
موريس شليک، فيلسوف آلماني و عضو حلقه وين، در 14 آوريل سال 1882 در برلين متولد شد. او در هايدلبرگ فيزيک خواند و شاگرد ماکس پلانک در دانشگاه برلين بود. شليک فيزيکدان در ادامه حيات علمي و فکري خود به يکي از برجسته ترين اعضاي «حلقه وين» تبديل شد. حلقه وين نام گروهي از فيلسوفان علم بود که اکثراً فيزيک و علوم دقيقه خوانده بودند و در دهه هاي دوم و سوم قرن بيستم در وين جلساتي را با هدايت شليک براي بحث هاي فلسفي درباره علم برگزار مي کردند. از جمله مهمترين اين افراد مي توان به نويرات، فايگل، وايزمن، کارنپ و بعدها همپل و اير اشاره کرد.
نقش شليک در تکوين پوزيتيويسم منطقي بسيار زياد بود. او در دانشگاه تدريس مي کرد تا اينکه، جان نلباک، دانشجوي آنارشيست شليک، مقابل دانشگاه به روي شليک هفت تير کشيد و با شليک يک گلوله باعث مرگ او در روز 22 ژوئن سال 1936 شد.

طبيعي است که آدمي به پيشرفت مداوم شناختش افتخار کند. رضايت خاطري که از تامل در پيشرفت علم به کف مي آوريم کاملاً موجه است چراکه علم مسائل پيش روي مان را يکي پس از ديگري حل مي کند و کاميابي هاي گذشته آن به ما اميد مي دهند که اين فرآيند همچنان ادامه خواهد يافت، چه بسا پرشتاب تر از پيش. آيا اين فرآيند، هميشگي خواهد بود؟ به نظر نمي رسد فرض معقولي باشد که علم حتي پس از حل همه مسائل کهن و در واقع هنگامي که ديگر پرسشي نيست که ذهن بشر را به يافتن پاسخش برانگيزد، ادامه خواهد يافت. حس کنجکاوي هيچ گاه کاملاً ارضا نمي شود و به همين دليل پيشرفت شناخت هم هرگز پس از رسيدن به هدف نهايي اش متوقف نمي شود.
عقيده رايج بر اين است که دلايل محکم و قطعي اي وجود دارند که رشد علم نمي تواند تا ابد ادامه يابد. بيشتر مردم بر اين باور هستند که سدهايي وجود دارد که عقل و تجربه بشري نمي تواند از آنها گذر کند. حقايق غايي که احتمالاً مهم ترين حقايق عالم هستند هميشه از نگاه ما پنهان اند. کليد «معماي هستي» بنابر خود ماهيت هستي در اعماقي از آن است که دسترسي بدان بر هيچ موجود ميرايي امکان پذير نيست. گويي پرسش هاي بي شماري وجود دارد که مي توانيم آنها را صورت بندي کنيم و معناي شان را کاملاً بفهميم اما راهي براي فهميدن پاسخ شان وجود ندارد زيرا پاسخ آنها بيرون از مرزهاي ضروري و طبيعي شناخت ما است. ما به پاسخ اين پرسش ها جهل ابدي داريم. چنان مي نمايد که طبيعت نمي خواهد رازهاي نهاني اش را آشکار کند و خداوند بر شناخت مرزي نهاده است که هيچ آفريده اي نمي تواند از آن بگذرد. پشت آن مرز بايد ايمان به جاي حس کنجکاوي آدمي بنشيند.
به آساني مي توان فهميد اين نظر از کجا سرچشمه گرفته است، اما روشن نيست چرا بايد چنان زاهدانه و ستايش آميز به طبيعت نگريست. چرا بايد طبيعت را صرفاً به اين دليل که به تمامي بيرون از دسترس شناخت ما قرار دارد رازآميز دانست؟ بي شک طبيعت نمي خواهد چيزي را پنهان کند زيرا اصلاً رازي و نکته اي ندارد که از آشکار شدنش شرمگين شود. برعکس هرچه بيشتر درباره جهان بدانيم شگفت زدگي مان بيشتر و بيشتر مي شود. با دانستن اصول غايي و قوانين عام حاکم بر جهان شگفت زدگي و ستايش ما تمامي مرزها را پشت سر مي گذارد. اين انديشه که خداوند غيورانه ژرف ترين ساختار آفرينش اش را از بندگانش پنهان مي کند ما را قدمي پيشتر نخواهد برد. به واقع برداشتي شايسته تر از يک موجود متعالي برداشتي است که بنابر آن موجوداتي که اشتياقي بي پايان به شناخت در وجودشان نهاده شده است هيچ مرز و پاياني در فرآيند شناخت ندارند. داستان جهل مطلق يکي از آزاردهنده ترين مسائلي است که يک ذهن فلسفي ممکن است با آن دست به گريبان شود. بر زمين نهادن بار سنگين يک چنين مساله گيج کننده اي از دوش فيلسوف گامي بلند در پيشبرد فلسفه خواهد بود.
شايد بگوييد چنين کاري ناممکن است زيرا بي شک همواره پرسش هايي وجود دارند که پاسخ ناپذير ند. به آساني مي توان سوال هايي پرسيد که مي دانيم هيچ گاه پاسخ شان را نخواهيم دانست. افلاطون ساعت 8 صبح روز تولد 50 سالگي اش چه کرد؟ وزن هومر وقتي اولين سطر ايلياد را مي نوشت چقدر بود؟ آيا در آن سوي ماه مي توان قطعه نقره اي يافت که 3 اينچ طولش باشد و به شکل ماهي باشد؟ روشن است آدميان هرچه هم که بکوشند هرگز به پاسخ اين پرسش ها نخواهند رسيد، در عين حال مي دانيم که ايشان هرگز کوششي به خرج نخواهند داد زيرا خواهند گفت اين مسائل اصلاً مسائل مهمي نيستند، نه هيچ فيلسوفي خاطرش را بدان ها خواهد آزرد و نه هيچ مورخ و طبيعت شناسي به پاسخ آنها اهميت خواهد داد.
بدين سان با پرسش هايي روبه روييم که بي پاسخي شان خاطر فيلسوفي را نخواهد آشفت. دلايلش هم روشن است. بايد واقع بين باشيم و بپذيريم که هميشه به پرسش هايي برخورد خواهيم کرد که پاسخ ناپذيرند. اگر بتوان نشان داد که همگي اين پرسش ها چنان اند که فيلسوف را با هيچ دغدغه جدي اي دست به گريبان نمي کنند خاطر او را آسوده خواهيم کرد. اين گونه سنگيني واقعي جهل را از دوش هاي وي برمي داريم، هرچند هميشه چيزهاي بسياري وجود داشته باشند که وي نداند. نخست چنين به نظر مي آيد که اميد چنداني نيست چراکه مهم ترين مباحث فلسفه به مسائلي مي پردازند که در زير نام مسائل پاسخ ناپذير رده بندي شده اند. اجازه دهيد مساله را دقيق تر بررسي کنيم.وقتي مي گوييم فلان پرسش، پرسشي مهم است منظورمان چيست؟ چه هنگام سوالي را درخور ذهن فيلسوف مي خوانيم؟ وقتي که سوال از يک اصل باشد و از ويژگي عام جهان و نه جزئيات آن پرسش کند، پرسشي درباره ساختار جهان و يک قانون معتبر باشد نه يک امر واقع يگانه و تک. اين تمايز را مي توان تمايز ماهيت واقعي جهان از صورت عرضي که اين ماهيت از خود نشان مي دهد، دانست.
به اين ترتيب پاسخ ناپذيري يک مساله مي تواند به دو دليل باشد. در وهله نخست ناممکني پاسخ به پرسش ناممکني اي اصولي يا به تعبيري ناممکني اي منطقي باشد. در وهله دوم ناممکني پاسخ شايد به دليل شرايط اتفاقي و عرضي اي باشد که با قوانين عام نمي خوانند. در اين صورت اين ناممکني، ناممکني تجربي خواهد بود.
در نمونه هايي که آمد ناممکني پاسخ از نوع تجربي بود. تنها از روي اتفاق بوده است که افلاطون يا هيچ يک از دوستانش کارهايي را که وي در پنجاهمين سالروز تولدش انجام داده است يادداشت نکرده اند يا اگر هم يادداشتي تهيه کرده اند اينک مفقود شده است. در مورد وزن هومر و چيزهايي که در آن سوي ماه قرار دارند نيز ملاحظاتي از همين دست برقرار است. به جهت عملي يا فني ناممکن است بشري بر ماه پا بگذارد و آن سويش را ببيند و به احتمال زياد هم چنين کاوشي در قمر زمين هرگز صورت نخواهد بست. با اين حال اين ناممکني از نوع اصولي نيست. ماه بسيار از ما دور است و هميشه تنها يک سويش رو به زمين است. به علاوه جوي هم ندارد که هوايي براي تنفس آدمي داشته باشد. با اين همه، به آساني مي توان تصور کرد که شرايط به نحو ديگري مي بود. امر واقع هاي خام و ابتدايي و اوضاع و احوال نامناسب است که به ما مي گويند نمي توانيم بر ماه پا بگذاريم، نه هيچ اصلي که برخي امور را از دسترس شناخت ما به دور نگه دارند. حتي اگر ناممکني حل مساله به خاطر يک قانون طبيعي باشد باز هم بايد آن را ناممکني اي تجربي به حساب آورد نه منطقي، البته به شرط آنکه بتوانيم نشان دهيم قانون چگونه بايد تغيير کند تا به پرسشي پاسخ پذير بدل شود. باري، وجود هر قانون طبيعي اي را بايد امر واقعي تجربي به شمار آورد که اي بسا مي توانست به گونه اي ديگر باشد. يگانه موضوع مورد علاقه دانشمند قانون هاي طبيعي هستند اما فيلسوف نبايد هيچ تعلقي به اعتبار هيچ يک از قانون هاي طبيعي داشته باشد.
يکي از مهم ترين موضوعات مورد بحث در فلسفه (که من اينک در مقام دفاع از آن برآمده ام) همين سخن است که پرسش هاي بسياري وجود دارند که به جهت تجربي ناممکن است به آنها پاسخ دهيم اما هيچ پرسش واقعي منفردي وجود ندارد که به لحاظ منطقي پاسخ ناپذير باشد. از آنجايي که تنها ناممکني منطقي است که به بي فروغي و شومي جهل آلوده است و تنها اين گونه ناممکني است که فيلسوفان را به سخن گفتن از چيزي مثل «معماي هستي» و نوميدي از پاسخ به پرسش هايي از قبيل «شناختن اشياي في نفسه» سوق مي دهد، به نظر مي رسد پذيرفتن راي من همه کساني را که بيهوده نگران «ناتواني ذاتي بشر در شناخت مهم ترين مسائل» هستند، نجات خواهد داد. سوال معقولي نپرسيده ايم اگر بگوييم چرا به جهت تجربي ناممکن است همه چيز را بدانيم. مانند آن است که گله کنيم که چرا نمي توان همزمان در همه زمان ها و مکان ها بود. نه کسي مي خواهد همه امور واقع را بداند و نه دانستن همه امور واقع چيز مهمي است. اصول واقعاً اساسي جهان خود را در هر زمان و مکاني نشان مي دهند. اشتباه نشود، منظورم اين نيست که آنها را مي توان در نگاه نخست ديد، بلکه تمام سخنم در اين است که هميشه مي توان با روش هاي دقيق و نافذ علم آنها را کشف کرد.
چه دليلي براي ادعايم دارم؟ از کجا معلوم است که ناممکني پاسخ به پرسش ها به خاطر خود پرسش ها و مساله اي اصولي نباشد، شايد چيزي باشد که با شرايط اتفاقي تجربي اي که روزي تغيير خواهند کرد، تغيير کند. اينجا مجالي براي ارائه يک برهان حقيقي نيست و به همين دليل تنها به اجمال سخن خواهم گفت.
اين کار را با تحليل معناي پرسش هايمان انجام مي دهيم. مباحثي که آشکارا خصلتي فلسفي دارند و نيز بسياري مسائل ديگر را به سختي مي توان فهميد. بايد پيوسته بخواهيم معنايشان را برايمان توضيح دهند. اين توضيح چگونه توضيحي است؟ چگونه معناي يک پرسش را بيان مي کنيم؟
با بررسي اي دقيق خواهيم ديد که همه راه هاي گوناگون توضيح معناي يک سوال در نهايت توصيف هايي مختلف است از راه هاي رسيدن به پاسخ سوال. هر توضيح يا اشاره اي به معناي يک سوال به نحوي از انحا متضمن توصيه هايي براي يافتن پاسخ است. اين اصل اهميت ويژه اي در روش علم دارد، چنانکه مثلاً کسي همچون اينشتين را چنانکه خود مي گويد به کشف نظريه نسبيت سوق داد. شايد به جهت تجربي پيگيري اين پيشنهاد ها ناممکن باشد (درست مانند سفر به ماه) اما از نظر منطقي غير ممکن نيست زيرا آنچه به جهت منطقي ناممکن است را حتي نمي توان توصيف کرد و در قالب واژگان يا ديگر ابزار هاي مکالمه بيان کرد.حقيقت اين موضوع را مي توان با تحليل دو اصطلاح «توصيف» و «بيان» نشان داد، اما در اينجا به اين مساله نمي پردازيم. اگر فرض فوق را موجه بگيريم مي بينيم که هيچ پرسش حقيقي اي، از نظر منطقي و اصولي بي پاسخ نيست چرا که ناممکن منطقي حل يک مساله چيزي جز ناممکني توصيف روشي براي يافتن جواب نيست و اين موضوع هم همانطور که گفتيم همان ممکن نبودن توضيح معناي مساله است.
به اين ترتيب پرسشي که بي پاسخ باشد معنايي هم نخواهد داشت چرا که اصلاً چيزي نمي پرسد؛ تنها رشته اي بي معناست از شماري واژه و علامت سوالي در انتهاي آنها. چون منطقاً ناممکن است زماني که پرسشي نيست پاسخ دهيم ديگر تعجب، ناخشنودي يا نوميدي اي هم نخواهد بود.
با يکي دو مثال نتيجه گيري مان روشن تر خواهد شد. پرسش مان از وزن هومر پرسشي معنا دار است چرا که به سادگي مي توان روش هاي اندازه گيري وزن بدن آدميان و نيز شاعران را توصيف کرد. به سخن ديگر مفهوم وزن مفهومي است که به دقت تعريف شده است. شايد هومر هيچ گاه خود را وزن نکرده باشد و در تجربه هم براي ما ناممکن باشد او را وزن کنيم زيرا او اينک وجود ندارد، اما اين واقعيت هاي اتفاقي در سرنوشت معناداري پرسش مان تاثيري نخواهد گذاشت.
نمونه ديگر سوال از واقعيت زندگي پس از مرگ است. اين سوال، سوال معناداري است چرا که مي توان راه هايي را نشان داد که از آنها بتوان به پاسخ رسيد. يکي از راه هاي ساده اطمينان از زندگي پس از مرگ مردن است. راه ديگر اين است که مشاهده علمي اي را توصيف کنيم که به پذيرش پاسخي قطعي به اين پرسش بينجامد. صورت نبستن چنين مشاهده هايي تاکنون تنها واقعيتي تجربي است که به هيچ روي به معناي جهل از پاسخ اين سوال نيست.
پرسشي ديگر؛ «ماهيت زمان چيست؟» زمان يعني چه؟ عبارت «ماهيت» به چه معني است؟ شايد دانشمندان توضيح و تبييني دست و پا کنند و سخناني به عنوان پاسخ هايي ممکن به پرسش اظهار کنند، اما توضيح آنها تنها توصيفي است از روشي براي کشف پاسخ درست در ميان پاسخ هاي ارائه شده. به عبارت ديگر ايشان با معنا بخشيدن به سوال، همزمان سبب مي شوند پرسش منطقاً هم پاسخ پذير شود، ولو آنکه نتوانند در تجربه پاسخي براي آن پيدا کنند. بدون چنين توضيحي هيچ گاه عبارت «ماهيت زمان چيست؟» پرسش از چيزي نخواهد بود. فيلسوفي که يک رشته واژه مانند جمله قبل در برابر مان قرار مي دهد، اما از ياد مي برد معناي آن را توضيح دهد نبايد تعجب کند اگر پاسخي نشنود. مانند آن است که بپرسد «وزن فلسفه چقدر است؟» روشن است که اين عبارت معنايي ندارد و چيزي نمي پرسد. سوال هايي مانند «آيا مي توان امر مطلق را شناخت؟» و پرسش هاي بي شماري از اين دست درست مانند «مساله» ماهيت زمان هستند.
همه مسائل مهم فلسفي که از روزگار پارمنيدس تاکنون به بحث گذارده شده اند از اين دو نوع بيرون نبوده اند؛ يا مي توان با توضيح ها و تعريف هايي دقيق و روشن معنايي مشخص بدان ها بخشيد و اين سان اطمينان يافت که اصولاً حل شدني اند (ولو آنکه دانشمند را به مشکلات بسياري گرفتار کند و حتي به خاطر شرايط تجربي نامناسب هم حل نشود) يا معنايي به آنها ندهيم و آنگاه با يک رشته واژه بي معنا روبه رو باشيم. هيچ يک از اين دو مورد خاطر فيلسوف را آزرده نمي کند. وي زماني دچار مشکل مي شود که از تفاوت اين دو دسته غفلت کند.