه روي ما بود. بدون شک ديگر «دايي جان ناپلئون» بر تارک تاريخ مجموعه سازي تلويزيون يکه نبود. شرح ميوه ندادن اين درخت، داستان اين گفت وگوست. آقاي«حبيب باوي ساجد» از خطه جنوب به دنبال کشف دوباره نويسنده بزرگ همشهري اش با داريوش مهرجويي گفت وگويي انجام داد که ما در اين جا در ادامه بررسي پرونده پروژه هاي نيمه تمام سينماي ايران آن را تقديم مي کنيم.« همسايه ها» نگين آثار شادروان احمد محمود است و نگين آثار مهرجويي اقتباس هاي ادبي. او خود را فرزند ادبيات مي داند. بدون شک براي آن فيلمنامه چهارصد صفحه اي سياه گمشده که حک شده رويش «همسايه ها» جاي حسرت خوردن فراوان براي ما هنوز باقي است.
قبل از انقلاب قصد داشتيد رمان «همسايه ها» را تبديل به سريال کنيد. حتي فيلمنامه آن را با همکاري زنده ياد «احمد محمود» نوشتيد...
قبل از انقلاب نبود. درست در آغاز انقلاب بود.
رمان «همسايه ها» چه ويژگي داشت که شما آن را براي اقتباس انتخاب کرديد و چه اتفاقي باعث ناکامي اين پروژه شد؟
تعداد رمان هاي خوبي که در ايران منتشر شده و امکان اقتباس از آنها وجود دارد انگشت شمار است. اگر اولين آن را «بوف کور» بگيريم و بعد«شازده احتجاب» و بعد«سووشون» يا «عزاداران بيل» ساعدي و شايد يکي دو نويسنده مثل صادق چوبک با رمان «سنگ صبور»، بزرگ علوي با رمان «چشم هايش» و رمان «جاي خالي سلوچ» از محمود دولت آبادي ديگر رمان چشمگيري که قابليت اقتباس داشته باشند به چاپ نرسيده است.
اما اين که من به چه دليل رمان «همسايه ها» را براي اقتباس انتخاب کردم، به کيفيت هنري و ادبي اش برمي گردد که در نوع خود کم نظير است اين اثر از کتاب هاي محبوب من است که خيلي مي شود راجع به آن حرف زد. از شخصيت پردازي در داستان گرفته تا فضاسازي، روند قصه، تکنيک روايي و نثر به اصطلاح سليس و شسته و رفته نويسنده که خواننده را تا به انتهاي داستان با خودش همراه مي کند. به خصوص فضاي دوران قبل از 28مرداد، دوران مصدق و فعاليت توده ا ي ها که با کودکي ام که در دبستان تحصيل مي کردم و خاطره هايي از آن دوران دارم، مصادف مي شد. پس اين کتاب علاوه بر ارزش هاي ذاتي اش، براي من يک بعد ديگر هم داشت و يکجور به اصطلاح تلنگري بود به خاطرات گذشته و آنچه در آن زمان روي داد. من 28 مرداد و يا 30 تير و تظاهرات و ميتينگ هايي که جلوي مجلس مي دادند و آن مجلات «تهران مصور» و «ترقي» را به خوبي يادم هست. به هر حال تمايل داشتم رمان «همسايه ها» را آن هم بعد از انقلاب که همه چيز زير و رو شده بود و وضعيت فيلم و سينما و تلويزيون هم معلوم نبود، کاري از روي دل انجام بدهم. با اميد به اين که ما تکه اي از تاريخ معاصر خودمان را فيلم کنيم. تکه اي از تاريخ که اتفاق افتاده و واقعي است و ما خود آن را از نزديک مشاهده و لمس کرده ايم. به هر حال با يک اميد اين شکلي جلو رفتيم. اما اينکه چرا اين مهم محقق نشد دلايل زيادي دارد که مهمترين آن به حال و هواي اوايل انقلاب بر مي گشت و اينکه هنوز وضعيت فيلم و سريال و تصوير کاملاً رو هوا و معلق بود. هيچ کس دقيقاً نمي دانست چي به چي است. بنابراين حتي اقدام نکرديم که سناريو را بدهيم. بعد هم که اوضاع بهتر شد و کمي سروسامان گرفت ما سناريو را ادامه داديم اما اين بار گفتند که «احمد محمود» مشکل دارد و نمي شود اثرش را کار کرد که خيلي باعث تاسف بود.
الان فيلمنامه کجاست؟ نمي خواهيد يک بار ديگر براي ساخت آن اقدام کنيد؟
خيلي از آن گذشته. دقيقاً نمي دانم. فکر کنم در اين اسباب کشي ها و جا به جا شدن ها فيلمنامه اش را گم کردم يا شايد هم به کسي داده باشم و فراموش کردم پس بگيرم. اما سيامک پسر محمود آن موقع با ما بود. فکر کنم يک نسخه از فيلمنامه را دارد.
يعني شما هيچ گونه نسخه اي از آن نداريد؟
نه متاسفانه. اما يادم است که نسخه حجيمي هم بود که جلد مشکي داشت و صحافي و تايپ شده بود. به هر جهت آن فيلمنامه را مي شود الان چاپ کرد. جزء کارهاي ادبي خوبي در سينما مي تواند باشد براي اين که بعدها فيلمنامه را خيلي تغيير داديم. يک سري شخصيت هاي جديد به داستان پردازي اضافه کرديم. اصلاً شايد بتوان آن را حالا ساخت. من از شما خواهش مي کنم همينطور که با من تماس گرفتيد و پيگير اين گفت وگو بوديد، همت کنيد و يک نسخه از فيلمنامه را هم به من برسانيد. خيلي حيف است اين فيلمنامه ساخته يا چاپ نشود.
آقاي مهرجويي هنوز فضا هاي بومي اين چنيني درگيرتان مي کند که بخواهيد فيلم آن را بسازيد؟ اين سوال را با توجه به اين مي پرسم که در رمان همسايه ها، زبان بومي، کاراکترهاي بومي نمود پيدا مي کنند و با توجه به اين که شما به جز فيلم«گاو» که فيلمي روستايي است سابقه نزديک شدن به اين فضاها را نداريد؟
رمان«همسايه ها» فضاي بومي ندارد. فضا، فضاي فقيرنشين شهر اهواز است. اتفاقاً من در اهواز زندگي کرده ام. به دليل کاري که پدرم پيدا کرده بود سال هشتم دبيرستان ما در اهواز بوديم و من در دبيرستان شاپور درس مي خواندم. جزء تيم بسکتبال هم بودم. بعد هم محله هاي فقيرنشين، کپرنشين، کولي هايي که نمي دانم هنوز هم هستند يا نه؟ رود کارون و آن بلم سواري ها همه اينها براي من آشنا هستند. بنابراين فضاي رمان برايم بيگانه نيست. بعد هم شخصيت ها خيلي خوب پرورده شده بودند. اينها بومي نيستند. اينها اهل اهواز و تهران و شهرستان هاي ديگر هستند. لهجه خاصي ندارند يا اين که به زباني صحبت کنند که فهميده نشود. اما مهمترين وجه قصه «همسايه ها» فضا و حال و هواي آن است. پسر جوان، فعاليت هاي سياسي آن دوران که شامل فعاليت احزاب سياسي، شاه و مصدق و توده اي ها است و عشقي که در کتاب شکل مي گيرد. تمام اينها رمان را جذاب و گيرا مي کند.
آشنايي شما با« احمد محمود» از طريق رمان همسايه ها بود يا اين که ديگر آثارش را خوانده بوديد؟
من آثار قبل از «همسايه ها» را هم خوانده بودم. درست نمي دانم آشنايي من با آثار «احمد محمود» کي و چطور شروع شد. ولي مجموعه داستان هايش را خوانده بودم که اغلب راجع به جنوب بود. بعد هم که کتاب هاي ديگرش را مثل «زمين سوخته» و بعدها «مدار صفر درجه» را دنبال کردم. اما رمان «همسايه ها» ها در آشنايي ام با محمود شروع جدي بود. يادم هست که از «محمود دولت آبادي» سراغ «احمد محمود» را گرفتم که او را مي شناخت و به اتفاق هم به منزل محمود رفتيم. ايشان از پيشنهادها، استقبال کردند و رفتيم براي نوشتن سناريو.
احمد محمود جزء معدود نويسندگاني است که درباره پروسه هاي ملتهب و متفاوت تاريخ معاصر قلم زده است. به عنوان مثال «همسايه ها» درباره دهه سي و کودتاي 28 مرداد، رمان «مدار صفر درجه» درباره سال هاي پاياني حکومت شاه و پيروزي انقلاب، رمان «زمين سوخته» درباره جنگ و اتفاقاً اولين رمان جنگي سرزمين مان هست. فکر مي کنيد چه چيزي باعث شده «احمد محمود» اينگونه نظاره گر باشد و به نوعي آثارش سند زمانه معاصر ما شود؟
من فکر مي کنم «احمد محمود» اول از هر چيز يک روشنفکر بود و اهل تفکر. نسبت به مسائل کشورش حساس بود. توجه اش به مساله مارکس و مارکسيسم بي پشتوانه نبود. او يک پشتوانه غني ادبي داشت و کتاب هاي زيادي را تا آنجايي که ترجمه شده، خوانده بود. علاوه بر اينها او يک هنرمند بود. شاعري که به قصه نويسي علاقه داشت و قصه هاي خوبي مي نوشت. مي دانست چگونه شخصيت ها را بچيند، قصه را پيش ببرد و از اين لحاظ قصه هايش را جذاب کند. او از يک طرف انسان مدرن امروزي بود و از طرف ديگر مثل همه ما حساس نسبت به عقب ماندگي و فرار از فقر و بيکاري و فلاکت و درجا زدن در اين وضعيت جهان سومي. او مي ديد که چگونه کشورهاي دور و اطراف ما همه پيشرفت کردند. در جنوب عرب ها شدند جهان اول. آن طرف ترکيه پيشرفت کرد. او درد عقب ماندگي را شديداً حس مي کرد و به اين دليل توجهش به همان انسان تحقيرشده و مفلوک و فقر و بدبخت امروزي بود. طبقه قرباني شده اي که سال ها است گريبانگير فقير و بينوايي است. همه اين چيزها را سعي مي کرد از طريق مديومي که در اختيار داشت يعني رمان، قصه، که خود مديوم بسيار غني و وسيعي است التهاب دروني اش را، بي قراري اش را، رنجي که از بدبختي مردم مي کشيد را در کارش منعکس کند و اين جالب است که بدون شعار و تمسک به فرياد و فغان هاي احساساتي دست به نوشتن مي برد.ويژگي «احمد محمود» همين بود که کارش را صيقل مي داد. چيزي را بي جهت کش نمي داد. اهل ايجاز بود. نثرش روان ساده و بي تکلف بود. اهل آرتيست بازي کلامي و اين چيزها نبود. ايدئولوژيک نبود يعني آدمي که اهل جذميت باشد و معتقد و مومن به يک ايسمي خاص. هنر هم به او کمک کرده بود و خودش هم استعدادش را داشت که به اصطلاح در بند اين چيزها نيفتد، بنابراين کارش تلطيف شده بود، از شعار دادن رها بود، فقط نظاره مي کرد و به صورت عيني سعي مي کرد آنها را بازنمود کند.
شما جزء معدود سينماگراني هستيد که در طول چند دهه فعاليت هنري سعي کرده ايد سينما و ادبيات را به هم نزديک کنيد، بعضي از فيلمنامه هاي شما اقتباسي از ساعدي، گلشيري، نصيريان، ترقي، مرادي کرماني و...است. چه چيزي باعث شده شما اين گونه به اقتباس از ادبيات بپردازيد؟
من با ادبيات بزرگ شدم. به نظر من سينما از ادبيات جدا نيست. آبشخور و جوهره آنها يکي است. اما يکي به صورت کلامي است، آن يکي به صورت تصويري. ولي از طريق کلام باز تصوير مي دهد. بنابراين اين دو در هم ادغام شده اند ما اصلاً با ادبيات بزرگ شديم، قصه خوانديم، قصه شنيديم، روي پرده سينما قصه ديديم، روي صحنه تئاتر قصه ديديم و با شعر بزرگ شديم. حافظ خوانديم، سعدي خوانديم، مولانا خوانديم. بعد هم اين که سينما ماهيتش با کلام شروع مي شود. بايد ابتدا چيزي به نام فيلمنامه نوشته شود. در واقع فيلمنامه به عنوان يک مديوم که بايد قصه، فکر، ايده، معنا و ربط داشته باشد به وضعيت وجودي انسان کنوني، تفاوت چنداني با ادبيات ندارد. وضعيت يکي است. يعني شما بايد بافت قصه را بچيني، شخصيت ها را هدايت کني، ديالوگ ها و... حالا اينها در رمان کمي مفصل تر پرداخت مي شود. در سينما مي تواند موجزتر باشد. اما در کل زياد با هم تفاوت ندارند. به عنوان فيلمساز مي توانيد فيلمنامه را يک مرحله بالاتر ببريد و تبديل به تصويرش کنيد تا بشود سينما. آن تصوير نهايي مهم است فيلمنامه با اين که در مديوم ادبي جا افتاده اما توسط تصوير رئاليزه مي شود، تحقق مي يابد و يقين پيدا مي کند. اين است که به عنوان فيلمساز، نه تنها بازيگر، موزيسين و فيلمبردار را بايد کارگرداني کنيد بلکه قصه را هم بايد کارگرداني کرد. يعني فيلمنامه را بايد هدايت کنيد. اينجاست که ديگر زياد مهم نيست ايده اصلي فيلمنامه از کجا مي آيد. ايده مي تواند از تجربه شما بيايد، مي تواند از تجربه آن يکي بيايد و... مي تواند اين قصه خارجي باشد. مي تواند داخلي باشد. اينها زياد مهم نيست. مهم اين است که مضمون و ايده قصه را چگونه مي خواهيد تبديل به فيلمنامه کنيد. اين ديگر به مهارت شما بستگي دارد. به عنوان يک فيلمنامه نويس، سينما به شما اين امکان را مي دهد که فيلمنامه توسط چند نفر نوشته شود. پنج نفر فيلمنامه نويس روي يک فيلمنامه کار کنند. شما مي توانيد دو نفر فيلمنامه نويس داشته باشيد. مي توانيد يک رمان را تبديل به فيلم کنيد. مي توانيد يک قصه را به فيلم تبديل کنيد. بنابراين به نظر من در اين زمينه بايد حداکثر استفاده را برد. 90 درصد فيلم هايي که در دنيا ساخته مي شوند يا برداشتي از قصه است يا رمان است و خيلي کم پيش مي آيد يک فيلم بر مبناي فيلمنامه ارژينال ساخته شود. تازه آن فيلمنامه هاي ارژينال هم هميشه يک نويسنده ندارد. گاه دو يا سه فيلمنامه نويس آن را مي نويسند.
با توجه به صحبت هاي شما، نتيجه مي گيريم همه اين موارد در رمان «همسايه ها» مستتر است؟
اتفاقاً رمان «همسايه ها» براي سينما خيلي درست و جا افتاده است. از نظر ساختاري و معماري قصه، همه چيز درست است. البته داستان هايي را که من براي فيلم برداشت کرده ام به آنها ابعاد ديگري اضافه کرده ام. مثل داستان «گاو» يا «آقاي هالو»، يا «دايره مينا». اينها در فيلم ابعاد وسيع تري پيدا مي کنند. اين امکان را خود سينما مي دهد. منتها بايد جوهره اش باشد.
اگر فيلمنامه «همسايه ها» پيدا شود هنوز مايل هستيد آن را به سينما نزديک کنيد؟
خيلي دلم مي خواهد نسخه اي از آن را پيدا کنم و در جريان بيندازم، ببينم چه مي شود. اگر بشود عالي است، به نظر من يکي از سرمايه هاي خوب خواهد شد. تصوير آن فضاي 30 تير و 28 مرداد 32 در اهواز فوق العاده است.
اين پروژه را تا کجا پيش برديد؟
تا مرحله انتخاب بازيگر و تست گريم.
قرار بود چه کساني در اين فيلم بازي کنند؟
علي نصيريان قطعي شده بود.
اميدواريم اين فيلم روزي ساخته شود.
من هم اميدوارم اين اتفاق بيفتد.