
اين مقاله 10 سال پيش از مرگ ولادمير نابوکف يعني در نوامبر سال 1967 در مجله مگزين ليترر، به قلم پي ير دومرگ منتقد معروف اين مجله و متخصص ادبيات روس به چاپ رسيده بود.
***
در کمتر از 10 سال نابوکف- همچون جويس، کافکا يا بکت- به يک «نويسنده کلاسيک جهاني» بدل شد. در 1964 نشريه «آرک» شماره ويژه اي به او اختصاص داد؛ در 1967 در ايالات متحده، کشوري که همواره دانشگاهيان اش در زمينه نقد پيشاپيش همگان حرکت مي کنند، سه رساله درباره او منتشر شد. «لوليتا» که نخستين بار در سال 1955 توسط انتشارات المپيا در پاريس به چاپ رسيد احساسات همگان را برانگيخت. لوليتا هجوي بود در باب امريکا، بررسي موردي باليني، بنايي نمادين، بازي اي لفظي، مطالعه دو همزاد يعني هنر و تصنع؛ در اين اثر همه اينها پيدا مي شد. با اين حال اين کتاب در دوراني در ايالات متحده منتشر شد که کودک در مقام پادشاهي بود، کودک بود که سبک زندگي را به والدينش تحميل مي کرد، در يک نگاه نه تنها تبليغات مربوط به خريدهاي احتمالي کودک بود، بلکه خريدهاي احتمالي والدين او را نيز دربر مي گرفت. توجه امريکا هميشه به نوجوانان بوده است (مثلاً در آثار مارک تواين، هنري جيمز و سلينجر)، اما براي نخستين بار علاقه همه بر دوره پيش از بلوغ استوار شد؛ لوليتا در 12 سالگي خيلي زود امتياز پريچهرگي اش را از دست داد. از سوي ديگر نابوکف در اين کتاب روابط بالقوه ميان ناخودآگاه (امريکايي يا اروپايي) کودکي هرزه و ساده دل، با نامي به يک اندازه بلورين و اغواکننده، يعني لو-لي-تا، و ناخودآگاه يک مرد (هامبرت هامبر) را متبلور ساخت، مردي که خط سيرش مانند نامش دوگانه بود و اين خط سير دوگانه او را به همراه طعمه اش در جست وجوي شبح خويش از متلي به متل ديگر آواره مي کرد.
اين روزها نابوکف در هتلي مجلل در «مونت رو» زندگي مي کند. عمارت مدور و عظيم رو به درياچه، سرسراهاي قديمي که صفت غالب شان سرخي سابق است، قطاري از راهروها و کيلومترها گردنه تا «مارين باد». در طبقه بالاي يک آپارتمان ميزهاي تحريري وجود دارند که فرهنگ هاي لغت و واژه نامه هايي روي شان قرار گرفته اند و جاکتابي اي که هر روز صبح، پيش و پس از صرف صبحانه اي ساده، ايستاده مقابل آن چيزي مي نويسد؛ ساعت يازده صورتش را اصلاح مي کند، استحمامي مي کند و به اتفاق همسرش «ورا» ناهار مي خورد، همسري که همراهي اثربخشش او را از ناملايمات مصون مي دارد؛ بعدازظهر وقتي هوا آفتابي است اين مرد 68 ساله به شکار پروانه مي رود؛ کمتر چيزي را مي شناسد که به اندازه بيرون رفتن با تور، شکار و سوار شدن بر تله سي يژ در آسماني بي ابر و تعقيب سايه صندلي هاي هوايي با چشم در زير پا لذت بخش باشد.
نابوکف همچنين از اعطاي نام خود «آبي نابوکف» به يک پروانه و استفاده از اين نام در «لوليتا» احساس غرور مي کند و تمايل خاصي به گنجاندن صورت کاملي از مقالاتش پيرامون «پروانه شناسي» در کتاب شناسي اش دارد. با اين وجود اين عشق براي او به قيمت همه نوع آزاري تمام شده است؛ در «کرانه هاي ديگر» بلاهايي که به عنوان شکارچي پروانه بر سرش آمده بود نقل مي کند که بدترين شان در امريکا اتفاق افتاده بود؛ «کشاورزان سختگير توجه ام را به تابلوهايي جلب کردند که رويشان نوشته بود «ماهيگيري ممنوع». اتوبوس هايي که در جاده از کنارم رد شدند ناگهان ديوانه وار هو کشيدند و مسخره ام کردند؛ سگ هاي خواب آلود که به بينواترين ولگرد هم توجه نمي کردند، گوش شان سيخ شد و خرناسه کشان به سمتم آمدند؛ پسربچه ها با انگشت مرا به مامان هاي حيران شان نشان دادند؛ آنها که در تعطيلات بودند با بلندنظري پرسيدند که آيا حشرات را مي گيرم تا از آنها طعمه درست کنم و يک روز صبح نزديک سانتافه در بوته زاري که به خاطر يوکاهاي بلندي که گل داده بودند روشن شده بود، ماديان بزرگ و سياهي بيش از يک کيلومتر دنبالم کرد.»
به رغم اين اتفاقات نابوکف امريکاي 1940 را انتخاب کرد. او مسحور چشم انداز زندگي امريکايي بود. سال هاي اول سخت بود؛ در چهل سالگي زندگي را از نو ساختن، دنيايي را از نو آفريدن، انتخاب يک زبان بيگانه با وجود آنکه يادگيري خواندن به زبان انگليسي را پيش از زبان روسي آغاز کرده بود. در يکي از ضميمه هاي «لوليتا» توضيح مي دهد؛ «مصيبت شخصي من اين است که بايد زبان طبيعي ، واژگان غني روسي و آزاد از هرگونه الزام و به شکل شگفت انگيزي رام خود را با زبان انگليسي دست و پاشکسته اي تاخت بزنم. شعبده باز محل بدون متفرعاتي مثل آينه شگفتي، پرده سياه مخملي زمينه، رسوم و روابط تلويحي، به سهولتي جادويي اين جايگزيني را انجام مي دهد تا ميراث ملي را مطابق خواست و ميل خود تعالي بخشد.» او تعدادي حکايت در نشريات و رساله اي در مورد گوگول با نام «منحصربه فرد اما دست کم قابل احترام» منتشر کرد، در «کالج ولزلي» کلاس هاي آموزش زبان روسي و سپس در دانشگاه «کورن ول» «ايتاکا»، شهري کوچک با 30 هزارنفر سکنه که اطرافش را تپه ها، جنگل ها، درياچه ها و پروانه ها فراگرفته اند - منظره «آتش رنگ پريده»- کلاس هاي ادبيات مدرن را برگزار کرد.
در 1945 مليت امريکايي اختيار کرد و امروزه با اينکه نزديک به 10 سال است که امريکا را ترک کرده اين اشراف زاده روسي الاصل خود را يک وطن پرست امريکايي مي داند؛ امريکا تنها کشوري است که او در آن نه تنها در ميان روشنفکران، کتابدارها و پروانه ها، بلکه با همه مردم آن و حتي روزنامه فروش نبش خيابان احساس خوشبختي مي کند.
در حقيقت سال هاي گذشته يعني سال هاي تبعيد (1940-1919) بسيار پر مشقت بودند؛ در 1919 نابوکف شوروي را به مقصد کمبريج ترک کرد و در آنجا تحصيلاتش را در رشته زبان فرانسه پي گرفت. با نگاهي به گذشته، آن سال ها به چشم او همچون چارچوب و تکيه گاه غربتي پربار جلوه مي کند. او مي نويسد؛ «داستان سال هايي که در انگلستان بودم، داستان تلاش هايي است که انجام دادم تا يک نويسنده روس شوم.» در همان دوران نخستين داستان هاي کوتاه روسي اش را نوشت. تبعيد به آلمان هم بسيار رنج آور بود؛ احساس غربت جايش را به نوعي ستيزه جويي نسبت به آلماني هايي داد که او از آنها خاطره اي شوم داشت؛ «وقتي حافظه ام را مرتب مي کنم از ميان خارجي هايي که در سال هاي بين دو جنگ با آنها آشنا شدم زنده ترين تصوير از آن دانشجوي جوان، مودب، عينکي و آرامي از دانشگاه آلمان است که فکر و ذکرش مجازات اعدام بود.» در «دون» نيز که از سال 1930 به صورت پاورقي در يک روزنامه روسي در پاريس چاپ مي شد همين آلرژي در برلين ديده مي شود، برليني که او هرگز در آن «موسيقيدان هاي دوست داشتني دوران گذشته که در رمان هاي تورگنيف، تابستان ها تا دير وقت شب راسپودي شان را مي نواختند، يا يک جمع کننده پروانه از نوع دوره گرد و از مد افتاده که شکارهايش را روي کلاه حصيري اش سنجاق کند» نديد.
در مورد فرانسه قضيه قدري متفاوت بود. باغي در پاريس را به خاطر مي آورد، «دخترکي آرام و حدوداً ده ساله با چهره اي بي رنگ و بي حالت که در لباس هاي سياه نامتناسب با فصلش که از فقر و بدبختي زار مي زدند انگار از نوانخانه اي در رفته بود (دوباره که خوب نگاه کردم دو راهبه خيکي در تعقيبش بودند) و پروانه اي زنده را ناشيانه به نخي بسته بود و وروجک حشره زيبا را که اندکي عاجز شده بود و به سستي بال مي زد با اين افسار مي گرداند (اين افسار احتمالاً يکي از توليدات فرعي کارهاي ظريف با سوزن در آن نوانخانه بود).» اما او محافل روس هاي مهاجر را که در فرانسه باقي مانده بودند ريشخند مي کرد. «زندگي در آن کلني ها آنقدر تمام و کمال و پرشور بود که اعضاي آن طبقه از «منورالذهن هاي» روس (اين کلمه در معنايي که اينجا به کار رفته بيشتر در بردارنده ايده آليسم اجتماعي است و چندان اعتبار اصطلاح «روشنفکران» را ندارد) نه فرصت آن را داشتند و نه نيازي حس مي کردند که با بيرون حلقه شان ارتباط برقرار کنند. امروزه در دنياي جديدي که دوستش مي دارم و آموخته ام خيلي راحت در آن حس کنم که در وطن خودم هستم، وقتي که مي گويم در حدود بيست سالي که در قرن گذشته در اروپاي غربي به سر برده ام از ميان چند آلماني و فرانسوي اي (که اکثراً يا صاحب خانه ام بوده اند يا اهل ادب) در مجموع بيشتر از دو دوست خوب نداشته ام. برون گراها و جهان وطن ها که گاهي با آنها در مورد مسائل گذشته هم صحبت مي شوم تصور مي کنند که من شوخي مي کنم يا آنکه مرا به ارتجاع متهم مي کنند.»
نابوکف در امريکا کاملاً احساس آسايش مي کند؛ او در روياي آپارتماني بي سروصدا در طبقه آخر يک آسمان خراش در نيويورک و خانه اي در جورجيا سير مي کند؛ اما با وجود همه اينها، بيشتر از همه عميقاً دلبسته روسيه افسانه اي دوران کودکي خويش است. در خيال خود با اسم مستعار به سن پترزبورگ باز مي گردد و از املاک خانوادگي با خيل مستخدمانش (نزديک به 50 نفر) بازديد مي کند، به سمت قارچ ها مي رود و کودکي حفظ شده اش را پيدا مي کند؛ پدري آزادانديش که از قضيه «بيليس» دفاع کرده بود، پدربزرگي که وزير دادگستري بود، جدي که اولين رئيس آکادمي پزشکان بود. خانه او در شهر، شماره 47 خيابان مورسکايا بود، «بعد از آن، خانه پرنس اوگينسکي، شماره 45، بعد سفارت ايتاليا، سپس سفارت آلمان، شماره 41 و پس از آن ميدان بزرگ «ماريا» بود که بعد از آن، شماره خانه ها همين طور کم مي شد.» نمي شد باور کرد دافعه اي که شوروي براي نابوکف دارد به خاطر حسرت از دست دادن مال و اموال است؛ «آري، من از 1917 اين حس را نسبت به ديکتاتوري شوروي دارم و اين هيچ ربطي به مساله مايملک ندارد. مهاجري را که از «سرخ ها» متنفر است چون پول و زمينش را از او دزديده اند مطلقاً خوار مي شمرم. حس غربتي که اين سال هاي آخر گريبان گيرم بود، احساس غلو شده از دست دادن کودکي است و نه غم از دست دادن اسکناس هاي بانکي.»
در حقيقت نابوکف به سياست علاقه اي ندارد؛ او دست بالا خود را همچون پدر يک آزادانديش مي داند؛ به جامعه شناسي علاقه اي ندارد؛ به نظر او رمان امريکايي فعلي «مستند» است. هنر کم دارد. نابوکف با روان شناسي کاربردي نيز مخالف است؛ حملات او به فرويد به يادماندني است، نيشخند هاي او به «شکسته بندهاي ويني» چنان گزنده است که عاقبت از خود مي پرسيم چه چيز اين يقين برآشوبنده را پنهان مي کند؛ «من خواب هاي بسيار قديمي ام را براي يافتن کليدها و اشاراتي جسته ام و بگذاريد خيلي صريح بگويم مطلقاً دنياي بي اندازه قرون وسطايي، فرومايه و معمولي فرويد را با آن تحقيقات پروسواسش در جست وجوي نمادهاي جنسي(شبيه به تحقيقات منکسر بيکن در آثار شکسپير) و رويان ها کوچک غم انگيز جاسوسش و برآمدگي هاي طبيعي شان و زندگي عاشقانه والدين شان مردود مي دانم.» احتمالاً رئاليسم منفورترين اصطلاح نزد نابوکف است. از ديد او «رئاليسم» وجود ندارد. «مادام بوواري را در نظر بگيريد. همه تصور مي کردند که يک رمان رئاليستي است، به مادام بوواري نگاه کنيد که ساعت 5 صبح (اين ساعت از نظر فلوبر خيلي زود است) رد مي شود و در طول ديوارها مي خزد و کسي او را نمي ببيند. اما همه بيرون بودند و او را مي ديدند. آقاي «هومه» را ببينيد که هيچ چيز نمي داند، آقاي «هومه» که تقريباً انعکاسي برخاسته از کل دهکده است. پس مي بينيد که اين رئاليسم نيست. رومانتيسم ناب است.» ترکيباتي که هنرمند مي آفريند، به خواننده خوب حس واقعيتي نو مختص آن اثر را مي بخشد يا بايد ببخشد و نه حس اثري ميان مايه.
اين همان واقعيت نويي است که نابوکف از اثري به اثر ديگر بنا کرد، واقعيتي مستقل از جهان بيرون که خود از آن تغذيه مي کند اما با تخيل از آن فراتر مي رود. در زندگي نابوکف لوليتايي وجود ندارد، در عوض لرزش کوچکي که در زمان اقامتش در سال 1939 در پاريس او را برآشفت، آوارگي طولاني و واقعي در متل هاي امريکا، يک جا بندنشدن و زندگي در تعدادي آپارتمان بي آنکه هرگز يکي از آنها را صاحب شود، در زندگي اش وجود دارند. مصالح کار اينجاست؛ حس، آوارگي. ولي نابوکف با اين واقعيت اجتماعي يا عاطفي واقعيتي را ترکيب و بنا کرد که در سطوح فراواني از روايت و حقيقت وجود دارد، مثل سطح زندگي روزمره «فدور» و روابطش با «زنا» در «دون»؛ مثل سطح وظيفه خطير قهرماني که به دو شخصيت خيالي برمي خورد؛ سرانجام مثل سطح آفرينش هنري، فراروي از واقعيت، حتي سطح سرشت هنر. به «چهره مرد هنرمند» جويس فکر کنيد. درون مايه محوري اثر، تعامل با الهامات و بازآفريني جهان است. نابوکف در مورد «لوليتا» مي نويسد؛ «40 سال لازم بود تا من روسيه و اروپاي غربي را بيافرينم و در همان زمان بايد امريکا را خلق مي کردم.»
اين آفرينش دال بر اين است که هنر در ذهن به عنوان يک راهبرد، يک بنا و يک بازي شکل مي گيرد و نه به عنوان انعکاس يا گواه. ناباکوف از اين منظر شباهت ميان مساله شطرنج و مساله اثر هنري را پررنگ تر نشان مي دهد. هر دو اينها دال بر «شگردهايي مثل کمين، خالي کردن جبهه، گير انداختن و راه را بازگذاشتن» است. آنچه در مورد ترکيب مساله شطرنج گفته مي شود به طور خاص به برداشت او از رمان شباهت دارد.
اين برداشت همچنين دال بر تمرکز بر زباني است که جزء عمده واقعيت هنري است. در نهايت نابوکف با هم نشيني ساده نام همکلاسي هاي لوليتا شعري مي سرايد. در اغلب اوقات با کلمات بازي مي کند، يا آنکه با ادامه سنت آنگلوساکسون که با گذر از جيمز جويس از سوييفت به آنتوني برجس رسيده، مي گذارد کلمات بازي کنند؛ هجاها را با هم ترکيب مي کند؛ کالج «وردسميث»، «آتش رنگ پريده» حاصل درهم آميختن «وردزورث» و «گولدسميث» است و اين چيزي است که مفسر مي گويد. نابوکف حروف را سر و ته مي کند. به اين آساني هم نيست. اين تردستي لفظي و اين گذر مداوم از واقعي به غيرواقعي از زمينه هاي غير واقعيت به زمينه ديگر، به خواننده القا مي کند که يک بندزدن واقعي است.
با اين حال رمان هاي نابوکف ساخت هاي انتزاعي ندارند، نابوکف حس شگرفي در دريافت هاي بصري دارد؛ «مسافر مسني که در گوشه اي لب پنجره سمت چپ نشسته بود، کنار يک جاي خالي در مقابل دو صندلي خالي در اين واگن که بي رحمانه پيش مي رفت، کسي نبود جز پروفسور «تيموفي پنين». به طرز دلنشيني طاس بود و پوستش بر اثر آفتاب برنزه شده بود و شش تيغه کرده بود. چهره اش به شکل باشکوهي از آن گنبد سبزه آغاز مي شد، با آن عينک بزرگ فريم صدفي (که کمبود رشد و نبود ابروهايش را مي پوشاند)، آن لب بالايي که شبيه به لب ميمون بود، آن گردن حجيم و تنه ورزشکاري در تنگناي زير کت فاستوني ادامه مي يافت، اما اندکي نااميدکننده به يک جفت ساق لاغر (که آن موقع با فلانل خاکستري و چهارخانه پوشيده شده بودند) و پاهايي با ظاهر شکننده و تقريباً زنانه در کفش خاتمه مي يافت» همين توضيحات را براي توجه به صدا و رنگ نيز داده است. در «کرانه هاي ديگر» نابوکف از شنوايي رنگي سخن مي گويد؛ «شايد شنوايي عبارت کاملاً دقيقي نباشد، زيرا ظاهراً حس تشخيص رنگ در من همانطور تعيين شده است که وقتي مي خواهم با دهان به يک حرف مشخص شکل دهم طرح نوشتاري آن را به خودم نشان مي دهم. A الفباي انگليسي (يک استثنا اينکه هنگام نوشتن اين حرف به حرف هايي که بعد از آن مي آيند فکر مي کنم) از نظر من ابري است از جنس چوب خشک، اما A فرانسوي تداعي کننده چوب آبنوس جلا داده است.»
رمان هاي او هيچ چيز انتزاعي حتي در خنده، آن هم اغلب تلخ، بر نمي انگيزند. نابوکف مي ترسد که يک هجونويس شود؛ با اين وجود افراط در «نقد جديد» که آن را در شخصيت پروفسور «کينبوت» که در پي معناي سري هر کلمه شعر است، ارائه مي کند، چهره اي از استادي مهاجر در «پنين» که موفق نمي شود خود را با جنب وجوش مطبوع دانشگاه وفق دهد، همگي يک کميک خنده دار هستند؛ استاد سالخورده که شيفته ماشين لباسشويي است هر چيز دم دستش ازجمله يک جفت کفش کهنه پارچه اي با تخت پلاستيکي که لک خاک رس و علف روي آن مانده درون آن مي اندازد و ماشين را تماشا مي کند که مثل ارتشي روي پل با صدايي هولناک و نامنظم شروع به کار مي کند... خنده بند مي آيد اما فقط پس از ديدن يادداشتي سرشار از محبت از سوي صاحب خانه که با اندوهي حاکي از تسليم فرياد مي زند؛ «بازهم تيموفي»، اما او قبلاً بخشيده شده است.
امروزه همه مي خواهند نابوکف را صاحب شوند؛ فرانسوي ها فريفته خواست او مبتني بر فراروي از رئاليسم ، سازمان دهي زبان و معناي رمان به مثابه خط سير هستند؛ انگليسي ها در او يک منتقد راست کيش اجتماعي مي بينند (هنگامي که «لوليتا» منتشر شد دوربين هاي تلويزيوني و گزارشگران لندني به منزل نابوکف هجوم برده بودند به اين اميد که در بازداشت او به جرم تخطي از عفت ملي حضور داشته باشند)؛ امريکايي ها او را فردي مي دانند که راه را براي شکلي جديد از کمدي باز کرد، نه فقط به عنوان رنگ آميزي اثر و شيوه زندگي بلکه به عنوان شکل و به عنوان سبک. در حقيقت نابوکف به هيچ کس تعلق ندارد؛ «من يک روس، فرانسوي، يک امريکايي بزرگ شده انگلستان هستم، يکي از اهالي سن پترزبورگ ام که در روسي R را پاريسي تلفظ مي کنم، ولي چنين تلفظي در زبان فرانسه ندارم. در زبان فرانسه Rهايم بيشتر به سبک روسي در دهانم مي چرخد.»