878 شماره
دوشنبه، 21 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: انديشه
 گفت وگو با ريچارد رورتي
 
 انديشه رورتي وجود ندارد
   مترجم : علي ثباتي

 ما با چهره رورتي فيلسوف آشناييم، نه با رورتي روشنفکر. روشنفکري رورتي از جنس آن نوع روشنفکري است که ما به خوبي با آن آشناييم. روشنفکري که دغدغه اصلاح فرهنگ عامه را دارد و از اين روي درباره نحوه به کار گيري واژگان و معناي آنها حساس است. روشنفکري که درباره سياست هاي خارجي کشورش فکر مي کند و اين سياست ها يکي از دلمشغولي هاي او است. روشنفکري که حتي درباره نهاد دانشگاهي کشورش ايده دارد و به سبب همين ايده ها توصيه هايي به جواناني که قرار است جانشين او شوند، مي کند. اما با اين همه روشنفکري رورتي از جنس روشنفکري چپ گرا نيست. از جنس روشنفکري فرانسوي نيست. بلکه روشنفکري او برآمده از سنتي پراگماتيستي است. سنت فکري که تفکر را از برج عاجش به زير مي کشد و حتي «صدق» و «عينيت» را در جامعه و ميان مردم تعريف مي کند. رورتي روشنفکري پراگماتيست است و از اين منظر تمام حوادث را توجيه و تفسير مي کند. وجهه روشنفکري رورتي، که براي ما کمتر شناخته شده است، در گفت وگوي زير کاملاً مشهود است.

***
 شما گاه به آراي خود به عنوان انديشه اي ذاتاً «پسامدرن» ارجاع مي دهيد، اما گاه نيز با چنين تفکيک و تقسيم بندي اي مخالف هستيد؛ حتي از اين نيز فراتر رفته و اينگونه عنوان مي کنيد که واژه «پسامدرن» به سبب استفاده بي حد به شعار روز تبديل شده است، اميدوارم شما بر آن باشيد تا تلقي خود از «پسامدرن» را، البته به نحوي مشروح توضيح دهيد و نيز عنوان کنيد که آيا با قرار گرفتن مقاله ها و کتاب هايتان در اين سنت موافقيد يا خير؟

به نظر من عبارت «پسامدرن» واقعاً هم به شعار روز تبديل شده است و شايد بهتر باشد از به کاربردن آن صرف نظر کنيم. از طرف ديگر، ديدگاه هاي من، مثالي است براي آن چه که مردم به هنگام استفاده از اين شعار روز در ذهن دارند. اين مانند آن است که يک «نسبيت باور» ناميده شويد. نه «نسبيت باوري» و نه «پسامدرنيسم» هيچ کدام معناي روشني ندارند، ولي به کار بردن همين عنوان هاي توام با بار منفي و نه چندان روشن مي تواند در خدمت نشان دادن شرحي از حقيقت و معرفت باشد که فلاسفه اي همچون من ارائه مي دهند. 

يکي از درونمايه هاي غالب در کار شما پيرامون قياس ناپذيري امر عمومي و خصوصي تحول يافته است. از همين رو، شما خوانش هايي اصيل از آثار فيلسوفان بسياري را عرضه داشته ايد و عموماً اهميت اصلي آنها را به يکي از اين دو حوزه مرتبط دانسته ايد. براي نمونه، شما درباره «ميل» و «رالز» اينگونه اظهارنظر کرده ايد که انديشه آنها در بنياد خود بسيار مردمي است، در حالي که در خصوص نيچه و هايدگر مي توان اينگونه گفت که بايد در وهله اول همچون فيلسوفاني خصوصي و کنايه باز نگريسته شوند. خود شما انتظار داريد که ديگران درباره انديشه شما کدام تلقي را داشته باشند، شما اساساً خودتان را يک ليبرال مردمي مي دانيد يا يک کنايه باز غيررسمي؟

گمان مي کنم چيزي به عنوان «انديشه رورتي» وجود ندارد. من هيچ ايده اصيلي از خودم نداشته ام. من فقط ايده هايي از ديگران را برگرفته و آنها را در الگوهايي خوشايند مرتب مي کنم. برخي اوقات الگوهايي که من طراحي مي کنم با مسائل سياسي مرتبط هستند و با برخي موارد اينگونه نيستند و با آنچه که افراد در خلوت خود انجام مي دهند ارتباط پيدا مي کنند. من به حتم يک «ليبرال مردمي» هستم، اما فکر نمي کنم هيچ کس بخواهد خود را يک «کنايه باز غيررسمي» نام نهد. کنايه طريقتي روحاني نيست که بخواهيد آن را دنبال کنيد. مساله صرفاً رهايي از «خود» فعلي است و اميد بستن به اين امر که «خود» بعدي اندکي جالب تر خواهد بود. 

شما در تفسيرهايتان از آثار هنري بر نويسندگاني چون ناباکف و اورول متمرکز شده ايد و بر بصيرت حائز اهميتي که جهت ارائه دادن نزد آنهاست تاکيد ورزيده ايد. شما هنگام اشاره کردن به «کارکرد» رمان هايي مانند 1984 يا لوليتا براي توانايي اين آثار در برانگيختن توجه به امکان شکل هاي تحکيم شده گفتمان اهميت قائل شده ايد. آيا اين برآمده از دلايل شخصي است که شما آثار ادبي را برگزيده ايد يا رابطه شما با موسيقي، هنرهاي زيبا و امکانات غيرگفتماني (بازنمودي) ابزار هنري عموماً چگونه است؟ آيا آنها مي توانند يا مي بايد کارکردهايي مشابه را به بار آورند؟

همان طور که دکتر جانسون در مواجهه با سوالي مشابه گفته است؛ «جهالت خانم، جهالت محض.» من در قبال موسيقي و هنرهاي آن چنان حساسيتي ندارم که بخواهم چيزي درباره شان بگويم که به کار بيايد. بي شک اين دو حوزه فرهنگ نيز در زندگي بسياري از مردم همان نقشي را ايفا مي کنند که ادبيات در زندگي من دارد. 

يکي از اميدهاي انسان شناسانه شما، اگر بتوان آن را به اين صورت توصيف کرد، تصوير کردن جامعه اي است که در آن شاعر، يا شکلي از جهان که گفتمان هاي تفسيري را به طور کلي فاش مي کند، نقشي بسزا ايفا مي کند در تقابل با چيرگي توجيهات فرافلسفي گفتماني که ما در فلسفه معاصر تجربه مي کنيم. اينگونه به نظر مي رسد که برخي از همدلي هاي شما ناشي از باوري رمانتيک باشد مبتني بر اين که قلمرو زيبايي شناسي فراهم آورنده امکاناتي پسامتافيزيکي است براي فائق آمدن بر اشکال مدرن اميدباختگي و پوچ گرايي اخلاقي. شما چشم اندازهاي چنين تغيير مسيري را چگونه مي نگريد و ارتباط خود با رمانتيسيسم را چگونه توصيف مي کنيد؟

فکر کنم رمانتيک ها نخستين کساني بودند که عنوان کردند در عوض استدلال، تخيل نقش اصلي در پيشبرد انسانيت را برعهده دارد. تخيل آن چيزي است که موضوعاتي تازه برايمان فراهم مي کند تا درباره آنها به صحبت بپردازيم - موضوعاتي چون «دموکراسي»، «ثقل» و «زمان - مکان خميده». تخيل مرزهاي گفت وگو و پرسش گري را وسعت مي بخشد. اين اشتباه است که از «قلمرو زيبايي شناسي» چنان سخن برانيم که گويي فضايي وجود دارد و تخيل در انحصار آن است. تخيل به تمامي حوزه هاي فرهنگ نفوذ مي کند و به پويايي آنها تداوم مي بخشد. من اعتقاد ندارم که چيزهايي همچون «اشکال مدرن اميدباختگي و پوچ گرايي اخلاقي» وجود داشته باشند. اين قبيل چيزها به نظر من مترسک هايي است که سنت گراها ابداع کرده اند. با اين حال اگر وجود مي داشتند برعهده تخيل مي بود که بر آنها فائق آيد. 

در پرتو توسعه سياست خارجه يک جانبه امريکا شما با فراخواندن اروپايي متحدتر و نيرومندتر براي دخالت در صحنه جهاني به فيلسوفاني چون هابرماس و دريدا پيوستيد. چگونه چنين دخالتي با توجه به مثلاً مباحثات فعلي در خصوص امکان بالقوه دخالت بين المللي در عراق مي تواند ملموس به نظر برسد؟

اروپا مي تواند پيرامون اين اصل متفق بشود که حتي امريکا نيز نمي تواند بدون موافقت سازمان ملل جنگ برپا کند. ساير کشورها به درستي از اينکه امريکا را از منجلابي نجات بدهند که توسط بوش در آن گرفتار شده است سر باز مي زنند. مساله حدس و گمان هاي افراد است که آيا امريکا در عراق مي ماند و تعهداتش را در خصوص ايجاد کشوري دموکراتيک به انجام مي رساند يا اينکه آنجا را ترک گفته و کشور را در هرج و مرج باقي مي گذارد. ما به راستي براي راه حل نخست بودجه کافي نداريم، اما اگر بخواهيم راه دوم را برگزينيم نيز فاجعه اي در راه خواهد بود. 

نظر به اينکه شما چندين دهه در نهادهاي آکادميک اشتغال داشته ايد، آيا توصيه خاصي براي آن دسته از فيلسوفان جواني که مي خواهند در نهادهاي آکادميک به کار بپردازند، داريد؟

بله، براي تصدي در اين نهادها هر کاري که لازم است انجام دهيد. در برابر هر آنچه که اشخاص تاثيرگذار کنوني در حرفه شان در برخورد با آن جديت به خرج مي دهند، جدي باشيد. کتاب هاي مورد بحث آنها را بخوانيد و به آن دسته از مسائلي بپردازيد که آنها حائز اهميت مي شمارند. اما به محض تصدي در اين نهادها کناره گيري کنيد. در روح خودتان به جست وجو بپردازيد، از خودتان بپرسيد که آيا داريد درباره موضوعاتي مي نويسيد که واقعاً برايتان حائز اهميت است و آيا واقعاً نمي خواهيد مطالعه کتاب هايي ديگر را آغاز کنيد و در جهاتي ديگر فعاليت تان را توسعه دهيد.

 
 
 فراز و فرودهاي زندگي آقاي رورتي
 
ريچارد رورتي (Richard Rorty) در سال 1931 در خانواده اي مسيحي در شهر نيويورک به دنيا آمد و در همان جا به تحصيل پرداخت. وي در سال هاي جواني، به شدت تحت تاثير گروه هاي چپ اصلاح طلب ضدکمونيست قرار داشت و در حلقه اي مرکب از ضداستالينيست ها و چپ هاي معتقد به کنش اجتماعي، فعاليت مي کرد. آن حلقه که اساساً ميهن پرستاني راديکال به شمار مي رفتند، سعي داشتند ضديت با کمونيسم را با عملگرايي ترکيب کنند و از اين منظر به کنش سياسي بپردازند. رورتي ضمن حضور در اين گروه به آراي فلاسفه اي چون افلاطون و نيچه نيز توجه داشت و آنها را مي خواند. رورتي جوان به دانشگاه شيکاگو وارد شد و در کلاس هاي درس لوي استروس و چارلز هارتسورن حضور يافت. او همچنين تحت تاثير وايتهد و کارنپ و ديويي قرار گرفت و هرگز علاقه خود را به ويليام جيمز پنهان نکرد. وي ليسانس خود را در سال 1949 از دانشگاه شيکاگو گرفت و سه سال بعد از همين دانشگاه مدرک فوق ليسانس اش را درباره وايتهد دريافت کرد. رورتي سي و پنج ساله در سال 1956 از پايان نامه دکتري خود در دانشگاه يل دفاع کرد و در کالج ولزلي مشغول به تدريس شد. او پس از سه سال تدريس در کالج ولزلي به دانشگاه پرينستون رفت و تا سال 1982 که در دانشگاه ويرجينيا مشغول به تدريس شود، همان جا ماند. او در سال 1998 دانشگاه ويرجينيا را ترک کرد و به دپارتمان ادبيات تطبيقي دانشگاه استنفورد رفت و تا پايان زندگي در همين دانشگاه به تدريس مشغول شد. رورتي جوايز مختلفي از جمله جايزه «گوگنهايم» (1973) و جايزه «مک آرتور» (1981) را دريافت کرده است. از جمله آثار مهمي که وي نگاشته مي توان به «چرخش زباني» (1967)، «فلسفه و آيينه طبيعت» (1979)، «پيامدهاي عملگرايي» (1982)، «امکان، کنايه و همبستگي» (1989) و «فلسفه و اميد اجتماعي» (2000) اشاره کرد. واپسين کتاب رورتي «فلسفه به مثابه سياست هاي فرهنگي» (2007)بود که پس از «آينده دين» (2006) منتشر شده است. به طور کلي مفسران آراي رورتي بر اين باورند که او در آغاز، علاقه و گرايش زيادي به فلسفه تحليلي داشت و با همين گرايش و علاقه مندي به مساله زبان، کتاب «چرخش زباني» را تاليف کرد که در آن ضمن بررسي مسائل فرافلسفي، فلسفه زبان به بيان نظر خود در باب زبان نيز پرداخت؛ اما وي با تجديد نظر در رويکرد خود، کتاب «فلسفه و آيينه طبيعت» را نوشت و در اين کتاب از پايان فلسفه تحليلي سخن گفت و انتقادات کوبنده اي به اين سنت فلسفي وارد کرد. رورتي با تاليف اين کتاب، در زمره فلاسفه جهاني و مشهور قرن بيستم قرار گرفت و به عنوان يکي از مراجع اصلي فلسفه معاصر شناخته شد.
 
 
 چرا رورتي فيلسوف سياسي نبود
  سعيد راعي
تا پيش از اينکه رورتي در 22 خردادماه 1383 قدم به تهران بگذارد، کمتر کسي در ايران اين فيلسوف امريکايي را مي شناخت. تا آن زمان، تنها «اولويت دموکراسي بر فلسفه» به عنوان نخستين متني بود که با ترجمه خشايار ديهيمي از او منتشر شد. وي در اين مقاله توضيح مي دهد که اساساً دموکراسي بر فلسفه اولويت ذاتي داشته و نيازي به اثبات فلسفي ندارد و از اين منظر، ضرورت ليبراليسم پراگماتيستي مد نظر خود را مطرح مي کند. در کنار اين آشنايي جزيي از رورتي بود که سخنراني او در خانه هنرمندان با عنوان «تعامل فلسفه و دموکراسي» و در موسسه عالي پژوهش و مطالعات مديريت و برنامه ريزي با موضوع «فلسفه و توسعه سياسي» با استقبال کم نظير مخاطبان مواجه شد.

اما وقتي فيلسوف پراگماتيست هفتاد و سه ساله ايران را ترک کرد، اين انتقاد که او فيلسوفي سياسي است که در راستاي جهاني کردن پروژه ليبراليسم امريکايي فعاليت مي کند، بر سر زبان ها افتاد.

اين نقد که رورتي فيلسوفي سياسي بود، به اين معني که انديشه هاي خود را در خدمت مقاصد سياسي خاصي قرار داده بود، کاملاً بي مورد و به دليل بدفهمي آراي اوست. رورتي فيلسوف سياسي نبود، نه به اين معني که درباره فلسفه سياسي نظري نداشت؛ بلکه به اين معني که فلسفه اش سياسي نبود.

به نظر او حقيقت چيزي جز واژگان و واژگان نيز چيزي جز اموري جعلي که به واسطه و توسط انسان ها ساخته مي شوند، نيست. براي او واقع گرايي به مثابه باوري که براساس آن واقعيت، داراي طبيعتي ذاتي تصور شود که پاره اي از توصيفات در مقايسه با توصيفات ديگر به اين طبيعت ذاتي نزديک تر باشند، بسيار خام و ناپخته است و به همين دليل نظريه صدقي که از انطباق گزاره با امر واقع دفاع مي کند، کاملاً لغو و غيرقابل دفاع است.

او بين فضاي دليلي و فضاي علي، تمايز قائل مي شود و چون ويلفرد سلرز، ديگر فيلسوف تحليلي امريکايي، از تمايزهاي بنيادين فضاي دليلي (space of reason) با فضاي علي (space of causes) سخن مي گويد. او به دليل تعريف خاصي که از واقعيت دارد و بنا به رويکردش به حقيقت، بين اين دو فضا تمايز قائل مي شود و تاکيد مي کند که اساساً بايد اين دو را از يکديگر متمايز نگه داشت. فضاي علي همان فضاي امور فيزيکي و اموري است که قوانين عليت و قواعد عام طبيعي بر آنها حاکم است و فضاي دليلي بيشتر هنجارين و قراردادي است.

رورتي فلسفه را چون نردباني مي داند که روزگاري براي تثبيت دموکراسي لازم بوده است، اما امروز اين تاريخ است که از دموکراسي دفاع مي کند و فلسفه نقشي در اين ميان ندارد؛ زيرا سياست و از آن جمله دموکراسي در فضاي علي قرار مي گيرند و امور اخلاقي، ديني و فلسفي در فضاي دليلي مي گنجند و به همين دليل است که مي گويد دين، فلسفه و اخلاق (به مثابه امر متافيزيکي و نه دستورالعمل زندگي روزمره) نمي توانند توجيه کننده نظم سياسي خاصي و از آن جمله دموکراسي باشند.

او البته از موضعي پساتحليلي و نتيجه گرايانه متذکر مي شود که عملگرايي مورد نظرش نوعي اومانيسم است که توافق آزاد ميان افراد جامعه را در اولويت قرار داده و از اين منظر به نوعي از سکولاريسم راديکال در جامعه بها مي دهد و چنين است که از دموکراسي ليبرال در برابر هر نوع نظام سياسي ديگر که تاريخ، تجربه اي از آن داشته است دفاع مي کند.

اگر مبناي تفکيک بين دموکراسي و فلسفه که فضاي دليلي و فضاي علي است، براي دفاع از اينکه چرا رورتي فيلسوف سياسي نيست، کافي به نظر نمي رسد مي توان بحث را با کاربست هاي عملي مواضع رورتي پي گرفت.

براي اينکه نظم سياسي بتواند نهايت تساهل و بي طرفي خود را رعايت کند، رورتي به دنبال اعمال سکولاريسم راديکال در جامعه است. به اين معني که نهاد دين يا ايده هاي فلسفي خود را از عرصه سياست عمومي کنار کشيده و حداقل در حوزه خصوصي نقشي شخصي ايفا کنند تا هر کس و با هر عقيده اي بتواند به صورت برابر در عرصه عمومي حاضر شده و فرصت هاي برابري را نيز نسبت به ساير افراد و شهروندان داشته باشد. به اين صورت است که او اين نقد که فلسفه اش سياسي است را پاسخ مي دهد و البته تاکيد مي کند در عين حالي که فلسفه اش سياسي نيست، فيلسوفي سياسي است. اما پاسخ به اين سوال که چرا بايد به چنين جامعه اي پايبند بود و چرا چنين جامعه اي بهتر از جوامع ديگر است، ديگر از عهده فلسفه خارج است و به همين دليل سياست بر فلسفه اولويت دارد. رورتي براي بسط اين نظر خود در سال 1991 مقاله اي مفصل با عنوان«اولويت دموکراسي بر فلسفه» تاليف کرد و در آن، توضيح مي دهد که چرا نظام دموکراتيک ليبرال مورد نظر وي مناسب است و چرا او از چنين نظامي دفاع مي کند. اين موضوعي بود که او سه سال قبل در ايران به آن پرداخت. او وقتي در ايران سخنراني مي کرد هرگز نمي پنداشت که سه سال بعد هم زمان با روزهايي که به ايران سفر کرده، بايد رخت از اين جهان بربندد.
 بخشي از سخنراني ريچارد رورتي در ايران
 
 جدايي فلسفه از حيات سياسي
 
ترجمه، پيام يزدانجو؛ فلسفه نردباني است که غرب از آن بالا رفته ، سپس کنارش گذاشته است . فلسفه نقش مهمي در روشن کردن راهي براي تاسيس نهادهاي دموکراتيک در غرب ايفا کرده است . اين نقش از آن رو بود که فلسفه به سکولار شدن غرب کمک کرد، آن هم با نشان دادن اين نکته که اگر کشف و شهود را کنار گذاشته و انسان ها را موجوداتي قائم به ذات بينگاريم - موجوداتي آزاد براي طرح ريزي قوانين خاص خود و نهادهاي خاص خود، آزاد براي از نو آغاز کردن - چگونه وضعيتي به وجود خواهد آمد. اما در حال حاضر، فلسفه ارتباط چنداني با حيات سياسي در قاره هاي اروپا و امريکا ندارد.در سده هجدهم ، در عصر «روشنگري » اروپايي ، تفاوت هاي موجود بين نهادهاي سياسي و جنبش هاي برخوردار از آرا و عقايد سياسي ، منعکس کننده تفاوت هاي موجود بين ديدگاه هاي فلسفي بود. ديدگاه هاي همنوا با سامان سياسي سابق ، در مقايسه با مردمي که خواهان تغييرات اجتماعي انقلابي بودند، کمتر به الحاد ماترياليستي گرايش داشتند. اما حال ، ارزش هاي عصر روشنگري در سرتاسر غرب بديهي و مسلم فرض مي شوند و «روشنگري » ديگر مساله روز نيست . امروزه ، سياست پيشرو است و فلسفه از پس آن مي آيد. حال ، اول در مورد يک ديدگاه سياسي به نتيجه اي مي رسيم و بعد، اگر تمايلي به اين کار داشته باشيم ، به دنبال پشتوانه اي فلسفي براي آن مي گرديم . اما داشتن چنين تمايلي امري اختياري و نسبتاً نامرسوم، است . اغلب روشنفکران غربي چيز چنداني از فلسفه نمي دانند و چندان هم دغدغه آن را ندارند. از ديد آنان ، اعتقاد به اينکه طرح و برنامه هاي سياسي منعکس کننده باورهاي فلسفي اند به اين معني است که کار دنيا وارونه شده است . تا به اينجا سخني در باب رابطه مذهب با دموکراسي امريکايي گفته نشد. اما براي فهم بستر کنوني برداشت هاي قانونمدارانه و مساوات طلبانه از دموکراسي ، درک اين نکته اهميت دارد که امريکايياني که گرايش سياسي چپ دارند، کمتر از آناني که گرايش سياسي راست دارند به تعهدات و فعاليت هاي مذهبي تمايل نشان مي دهند. چپگراياني که از مومنان مذهبي اند تلاش چنداني در جهت تلفيق اعتقادات مذهبي و تمايلات سياسي خود ندارند. اما در جناح راست سياسي ، اعتقادات مذهبي و سياسي اغلب درهم تنيده اند. راي دهندگان پروپاقرص بوش را کساني تشکيل مي دهند که نه تنها به طرز چشمگيري بيش از راي دهندگان پروپاقرص کري گذارشان به کليسا مي افتد، بلکه به طرز چشمگيري بيش از آنان با اصرار بوش بر ضرورت انتخاب مسوولاني که خدا را جدي بگيرند و با توصيف بوش از عيسي مسيح به عنوان فيلسوف مورد علاقه خود، احساس همدلي دارند. راي دهندگان پروپاقرص بوش اغلب ايالات متحده امريکا را مملکتي مي دانند که مورد عنايت ويژه خداي مسيحيت قرار دارد. راي دهندگان پروپاقرص بوش دوست دارند بگويند که مملکت آنها «يک مملکت مسيحي » است و توجهي به اين ندارند که اين تعبير ممکن است براي هموطنان يهودي و مسلمان شان ناراحت کننده باشد. آنها مايل اند که ظهور امريکا به عنوان تنها ابرقدرت برقرار را نه فقط به عنوان يک واقعه تاريخي بلکه به عنوان نشاني از لطف الاهي بينگارند. با توجه به اين نگرش هاي متفاوت به اعتقادات مذهبي ، ممکن است اين فکر به ذهن ما خطور کند که راست سياسي و چپ سياسي تضادي با هم دارند که منعکس کننده تفاوت بين کساني است که دموکراسي را مبتني بر بنيان هاي مذهبي مي دانند و کساني که آن را مبتني بر بنيان هاي فلسفي مي شمارند. اما همچنان که پيش از اين گفتم ، اين فکر گمراه کننده اي است . سواي معدودي از استادان الاهيات و فلسفه ، هيچ روشنفکر امريکايي راستگرا يا چپگرايي دموکراسي ، در معني قانونمداري، دموکراسي را مبتني بر هيچ يک از اين بنيان ها نمي داند. اگر از اين روشنفکران بخواهيم که تمايل خود به حکومت قانونمدار را توجيه کنند، آنان به احتمال قوي به تجربه تاريخي استناد خواهند کرد نه به اصول مذهبي يا فلسفي . فلسفه ، با اين ديد، تابع تاريخ نگاري است . تاريخ فلسفه را بايد در چارچوب موقعيت هاي اجتماعي اي مورد مطالعه قرار داد که آموزه ها و نظام هاي فلسفي را خلق کرده اند، به همان شيوه اي که تاريخ هنر و تاريخ ادبيات را مورد مطالعه قرار مي دهيم . فلسفه هيچ گاه يک علم - به معني نوعي انباشت رو به تزايد حقايق ماندگار - نبوده و هرگز نخواهد بود.
 
 
 لذت و ارزش در مطالعات فرهنگي
 ديويد شاموي مترجم : نيما ملک محمدي

  
نگارش اين مقاله در واکنش به سوالي آغاز شد که به عنوان موضوع کنفرانس انجمن زبان مدرن (MLA) با مضمون «آيا مطالعات فرهنگي بدسليقه است؟» انتخاب شده بود. اما براي پاسخ به اين سوال، بايد ابتدا سوال ديگري مي پرسيدم؛ «چرا چنين سوالي را مطرح کنيم؟ به نظر مي رسد مطالعات فرهنگي به عنوان يک نظريه و روش، مساله اي را که از زمان پيدايش نقد نو نقش محوري در مطالعات ادبي داشته است ناديده مي گيرد، پس مي زند يا احتمالاً با آن بد برخورد مي کند. در نقد عنصري وجود دارد به نام قضاوت که از زمان کانت به بعد نقشي محوري در نظريه زيباشناسي داشته است، اما ظاهراً در مطالعات فرهنگي اثري از آن نيست. مطالعات فرهنگي نيز به مانند نقد نو، تلاش خود را معطوف تاويل يا قرائت دقيق متون کرده است- واقعيتي که اغلب باعث تاسف پژوهشگراني مي شود که گرايش بيشتري به علوم اجتماعي دارند. اما مطالعات فرهنگي در مورد کيفيت يا ارزش موضوع اين تاويل و تفسير، چيز زيادي براي گفتن ندارد. ممکن است در نگاه اول اين طور به نظر برسد که اين فقدان قضاوت منجر به قضاوت نازل و پذيرش آثار هنري «بد» شود. اما براي چنين برداشتي، ابتدا بايد قادر باشيد پاسخ قابل قبولي در مورد مساله سليقه ارائه کنيد. به عبارت ديگر، بايد چيزي ارائه کنيد که پيش از اين وجود نداشته است، نوعي زيباشناسي که بتواند مورد توافق همگان درباره قضاوت هاي انتقادي قرار بگيرد.

حالا در پاسخ به سوال اصلي در سايه اين تاملات، بايد گفت که نمي توانيم ادعا کنيم مطالعات فرهنگي بدسليقه است، چون نمي توانيم به تعريف مورد توافقي براي سليقه بد برسيم.

به اعتقاد من، در عوض مي توانيم بگوييم مطالعات فرهنگي از مساله سليقه بيزار و روگردان است. روگرداني از چنين مسائلي از اشتياق به عدم بازتوليد ايدئولوژي بورژوازي ناشي مي شود. ريموند ويليامز نشان مي دهد که مفهوم سليقه به عنوان نشانه وابستگي به طبقه بورژوا در حين همان تحولات اجتماعي پديد آمد که منجر به پيدايش «ادبيات» و «نقد»، آن چنان که ما امروز آنها را مي شناسيم، شد. پي ير بورديو به تفصيل نشان مي دهد که چگونه سليقه کارکردي مشابه آن چيزي دارد که ويليامز مي گويد. بورديو در کتاب تمايز نشان مي دهد که سليقه در فرانسه دهه 1960 بيش از هر عامل ديگري، ارتباط متقابلي با طبقه اجتماعي دارد.

اما بورديو در عين حال متوجه مي شود که سليقه تنها به سادگي بسط هژموني بورژوازي نيست. نه تنها طبقات ديگر سليقه هاي خاص خودشان را دارند، بلکه در طبقه غالب نيز نقش سليقه در ارتباط پيچيده اي با ديگر سرچشمه هاي ارزش قرار دارد. بورديو براي نمايش چنين روابطي، از واژه «سرمايه نمادين» استفاده مي کند؛ «سرمايه اي اقتصادي يا سياسي که مورد انکار و حاشا قرار مي گيرد، و از اين طريق به مثابه نوعي «اعتبار» مشروعيت پيدا مي کند، اعتباري که تحت شرايطي خاص و در بلندمدت، هميشه با خود سود «اقتصادي» به همراه مي آورد.»

بنابراين سرمايه نمادين نوعي پرستيژ يا قدرت قابل تبادل است که تبادل پذيري اش بستگي به انکار وجود چنين قابليتي در آن دارد. يک نمونه از سرمايه نمادين، «سرمايه فرهنگي» است که بيش از همه به مثابه نوعي آداب داني شناخته مي شود. سرمايه فرهنگي دانشي آکادميک يا دانش در رشته اي خاص نيست، بلکه نوعي آشنايي است که قابليت درک محصولات هنري را به همراه مي آورد.

براي کسب سرمايه فرهنگي بايد رمزگان گوناگوني را آموخت که اجازه سنجش و قرائت آثار هنري را به ما مي دهند. از آن جا که اين رمزگان حالات مختلف ادراک هستند، آنها را بهتر از همه مي توان در خانواده آموخت، جايي که دسترسي زودهنگام به اين رمزگان ما را قادر مي سازد تا وجودش را انکار کنيم و هوش و سليقه ذاتي را جايگزين آن کنيم. در نهايت، سليقه هم آموختني است، اما آموزش آن مانند آموزش زبان تنها در سنين پايين و به عنوان جزيي از محيط زيست فرد به آساني صورت مي گيرد.

با توجه به آن چه بورديو و ويليامز درباره کارکرد اجتماعي قوه تشخيص غميان خوب و بدف و تمايزي که پديد مي آورد گفته اند، تعجبي ندارد که مطالعات فرهنگي از درگير شدن در مباحثات مرتبط با سليقه احتراز کند. در واقع مشکل اصلي اين است که زيباشناسي به بن بست رسيده است. آن چنان که باربارا هرنستين اسميت نشان مي دهد، هيچ مبنايي براي باور به اين مساله که ما مي توانيم به زيربنايي جهانشمول براي قضاوت درباره سليقه دست يابيم، وجود ندارد. غدستيابي بهف نظريه اي که به ارزش هاي هنري بپردازد تنها مشروط به يک سري پيش فرض هاي خاص فرهنگي است.

لذت ما از متون مختلف را مي توان در کل، بر مبناي ويژگي هاي تغييرناپذير بشري مورد تفسير قرار داد، اما چنين ويژگي هايي نمي توانند اختلاف نظر، حتي ميان افراد يک جامعه، درباره هنر را توضيح دهند و در توضيح تفاوت هاي فرهنگي و تاريخي حتي از آن هم ناکارآمدتر هستند.

مطالعات فرهنگي تا امروز دلمشغول توضيح چنان تفاوت هايي بوده است و در اين زمينه به موفقيت هاي چشمگيري نيز دست يافته است. مطالعات فرهنگي به شکل روزافزوني بر دانش ما از نسبي بودن تاريخي و فرهنگي سليقه افزوده است. مطالعات فرهنگي نبايد غتوليدف چنين دانشي را رها کند، اما مسلماً بايد از آن فراتر رود. قلمرو فرهنگ به عنوان يک کليت عيني علاقه چنداني برنمي انگيزد. محصولات فرهنگي معناي خود را به واسطه قضاوت مخاطبان شان درباره ارزش و لذت ناشي از آنها به دست مي آورند.

امتناع از چنين قضاوت هايي موجب خروج از حيطه فرهنگ و ورود به حيطه دانش مي شود. پروژه مطالعات فرهنگي به جاي بازگشت به زيباشناسي، بايد به سراغ مسائل مشخصي درباره ارزش و لذت برود و همان نقش محوري را که پيش از اين مساله مويد يا مخرب هژموني بودن داشت، به اين مسائل بدهد.

البته لذت درونمايه اي متداول در متون نظري متاخر است. اين امر در حيطه مطالعات فرهنگي اغلب منجر به دستيابي به نوعي همانندي مي شود. هر چند من شخصاً علاقه اي به طرد چنين کاربردي ندارم، اما فکر مي کنم که ما بايد به گونه اي کلي تر بر نقش لذت به عنوان عاملي مهم در تجربه هنري تصريح کنيم. بر مبناي فرضيه من، در ميان دلايل ماندگاري آثار هنري، ارزش سرگرمي از جمله مهم ترين عوامل است. پس اگر مي خواهيم درک کنيم که چرا مردم در طول اين همه سال به خواندن متون شکسپير و هومر ادامه داده اند، طرح اين فرض که آثار آنها احتمالاً در خدمت ايجاد تجاربي لذت بخش بوده اند، نقطه آغاز خوبي است. اين تجارب مطمئناً با توجه به زمينه هاي مختلف دريافت اثر هنري، با يکديگر متفاوت هستند. همان طور که لارنس لوين نشان داده است، شکسپير مي تواند براي طبقات مختلف مخاطبان امريکايي قرن نوزدهمي خويش، لذت هايي متفاوت به بار آورد.

مي توان گفت که نظريه زيباشناسي در قرن بيستم بر مبناي تقابل ميان لذت و آموزش بنا شده است. مطالعات فرهنگي براي دستيابي به يک نظريه زيباشناسي منطبق با اهداف خود، بايد اين تقابل را رد کند. علاقه مندي اين رشته به آثاري که در جهت تضعيف هژموني هستند و نيز تمرکزش بر تعيين پيام سياسي دقيق متوني که به آنها مي پردازد، مويد آن است که مطالعات فرهنگي وجه آموزشي اين آثار را امري بديهي فرض مي کند.

مطالعات فرهنگي با توجهي که نسبت به بعضي از آثار نشان مي دهد، دست به کار ايجاد مجموعه آثار معتبر خويش شده است. اين سوال که آيا اين آثار منتخب، مدت زيادي دوام مي آورند يا خير، چندان مورد علاقه من نيست.

چيزي که براي من مهم است، تاثير نماديني است که تحقق اين مجموعه آثار معتبر نادانسته بر مطالعات فرهنگي باقي مي گذارد. مقاومت در برابر قضاوت چنان در مطالعات فرهنگي شديد است که هر انتخابي بي درنگ به عنوان گرايشي ايدئولوژيک برچسب مي خورد. به اعتقاد من، مطالعات فرهنگي بايد ناگزيري انتخاب را بپذيرند. ميزان توليدات فرهنگي بيشتر از آن است که همه شان را بتوان مورد نقد و بررسي قرار داد و بررسي تصادفي هم، به دليلي که در بالا ذکر کردم، بعيد است که باعث جلب توجه خوانندگان و منتقدان شود. به اعتقاد من، مطالعات فرهنگي بايد آگاهانه تر با پروژه ساخت مجموعه آثار معتبر خويش برخورد کنند و نقدي اخلاقي- زيباشناختي را، با توجه به معيارهاي خود، در دستور کار قرار دهند.

تحقق نادانسته و ناخواسته مجموعه آثار معتبر، موجب نگراني ما درباره اثرات بلندمدت گرايش مطالعات فرهنگي به قرائت متوني مي شود که نشانه هاي يک بيماري ايدئولوژيک در آنها به چشم مي خورد. ممکن است گفته شود که فعالان زمينه مطالعات فرهنگي به بررسي آثاري که به گونه اي نامحسوس تحت تاثير يک ايدئولوژي زيانبار قرار گرفته اند، علاقه بيشتري دارند تا آثاري که به روشني مويد و نماينده همان ارزش هاي اخلاقي و سياسي هستند که مطالعات فرهنگي بر پايه آنها بنا شده است. بعضي آشکارا فراخوان مارکس براي «نقد بي رحمانه همه چيز» را اين گونه معنا مي کنند که ما نبايد در جهاني که تحت سيطره نظام سرمايه داري قرار دارد، دنبال چيز خوبي بگرديم- مگر چيزهايي که خود در جهت فروپاشي نظام سرمايه داري عمل مي کنند. بنابراين يکي از ارزش هايي که مطالعات فرهنگي آن را جست وجو کرده و يافته، «مخالفت» است که به واقع چنان همه گير به نظر مي رسد که معلوم نيست وضع موجود چگونه توانسته در برابر آن مقاومت کند. با اين حال جالب است که چنين مخالفت ها و فعاليت هاي خرابکارانه اي، بيشتر در آثاري که ظاهراً معمولي ترين و غيرسياسي ترين محصولات فرهنگ عامه هستند، يافت مي شود. در واقع، هنرمنداني که گرايشات دست چپي دارند، به ندرت در مرکز توجه مطالعات فرهنگي قرار گرفته اند.

اما چرا مطالعات فرهنگي، به عنوان رشته اي که اعتقاد دارد هر دانشي ذاتاً سياسي است، نبايد به دفاع از آثاري بپردازد که آشکارا به ارزش هاي دموکراتيک مي پردازند؟ اگر هنر مايه آموزش و خوشي است، پس توجه به چيزي که يک اثر را آموزش مي دهد هميشه شايسته و بجاست.

شايد امتناع مطالعات فرهنگي از آثار اين گونه، به خاطر آن باشد که مطالعات فرهنگي نيز مانند نقد نو از پندآموزي دل خوشي ندارد. براساس تعابير نقد نو، درس هاي اخلاقي هميشه بايد به گونه اي ارگانيک و همراه نوعي طنز و کنايه (irony) و به دور از هر «فشاري»، از هنر منتج شوند. بر اين اساس، آموزش آشکار و مستقيم نقطه ضعفي است که موجب سقوط اثر به قلمرويي خارج از هنر مي شود.

اما پندآموزي و معلم مآبي سختگيرانه را نمي توان وجه مشخصه تمام آثاري دانست که از سوي مطالعات فرهنگي ناديده گرفته شده اند. مطالعات فرهنگي گاه کل يک زمينه هنري را ناديده گرفته است. در واقع، به استثناي بخش هايي از ادبيات و هنرهاي تجسمي، مطالعات فرهنگي کل هنرهاي سنتي را از دايره بحث خود خارج کرده است.

تحليل هاي اندکي در اين رشته وجود دارند که به موسيقي کلاسيک، رقص يا تئاتر بپردازند. اين امر نشانگر آن است که به مطالعات فرهنگي تمايز قطعي ميان فرهنگ عالي و فرهنگ نازل را که به گفته جان فرو از اواخر قرن نوزدهم ديگر غيرقابل دفاع است، به رسميت شناخته است. آن چنان که فرو نشان مي دهد، امتياز قائل شدن براي آثار «نازل» موجب حل مساله نشده است، بلکه تنها «توزيع ارزش ميان اين دو قطب را معکوس کرده است».

مطالعات فرهنگي به جاي آنکه خود را به فرهنگ عامه محدود کند، بايد به قرائت کل محصولات فرهنگي بپردازد و تنها به نقد ايدئولوژي غالب بسنده نکند، بلکه در عين حال به تاييد آثاري بپردازد که اين ايدئولوژي را آشکارا به چالش مي طلبند.

در تئوري زيباشناسي بسط داده شده در اين مقاله، گفتيم هر اثري که در ايجاد حس خوشي- يعني ايجاد لذت- شکست بخورد، به عنوان يک اثر هنري هم شکست خورده است. بنابراين اثري صرفاً پندآموز

- اثري که ممکن است به آن برچسب «پروپاگاندا» بزنيم- ممکن است به خاطر درس هايش ارزشمند باشد، اما به عنوان اثر هنري ارزشي ندارد. در مقابل، اثري هم که تنها لذت بخش باشد اما چيزي براي ياد دادن نداشته باشد، مبتذل محسوب مي شود. پس چه نيازي به تمايز پروپاگاندا از هنر هست، وقتي مي دانيم که تمام آثار هنري حاوي نوعي آموزش هستند؟ به اعتقاد من، پروپاگاندا از آن جهت به جايگاه هنر نمي رسد که در آن آموزش بر لذت غلبه دارد و يا اين آموزش از وجهه اي مطلق گرايانه برخوردار است.

پروپاگاندا البته جايگاه خاص خودش را دارد، اما براي درک سياسي آثار هنري بايد قادر باشيم بر اين نکته تاکيد کنيم که هنر چيزي بيش از پروپاگانداي خوش سر و ظاهر است. چنين کاري به معناي رد ويژگي سياسي هنر نيست، بلکه راه و رسم سياسي بودن هنر را مشخص مي کند. به اعتقاد من، ما فعالان مطالعات فرهنگي احتمالاً بر سر هنرمنداني که بايد همگي تاييدشان کنيم به توافق مي رسيم، اما بايد به بحث در مورد مصاديق مورد اختلاف نيز بپردازيم.

اميدوارم هنگامي که چنين اتفاقي مي افتد، بحث هاي ما تنها محدود به درست آييني سياسي هنرمند و مواضع جنسيتي، نژادي، طبقاتي و جنسي او محدود نشود. البته اينها همه دغدغه هاي ارزشمندي هستند، اما نبايد تنها دغدغه هاي ما باشند.

يک اثر هنري از نظر سياسي معيوب، باز هم ممکن است از نظر سياسي ارزشمند باشد. تصحيح آن ويژگي هايي از مجموعه آثار معتبر که ممکن است نماينده خوبي براي سياست هاي مطالعات فرهنگي نباشند، خود الزامي سياسي است، اما محدوديتي سياسي نيز به همراه مي آورد. ما دست اندرکاران مطالعات فرهنگي بايد بيشتر به بحث در مورد آثاري بپردازيم که از نظرمان ارزشمند هستند و وقت کمتري صرف توضيح تاثيرات زيان بار احتمالي آثار ديگر کنيم.
 چرا فيلسوف متناقض مجرد نمي ماند
 
 نتيجه معيار نظر نيست
  بابک ذاکري

ليبرال ها به چپ ها مي گويند؛ «فجايع پيش آمده در کشورهاي کمونيستي (بلوک شرق) نشان از تناقض دروني تفکر چپ دارد.»

اين جمله در بسياري از استدلال هاي راست گرايان (مي دانم که لازم نيست يادآوري کنم که راست به معناي جهاني آن مورد نظر است و البته چپ هم و اين هيچ ربطي به تقسيم بندي هاي داخلي ما ندارد، يعني اين بار کاري به اصلاح طلبان نداريم) به چشم مي خورد و اما متفکرين چپ درباره اين استدلال اغلب به دوگونه استدلال متوسل مي شوند، که يکي از آنها مغالطه راست ها را در دل خود دارد و ديگري هم کمکي به آنها نمي کند. چپ ها ممکن است بگويند و مي گويند؛ «دولت هاي راست جاني ترند يا دولت هاي چپ؟» و به عنوان مصداق جنايت راستي ها به ليست طويلي از جنايت هاي امريکا در ويتنام، فجايع فرانسه در الجزاير و کارهاي غيراخلاقي انگليسي ها در هند و ديگر مستعمرات اشاره کنند. تازه به اين ليست مي توان جنگ هاي خليج فارس، زندان گوانتانامو و ابوغريب و بسياري موارد ديگر را اضافه کرد. آنها با اين استدلال گويا مي خواهند نشان دهند که از راست جنايت بيشتري در تاريخ «به يادگار» مانده است پس؛ «تفکر چپ بر تفکر راست تفوق دارد.» اين درست نقطه اي است که چپ ها و راست ها به رغم اختلافات شان در آن با هم اشتراک پيدا مي کنند و (البته اين تنها اشتراک موجود نيست). گويا چپ ها با اينگونه پاسخ دادن شان چارچوب استدلالي راست ها را پذيرفته اند اما در مقدمات تشکيک کرده اند. مغالطه اصلي درست در همين چارچوب استدلال، در همين پل زدن بين عمل و نظر يا به تعبيري صحيح تر نتايج عملي را معيار انديشه دانستن است.

وقتي مي گويم «انديشه» معيارش نتايج عملي نيست بايد توضيح دهم که نتايج عملي مي تواند معياري براي انتخاب معطوف به عمل باشد اما اين انتخاب نبايد اين پيش فرض را به همراه داشته باشد که انتخابي کاملاً عقلاني است.

مي بينيد اگر بدانيم که از هر چيزي چه انتظاري داريم بسياري از گرفتاري هاي بعدي پيش نمي آيد. براي مثال اگر راست ها (يا چپ ها) از اين استدلالشان به نفع انتخابشان استفاده مي کردند نه چونان امتيازي عقلاني آنگاه من مجبور بودم اکنون(حالا که دارم اين ستون را مي نويسم) در پي سوژه ديگري باشم. گفته شد که مغالطه اصلي معرفي نتايج حاصل از فکر به عنوان معياري براي سنجيدن صحت و سقم يک چارچوب نظري است.

درباره اينکه نسبت نظر و عمل چيست، مباحثات بسياري بين فيلسوفان در گرفته است. اين نسبت سه حالت مي تواند داشته باشد؛ يا نظر در عمل تاثير کند، يا عمل نتايج نظري به بارآورد، يا عمل و نظر بر هم تاثير و تاثر داشته باشند.

هر سه حالت ممکن در بين فيلسوفان طرفدار داشته است و البته عده اي هم از اساس منکر وجود چنين رابطه اي شده اند. اما طرفدار هرکدام از اين آرا که باشيم بايد بدانيم که اين مغالطه چيز ديگري بود. پرسش برآمده از مغالطه اين بود که آيا؛ «نتايج عملي مي تواند معيار داوري دو دستگاه يا تبيين يا گزاره معرفتي قرار بگيرد؟» به گمانم کمتر کسي مي تواند از عهده تبعات چنين انديشه اي سالم سر به درآرد. فرض کنيد من مي خواهم فلسفه بخوانم، اما هيچ پدري حاضر نيست دخترش را به کسي بدهد که فلسفه مي خواند، آيا بايد چنين استدلال کرد که ناتواني من در انتخاب همسرم ناشي از تناقضات فکري من است که سبب مي شود هيچ پدري نخواهد دخترش را به من بدهد؟ (نخنديد اين درست کاري است که نيچه با کانت کرد.)

اما چپ ها ممکن است به گونه اي ديگر استدلال راست ها را پاسخ گويند يعني به اين شکل که اصلاً در مقدمات اين استدلال خدشه وارد کنند و بگويند درباره جنايت هاي استالين در شوروي بزرگنمايي شده است(بگذريم که اگر اين چارچوب استدلال درست باشد حتي يک نمونه از بي عدالتي که منجر به مرگ يا آسيب به کسي شود براي استدلال کفايت مي کند، همه مي دانيم که آدم تخم مرغ نيست که با آمار و ارقام بتوان به راحتي درباره تلفات آن صحبت کرد). در اين صورت هم چپ ها اساس استدلال راست ها را پذيرفته اند و تنها در مقدمات آن خدشه وارد کرده اند. يعني آنها هم در دام همان مغالطه گرفتار شده اند که راست ها. راه فرار از اين تار عنکبوت کجاست؟ راه نجات اين است که از چنين استدلال هايي پرهيز کنيم. در اين مغالطه يابي بر آن نبوده ام که از طرف خاصي دفاع کنم يا استدلالي به نفع دسته اي خاص مطرح کنم بلکه خواسته ام توضيح دهم که چگونه نبايد از انديشه اي دفاع کرد يا به انديشه اي که درست نمي دانيمش حمله کرد. واقعيت اين است که اين شبه استدلال ها نه براي روشن شدن خواننده، بلکه براي آماده کردن ذهن او براي پذيرش يک نظر ساخته مي شوند. اما روانشناسي کار مغالطه ياب نيست. بلکه مغالطه ياب بايد بتواند ضعف استدلال را روشن کند و درگام بعدي انواع اين مغالطات را دسته بندي کند، اين کار عمري به درازي منطق دارد و با ارسطو آغاز شده است نهايت آنکه منطق دان بايد بداند که از جمله «فيلسوفان نمي توانند ازدواج کنند» چه نتايجي در نمي آيد.

انديشه رورتي وجود ندارد
فراز و فرودهاي زندگي آقاي رورتي
چرا رورتي فيلسوف سياسي نبود
جدايي فلسفه از حيات سياسي
لذت و ارزش در مطالعات فرهنگي
نتيجه معيار نظر نيست
دانشگاه به دينداري دانشجويان کمک مي کند
ترجمه دايره المعارف تاريخ علوم اسلامي به زبان عربي
امضاي تفاهم نامه سازمان بهزيستي کشور و دارالقرآن کريم
تاسيس دانشگاه الازهر در ايران

دانشگاه به دينداري دانشجويان کمک مي کند
مهر؛ محققان دانشگاه تگزاس در آستين با توجه به نتايج تحقيقات اخير خود اعلام کرده اند فارغ التحصيلان دانشگاه ها و مراکز آکادميک، بيش از افرادي که هرگز براي ادامه تحصيلات به دانشگاه نرفته اند ديندار هستند و به اعتقادات و آداب ديني خود توجه مي کنند. دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه ها کمتر از همسالان خود از رفتن به نمايشگاه ديني خود غافل مي شوند. محققان همچنين گفته اند جواناني که به دنبال کسب مدرک آکادميک نبوده و در دانشگاه تحصيل نکرده اند بيشتر متمايل به رهاکردن اعتقادات ديني خود هستند. «مارک رگنروس» استاديار جامعه شناسي دانشگاه تگزاس در آستين تاکيد کرده است؛ بسياري از مردم امريکا تصور مي کنند دانشگاه دشمن شماره يک دين است، درحالي که جواناني که تجربه دانشگاه رفتن نداشته اند بيشتر در معرض دور شدن از دين قرار دارند. به گفته «جرمي اوکر» فارغ التحصيل دانشگاه و نويسنده اين تحقيق، دين و معنويت در فضاي آموزش عالي، محافل روشنفکري و زندگي دانشجويي بيش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است. نتايج اين تحقيق در شماره ژوئن مجله نيروهاي اجتماعي منتشر مي شود.


ترجمه دايره المعارف تاريخ علوم اسلامي به زبان عربي
مهر؛ دايره المعارف تاريخ علوم اسلامي با همکاري سازمان تربيت، فرهنگ و علوم اسلامي (آيسيسکو) و مشارکت مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي از زبان ايتاليايي به زبان عربي ترجمه مي شود. براي فراهم کردن مقدمات اين ترجمه دکتر عبدالعزيز بن عثمان تويجري مديرکل سازمان تربيت، علوم و فرهنگ اسلامي (آيسيسکو) با استاد ابراهيم شبوح مدير موسسه تفکر اسلامي آل بيت اردن در مقر سازمان در رباط ديدار کرده است. اين نشست مقدماتي به منظور ترجمه دايره المعارف ايتاليايي تاريخ علوم اسلامي از زبان ايتاليايي به زبان عربي در مرحله اول و سپس به زبان هاي انگليسي، فرانسه و اسپانيايي برگزار شده است. در اين طرح علاوه بر سازمان آيسيسکو و موسسه تفکر اسلامي آل بيت، موسسه پيشرفت علمي کويت و مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي و شوراي جهاني دعوت به اسلام مشارکت مي کنند.


امضاي تفاهم نامه سازمان بهزيستي کشور و دارالقرآن کريم

ايکنا؛ با توجه به اين که دولت و مجلس، ساماندهي و توان بخشي اجتماعي کودکان و خردسالان را به سازمان بهزيستي محول کرده اند، تفاهم نامه همکاري ميان سازمان بهزيستي و دارالقرآن کريم امضا شد. با امضاي اين تفاهم نامه گام بزرگي براي همکاري فعاليت هاي قرآني در مهدکودک ها برداشته شده است. «محمدحسين جوادي» مدير کل امور کودک و نوجوان سازمان بهزيستي در مورد اهداف امضاي اين تفاهم نامه گفت؛ اين تفاهم نامه با هدف بهره مندي از ظرفيت ها و توانمندي هاي سازمان هاي فعال در عرصه تربيتي و ديني در نونهالان و خردسالان پيش بيني شده است. از آنجا که انجام فعاليت هاي قرآني و ساماندهي مراکز قرآني مردمي از وظايف سازمان دارالقرآن کريم است، چنين کاري لازم و ضروري به نظر مي رسد. جوادي به همکاري مشترک براي ايجاد و راه اندازي مهدهاي کودک قرآني در سراسر کشور به عنوان بخشي از اين تفاهم نامه اشاره کرد و ادامه داد؛ همکاري در زمينه مهدکودک ها و آموزش هاي قرآني پيش دبستاني نيز بخش ديگر اين تفاهم نامه است. همچنين تهيه و تدوين طرح تفصيلي آموزش قرآن ويژه دانش آموزان پيش دبستاني، محتواي آموزشي در مهد کودک هاي قرآني و تربيت مربيان قرآن کريم براي مهدکودک هاي سراسر کشور، بخش ديگر اين تعهد ها است.



تاسيس دانشگاه الازهر در ايران
مهر؛ دفتر حفاظت از منافع ايران در قاهره از شيخ الازهر خواست شعبه اي از دانشگاه الازهر را در ايران تاسيس کند. هدف از اين درخواست، علاوه بر تقريب ميان سني و شيعه، تبادل علمي ميان دانشگاه الازهر و دانشگاه هاي ايران است. دکتر محمد سيدطنطاوي شيخ الازهر از پيشنهاد دکتر محمد زماني رايزن فرهنگي دفتر نمايندگي ايران در قاهره مبني بر تاسيس شعبه اي از دانشگاه الازهر در ايران استقبال کرد. دکتر محمد زماني در ديدار روز چهارشنبه 16 خرداد با شيخ الازهر گفت؛ وجه تمايز دانشگاه الازهر با ديگر دانشگاه ها، اعتدال و ميانه روي است و ايران به رسالت دانشگاه الازهر در اشاعه اعتدال معتقد است. از اين رو بايد فعاليت هاي دانشگاه الازهر در همه جهان اسلام ادامه يابد. بنابراين پيشنهاد مي کنيم که شعبه اي از دانشگاه الازهر در ايران تاسيس شود تا شيوه اين دانشگاه از طريق استادان الازهر در ايران تدريس شود. دکتر طنطاوي در اين باره گفت؛ از هر پيشنهاد و نکته اي با دلايل عقلاني استقبال مي کنيم و همچنين دانشجويان ايراني اجازه تحصيل در دانشگاه الازهر را دارند. شيخ الازهر در ادامه يادآور شد؛ رسالت الازهر جهاني است، از اين رو فارغ التحصيلان اين دانشگاه از استدلال هاي عقلاني مذاهب مختلف اسلامي و روبه رو شدن با اختلافات بدون تعصب بهره مند مي شوند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام