880 شماره
چهارشنبه، 23 خرداد 1386
صفحه نخست :: ايران و جهان :: راهبرد
 رابطه سياست و ورزش در گفت وگو با عليرضا رجايي
 
 ضعف احزاب قدرت ورزشکاران
 

بابک مهديزاده؛عليرضا رجايي دکتراي علوم سياسي دارد و به عنوان يک روزنامه نگار و فعال سياسي و محقق اجتماعي جزء علاقه مندان حرفه اي ورزش و به خصوص رشته فوتبال نيز هست. به همين دليل با رجايي درخصوص رابطه ورزش و سياست گفت وگو کرديم. رابطه اي که اکنون در ايران منجر به ورود ورزشکاران به عرصه انتخابات از سويي و دخالت دولت در ورزش و تعطيلي باشگاه باسابقه پاس و بدهي هاي بي شمار پرسپوليس و استقلال از سوي ديگر شده است.

در چند انتخابات اخير ورزشکاران نيز حضور داشتند و راي خوبي هم کسب کردند. تحليل شما از حضور ورزشکاران در عرصه هاي سياسي چيست؟

صرف نظر از چند انتخابات اخير که ورزشکاران در آنها فعال بودند بايد بگويم که به طور کلي در ايران که کشوري با حوزه اختيارات وسيع دولتي است طبعاً ابزار ورزش، ابزار تعيين کننده اي است براي هدايت افکار عمومي و جلب حمايت از سياست ها. اين موضوع البته صرفاً مربوط به ايران نيست و در همه جاي دنيا ديده مي شود. البته در کشورهاي دموکراتيک اين موضوع به طور ارگانيک و ساختاري تري اعمال مي شود. اما خوب خاطرمان هست -اگر اشتباه نکنم- در سال 1978 که جام جهاني در آرژانتين برگزار شد ژنرال هاي حاکم در اين کشور با تباني هاي پشت پرده، آرژانتين را براي اولين بار قهرمان جهان کردند. اين قضيه آن زمان در همه رسانه ها و حتي در رسانه هاي قبل از انقلاب ايران کاملاً برملا شد. مي خواهم بگويم که نظاميان حاکم بر آرژانتين نيازمند اين جام جهاني بودند آن هم به هر قيمتي و اين از تاثيرات مهم ورزش است بر سياست و برعکس. بنابراين در کشورهايي که همه ابزارهاي اساسي را براي جلب حمايت و هدايت افکار عمومي در اختيار مي گيرد ورزش ابزار تعيين کننده اي است و نمي شود از آن چشم پوشي کرد. البته ضعف جامعه مدني ايران و بخش هاي غير دولتي را از ورود به حوزه هاي ورزشي که اتفاقاً سودآور هم هستند باز مي دارد. به همين دليل است که اکثريت باشگاه هاي فوتبال و بسکتبال و همه رشته هاي ورزشي در ايران دولتي هستند و بخش عمده اي از آنها حتي نظامي هستند. بخش ديگر هم باشگاه هاي صنعتي هستند که بخش صنعت هم دست دولت است. بنابراين ورزش در کشورهايي نظير ايران اصولاً ماهيت دولتي پيدا مي کند. همچنين از آنجا که احزاب در ايران دچار محدوديت هايي هستند، چهره هاي ملي و قهرمانان ملي رشته هاي مختلف ورزشي طبيعتاً در انتخابات چهره شناخته شده تري محسوب مي شوند تا چهره هاي سياسي که اولاً فرصت حضور در صحنه هاي انتخاباتي را پيدا نمي کنند و دوماً آنهايي هم که فرصت پيدا مي کنند خيلي شناخته شده نيستند. حتي آنهايي هم که در چارچوب جريان غالب هستند باز آدم هاي خيلي شناخته شده اي نيستند و بيشتر در کنار حمايت ها مي توانند به کرسي هاي سياسي برسند. بنابراين در يک چنين صحنه اي چهره هايي که شناخته تر شده هستند مي توانند توفيق به دست بياورند. اما اگر صحنه فراخ تر مي شد و مثلاً هنرمندان هم مي توانستند بيايند چه بسا هنرمندان و به خصوص ستاره هاي سينما بيشتر از ورزشکاران راي مي آوردند.

هنرمندان چرا شانس خودشان را امتحان نمي کنند؟

چون نوع الگوهاي اخلاقي و رفتاري آنها تطابق خيلي کمي با ابزارها و استانداردهاي نظارتي جمهوري اسلامي دارد. ضمن اينکه چه بسا آنها تمايل دارند استقلال بيشتري داشته باشند.

جالب اين است که ورزشکاراني که وارد انتخابات مي شوند سابقه فعاليت سياسي نداشته اند. به عبارتي آغاز فعاليت سياسي شان کانديداتوري در انتخابات است. آيا اين پديده مثبتي است؟

اگر قرار بود آنها کار سياسي دامنه داري بکنند مي شدند مثل ساير چهره هاي سياسي و در آن صورت خيلي مشکل مي توانستند از صافي هاي نظارتي عبور کنند ولي اصولاً ورزش حرفه اي اينقدر مشغله براي ورزشکاران ايجاد مي کند که ديگر فرصتي براي کار سياسي براي آنها نمي گذارد. مگر اينکه تعلقات و روابط پيشينه اي داشته باشند که برخي از همين ورزشکاراني که مدنظر شما هستند از قبل داشتند. نکته بعدي اين است که براي حضور ورزشکاران در مجلس و شوراها خيلي سابقه سياسي لازم نيست بلکه آراي آنها براي تصويب يا مخالفت با پروژه اي احتياج است.

چرا در انتخابات مجلس و شوراها ورزشکاران وارد عرصه مي شوند اما در انتخابات رياست جمهوري وقتي کسي مثل ناصر حجازي وارد مي شود ردصلاحيت مي شود يا حتي سابقه کانديداتوري يک ورزشکار ملي براي انتخابات رياست جمهوري را نداريم؟

البته بعيد مي دانم با وضع موجود اگر آقاي ناصر حجازي در سطوح پايين تر انتخابات هم شرکت کند تاييد صلاحيت شوند. ولي خب در بالاترين سطح که انتخابات رياست جمهوري است و يک نفر فقط انتخاب مي شود طبيعي است که اين فرد بايد توان اداره امور کشور در تمام حوزه ها را داشته باشد و نمي توان اين اختيارات را به ورزشکاري تفويض کرد که به گفته شما سابقه سياسي هم ندارد. روشن است که اگر ورزشکاري داراي سابقه سياسي نباشد - که در ايران هيچ ورزشکاري چنين سابقه اي ندارد - کسي هيچ وقت حاضر نمي شود اين ريسک را بکند و چنين پستي را به کسي که سابقه سياسي ندارد واگذار کند. اما در شوراها و مجلس شايد خيلي هم سابقه سياسي لازم نباشد و بيشتر به راي فرد نياز دارند. ضمن اينکه ورزشکاران با حضور در کميسيون هايي که در شورا و مجلس وجود دارد مي توانند از تخصص هايشان در اين کميسيون ها استفاده کنند.

دليل استقبال جامعه از ورزشکاران در ايران چيست؟

چون يک فضاي کاملاً پوپوليستي در زمان انتخابات در ايران حاکم است احزاب و جريان ها نيز نه برد زيادي دارند و نه زمينه هاي فعاليت دارند. از بين احزاب اصلاح طلب دو جريان اصلي يعني مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب هنوز نشريه و ارگان عمومي خودشان را ندارند. سه ارگاني هم که وجود دارد به نام مردم سالاري، همبستگي و اعتماد ملي، دوتاي اولي به جهت حزبي چون خيلي نيرومند نيستند ارگان هايشان هم چندان برد و نفوذي ندارند و فقط اعتماد ملي است که توانسته تا حدودي جور بقيه را بکشد. وقتي که يک جريان سياسي از داشتن يک ارگان عادي براي ارتباط با مردم محروم است چه انتظاري داريم مثلاً در ايام انتخاباتي بتواند فعاليت وسيعي بکند يا اينکه وقتي يک جريان سياسي داخل حاکميت بخشي قابل توجهي از کانديداهاي اختصاصي اش ردصلاحيت مي شوند چقدر امکان ارتباط وسيع در چارچوب هاي متعارف را دارد تا چهره هايش شناخته شوند. بنابراين اين گرايش هاي سياسي به دنبال افرادي مي روند که در حوزه هاي ديگري اعتبار و شهرت کسب کردند؛ مثلاً از حوزه هاي ورزشي و بعضي اوقات هم هنري. مثل کانديدا شدن آقاي بهروز افخمي در مجلس ششم که در فهرست اصلاح طلبان قرار گرفته بود.

ورود هنرمندان در عرصه سياست در کشورهاي پيشرفته هم سابقه داشته اما آيا در اين کشورها ورزشکاران هم به طور جدي وارد عرصه سياست و انتخابات مي شوند؟

بله، نمونه اش همين گري کاسپاروف در روسيه است که اپوزيسيون ولاديمير پوتين است و هواداران کمي هم ندارد. يا در مقاطعي در خود امريکا سياهپوستاني که ورزشکار بودند رفتارهاي سياسي هم از خودشان نشان مي دهند. مثلاً اگر اشتباه نکنم در المپيک 1968 دو تا دونده امريکايي وقتي اول و دوم شدند به نشانه اعتراض مدال هايشان را نگرفتند که البته خيلي با مشکلات زيادي در خود امريکا مواجه شدند يا از همه معروف تر محمدعلي کلي است که همواره با جنگ ويتنام مخالفت مي کرد. اين امر در کشورهاي ديگر هم مطرح است و ورزشکاران برحسب معروفيت و شهرتي که دارند وارد سياست مي شوند البته حضورشان اگر نگوييم تعيين کننده است اما خيلي پرطنين است. در ايران هم بارزترين نمونه مرحوم غلامرضا تختي بود که عضو جبهه ملي بود و بيشتر محبوبيتش را صرف نظر از جوانمردي هايش از همين موضع اپوزيسيوني اش در سياست گرفت.


ورود ورزشکاران به عرصه سياست چه تاثيري در تصميم گيري ها دارد؟

هر پديده اي مي تواند هم تاثيرات مخرب داشته باشد و هم تاثيرات مثبت. بسته به اين است که ورزشکار در کدام جايگاه حضور سياسي پيدا مي کند. اگر در جايگاهي باشد که مناسبات معطوف به بسته شدن باشد يا در جايگاهي باشد که برخوردها بيشتر از رانت محبوبيت باشد و هيچ تاثيري در حوزه هاي تخصصي نداشته باشند قطعاً مخرب است و دامن مي زند به اينکه سياست بيشتر جنبه نمايشي و شو پيدا کند. اما موقعي که يک ورزشکار با محبوبيت هايي که دارد ريسک حضور در سياست را مي پذيرد و محبوبيتش را در گرو گشايش سياسي و در جهت منافع مردم قرار مي دهد و حتي ممکن است اين کار محروميت هايي را هم برايش در پي داشته باشد در اين صورت به عنوان الگويي براي بقيه مردم شناخته مي شود. اما اصولاً شکل درست ورود سياسي حضور پله اي و قدم به قدم است و اينکه يک فرد صلاحيت هاي سياسي خودش را در نتيجه کار مداومش کسب کند مثل هرکار ديگري. البته مي شود براي کساني که محبوبيت زيادي دارند استثنا قائل بود.

در شوراي شهر تهران از 15 نماينده سه نفر ورزشکار هستند. به عبارتي حضور در انتخابات دارد براي ورزشکاران مد مي شود. اگر علاقه ورود به انتخابات افزايش يابد و تعداد زيادي از ورزشکاران در نهادهايي مثل شوراها و مجلس انتخاب شوند آيا تبعات منفي اي در عرصه سياست و تصميم گيري نخواهد داشت؟

الان تصوري از تبعات منفي به خاطر حضور ورزشکاران در انتخابات ندارم گرچه خودش بازتاب يک زمينه منفي است؛ زمينه فقدان فعاليت هاي حزبي. به هرحال در شرايط فعلي و در مقايسه ورزشکاراني که وارد شوراي شهر و مجلس شده اند با ديگر نمايندگان اين دو نهاد برآورد منفي از حضور آنها نمي کنم. چه بسا در مقاطعي ورزشکاران، مستقل تر برخورد کرده اند. با توجه به معدل عملکرد اين نهادها حداقل معدل ورزشکاران پايين تر از معدل نهادها نبوده است. گرچه باز مي گويم زمينه حضور ورزشکاران زمينه منفي است و معني ندارد اصلاً ورزشکاري که در المپيک مدال آورده و به خاطر مدالش توانسته مدرک دکترا بگيرد وارد عرصه مديريتي و تصميم گيري شود و ديگران نتوانند. نمي دانم ايشان چه ارجحيت يا اولويتي به جهت مديريتي مي تواند داشته باشد که ديگران نمي توانند. ولي کلاً حضورشان واقعاً منفي نيست.

سياست چه تاثيري برروي رشد و پيشرفت ورزش دارد؟

همه دولت ها به جهت ضرورت ها نياز دارند سرمايه زيادي را در حوزه ورزش هزينه کنند. اين امر روشني است و در همه کشورهاي پيشرفته اين اتفاق مي افتد فقط در کشورهاي پيشرفته چون ورزش کاملاً سودآور است و دولت هم اين نگراني را ندارد که باشگاه هاي ورزشي تبديل به بنگاه هاي بزرگ اقتصادي شوند هزينه ها توسط خود جامعه صورت مي گيرد. البته آنجا هم همه ورزش ها سودآور نيست. مثلاً همه ورزش ها در امريکا مثل بسکتبال و راگبي نيست ولي به هر صورت تا حد زيادي مي توانيم بگوييم خودگران هستند. در جايي هم که بخش خصوصي توان حضور ندارد حتماً دولت حمايت مي کند مثل رشته دووميداني که دانشگاه هاي امريکايي محل تربيت ورزشکاران اين رشته هستند. در کشورهايي نظير ايران که بخش خصوصي به معناي واقعي اش وجود ندارد، بخش خصوصي در ورزش هم مثل ساير حوزه ها احساس امنيت سرمايه گذاري نمي کند. اين نگاه باعث شده که سرمايه گذاري در ورزش به دوش دولت بيفتد. براي کشور پرجمعيت و بزرگي مثل ايران هم روشن است که دولت نمي تواند همه نيازهاي ورزشي مملکت را برآورده کند. به خصوص مناطق فقير و محروم از اين جهت خيلي در مضيقه هستند. حتي در شهري مثل تهران فضاهاي ورزشي نسبت به جمعيت جوان اين شهر بسيار بسيار کم است. بنابراين در اينکه دولت ها به خصوص در کشورهاي جهان سوم موظف هستند در گسترش ورزش مداخله کنند جاي ترديدي وجود ندارد، به خصوص با جمعيت جواني که اين کشورها دارند. اما از آن طرف بازتاب منفي هم دارد و آن اينکه ورزش به يک ابزار تبديل مي شود و به خاطر تبعاتي که دربردارد و نفوذ وسيعي که قهرمانان پيدا مي کنند، دائما بايد مراقبت کنند که فلان فرد و فلان باشگاه خصوصي چه جهت گيري دارد و مبادا جهت گيري خلافي داشته باشد. از اين جهت يقيناً پديده مثبتي نيست. اوضاع به گونه اي شده که اگر اکنون پليس هم مداخله نکند وضع بدتر شود. الان که پليس حضور دارد تماشاگران اعتراضشان به باخت را در شکستن شيشه ها و آسيب به شرکت واحد و تخريب اموال عمومي نشان مي دهند حال اگر اين نهادها هم نباشند شايد وضع از اين هم بدتر شود. در مجموع هرچقدر که رابطه دولت و ورزش به جامعه مدني تقليل يابد، مثبت خواهد بود اما متاسفانه اين پديده برعکس است و به نظر نمي آيد نظارت هاي دولتي از عرصه ورزش کنار برود. در اين 30 سال نه تنها اين نظارت ها کمتر نشده که بيشتر هم شده است.

مثل اتفاقي که براي باشگاه پاس افتاد؟

بله مثال خوبي زديد. اين اتفاق با هيچ منطقي هماهنگ نيست. درست است که پاس يک باشگاه دولتي بوده و متعلق به نيروي انتظامي و هرچند که طرفداراني در بين مردم نداشته اما انصافاً فعاليت هاي باشگاه پاس از ابتدا تا الان بسيار مثبت بوده و پاس را تبديل به باشگاه جريان سازي کرده است. اتفاقاً پاس از موارد موفقيت آميز مداخله دولت در امر ورزش است. جدا از رشته فوتبال در رشته بسکتبال هم برادران مشحون که در پاس بودند آمدند بسکتبال را که به حالت نيمه مرده در ايران درآمده بود احيا کردند. يا در واليبال که در دوره اي ساختار تيم ملي واليبال را باشگاه پاس درست مي کرد که آقاي حيدرخان که الان نمي دانم کجا هستند آن را اداره مي کرد. اما الان متاسفانه واليبال پاس وجود ندارد. يا فوتبال پاس که به نوشته يکي از نشريات مثل تخت جمشيد مي ماند براي ورزش ايران. چهره هاي جريان ساز در مربيگري و عرصه تحليل از باشگاه پاس بودند. مثل آقاي اسداللهي که سال ها مهم ترين نقدنويس فوتبال در ايران بود يا آقاي حشمت مهاجراني که مربي تيم ملي در جام جهاني بود يا آقاي حسن حبيبي، آقاي اصغر شرفي و همين آقاي فيروز کريمي. يا لژيونرهايي مثل جواد نکونام و وحيد هاشميان از تيم پاس بودند. در دوره هاي قبل هم بازيکنان شناخته شده و مطرحي از اين باشگاه به تيم ملي رفتند مثل حميد استيلي يا خاکپور. حالا اين سوابق را در نظر بگيريد و ببينيد چه برخوردي با اين تيم شد. بدون اينکه ريالي جابه جا شود هديه کردند به استانداري همدان. استاني که اصولاً فوتبال خيز نيست و هيات مديره اش هم متشکل است از امام جمعه، استاندار، آقاي اوليايي و آقاي حاجي بابايي که نماينده مجلس است. يعني يک بخشي که متعلق به دولت هستند. اين درحالي است که ادعا مي کنند اين انتقال منطبق با اصل 44 است. چون اين باشگاه متعلق به دولت بوده هرکاري که مي خواهند مي کنند و خود را پاسخگو به هيچ جا هم نمي دانند. در اين مدت اگر توانستيد حتي يک مورد پاسخگويي از طرف مديران باشگاه پاس و فرماندهان نيروي انتظامي پيدا کنيد. به نظر من فدراسيون فوتبال نبايد اين انتقال را بپذيرد و به رسميت بشناسد، چون تنها نهادي است که مي تواند از يک حريم ملي حفاظت کند. اگر هم نيروي انتظامي ديگر نخواهد عهده دار اين باشگاه باشد بايد زمينه خصوصي سازي در اين باشگاه فراهم شود و همان طور که پيشکسوت هاي پاس براي خريد اين باشگاه اعلام آمادگي کردند اين باشگاه را با يک فراخوان عمومي و مزايده به مردم بفروشند.

آيا اين تغييرات در ورزش با فضاي کشور مرتبط است؟

اصلاً هر موقع فضا باز مي شود همه چيز رشد مي کند از جمله ورزش. يعني اشتياق به تحرک، فرار از خمودگي مسلماً در فضاي آزاد سياسي بيشتر خواهد بود. البته در جامعه بسته اي که به يک باره آزادي هايي داده مي شود ممکن است اختلالاتي هم به وجود بيايد ولي وقتي سيکلش طي شود و آزادي تبديل به قريحه شود و دموکراسي در همه سطوح باشد يقيناً ميل به پيشرفت و پيروزي و گريز از خمودگي و پذيرش شکست به وجود مي آيد. من به شخصه تجربه کردم که هرگاه کمي به مردم اهميت داده شد رفتار مردم هم به طرز غريبي عوض شده و خيلي مراعات گر شدند نسبت به نرم هاي اجتماعي ولي وقتي که مردم احساس کنند مزاحم اند و دائم بايد تحت کنترل و توپ و تشر قرار بگيرند واکنش نشان مي دهند. در اينجا بايد ابراز تاسف کنم از رفتن آقاي قاليباف از باشگاه پاس . چون يکي از ابزارهاي مهم جامعه پذير ساختن مردم به خصوص در ايران نيروي انتظامي است که بيش از هر نهاد ديگري با مردم ارتباط دارد و رفتاري که نيروي انتظامي در زمان آقاي قاليباف و آقاي طلايي انجام مي داد خيلي توام با احترام و تکريم بود و همين باشگاه پاس هم در دوران آقاي قاليباف و مسووليت آقاي آجرلو تبديل به تنها باشگاه حرفه اي ايران شد. در آن ايام به نظر مي آمد که ما قدم هاي بي سابقه اي را داشتيم برمي داشتيم اما متاسفانه با رفتن آقاي قاليباف و آقاي طلايي و آقاي آجرلو همه چيز برگشت به تاريخ 1/1/1.

 
 
 ديپلماسي با غرب راهي بي بديل
 
مهدي ميربد؛ قدرت به مثابه انگيزشي بزرگ و مبنايي بنيادين در سطوح تحليل مختلف، واژه اي کليدي براي درک بسياري روابط موجودات دنيوي است. قدرت آنجا که به عرصه بشري و روابط انساني وارد مي شود سمت و سوي بسياري تحليل ها را متوجه خود مي بيند و فلاسفه در باب آن سخن ها نقل و نظريه پردازي مي کنند. البته در عرصه روابط بين الملل نيز، قدرت و توجه به آن فرض اساسي شکل گيري نظريه واقع گرايي به عنوان يکي از مکاتب اصلي روابط بين الملل است. در اين بين معادلات قدرت در جهان امروز به گونه اي رقم خورده که نوعي قدرت متراکم ليبرالي در چنته امريکا و متحدان اروپايي اش قرار گرفته به صورتي که هژموني اين قدرت متراکم ليبرالي علاوه بر اينکه امريکا و اروپا را زير نفوذ دارد، ساير قاره هاي جهان را نيز درنورديده، نهادهاي بين المللي همچون شوراي امنيت و سازمان ملل را به دست دارد و البته در اشاعه هژمون به مناطق باقي مانده ترديدي به خود راه نمي دهد. تجربه بشري به خوبي نشان داده که عرصه کنوني و دوره اي که در آن به سر مي بريم به لحاظ استفاده از «قدرت متراکم» بهترين دوران خود را طي مي کند. نگاهي به چند 10 سال قبل و نحوه استفاده از چنين قدرتي توسط فاشيسم هيتلري و رژيم کمونيستي و نيز نحوه برداشت از قدرت در طالبانيسم اين انگاره را بيش از پيش جدي مي کند که حتي با در نظر گرفتن بدبينانه ترين نگاه ها و وارد دانستن پاره اي از آنها باز هم بتوان قدرت متراکم هژمون در جهان امروز را نزديک به خيرترين، با نظر داشت کليه محدوديت ها و کمبود امکانات بشري دانست. در حقيقت تفکر غربي نوعي هژموني در عرصه نظري نيز فراهم کرده به گونه اي که در زمانه کنوني دموکراسي، حقوق بشر، برابري جنسيتي و دوري گزيني از خاص گرايي ها، از نژادي گرفته تا انواع ديگر، نوعي جهانشمولي يافته اند و مورد اجماع نخبگان در سراسر جهان قرار دارند. چنين پس زمينه نظري زمانه امروز را به عرصه نيل به اجماع و تفاهم رسانده؛ چنان که قدرت هاي مسلط چون امريکا نيز براي عملي ساختن تصميمات خود «اجماع» و «توافق عمومي» را لازم مي دانند و در اين بين در مجامع عمومي و نهادهاي بين المللي ناگزير از همسو ساختن کوچکترين کشورها چون قطر و بحرين ولو با اعطاي امتيازات قابل توجه هستند. به عبارت ديگر عرصه سياست جهاني با «گفت وگو» و «ديپلماسي» عجين شده است و نيل به اجماع به فرضي براي عملي ساختن تصميمات؛ هرچند در اينجا شايد با اين انتقاد پست مدرن روبه رو شويم که قدرت و زور را وجه غالب ديپلماسي حاکم امروزي بداند و مسير نيل به اجماع را سرشار از زور و تغلب. و اما در پاسخي ساده بايد گفت ضمن عدم انکار دخالت قدرت در جريان کنش هاي انساني از جمله گفت وگو، مي توان بر اين باور تاکيد کرد که نيل به شرايط آرماني گفت وگو -که آرماني هابرماسي است و پاک و عاري از هرگونه سلطه و تغلب- ايده آلي است که با عطف توجه به واقعيت هاي انساني ديرياب و کمتر اميدوارانه به نظر مي رسد و از همين رو نگاه کنوني به ديپلماسي در عرصه امروزي که نيل به آرمان هايي مدرن را در پشت سر دارد مي تواند حائز بيشترين سود براي طرفين باشد و اگر نه که ايده راولز را دنبال کند که در بدترين حالت کمترين ضرر را براي ضعيف تر به دنبال داشته باشد.

2- سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران پس از انقلاب اسلامي با تحليل هاي متفاوتي از سوي صاحبنظران مواجه شده و بر اساس نوع نگاه ها با فاکتورهاي متفاوت و گاه متعارضي تحليل شده است. پاره اي تحليلگران بر آرمان گرايي و غالب شدن وجه ايدئولوژيک بر رويکرد دستگاه ديپلماسي ايران تکيه کرده اند و گروهي ديگر بر سويه هاي واقع گرايانه آن انگشت گذارده اند. اما آن چه به نظر غيرقابل انکار مي رسد تسلط بيشتر رويکردهايي ويژه در دوره هاي مختلف دستگاه سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران بوده است. از نگاه انقلابي حاکم در اوايل انقلاب که حمايت از جنبش هاي آزاديبخش در سراسر دنيا را در دستور کار خود داشت تا تفوق شعار نه شرقي، نه غربي در دوره طولاني پس از انقلاب، از روابط تيره با غرب که فراخوانده شدن سفراي تعدادي از کشورهاي غربي از تهران در دوره هاشمي رفسنجاني را به دنبال داشت تا گشايش ويژه در جايگاه ايران در فضاي بين المللي با طرح شعار گفت وگوي تمدن هاي خاتمي که اگر چه در حد شعار باقي ماند اما باعث تغيير نگاه ها به ايران شد و البته شرايط فعلي که بر طبل مخالفت با آرمان هاي حاکم بر جهان غرب کوبيده مي شود.

3- همان طور که گفته شد «ديپلماسي» ابزار قدرت هاي جهاني براي پيشبرد اهدافشان است و به روابط منظم و مسالمت آميز در جهان امروز کمک مي کند. چانه زني و سازش، اقناع و مصالحه و حتي گاه تهديد به کاربرد زور ابزارهاي ديپلماسي هستند که در نهايت مي توانند راهي براي گريز از جنگ و حفظ صلح و آرامش باشند. هانس گئورگ مورگنتا نظريه پرداز شهير واقع گرا چهار شرط براي موفقيت ديپلماسي برمي شمرد که به نظر قابل تامل مي آيند؛ الف- ديپلماسي بايد عاري از روح جنگاوري باشد؛ يعني نبايد تابع مبارزات ايدئولوژيک شود. ب- اهداف سياست خارجي بايد بر مبناي منافع ملي تعريف شوند و با قدرت از آن حمايت شود. ج- ديپلماسي بايد از نقطه نظر ساير دولت ها نيز به صحنه سياسي بنگرد؛ يعني حدود امنيت ملي طرف مقابل را نيز به رسميت بشناسد. د- دولت ها بايد آماده مصالحه در مورد موضوعاتي که برايشان حياتي نيست، باشند. اصول چهارگانه فوق که از سوي مورگنتا بيان شده فرض هايي براي توفيق ديپلماسي و حصول آن به نتيجه از نگاه يک واقع گرا هستند.

4- توصيفاتي که در ابتداي نوشته پيرامون شرايط امروزي حاکم بر سياست بين الملل آمد، علاوه بر آنکه وصف حال بود به نوعي بحثي کيفي در باب ضرورت همکاري با کشورهاي ياد شده نيز است؛ شرايط امروز ايران و تهديدهاي جدي روا داشته و در عين حال نزديک شدن نشست آتي شوراي امنيت، لزوم تامل جدي در نوع سمت گيري سياست خارجي ايران را جدي مي کند. ديپلماسي پويا در راستاي قرارگرفتن در جريان توسعه و پيشرفت دنياي تجدد، راهبردي کليدي براي گذار ايران از برهه کنوني است و گريزي از آن نمي توان متصور بود...

ضعف احزاب قدرت ورزشکاران
ديپلماسي با غرب راهي بي بديل
ايدئولوژي و توسعه

ايدئولوژي و توسعه

در خصوص ارتباط ميان ايدئولوژي و توسعه بايد ابتدا دو مطلب يعني مفهوم ايدئولوژي و ماهيت ايدئولوژي را روشن کنيم. اگر ايدئولوژي را به مفهوم مدرن در نظر بگيريم همواره در مقابل علم بوده و نگاه منفي نسبت به آن وجودداشته يعني فرض اين بوده ايدئولوژي دانش غلط، شبه دانش يا دانش کاذب است اما اگر ايدئولوژي را به مفهوم مدرن در نظر نگيريم بلکه مثلاً به مفهوم پست مدرن يا خارج از کانسپت مدرن در نظر بگيريم به نظر مي آيد هميشه ما با عقايد زندگي مي کنيم. در اين مفهوم ايدئولوژي در مقابل علم نيست بلکه خود علم هم نوعي ايدئولوژي است. در اين مفهوم برخي ايدئولوژي ها واقعاً توسعه گرا هستند يعني نوعي از رفتار را توصيه مي کنند که در آن تساهل، رشد انتقاد و عقلانيت وجود دارد و اين ايدئولوژي ها بنا به نگاهي که به فرد و جهان و اجتماع دارند توسعه را تاييد مي کنند به عبارتي اجازه مي دهند گروه هاي مستقل شکل بگيرد و تصميم گيري ها نه يک طرفه که جمعي باشند. اين نوع ايدئولوژي ها مويد توسعه هستند و در مقابل ايدئولوژي هايي قرار مي گيرند که سلسله مراتبي هستند و نوعي اليگارشي ايجاد مي کنند که سرانجام صحت و سقم هر تصميمي به کانون هاي واحدي در آنها برمي گردد.

 ايدئولوژي و جايگاه توسعه در ايران

ايدئولوژي هميشه در همه جوامع حضور دارد، جامعه ما جامعه ديني است و چون ايدئولوژي ها نسبتي با دين داشته باشند قدرت آن ايدئولوژي در اين جوامع بالا مي رود به نظر مي آيد بهترين حالت، تفکيک اين هماني بين مذهب و ايدئولوژي است. به اين مفهوم که ديني چند ايدئولوژي را در خود داشته باشد و هيچ يک از انديشه ها کل دين را تصاحب نکند و اين به نام تکثر اجتهاد در شيعه شناخته شده است.

در اين شرايط تکثر، که ايدئولوژي ها در کنار هم باشند مويد توسعه هستند و سابقه اين موضوع را مي توان در دوره ميانه اسلام شاهد بود. در آن زمان به زعم وجود مذاهب و عقايد و فرق گوناگون هرکدام بخشي از تمدن را زير پوشش حمايتي خود قرار مي داد و اين را دوره طلايي تاريخ اسلام مي دانيم.

به نظر مي آيد امروزه ما در جامعه دوباره نياز به چنين رويکردي داريم و اگر اين اتفاق رخ دهد مي توانيم تجربه شيرين قرن ها قبل را دوباره داشته باشيم.

 توسعه چندبعدي پس از انقلاب در ايران

در دوران رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني بعد از جنگ و به دليل شرايط حاکم بر فضاي کشور تکيه بيشتري بر اقتصاد صورت گرفت اما بلافاصله مشخص شد اقتصاد به تنهايي حرکت نمي کند مگر اينکه در حوزه اجتماع هم تغييراتي شکل گيرد يعني نمي توان اقتصاد را خصوصي کرد اما از جامعه مدني چشم پوشيد. با خصوصي سازي اقتصادي آزادي هاي فرهنگي، اجتماعي هم ضروري مي شود و در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي اين بحث برجسته تر شد. اما به نظر مي آيد اين مباحث يک مجموعه است و فضاي بسته فرهنگي، توسعه اقتصادي را هم مخدوش خواهد کرد.

به عبارتي بستن فضاي انديشه فضاي اقتصادي را تنگ مي کند و اگر در حوزه اقتصادي بپذيريم توسعه با انتقال تصدي گري اقتصاد دولتي به جامعه و مردم به پيش مي رود بايد بپذيريم سليقه هاي گوناگون بايد وجود داشته باشند و تکثر اقتصادي بدون تکثر فرهنگي و سياسي امکان ندارد. و اگر لوازم اين توسعه رعايت نشود گسترش يک بعدي باعث ايجاد مسائلي مي شود که براي دولت قابل کنترل نيست.

در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي آزادسازي هاي سياسي مستلزم نوعي برنامه ريزي در تکثر فرهنگي بود که چون اين برنامه ريزي صورت نگرفته بود توسعه عقيم ماند. امروز هم بدون توسعه فرهنگي و سياسي کوبيدن بر طبل توسعه اقتصادي چيزي را پيش نخواهد برد.

از سوي ديگر بهتر است پيش از اعلام هر اولويت، به متفکران مجال پيگيري فضاي مجازي داده شود همان طور که يک کارخانه پيش از توليد انبوه اقدام به توليد آزمايشي مي کند پيش از طرح اين مباحث بايد در فضاي تخصصي مطرح و مورد مطالعه قرار گيرد چرا که سياست هاي يک شبه داراي نتايج بلندمدتي خواهد بود و اگر انتظارات زيادي در جامعه ايجاد شود و پاسخگويي به اين انتظارات پايين باشد، ذخيره مشروعيت نظام هاي سياسي کاهش مي يابد در حالي که مي توان با انجام کار کارشناسي جلوي اين امر را گرفت.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام