«آنچه غرب مسيحي در مراجعه اش به يونان و روم باستان براي خود برگرفت، نه الگو بود و نه دستورالعمل، فقط روش بود»
برودل
شريعتي را طي اين سال ها با قطعيت هايش مي شناسيم. با قطعيت هايش و چند کليد- واژه؛ ايدئولوژي، آرمان گرايي، راديکاليسم و... در ستايش يا در ذم او اگر سخني گفته و شنيده شده حول و حوش همين سه گانه بوده است. سه گانه اي که اکثراً در ذيل سياست و شاخه هاي آن و نيز معرفت و شاخ و برگ آن تعريف مي شده. با اين وجود شناخت ًمخاطب متغير سه دهه اخير از شريعتي، شناخت از طومار بسته اي بوده است که طي اين سي سال آرام آرام گشوده شد. آثار شريعتي، اندک اندک طي سال ها به چاپ رسيده اند - آخرين اش در همين ماه اخير - و از همين رو هر بار که مخاطب آمده است مطمئن شود که؛ «اين است و جز اين نيست» با چاپ کتاب جديد غافلگير شده و دستخوش تلنگري ديگر گشته است. مگر نه اينکه راز ماندگاري يک متفکر، همين قابليت غافلگير کردن است؟
انديشه هاي شريعتي را، يکدست باشد يا پرتناقض، بايد در ذيل زندگي اش شناخت. او از نادر متفکراني است که زندگي اش درست شبيه انديشه هايش است و برعکس. تعبيري که خود او درباره اقبال دارد در مورد خود او نيز صادق است؛ زندگي اش مرکب رسالتش بود. شريعتي هم يک نوع تفکر است، هم يک نوع زندگي و هر يک از اين دو نوع محصول تصادم و مواجهه و هم نشيني وضعيت هاي موازي است. براي شناخت زندگي او و در نتيجه فهم انديشه هايش برخلاف هميشه بهتر است اين بار از راه ديگري وارد شويم. راهي که فرديت دارد و تشخص و به تشابهاتش با ديگران تقليل نمي يابد. منظور ادبيات شريعتي است و به تعبير خود او کويريات. نه به اين قصد که او را در کوير نگه داريم فقط براي اينکه پس از گذر از آن، آبادي هاي او را بهتر شناخته باشيم. مقصود از ادبيات، آن حريمي است که شريعتي با اول شخص مفرد سخن مي گويد، شفاف است و دستانش رو. پشت هيچ «من» جمعي پنهان نمي شود، مسووليت تناقضاتش را به گردن مي گيرد حتي به آنها مباهات مي کند و در پي ساخت و ساز هيچ الگويي نيست. جايي که نويسنده - به تعبير اورهان پاموک - بر زخم هاي درونش مکث مي کند، آنها را آشکار مي سازد، به ديگران اعتماد کرده و خود را با آنها در ميان مي گذارد؛ «نويسنده همين که کار را با زخم هاي دروني خود شروع مي کند دانسته يا نادانسته به انسان ها عميقاً اعتماد کرده است. ادبيات حقيقي به اعتمادي بچگانه و خوش بينانه متکي است؛ اعتمادي در اين باره که انسان ها به هم شبيهند.»1 تنها راه براي تجديد نظر در مفهوم آن کليدواژه هايي که در بالا بدان اشاره شد گذر از اين مسير است؛ از هبوط، در کوير. ميلان کوندرا در کتاب «هنر رمان» مي نويسد؛ «هر انساني يک کد اگزيستانسيل دارد.» اگر اين سخن راست باشد درباره شريعتي با قاطعيت مي توان گفت که کد اگزيستانسيل زندگي او، سراسيمگي است؛ «آوارگي و سراسيمگي صفتي در من نيست، خود من است. اصلي ترين بعد روح من، روح «من» است.» (هبوط ص 45) همين مضمون را در «ما و اقبال» تکرار کرده است؛ «انسان، سراسيمگي ميان غرب و شرق خويشتن است.» و باز همين مضمون را در کتاب بازگشت به خويشتن مي خوانيم؛ روشنفکر آواره. جملات نقل شده، مربوط به سه دوره مختلف زندگي او است و در عين حال مکرر. اولي به سال هاي 47 - 46 برمي گردد. دومي به سال هاي 51 - 50 و آخري به 55 -54 و مهمتر از همه در کتاب هايي که همگي از جنس کويريات نيستند. پس مي توان مدعي شد که اين خصلت ماندگار زندگي شريعتي است و مسووليت آن را در حوزه تفکر نيز بر عهده مي گيرد. اين سراسيمگي محصول قرار گرفتن بر سر يک سري دوراهي ها است، دوراهي هايي که وجه شاخص انسان امروز و در عين حال فرهنگ، تاريخ، جغرافيا و اجتماع ما است. شريعتي اين دوگانه هايي را که ابتلاي زمانه ما نيز هست، به شکل پوست و گوشت و استخواني زندگي مي کند، از آن رنج مي برد و همه تلاشش پيدا کردن راهي براي خلاصي است؛ «اگر درد، بودن يا نبودن بود که آسان بود و چه آسان دوا مي شد. اما کدامين بودن شک دردناک و هول انگيزي است.» (ص 52، هبوط) همين پرسش از کدامين بودن در همه ساحت هاي زندگي و فکري، او را تعقيب مي کند. پرسش هايي که سال ها همگان را تعقيب مي کند و امروز همه بر سر امکان آشتي يا مطلوب بودن اين آشتي از آن سخن مي گويند؛ دوگانه هايي همچون دين و دنيا، شرق و غرب، عقل و دل، سنت و مدرنيته و... سخن گفتن از ضرورت آشتي ديگر به کاري نمي آيد، واقعيت دارد کار خودش را مي کند. صحبت از چگونگي اين آشتي است که مي تواند اين را از آن، سنتزهاي ديالکتيکي را از سنتز هاي مکانيکي و مونتاژي تفکيک کند و مدل هاي قلابي و قالبي را قابل تشخيص گرداند و اما سراسيمگي هاي شريعتي کدامند و روش شريعتي براي کنار آمدن با آنها از چه جنس و نوعي است.
تضاد ميان« وضعيت انساني» و «جايگاه اجتماعي»
شريعتي در نامه اي به پسرش در سال 55 مي نويسد؛ «درد بزرگ زندگي من اين بوده است که هميشه ميان «وضعيت انساني» و «جايگاه اجتماعي ام» تضاد وجود داشته است. اگر به خودم بود فلسفه و ادبيات مي خواندم اما به خودم نبود و از همين رو رفتم و جامعه شناسي خواندم.» شريعتي حاضر به انتخاب نيست و در عين حال مجبور به انتخاب است؛ ميان خود و ديگري، ميان دغدغه هاي فردي و ضرورت هاي اجتماعي. راهي که او براي زيست اين تناقض پيدا مي کند تفکيک کردن زندگي خود به سه ساحت کويريات، اجتماعيات و اسلاميات است تا بتواند از طريق ساخت و ساز ساحت هاي مستقل اگرچه در هم تنيده، هم خودش بماند و هم بي اعتنا به ديگران نباشد؛ «اين بريده از غير و نه خزيده در خويش». کويريات، همان حريم مجازي اي است که شريعتي براي خود تعريف مي کند و مي سازد تا در آنجا بتواند «خود» بودن را تمرين کند و يکسر به فراموشي نسپارد.
ناهمزماني ميان زمان تقويمي و زمان تاريخي
«ايستاده ام در ميان دو دوره و همه رنج هاي متناقض اين دوره را در خود مي يابم.» (ما و اقبال، ص 28) انساني که دردهاي انسان قرن بيستم را دارد اما متعلق به چهار قرن پيش است، پايان قرون وسطي. پس چه کند؟ دعوت کند به مذهب و معنا و يا دعوت کند به گسست و استقلال در برابر اتوريته قدسي و سايه هايش بر زمين؟ راهي که پيدا مي کند شبيه به راه حل اولي است؛ اصلاح ديني همچون پروژه اجتماعي از يک سو (پروتستانتيسم اسلامي، تصفيه منابع فرهنگي، نقد نهاد رسمي مذهب و...) و از سوي ديگر دعوت به برقراري نسبتي جديد با امر قدسي. نسبتي فرديت يافته، بي واسطه و آزاد. انساني نه در برابر خداوند که همدست او. خداوندي نه در برابر انسان که مانوس او.
دوگانه شرق و غرب؛ «انسان سراسيمگي ميان شرق و غرب خويشتن است» (ما و اقبال)
شريعتي، شرق و غرب را دو گرايش وجودي، کشمکشي دروني مي بيند و نه صرفاً جغرافيايي. شرق چيست، غرب کدام است؟ آيا غرب گسست، تفکيک و تشکيک است و شرق اتصال؟ شرق عهد و پيمان است «با»، همدستي و هم نوايي «با». غرب گسست است «از»؟ دو اقليم جغرافيايي با مرزهاي تعيين شده يک بار براي هميشه يا دو پروژه است هر دو ناتمام و هر يک در حسرت آن ديگري.
شريعتي در ويژگي هاي قرون جديد و نيز تاريخ تمدن نشان مي دهد که فرهنگ يا تمدن غربي قبل از هر چيزمحصول چند اتفاق و چند مواجهه است. تداومي برآمده از يک اختلاط. تسلسلي از گسست و تداوم؛ يوناني شدن رومي ها (کشف دولت- شهر و علم)، رومي شدن قوم هاي غيررومي (کشف حقوق خصوصي، اومانيسم)، مسيحي شدن اروپايي هاي کافر (کشف ديناميک ايده ترقي در تاريخ، انکار محتوميت شر)، همنشيني افلاطون- سيسرون و مسيح (کشف دوباره آثار يوناني و رومي اعاده حيثيت از عقل و بشر) و دست آخر (آخر؟) ظهور مدرنيته که محصول است و گسست نيز (منطق آزادي و اصل رقابت) با اين پرسش معذب که وضعيت مدرن به پايان رسيده و يا پروژه اي است ناتمام؟ جهاني که در هربار مواجهه با عنصر بيگانه، اسلافش را خود برگزيده است.
و اما شرق؛ فرهنگ يا تمدن شرقي چيست؟ برهمن است يا الله؟ کنفسيوس است يا محمد؟ تبت است يا مکه؟ سوشيانت يا مهدي؟ سلمان يا ابوذر؟ بوعلي يا غزالي؟ فلسفه است يا الهيات. عقل است يا شرع؟ ابن رشد است يا...
شريعتي در ميانه اين دوگانه مي خواهد بداند حتي اگر شرق آن باشد و غرب اين، ما کجاييم، چيستيم؟ غربي يا شرقي؟ مي خواهيم چه باشيم؟ نگوييم ما، بگوييم من. کدام غربي و کدام شرقي؟ اينجا نيز او از انتخاب سر باز مي زند و به دنبال آشتي هاي ناممکن نيز نمي گردد. از همين رو در کتاب «ما و اقبال» نشان مي دهد که براي يافتن پاسخ بايد از هم آغاز آفت بزرگ اين دو موقعيت را شناسايي کرد؛ غربزدگي از يک سو و شرق زدگي از سوي ديگر. او هر دو را «زدگي» مي داند و مي خواند و زدگي را يک نوع بيماري و همه جا به دنبال شناسايي علائم اين بيماري توامان است. هر گونه پاسخي پس از شناخت اين دو آسيب ميسر است.
او نشان مي دهد که اين «من» براي شدن، بر لبه تيغ حرکت مي کند و همه تلاشش اين است که به کمک اين آگاهي هاي موازي و گاه بي ربط با يکديگر تعادل خود را حفظ کند. شريعتي اين تفکيک تمدني ميان شرق و غرب را مي پذيرد اما بر آن است که هر دو بلوک را مي توان بلوک وار نفهميد. نه غرب، يک تجربه يکپارچه است؛ مثلاً گسست از مذهب و حذف معنا و نه شرق صرفاً عکس آن. غرب تجربه مسيحيت است و يونان و روم و مدرنيته است توامان و شرق يعني سنت عقلاني، فلسفه اسلامي، خالق تمدن شهري و البته عرفان است توامان. او مي کوشد از طريق نفي اين نگاه بلوک وار امکان گفت وگو و گزينش را فراهم کند و به اين دو تمدن به عنوان دو محتوميت نگاه نکند.
آنچه شريعتي سراسيمگي ميان شرق و غرب مي خواندش، موقعيت دوپاره اي است که انسان امروز را محاصره کرده، دست به دست شدن توسط يک سري آگاهي هايي که به موازات هم زندگي مي کنند و يکديگر را خنثي مي کنند؛ آگاهي نسبت به آزادي خود و پيدا شدن ترديد در آن. آگاهي به قصد خروج از زير سقف حافظه و ديروز، در عين ماندگاري و بقاي سنت و حافظه در فرهنگ ما. آگاهي پست مدرني که مي گويند متکثر است، بي خانمان و بي هيچ قطعيتي و مي آيد و مي نشيند کنار سنت که واحد است، سامانه دارد و قاطع. آگاهي سنتي که براي دفاع از خود مي رود سراغ ابزارهاي مدرن. در اين دايره همه اين آگاهي هاي موازي به هم خدمت مي رسانند و در عين حال زير پاي يکديگر را خالي مي کنند هم و آدم را -من را- دست به دست مي چرخانند؛ يک آگاهي دوار. آگاهي هايي که يکي پس از ديگري به سراغ من نمي آيند بلکه دايره اي مي سازند و من را در خود گرفتار مي سازند.
ميان شرق و غرب، شريعتي قبول مي کند که عجالتاً، محکوم به زيستن در سرحدات است. گشت زدن حول و حوش حقيقت. استقرار در هيچ يک از اين دو سرزمين، ممکن نيست. او مي گويد سراسيمگي ميان اين دو قلمرو، واقعيت من است. من مجبور است با اين سراسيمگي زندگي کند، به آن عادت کند، آن را بفهمد و اميدوار باشد که در رفت و آمد ميان اين دو ساحت تعادلي به دست آيد. اين حرف، ممکن است شاعرانه به نظر آيد اما شعر نيست. اين حرف ممکن است روضه خواني به نظر آيد اما به قصد گرياندن نيست. ذکر مصيبت هم نيست. بيان امر واقع است، تحقيقات ميداني نشان مي دهد و اخبار روزنامه ها از آن سخن مي گويند؛ برخي با عصبانيت، عده اي با اغماض، کساني از سر بدبختي. آناني که با عصبانيت به اين واقعيت مي نگرند يا در پي انکار غربند يا در جست وجوي اثبات آن. آنها که به اغماض نظر مي اندازند، اميدوارند که ان شاءالله گربه باشد و آنهايي که از سر بدبختي، منتظرند. هر چه خدا بخواهد. مي دانند که محکومند و راه چاره اي جز پذيرش محتوميت جانشين شدن آن به جاي اين نمي يابند. برخي مي گويند خزان شرق محتوم است و اين را با حسرت مي گويند. دليل حسرت اينها روشن است. برخي مي گويند پيروزي غرب محتوم است و اين را خبري خوش مي شمارند. دليل شادماني اينها نيز روشن است و هر دو در اين حسرت و شادماني بخشي از حقيقت را نمايندگي مي کنند. شريعتي مي پرسد آيا مي شود نه آن محتوميت را پذيرفت و نه اين شادماني را؟ سماجت کرد و نفس سراسيمگي را تبديل به يک موقعيت ساخت؟ دانست که اين موقعيت، موقعيتي است تراژيک اما حاضر نشد به هر قيمتي آن را تبديل به happy-end کرد. پذيرفت اين حسرت زدگي پاياني ندارد چه رسد از نوع شادمانه اش. شريعتي مي گويد که ما محکوم به حسرتيم. در شرق وجود در حسرت غرب زندگي. در غرب زندگي در آرزوي شرق آن. همين موقعيت است که سخنان شريعتي را گاه سرشار از نوستالژي براي زمانه از دست رفته مي سازد و گاه حرف هايش رنگ و بوي اتوپيک پيدا مي کند، طرح اندازي موقعيت ها و فرداهاي جديد. اين است که مسافر، کولي، سياح، سمبل است. کسي که از استقرار سر باز مي زند؛ «روحي که هجرت را در عمق نهادش به گونه توفاني دمادم عاصي تر احساس مي کند». سر باز زدن از استقرار، ميل به تردد و نترسيدن از بي سرپناهي خود يک انتخاب است. انسان جديد ديگر نمي تواند با هيچ قطعيتي تن به اين يا آن وضعيت بدهد. نه راحت مي تواند دل خوش کند و نه راحت دل بکند. شريعتي به امکان بقاي خود مي انديشد و اين بقا شايد- فعلاً - حضوري پرتنش در آستانگي باشد. همين دل- دل کردن در آستانه. درماندگي هميشه ترحم انگيز نيست. هميشه شتر گاو پلنگي نيست مي تواند مرتبه اي گردد بي بديل، خودآگاه و حتي مدعي. سرحداتي که خود مي شود يک سرزمين. اگر بدانيم چرا، شايد بتوان آن سرزمين ديگر را تدارک ديد. سرزميني که در آن نه عقل تعطيل است و نه دل، خشکيده. انسان آزاد است اما تنها نيست. زمين آبادان است و آسمان خالي نيست. خدايش ترسناک و آدمش پرمدعا نيست. اگر پوپر از جهاني سوم، جهان ايده هاي جهانشمول و فراگير و با اسلافي که آگاهانه و گزينشي کنار يکديگر نشانده شده اند، سخن مي گويد چرا نشود از جهان چهارم صحبت کرد؟ آرامش هم که ندهد، تعادل شايد ممکن باشد. تعادلي که سقوط را به تاخير مي اندازد.
دوگانه سنت و مدرنيته؛ روش شريعتي در اينجا نيز روشن است. تضاد اين دو وضعيت را مي پذيرد، لمس مي کند و از آن رنج مي برد. با اين وجود حاضر به مونتاژ نيست، از اليناسيون مي ترسد؛ از خلع هويت مي هراسد و از قلابي بودن. اما به همان اندازه نيز از قالبي بودن هم بيزار است. او براي اينکه بتواند به نسبتي جديد ميان اين دوگانه به ظاهر متضاد بينديشد به دنبال آشتي هاي پرتساهل نيست. او مي خواهد «خود»ش باشد و شبيه خود بماند اما مي داند که براي شناخت خود، ديگري ضروري است. «شناخت خويش به معناي محدود شدن و محبوس شدن در قالب هاي خويش نيست بلکه کسي خويشتن را مي تواند بشناسد که در همان حال ديگري را مي تواند بشناسد... اين است که تمام تلاش و آرمان ما در عين حال که يافتن شخصيت گم شده و مسخ شده خودمان است شناختن غرب و شناختن امواج جديد دنياي فعلي و تمدن امروزي نيز هست براي اينکه هر کسي ضعف و فساد و انحراف و پوچي خود را به گردن غرب بيچاره مي اندازد و ما را از آن معاف مي کند. اين مساله بد طرح شده است. کدام فرنگي چنين است که ما فرنگي مآبش شده ايم؟ آنچه که الان مي بينيم نه به خاطر تقليد از غرب است به خاطر تقليد نکردن از غرب است. به خاطر نشناختن غرب است. به خاطر اينکه اگر مقلد آگاه غرب بوديم؛ اگر هم شرقي نبوديم، لااقل يک غربي گونه اي بوديم، لااقل چيزي بوديم و حال هيچ چيز نيستيم.» (هنر در انتظار موعود، ص 7) مدرنيته غربي چيست؟ مدرنيته قبل از هر چيز خروج از زير چتر حافظه، قائل شدن اولويت براي خلاقيتي که بر محور اکنون مي چرخد بي آنکه مشروعيتش را از ديروز برگرفته باشد، تفکيک ساحت ها، سر زدن سوژه و افسون زدايي است و اما سنت؛ تکرار است و عادت و آيين، حافظه است و خاطره و در ديروز ريشه گرفته، هسته سختي که سماجت مي کند و در برابر تغيير مقاومت نشان مي دهد. ميان اين دو آيا آشتي ممکن است؟ مي شود هر دو را خواست و هر دو را بلوک وار پذيرفت؟ نمي شود. بشود هم مي شوي شتر گاو پلنگ و اسکيزوفرنيک. راه ديگري را پيش مي گيرد. در اولين اقدام به سراغ سنت مي رود و نشان مي دهد که سنت، اگرچه قدوم است و از يک ديروز ازلي تا به امروز برکشيده اما در عين حال وجهي اپورتونيستي نيز دارد. يعني اتفاقاً به ميزاني که توانسته است خود را با امر متغير و زمانه متحول تطبيق دهد مانده است. اساساً راز ماندگاري اش در همين سياليت و انعطاف پذيري او است.
متصلب انگاشتن او ناديده گرفتن رد پاي زمان و زمانه در شکل گيري آن است. پذيرش اين وجه سيال و فرصت طلبانه در سنت به شريعتي اين امکان را مي دهد که از يک سو سنت را مذهب نپندارد و مذهب را نيز با سنت يکي نگيرد و بدين ترتيب بتواند در مشروعيت آن ترديد افکند، دعوت به تغيير کند و در آن دست برد بي آنکه براي اين کار مجبور باشد به مذهب پشت کند. و اما مدرنيته را همچون يک فرآيند مي پذيرد بي آنکه آن را تک الگويي ببيند. مدرنيته را قبل از هر چيز يک نوع روش مي داند و نه يک الگو و نه يک دستورالعمل. شريعتي به کمک اين رويکرد متفاوت به سنت و مدرنيته توامان، تلاش مي کند اين دو دنياي در برابر هم صف کشيده را به هم نزديک کند و از مدرنيته آلترناتيو (تعبير جامعه شناس هندي) سخن بگويد. اجتهاد ابزار اين نوآوري است. اجتهادي که بر مبناي کتاب و سنت است و البته به جاي عقل و اجماع، زمان و علم را نشاندن.
دوگانه اسطوره و اتوپيا؛ يکي ديگر از اين سري دوگانه هايي که شريعتي مي کوشد موقعيت تفکر و زيست خود را در ميانه آن دو تعيين نمايد دوگانه اسطوره- اتوپياست، ميان «آن بوده اي که هست» و «آن بايد باشدي که نيست». ميان اين ديروز و آن فردا. نه محصور، نه معلق. هر تاريخي و هر انساني نيازمند اين اسطوره هاي موسس است که به کمک آن مي تواند نگاهش را به عالم و آدم نشان دهد. از نظر شريعتي اسطوره حقيقتي که همچون واقعيت نگريسته مي شود، همچون واقعيت زيست مي شود و بيان سمبليک مسائل بنيادي اي است که نوع انسان با آن درگير است. اسطوره ها ضروري اند و وجدان اسطوره ساز انسان، حتي اگر واقعيت خارجي نداشته باشند امکان قرائت ها و تفاسير مختلف را براي انسان فراهم مي کنند و مي شوند سرچشمه هاي تخيلي سيال و موثر. در اتوپيا بر خلاف اسطوره، سخن از نابوده اي است که موجود فرض مي شود. به يمن همين فرض است که انسان رنسانس «تخيل مقلد» را به «تخيل خلاق» بدل کرد. تخيلي که البته با واقعيت تنطيم مي شود. در اين رفت و آمد ميان امر واقع و امر خيالي فرض شده فضايي از ممکن فراهم مي شود تا انسان ًمحتوم ً منتظرً قرون وسطا را تبديل کند به اراده اي آزاد و اميدوار که قادر به اقدام است. ناکجا، محصول سفر است و فراهم آوردن امکان سفر. نگاه اتوپيايي متعلق به مسافري است که به جست وجوي جايي ديگر مي رود و در بازگشت نگاهي انتقادي به وضع موجود پيدا مي کند. رفتن، ترک کردن آنجايي که هستي و بر گشتن به همان جا. ايجاد امکان مقايسه و خط انداختن بر چهره ناقص واقعيت. او ما را از پذيرش محتوميت واقعيت و شکنجه شدن توسط آن مصون مي دارد، خلق ناخودآگاهي جديد است در اين واقعيت کور و بسته. جايي ميان فاتاليزم و پذيرش محتوميت امر واقع. اميد به اين که تاريخ به پايان نرسيده و چه بسا هنوز شروع هم نشده باشد. شرط بقا و تداوم هر اجتماعي، در اين است که قادر باشد براي خود وضعيت هاي فرضي خلق کند، آنها را تقويت کند و به آنها تعلق پيدا کند. روياي يک انسان بيدار است (تعريف ارسطو) اتوپيا بريدن از ايده قديمي جهان برتر در آن سوي دنياي مادي است. انديشيدن به سازماندهي جديدي ميان انسان ها در همين پايين است. اتوپيا سيستم نيست اما مي تواند ابزار شناخت باشد. اصل است نه برنامه. پرسش اين است که ميان اسطوره که در ديروز ريشه دارد و اتوپيا که ميل به فردا دارد، پروژه و نوع زيست شريعتي کجا قرار دارد و آفت هاي آن از نظر او کجاست؟ آفت ً اسطوره (mytification)، افسون زدگي mystification) يا به تعبير خود شريعتي استحمار است و آفت اتوپيا، در خود بستگي و لازمان بودن آن است. تقليل کليت انساني به يک تماميت بسته (تصوير جزيره) است جايي که زمان در آن ايستاده. باز همان سوال هميشگي؛ شريعتي براي پرهيز از اين دو آفت چه روشي را پيش مي گيرد؟ روش شريعتي براي نجات اسطوره و اتوپيا، جدا کردن سهم اسطوره از افسون است (استحمارزدايي) از يک سو مشروط کردن اتوپيا است به زمان، به همين جا و هم اکنون.
کليه بحث هايي که درباره اسطوره هاي مذهبي پيش کشيده است و تلاش براي پررنگ تر کردن تاريخيت آنها از همين رو است (نقد معصوميت، ماورايي بودن آنها، معجزاتي که به آنها نسبت داده مي شود و...) وارد کردن مباحثي چون جغرافياي حرف، چندساحته دانستن واقعيت، توجه و انذار دادن نسبت به ناهمزماني تاريخي و تقويمي و... پرهيز از الگوسازي و... روشي است که شريعتي مي کوشد به يمن آن اتوپيا را همچون پازلي به تمامي چيده شده تعريف نکند بلکه پازلي بداند ناتمام و در هم ريخته که هر بار فقط به ما امکان دوباره چيدن عناصر سازنده آن را مي دهد. چنين پازلي هرگز به تمامي چيده نخواهد شد و در نتيجه هيچگاه به تمامي همچون الگويي محتوم تحقق پيدا نخواهد کرد و فقط فرصتي است و امکاني براي گشودن چشم اندازهاي جديد. رويکرد اتوپيايي، صرفاً تلاشي است براي خلق ناخودآگاهي در سطح نيازهاي ما.
به کمک اين دوگانه اسطوره و اتوپيا است که شريعتي مي خواهد هم از حسرت براي زمانه هاي از دست رفته خلاصي يابد و هم قرباني محتوميت امر واقع نگردد.
نه زنداني سرگذشت و نه زنداني سرنوشت. کشف علل درد به يمن عقل و کشف درمان درد به يمن تخيل. به عبارتي تکليف شريعتي روشن است به اين معني که قرار نيست تکليفي روشن باشد. جست وجوي آرامش، آرامش نيست. چنانچه اتوپيا، بهشت زميني نيست، فقط فضايي است سرشار از واقعيت ممکن. (اين را ارنست بلوخ مولف کتاب اصل اميد مي گويد)اين عقلانيتي که دنيا را همين حالا، عيني و قابل درک و لمس و مصرف مي داند و مي خواهد، مي تواند تضادي با نگاه اتوپيايي نداشته باشد. اين دنيا و همين عقلانيت جديدي که از آن صحبت مي شود محصول و مخلوق عقلانيت انتقادي يک سري اتوپيست است. اتوپيست هايي که اميد به فرداي گشوده را جانشين حسرت براي ديروز کردند. اتوپيست ها بودند که با تکيه بر ضرورت تخيل در برابر جنبش هاي ارتجاعي هزاره گراي زمانه خود ايستادند و يا نقش جايگرين بازي کردند. مهمترين کار اين نگاه تغيير نسبت آدم ها با زمان بود. تنها چيزي که مي تواند جاي حسرت براي گذشته را بگيرد، اميد به آينده است (سخن يکي از بزرگان غربي است) و اين يکي از مهمترين علائم شکوفايي چيزي بود که نامش را عقلانيت مي گذارند؛ از ديروز روي برگرداندن و جسورانه به جست وجوي فردا رفتن. امر عيني و واقعي را عين واقعيت نپنداشتن و امکان دخل و تصرف را فراهم ساختن. دخل و تصرف در امر موجود ميسر نمي شود مگر با داشتن يک سري فرضيات. يکي از تعاريف علم همين است؛ داشتن فرضيه و بر اساس آن رفتن سراغ آزمون و تجربه و مشاهده. اتوپيا در همين پايين نيست، اتوپيا اصلاً نيست، نه در پايين و نه در جاي ديگر. اتوپيا کشف يک امکان است در درون آنچه که واقعيت قطعي پنداشته مي شود. بايد ديد چه چيزي - چه وضعيتي واقعيت قطعي پنداشته مي شود حتي اگر زشت و کريه باشد - و به کمک آن عقلانيت معطوف به تخيل، شروع کرد به چوب لاي چرخ آن گذاشتن، آنقدر که از مدار هميشگي خارج شود و چرخش ديگري را موجب گردد.

دوگانه آگاهي ايدئولوژيک -آگاهي آکادميک؛ امروز ديگر همگان جدل ميان بوعلي و ابوذر را مي شناسند و تقابلي را که شريعتي ميان اين دو برقرار کرد. (و تقابل هايي همچون شور و شعور، شر و خير، فلسفه و عرفان، بزم و رزم و....) شريعتي متهم است به داشتن رويکردي ايدئولوژيک به حقيقت و معرفت و رويکرد ايدئولوژيک را چنين تعريف مي کنند؛ نگاهي ثنوي به جهان(سياه- سفيدي) فرشته خو نشان دادن دوست و اهرمني کردن دشمن. يکپارچه نگر، سيستم ساز، معطوف به تغيير، توجيه گر، تقليل دهنده، نگاهي ابزاري به آگاهي و يا حقيقت به قصد عمل. يعني دستورالعملي کردنً و يا شدن انسان. تک ساحتي. ايدئولوژي به عبارتي، عبارت است از سه کلمه؛ سقف، نظم و تکرار. با اين وجود از شريعتي مي خوانيم که از سقف، نظم و تکرار بيزار است. اگر ايدئولوژي نظم باشد و سقف باشد و تکرار، ضدايدئولوژيک تر از او را نمي توان يافت. آيا تفکري که خود را مدام از طريق افشاي کليشه ها و موقعيت هاي مستقر تعريف مي کند، اصلاً امکان تقليل يافتن به اين يا آن را دارد؟ بخواهد هم نمي تواند. آگاهي ايدئولوژيک از نظر شريعتي، فهم يک سري فوريت ها است. فوريت هاي زندگي. فهم اين فوريت که من کدامم؟ او دنبال به دست آوردن و به دست دادن آن روشي است که بتوان در پرتو آن، اين خود آشفته در هم ريخته را توضيح داد، سامان داد. هر کدام را بر سر جاي خود نشاند. نسبت بين آنها را تعيين کرد. نشان داد حفظ کداميک ضروري است، کداميک را مي شود وانهاد، کجا کم است، کجا زياد و... از همين رو معتقد است که در آگاهي ايدئولوژيک وجهي هست که با مطلع بودن، فاضل بودن مرز دارد. آگاهي اي که روشنفکر از آن حرف مي زند شايد فرقش با دانستن هاي ديگر، در اين باشد که آگاهي تلنگري است. منجر مي شود. در نتيجه شايد خيلي بي شباهت به اثرات خلق هنري نباشد. آن آگاهي اي که امکان گريز را فراهم مي کند. جايي که بشود در آنجا متفاوت بود، تجربه هاي جديدي را به دست آورد. آگاهي اي که سرمنشاء يک اتفاق مي شود. اتفاقي که تدارکش مي شود وظيفه روشنفکر. آگاهي با داشتن اطلاعات يکي نيست. اطلاعات پخش مي شود اما ليز مي خورد بر سطح. نفوذ نمي کند. کاشته نمي شود. براي کاشتن بذر بايد در نتيجه اول زمين را شخم زد. يعني شرايط کشت را فراهم کرد. بديهي است که گسترش اطلاعات يکي از روش هاي ممکن شخم زدن است. اما فقط يکي از راه ها است. ربط اين اطلاعات و آن زمين هم بايد روشن شود. آگاهي ايدئولوژيک به عبارتي کارش شخم زدن است، زير و رو کردن و آماده سازي براي بذرافشاني. شريعتي با آگاهي هاي آکادميک مشکلي ندارد اما در کفايت آن بحث دارد. در کتاب حج به اين تفکيک اشاره مي کند؛ عرفات، اولين مرحله است و اقامت در آن ضروري است ؛ يعني معرفت و شناخت. اما در آنجا نبايد ماند و بايد به مشعر گذر کرد. شعور. شعوري که مساوي با خودآگاهي است و پس از آگاهي و اطلاعات مي آيد. بنابراين آگاهي اي معطوف به زندگي، دروني شده. آگاهي اي که منجر به يک رفتار مي گردد. با اين پارادوکس ها آيا مي شود انساني ساخت تک ساحت، جهاني خواست يکدست و يکپارچه، جامعه اي سامان داد توتاليتر و يکپارچه ساز؟ بعيد به نظر مي رسد. همين است که شريعتي در همه جا غيرخودي تلقي مي شود. در ميان هنرمندان، در ميان سياستمداران و بالاخص در ميان مذهبي ها. او موفق شده راه هاي پنهان اين سه مرتبه را -من هنرمند، ماي سياستمدار، ايشان مذهبي- پيدا کند، پلي بزند و عبور و مرور را ممکن گرداند.
اين که چنين ترددي پسنديده هست يا نه بحث ديگري است. اما ممکن است. شدني است و همين کشف راه هاي به ظاهر ناممکن براي کشف و فتح سرزمين هاي جديد و عبور از مرزهاي مستقر به او نگاهي بخشيده است گشوده، رفتاري ضدکليشه اي و روحي کاملاً آزاد و بي رودربايستي و در يک کلام نادر. تجربه اي که به او اين امکان را مي دهد که مذهبي بماند، از فرديت خود دست نکشد و به سرنوشت عمومي بي اعتنا نگردد و البته فراهم آوردن چنين موقعيتي، او را از بسياري موقعيت ها محروم نيز کرده است. شده است بي صاحب، تنها و سرگردان. همان که خود مي گفت؛ روشنفکر آواره. آوارگي اي نه ترحم آور، نه غم بار، بلکه کاملاً انتخابي. اين آوارگي انتخابي نه تنها ترحم انگيز نيست که حسرت آور است.
شريعتي اين آوارگي را فضيلت مي خواند و به آن مباهات مي کند و با تکيه بر آن، همه روح ها و جان هاي مستقر را قضاوت مي کند، متهم مي کند. شريعتي سياستمدار از آن «ما»يي مي گويد که شفاف است، سپري براي پنهان شدن نيست و شريعتي مذهبي به مذهبي عشق مي ورزد که نقاب نيست، فرديت را نمي کشد و بي هويت نمي سازد. از مذهبي که فقط منبر وعظ و خطابه نيست.
نوعي زيست است و مهمتر از همه نوعي رفتار و نوعي نگاه به عالم و آدم.شريعتي به يمن اين زيست پوست و گوشت و استخواني تضادها و تلاشي که براي پيدا کردن تعادل و سلامت به خرج مي دهد درک از هارموني را تغيير مي دهد. ذهن ثنوي ًتقليل گر راحت طلب را ارتقا مي بخشد.
به مومن نشان مي دهد که راه رهايي از تناقضات، شناسايي آنها است و نه انکار آنها، برقراري نسبتي جديد ميان آنها است و نه حذف يکي به نفع آن ديگري و يا آشتي هاي اسکيزوفرنيک و شتر گاو پلنگي. شريعتي براي پيدا کردن پاسخي به اين پرسش تراژيک، من کدامم؟ نه دستورالعمل صادر مي کند و نه الگو بلکه روش به دست مي دهد؛ تداخل متقابل ميان عناصري مدام در معرض بازتفسير و نه ترکيب هاي پاتولوژيک و موزائيک وارکه چيزي به جز بر روي هم انباشتگي عناصر بي ربط با يکديگر نيست. (تعبير مالينوسکي) فراهم آوردن دنيايي که در پرتو حقيقت خير و زيبايي امکان هم نشيني ميان معرفت، اخلاق و هنر فراهم آيد؛ ... « در آنجا من و عشق و خدا دست در کار توطئه اي خواهيم شد تا جهان را از نو طرح کنيم... بهشتي که در آن درختان همه درخت ممنوع اند جهاني که دست هاي هنرمند ما معمار آن است» (هبوط، ص 134)
پي نوشت؛
1- متن سخنراني اورهان پاموک در مراسم اعطاي جايزه نوبل ادبيات 2006 ترجمه ارسلان فصيحي