876 شماره
شنبه، 19 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: انديشه
 سخنراني موريس شليک از اعضاي حلقه وين
 
 پرسش هاي بي پاسخ
 موريس شليک مترجم : رضا مثمر

موريس شليک، فيلسوف آلماني و عضو حلقه وين، در 14 آوريل سال 1882 در برلين متولد شد. او در هايدلبرگ فيزيک خواند و شاگرد ماکس پلانک در دانشگاه برلين بود. شليک فيزيکدان در ادامه حيات علمي و فکري خود به يکي از برجسته ترين اعضاي «حلقه وين» تبديل شد. حلقه وين نام گروهي از فيلسوفان علم بود که اکثراً فيزيک و علوم دقيقه خوانده بودند و در دهه هاي دوم و سوم قرن بيستم در وين جلساتي را با هدايت شليک براي بحث هاي فلسفي درباره علم برگزار مي کردند. از جمله مهمترين اين افراد مي توان به نويرات، فايگل، وايزمن، کارنپ و بعدها همپل و اير اشاره کرد.

نقش شليک در تکوين پوزيتيويسم منطقي بسيار زياد بود. او در دانشگاه تدريس مي کرد تا اينکه، جان نلباک، دانشجوي آنارشيست شليک، مقابل دانشگاه به روي شليک هفت تير کشيد و با شليک يک گلوله باعث مرگ او در روز 22 ژوئن سال 1936 شد.




طبيعي است که آدمي به پيشرفت مداوم شناختش افتخار کند. رضايت خاطري که از تامل در پيشرفت علم به کف مي آوريم کاملاً موجه است چراکه علم مسائل پيش روي مان را يکي پس از ديگري حل مي کند و کاميابي هاي گذشته آن به ما اميد مي دهند که اين فرآيند همچنان ادامه خواهد يافت، چه بسا پرشتاب تر از پيش. آيا اين فرآيند، هميشگي خواهد بود؟ به نظر نمي رسد فرض معقولي باشد که علم حتي پس از حل همه مسائل کهن و در واقع هنگامي که ديگر پرسشي نيست که ذهن بشر را به يافتن پاسخش برانگيزد، ادامه خواهد يافت. حس کنجکاوي هيچ گاه کاملاً ارضا نمي شود و به همين دليل پيشرفت شناخت هم هرگز پس از رسيدن به هدف نهايي اش متوقف نمي شود.

عقيده رايج بر اين است که دلايل محکم و قطعي اي وجود دارند که رشد علم نمي تواند تا ابد ادامه يابد. بيشتر مردم بر اين باور هستند که سدهايي وجود دارد که عقل و تجربه بشري نمي تواند از آنها گذر کند. حقايق غايي که احتمالاً مهم ترين حقايق عالم هستند هميشه از نگاه ما پنهان اند. کليد «معماي هستي» بنابر خود ماهيت هستي در اعماقي از آن است که دسترسي بدان بر هيچ موجود ميرايي امکان پذير نيست. گويي پرسش هاي بي شماري وجود دارد که مي توانيم آنها را صورت بندي کنيم و معناي شان را کاملاً بفهميم اما راهي براي فهميدن پاسخ شان وجود ندارد زيرا پاسخ آنها بيرون از مرزهاي ضروري و طبيعي شناخت ما است. ما به پاسخ اين پرسش ها جهل ابدي داريم. چنان مي نمايد که طبيعت نمي خواهد رازهاي نهاني اش را آشکار کند و خداوند بر شناخت مرزي نهاده است که هيچ آفريده اي نمي تواند از آن بگذرد. پشت آن مرز بايد ايمان به جاي حس کنجکاوي آدمي بنشيند.

به آساني مي توان فهميد اين نظر از کجا سرچشمه گرفته است، اما روشن نيست چرا بايد چنان زاهدانه و ستايش آميز به طبيعت نگريست. چرا بايد طبيعت را صرفاً به اين دليل که به تمامي بيرون از دسترس شناخت ما قرار دارد رازآميز دانست؟ بي شک طبيعت نمي خواهد چيزي را پنهان کند زيرا اصلاً رازي و نکته اي ندارد که از آشکار شدنش شرمگين شود. برعکس هرچه بيشتر درباره جهان بدانيم شگفت زدگي مان بيشتر و بيشتر مي شود. با دانستن اصول غايي و قوانين عام حاکم بر جهان شگفت زدگي و ستايش ما تمامي مرزها را پشت سر مي گذارد. اين انديشه که خداوند غيورانه ژرف ترين ساختار آفرينش اش را از بندگانش پنهان مي کند ما را قدمي پيشتر نخواهد برد. به واقع برداشتي شايسته تر از يک موجود متعالي برداشتي است که بنابر آن موجوداتي که اشتياقي بي پايان به شناخت در وجودشان نهاده شده است هيچ مرز و پاياني در فرآيند شناخت ندارند. داستان جهل مطلق يکي از آزاردهنده ترين مسائلي است که يک ذهن فلسفي ممکن است با آن دست به گريبان شود. بر زمين نهادن بار سنگين يک چنين مساله گيج کننده اي از دوش فيلسوف گامي بلند در پيشبرد فلسفه خواهد بود.

شايد بگوييد چنين کاري ناممکن است زيرا بي شک همواره پرسش هايي وجود دارند که پاسخ ناپذير ند. به آساني مي توان سوال هايي پرسيد که مي دانيم هيچ گاه پاسخ شان را نخواهيم دانست. افلاطون ساعت 8 صبح روز تولد 50 سالگي اش چه کرد؟ وزن هومر وقتي اولين سطر ايلياد را مي نوشت چقدر بود؟ آيا در آن سوي ماه مي توان قطعه نقره اي يافت که 3 اينچ طولش باشد و به شکل ماهي باشد؟ روشن است آدميان هرچه هم که بکوشند هرگز به پاسخ اين پرسش ها نخواهند رسيد، در عين حال مي دانيم که ايشان هرگز کوششي به خرج نخواهند داد زيرا خواهند گفت اين مسائل اصلاً مسائل مهمي نيستند، نه هيچ فيلسوفي خاطرش را بدان ها خواهد آزرد و نه هيچ مورخ و طبيعت شناسي به پاسخ آنها اهميت خواهد داد.

بدين سان با پرسش هايي روبه روييم که بي پاسخي شان خاطر فيلسوفي را نخواهد آشفت. دلايلش هم روشن است. بايد واقع بين باشيم و بپذيريم که هميشه به پرسش هايي برخورد خواهيم کرد که پاسخ ناپذيرند. اگر بتوان نشان داد که همگي اين پرسش ها چنان اند که فيلسوف را با هيچ دغدغه جدي اي دست به گريبان نمي کنند خاطر او را آسوده خواهيم کرد. اين گونه سنگيني واقعي جهل را از دوش هاي وي برمي داريم، هرچند هميشه چيزهاي بسياري وجود داشته باشند که وي نداند. نخست چنين به نظر مي آيد که اميد چنداني نيست چراکه مهم ترين مباحث فلسفه به مسائلي مي پردازند که در زير نام مسائل پاسخ ناپذير رده بندي شده اند. اجازه دهيد مساله را دقيق تر بررسي کنيم.وقتي مي گوييم فلان پرسش، پرسشي مهم است منظورمان چيست؟ چه هنگام سوالي را درخور ذهن فيلسوف مي خوانيم؟ وقتي که سوال از يک اصل باشد و از ويژگي عام جهان و نه جزئيات آن پرسش کند، پرسشي درباره ساختار جهان و يک قانون معتبر باشد نه يک امر واقع يگانه و تک. اين تمايز را مي توان تمايز ماهيت واقعي جهان از صورت عرضي که اين ماهيت از خود نشان مي دهد، دانست.

به اين ترتيب پاسخ ناپذيري يک مساله مي تواند به دو دليل باشد. در وهله نخست ناممکني پاسخ به پرسش ناممکني اي اصولي يا به تعبيري ناممکني اي منطقي باشد. در وهله دوم ناممکني پاسخ شايد به دليل شرايط اتفاقي و عرضي اي باشد که با قوانين عام نمي خوانند. در اين صورت اين ناممکني، ناممکني تجربي خواهد بود.

در نمونه هايي که آمد ناممکني پاسخ از نوع تجربي بود. تنها از روي اتفاق بوده است که افلاطون يا هيچ يک از دوستانش کارهايي را که وي در پنجاهمين سالروز تولدش انجام داده است يادداشت نکرده اند يا اگر هم يادداشتي تهيه کرده اند اينک مفقود شده است. در مورد وزن هومر و چيزهايي که در آن سوي ماه قرار دارند نيز ملاحظاتي از همين دست برقرار است. به جهت عملي يا فني ناممکن است بشري بر ماه پا بگذارد و آن سويش را ببيند و به احتمال زياد هم چنين کاوشي در قمر زمين هرگز صورت نخواهد بست. با اين حال اين ناممکني از نوع اصولي نيست. ماه بسيار از ما دور است و هميشه تنها يک سويش رو به زمين است. به علاوه جوي هم ندارد که هوايي براي تنفس آدمي داشته باشد. با اين همه، به آساني مي توان تصور کرد که شرايط به نحو ديگري مي بود. امر واقع هاي خام و ابتدايي و اوضاع و احوال نامناسب است که به ما مي گويند نمي توانيم بر ماه پا بگذاريم، نه هيچ اصلي که برخي امور را از دسترس شناخت ما به دور نگه دارند. حتي اگر ناممکني حل مساله به خاطر يک قانون طبيعي باشد باز هم بايد آن را ناممکني اي تجربي به حساب آورد نه منطقي، البته به شرط آنکه بتوانيم نشان دهيم قانون چگونه بايد تغيير کند تا به پرسشي پاسخ پذير بدل شود. باري، وجود هر قانون طبيعي اي را بايد امر واقعي تجربي به شمار آورد که اي بسا مي توانست به گونه اي ديگر باشد. يگانه موضوع مورد علاقه دانشمند قانون هاي طبيعي هستند اما فيلسوف نبايد هيچ تعلقي به اعتبار هيچ يک از قانون هاي طبيعي داشته باشد.

يکي از مهم ترين موضوعات مورد بحث در فلسفه (که من اينک در مقام دفاع از آن برآمده ام) همين سخن است که پرسش هاي بسياري وجود دارند که به جهت تجربي ناممکن است به آنها پاسخ دهيم اما هيچ پرسش واقعي منفردي وجود ندارد که به لحاظ منطقي پاسخ ناپذير باشد. از آنجايي که تنها ناممکني منطقي است که به بي فروغي و شومي جهل آلوده است و تنها اين گونه ناممکني است که فيلسوفان را به سخن گفتن از چيزي مثل «معماي هستي» و نوميدي از پاسخ به پرسش هايي از قبيل «شناختن اشياي في نفسه» سوق مي دهد، به نظر مي رسد پذيرفتن راي من همه کساني را که بيهوده نگران «ناتواني ذاتي بشر در شناخت مهم ترين مسائل» هستند، نجات خواهد داد. سوال معقولي نپرسيده ايم اگر بگوييم چرا به جهت تجربي ناممکن است همه چيز را بدانيم. مانند آن است که گله کنيم که چرا نمي توان همزمان در همه زمان ها و مکان ها بود. نه کسي مي خواهد همه امور واقع را بداند و نه دانستن همه امور واقع چيز مهمي است. اصول واقعاً اساسي جهان خود را در هر زمان و مکاني نشان مي دهند. اشتباه نشود، منظورم اين نيست که آنها را مي توان در نگاه نخست ديد، بلکه تمام سخنم در اين است که هميشه مي توان با روش هاي دقيق و نافذ علم آنها را کشف کرد.

چه دليلي براي ادعايم دارم؟ از کجا معلوم است که ناممکني پاسخ به پرسش ها به خاطر خود پرسش ها و مساله اي اصولي نباشد، شايد چيزي باشد که با شرايط اتفاقي تجربي اي که روزي تغيير خواهند کرد، تغيير کند. اينجا مجالي براي ارائه يک برهان حقيقي نيست و به همين دليل تنها به اجمال سخن خواهم گفت.

اين کار را با تحليل معناي پرسش هايمان انجام مي دهيم. مباحثي که آشکارا خصلتي فلسفي دارند و نيز بسياري مسائل ديگر را به سختي مي توان فهميد. بايد پيوسته بخواهيم معنايشان را برايمان توضيح دهند. اين توضيح چگونه توضيحي است؟ چگونه معناي يک پرسش را بيان مي کنيم؟

با بررسي اي دقيق خواهيم ديد که همه راه هاي گوناگون توضيح معناي يک سوال در نهايت توصيف هايي مختلف است از راه هاي رسيدن به پاسخ سوال. هر توضيح يا اشاره اي به معناي يک سوال به نحوي از انحا متضمن توصيه هايي براي يافتن پاسخ است. اين اصل اهميت ويژه اي در روش علم دارد، چنانکه مثلاً کسي همچون اينشتين را چنانکه خود مي گويد به کشف نظريه نسبيت سوق داد. شايد به جهت تجربي پيگيري اين پيشنهاد ها ناممکن باشد (درست مانند سفر به ماه) اما از نظر منطقي غير ممکن نيست زيرا آنچه به جهت منطقي ناممکن است را حتي نمي توان توصيف کرد و در قالب واژگان يا ديگر ابزار هاي مکالمه بيان کرد.حقيقت اين موضوع را مي توان با تحليل دو اصطلاح «توصيف» و «بيان» نشان داد، اما در اينجا به اين مساله نمي پردازيم. اگر فرض فوق را موجه بگيريم مي بينيم که هيچ پرسش حقيقي اي، از نظر منطقي و اصولي بي پاسخ نيست چرا که ناممکن منطقي حل يک مساله چيزي جز ناممکني توصيف روشي براي يافتن جواب نيست و اين موضوع هم همانطور که گفتيم همان ممکن نبودن توضيح معناي مساله است.

به اين ترتيب پرسشي که بي پاسخ باشد معنايي هم نخواهد داشت چرا که اصلاً چيزي نمي پرسد؛ تنها رشته اي بي معناست از شماري واژه و علامت سوالي در انتهاي آنها. چون منطقاً ناممکن است زماني که پرسشي نيست پاسخ دهيم ديگر تعجب، ناخشنودي يا نوميدي اي هم نخواهد بود.

با يکي دو مثال نتيجه گيري مان روشن تر خواهد شد. پرسش مان از وزن هومر پرسشي معنا دار است چرا که به سادگي مي توان روش هاي اندازه گيري وزن بدن آدميان و نيز شاعران را توصيف کرد. به سخن ديگر مفهوم وزن مفهومي است که به دقت تعريف شده است. شايد هومر هيچ گاه خود را وزن نکرده باشد و در تجربه هم براي ما ناممکن باشد او را وزن کنيم زيرا او اينک وجود ندارد، اما اين واقعيت هاي اتفاقي در سرنوشت معناداري پرسش مان تاثيري نخواهد گذاشت.

نمونه ديگر سوال از واقعيت زندگي پس از مرگ است. اين سوال، سوال معناداري است چرا که مي توان راه هايي را نشان داد که از آنها بتوان به پاسخ رسيد. يکي از راه هاي ساده اطمينان از زندگي پس از مرگ مردن است. راه ديگر اين است که مشاهده علمي اي را توصيف کنيم که به پذيرش پاسخي قطعي به اين پرسش بينجامد. صورت نبستن چنين مشاهده هايي تاکنون تنها واقعيتي تجربي است که به هيچ روي به معناي جهل از پاسخ اين سوال نيست.

پرسشي ديگر؛ «ماهيت زمان چيست؟» زمان يعني چه؟ عبارت «ماهيت» به چه معني است؟ شايد دانشمندان توضيح و تبييني دست و پا کنند و سخناني به عنوان پاسخ هايي ممکن به پرسش اظهار کنند، اما توضيح آنها تنها توصيفي است از روشي براي کشف پاسخ درست در ميان پاسخ هاي ارائه شده. به عبارت ديگر ايشان با معنا بخشيدن به سوال، همزمان سبب مي شوند پرسش منطقاً هم پاسخ پذير شود، ولو آنکه نتوانند در تجربه پاسخي براي آن پيدا کنند. بدون چنين توضيحي هيچ گاه عبارت «ماهيت زمان چيست؟» پرسش از چيزي نخواهد بود. فيلسوفي که يک رشته واژه مانند جمله قبل در برابر مان قرار مي دهد، اما از ياد مي برد معناي آن را توضيح دهد نبايد تعجب کند اگر پاسخي نشنود. مانند آن است که بپرسد «وزن فلسفه چقدر است؟» روشن است که اين عبارت معنايي ندارد و چيزي نمي پرسد. سوال هايي مانند «آيا مي توان امر مطلق را شناخت؟» و پرسش هاي بي شماري از اين دست درست مانند «مساله» ماهيت زمان هستند.

همه مسائل مهم فلسفي که از روزگار پارمنيدس تاکنون به بحث گذارده شده اند از اين دو نوع بيرون نبوده اند؛ يا مي توان با توضيح ها و تعريف هايي دقيق و روشن معنايي مشخص بدان ها بخشيد و اين سان اطمينان يافت که اصولاً حل شدني اند (ولو آنکه دانشمند را به مشکلات بسياري گرفتار کند و حتي به خاطر شرايط تجربي نامناسب هم حل نشود) يا معنايي به آنها ندهيم و آنگاه با يک رشته واژه بي معنا روبه رو باشيم. هيچ يک از اين دو مورد خاطر فيلسوف را آزرده نمي کند. وي زماني دچار مشکل مي شود که از تفاوت اين دو دسته غفلت کند.

 
 
 فيلمسازها سراغ فيلسوف ها آمدند
  علي حجواني

تنها چند روز پس از آنکه «ريموند گايتا» در سال 98 ميلادي جايزه ادبي «ويکتورين پريميرز» را به خاطر کتاب زندگينامه اش دريافت کرد، پيشنهادهاي وسوسه انگيز کمپاني هاي فيلمسازي براي ساخت يک اثر اقتباسي از «پدرم، رومولوس» به سويش روانه شد.«گايتا» فيلسوف اخلاق استراليايي اما تا همين اواخر، همه پيشنهادها را رد کرد. «ريچارد رزبرگ» با علم به مشکل پسندي استاد، از استراليا به لندن سفر کرد تا استاد کالج کينگ لندن را راضي کند و فيلم اين زندگينامه را بسازد.«رزبرگ» موفق شد و بلافاصله کار نگارش فيلمنامه را به «نيک دريک» نمايشنامه نويس سپرد تا داستان روزگار کودکي و نوجواني گايتاي فيلسوف را دوباره روايت کند.داستان، روايتگر کودکي دشوار و پرتنش گايتاست، داستان مادر افسرده و نابهنجار و مشکلات خانوادگي رومولوس پدر ريموند کوچک.فيلم چند روزي است اکران عمومي شده است و قهرمانش امروز در آغاز هفتمين دهه عمر خود، مدرس فلسفه ذهن است. «پدرم، رومولوس» مي کوشد تاثير رويدادهاي کودکي گايتا را بر زندگي و آينده او تصوير کند.تنها فيلم «ريچارد رزبرگ» که براساس تنها فيلمنامه «نيک دريک» ساخته شده، اقتباسي است از تنها کتاب غيرفلسفي «گايتا». اثري که موفقيت آن مي تواند بيش از هر چيز نگاه فيلمسازان را به زندگي فيلسوفان جلب کند. فيلسوفاني که اغلب در مقام نويسندگان داستان زندگي خود نيز، بيش از حد معمول دقيق اند و دقت در روايت، يکي از کليدهاي موفقيت فيلم هايي از اين دست به شمار مي رود؛ فيلم هايي که به دنبال لايه هاي دروني تر زندگي انسان هستند.گايتا در کتابش مي نويسد؛ «در زندگي ام بارها پيش آمده است که بخواهم اين حرف ها را براي کسي بگويم. خوشحالم که امروز قادرم اين سطرها را بنگارم. من مردي را مي شناسم که کارگري خوب است، مردي که شريف است و مظهر دوستي است. مي شناسمش زيرا همه اينها را از او به ياد دارم؛ از پدرم.» از لابه لاي جمله هاي گايتاست که مي فهميم او چرا اين قدر پرکار است و به تلاش و البته آموختن اين قدر بها مي دهد. اين، پدر بوده است که در روزهاي دشوار زندگي نوجواني گايتا، او را در مسيري قرار داده که چهار زبان خارجي بياموزد و بسياري از متون مهم فلسفي را بخواند. روزهاي سختي که از او دانشجويي دانا و استادي قابل احترام ساخته است. اين پدر بوده است که مدام او را به خواندن تشويق کرده و بيراه نيست گايتا رساله اي در باب نيکي هاي پدر بنويسد و اجازه دهد مردم دنيا هم آن روزها را روي پرده نقره اي سينما ببينند.

 
 
 در دفاع از پوزيتيويسم
  سعيد راعي
براي دفاع از يک موضوع نخ نماشده هيچ چيز بهتر از استناد به يک جمله نخ نما نيست. جان استوارت ميل مي گويد؛ «جريان هاي بزرگ فکري از سه مرحله مي گذرند، ريشخند، گفت وگو و پذيرش.» اين شرايط در ايران به صورت وارونه حاکم است؛ خصوصاً درباره پوزيتيويسم. جريان پوزيتيويسم در ايران نخست پذيرفته و سپس درباره آن گفت وگو شد و بعد از آن به تمامي به استهزا گرفته شد؛ خصومت بي قيد و شرط با پوزيتيويسم تا آنجا که حتي به بايکوت شدن مقالات پوزيتيويستي در روزنامه ها منجر شده و فضاي آکادميک ايران را نيز در سطح کنشگران (و نه ساختار آکادمي در ايران) فرا گرفته است. پوزيتيويسم با تجربه گرايي يکسان فرض مي شود و اين دو، به مکتبي اتريشي به نام پوزيتيويسم منطقي تقليل داده مي شوند و همه اين مفاهيم با دستمايه قرار گرفتن نقدهاي مکتب فرانکفورت و برخي جريان هاي فلسفه تحليلي نفي مي شود. غافل از اينکه تجربه گرايي تنها به پوزيتيويسم محدود نيست و پوزيتيويسم نيز تنها در حلقه وين محصور نمانده است.

وقتي امروز از مرگ پوزيتيويسم سخن گفته مي شود، به کدام دال مشخص ارجاع مي دهيم. آيا مرگ پوزيتيويسم را در نقدهاي پوپر بر آن خلاصه مي کنيم؟ اگر چنين باشد رايشنباخ در پيدايش فلسفه هاي علمي به خوبي نشان داده که بسياري از نقدهاي پوپر به پوزيتيويسم، محلي از اعراب ندارد. مثلاً اين قضيه که از منظر پوزيتيويسم پژوهشگران فارغ از نظريه عمل مي کنند و به قولي به مسبوقيت مشاهده بر نظريه قائل هستند (حداقل در معناي جاافتاده) به هيچ وجه درست نيست. فارغ از ارزش بودن نيز که حاصل نظريه پيشين است موضوعي است که در مقام يک اصل هنجاري مطرح مي شود؛ اصلي که حتي ماکس وبر نيز به آن قائل بود.

ماکس وبري که در حوزه جامعه شناسي و گرايش هاي نوکانتي در علوم اجتماعي و به صورت خاص مکتب فرانکفورت به عنوان الگويي جدي در نظر گرفته شده است اين توصيه را مطرح مي کند که پژوهشگر در جريان انجام پژوهش خود بايد فارغ از ارزش ها دست به کنش بزند.

پژوهش حتي در مصنوعي ترين محيط و در راديکال ترين علوم از جمله فيزيک و شيمي نيز تابعي از مناسبات اجتماعي است. اين بصيرت در جامعه شناسي معرفت و علم پيش از تامس کون نيز مطرح شده بود، اما او بود که به صورت مبسوط نشان داد چطور پارادايم هاي علمي عمل مي کنند. در حوزه معرفت شناسي نيز مطرح شدن بحث گفتمان، اسطوره علم و معرفت را زير سوال برد. اين کار البته بسيار پيش از اين توسط هيوم که امروز به جرم تجربه گرايي حتي آثارش را مطالعه نمي کنيم نيز مطرح شده بود و مگر نه اين است که در مانيفست مبارزه با پوزيتيويسيم بارها و بارها به نام فرانسيس بيکن برمي خوريم که از او به عنوان نخستين انديشمندي ياد مي شود که نسبت معرفت را با امور انضمامي نشان داده است. فراموش نکنيم که عناصر پوزيتيويستي فلسفه علم کون چيزي کمتر از لاکاتوش و پوپر و کارنپ ندارد و از ياد نبريم که لاکاتوش و پوپر خود از منتقدان سرسخت پوزيتيويسم منطقي بودند، اما از بسياري از آموزه هاي اين مکتب در حوزه معرفت شناسي بهره بردند و به صورت بنيادين در نظريات خود از آن استفاده کردند.

منتقدان تجربه گرايي که البته در ايران بيشتر به نفي آن مي پردازند و نه نقد آن، بنيادهاي معرفتي خود را بر کانت و آموزه هاي منشعب از او بنا نهاده اند، کانتي که شايد بيشترين خدمت را به تجربه گرايي و تلفيق آن با عقلانيت کرد. بصيرت هايي که در پوزيتيويسم وجود داشته و دارد، آن چيزي است که حتي در ضدپوزيتيويست ترين انديشمندان (وبر، آدورنو، کون، لاکاتوش و حتي اجازه دهيد با احتياط، نامي هم از فايرابند ببرم) نيز ديده مي شود. مخالفت با شهود گرايي، محدود کردن حوزه علم (و البته نه محدود کردن قلمرو دانايي به حوزه علم) و حتي استناد به تجربه و تلاش براي يافتن راه حل مناسبي براي قضيه استقرا از بصيرت هايي است که نفي آنها دامن گير پروژه نافيان آن نيز خواهد شد.

دفاع از پوزيتيويسم در اين شرايط البته مانند دفاع از مارکسيسم است. هر دو در بطن گفتمان دوران ما رسوب کرده اند و ما گاه بدون دقت و توجه کافي به مباني و الزامات آراي خود به نفي آن مي پردازيم. همان طور که ايده هاي مارکس در بطن راديکال ترين ايده هاي راست رسوخ و رسوب کرده است، پوزيتيويسم نيز در بطن جريان هاي فکري و خصوصاً فلسفه علمي رسوخ و رسوب کرده است. اين نکته اي است که منتقدان به خوبي به آن واقف هستند، اما ما در ايران تنها به ريشخندي بسنده کرده ايم و به همين دليل بسياري از بصيرت هاي ساده آنان را مورد استفاده قرار نمي دهيم. از آمار و ارقام بيزاريم چون ابزار دست علوم اجتماعي بورژوا مسلک و رسمي است براي استحمار توده ها و به همين دليل دختران فراري را به عنوان يک مساله اجتماعي فراگير پيگيري مي کنيم، اما وقتي آمار ارائه مي شود، تازه متوجه مي شويم که تنها در تهران در سال 82 فقط 678 دختر از خانه فرار کرده اند و تعداد کل اين فرارها 1026 مورد بوده است و اين تعداد براي پسران بسيار بيشتر بوده است. تا پيش از سرشماري 1385 نيز اين توهم وجود داشت که تعداد زنان از مردان بيشتر است، اما همان ابزار پوزيتيويستي نشان داد که تعداد مردان بيشتر است و گرايش هاي مردسالارانه در ايران است که حضور اجتماعي زنان را برنمي تابد و در ناخودآگاه اجتماعي آن را به اين صورت تفسير مي کند. تفسيري که حتي براي تفسيري ترين جامعه شناسان ضدپوزيتيويست مبتني بر پژوهش هاي ميداني و آمار و ارقام بوده است و چشم خود را بر آن بسته ايم.

پرسش هاي بي پاسخ
فيلمسازها سراغ فيلسوف ها آمدند
در دفاع از پوزيتيويسم
درباره نفس ارسطو و شارحان آن
کارگاه بين المللي تحقيق درباره متافيزيک
تابستان در موسسه معرفت و پژوهش
«قرآن طلايي» در موزه پوشکين به نمايش درمي آيد
جايزه فلسفه

درباره نفس ارسطو و شارحان آن
شرق؛ دومين سمينار تابستاني گروه فلسفه دانشگاه ميلواکي در ويسکانسين امريکا، روز هاي بيست و دوم تا بيست و چهارم خردادماه، با موضوع «درباره نفس ارسطو و شارحان آن» برگزار مي شود. اين همايش به منظور فراهم کردن فضايي مناسب براي علاقه مندان و تشکيل مرکزي براي گرد هم آمدن فيلسوفان و دانشگاهيان در نظر گرفته شده تا اين افراد بتوانند انديشه هاي خود را معرفي کنند و در مورد ايده ها و آثارشان درباره ارسطو و رساله نفس اين فيلسوف و شرح هايي که بر آن نوشته شده، گفت وگو کنند.در اين همايش پانزده نفر از دانشگاهياني که در حوزه فلسفه يونان باستان و قرون وسطي فعاليت مي کنند، مقاله ها و نظريات خود را ارائه خواهند کرد.همايش، ساعت شش و پنج دقيقه بعد از ظهر روز پنجشنبه، بيست و چهارم خردادماه به پايان خواهد رسيد.


کارگاه بين المللي تحقيق درباره متافيزيک
شرق؛ روزهاي بيست و چهارم و بيست و پنجم خرداد ماه در دانشگاه نانسي فرانسه، کارگاهي برگزار مي شود با عنوان «تحقيق درباره متافيزيک». در اين کارگاه، که حضور در آن براي علاقه مندان به موضوع مورد بحث آزاد است، ساندرين دارسل، فيليپ دريپ کانتيم، مانوئل گارسيا کارپينترو، گيشلاين گولگون، پاسکال لودويگ، فردريک نف، راجر پويوت و گونزالو رودريگز پريرا صحبت خواهند کرد. عنوان مطالبي هم که در اين کارگاه دو روزه مطرح مي شود، مشخص است. ويژگي هاي زيبايي شناسي، اينکه آيا توهمي گذشته نگر وجود دارد، درباره بحث نهيليسم متافيزيکي، زمان - استقلال- و اتصال، از جمله موضوعات اين کارگاه هستند. اگر شما هم علاقه داريد براي شرکت در يک کارگاه متافيزيکي به فرانسه برويد، هنوز فرصت داريد که به نشاني pre-registration form مراجعه کرده و براي حضور در دانشگاه نانسي ثبت نام کنيد.


تابستان در موسسه معرفت و پژوهش
شرق؛ موسسه معرفت و پژوهش برنامه کلاس هاي تابستاني و استادان اين کلاس ها را براي علاقه مندان شرکت در اين دوره ها اعلام کرده است.کلاس «فلسفه کانت» روزهاي شنبه تشکيل مي شود و مدرس آن «امير مازيار» است. «فلسفه اخلاق» را «سروش دباغ» در روزهاي يکشنبه تدريس مي کند. «مسعود عليا» روزهاي دوشنبه، «فلسفه هنر و زيباشناسي» درس مي دهد. «فلسفه ذهن» روزهاي سه شنبه با حضور «کرباسي زاده» تشکيل مي شود. «فلسفه شرق» را «ذکي پور» در روزهاي چهارشنبه برگزار مي کند و «درآمدي بر معرفت شناسي» عنوان کلاس روزهاي پنجشنبه «منصور شمس» است. کلاس هاي روزهاي شنبه تا چهارشنبه در ساعت 30/16 تا 30/19 برگزار مي شود و «درآمدي بر معرفت شناسي» روزهاي پنجشنبه، ساعت 30/9 تا 30/12 برگزار خواهد شد.مهلت ثبت نام براي دوره تابستاني تا روز هفتم تيرماه است. اگر مي خواهيد اطلاعات بيشتري داشته باشيد، مي توانيد با شماره تلفن 66493062 تماس بگيريد يا به نشاني موسسه؛ ميدان انقلاب، خيابان 16 آذر، کوچه بهنام، شماره 36 مراجعه کنيد.


«قرآن طلايي» در موزه پوشکين به نمايش درمي آيد

نووستي؛ «قرآن طلايي» از روز 4 تيرماه، به مدت دو هفته در موزه هنرهاي تجسمي پوشکين مسکو به نمايش گذاشته مي شود. «ولاديمير پروساکوف» رئيس کمپاني سفارش دهنده طرح نمايش اين قرآن طلايي در همايش بين المللي شوراي مفتيان روسيه در مورد اين قرآن گفت؛ اين کتاب مقدس 162 صفحه دارد و هر برگ از آن از طلاي 999 عيار ساخته شده و وزن کل آن در حدود 14 کيلوگرم است. به گفته پروساکوف از روساي 30 کشور اسلامي و مقامات روسي براي بازديد از نمايشگاه دعوت شده است. او در ادامه توضيح داد؛ «قرآن طلايي» در دسامبر سال 2006در ضرابخانه مسکو تهيه شده و در دنيا بي نظير است.



جايزه فلسفه

شرق؛ جايزه 125 هزار دلاري فلسفه دانشگاه استلن باخ به «پل سيليرز» اهدا شد. نکته جالب در مورد انتخاب استاد برگزيده سال 2007 اين است که «پل سيليرز» اولين استاد حوزه علوم اجتماعي است که موفق به دريافت اين جايزه شده. دانشگاه استلن باخ از سال 2001 ميلادي، با حمايت مالي اپن هايمر هر سال جايزه اي را به استادان برجسته دانشگاه که در فعاليت هاي علمي ، تدريس و تحقيق در فضاي بين المللي موفق بوده اند تعلق مي گيرد. «سيليرز» اين جايزه را براي کار بر طبيعت مجموعه پيچيدگي دريافت کرده است. مي خواهد از اين کمک هزينه براي تحقيقاتش در حوزه مطالعاتي خود با همکارانش در هلند و انگلستان استفاده کند. «مارتين ويلژن» سخنگوي دانشگاه استلن باخ در مورد فعاليت هاي سيليرز گفته است کارهاي او نشان دهنده روابط بنيادين ميان بينش هاي فراهم آمده از مدل سازي هاي محاسباتي و رياضي پيچيدگي در دو دهه گذشته است و همچنين تعداد موقعيت هاي فلسفي موقتي - به طور مشخص پساساختارگرايي. اين مقايسه به او اجازه داده از علم پيچيدگي براي حل مسائل علوم انساني و اجتماعي استفاده کند.



نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام