876 شماره
شنبه، 19 خرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
 سينما
 
 خط خطي روي مينياتورهاي حاتمي
 

خسرو نقيبي؛ خبر داده اند «قرار است از دل «سلطان صاحبقران» دو فيلم بيرون کشيده شود»؛ و گفته اند «هيچ چيزي بيش از اين، علي حاتمي را خوشحال نخواهد کرد». اين را داشته باشيد تا دوباره سراغش برگرديم.

دو، سه روز پيش در جمعي دوستانه روايت عزيز ساعتي را از «فيلمبرداران سينماي ايران» ديديم. شاخص ترين اتفاق فيلم نمونه هايي بود از فيلم هاي تاريخ سينماي ايران با کيفيتي که هيچ کدام از حاضران قبلاً نديده بودند. سياه وسفيدهاي تميزي که حاصل اصلاح تصوير به شيوه هاي مدرن بود و صداگذاري دوباره اي که به آن تصاوير جان دوباره اي داده بود. در روزهايي که نسخه هاي نگاتيو فيلم هاي تاريخ مان -چه يکي براي اين که بهتر است نابود شود و چه ديگري به جهت سهل انگاري- در جاهايي که وظيفه شان حفظ و ترميم اين نسخه هاست فرسوده تر مي شوند و کم کم فقط نسخه هايي غيرقابل استفاده جهت دکور در قفسه ها باقي خواهند ماند، ديدن همان چند سکانس هم لذت بخش بود و تماشايي؛ و البته تاييد اين باور که هنوز هم مي شود تاريخ تصويري اين سينما را به شکلي حفظ کرد. شکلي خارج از کتاب و نوشته و يادداشت؛ که بر گردن من منتقد و روزنامه نگار است و همه توان ما براي نگه داشتن تاريخ.

يک پرش ذهني ديگر. نسخه هايي به تهران رسيده از حدود صد فيلم کلاسيک سينماي جهان که توسط ستاره هاي بزرگ سينما معرفي و به مخاطب توصيه مي شود و همه اين نسخه ها هم اصلاح تصوير و رنگ و صدا شده. خبري از نمايش عمومي هم نيست. عده اي تکنسين نشسته اند و اين فيلم ها را به نسخه هايي امروزي براي تماشاي نسل تازه تبديل کرده اند و همه چيز هم DVD شده؛ و کسي هم قرار نيست فخر نمايش آنها را روي پرده بفروشد. آنهايي که مشتاق ديدن کلاسيک ها هستند و آنهايي که به نياز کاري سراغ اين آثار مي روند، مشتري اين نسخه ها هستند و اصلاً فراتر از اين، يک تاريخ حفظ شده است؛ حافظه تصويري يک سينما. بهانه مان چه بود؟ نسخه هاي سينمايي سلطان صاحبقران؟ در دوران DVD اصلاً نيازي هست به قيچي زدن در کارهايي که دوستداران سينماي حاتمي معتقدند «مينياتور» است؟ اين معني اش خط خطي کردن مينياتورهاي ايراني ترين سينماگر اين ديار نيست؟ اگر هدف حفظ گنجينه حاتمي است چرا همه مجموعه، اصلاح نگاتيو و نور و صدا نمي شود؟ مگر مديوم مهم نيست و اين که هنوز هم محل ارجاع، گنج بي مثالي مثل «هزاردستان» است و نه «کميته مجازات» و «تهران، روزگار نو»؟ چرا آزموده ها را دوباره آزمايش مي کنيم؟ غير از اين است که مي شود با نسخه هاي سينمايي «شو» برگزار کرد و اصلاح همه مجموعه ـ مثلاً براي آرشيوهاي دانشگاهي و جريان نمايش خانگي- فقط يک کار عاشقانه براي تاريخ است؟

لطفاً اصل را حفظ کنيد، نه فرع را...

 نگاه
 
 هيس، تقاطع است اينجا...
 

شيوا ارسطويي؛ به سکانس ملاقات خانم دکتر و داريوش که رسيديم به دوستم گفتم؛ «چاي نمي خوري؟» گفت؛ «هيس،» ريموت کنترل دست من بود. دگمه استاپ را فشار دادم، گفتم قدرت دست کسي است که ريموت کنترل دستش باشد. گفتم آخرين بارت باشد به من مي گويي «هيس،». ريموت کنترل را از دستم قاپيد. دگمه پلي (Play) را زد. دوباره گفت؛ «هيس،» سکانس ملاقات خانم دکتر و داريوش که تمام شد دوستم خودش، دگمه استاپ را فشار داد. ريموت کنترل هنوز دستش بود و دستش دراز بود طرف صفحه تلويزيون. رو کرد به من. گفت؛ «مي بيني؟ عشق به سن و سال اينها که مي رسد، قضيه جدي مي شود و دل کندن سخت.» مدتي به هم نگاه کرديم. فکر کردم مي خواهد سکانس را از تلويزيون بکشاند بيرون و بنشاند ميان خودمان. دوباره گفت؛ «ديدي جدا شدن براي جوان ها عوض کردن ساندويچ بود با شاتوبريان،» دگمه ريويو را زد و فيلم را کشاند به سکانس ملاقات همان جواني که راننده بود و مقصر در آن تصادف ماجراجويانه با دختري که معلوم نبود از کجاي آسمان افتاده وسط فيلم. خداحافظي جوان با دختر ختم شد به اينکه يکي شان بگويد؛ «تو نباشي يه خر ديگه،» و اين يکي بگويد؛ «خاک بر سرت. يه خورده احساسات خرج کن،» و بهرام رادان گاز گنده اي بزند به تکه پيتزايش. به لقمه اي که نه ساندويچ بود و نه شاتوبريان. در لوکيشني که طراحي شده بود براي سلام ها و خداحافظي هاي گذري. جوان راننده وسط جويدن، پرانده بود که دو روز ديگر راهي فرنگ است و پشت سرش پرانده بود؛ «تو نمي ياي؟» و دخترک با قيافه اش که ما به ازاي هيچ چيز نبود جز وسيله اي براي پر کردن يک صندلي از يک ميز دو نفره، مزه آمده بود که آدم عاقل ساندويچش را با خودش نمي برد رستوران و بهرام رادان خوب اجرا کرده بود آن جمله لوند را که حکايت همان شاتوبريان بود. دوستم فيلم را برگرداند به سکانس ملاقات زن و مردي که هر کدامشان مي توانستند پدر يا مادر يکي از آن دو باشند. يک بار ديگر يک شکم سير خداحافظي خانم دکتر و داريوش را تماشا کرد، گوش کرد، بلعيد انگار. معتمدآريا دستش بي هوا مي رفت روي شانه مرد که ماند روي شانه مبل. اينسرت دستي که نه جوان بود و نه پير. نه زيبا بود و نه زشت و ما به ازاي هيچ چيز نبود جز همان دست. روي شانه همان مبل. دستي که حکايت بلاي يک بلاتکليفي بود. روي شانه مبلي که طراحي شده بود براي لوکيشني که قرار بود در آن يک رابطه منعقد شود. همه اشياي صحنه منتظر يک ورود بود و انعقاد يک زيست پرمعنا. از ميز کوتاه روي فرش، ميان مبل ها گرفته تا سرويس چاي و کتابخانه و لباس مردي که قرار بود باشد و بماند. «باشد و بماند» همان طرح شطرنجي پيراهن مرد بود. همان گونه که خانه دخترکي که هميشه مي نشست کنار عروسک هايش لب پرتگاه پنجره و سيگار دود مي کرد، رنگ آميزي شده بود براي يک مرگ قرمز. همان گونه که در همان خانه قرمز و مشکي، ليوان چاي نيم خورده، بلاتکليف مانده بود روي ميز گم و فيلم پر بود از روايت همان گونه هاي قرينه، متضاد، موازي و متقاطع. متن فيلم نه دوار بود و نه کشيده و نه هيچ کدام از متر و معيارهاي کتاب هاي درسي و تئوريسين هاي نامي. دگمه استاپ را زدم. به دوستم گفتم؛ «اين متن پر از حجمه.» درست گفته بودم. متن را پيدا کردم. همين بود. متن حجم داشت و ميل داشت به هضم. دوباره داشتم به پهنه هاي حسي وسعت پناه مي بردم که از حلق مردانه دوستم صدايي ديگر درآمد؛ «ولي مي دوني اين فيلم کپي يک فيلم خارجيه؟» دست بردار نبود. لابد قصد کرده بود حالا که با هم متني اينجايي پيدا کرده ايم در پهنه هاي حسي وسعت، حالم را يکسره عوض کند. گفت؛ «ديدم اصلش رو. اسمش هست Crash.» ولي اينسرت آن دست زنانه بي سن، نمي توانست ربطي به هيچ مبلي داشته باشد جز همان مبل يک نفره خانگي که پشت داشت، شانه داشت و مجيد مظفري در نقش داريوش توي آن مبل ديگر مجيد مظفري نبود. آدمي بود به نام داريوش. همان گونه که رنگ لباس هاي خانم دکتر مثل شکل لب ها و راه رفتن و پاهاش ماسيده بود و ما به ازاي چيزي نبود جز همان ماسيدگي. به دوستم گفتم؛ «به سرت زده. کپي يعني چي؟ مثل منتقدهاي مصرفي چرا حرف مي زني؟» پوزخند زد. گفتم؛ «مگه نديدي آن صحنه را که شخصيت هاي اپيزود قبل در عمق داشتند زندگي شان را مي کردند و آدم هاي اپيزود جديد جلوي دوربين، پيش بيني مرگ آنها را بازي مي کردند؟» اين را نگفتم که متن داشت مي گفت خبر ندارند، خبر ندارند از هم. دوباره گفت کپي. دوباره پوزخند زد. دستم آمد که دارد دستم مي اندازد. گفتم؛ «آهان، چاي مي خواي پس.» مي دانستم که چاي هم نمي خواهد. مي دانستم دارد از دوستي اش مايه مي گذارد تا من دوباره در عمق ها سير نکنم و غمگين نشوم. مي دانست که طرح شطرنجي پيراهن مردانه من را مي برد به عمق شانه هايي که قرار بود باشد و نبود. حالا ريموت کنترل روي ميز بود و فيلم بي حرکت در صفحه تلويزيون حبس. فنجان هاي چاي را گذاشتم روي ميز. وقتي چاي را مي ريختم، صحنه هاي ملاقات هايي ديگر از فيلمي که هنوز تمام نشده بود يادم آمد. صحنه هايي که متن را از تقسيم بندي و معني عشق در جوان ها و غيرجوان ها نجات داده بود. گفتم؛ «يادت نيست يه ملاقات جوان ديگه هم بود توي فيلم؟» دوستم دوست داشت در صحنه خداحافظي داريوش و خانم دکتر بماند. فيلم را نگه داشته بود تا ورود زن از آن خانه منتظر خارج نشود. حتي دوست نداشت فيلم از آن صحنه خارج شود به پيش از خود. دستم آمده بود که مي خواهد اينسرت آن دست را روي شانه خودش داشته باشد. حتي در لحظه اي از لحظه هاي وداع. مي دانستم که مي داند دارم از اين سکانس درمي روم. وقتي داريوش اعلام کرد پيرتر از آن است که دلش دوباره بلرزد، به دست خودم فکر مي کردم که پيرتر از آن شده که براي شانه اي بلرزد. به هرحال آن قدر پير که اصلاً نمي لرزد. شادمان از اين بي نيازي و نگران براي نيازمندي دوستم، اشاره کردم به يک دختر جوان ديگر فيلم در يک ملاقات ديگر. ديالوگ هاي آن صحنه را يادش آوردم. گفت وگو در مورد پدر مادرهايشان، ما را نشانه گرفته بود. همين ما دوتاي تنها را که روزگاري مي خواستيم جهان را عوض کنيم و حالا دور از فرزندانمان نشسته بوديم که لابد جايي در کافه اي نشسته اند روبه روي هم و مي گويند؛ «دلشون به چه چيزايي خوش بوده،» «خوش به حال ما که دلمون به هيچ چي خوش نيست،» همين مانده بود که شعر زخم هاي دختر همه از عشق بود را بخوانم که دوباره مچم را گرفت تا نيفتم در عمق هاي بي ته و توي حسي خودم. در عمق آن اشتباهي که جرات نکردم بگويم پشيمانم. مچم را گرفت تا دوباره نيفتم در عمق آن آخرين اشتباهي که راز منور آن را آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند. فيلم حبس ماند توي تلويزيون. نه جلوتر آمد و نه رفت عقب تر. ريموت کنترل ماند روي ميز نگفتم؛ «هيس،» مي دانستم که مي داند. همه مي دانند.

 ياد
 
 وداع تلخ در پاريس
 
بابک ذاکري؛ فکر مي کنم يکي از بزرگترين متفکراني که در ايران وجود داشته، ملاصدراي شيرازي است. پس از او در دوران معاصر علامه طباطبايي و دکتر ديناني و سيدجلال آشتياني خيلي روي اين فيلسوف کار کردند، من شاگرد همه اين آقايان بوده ام. مخصوصاً آقاي سيدجلال آشتياني.غ...ف آن زمان من با برادرم مي رفتم در جلساتي که هم آقاي کوربن بودند و هم علامه طباطبايي. آنجا اولين دانشگاه بود. آقاي کوربن فلسفه اسلامي ياد مي گرفتند از ايشان و ايشان فلسفه غرب به علامه منتقل مي کردند. گفت وگوي تمدن ها از آنجا آغاز شد. (برگرفته از گفته هاي يگانه شايگان در برنامه حکماي مسلمان، آذرماه 1385)

يگانه شايگان، پنجشنبه هفته گذشته در شهر پاريس درگذشت. او در دانشگاه هاروارد فلسفه خوانده بود و پايان نامه اش را با مارتا نوسبام، از ارسطوشناسان بنام جهان، درباره ابن سينا گذرانده بود. يگانه شايگان از همکاران سيدحسين نصر در نوشتن تاريخ فلسفه اسلامي انتشارات راتلج بود؛ کتابي که اساتيد دانشگاه تهران آن را به فارسي ترجمه کرده اند اما نويسنده ايراني اين مجموعه مقاله در ايران کمتر شناخته شده است. شايد به اين دليل که يگانه شايگان کمتر به زبان فارسي مي نوشت و تنها در چند سال گذشته فيزيک ارسطو را در انجمن حکمت و فلسفه تدريس مي کرد و شايد به همين خاطر بود که وقتي خبر درگذشتش را خبرگزاري ها روي خط فرستادند خيلي ها از هم پرسيدند؛ آيا يگانه شايگان همان خواهر داريوش شايگان است. قرار است جسد اين پژوهشگر در يکي از قبرستان هاي پاريس دفن شود.
 مهمان روز
 
 زن هاي فيلم «پارک وي» در شرق
 
مجيد توکلي؛ در بعدازظهر يک روز بهاري ميزبان زن هاي «پارک وي» بوديم. فيلمي که چند هفته اي است اکران شده و به نوعي براي اولين بار پا در ژانري گذاشته که کمتر در سينماي ايران با آن برخورد کرده ايم يا تا به حال نمونه اش را نديده ايم. فيلم را ديده بوديم و قرار بود با بازيگران زن فيلم که نقش محوري در فيلم داشتند به گفت وگو بنشينيم. قرار ابتدايي ما با همه بازيگران زن فيلم بود. اما با توجه به اعتراض هايي که بيتا فرهي در اين چند روز اخير داشت با او تماس نگرفتيم و نيوشا ضيغمي هم همزمان با قرار ما سر فيلمبرداري «توفيق اجباري» لطيفي بود. پس قرار گذاشتيم تا «مائده طهماسبي»، آناهيتا نعمتي و رعنا آزادي ور به دفتر روزنامه بيايند و درباره پارک وي و ژانر وحشت صحبت کنيم. حرف هايمان حسابي گل کرد و درباره پارک وي و اينکه چطور شد تا در فيلمي بازي کنند که در ژانر وحشت ساخته مي شد حرف زديم. سه نسل از بازيگران «پارک وي» روبه روي ما نشسته بودند. آفاق (مائده طهماسبي) از نسل اول، سيمين مشرقي (آناهيتا نعمتي) از نسل دوم و رها روانبخش (رعنا آزادي ور) از نسل سوم. درباره اين سه نسل صحبت کرديم و اينکه برخوردشان در فيلم با توجه به شرايط فيلم چگونه بود. اينکه اين سه نسل در برخورد با اتفاقات و تحولات جريان فيلم چه واکنشي نشان مي دهند و اصلاً قرار است از اين نمايندگان سه نسل چه ببينيم. نعمتي از برخورد نسل جوان امروز با ژانر وحشت گفت اينکه امروزه جوان هاي جامعه راحت تر با اين موضوع برخورد مي کنند و دلهره و ترس کمتري دارند. طهماسبي از تغييرات نسلي که در آن قرار دارد حرف زد و اينکه چگونه و چطور نقش زني کر و لال را بازي کرد و آزادي ور هم درباره دغدغه هاي نسل سوم گفت و عشقي که مي توانست به کوهيار در فيلم داشته باشد. متن کامل اين گفت وگو را در روزهاي آينده در صفحه سينما بخوانيد.
 موسيقي
 
 صد موسيقي فيلم و... يک کارنامه پربار
 
سيدعليرضا ميرعلي نقي؛ نسل جوان هايي که امروز رو به ميانسالي مي روند، يعني کودکان و نوجوانان دهه 1350، نام کامبيز روشن روان را به روشني در خاطر دارند. در آن زمان، کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان با همکاري شرکت آهنگ روز (به مديريت کريم چمن آرا ناشر ارجمند موسيقي ايراني) سلسله صفحات 33 دوري منتشر مي کرد که مخصوص شناساندن موسيقي ايران به کودکان و نوجوانان ايران بود. صفحه هايي با محتواي قابل استفاده، خوش صدا و با طرح جلدهاي زيبا و به يادماندني. بزرگان موسيقي ايران (رحمت الله بديعي، هوشنگ ظريف و...) در آن ساز مي نواختند و کامبيز روشن روان که در آن زمان به 30 سالگي نرسيده بود، طراحي و به انجام رساندن اين پروژه را به عهده داشت. آن مجموعه امروز هم اگر منتشر شود، لطف و جذابيت خاص خود را خواهد داشت. از آن زمان بيش از 30 سال مي گذرد و امروز، کارنامه اين آهنگساز بلندآوازه ايران در عرصه هاي مختلفي از قبيل موسيقي سنتي، موسيقي ملي، موسيقي کودک و به ويژه موسيقي فيلم هاي سينمايي و تلويزيوني، حجم حيرت آوري را پيش رو مي گذارد. حيرت آورتر از آن، فهرست مشاغل رسمي و حضور مستمري است که هنرمند پرتلاش موسيقي ايراني در عرصه هاي مختلف موسيقي در اجتماع داشته است. چند سالي است که شماره آثار وي براي موسيقي فيلم از يکصد گذشته و سينماي ايران در سال هاي 1380-1360 چنان با صدا و فضاي موسيقي روشن روان آميخته که هرکدام (موسيقي و تصاوير)، همديگر را به ياد مي آورند. امروز سالروز تولد اين آهنگساز و مدرس برجسته موسيقي است. او به سال 1328 متولد شده و تحصيلات خود را در هنرستان موسيقي ملي آغاز کرده و در دانشگاه جنوب کاليفرنيا به پايان برده است. تاليفات ارزشمند او در هارموني و ارکستراسيون آثاري که نوشته و اجرا نشده است، بخش هاي ديگري از کارنامه پربار هنرمند آهنگساز و مدرس، آقاي کامبيز روشن روان است که شاگردان علاقه مندش، انتظار نشر را مي کشند.
 کرگدن نامه
 
 از پائولوف تا فرويد
 
سيدعلي ميرفتاح: ظاهراً نوبت عاشقي است يک چندي. هيچ چيزي بدتر از سد سستي نيست که در برابر آبگيري عظيم بنا کنند. يا عقل خفيفي که با آن بخواهند مقابل تلاطمات عشق بايستند. ديري نخواهد پاييد که سدهاي سست بشکند و عقل هاي خفيف مقاومت شان را از دست بدهند. سيل عشق بنيان هر آنچه را که بنا کرده ايم، خواهد کند... حضور مرا در جمع قلندران بدل از همين سد بي بنيه و عقل معيوب بگيريد که در برابر سيل حرف هاي ممنوعه سه پيرمرد زنده و يک پيرمرد مرده، مقاومتش را از دست مي دهد و همه ابزارهايش براي نگفتن و نگذاشتن و نشنيدن ناکارآمد مي شود و پيرمردان با شنيدن خبري مثل «ازدواج موقت» چنان ذوق زده مي شوند که آنچه را نبايد بگويند، مي گويند.

ممانعت من که کارساز نيامد، خدا کند که دبيران و سردبيران و زعماي شرق قدرتشان را براي جلوگيري از بروز اين احساسات پيري -که خيلي زود سر به رسوايي مي زند- از دست نداده باشند. خدا کند که تيغ سانسور موالي شرق، کند نشده باشد و بتوانند به موقع به داد اين ستوني برسند که گردانندگانش - البته جز من- تحت تاثير خبرهاي خوشي از ستاره وزارت کشور، از خود بي خود شده اند و به سماع برخاسته اند و رازگشايي کرده اند و اسرار مگو را بر زبان رانده اند...

آقاي کپورچالي؛ دوستان، دختر رز توبه ز مستوري کرد/ شد سوي محتسب و کار به دستوري کرد.

آقاي مويدي؛ اين بيت خيلي مناسب اين اوضاع نيست. من ترجيح مي دهم بگويم آمدي جانم به قربانت، ولي حالا چرا...

آقاي اميرشاهي؛ به قول مرحوم روشن ضميرغ...ف

آقاي کپورچالي؛ همين خوب شد که مرد. مردکه بي ادب. ما داريم بحث را عاشقانه مي کنيم و به سمت معنويات مي رويم، آن وقت مردکه گوربه گور شده با آن چشم و چار ناپاکش چه حرف هايي مي زد. يکي نبود بهش بگويدغ...ف

آقاي مويدي؛ البته پيرمرد پربي راه نگفته بود. شما خودت را ناراحت نکن. موضوع اين است که چرا اين قدر دير؟ حالا که ما پايمان لب گور است، تازه دارند به همه چيز فکر مي کنند. تازه دارند متوجه مي شوند که در دنياي روانشناسي غير از پائولوف و پياژه و دکتر گلزاري و دکتر افروز، يک فرويدي هم ننه مرده بوده که بعضي حرف هايش بي ربط نبوده است...

آقاي کپورچالي؛ حالا بحث اينجاست که وزير بخشيده، خليفه وزير نمي بخشد. حالا که همه چيز را مي خواهند سامان دهند، يک سري آدم دارند مي گويند که دارد به ساحت چي چي توهين مي شود.

آقاي اميرشاهي؛ آنچه توهين مي شود مربوط به سد سيوند است، نه اين. فکر کنم خبرها را جابه جا کرده اند. تازه سد سيوند هم حل شد و معلوم شد که بي خودي شلوغش کرده بودند.

آقاي کپورچالي؛ جابه جا کرده اند يعني چي؟ يعني من فرق اين خبر مهم را با سد سيوند متوجه نمي شوم...

آقاي اميرشاهي؛ شما که نه. بقيه جابه جا متوجه شده اند. شما که اختيار داريد، از اين اشتباهات محال است...

آقاي مويدي؛ به هر حال بايد با واقعيات کنار آمد، اگرچه يک قدري دير. مي ترسم عمرمان کفاف ندهد و شکوفايي اين طرح ملي را نبينيم.

آقاي اميرشاهي؛ به قول مرحوم روشن ضمير فقط ما زيادي بوديم؟ منتظر بوديد که ما بميريم و...

ميرفتاح؛ غ...ف

آقاي کپورچالي؛ خيلي بي ادبي. واقعاً که.

mirfattah@yahoo.com

خط خطي روي مينياتورهاي حاتمي
هيس، تقاطع است اينجا...
وداع تلخ در پاريس
زن هاي فيلم «پارک وي» در شرق
صد موسيقي فيلم و... يک کارنامه پربار
از پائولوف تا فرويد
آغاز جشنواره گرانادا با داوري پناهي
ترديد در مرحله پيش توليد
سينما «پايتخت» از تيرماه با دو سالن
اميل برامي؛ برنده جايزه مديترانه

آغاز جشنواره گرانادا با داوري پناهي
شرق؛ جعفر پناهي امروز عازم اسپانيا مي شود تا در گروه اصلي داوران جشنواره گرانادا حاضر باشد. اين جشنواره ديروز با نمايش فيلم مستند «جاده ها» عباس کيارستمي، «فرياد مورچه ها» محسن مخملباف، «نيوه مانگ» بهمن قبادي و «کارگران مشغول کارند» ماني حقيقي در بخش بين المللي آغاز به کار کرد.

ناديا کاسي، ژانگ يوان و آدريسا اونادرانوگو ديگر داوران جشنواره هستند.


ترديد در مرحله پيش توليد
شرق؛ «ترديد» به کارگرداني واروژ کريم مسيحي با پشت سر گذاشتن مرحله پيش توليد تا 15 شهريورماه کليد خواهد خورد. فيلم سينمايي «ترديد» بر اساس متني از کريم مسيحي جلوي دوربين مي رود و مضموني اجتماعي دارد. آخرين و تنها ساخته اين فيلمساز «پرده آخر» است.


سينما «پايتخت» از تيرماه با دو سالن
شرق؛ بازسازي سينما «پايتخت» تهران که از اسفندماه سال گذشته آغاز شده است، تيرماه سال جاري به پايان مي رسد و اين سينما با در اختيار داشتن دو سالن نمايش آغاز به کار مي کند. اين بازسازي که با حمايت، نظارت و مشارکت موسسه سينماشهر وابسته به معاونت سينمايي از اسفندماه سال 85 و پس از پايان جشنواره فيلم فجر آغاز شده، هم اکنون بيش از 90 درصد از کارش به اتمام رسيده است. اين سينما که پيش از اين با يک سالن نمايش فعال بوده است، پس از پايان مراحل مختلف بازسازي اساسي خود به دو سالن نمايش مجزا با ظرفيت سالن يک، 400 و سالن دو، 150 صندلي تبديل خواهد شد.


اميل برامي؛ برنده جايزه مديترانه
فارس؛ جايزه ادبي مديترانه 2007 به اميل برامي، نويسنده فرانسوي، بابت نوشتن رمان «مانتوي زن» اهدا شد. جايزه بخش خارجي نيز به کلوديو ماگريس، نويسنده ايتاليايي، به خاطر نوشتن رمان «براي نابينا» اهدا شد. برامي متولد 1950، متخصص آثار سلين است و در اين باره کتاب هاي بسياري را تاليف کرده است. او دو رمان ديگر هم با نام هاي «داستان عروسک» و «هنر خام» نوشته است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام