882 شماره
شنبه، 26 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 ادبيات مهاجرت درگفت وگو با مجيد روشنگر، نويسنده و مترجم مقيم امريکا
 
 خشتي بر خشت هاي گذشته
  نلي محجوب

شايد نام مجيد روشنگر براي بسياري از جوانان امروز يادآور ترجمه «دلواپس شادماني تو هستم» اثر جبران خليل جبران و براي آنها که مطالعات جدي تر دارند، تداعي گر آثار او در حوزه هاي مختلف فعاليتش باشد. اما کساني که کتاب هاي جيبي را به ياد مي آورند نام روشنگر يادآور خاطرات خوش دوران جواني است و خواندن اين کتاب هاي ارزان و در دسترس که هنوز هم بسياري از اهالي کتاب در جست وجوي اين آثار هستند.آن طور که خود مي گويد؛ متولد تهران و محله سنگلج و بازارچه کربلايي عباسعلي است. تحصيلات خود را تا دبيرستان در تهران گذرانده و پس از آن از دانشگاه تهران در رشته حقوق فارغ التحصيل شده است و فوق ليسانس خود را از دو دانشگاه آکسفورد و استراليا اخذ کرده است. روشنگر مي گويد؛ در دهه 40 يکي از بنيانگذاران و مدير سازمان کتا ب هاي جيبي بودم. در آن دوران حس کرديم مردم خيلي کم کتاب مي خوانند به خصوص طبقه دانشجو و به اين نتيجه رسيديم که از يک طرف کتاب گران است و از طرف ديگر مشکل توزيع در سطح وسيع وجود دارد. بنابراين کتاب هايي منتشر کرديم که قيمت آن 2 تا 3 تومان بود و هر هفته هم يک کتاب. وي درباره سياست قيمت گذاري اين کتاب ها مي گويد؛ اين قيمت گذاري به اين دليل بود که قيمت لژ سينما در آن زمان سه تومان بود و مي گفتيم اگر يک بار سينما نرويد مي توانيد يک کتاب بخريد و در ادامه درباره قيمت اين کتاب ها مي گويد؛ در سال هاي 40 تا 50 که مدير سازمان کتاب هاي جيبي بودم تنها سه عنوان کتاب با قيمت متفاوت عرضه شد؛ «اميرارسلان نامدار» و «تاريخ ادبيات ادوارد براون» که به قيمت 5 تومان و کتاب «زير آسمان کوير» 5/3 تومان عرضه شد. روشنگر مي گويد تيراژ اين کتاب ها 10 هزار نسخه بود. اين کتاب ها را در 500 نقطه از سطح تهران خودمان توزيع مي کرديم و در شهرستان ها هم در500 شهر توزيع مي شد. به همين دليل بود که توانستيم کتابي مانند «سير حکمت در اروپا» را در سه جلد و جمعاً در 30 هزار نسخه عرضه کنيم که همين کتاب در مدت کوتاهي به چاپ دوم هم رسيد. روشنگر در ادامه به ديگر کتاب هاي جيبي اشاره مي کند؛ مانند «تاريخ ايران باستان» که در ده جلد و همين طور شاهنامه با مقدمه ژول مول براي اولين بار آن هم در ده جلد و همين طور کتاب هاي ديگر از ادبيات روسي، آلماني، فرانسوي و امريکايي.او چاپ آثار فروغ فرخزاد، نادر نادرپور، نيما يوشيج و ادبيات کلاسيک مانند ناصرخسرو، نظامي و... را از افتخارات خود مي داند و مي گويد؛ شايد به جرات بتوانم بگويم که در مدت فعاليت خودم توانستم 100 ميليون نسخه کتاب در اختيار کتابخوان ها و بخصوص دانشجويان قرار بدهم. اما فعاليت هاي مجيد روشنگر در حوزه ادبيات و نشر صرفاً به ترجمه و نگارش آثار در حوزه هاي مختلف ختم نمي شود. روشنگر در همان سال هاي 40 موسسه انتشارات مرواريد را بنيان گذاشته و درباره هدفش از تاسيس آن مي افزايد؛ در همان سال هاي 40 آثاري به دستم مي رسيد و حس مي کردم نمي شود در تيراژ 10 هزار نسخه چاپ شود و بر همين اساس موسسه انتشارات مرواريد را تاسيس کردم و مي افزايد به هر حال فکر اين انتشارات به اين سبب به وجود آمد تا خون تازه اي در صنعت نشر جاري شود. در حالي که صنعت چاپ مديون نسل اول ناشراني چون علمي ها، اقبال ها، طهوري ها، محمدي ها، اميرکبير ها و... است اما نسل دوم ناشران مانند مرواريد، آگاه، زمان، نيل، نگاه و... حرکت تازه اي را در آن زمان آغاز کردند و آثاري در آن زمان چاپ شد که مرواريد به عنوان ناشر پيشرو نقش عمده اي در چاپ آنها داشت. از جمله تولدي ديگر فروغ يا اولين مجموعه شعر بيژن جلالي در حالي که حتي يک بيت از شعر او در هيچ کجا منتشر نشده بود. روشنگر اما در کنار فعاليت هاي خود در حوزه نشر چاپ فصلنامه اي با عنوان فصلنامه بررسي کتاب ويژه هنر و ادبيات را بنيان گذاشته که طي دو دوره در ايران و در امريکا منتشر شده است. در دوره اي که اين فصلنامه در مدت 17 سال در امريکا دوره دوم حيات خود را آغاز کرده تاکيد خود را بر ادبيات مهاجرت قرار داده است.محور گفت وگو با مجيد روشنگر را بر اساس همين فعاليت، يعني تمرکز بر ادبيات مهاجرت قرار داده ايم.



شما به عنوان يکي از حاميان نشر آثار نويسندگان ايراني خارج از کشور چه تعريفي براي ادبيات مهاجرت و اين نوع ادبي داريد؟

حقيقتاً 17 سال پيش که فصلنامه بررسي کتاب ويژه هنر و ادبيات را در دوره جديدش در امريکا آغاز کردم پديده ادبيات مهاجرت برايم روشن نبود و در شماره 1 و 2 مي نوشتم شعر غربت يا داستان کوتاه غربت. بعد فکر کردم اين اقليت ايراني که اين جابه جايي جغرافيايي برايش اتفاق افتاده و در فصل مهاجرت زندگي مي کند داراي چه ويژگي هايي است و درصدد يافتن تجربه هاي اقليت هاي ديگر مهاجر برآمدم. در اين جست وجو در سطح آکادميک و فصلنامه هاي فرهنگي و هنري ديدم دقيقاً اين اصطلاح مورد استفاده قرار مي گرفته؛ Literature of Migration و آن را به ادبيات مهاجرت ترجمه کردم و براي اولين بار در همين فصلنامه از آن استفاده کردم و بعد تعريفي از آن ارائه کردم و متوجه شدم اقليت هاي مهاجر قبل از ما در فصل مهاجرت عيناً همين تجربيات را پشت سر گذاشته اند. مهاجران لهستاني، روس ها، ايتاليايي ها، آلمان ها و....البته به نظر من ادبيات امريکا در برابر ادبيات انگليس به نوعي ادبيات مهاجرت است؛ وقتي اين حرف را به دوستان امريکايي گفتم معتقد بودند که نگاه من نگاه تازه اي است. به نظر من اگر مارک تواين که آغاز ادبيات مدرن امريکا محسوب مي شود اگر در جايي به جز کرانه مي سي سي پي بود تام ساير و هکلبري فين به گونه اي ديگرخلق مي شد. در حقيقت آن فضا، کاراکتر، مکان و زمان و تمام عناصري که با آن در ادبيات مواجه هستيم متفاوت بود و همين فضاست که ادبيات مهاجرت را مي آفريند..

يعني شما معتقديد اين مهاجرت است که سبب پديد آمدن ويژگي خاص در ادبيات امريکا شده است؟

من معتقدم اگر ادبيات امريکا را به عنوان يک مجموعه در نظر بگيريم و ادبيات انگليس را به عنوان مجموعه اي ديگر و با هم مقايسه کنيم ادبيات امريکا نمونه خوبي از ادبيات مهاجرت است. همان طور که ادبيات فارسي در امريکا، سوئد يا آلمان و... توسط داستان نويسان فارسي زبان توليد مي شود با داستاني که همين نويسنده در سرزمين بومي اش مي نويسد تفاوت دارد. تفاوتي که مطرح مي کنم اين است که اگر پديدآورنده در زادگاه خود بود اين داستان را نمي آفريد که اين امر در ديگر قلمرو هاي هنر هم مصداق دارد.در زمينه داستان هم حسين نوش آذر مقيم آلمان داستاني دارد که پدري از ايران به آلمان مي آيد و با پسرش در اتوبان حرکت مي کنند و حرف هاي پدر تا حدي پسر را عصباني مي کند که او را وسط بزرگراه پياده مي کند. چنين چيزي به هيچ وجه با فرهنگ ايراني در ايران سازگار نيست و اين اثر در ايران مصنوعي به نظر مي رسد.

منظورتان اين است که خلق چنين آثاري در داخل ايران باورپذير نيست؟

در واقع فرهنگ ما اجازه نمي دهد و چنين روابطي خيلي مصنوعي به نظر مي رسد. ولي در آنجا به عنوان مثال حتي اگر پليس جلوي اين پسر را بگيرد او مي تواند بگويد ماشين خودم است. اختيارش را دارم و رها کردن پدر در وسط اتوبان واقعي و باورپذير است. پس در ادبيات مهاجرت آثاري به بار مي آيد که بياني از نوعي احساس است.

اين تعريف با آنچه غم غربت عنوان مي شود تفاوت دارد. آنچه شما مي گوييد تلفيق فرهنگ جديد با فرهنگ قبلي پديدآورنده اثر است و تقابل حسي او با محيط جديد.

لازم است به نکته اي اشاره کنم و آن تفاوت ادبيات تبعيد و ادبيات مهاجرت است. ادبيات تبعيد غم غربت را القا مي کند و پيام فرد تبعيدشده در اثرش يک نوع خشم و خروش آشکار است و خواننده از همان صفحه اول مي داند نويسنده مي خواهد چه بگويد و اگر با محتوا و واکنش عاطفي نويسنده همبستگي نشان بدهد اثر را مي خواند و اگر از جنس آن حرف ها نباشد برايش جذابيتي نخواهد داشت. اما در ادبيات مهاجرت پيام آشکار نيست و پيام را بايد در لايه هاي پنهاني اثر جست وجو کرد، همچنين در اين آثار از خشم و خروش سياسي خبري نيست و شما به عنوان خواننده حالتي از احساس را که آدمي در جابه جايي جغرافيايي با آن روبه روست حس مي کنيد و با عنصر مکان، فضا، شخصيت داستاني و زبان روبه رو هستيد که مي تواند با زبان مادري يا بنا بر لزوم با زبان کشور ميزبان همراه شود. در فصل مهاجرت که نويسنده در فضا و مکان جديد قرار مي گيرد احساس جديدي به وجود مي آيد که با بهره گيري از تخيل، اثر را باورکردني و در قالب رمان و داستان کوتاه عرضه مي کند. در حالي که در ادبيات تبعيد عنصر تخيل وجود ندارد و آنچه در زير ژانر تبعيد به وجود مي آيد همه در واقع گرايي محض است و در زير چارچوب ايدئولوژي فرد قرار دارد. در ادبيات مهاجرت حتي اين آثار مانند خيابان دوطرفه عمل مي کنند.

به نظر مي رسد شما به اين ادبيات تعلق خاطر داريد؟

به هر حال آثار آفريده شده در اين ژانر بسيار جذاب و زيبا هستند. به نظر من ادبيات فارسي طي 1100 سال تبديل شده به آنچه پيش رو داريم و افرادي روي هر خشت، خشت هاي نو نهاده اند تا امروز که در قلمرو داستان و شعر روي خشت هاي قبلي ادبيات خشت تازه اي گذاشته و پديده مهاجرت همان خشت تازه است. براي روشن شدن اين مطلب به موارد ديگري از مهاجرت ايرانيان و تاثير آن بر ادبيات فارسي اشاره مي کنم. نمونه تاريخي اين مساله را مي توان در اولين مهاجرت ايرانيان به مشرق و سرزمين هند و چين و ماچين جست. محصول اين دوره هم فرهنگ هاي فارسي به فارسي است که توسط مهاجران پديد آمد و فرهنگ «آنندراج» که در هند نوشته شد از اين نمونه است که همين ميراث سبب شد افرادي چون دهخدا، استاد معين، استاد انوري، باطني و ديگران از اين الگوها استفاده کنند و فرهنگ هاي فارسي به فارسي مدرن امروز را پديد آورند و کامل تر کنند. مانند کاري که جانسون در مورد ديکشنري وبستر انجام داد.

مرحله دوم که مي توانم به آن اشاره کنم شاعراني بودند که به دليل بي مهري در دوره صفويه مجبور شدند به هند بروند و در آنجا اشعار خود را سرودند. اين اشعار وقتي به ايران رسيد تاريخ نويسان ادب فارسي نام اين فصل از ادب فارسي را سبک هندي گذاشتند. چون به هر حال با اشعار شعراي داخل ايران متفاوت بود. پس همين جابه جايي بود که سبب پديد آمدن فصل جديدي در ادبيات کلاسيک ايران شد که سبک هندي نام گرفت.

به عقيده شما در ميان آثار نويسندگان ادبيات مهاجرت، آثار موفقي پديد آمده است؟

در ابتدا بايد به نکته ديگري اشاره کنم و بعد به اين سوال پاسخ بدهم. الزاماً آثاري که در اين جابه جايي ها پديد مي آيند در ژانر ادبيات مهاجرت قرار نمي گيرند. به عنوان مثال محمدعلي جمالزاده يا بزرگ علوي با آنکه تمام عمر خود را در خارج بودند رگه هاي اين ژانر در آثارشان ديده نمي شود. همينطور چوبک با آنکه نيمي از عمر خود را در مهاجرت گذراند اما حتي يک خط از خود به جا نگذاشت تا بدانيم آثارش در قالب مهاجرت بود يا تبعيد. يا همينطور بوف کور با آنکه در هند نوشته شده جزء ادبيات مهاجرت محسوب نمي شود. يعني زبان و مکان، شخصيت داستاني و ساير عناصر اين آثار در قلمرو ادبيات مهاجرت نمي گنجد. يا چند نمايشنامه ساعدي در زماني که در تبعيد بود در قالب ژانر تبعيد است نه مهاجرت.

به نظر شما چه اتفاقي مي افتد که اين آثار در قالب چنين ژانري قرار نگرفتند يا پديد آورندگان اين آثار به اين ژانر وارد نشدند؟

اين امر به ديد شخصي پديد آورنده بازمي گردد. وقتي نويسنده، اثر خود را مبتني بر خشم و نوستالژي خود پديد آورد اثر او در قالب ادبيات تبعيد جاي مي گيرد و همين جا اضافه کنم که در دنباله اين ژانر ادبيات بازگشت از تبعيد را هم داريم و مربوط به نويسندگاني است که از تبعيد بازمي گردند و ويژگي اين آثار متفاوت از آثار قبلي نويسنده است. بنابراين با اشاره به اين نکات مي بينيم که تا چه حد مکان (SETTING) و فضا ( SPACE ) در خلق اثر نقش دارد. بزرگ علوي و جمالزاده اين عنصر مکان و فضا را در داستان هاي خود نياوردند و خود را-در حالي که در خارج زندگي مي کردند- در ايران حس مي کردند.

اگر اجازه بدهيد بازگرديم به نويسندگاني که در ارائه اثر در اين ادبيات موفق بوده اند.

تا آنجايي که به خاطر مي آورم نام اين افراد را مي گويم. در ميان اين افراد مي توانم به حسين نوش آذر در آلمان اشاره کنم که چندين کتاب و داستان کوتاه منتشر کرده. رضا قاسمي که «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها»ي او در ايران هم منتشر شده است، مهرنوش مزارعي که کتابش در ايران منتشر شده، خسرو دوامي که «هتل مارکوپولو»اش در ايران هم منتشر شده، عباس صفاري که شاعر است و «دوربين قديمي و شعرهاي ديگر» و «کبريت خيس» هر دو در ايران منتشر شده و جايزه بنياد گلشيري را دريافت کرده. صحبت از شعر کرديم بد نيست از مجيد نفيسي ياد کنم و کتاب «ونيزي ها» که نام يکي از شهر هاي در دل لس آنجلس بزرگ است که بر اساس الگوي ونيز ايتاليا ساخته شده است و تمام اشعار در فضاي اين شهر است. همين طور ياد کنم از منصور خاکسار و رضا فرمند شاعري که در دانمارک زندگي مي کند و شعري دارد که درباره نهنگ هاست و عبور آنها از آبراه هاي قطبي. شعرهاي اين شاعر يکي از نمونه هاي بارز ادبيات مهاجرت است فضا، رنگ؛ آن ايماژ و صورت خيال فقط در پس اين جا به جايي جغرافيايي ميسر شده است. همين طور مهستي شاهرخي در فرانسه که کتاب «شالي به درازاي جاده ابريشم» را در ايران چاپ کرده و جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات را دريافت کرد. اثر مهستي شاهرخي دقيقاً در قالب ادبيات مهاجرت است. کاراکتر رمان با نام خوان با تلفظ اسپانيايي به هر کجا مي رود با تغيير نام که معادل نام اصلي اش روبه روست و رفتار و ويژگي هاي مردان همان کشور را کسب مي کند در فرانسه تبديل به ژان مي شود با ظرافت هاي مردان فرانسوي در انگليس تبديل به جان مي شود با خصوصيات جنتلمن مآبانه مردان انگليس و در امريکاي لاتين با حرکات و نوع مردانگي آنها. به او گفتم در اين اثر جاي يحيي خالي است که در کتاب هاي مقدس اين نام همطراز جان است. در ميان نام هاي ديگري که به خاطر مي آورم مي توانم از پرتو نوري علا، پرويز خضرايي در فرانسه و روح انگيز شريفيان در انگليس ياد کنم. ياشار احمدصارمي نويسنده جواني است با آينده اي اميدبخش، خليل کلباسي،کيوان فتوحي و ديگران که اکنون نامشان را به خاطر نمي آورم.

با توجه به صحبت هاي شما به نظر مي رسد ادبيات مهاجرت در وضعيت مطلوبي به سر مي برد.

بله به نظرم درخت ادبيات مهاجرت به بار نشسته و ميوه هاي بسيار شيريني به بار آورده اما هنوز شاهکارش به وجود نيامده است.

به نظر شما ادبيات مهاجرت مي تواند بر معرفي آثار نويسندگان داخل در خارج از کشور نقش داشته باشد يا اين دو مسيري متفاوت از يکديگر را طي مي کنند و هيچ تاثيري بر يکديگر نخواهند داشت؟

به عقيده من فرهنگ، زبان و ادبيات چه در قلمرو خود و چه در قلمرو جهاني چيزي جز يک خيابان دوطرفه نيست و راهي است براي عبور و مرور فرهنگ ها و مانند ظروف مرتبطه عمل مي کند. فرض کنيد شما در ايران اثري از نويسنده اي در سوئد به دستتان مي رسد ما در آن طرف دنيا اثري ايراني را مي خوانيم و اين آثار توسط ايرانيان سراسر دنيا خوانده مي شود يا مورد نقد و بررسي قرار مي گيرد. اينها چه مي تواند باشد جز عبور و مرور فرهنگي و جز لذت و فرهيختگي و تاثيرپذيري. اين تاثيرپذيري مثبت و لذت بخش است. اتفاق جالبي محسوب مي شود که بايد قدر آن را شناخت.

اشاره اي داشتيد به ارتباط فرهنگي. فکر مي کنيد ادبيات مهاجرت در خارج از مرز هاي ايران توانسته در ميان افرادي با زبان هاي ديگر راه پيدا کند و فکر مي کنيد مي تواند سبب آشنايي مردم ديگر کشورها با ادبيات فارسي باشد؟

بله حتماً. به عنوان نمونه کتاب «لوليتا خواني در تهران» نوشته آذر نفيسي توانسته با تيراژ 600 هزار نسخه به فروش برسد پس خواندن اين کتاب در مواردي که به آن اشاره کرديد بي تاثير نيست. يا کتاب ديگري با عنوان «STRANGE TIME MY DEAR» معادل روزگار غريبي است نازنين، که در دو بخش منتشر شده. بخش اول اين کتاب ترجمه داستان کوتاه فارسي است و بخش دوم آن به ترجمه اشعار پرداخته. اين کتاب را ناشر خوبي در امريکا چاپ کرده است. اما لازم است در اينجا به قضيه 11 سپتامبر اشاره کنم که تاثير سهمگيني بر روابط ما ايرانيان در خارج از کشور گذاشت. در تجربه شخصي ام در مدت 26 سال اقامت در امريکا هيچ گاه دچار مشکل نبودم اما پس از اين روز در محل کارم اين جمله بر روي پيامگير تلفن ضبط شده بود؛ «امشب شما کشته خواهيد شد.»

دوستان امريکايي من در امر نشر با توجه به شرايط پديد آمده براي ايرانيان گفتند که ما چه مي توانيم بکنيم که در مقابل اين زهر، پادزهري باشد. من به آنها پيشنهاد کردم که کتابي چاپ کنند و در اين مجموعه آثاري از کشور هايي را که رئيس جمهور امريکا به آنها محور شرارت اطلاق کرده است در کنار هم قرار بدهند و چنين کتابي بعد از 4 يا 5 سال چاپ شد و در مقدمه آن هم از من اسم برده شد. عنوان کتاب «ادبيات کشورهاي محور شرارت» نام دارد. حال ممکن است اين اثر را ناشر ديگري در فرانسه يا ايتاليا ترجمه کند. بنابراين ببينيد من يک لاقبا مي توانم با فکر کوچک خود در معرفي ادبيات فارسي نقشي داشته باشم.

از طرفي ديگر آثار کلاسيک ايران از جمله حافظ توسط انتشارات پنگوئن منتشر مي شود يا توسط ناشر ايراني با ترجمه جديد سعيد اردوباديان منتشر مي شود، يا فيروزه متين به همراه آرتور لين، اشعار شاملو را ترجمه مي کند، يا نويسنده معلول ايراني با نام سورنا واثقي، که با پاهاي خود مي نويسد، کتابي چاپ مي کند با عنوان زندگي را دوست بدار، زندگي تو را دوست خواهد داشت و از او به واسطه همين اثر فيلمي در شبکه هاي خصوصي امريکا ساخته مي شود. آثار زيادي در اين ميان هستند که از ميان آنها مي توان به رمان «گسل» نوشته ساسان قهرمان اشاره کرد که بسيار شبيه بادبادک باز است و اگر به زبان انگليسي نوشته مي شد شهرتي مانند آن پيدا مي کرد. لازم است بگويم به نظر من بادبادک باز هم اثري در ژانر ادبيات مهاجرت است. اما با همه اينها هنوز ما در جوي با گرد و غبار سياسي پراکنده در فضا روبه رو هستيم. ناشران و فيلمسازان امريکايي بسياري از مواقع نسبت به آثار ايراني واکنش نشان مي دهند اما در چنين فضاي منفي تا اين حد کار شده است و نبايد اينها را ناديده گرفت. بنابراين ادبيات مهاجرت مي تواند ادبيات فارسي را به جهانيان بشناساند.جالب است بدانيد بعد از اين واقعه شاهد ژانر جديدي به نام ادبيات و ترور هستيم که در شماره اخير فصلنامه بررسي کتاب به آن پرداخته شده است.
  با نيلوفر طالبي درباره ترجمه و معرفي آثار ادبي ايراني در امريکا
 
 چشم انداز جهاني
  عليرضا محمودي ايرانمهر
بخش پاياني

همان طور که مي دانيد قانون جهاني کپي رايت جهاني هنوز در ايران به طور رسمي پذيرفته نشده و اجرا هم نمي شود. اين مساله مشکلاتي را براي ترجمه و انتشار و بازاريابي آثار ايراني در خارج از کشور ايجاد نمي کند؟

ما هنوز در حال بررسي مساله کپي رايت هستيم. اين موضوع مي تواند مشکلات زيادي را براي قراردادهايي که با ناشران امريکايي مي بنديم ايجاد کند. البته در مورد مجموعه شعري که من ترجمه و ويرايش کرده ام، به دليل قراردادي که پيشتر با شاعران بسته بوديم خوشبختانه دشواري با ناشر امريکايي نداشتيم و کار راحتي انجام شد. اما مطمئناً بايد براي اين مساله راه حلي اساسي پيدا کرد، چون در آينده مطمئناً با مشکلات عمده اي مواجه خواهيم شد.

به بازاريابي و شناخت سليقه مخاطبان امريکايي اشاره کرديد، شناخت اين موضوع تا چه ميزان در موفقيت آثار ترجمه شده موثر است؟

بگذاريد اين سوال را با نمونه اي پاسخ دهم. چند سال پيش، يک بنياد فرهنگي بودجه اي را براي ترجمه و نشر سه کتاب ايراني در دست ناشران امريکايي گذاشت. يک هيات از چند کارشناس ايراني سه کتاب ارزشمند را توصيه کردند و از هر کتاب يک فصل ترجمه شد، ولي با اين حال که ناشران بودجه تکميل ترجمه و نشر اين سه کتاب را داشتند، هيچ کدام از کتاب ها را انتخاب نکردند و بودجه همان طور ماند. شخصي که در آن هيات بود به من گفت نکته مهمي در اين تجربه وجود دارد، اين درست است که آن سه کتاب از مهمترين آثار ادبي ايران بودند ولي پيچيدگي هاي متن، مسائل تاريخي و جغرافيايي آنها و پرده پوشي هايي که نويسندگان در آثارشان به کار مي برند، مانع مهم براي ارتباط برقرار کردن خواننده امريکايي با اين آثار مي شود. خواننده امريکايي نسبتاً با ادبيات ايران ناآشنا است و ممکن است کتاب هايي از ادبيات ما که کمتر «بومي» باشند بيشتر مورد پسندشان باشد، مخصوصاً در اين مرحله اوليه.البته تعيين حدود معنايي و شمول واژه «بومي» و نقش اش در جهاني شدن يک کتاب سخت است. اما حتي اگر فرض هم کنيم که اين فرمول خوبي است، پس چگونه است که کار نويسندگاني چون مارکز و پاموک که بومي هستند به زبان هاي بسياري ترجمه مي شود و حتي جايزه نوبل هم مي برند؟

بنابراين فکر مي کنم که سليقه خواننده امريکايي بايد در انتخاب کتاب حتماً مورد توجه قرار گيرد، ولي تا جايي که کيفيت کار قرباني آن نشود. اين توجهات به ما کمک مي کنند که زمان و گونه اثر و شيوه ترجمه و انتشار کتاب را به درستي انتخاب کنيم.

در مجموع فکر مي کنيد چه نوع ادبياتي براي مخاطب امريکايي جذاب و قابل ارتباط است؟

اين را نمي شود با فرمولي عمومي مشخص کرد. هميشه نتايج شگفت انگيزي در نشر آثار ادبي وجود داشته است. گاهي کتاب هايي که با ترديد چاپ شده اند روزي مورد توجه سراسري قرار گرفته اند و گاهي درست برعکس آن پيش آمده. متاسفانه در امريکا فقط 3درصد کتاب هايي که در سال چاپ مي شود ترجمه هستند، بنابراين امريکايي ها چنان با ادبيات غيرانگليسي آشنايي ندارند، مگر اينکه در دوره دانشگاهي ادبياتي غربي/ اروپايي خوانده باشند. آن هم گاه غافل از اينکه انگليسي بودن اين متون به خاطر ترجمه شدن آنها و متن اصلي به آلماني، فرانسوي يا ديگر زبان اروپايي بوده است. از اين لحاظ ايران و کشورهاي ديگر از امريکا خيلي جلوتر هستند، ايراني ها با ادبيات امريکا و اصولاً غرب آشنايي بسيار قوي تري دارند. در چند سال اخير تعدادي از ناشران و گروه هاي هاي فرهنگي مثل کانون قلم امريکا و حتي بنياد فرهنگي دولت امريکا به اين نقصان بزرگ پي برده اند و اقداماتي براي حال اين مساله شروع شده است. از جمله حمايت هاي کوچکي از مترجمان، مثلاً فقط در چند سال اخير است که برخي از دانشگاه ها کلاس و مدرک دانشگاهي در رشته ترجمه ارائه مي دهند.

با توجه به اين شرايط شما چه راهکارهايي را براي معرفي ادبيات معاصر ايران و جهان توصيه مي کنيد؟

موسسه ما سعي مي کند که هر راهي را مورد توجه قرار داده و بررسي کند. ما با همکاري و بهره برداري از توجه ناشران امريکايي علاقه مند، گروه هاي فرهنگي، دانشگاه ها، فستيوال ها، مترجمان، راديو و تلويزيون، اينترنت و نيز نويسندگان، ناشران داخل ايران و هيات هاي ويرايش مي کوشيم هدف خود را محقق سازيم و اين کار فقط با ايجاد ارتباط ميان نويسندگان ايراني و خوانندگان و بينندگان خارجي امکان پذير است.

در صورت تشکيل گروهي در ايران که به کار تهيه برگزيده اي از بهترين آثار معاصر، با توجه به شرايط بازار خارج کشور بپردازند، تا چه ميزان مي توان به بخش برون مرزي که ترجمه، معرفي، بازاريابي و انتشار اين آثار را بر عهده دارد، اميدوار بود؟

ما از کساني که در ايران مي توانند با ما همکاري کنند مي خواهيم با توجه به ويژگي ها و شرايط بازار خارج از کشور، آثار برگزيده معاصر را به ما توصيه کنند، البته بدون اعمال نفوذ براي انتشار آثاري خاص. ما صد درصد نياز داريم که هياتي در درون ايران برگزيده ترين آثار را بدون توجه به گروه بندي هاي ادبي درون کشور و ديگر عواملي که باعث تقسيم بندي هايي ميان نويسندگان مي شود، به ما توصيه کنند. بعد در خارج از کشور ما مي توانيم با مشاوره ناشران خارجي و کارشناسان مربوطه از ميان اين آثار، اثري را که ممکن است در خارج بهتر پذيرفته شود انتخاب کنيم. با سابقه و تجربه اي که «پروژه ترجمه» تا حالا دارد و در آينده به دست خواهد آورد، همراه با همفکري کساني مثل شما و حمايت بيشتر دوستداران ادبيات ايران، هيچ دليلي نمي بينم که ما به هدف مان نرسيم.
 تئوري هاي ايراني
 
 طرازالاخبار يا اسلوب داستان
  قاسم کشکولي
اگرچه ظاهراً بي اهميت است اما واقعيت اين است که بي ريشه بودن براي هر آدمي سخت است. به خصوص اگر نويسنده باشي و اين ريشه ادبيات باشد. براي خيلي ها شايد اهميتي نداشته باشد اما اين براي نويسنده اي چون من دردناک است که در اقيانوسي اينچنين عظيم، غمن برخلاف زنده ياد گلشيري اينجا را آب خرد نمي بينمف که هر يک از ابرنهنگانش غفردوسي، خيام، رودکي، سنايي، عطار، مولانا، حافظ، سعدي و...ف مي توانند همچو بورخسي را تا آخر عمر حيران و سرگشته خود کند و گوته اي را به پابوسي بکشاند، ردي از داستان نباشد و همه چيز از همين بيخ گوشمان، صد سال گذشته، آغاز شده باشد؟ مي شود؟ بود اين درد، تا که دوستي داستان نويس غنويسنده مجموعه داستان نهستف سي دي کتابي برايم آورد، که ردي از اين فرشته بود.اسلايد کتابي به نام طرازالاخبار نوشته شده در سال 1037هجري توسط عبدالنبي ابن خلف فخرالزماني قزويني.اين کتاب هزار صفحه دارد که حدود 44 صفحه آن مقدمه و باقي انواع داستان هاي ايراني پيش از فخرزماني است غهمه به نظمف که وي جهت قصه خوانان معاصرش يک جا جمع آوري کرده است. وي در فهرستي طولاني از کتاب هايي غبه عنوان ماخذف نام مي برد که بسياري از آنها متاسفانه هم اکنون در دسترس نيستند. و اين نشان از نابودي گنجينه اي مي دهد که تحقيقتاً طي چهارصد سال گذشته نابود شده اند. فخرالزماني که يکي از نزديکان سلطان بنگاله غشهاب الدين محمد صاحبقراني هم عصر شاه اسماعيل صفويف است، علت پديد آوردن اين کتاب را عشق و علاقه و همين طور تبحر سلطان به قصه عنوان مي کند و مي گويد سلطان خود استاد قصه خواني است و کسي را ياراي قصه خواندن نزد او نيست. (ص 8) پس فخرزماني مقدمه اي پديد مي آورد جهت کمک و آموزش قصه خوانان احياناً جوان، تا قصه خوان نگون بخت نزد ملک قصه دان گاف ندهد و احياناً موجب مرگ وي نشود و از همين رو است که نام آن را طرازالاخبار مي گذارد. خبر در حقيقت همان داستان است. آنچه کتاب طرازالاخبار را تا حد يک کشف مطرح مي کند غدر عين حالف مقدمه آن است. فخرزماني پيش از هر چيز در ابتداي کتابش به التزام داستان مي پردازد و چنين مي گويد؛قادر ذوالجلال به جهته رفع حزن و ملال از پيامبر، جبرئيل امين را به درگهش به قصه خواني فرستاد تا قصه پرغصه يوسف را به حکم آسماني در خدمتش خواند و خاطر مبارکش را بشنواند آن داستان غريب از قيد آلام دشمنان رهاند. (ص 5)پس سعي مي کند؛ هر چه که به جهت فن قصه خواني و امثال آن به کار آيد به در نويسد. غهمان صف و در ادامه به دسته بندي کتاب و نهايتاً داستان مي پردازد؛کتابي مبني بر مقدمه و چهار خبر و خاتمهغخاتمه در دست نيستف مرتب ساختي مسمي بر طرازالاخبار. مقدمه مشتمل بر پنج فصل و از اخبار غداستان هاف يکي به رزم و يکي به بزم و يکي به عاشقي و يکي به عياري. چرا که تمام قصه از اين چهار داستان بيرون نيست. (ص 22) آنگاه وي به توضيح مطلب گفته شده مي پردازد.طرازالاخبار مشتمل است بر پنج فصل. فصل اول در ايجاد قصه و اختلاف روايات در باب ابداع و اختراع آن. فصل دوم در صفت قصه و قصه خوان و آنچه متعلق است به آن. فصل سوم رجحان قصه خوان بر شاعر به دو دليل. فصل چهارم در مشرب و گذشتگي و قدر متاع خود دانستن قصه خوان و با همگنان از روي مروت پيش آمدن و پنجم درآمد و برآمد قصه خوان هنگام قصه خواندن و آداب مناسب خواني که در اصطلاح سخن سنجان معروف است به مرصع خواني و طرز نشستن و حرکت کردن و حرف زدن از هر قسم. در توضيح بايد بگويم که در عصر فخرالزماني قهوه خانه ها جايي بودند که اغلب ارباب سخن و همين طور درباريان و قلندران در آن جمع مي شدند و به بحث و گفت وگو مي پرداختند. (ص 31)

سپس به توضيح فصل ها مي پردازد. فصل اول. بايد قصه چونان روايت شود که طلسمي بر آن بسته اند تا هرچند بيشتر شنوند باز ميل شنيدنش کنند. قصه را بايد جايي که کمال شيريني دارد بگذاشت و روز ديگر از همانجا باز بر سخن رفت و در اهميت قصه در ادامه مي گويد... که قصه تصنيف بي مانندي است به جهت دفع ملال. شغلي به از شنيدن قصه نيست و سلطان به برکت اين تصنيف غمزدا در عرض چهارماه از قيد صرع رهايي يافت. (ص 37) در حقيقت او به شکلي از قصه درماني اشاره مي کند. جالب اين است، وي در توضيح بند چهارم. در مشرب و گذشتگي قصه خوان و قصه دان، معتقد به آزادگي قصه خوان است؛ صاحب اين فن دلربا و خداوند اين هنر مجلس آرا بايد که مقيد به قيد مشرب باشد نه در بند تعصب مذهب. چرا که هر يک از سلاطين روزگار ديني ديگر و آييني غيرمکرر دارند. بعضي سني اند و برخي شيعه. گروهي موحدند و جمعي ملحد. قصه خوان را با هر طايفه از فرق مختلفه در هر ديار به ضرور سر و کار افتد. (ص 39)و سر آخر در مورد ريشه قصه و قصه خواني و انواع آن در فصل پنجم مي گويد؛بر نادره حرفيان جواهر سخن و يگانه واقفان اخبار نو و کهن واضح و لايح باشد که درآمد قصه بر سه نوع است. اول به طرز ايران. دوم به طرز توران، سوم به طرز هندوستان و اينکه قاعده اهل روم در اين فصل ياد نمي کند باعث اين است که کمترين، به آن مرز و بوم نرسيده و آنچه شنيده بدان اعتبار نيست. و چيزي که در باب قصه روميان مسموع شده، که دل به راستي آن گواهي مي دهد اين است که ايشان قصه را به ترکي رومي يا عربي و ترکي قزلباش آميخته اند. هرگاه چنين باشد اين تاليف حنيف محتاج به شرح و بيان آن نيست. (ص 40)

خشتي بر خشت هاي گذشته
چشم انداز جهاني
طرازالاخبار يا اسلوب داستان

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام