
نگارش اين مقاله در واکنش به سوالي آغاز شد که به عنوان موضوع کنفرانس انجمن زبان مدرن (MLA) با مضمون «آيا مطالعات فرهنگي بدسليقه است؟» انتخاب شده بود. اما براي پاسخ به اين سوال، بايد ابتدا سوال ديگري مي پرسيدم؛ «چرا چنين سوالي را مطرح کنيم؟ به نظر مي رسد مطالعات فرهنگي به عنوان يک نظريه و روش، مساله اي را که از زمان پيدايش نقد نو نقش محوري در مطالعات ادبي داشته است ناديده مي گيرد، پس مي زند يا احتمالاً با آن بد برخورد مي کند. در نقد عنصري وجود دارد به نام قضاوت که از زمان کانت به بعد نقشي محوري در نظريه زيباشناسي داشته است، اما ظاهراً در مطالعات فرهنگي اثري از آن نيست. مطالعات فرهنگي نيز به مانند نقد نو، تلاش خود را معطوف تاويل يا قرائت دقيق متون کرده است- واقعيتي که اغلب باعث تاسف پژوهشگراني مي شود که گرايش بيشتري به علوم اجتماعي دارند. اما مطالعات فرهنگي در مورد کيفيت يا ارزش موضوع اين تاويل و تفسير، چيز زيادي براي گفتن ندارد. ممکن است در نگاه اول اين طور به نظر برسد که اين فقدان قضاوت منجر به قضاوت نازل و پذيرش آثار هنري «بد» شود. اما براي چنين برداشتي، ابتدا بايد قادر باشيد پاسخ قابل قبولي در مورد مساله سليقه ارائه کنيد. به عبارت ديگر، بايد چيزي ارائه کنيد که پيش از اين وجود نداشته است، نوعي زيباشناسي که بتواند مورد توافق همگان درباره قضاوت هاي انتقادي قرار بگيرد.
حالا در پاسخ به سوال اصلي در سايه اين تاملات، بايد گفت که نمي توانيم ادعا کنيم مطالعات فرهنگي بدسليقه است، چون نمي توانيم به تعريف مورد توافقي براي سليقه بد برسيم.
به اعتقاد من، در عوض مي توانيم بگوييم مطالعات فرهنگي از مساله سليقه بيزار و روگردان است. روگرداني از چنين مسائلي از اشتياق به عدم بازتوليد ايدئولوژي بورژوازي ناشي مي شود. ريموند ويليامز نشان مي دهد که مفهوم سليقه به عنوان نشانه وابستگي به طبقه بورژوا در حين همان تحولات اجتماعي پديد آمد که منجر به پيدايش «ادبيات» و «نقد»، آن چنان که ما امروز آنها را مي شناسيم، شد. پي ير بورديو به تفصيل نشان مي دهد که چگونه سليقه کارکردي مشابه آن چيزي دارد که ويليامز مي گويد. بورديو در کتاب تمايز نشان مي دهد که سليقه در فرانسه دهه 1960 بيش از هر عامل ديگري، ارتباط متقابلي با طبقه اجتماعي دارد.
اما بورديو در عين حال متوجه مي شود که سليقه تنها به سادگي بسط هژموني بورژوازي نيست. نه تنها طبقات ديگر سليقه هاي خاص خودشان را دارند، بلکه در طبقه غالب نيز نقش سليقه در ارتباط پيچيده اي با ديگر سرچشمه هاي ارزش قرار دارد. بورديو براي نمايش چنين روابطي، از واژه «سرمايه نمادين» استفاده مي کند؛ «سرمايه اي اقتصادي يا سياسي که مورد انکار و حاشا قرار مي گيرد، و از اين طريق به مثابه نوعي «اعتبار» مشروعيت پيدا مي کند، اعتباري که تحت شرايطي خاص و در بلندمدت، هميشه با خود سود «اقتصادي» به همراه مي آورد.»
بنابراين سرمايه نمادين نوعي پرستيژ يا قدرت قابل تبادل است که تبادل پذيري اش بستگي به انکار وجود چنين قابليتي در آن دارد. يک نمونه از سرمايه نمادين، «سرمايه فرهنگي» است که بيش از همه به مثابه نوعي آداب داني شناخته مي شود. سرمايه فرهنگي دانشي آکادميک يا دانش در رشته اي خاص نيست، بلکه نوعي آشنايي است که قابليت درک محصولات هنري را به همراه مي آورد.
براي کسب سرمايه فرهنگي بايد رمزگان گوناگوني را آموخت که اجازه سنجش و قرائت آثار هنري را به ما مي دهند. از آن جا که اين رمزگان حالات مختلف ادراک هستند، آنها را بهتر از همه مي توان در خانواده آموخت، جايي که دسترسي زودهنگام به اين رمزگان ما را قادر مي سازد تا وجودش را انکار کنيم و هوش و سليقه ذاتي را جايگزين آن کنيم. در نهايت، سليقه هم آموختني است، اما آموزش آن مانند آموزش زبان تنها در سنين پايين و به عنوان جزيي از محيط زيست فرد به آساني صورت مي گيرد.
با توجه به آن چه بورديو و ويليامز درباره کارکرد اجتماعي قوه تشخيص غميان خوب و بدف و تمايزي که پديد مي آورد گفته اند، تعجبي ندارد که مطالعات فرهنگي از درگير شدن در مباحثات مرتبط با سليقه احتراز کند. در واقع مشکل اصلي اين است که زيباشناسي به بن بست رسيده است. آن چنان که باربارا هرنستين اسميت نشان مي دهد، هيچ مبنايي براي باور به اين مساله که ما مي توانيم به زيربنايي جهانشمول براي قضاوت درباره سليقه دست يابيم، وجود ندارد. غدستيابي بهف نظريه اي که به ارزش هاي هنري بپردازد تنها مشروط به يک سري پيش فرض هاي خاص فرهنگي است.
لذت ما از متون مختلف را مي توان در کل، بر مبناي ويژگي هاي تغييرناپذير بشري مورد تفسير قرار داد، اما چنين ويژگي هايي نمي توانند اختلاف نظر، حتي ميان افراد يک جامعه، درباره هنر را توضيح دهند و در توضيح تفاوت هاي فرهنگي و تاريخي حتي از آن هم ناکارآمدتر هستند.
مطالعات فرهنگي تا امروز دلمشغول توضيح چنان تفاوت هايي بوده است و در اين زمينه به موفقيت هاي چشمگيري نيز دست يافته است. مطالعات فرهنگي به شکل روزافزوني بر دانش ما از نسبي بودن تاريخي و فرهنگي سليقه افزوده است. مطالعات فرهنگي نبايد غتوليدف چنين دانشي را رها کند، اما مسلماً بايد از آن فراتر رود. قلمرو فرهنگ به عنوان يک کليت عيني علاقه چنداني برنمي انگيزد. محصولات فرهنگي معناي خود را به واسطه قضاوت مخاطبان شان درباره ارزش و لذت ناشي از آنها به دست مي آورند.
امتناع از چنين قضاوت هايي موجب خروج از حيطه فرهنگ و ورود به حيطه دانش مي شود. پروژه مطالعات فرهنگي به جاي بازگشت به زيباشناسي، بايد به سراغ مسائل مشخصي درباره ارزش و لذت برود و همان نقش محوري را که پيش از اين مساله مويد يا مخرب هژموني بودن داشت، به اين مسائل بدهد.
البته لذت درونمايه اي متداول در متون نظري متاخر است. اين امر در حيطه مطالعات فرهنگي اغلب منجر به دستيابي به نوعي همانندي مي شود. هر چند من شخصاً علاقه اي به طرد چنين کاربردي ندارم، اما فکر مي کنم که ما بايد به گونه اي کلي تر بر نقش لذت به عنوان عاملي مهم در تجربه هنري تصريح کنيم. بر مبناي فرضيه من، در ميان دلايل ماندگاري آثار هنري، ارزش سرگرمي از جمله مهم ترين عوامل است. پس اگر مي خواهيم درک کنيم که چرا مردم در طول اين همه سال به خواندن متون شکسپير و هومر ادامه داده اند، طرح اين فرض که آثار آنها احتمالاً در خدمت ايجاد تجاربي لذت بخش بوده اند، نقطه آغاز خوبي است. اين تجارب مطمئناً با توجه به زمينه هاي مختلف دريافت اثر هنري، با يکديگر متفاوت هستند. همان طور که لارنس لوين نشان داده است، شکسپير مي تواند براي طبقات مختلف مخاطبان امريکايي قرن نوزدهمي خويش، لذت هايي متفاوت به بار آورد.
مي توان گفت که نظريه زيباشناسي در قرن بيستم بر مبناي تقابل ميان لذت و آموزش بنا شده است. مطالعات فرهنگي براي دستيابي به يک نظريه زيباشناسي منطبق با اهداف خود، بايد اين تقابل را رد کند. علاقه مندي اين رشته به آثاري که در جهت تضعيف هژموني هستند و نيز تمرکزش بر تعيين پيام سياسي دقيق متوني که به آنها مي پردازد، مويد آن است که مطالعات فرهنگي وجه آموزشي اين آثار را امري بديهي فرض مي کند.
مطالعات فرهنگي با توجهي که نسبت به بعضي از آثار نشان مي دهد، دست به کار ايجاد مجموعه آثار معتبر خويش شده است. اين سوال که آيا اين آثار منتخب، مدت زيادي دوام مي آورند يا خير، چندان مورد علاقه من نيست.
چيزي که براي من مهم است، تاثير نماديني است که تحقق اين مجموعه آثار معتبر نادانسته بر مطالعات فرهنگي باقي مي گذارد. مقاومت در برابر قضاوت چنان در مطالعات فرهنگي شديد است که هر انتخابي بي درنگ به عنوان گرايشي ايدئولوژيک برچسب مي خورد. به اعتقاد من، مطالعات فرهنگي بايد ناگزيري انتخاب را بپذيرند. ميزان توليدات فرهنگي بيشتر از آن است که همه شان را بتوان مورد نقد و بررسي قرار داد و بررسي تصادفي هم، به دليلي که در بالا ذکر کردم، بعيد است که باعث جلب توجه خوانندگان و منتقدان شود. به اعتقاد من، مطالعات فرهنگي بايد آگاهانه تر با پروژه ساخت مجموعه آثار معتبر خويش برخورد کنند و نقدي اخلاقي- زيباشناختي را، با توجه به معيارهاي خود، در دستور کار قرار دهند.
تحقق نادانسته و ناخواسته مجموعه آثار معتبر، موجب نگراني ما درباره اثرات بلندمدت گرايش مطالعات فرهنگي به قرائت متوني مي شود که نشانه هاي يک بيماري ايدئولوژيک در آنها به چشم مي خورد. ممکن است گفته شود که فعالان زمينه مطالعات فرهنگي به بررسي آثاري که به گونه اي نامحسوس تحت تاثير يک ايدئولوژي زيانبار قرار گرفته اند، علاقه بيشتري دارند تا آثاري که به روشني مويد و نماينده همان ارزش هاي اخلاقي و سياسي هستند که مطالعات فرهنگي بر پايه آنها بنا شده است. بعضي آشکارا فراخوان مارکس براي «نقد بي رحمانه همه چيز» را اين گونه معنا مي کنند که ما نبايد در جهاني که تحت سيطره نظام سرمايه داري قرار دارد، دنبال چيز خوبي بگرديم- مگر چيزهايي که خود در جهت فروپاشي نظام سرمايه داري عمل مي کنند. بنابراين يکي از ارزش هايي که مطالعات فرهنگي آن را جست وجو کرده و يافته، «مخالفت» است که به واقع چنان همه گير به نظر مي رسد که معلوم نيست وضع موجود چگونه توانسته در برابر آن مقاومت کند. با اين حال جالب است که چنين مخالفت ها و فعاليت هاي خرابکارانه اي، بيشتر در آثاري که ظاهراً معمولي ترين و غيرسياسي ترين محصولات فرهنگ عامه هستند، يافت مي شود. در واقع، هنرمنداني که گرايشات دست چپي دارند، به ندرت در مرکز توجه مطالعات فرهنگي قرار گرفته اند.

اما چرا مطالعات فرهنگي، به عنوان رشته اي که اعتقاد دارد هر دانشي ذاتاً سياسي است، نبايد به دفاع از آثاري بپردازد که آشکارا به ارزش هاي دموکراتيک مي پردازند؟ اگر هنر مايه آموزش و خوشي است، پس توجه به چيزي که يک اثر را آموزش مي دهد هميشه شايسته و بجاست.
شايد امتناع مطالعات فرهنگي از آثار اين گونه، به خاطر آن باشد که مطالعات فرهنگي نيز مانند نقد نو از پندآموزي دل خوشي ندارد. براساس تعابير نقد نو، درس هاي اخلاقي هميشه بايد به گونه اي ارگانيک و همراه نوعي طنز و کنايه (irony) و به دور از هر «فشاري»، از هنر منتج شوند. بر اين اساس، آموزش آشکار و مستقيم نقطه ضعفي است که موجب سقوط اثر به قلمرويي خارج از هنر مي شود.
اما پندآموزي و معلم مآبي سختگيرانه را نمي توان وجه مشخصه تمام آثاري دانست که از سوي مطالعات فرهنگي ناديده گرفته شده اند. مطالعات فرهنگي گاه کل يک زمينه هنري را ناديده گرفته است. در واقع، به استثناي بخش هايي از ادبيات و هنرهاي تجسمي، مطالعات فرهنگي کل هنرهاي سنتي را از دايره بحث خود خارج کرده است.
تحليل هاي اندکي در اين رشته وجود دارند که به موسيقي کلاسيک، رقص يا تئاتر بپردازند. اين امر نشانگر آن است که به مطالعات فرهنگي تمايز قطعي ميان فرهنگ عالي و فرهنگ نازل را که به گفته جان فرو از اواخر قرن نوزدهم ديگر غيرقابل دفاع است، به رسميت شناخته است. آن چنان که فرو نشان مي دهد، امتياز قائل شدن براي آثار «نازل» موجب حل مساله نشده است، بلکه تنها «توزيع ارزش ميان اين دو قطب را معکوس کرده است».
مطالعات فرهنگي به جاي آنکه خود را به فرهنگ عامه محدود کند، بايد به قرائت کل محصولات فرهنگي بپردازد و تنها به نقد ايدئولوژي غالب بسنده نکند، بلکه در عين حال به تاييد آثاري بپردازد که اين ايدئولوژي را آشکارا به چالش مي طلبند.
در تئوري زيباشناسي بسط داده شده در اين مقاله، گفتيم هر اثري که در ايجاد حس خوشي- يعني ايجاد لذت- شکست بخورد، به عنوان يک اثر هنري هم شکست خورده است. بنابراين اثري صرفاً پندآموز
- اثري که ممکن است به آن برچسب «پروپاگاندا» بزنيم- ممکن است به خاطر درس هايش ارزشمند باشد، اما به عنوان اثر هنري ارزشي ندارد. در مقابل، اثري هم که تنها لذت بخش باشد اما چيزي براي ياد دادن نداشته باشد، مبتذل محسوب مي شود. پس چه نيازي به تمايز پروپاگاندا از هنر هست، وقتي مي دانيم که تمام آثار هنري حاوي نوعي آموزش هستند؟ به اعتقاد من، پروپاگاندا از آن جهت به جايگاه هنر نمي رسد که در آن آموزش بر لذت غلبه دارد و يا اين آموزش از وجهه اي مطلق گرايانه برخوردار است.
پروپاگاندا البته جايگاه خاص خودش را دارد، اما براي درک سياسي آثار هنري بايد قادر باشيم بر اين نکته تاکيد کنيم که هنر چيزي بيش از پروپاگانداي خوش سر و ظاهر است. چنين کاري به معناي رد ويژگي سياسي هنر نيست، بلکه راه و رسم سياسي بودن هنر را مشخص مي کند. به اعتقاد من، ما فعالان مطالعات فرهنگي احتمالاً بر سر هنرمنداني که بايد همگي تاييدشان کنيم به توافق مي رسيم، اما بايد به بحث در مورد مصاديق مورد اختلاف نيز بپردازيم.
اميدوارم هنگامي که چنين اتفاقي مي افتد، بحث هاي ما تنها محدود به درست آييني سياسي هنرمند و مواضع جنسيتي، نژادي، طبقاتي و جنسي او محدود نشود. البته اينها همه دغدغه هاي ارزشمندي هستند، اما نبايد تنها دغدغه هاي ما باشند.
يک اثر هنري از نظر سياسي معيوب، باز هم ممکن است از نظر سياسي ارزشمند باشد. تصحيح آن ويژگي هايي از مجموعه آثار معتبر که ممکن است نماينده خوبي براي سياست هاي مطالعات فرهنگي نباشند، خود الزامي سياسي است، اما محدوديتي سياسي نيز به همراه مي آورد. ما دست اندرکاران مطالعات فرهنگي بايد بيشتر به بحث در مورد آثاري بپردازيم که از نظرمان ارزشمند هستند و وقت کمتري صرف توضيح تاثيرات زيان بار احتمالي آثار ديگر کنيم.