883 شماره
يكشنبه، 27 خرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 نگاهي به شعر و زندگي نصرت رحماني در هفتمين سالمرگش
 
 شعر بدون ديوانگي وجود ندارد
  مجتبا پورمحسن - mojtabapourmohen@gmail.com


براي شاعر که گريه نمي کنند... او فقط خودش را به مردن مي زند، ادا درمي آورد.

ژان کوکتو

نوشتن درباره شعر نصرت رحماني ضروري است؛ ضرورتي که کمتر به آن پرداخته شده است. چراکه اشعار نصرت رحماني از جنسي نيست که نظر علاقه مندان به پژوهش درباره شعر معاصر ايران را به خود جلب کند. شعر او نه شعر فرم گراي موج هاي متفاوت شعر معاصر است و نه ريشه در اجتماعياتي دارد که تحت عنوان شعر، به ناف تاريخ شعر فارسي بسته شده اند. با اين حال نصرت رحماني جداي از شعرهايش، خود نيز بخشي از تاريخ معاصر شعر فارسي است. واضح تر اگر بگويم پديده اي همچون نصرت رحماني، کمتر در ادبيات فارسي وجود داشته است؛ پديده اي که شعرهايش بدون او شکل نگرفته اند. نه اينکه آثارش بدون زندگي نصرت حيات نداشته باشند بلکه شعرها و زندگي او پديده اي را خلق کرده که از هر لحاظ منحصر به فرد است؛ پديده نصرت رحماني. در اين مقاله مي کوشم از چند حيث هم به اهميت اين شاعر بپردازم هم اينکه يک بررسي اجمالي از آثار او ارائه کنم. 

نصرت، شاعر در خويش، شاعر کافه ها

نصرت رحماني از معدود شاعران معاصر ايران بوده که با تمام وجودش شاعر بوده است. بدين معنا که تفکيک هيچ لحظه اي از زندگي او از شعرهايش ممکن نيست. حتي گاه به نظر مي رسد که خود نصرت در شاعرانگي از شعرش جلوتر بوده است. رحماني چه در آن سال هاي جواني و در کافه نشيني هاي دهه چهل و چه در دهه آخر عمرش که در رشت زندگي مي کرد فارغ از نامش زيست. آن گونه که خود مي خواست. گفته اند که همينگوي به اين دليل مي خواست خودش را بکشد چون فکر مي کرد اين تنها چيزي است که تجربه نکرده و وسوسه اين تجربه به جانش افتاده بود. رحماني در تمام عمرش وجهه اي از شاعري را ارائه کرد که پيشتر کمتر در تاريخ شعر معاصر بروز پيدا کرده بود. او مي زيست، تجربه مي کرد و مي نوشت همچون همينگوي. در عصري که شعر در ايران رداي سنت را کنار گذاشته بود و لباس مدرن را به تن کرده بود اين رحماني بود که در زندگي اش عليه سنت شوريد. نيچه نهيليسم را شورش عليه سنت و نظام اجتماعي و اخلاقي حاکم تلقي مي کند. وقتي که دنياي پوچ فرد، هر آنچه بود را برايش بي معنا مي کند و در عين حال چيزي به عنوان «هست» ندارد که جايگزين «بود» کند و اين وصف حال شاعر مورد بحث ماست که فارغ از فضاي سياست زده دهه چهل، شعري سرشار از سياهي را ارائه مي کرد. شعري که بيش از آنکه منورالفکرهاي سرخورده را خطاب قرار بدهد رو به مردمي داشت که رفتار اجتماعي شان همانگونه بود که رحماني مي زيست. به تناسب همين ويژگي بود که در آن سال ها عده اي از منتقدين او را شاعر عياران مي ناميدند. در خاطرات اهالي از حضور نصرت در کافه ها (آن روزها که کافه نشيني مسلک شاعران بود) و شيطنت هايش و نقشي که با همراهان بازي مي کرد در سال هاي گذشته روايات زيادي شده است. روايت هاي شفاهي جذابي هم از منازعات نصرت هست که مشخص نيست چرا هيچ يک از شاهدان ماجرا رغبتي براي نقل کردن شان ندارند. قصه دعواي نصرت رحماني و رضا براهني را (که گويا در آن دوره به هتل نادري مي رفت) اکثر بازيگران عرصه شعر معاصر تاييد مي کنند. آنجا که کار شاعر به کلانتري نيز مي کشد. اما نکته جالب نفوذ رحماني در بين مردم بود و در آن منازعه نيز همين نفوذ، پارتي او براي رهايي از دردسري قضايي بود. چرا که در کلانتري، او با مخاطبان شعرش روبه رو شده بود که حکماً هيچ گاه راي به دردسر شاعرشان نمي دادند. نصرت، شاعر همين قشر بود. قشري که دعوا مي کرد، چاقو مي کشيد و در فقر زندگي مي کرد. اما با همه اينها شعر نصرت، ايدئولوژيک نبود. شعري که بخواهد ارزش خود را فداي حقنه کردن خود به «خلق» کند. (در اين مورد در بند پاياني بيشتر توضيح مي دهم) او کاري نداشت که براهني با چه استدلال هايي شعرهاي شاملو را به چالش کشيده بود. نه اينکه از منطق و استدلالات شعري ناآگاه باشد، که مقدمه هاي هوشمندانه اي که در ابتداي برخي مجموعه هايش مي نوشت نشان مي داد که او ساختمان شعر را خوب مي کاود. اما او از جنس خودش بود، شاعري که شاعرانگي مي کرد. آنگونه رفتار مي کرد که ديگران جسارتش را نداشتند. يا چنان حرف مي زد که بقيه نمي توانستند. شايد به همين دليل محبوبً شاعران بود و کمتر در مجادلات شعري به او و شعرش تاختند. جز براهني که در کتاب «طلا در مس» او را غول يک چشمي دانسته بود که جهان را کثيف مي بيند (و هم او البته در چند جاي ديگر کتاب لب به ستايش شعر و زبانً شعر رحماني گشود و حتي اولين دفتر شعر رويايي را تحت تاثير دنياي شعر رحماني مي داند) کمتر شاعر و منتقدي پيدا مي شود که شعر رحماني را پس زده باشد يا جايگاه مهمي براي او در ادبيات معاصر فارسي قائل نشود.

نصرت رحماني پديده اي فراتر از شعرش بود. اگر بسياري از شاعران ما در شعرشان آوانگاردتر و پيش بيني ناپذيرتر از زندگي روزمره شان بوده اند، رحماني گاهي حتي از ديوارهاي بلند شعرش عبور مي کرد و زندگي نامتعارف تري را پي مي گرفت. ده سال پاياني عمر او که در رشت گذشت باز هم سرشار از اين نوع زندگي منحصربه فرد بود. وقتي که نصرت، نشستن در قهوه خانه هاي پيرسرا (يکي از محله هاي قديمي رشت) را به محفل هاي ادبي ترجيح مي داد و با آناني دمخور بود که نمي دانستند آن که کنارشان نشسته و در استکان کمر باريک چاي مي نوشد؛ نصرت است نصرت رحماني.

اگر فروغ فرخزاد را براي عرضه زنانگي در شعرش شاعري جسور مي دانيم نصرت رحماني شاعري بود که تمام زواياي زندگي اش را در شعرش مي ريخت. آن بند از شعر او که از زبان مادرش مي گويد؛ «نصرت شنيده ام ترياک مي کشي؟» را که خاطرتان هست؟

 نصرت، شاعرِ شعرِ سياه

اولين مجموعه شعر نصرت رحماني با نام «کوچ» در سال 1333 منتشر شد. در حالي که فضاي پس از کودتاي 28 مرداد، شاعران را دچار نوعي سرخوردگي کرده بود و هر يک مي کوشيدند اين سرخوردگي را به نحوي با زبان استعاري در شعرشان بيان کنند، نصرت رحماني خودًجامعه را وارد شعر کرد. مهم ترين اتفاق زندگي نصرت درباره کتاب «کوچ» رخ داد. نيماي بزرگ بر مجموعه شعر «کوچ» مقدمه نوشت؛ «... آن چيزهايي که در زندگي هست و در شعر ديگران سايه اي از خود نشان مي دهد، در شعر شما بي پرده اند. اگر اين جرات را ديگران نپسندند براي شما عيب نيست،... از اينکه اشعار شما به بهانه اوزان آزاد، وزن را از دست نداده و دست به شلوغي نزده، قابل اين است که گفته شود؛ تجدد در شعرهاي شما با متانت انجام گرفته است، اگر در معني تند رفته ايد، در اداي معني دچار تندروي هايي که ديگران شده اند، نشده ايد،» اين مقدمه نيما فقط شامل شعر هاي کتاب «کوچ» نشد و نصرت رحماني تا پايان عمرش همانگونه نوشت که نيما تحليل کرده بود. رحماني هيچ گاه در نحوه سرودن شعر خطر نکرد. (شايد اين دليل ديگري باشد بر اين ادعا که زندگي او از شعرش جلوتر بود) اما «کوچ» که آغاز کار رحماني بود نويد شاعري با جسارت را مي داد که کلماتي را وارد شعر مي کرد که تا قبل از آن شاعران يا جرات نمي کردند آنها را وارد شعر کنند يا مجاز نمي شمردند. مجموعه شعر «کوچ» از لحاظ فرم تحت تاثير اشعار نادرپور بود و از لحاظ مضمون دنباله اي از اشعار فريدون توللي. ولي در شعر نصرت چيزهايي وجود داشت که باعث شد خيلي زود از زير چتر او (که به پيشواي شعر مرگ شهرت يافته بود) بيرون بيايد و خود خالق شعر سياه شود. شعري که به تعبير سپانلو «نقاشي پلشتي هاي جامعه»بود. شعر نصرت آکنده از تباهي، پوچي، نااميدي و سياهي است. در «کوچ»، «کوير» و «ترمه» شعر نصرت در مقابل شعر نادرپور از يک سو، و شعر اخوان ثالث از سوي ديگر بود. رمانتيسيسم مïلوٌن و پرزرق وبرق اشعار نادرپور در آثار رحماني جايش را به رمانتيسيسم سياه داده بود و از طرف ديگر اگر اخوان مي کوشيد با زباني فخيم، استعاره اي از شکست را در شعرش بازنمايي کند، شعر نصرت بيان خود جامعه بود، نه تحليل جامعه. و همين دليل سبب مي شد که شعر او به ميان اجتماع برود. آثار او در بين مردم دست به دست مي شد. چون او با زبان مردم و با همان واژگاني مي نوشت که مردم حرف مي زدند. از اين لحاظ مي توان اين شاعر را نقطه آغاز ورود کلمات کوچه بازاري به شعر دانست. کلماتي که شاعران روشنفکرمآب آن روز از به کار بردن شان امتناع مي کردند. در شعر رحماني رمانتيسيسم چهره بيروني شعرهاي عمدتاً اروتيک پس از کودتاي 28 مرداد 32 را ندارد. با اين وجود شعرهاي او از نظر ساختاري به شدت رمانتيک هستند. فضايي حزن آلود و دوگانه اي از «کام» و «ناکامي» که اولي رشک برانگيز و دست نيافتني و دومي همزاد شاعر محسوب مي شود؛

نپرسيد اي رفيقان از چه مستم / به هر در، در زدم طرفي نبستم / نمي خواهم، نمي خواهم، بدانم / که خواهم بود، کي بودم، کي هستم . (که خواهم بود - کوچ و کوير)اين شعر اگر چه در نگاه اول از نظر مفهوم به رباعيات خيام پهلو مي زند اما ظاهر فريبنده اين شعر نمي تواند ساختار رمانتيسيسمي آن را که مبتني بر ثنويت «کام» و «ناکامي» است پنهان کند. البته در آسيب شناسي شعر نصرت از اين منظر دو نکته را نبايد از نظر دور داشت؛ يکي اينکه رمانتيسيسم به معناي شعر عاشقانه نيست و طبعاً مخالفت با رمانتيسيسم در شعر به مفهوم مخالفت با شعر عاشقانه نيست. ديگر اينکه رمانتيسيسم، ويژگي اصلي کليت شعر معاصر بوده و منحصر به شعر رحماني نمي شود. حتي شعر احمد شاملو، برجسته ترين شاعر معاصر(پس از نيما) در قرن گذشته نيز ساختاري رمانتيک داشته است. بنابراين تاکيد بر رمانتيسيسم شعر نصرت، به معني کم ارزش شمردن شعرهاي او نيست بلکه از اين منظر، تاويل پوچ انگارانه آثار نصرت مردود تلقي مي شود.

همچنان که گفته شد چهارپاره هاي نصرت( که غالب شعرهاي او در اين قالب سروده شده)از نظر مضمون بسيار جسورانه بودند. در شعرهاي «ميعاد در لجن» شاعر از نهايت ظرفيت فرم شعرهايش براي بيان مضامين تلخ استفاده مي کند گاهي هم مي خواهد دستي در وزن ببرد اما ناکام مي ماند. در بندي از شعر «بلوف» نوع نگاه شاعر به پيرامونش به خوبي مشهود است؛ «با دست هاي خالي و خونين/ تنها/ با مردگان قمار توان کرد، شب به خير،» و اينگونه بود که به قول خودش «با چشم بسته از زيباترين راه ها» نگذشت اما ترجيح داد «با چشم باز از کوره راه هاي ظلمت» بگذرد. شاعر در ميعاد در لجن «نفرت ، عشق ، خودکشي ، گناه و خيانت » را در واقعيت هاي کوچه و بازار پيگيري مي کند اما در «حريق باد» به جست وجوي دروني دست مي زند. مجموعه «حريق باد» که در سال 1349 منتشر شد چيزي از «ميعاد در لجن»کم نداشت. اما چندان با استقبال مواجه نشد. بيست سال سکوت کافي بود تا نصرت رحماني با «شمشير، معشوقه قلم» بارديگر به عرصه شعر بازگردد. کتابي که چيزي به نصرت رحماني نيفزود. چرا که او در اين کتاب از خود فاصله گرفته بود و آن شده بود که دوري اش از آن به شعرش هويت مي بخشيد. او در منظومه بلند «شمشير، معشوقه قلم» روي به همان اجتماعياتي آورد که نقطه بارز شعرهاي گذشته اش امتناع از همين مساله بود؛ «زندگي چه هست جز انسان در درون خود/ و هيچ زنداني/ به کوچکي سلول مغز نيست.»

آخرين شعر نصرت رحماني «پياله دور دگر زد» در سال 1369 چاپ شد. کتابي متوسط که ترکيبي از روزهاي اوج شاعر و ضعف هاي «شمشير، معشوقه قلم» بود. ولي در اين کتاب شعري وجود دارد که به پيشاني نوشت نصرت رحماني تبديل شد. شعر «انهدام» که اوج تلخکامي و ياس و شکست جنگجويي است که نجنگيده اما شکست خورده است. او اين سرنوشت را تنها متعلق به خودش نمي داند بلکه آن را سرنوشت بشري مي داند که در کنار هم و در کنار نصرت زيسته اند. «انهدام» نمود ديگري از خودويرانگري شاعري است که اساسش بر شاعرانگي است. و مگر شاعرانگي غير از خارج شدن از نïرم هاي موجود است؟

 شاعري اجتماعي و نه سياسي

نصرت رحماني هيچ گاه شعر سياسي ننوشت. اگرچه سرود؛ «هميشه...، آه هميشه/ هميشه ميله زندان زتيغ است/ هميشه تيغه شمشير تشنه خون است / هميشه به درهاي بسته مي بارد/ هميشه چکمه و مميز کينه مي کارد/ ببند دستم را/هميشه... /آه... / هميشه» و خسرو گلسرخي اين شعرش را مي ستايد اما رحماني شاعري سياسي نيست. حتي شکست خوردگان سياسي که در دهه 60 با اطلاق عنوان «اجتماعي» به شعر نصرت (اجتماعي در مفهوم چپ گرايانه سياسي) کوشيدند پيوندي بين شعر نصرت و سياست برقرار کنند سخت در اشتباه بودند. چون شعر نصرت اگرچه ريشه در اجتماع داشت اما رويکردي فردگرايانه و معطوف به خود داشت که به هويت شعرش غنا مي بخشيد. اتفاقاً اين وجه تمايز آثار رحماني با اخوان ثالث است که تاريخ مصرفش را هم افزايش مي دهد. او گزارشگر اجتماع نيست. نصرت در شعرهايش خودش است کسي که در اجتماع زندگي مي کند، عليه آن مي شورد و بنابراين بخشي از آن به حساب مي آيد. او در مقدمه اي که در ابتداي کتاب «ميعاد در لجن» نوشته تکليف اين مساله را روشن مي کند؛ «به نويسندگان روشنفکري که خود را مسوول و مشعل دار فکر جامعه مي دانند بايد گفت مشعل دارباشي ها هر روز بر آستان کسي بوسه مي زنند. به جز اين مسووليت که مشعل را دو دوستي تقديم کنند وظيفه اي ديگر ندارند و نمي خواهند داشته باشند.»

اينکه شاعر در شعرش پرتره اي از خويش را ارائه مي کند به معناي اين نيست که نسبت به جهان پيرامونش بي اعتناست. شاعر در شعر خودش را نابود مي کند تا هستي شعر را متولد کند. نصرت رحماني شاعري با اين ويژگي است. عصيان گري شعر او نشات گرفته از انهدام هستي شاعر در کلماتي است که در گوشه راست کاغذ خلق مي شوند. بعضي از منتقدين اين شاخصه شعر نصرت را به تعهد اجتماعي شاعر نسبت داده اند. اما نه نصرت شاعري اجتماعي است و نه شعري تحت عنوان شعر اجتماعي(با ويژگي هاي برشمرده تحت عنوان اين شعر) موضوعيت دارد.

شعر در متعالي ترين شکلش قائم به فرد است. اگرچه در رمان جهان بيشتر از زبان ديگران روايت مي شود اما در شعر روايت جهان از چشم شاعر اصيل تر به نظر مي رسد. وقتي شعر پديده اي زباني است که هستي را در گزاره هاي زباني مولد خلق مي کند بي معناست که شعر را در قبال جهان ثانوي اجتماع تعريف کنيم. اگر شعر نصرت رحماني شعري اجتماعي تلقي مي شود از آن رو است که مخاطبان بخش هاي محذوف هستي خود را در شعر شاعر عيان شده مي بينند. اگر شعر «ترياک» مورد استقبال قرار مي گيرد به سبب خودافشاگري متن شعري است. نصرت در اين شعر علاوه بر اينکه به پستوي پنهان «خود» مي رود مستقيم ترين شيوه روايت - تخاطب - را هم انتخاب مي کند. در ديگر شعرهاي رحماني نيز شاعري در حکم عيان کردن «خود» در مقابل هستي قراردادي است. هستي اي که بر فرديت و نه يکسان سازي جمعي استوار است. اما نگاه شاعر به جامعه توده وار نيست. او خود را به شکل فردي از اجتماعي در شعرش مي آفريند. بنابراين شعر نصرت در فضاي سياسي و توده محور دهه 40و 50 آلوده سياست نمي شود. منوچهر آتشي بهترين تحليل را در اين زمينه از آثار نصرت رحماني به دست داده است؛ «نصرت تصويرگر عصبي زمانه بيماري است که در آن فاجعه دامنگير هشياران نيست ، خود هشياران فاجعه اند» هشياران همان جامعه روشنفکرمآبي است که همچنان مي کوشند فرديت را از شعر بربايند و شعر را وسيله رسيدن به چيزي کنند که نصرت آنها را «مشعل دارباشي ها» مي ناميد. چه نيک دريافته بود زنده ياد منوچهر آتشي عمق فضاي شعر زنده ياد نصرت رحماني را،
 
 
  از تسخيرشدگان هنر
 
شاپور جورکش؛ مي گويند تابلوها و مجسمه هاي بزرگ هنري داراي نوعي نيروي جادويي و نوعي حضور يا «هاله» است. والتر بنيامين ردپاي اين هاله را به نقش احتمالي ماقبل تاريخ آن به عنوان بت مي رساند که يکي از خدايان در آن حلول کرده است. هنر راه درازي طي کرده تا چنين در دسترس همگان قرار گرفته؛ بنيامين بحث مي کند که تکامل هنر مستلزم ظهور تدريجي اثر هنري از زواياي منع شده و دروني معبد، يعني جايي که تنها کاهن هاي اعظم به خلوت آن راه داشته اند و انتقال آن به فضاي نيمه عمومي کليسا، يعني جايي که مظهر الوهيت در کمتر معني کلمه بود؛ و بالاخره به محيط غيرروحاني موزه، يعني جايي است که به خاطر اين تاريخچه هنوز هاله اي از ارزش هاي آييني از خود گسيل مي کند.اگر هنر چنين روحي داشته باشد، گاه هست که گويي هنر به صرف تجلي در هاله يک مجسمه يا نگاره، تن نمي دهد؛ انگار مي خواهد حيات خود را در هيئتي زنده تر از سنگ، رنگ، بوم و کلمه بدمد. فراخنايي مي طلبد و مي خواهد در خيابان راه برود، قهقهه بزند، رقصان بگريد، بغرد، دست بيندازد، محروميت بکشد، شادخواري کند و همچون شيوا، ويرانگري و آفريدگاري را در مرز معين نبوغ و جنون در پيکر خود هنرمند به تماشا بگذارد و بعد خاموش شود. چنين بود هدايت که همچون شهابي درخشيد و افتاد. چنين بود زندگي نصرت رحماني که صاعقه حضورش تا اوايل دهه شصت بر ادبيات ما سايه روشن مي زد. آخرين بار در سفر ارمنستان او را ديدم. نيمه شب وقتي اتوبوس ما به رشت رسيد مردي کوچک اندام و سپيدموي و عصا به دست گويي مدت ها انتظار کشيده بود تا آخرين ديدارش را با اهالي هنر داشته باشد، همه را بوسيد و عذرخواهي کرد که به علت ناتواني قادر نيست با ما باشد و جالب است که عليرضا اسپهبد تابلويي به نام صادق هدايت را به او هديه کرده بود و چنين است زندگي جمشيد کريمي که جواد مجابي روزگاري تابلوهايش را «تصوير کابوس هاي هنرمند» مي ناميد. اينان از تسخيرشدگاني هستند که هنر در تن آنها ماوا گزيده است.
 
 
  توان بال
  هرمز علي پور
حالا که دارم به نصرت فکر مي کنم، در اختيار يا دست حتي يک سطر يا جمله اي مکتوب ندارم. يعني قرار ندارم متن مدوني به گونه تحقيق که چاشني يک جهت گيري را بفهمي نفهمي در خود آميخته داشته باشد، ارائه دهم که عرضه و عرصه نقل قول هايي از خود نصرت در گفت وگوهايش که البته سطر به سطر مکتوب آنها نيست. بدون افزودن کلمه اي يا کاهش حرفي که نگاه او را معيوب جلوه دهد. مثلاً اين حرف نصرت که در 58سالگي اش از زبان او پياده و مکتوب شد؛ گفته بود؛ «من فکر نمي کردم تا اين سال بيايم» انگار خواسته باشد عذرخواهي کند. يعني اين ظن و گمان را نمي برده يا چيزي را در خود سراغ داشته يا نداشته که تا 58سالگي هم عناني کنند و گفته بود که مثلاً با کودکي هايش ديگران را اذيت کرده باشد. يا بگويم انتظار مستمر مرگي زودرس تر را کشيدن؛ چيزي که در تصور من - هرمز - در بيشتر شاعران اين حس حضور دارد. که البته بعد از آن گفت وگو حدود 15سال يا بيشتر هم زيست. اين را به حساب يادي از کودکي هاي ارجمند او مي گذارم.

و حالا عصاره نگاه مبتني بر تجربه چل به بالا سال من به شعر و شاعر اين است که بگويم؛ دو نوع شاعر بشناسم يکي شاعر ذاتي و ديگري اعتباري. که نصرت از گونه اول است يعني شاعري مادرزاد، ذاتي، نوعي يعني شاعر يا شاعراني که دل و جان اش/ شان با تعطيل شدن جريده يا جرياني مغبون و تعطيل نمي شود. و نوع دوم اش که از قضا تمام دردسرهاي به گرد شعر از اين ها است - در فقدان اين توان يا سرشت، قريحه، به انتساب خود به دسته و جرياني به بسنده خرسندانه اي، بسنده مي کند.

شاعر نوع نخست اول با اقتدار زمانه خود را تصرف مي کند. بعد با خوانده شدن ها و جبر محققين و... ماندگاري شان تضمين است. که البته اين ماندگاري هم داراي تفاوت هايي است که اين تفاوت ها خود معلول علت ها و سبب هايي است که از جمله به ارتفاع قناعت يا بلندپروازي ها نگاه خود را منعطف مي سازد. از ديگر سو شاعر غيرذاتي به تدريج با افشاي عدم پويايي جان و درجه پايين خلاقيت به گونه اي ديگر نگريسته مي شود و در همين فعل و انفعالات و مکانيسم پهنه شفافي حاصل مي شود که مسلماً شفافيت در بسياري از زمينه ها به همان ميزان که رضايت مي آفريند دلخوري و رنجوري هايي را به سمت برخي سوق مي دهد.اما در همان دهه شهره 50-40 يعني به موازات نوجواني يا جواني عده اي از ما به عنوان مخاطب و شاعر مخاطب شاعراني مطرح و مقبول شده بودند که با وجود تفاوت هاي سني گاهي اندک و گاه قابل اغماض در رده بندي هايي در کنار هم مي آمدند. مثلاً با وجودي که نصرت هم تولد شاملو بود، 1305، بيشتر اما با فروغ و رويايي و آتشي به ذهن مي آمد که ماناترين عنوان اشتراک يا مشترک شان، شاعران دوره شکست يا کودتا بود.يا شاعران ياس و نوميدي، که بي گمان اين ياس و نااميدواري با ياس و نوميدي فلسفي زبانزد آن ايام بايد تفاوت داشته باشد. يا با شرمندگي و عذر ياسي نازک تر و در سطح تر، که در ميان نام هاي نسل بعد نيما، چون نصرت، شاهرودي و در کتاب هاي اول خود امتياز نمي دانم حسن يا عيب مقدمه نيما را نيز داشتند. نگرش نصرت به شعر از سر هر چيزي که بوده باشد، به زودي و سرعت او را به شهرت رسانيد. با القابي چون شاعر کوچه بازار و قلندر درويش معرفي مي شد و به قول خود نصرت، نصرت شدن يک نوع اپيدمي شده بود و او هم البته از اين باب و بابت بدش نمي آمد بلکه لذتي هم مي جست. زيرا چند شعر از نصرت، در کتاب هاي کوچ، کوير، ترمه، مفاهيم و مقوله هايي اجازه ورود يافتند که پيشتر اگر هم بوده آنگونه پررنگ نبود. علاوه بر اين حمايت هاي قلمي نام هاي معتبر آن روزگار چون آل احمد در معرفي کار او موثر واقع شد و نصرت را چهره اي تاثيرگذار معرفي کرد فرهنگ ساز اما نه. و نصرت مصداق شاعراني شد که در گرفتن به معني ستاندن (امروز) مصرتر بود تا فتح فردا و فرداها. براي او يعني خسران نبود يا تلقي نمي شد البته باز ديده شد شاعراني که در آغاز تحبيب و ترغيب زيادتري مي ديدند. ببينيد به تدريج به قناعتي مبتلا مي شوند که البته به عهده خود آنهاست.

بعد، من مشخصه هاي شعر و اخلاق شعري او را اين گونه ديده ام ؛

1- او در اغلب گفته هايش مي گفت آنقدر که تحت تاثير صادق هدايت - بوف کور- بوده از نيما نپذيرفته .

2- او اصولاً تهراني بودن را براي خود امتيازي مي دانست و آن را تا درجه همرديف تجدد مي دانست.

3- او در پنجاه سالگي اش به بعد چون رويايي و آتشي، با عطش و علاقه شعر معاصر را نه تنها دنبال نمي کرد بلکه به شکلي جدي نمي گرفت. ولي از هر زاويه اي که بخواهيم بنگريم نصرت شاعري است که در رشد و بالندگي در آن روزگار (نهال نيمايي) سهمي داشته و دارد. با اينکه چون رويايي و آتشي تا آخرين دم خواندن و خلقي آن گونه نداشت حتي گاه معترض رويکردهاي اين دو نام هم مي شد.
 
 
 زير آسمان مه آلود رشت
  بهزاد عشقي
از ابتداي انقلاب تا سال 1366 نصرت رحماني مردي بود که در غبار گم شده بود و کسي از حال و روزگارش خبر نداشت. نصرت از تهران و کانون هاي ادبي اش کوچيده بود و کسي نمي دانست کجاست. آيا از اين سرزمين رفته است؟ آيا اتفاقي برايش افتاده است؟ شبي از شب ها گوينده يکي از راديوهاي فارسي زبان و برون مرزي، شعري از نصرت خواند و بعد گفت؛ نصرت کجاست؟ چه مي کند؟ اگر کسي از او خبر دارد به اين راديو خبر بدهد تا دل دوستدارانش را شاد کند. اما کسي به آن راديو زنگ نزد. چون کسي نمي دانست نصرت کجاست. يا اگر مي دانست مشتري آن راديو نبود. در همين دوران من و تني چند از دوستانم در تدارک انتشار نشريه اي ادبي بوديم. چند سال قبل تر با استفاده از امتياز نشريه محلي نقش قلم، نشريه اي ادبي به همين نام منتشر کرديم که بازتاب تقريباً مناسبي در ميان اهل ادب داشت. صاحب امتياز آن نشريه ابراهيم رضايي راد بود، که پدر گرامي محمد رضايي راد است. محمد دوست من بود و هنوز نيز هست و اولين شماره آن نشريه را با هم منتشر کرديم و از شماره بعد، محمدتقي صالح پور که از روزنامه نگاران باسابقه بود به ما پيوست و انتشار آن نشريه تا چهار شماره ادامه پيدا کرد و بعد متوقف شد. اکنون ما با استفاده از امتياز نشريه محلي ديگري به نام کادح، مي خواستيم نشريه ادبي ديگري منتشر کنيم. هنوز دوران رايانه و اينترنت و ماهواره و اين حرف ها نبود. مطالب زيادي روي دست اهل ادب مانده بود و نشريه مستقلي براي عرضه آن وجود نداشت. آدينه و دنياي سخن تازه راه افتاده بودند و ما نيز با امکانات شهرستان مي کوشيديم که جايي در ميان نشريات مستقل باز کنيم. اکنون من و عليرضا پنجه اي بوديم و محمدتقي صالح پور نيز به ما پيوسته بود و در تدارک تهيه مطلب براي ويژه نامه ادبي کادح بوديم. گيلان سابقه درخشاني در انتشار نشريات ادبي داشت و به همين علت گرفتن مطلب از بزرگان ادبي ايران دشوار نبود. با اين همه مي کوشيديم که اولويت با هنرمندان گيلاني باشد و نشريه اي که به مرکز مي رود سفير فرهنگي مردم گيلان به حساب بيايد. در همين دوران بود که پاسخ نصرت کجا است را پيدا کرديم. نصرت همين جا بود، زير آسمان مه آلود و باراني شهرمان رشت. نصرت تهراني بود، اما همسر مهربانش پوران خانم اهل رشت بود و در خانه اي باستاني و اعياني در محله قديمي پيرسرا سکونت داشت. پوران خانم عاشق ترين زن دنيا بود و مهربان ترين صورت جهان را داشت و عاشق معنويت و شعر و زندگي شاعرانه شوهرش نصرت بود. نصرت در دوران چل چلي اش مدام در تهران بود و کمتر فرصت پيدا مي کرد که به رشت بيايد. پوران خانم با خياطي روزگار مي گذراند و مدام چشم به راه آمدن شوهري بود که انگار هرگز نمي آمد يا اگر مي آمد سايه وار مي آمد و در سايه مي رفت و از آمد و رفتن اش سودي نصيب همسرش نمي شد. اما پوران خانم عاشق ترين زن جهان بود و هيچ لذتي برايش بالاتر از اين نبود که شوهرش در اوج باشد و ستاره وار بدرخشد و از زندگي اش لذت ببرد. اما وقتي زمانه ديگر شد و نصرت پرده نشيني اختيار کرد، پرده دار و پرستار و همدم و همياري جز پوران خانم نداشت. به دوستانم گفتم برويم و با نصرت مصاحبه کنيم و به سوالات بي پاسخ دوستدارانش پاسخ بدهيم. نصرت همين جاست، در کنار ما. اما مشکل اين بود که چگونه مي شود يک هنرمند پرده نشين را از پرده بيرون آورد. عزلت نصرت چندان به اختيار نبود و ناشي از ناسازگاري هاي روزگاري بود که پاره اي از هنرمندان را به ماقبل تاريخ و به دوران طاغوت تبعيد کرده بود. اما نصرت که طاغوتي نبود. او خود زخمي طاغوت بود و در سروده هايش از سياهي هاي دوراني سخن مي گفت که هم سنخ هايش را در تاريکي و در غبار گم کرده بود. نصرت به تعبيري شاعر شکست بود، و کدام شاعر راستين که مبشر شکست نبوده باشد؟ به قول ژان پل سارتر شاعر، اسطوره شکست است. به دوستانم گفتم که مصاحبه را با مقدمه اي همراه مي کنم و زمينه مناسبي به وجود مي آوريم که نصرت سکوت ده ساله را بشکند و دوباره در ادبيات معاصر بشکوفد. (نصرت رحماني، شاعر بلندآوازه دهه هاي چهل و پنجاه، بيش از ده سال است که خاموشي اختيار کرده است و پرده نشين شده است. در اين مدت، رحماني شعري چاپ نکرد و حرف و حديثي از او جايي نقل نشد. به همين دليل پرسش هاي زيادي در ذهن دوستدارانش شکل گرفت. آيا حيات ادبي شاعر ترمه و کوچ و کوير و ميعاد در لجن و حريق باد، به پايان رسيده است؟ آيا از اين سرزمين کوچيده است؟ خبر مي شويم که نصرت جايي نرفته است و در همين سرزمين زندگي مي کند. در يکي از محله هاي قديمي شهر رشت، پيرسرا، در خانه اي که قريب يک قرن قدمت دارد، با موهايي پرپشت و يک سر سپيد و با وقار مردي که سال هاي بالاي پنجاه سالگي را پشت سر مي گذارد. به منظور پاسخگويي به کنجکاوي دوستداران نصرت، با وي قرار گفت و شنود مي گذاريم. نصرت با تواضع مي پذيرد. فرزند جوان شاعر، آرش در کنار اوست؛ جوان و انرژيک و بافرهنگ. زبان نصرت است و هر جا که حافظه شاعر او را جا مي گذارد، آرش به کمک مي آيد. رحماني برخلاف سال هاي جواني از جنجال هاي ادبي مي پرهيزد و ديدارهاي محدودي دارد. اما در سرايش شعر همچنان جوان است و شعر مي گويد. در واقع اکنون نه به جنجال هاي گذرنده، بلکه بيشتر به ذات شعر مي انديشد و مي کوشد که به پشتوانه جادوي شعر، شخصيت کاذبي را که در گذشته پاره اي از مطبوعات از او ساخته بودند، از حافظه جامعه بپيرايد و در پيشگاه جامعه نه در قالب يک ستاره کاذب، بلکه در هيئت موقر يک هنرمند اصيل ظاهر شود.)

شعر بدون ديوانگي وجود ندارد
از تسخيرشدگان هنر
توان بال
زير آسمان مه آلود رشت

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام