886 شماره
پنج شنبه، 31 خرداد 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 1 تا 8
 
 
 
 
 

 کافه‌شرق
 
 ترديدهاي روزنامه‌نگار
  سيدعلي ميرفتاح/mirfattah@yahoo.com
آهوان چه اقبال بلندي داشتند كه چيني‏ها كاغذ را اختراع كردند و راه و رسم ساختن كاغذ را از درخت و گياه بنيان گذاشتند. اگر بنا بود همچنان شعرها و خاطرات و حساب و كتاب‌هايمان و شجره‏نامه‏هايمان را روي پوست آهو ثبت كنيم، چه بيچاره مي‏شدند آهواني كه سرِ راه شاعر و نويسنده و سندساز و كتاب‏نويس سبز مي‏شدند. اگر كاغذ را هنوز ياد نگرفته بوديم كه از پوسته برنج و تنه درخت و برگ‏هاي زرد بسازيم و همچنان ميل مفرطي داشتيم كه روزنامه‏هاي پرتيراژ و پرخبر و انباشته از تحليل منتشر كنيم، چه بدبخت و بيچاره مي‏شدند گوزن‏هاي نري كه همسران خود را پهن‌شده و تاخورده روي دكه‏ها و توي دست مردم و زير قابلمه غذا مي‏ديدند. گوزن‏ها و آهوان شانس آوردند كه چيني‏ها كاغذ را اختراع كردند، اما كسي فكر نكرده بود - يعني از همان هزار سال پيش كسي نينديشيده بود - كه چه بر سر جنگل‏ها و درخت‏ها خواهد آمد.
 اينكه كاغذ زير دست ما پوست آهو باشد يا درخت قطع‌شده، خيلي فرقي نمي‏كند. مهم اين است كه آيا چيزي كه روي كاغذها به ثبت مي‏رسد، ارزش كشتن آهويي يا فرو انداختن درختي را دارد؟ اگر بنا باشد كه غزليات حافظ را ثبت كنيم كه به آيندگان برسد، يا بوستان و گلستان سعدي را رونويسي كنيم كه اين كلام گهربار براي نسل‏هاي بعد بماند، فكر مي‏كنم حتي اگر نسل آهو را ور بيندازيم، ارزشش را دارد. اصلاً اگر در گوش آهو زمزمه مي‏كردند كه قرار است روي پوستت بنويسند «رونق عهد شباب است دگر بستان را / مي‏رسد مژده گل بلبل خوش‌الحان را» آهو به تاخت خود را به دكان دباغ مي‏رساند تا از خود دفتري چهل‌برگ بسازد. به درختان نيز اگر مي‏گفتند كه مي‏خواهيم روي شما بنويسيم «منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و...» حتي سروهاي آزاده تهيدست نيز به پاي خود فرو مي‏افتادند و براي اينكه به كليات سعدي بدل شوند، از يكديگر سبقت مي‏گرفتند. فقط در قصه مكبث نيست كه جنگل به راه مي‏افتد و درختان راهپيمايي آغاز مي‏كنند. به آنها بگوييد كه متضمن چه كلماتي از چه بزرگاني خواهند شد، آنگاه به همان شدت مكبث به وحشت خواهيد افتاد از مسابقه‏اي كه درختان با هم خواهند گذاشت. كافي است به ياد بياوريد حال خود را وقتي كه در برابر «ساقي سيم ساق» قرار گرفتيد. مگر نه اينكه فرمود: «كيست كه تن چو جام مي‏ جمله دهن نمي‏كند»؟ حالا كدام آهو، يا كدام ساقه برنج، يا كدام درخت است كه در برابر سقايت حافظ و سعدي و جامي و نظامي و فردوسي و اخوان و حتي حسين منزوي، خود را كاغذ زير دست نكند؟ اما آيا ارزشش را دارد كه درختي - يا كه حتي ساقه برنجي - قطع كنيم تا كاغذي شود كه مثلاً ميرفتاح ياوه بنويسد يا...؟
 براي اينكه آدم بفهمد و شعور پيدا كند و عبرت بگيرد و در كار دنيا تامل كند و به فكر فرو رود، نيازي به اين همه كتاب - كتاب كه حالا نه، نيازي به اين همه روزنامه - نيست. خود درخت را كه خوب نگاه كني، خيلي چيزها مي‏فهمي. به قول شاعر «برگ درختان سبز در نظر هوشيار / هر ورقش دفتري است معرفت كردگار» و اين همه مردان بزرگي كه در عالم بودند، مگر چقدر كتاب خواندند يا وقت خود را با روزنامه هدر دادند؟ نمونه‏اش همين شاهزاده سيذارتا كه فقط سعي كرد به درخت نگاه كند و صداي برگ‏ها را و صداي علف‏ها را و صداي رود را بشنود. اگر قصه‏اش يادتان باشد، آن قايق‏ران رود سند هم به جاي هر كار ديگر -و حتي به جاي رياضت كشيدن- فقط و فقط ديده بود و شنيده بود، آن چيزهايي كه حقيقتاً ديدني و شنيدني هستند و از همين طريق به نيروانا رسيده بود.
 روزگار ما روزگار عجيبي است و بي‏احترامي هم نيست اگر بگوييم كه روزگار بدي است. نه از اين جهت كه درختان را براي روزنامه شدن قطع مي‏كنند. نه، بالاخره مردم بايد چيزي براي خواندن داشته باشند و بايد كه حوصله‏شان در اين اوقات فراغت بي‏حاصلي كه دارند سر نرود و با چيزي مثل روزنامه سرگرم شوند. اما آيا اين روزنامه‏ها كه مي‏بينيم، ارزش نابودي جنگل‏ها را دارند؟
 من از موضع مدافعان محيط زيست حرف نمي‏زنم و نگراني‏ام در حال حاضر مضمحل شدن فضاي سبز دنيا نيست. فقط دارم سوال مي‏كنم كه آيا نوشته‏هاي ما ارزش فرو افتادن برگ زردي را از درختان سبز دارند؟ به ديگران هم بي‏احترامي نمي‏كنم. حتي اسم نويسنده‏هاي ديگر را هم نمي‏آورم. خودم را مي‏گويم. آيا اين نوشته‏ها كه هر روز و هر هفته مي‏نويسم، آنقدر ارزش دارند كه فردا شرمنده جنگل‏هاي گيلان و مازندران نباشم؟
 ما مي‏توانستيم دنبال كار ديگري برويم و شغل آبرومندي پيدا كنيم كه ملازم تباهي طبيعت نباشد. مثلاً معلم روستا مي‏شديم يا پرورش‌دهنده اسب، يا دهقاني كه هر از گاهي فداكاري هم مي‏كند. اما تقدير بين ما و روستا و اسب و خاك چنان فاصله‏اي انداخته كه مجبوريم در تمناي وضعيتي باشيم كه نسبتي با آن نداريم. درعمل روزنامه‏نگاري مي‏كنيم كه نه دنيايمان را آباد مي‏كند و نه آخرتمان را و در دل حسرت زمان و مكاني داريم كه قرين آرامش است. آرامشي كه بي‏ترديد در عالم ژورناليسم خبري و اثري از آن نيست. از همين‏ روست كه چنين ترديدهايي به سراغ روزنامه‏نگار مي‏آيد.
 براي هر هفته درختان زيادي را مي‏برند كه «كافه شرق» چاپ و منتشر شود. حتي اگر روي كاغذ بازيافت هم كافه را چاپ كنند، باز چيزي از عذاب وجدان من كم نمي‏شود كه آيا اين ورق‌پاره‏ها چيزهايي هستند كه ارزش خواندن داشته باشند؟ آيا كار ما قابل احترام است؟ آيا ما وقت و پول شما را هدر نمي‏دهيم؟ آيا هر شماره، بي‏جهت زحمت دوستان خود را فراهم نمي‏آوريم؟
 دنبال جواب اين سوال‏ها نيستم كه بعد به تعارف و تمجيد بينجامد. فقط به مثابه دوستي كه براي دوستش درد دل مي‏كند، براي شما نوشتم و با صداي بلند گفتم كه در هر شماره به چه چيزهايي فكر مي‏كنم و چه    ترديدهايي دست مرا براي گرداندن و چرخاندن كافه شرق مي‏لرزاند. فقط بدانيد كه مدام به اين چيزها فكر مي‏كنم، حتي اگر دست آخر چيز به‌درد بخور و دندان‏گيري نصيبتان نشود.
 زياده جسارت
 
 
 سون‌آپ
  سحر طلوعي/sevenupweekly@yahoo.com
ادعاي پشت سر گذاشتن يك هفته سخت، پرآشوب و البته تكراري، ادعاي نابجا و بيراهي نيست. خاورميانه با جنجال‏هاي اين يك هفته‏اش، تلافي بي‏خبري يا كم‌خبري اروپا و امريكا را كرده است، از يك طرف عراق، از سويي فلسطين و لبنان و از طرفي ديگر افغانستان با انفجارهاي پي‏درپي و بمب‏گذاري‏ها و كشتار نظاميان و البته بيشتر غيرنظاميان، پسوند «بحراني» را براي خاورميانه سند زده. آنقدر كه پيروزي راست‏ها در انتخابات پارلمان فرانسه در ميان هياهوي خبري سامرا، غزه، كابل و بيروت رنگ مي‏بازد و جلب توجه نمي‏كند. حتي كسي براي خداحافظي بلر از دنياي سياست و قدرت هم زنگ شمارش معكوس را به صدا درنمي‏آورد.
1 -  عراق؛
كلنجار با انفجار
 با انفجار اخير سامرا، بخش‏هاي باقيمانده گلدسته‏هاي حرم امام حسن عسگري(ع) هم تخريب شد، تا تروريست‏ها پيام‏هايشان را براي حافظان امنيت عراق ارسال كنند و حرف‏هايشان را به گوش نيروهاي مستقر در اين كشور برسانند.
 نكته اول: سال گذشته، سامرا در ماه فوريه در اثر عمليات تروريستي، گنبد طلايي حرم امام حسن عسگري(ع) و بخشي از گلدسته‏ها را از دست داد و دوباره در ماه ژوئن سال 2007 مشابه آن انفجار را تجربه مي‏كند.
 نكته دوم: انفجار اخير سامرا درست در شرايطي اتفاق مي‏افتد كه نيروهاي امنيتي كمربند محافظتي از اين شهر را محكم‏تر بسته بودند و ميزان مراقبت‏ها و كنترل فعاليت‏هاي تروريستي شدت گرفته بود.
 نكته سوم: بسياري از تحليلگران معتقدند نيروهاي تروريستي ميان نيروهاي محافظ حرم نفوذ پيدا كرده‏اند.
 نكته چهارم: حضور مرقد امامان شيعه در شهر سني‌مذهب سامرا، فرصت مغتنمي به‌ دست آشوبگران و تروريست‏ها داده تا از اختلافات قومي، مذهبي ساكنان شهر نهايت استفاده را ببرند.
 نكته پنجم: روزنامه لس‏آنجلس تايمز چاپ امريكا طي يك حركت هوشمندانه عكسي از سامرا در سال 2004 و عكسي از سامراي فعلي را در صفحه اول خود چاپ مي‏كند و مي‏نويسد: «هرچه زمان گذشته و جلوتر رفته، امنيت عراق بي‏ثبات‏تر شده و بي‏نظمي بر سراسر كشور سايه انداخته.»
 نكته ششم: وقتي تروريست‏ها در به‌ظاهر امن‏ترين حالت ممكن فعاليتشان را بدون نقص انجام مي‏دهند، تنها يك پيام براي حافظان امنيت عراق دارند؛ طرح امنيتي شما براي اين كشور شكست خورده است.
 2- لبنان؛
ناآرامي سرزمين زيتون
 همين يك انفجار كافي بود تا ساكنان بيروت بي‏خواب شوند و شب‏ها را با كابوس بگذرانند. آنها هنوز درگيري‏هاي خشونت‏آميز و القاعده‏گونه نيروهاي فتح‏الاسلام را در شهر البارد از ياد نبرده بودند كه انفجار ماشين حامل وليد عيدو از نمايندگان پارلمان لبنان و از نزديكان فكري خانواده حريري، نخست‏وزير سابق اين كشور، يك بار ديگر حضور مسلط بحران و بي‏نظمي را در خيابان‏هاي بيروت يادآوري كرد.
نكته اول: وليد عيدو از سوريه‌ستيزهاي سرشناس لبنان بود كه همراه فرزند و دو محافظش در اثر انفجار بمب درون اتومبيل شخصي‏اش كشته شد. آنها همراه بسياري از سياستمداران لبناني، گروه 14 مارس را تشكيل داده‏اند و معتقدند سوريه در لبنان فعاليت‏هاي تروريستي انجام مي‏دهد و از اين رو بايد محاكمه شود.
 نكته دوم: سال گذشته پي‌ير جميل، وزير صنايع لبنان هم دچار سرنوشتي مشابه وليد عيدو شد و جان باخت. او هم در گروه 14 مارس عضويت داشت.
 نكته سوم: سوريه هرگونه دخالت و دست داشتن در انفجارهاي اخير و قديم لبنان را رد كرده است.
 نكته چهارم: مقابل گروه 14 مارس، گروه 8 مارس قرار دارد كه بيشتر طرفداران سيدحسن نصرالله در آن عضويت دارند. آنها مخالف محاكمه مقامات سوري هستند.
 نكته پنجم: گروه‏هاي 8 مارس و 14 مارس دو سال پيش و با ترور رفيق ‏حريري، نخست‏وزير وقت لبنان، شكل گرفتند و نمايانگر دودستگي در لبنان هستند.
 نكته ششم: زماني كه تلويزيونNBNلبنان صحنه انفجار ماشين وليد عيدو را پخش مي‏كرده، خانم سوسن صفادرويش، مجري برنامه بدون توجه به باز بودن صداي ميكروفونش گفته: «اي كاش زودتر «عيدو» را ترور مي‏كردند، حالا نوبت وزير جوانان است!»
 نكته هفتم: خانم صفا درويش ممنوع‌الكار شد.
3- روسيه؛
رقيب تازه پوتين
 غزه ميان نيروهاي فتح و حماس دست به دست شود، عراق و لبنان پرحاشيه‏تر از قبل پيش مي‌روند و... روس‏ها كار خودشان را مي‏كنند. اخبار سياسي روسيه هم كه خيلي جذاب و جنجالي نباشد، آنها باز هم موضوعاتي دارند كه سرگرمشان شوند و كمتر به مسائل جهان‌شمول‏تر بپردازند؛ گرما اين روزها روس‏ها را حسابي به خود مشغول كرده. آنقدر كه خبر فراگير شدن موج گرما و افزايش دما، همپاي اخبار مربوط به رئيس‏جمهور مي‏تواند در صفحه اول مطبوعات روس منعكس شود. روسيه هميشه سرد، مشغول دست و پنجه نرم كردن با گرماست.
 نكته اول: دماي مسكو، پايتخت روسيه، در زمستان‏هاي سرد به 61- درجه و در تابستان‏ها به 22+ درجه مي‏رسد.
 نكته دوم: دماي هواي اين روزهاي مسكو چيزي حدود 26+ درجه است. يعني فقط چهار درجه از ميانگين روزهاي گرم بالاتر. اما همين چهار درجه افزايش دما مطبوعات روس را تحت تاثير قرار داده به طوري كه يكي از آنها تيتر مي‏زند: «گرما برمي‏گردد.»
 نكته سوم: با همين افزايش چهار درجه‏اي دما، روس‏ها مي‏توانند جانشان را از دست بدهند. باورتان نمي‏شود اگر بدانيد كه ساكنان مسكو در دماي 26 درجه، بر آب‏نماهاي ميادين شهر هجوم برده‏اند و خودشان را درون اين آب‏نماها خنك مي‏كنند.
 نكته بي‏ربط: بيش از ده‏ها تن در پاكستان و هند به‏خاطر افزايش دما طي اين چند روز جانشان را از دست داده‏اند.
4- انگليس؛
روايت ايراني تولد ملکه
 به جز روزنامه گاردين، ديگر روزنامه‏هاي چاپ انگليس مسائل داخلي جزيره را پيگيري مي‏كنند، سوژه‏هايي مثل همدردي شهروندان انگليسي و غيرانگليسي با خانواده مادلين مك‏كين (دخترك سه‌ساله گمشده)، حواشي خانواده سلطنتي و شب‏زنده‏داري‏هاي نوه بزرگ‏تر، پرنس ويليام و...
نكته اول: شاهزاده ويليام و شاهزاده هري با مجري كانال 4 تلويزيون بريتانيا در يك قاب عكس ايستادند و از او خواهش كردند صحنه‏هاي مربوط به تصادف مرگبار مادرشان را ديگر پخش نكند تا خاطرات خوب دايانا را در ذهنشان نگه دارند.
 نكته دوم: توني‏ بلر، همسرش و خانم مارگارت تاچر نخست‏وزير پيشين انگليسي‏ها، روز 14 ژوئن به ديدار ملكه اليزابت رفتند و سالگرد پيروزي ارتش سلطنتي بر نيروهاي آرژانتيني در جزاير فالكلند امريكاي جنوبي را تبريك گفتند.
 نكته سوم: مارگارت تاچر گرچه براي تبريك گفتن به ديدار ملكه مي‏رود اما خودش مي‏داند و اعتراف مي‏كند كه حضور نيروهاي بريتانيايي در امريكاي جنوبي و فتح جزاير فالكلند، شاهدي بر ادعاي سابقه استعماري انگليس است. پيشينه‏اي كه واضح است قابل افتخار نيست.
 نكته چهارم: گفته مي‏شود به روايتي در اين هفته تولد ملكه هم بوده اما راستش را بخواهيد، ملكه اليزابت دوم متولد 21 آوريل است و جز در ايران در هيچ يك از روزنامه‏هاي لندني خبري مربوط به جشن تولد ملكه منتشر نشده بود.
 نكته پنجم: سلمان رشدي، نويسنده كتاب آيات شيطاني، كه چندي پيش از ملكه لقب«sir»گرفته بود، يك نشان ديگر هم گرفت؛ نشان شواليه ادبيات. گاردين در توضيحات اين خبر و در همان اولين پاراگراف‏ها براي شناساندن سلمان رشدي مي‏نويسد: «او همان كسي است كه آيت‏الله خميني برايش حكم ارتداد صادر كرد و ريختن خونش را واجب دانست.»
 نكته ششم: راستي تولد ملكه اليزابت اول هم روز 7 سپتامبر است.
 5-  امريكا؛
قتل در مهماني شبانه
 از تصاوير مربوط به جولان دادن و قدرت‏نمايي نيروهاي حماس در اتاق‏هاي شوراي امنيت غزه تا تصاوير انفجارهاي عراق و لبنان كه صفحات اول روزنامه‏هاي امريكايي را به خود مشغول كرده، مي‏تواند شهروندان امريكايي را براي مدتي سرگرم كند. اما در اين ميان گاهي امريكايي‏ها مغلوب اتفاقات داخلي مي‏شوند، به طوري كه مثلاً روزنامه معتبر واشنگتن‌پست عكس چهار دانش‏آموز و دانشجويي را كه در يك مهماني شبانه به قتل رسيده‏اند، در صفحه اول خود و به عنوان عكس يك و تيتر يك چاپ مي‏كند.
 نكته اول: روزنامه واشنگتن‌پست در ميان روزنامه‏هاي چاپ پايتخت، به تريبون مردم شهرت دارد و سعي مي‏كند نظر مردم را منعكس كند. برخلاف واشنگتن‌تايمز كه بيشتر نقش تريبون دولت را بازي مي‏كند.
 نكته دوم: روزنامه واشنگتن‌پست به اين مهماني، لقب غيرمجاز مي‏دهد. از اين رو كه در آن دانش‏آموزان و دانشجويان با نوشيدني‏هاي الكلي پذيرايي شده‏اند.
 نكته سوم: نويسنده گزارش مي‏نويسد: «كليددار مهماني اين بار خلاف كرده و با آنكه هر شب دانشجويان با مجوز دانشگاه مهماني برپا مي‏كرده‏اند و هرگز از الكل در برنامه‏شان خبري نبوده، او قوانين را زير پا گذاشته و الكل را به برنامه آنها اضافه كرده.»
 نكته چهارم: دو دانش‏آموز و دو دانشجوي دانشگاه جرج‌ميسون پس از خروج از مهماني در اثر تصادف جان خود را از دست مي‏دهند.
 نكته پنجم: در آنجا وقتي يك روزنامه معتبر در بحبوحه اخبار جهاني، يك حادثه داخلي را تيتر يك مي‏كند، روزنامه را متهم به تشويش اذهان عمومي نمي‏شود .
6- فلسطين؛
از غرب تا شرق
 اسمش را هرچه مي‏خواهيد بگذاريد؛ انقلاب يا كودتا. فرقي نمي‏كند. اختلافات داخلي فلسطين آنقدر اوج گرفت كه بالاخره غزه به حماس رسيد. اين بار اسراييلي‏ها سرگرم تعيين رئيس‏جمهور و وزير جنگ و رئيس حزب كار بودند كه فتح و حماس تسويه‌حساب خونيني با هم كردند.
نكته اول: تا پيش از اتفاق اخير به نظر مي‏رسيد فلسطين از يك وحدت نسبي برخوردار است و تحت حكومت واحد رهبري مي‏شود.
نكته دوم: حالا كرانه باختري رود اردن قلمرو حزب فتح است و غزه در غرب در تصرف كامل حماس.
 نكته سوم: هنيه نخست‏وزير برخاسته از حزب حماس، تصميم عباس، رئيس تشكيلات خودگردان را قانوني و منصفانه نمي‏داند هر چند كه سلام فياض، نخست‏وزير جديد فلسطيني‏ها سوگند ياد كرده باشد و كابينه‏اش معرفي شده باشد.
نكته چهارم: فياض شخصيت ميانه‏رو، مستقل و البته وزير اقتصاد پيشين بوده است. او دكتراي اقتصادش را از دانشگاه تگزاس امريكا گرفته است.
نكته پنجم: اين وسط اتحاديه عرب هم خوب دودوزه‌بازي مي‏كند. يكي به نعل فتح و يكي به ميخ حماس مي‏كوبد براي آن روز كه تكليف فلسطين بالاخره روشن شود.
 نكته ششم: اتحاديه اروپا و امريكا برخي تحريم‏هايشان را از دولت فلسطين برداشته‏اند و اين يعني دولت سلام فياض دستش بازتر است.
 نكته هفتم: حماس به انگليس قول داده، آلن جانستون، خبرنگار ربوده‌شده بي‏بي‏سي به زودي آزاد خواهد شد!
7- چهره هفته؛
 خاورميانه
راستش ملكه و روايت ايراني تولدش مي‏تواند نشان افتخار چهره هفته را به گردن بيندازد، يا همين‏طور سلام فياض فلسطيني‏ها، اما اين هفته چهره ما يك شخص نيست. يك مكان است، يك منطقه جغرافيايي؛ خاورميانه. يك منطقه ناآرام و پرآشوب كه گهگاه فقط كمي رو به سكون و سكوت مي‏رود اما هرگز به آرامش مطلق نمي‏رسد. اگر هر هفته نوبت طغيان اخبار بعضي كشورهاي خبرساز خاورميانه است، اين هفته همه آن خبرسازها دست به كار شده‏اند و جز ناآرامي و بي‏نظمي و تصاوير چندش‏آور و خشن براي مخاطبان رقم نزده‏اند. پل ارتباطي شرق و غرب جهان، معبد خدايان نفت، تلاطم و آشوب‏زده به پيش مي‏رود. كي آرام مي‏شود؟ 
 حکايت‌هاي غيراخلاقي
 
 شما هم نقاب مي‌زنيد
  آرش خوشخو/arash7980@yahoo.com
حكايت اول:
حكايت امروز ما آغاز كسل‌كننده‌اي دارد. (نه اينكه پايانش خيلي پرهيجان است!) وزارت ارشاد طي بيانيه‌اي از اكران فيلم نقاب كه‌«موجبات تالم و تاثر ملت شريف و آزاده ايران را فراهم آورد» عذرخواهي كرد.
قرار نيست از نقاب دفاع كنم. احتمالاً فيلم قابل دفاعي نباشد اما وقتي وزارت ارشاد اينگونه وارد صحنه مي‌شود و با صراحت تا پاي زير سوال بردن يكي از ادارات تابعه خود نيز پيش مي‌رود و براي آنها خط و نشان مي‌كشد («با كساني كه در صدور مجوز نمايش فيلم نقش داشته‌اند به طور جدي و قاطع برخورد خواهد شد»)، آدم به دو نتيجه متفاوت مي‌رسد:
1- وزارت ارشاد چقدر دلسوز تالمات و تاثرات روحي ملت است.2- سمبه طرف چقدر پرزور است!
خب به عنوان يكي از اعضاي صوري ملت شريف و آزاده ايران، بايد بگويم همراه با حدود شصت و نه ميليون و هشتصد و پنجاه هزار نفر ديگر از ملت شريف ايران اصلاً فيلم را نديده‌ايم كه دچار اين حجم تاثر و تالم شويم. نقاب حداكثر توسط صد يا حداكثر صد و پنجاه هزار نفر ديده شده كه از آن صد و پنجاه هزار نفر هم بعيد مي‌دانم بالاي صد و چهل هزار نفرشان پس از ديدن فيلم دچار كوچك‌ترين تالم و تاثر روحي شده باشند. احتمالاً ناراضي و عصبي از سالن خارج شده‌اند اما مطمئناً متاثر و متالم نبوده‌اند. مگر آنكه وزارت ارشاد عدم رضايت تماشاگران از كيفيت فيلم را نيز در رده تالمات قرار دهد. كلاً آنقدر سوژه براي تالم و تاثر هست كه نوبت به سينما نمي‌رسد.
داستان مي‌رسد سر واكنش‌هاي گروهي محترم اما كم‌شمار (به نسبت مخاطبان اين فيلم) از مخاطبان سينما كه جداً پس از تماشاي نقاب دچار تالم و تاثر شده‌اند. اين گروه محترم و شريف سال‌هاست كه به شكل پيگير دچار تالم و تاثر روحي مي‌شوند (در برخي موارد واقعاً هم حق داشته‌اند). اگر يك خواننده حرفه‌اي مطبوعات باشيد، مي‌توانيد اين سير تالم را به‌خوبي پيگيري كنيد. در جشنواره‌هاي فيلم و   جشنواره‌هاي تئاتر، هنگام اكران فيلم‌هاي پرفروش يا انتشار رمان‌هاي پرمخاطب، زمان نمايش پاورچين، مسابقات فوتبال بانوان و هنگام پخش ترانه‌هاي پاپ از راديو.
زماني همين آقاي ده‌نمكي نيز جزء اين گروه هميشه‌متاثر بود.
در مورد اينكه چقدر حق با اين گروه است و اعتراضات هميشگي آنها چقدر توجيه‌پذير است، نمي‌خواهم كنكاش كنم اما اين مهم است كه اعتراض آنها، چه درست چه غلط، چگونه مي‌تواند واكنش‌هايي اينگونه شتابزده و سرآسيمه‌وار به همراه بياورد تا آنجا كه آنها را به لقب ملت شريف و آزاده ايران مزين كند و عذرخواهي يك وزارتخانه را به همراه بياورد.
به هرحال اين گروه در ميان مخاطبان سينماي امروز ما مطمئناً نماد عامه مخاطبين نيستند. سينماي امروز ايران در وضع فعلي پاسخگوي اوقات فراغت جواناني است كه عموماً به سينما مي‌آيند تا سرگرم شوند و به هيجان بيايند و دور و بر خطوط ملتهب بپلكند. من هم مي‌دانم كه سينما در حالت آرماني‌اش چگونه بايد باشد و چه تاثير فرهنگي مثبتي بايد داشته باشد و از اين جور حرف‌ها اما فعلاً اين گونه نيست. هيچ جاي دنيا اينگونه نيست. گروه اصلي مخاطبان سينما شايد از تماشاي نقاب عصباني يا دلخور باشند اما متاثر و متالم نيستند. متاسفانه آنها هنوز جزء ملت ايران محسوب مي‌شوند.
چه نيازي است تصميمات خود را با ضميمه كردن نام مردم ايران تقويت كنيم؟ نيازي به دوپينگ نيست. همه مي‌دانيم كه وزارت ارشاد نوعي خاص از فرهنگ و هنر را مد نظر دارد (كه ممكن است محترم، قابل تحسين و حتي ايده‌آل باشد) اما صراحتاً بگوييد در راه رسيدن به آن مفهوم از فرهنگ، عقايد و نظرات گروهي خاص برايمان مهم است. صراحتاً بگوييد، ناگهان متوجه شديم اين فيلم ناقض اصول و قواعد ماست. ديگر چه لزومي دارد با يك پز دموكرات‌مابانه پاي «ملت»را به وسط بكشيد.
جسارتاً اين را هم بگوييم كه كلاً آرمان‌گرايي را نمي‌شود با راحت‌طلبي برگزار كرد. آن مسوول آتشين مزاجي كه آنگونه از ملت شريف و آزاده بابت اكران يك فيلم عذرخواهي كرده، حداقل اين زحمت را به خود مي‌داد و از دفتر كارش خارج مي‌شد، چند قدمي در گرماي تابستان پياده مي‌رفت و فيلم را در سالن‌هاي عمومي و همراه مردم مي‌ديد. آن وقت مي‌توانست تصوير روشن‌تري از تالمات و تاثرات داشته باشد. نه اينكه در دفتر كار با توصيه دوستان به تماشاي نسخه قاچاق فيلم بسنده كند و حكم صادر كند. (معاونت سينمايي ارشاد بعداً گفت مبناي صدور آن اطلاعيه تماشاي نسخه   CDاصلاح‌نشده فيلم بوده! اين ديگر اصل حكايت غيراخلاقي است.)
دو ماه پيش سردار رادان ميهمان شب شيشه‌اي بود. در همان برنامه يك نظرخواهي از تماشاگران برنامه انجام شد. سوال اين بود كه تا چه اندازه با شيوه برخورد نيروي انتظامي با معضل بدحجابي موافق هستيد؟ طبق آماري كه در رسانه رسمي قرائت شد 39 درصد از مخاطبان آن برنامه مخالف آن شيوه برخورد بودند. طيف اصلي مخاطبان شب شيشه‌اي طبقه متوسط و حتي فرودست تهران هستند. 39 درصد از مردمي كه تماشاگر يك برنامه عامه‌پسند هستند، مخالفت خود را با يك طرح فراگير اعلام كردند. اين درصد مطمئناً بسيار بيشتر از درصد گروه متالمين و متاثرين فيلم نقاب هست. اما هيچكس خود را مكلف نديد كه از آنها عذرخواهي كند. آنجا مفهوم ملت چيز ديگري بود. ناگزير به اين نتيجه مي‌رسيم هر گروهي از مردم كه آن طبقه خاص و محترم در ميان آنها باشند بلافاصله از سوي مسوولين به مقام ملت ارتقا پيدا مي‌كنند.
خب اين تناقض را حل كنيد. آرمان شما گاه با آراي ملت همسو است و گاه نه. اين ديدگاه طرفداران بسياري نه‌تنها در ايران كه در سراسر جهان دارد كه شايد لزوماً حائز مفهوم اكثريت نيز نباشند. نيازي به پنهان‌كاري نيست. اين ديدگاه سابقه‌اي ديرين در علوم سياسي و تاريخ دارد و نتايج خاص خود را نيز داشته است. تاريخ براي ما و شما مسير خود را عوض نمي‌كند.
حكايت دوم:
بارها ديده‌ايم كه بازيگران مشهور عموماً فيلمسازان خوبي مي‌شوند. برعكس منتقدان كه عموماً فيلمسازان خوبي نيستند. نمونه‌هاي فرنگي‌اش كه زيادند. از چارلز لاوتون بزرگ بگيريد تا رابرت ردفورد و مل گيبسن و البته كلينت ايستوود. حالا اينكه در ايران نمونه‌اي مثل فرامرز قريبيان اين قانون را نقض مي‌كند، به ما مربوط نيست. اما تا حالا نديده بوديم يك فيلمساز، بازيگر درجه اولي از آب دربيايد. براي همين از حضور درخشان احمدرضا درويش در يك برنامه تلويزيوني شگفت‌زده شديم. كارگردان صاحب‌نام كشورمان در جواب يك سوال معصومانه مجري چنان تركيب نادري از خشم و سرخوردگي و افسوس را به نمايش گذاشت كه تمام صاحب‌نامان و تئوري‌پردازان متد اكتينگ و رهروان سبك و سياق استانيسلاوسكي و شاگردان استلا ادلر و لي استراسبرگ و نماينده خلف آنها در ايران يعني رضا كيانيان را شرمزده و خجل بر جاي مي‌گذارد.
تحسين و ستايش ما بر كارگردان خوب كشورمان كه نشان داد در عرصه بازيگري نيز يلي است.   
 ميکروسکوپ خصوصي من
 
 شلوغ مي‌کنم؛ پس هستم
  امير پوريا /amirpouria@gmail.com
اين روزها كه برنامه «شب شيشه‌اي» به هر دليلي كه مي‌پذيريم يا از آن گله داريم، مطرح و بحث‌انگيز است، سايه سنگين يك عارضه قديمي فضاهاي ظاهراً روشنفكري جامعه «ايروني» با اخلاقيات بسيار مشخص سنتي‌اش در جلوه‌هاي مدرن امروزي، بر سر آن ديده مي‌شود: هر كسي در هر جايي، در هر محفلي كه بحثي در باب حرف‌هاي شب پيش و دو شب پيش و هفته پيش رضا رشيدپور دربگيرد، ادعا مي‌كند كه فلان نكته را او به رشيدپور گفته بوده؛ بهمان سوال را او پيشنهاد كرده بوده كه از مهمان برنامه بپرسد، در بيسار مورد، او به رشيدپور مشورت و اطلاعات و بينش و نگرش داده بوده. شك ندارم و مي‌شناسم كه كساني واقعاً اين همراهي‌ها را كرده‌اند و طرف مشورت قرار گرفتن‌ها را راست مي‌گويند و اساساً اين كار در خصوص اين دوستان، به اعتبار برخي از محورهاي بحث در آن برنامه مي‌افزايد و خود آنها، مطلقاً به اعتبار نام و شهرت تازه آمده و زودگذر «شب شيشه‌اي»نيازي ندارند.
 اما در طيف بسيار وسيعي از اين ادعاها نزد كسان ديگر، تلاش براي كسب اعتبار از طريق وصل كردن خود به يك برنامه مطرح تلويزيوني، به‌روشني به چشم مي‌خورد. اين اتفاق تازه‌اي نيست؛ گفتم كه، در اخلاقيات «ايروني» موجود و جاري در فضاي محافل فرهنگي و هنري ما، قدمتي صدها ساله دارد. هميشه افراد پرشماري هستند كه از پس همنشيني و همپالكي شدن با يكي از هنرمندان كم‌شمار مطرح و اثرگذار، داعيه ايده دادن و كُنسه دادن و پيشنهاد دادن به او را مطرح مي‌كنند. اين حادثه معمولاً در اوايل همنشيني‌هاي مذكور، رخ نمي‌دهد. آن اوايل، جناب مستطاب محفل‌نشين كه جز حضور در اين محيط و همصحبت شدن مقطعي و اغلب سطحي با اين و آن، هيچ توليد و محصولي ندارد، از اينكه با بزرگان يا دست‌كم افراد مطرح عرصه‌اي، عكس يادگاري مي‌گيرد، سرخوش و سرمست است و اين براي آنكه خود را هم اينجا و آنجا، در جرگه فعالان و دانايان جا بزند، كفايت مي‌كند. چه كسي مي‌تواند بگويد او كه همنشين فلاني است و داستان فيلم جديد بهماني را مي‌داند و تابلوهاي جديد بيساري را قاب مي‌كند و كيف‌كِشِ اين يكي و راننده اختصاصي آن ديگري است، آدم مهمي نيست و سواد و دانش ندارد؟! او مهم است و هنرمند، چون با هنرمندان مهم نشست و برخاست مي‌كند. همين برايش كافي است؛ البته فعلاً!
 در مرحله بعد، دغدغه «توليد داشتن» به ميان مي‌آيد. جناب محفل‌نشين به مرور زمان، آنقدر نظاره‌گر/ watcher كارها و نوشته‌ها و تصويرها و محصولات ديگران مي‌شود كه مي‌بيند اين نوع حضور و همنشيني، براي مطرح كردن خودش، بس‌اش نيست. توان خلق هم كه ندارد. هرچه باشد، نكته آموختن و قصه برگرفتن از حرف‌ها و خاطره‌هاي آدم‌هاي ايده‌دار و صاحب ديد و طنز و ظرافت، خودش قواي خلاقه‌اي مي‌خواهد كه اگر جناب محفل‌نشين از اين موهبت برخوردار بود، به جاي فخرفروشي حقيرانه به همنشيني با اين و آن، خودش به كار و توليد و پرورش ايده‌هايش مي‌پرداخت و كسي، چيزي مي‌شد. پس حالا كه نمي‌داند و نمي‌تواند، راه مطرح شدن بهتر و گسترده‌تر چيست، چطور مي‌تواند بگويد كه من فقط هم‌محفل فلاني نيستم و خودم هم نكته دارم و مؤثرم و شما را به خدا باورم كنيد؟!
 در آن خرده فرهنگ مشخص كه نامش را به كنايه و با واژه‌اي عمداً نادرست، «ايروني» گذاشته‌ام، راه‌حل اين ماجرا از آنكه فكر مي‌كنيد، ساده‌تر و دست‌يافتني‌تر است: جناب محفل‌نشين از مجموع قصه‌ها و روابط اجتماعي و ايده و نكته‌هايي كه از هنرمند شنيده يا ديده يا دريافته، ماجراهايي مي‌سازد تا او را تحت تاثير خود معرفي كند! به عبارت ديگر، كافي است يكي از قصه‌ها و ايده‌هاي تازه هنرمند را كه در جمع و گپ و گفتي از او شنيده، به خودش نسبت دهد. مثلاً بگويد ايده تابلوي جديدش را من بهش دادم، تهيه‌كننده يا پخش‌كننده فيلمش را از اول من بهش معرفي كردم و يا از همه رايج‌تر، من بودم كه طرح فيلمنامه يا رمان اخيرش را به او گفتم يا برايش نوشتم. اصلاً كار او بر مبناي دزديدن طرح و ايده و قصه من شكل گرفته و او دارد نان شهرت كاذبش را مي‌خورد و فلان سفرها را من بايد به جاي او مي‌رفتم و بهمان جايزه‌ها و اعتبارات را درواقع بايد به جاي او، به حساب من واريز مي‌كردند.
اين حقارت مفصل‌تري است. با حقارت ناشي از آن ادعاها كه با فلاني مسافرت بوديم و بهماني بهم تلفن كرد و تولدم را تبريك گفت، قابل قياس نيست. از آنها فراتر يا درواقع فروتر و پست‌تر است. اتفاق جالبي است كه اين نوع ادعاها بيشتر شامل حال كساني مي‌شود كه ظاهراً هنرشان ساده و قابل دسترسي است. ظاهراً كار غريب و خارق‌العاده‌اي نمي‌كنند كه فيلم مي‌سازند، شعر مي‌گويند يا داستان مي‌نويسند. ظاهراً به نظر مي‌رسد كه هر كسي با اندك اطلاعات و تجربه‌اي مي‌تواند مثل آنها بسازد، بنويسد و چندان هم زحمت و تلاش و سماجت و بالا و پايين پريدن و پروسه توليد دشوار و غيره نمي‌خواهد.
به اين اعتبار، همين نكته جالب، كم و بيش طبيعي و از جناب محفل‌نشين شيفته مطرح شدن، بسيار قابل انتظار است. قابل درك است كه ادعاي «او طرح مرا دزديده» به دليل ظواهر ظاهراً ساده فيلم‌هاي كيارستمي، درباره او بيشتر محتمل باشد تا مثلاً بيضايي و كيميايي. مي‌شود فهميد كه احتمال طرح اين نوع داعيه‌ها در باب فيلم‌هاي ظاهراً آسان‌تر جعفر پناهي بيشتر است تا مثلاً كارهاي بهمن قبادي كه پروسه توليد و فراز و فرود دراماتيك‌شان گسترده‌تر به چشم مي‌آيد. معلوم است كه كسي نمي‌تواند بگويد آن همه جزئيات و اطلاعات فوتبالي را من به عادل فردوسي‌پور منتقل كردم يا انبوه تحليل‌ها و اشاره‌هاي تخصصي هر موضوع از باستان‌شناسي و معماري تا نقالي و نقاشي و نجوم- را داريوش ارجمند از من شنيده و گرفته و در برنامه «طلوع ماه» گفته. اما سر و شكل، پوسته بروني و كيفيت تلنگروار حرف‌ها و مچ‌گيري‌ها و كنايه‌هاي رشيدپور، از جنسي است كه مي‌شود ادعا كرد من اينها را بهش گفتم؛ و از اين طريق، خود را مطرح كرد.
 بنابراين، اگر ماهي، دو ماهي، گاهي كسي پيدا نشود كه بگويد حق مرا خورده‌اند و اشك مرا ريخته‌اند و طرح مرا دزديده‌اند، در اين فضا و در ميانه اين عقده‌مندي‌هاي جاري در اطرافمان، جاي تعجب دارد. وقتي توان خلق و ايجاد و ساختن و نوشتن نداريم، به اعتبارات ديگران چنگ مي‌اندازيم و مي‌پنداريم آنها اين اعتبارات را «كسب» كرده‌اند. غافل از اينكه اين اعتبارات بيروني، تنها جلوه‌اي از اعتبار و اهليت و اصالت ذهني و دروني آنهاست. تا آن را نداشته باشيم، با شلوغ‌بازي و مظلوم‌نمايي و ادعاي مورد سرقت و چپاول واقع شدن، نمي‌توانيم اعتبار بيروني را جلوه اعتبار و اهليتِ نداشته دروني كنيم. و وقتي اين شلوغ‌بازي‌ها را به راه مي‌اندازيم، معلوم است كه مي‌خواهيم خلاء همان ايده‌پردازي‌ها و قواي خلاقه را پر كنيم.
 جنابان محفل‌نشينان عزيز، آب در‌ هاون نكوبيد. اعتبار نداشته، اكتساب نمي‌شود. به همان نظاره‌گري بسنده كردن، هيچ بد نيست. دست‌كم جلوي جهيدن بي‌ثمر به سوي شاخه‌هاي درخت تنومند هنر را كه دستمان بهش نمي‌رسد، خواهد گرفت.
 فلسفيدن با پتک
 چون مي‌گوييد 39957
 علي دايي بزرگ است
  حميدرضا ابک /hamidreza.abak@gmail.com
علي دايي در ميان اهالي فوتبال يك خصوصيت كم‌نظير دارد. وقتي در يك برنامه تلويزيوني از او بخواهند از بين اعداد يك تا نودهزار يك عدد را انتخاب كند، خيلي راحت و بدون معطلي مي‌گويد 39975. اين ويژگي را اصلاً دست‌كم نگيريد.
وقتي عادل فردوسي‌پور براي اولين‌بار بساط قرعه‌كشي را در برنامه 90 به راه انداخت، با گرفتاري‌هاي فراواني روبه‌رو بود. مثلاً در انتهاي برنامه از كارشناس بازي مي‌خواست از بين اعداد يك تا پنجاه‌هزار، پنج عدد را انتخاب كند. كارشناس مربوطه، انگار كه از او خواسته باشند فهرست جاسوسان درگير در پروژه واترگيت را اعلام كند، سريعاً مي‌گفت «يك». فردوسي‌پور مي‌گفت حالا يك عدد ديگر انتخاب كنيد، طرف مي‌گفت «دو». آقاي مجري مي‌گفت لااقل يك عدد چندرقمي را هم بگوييد، آقا مي‌فرمود «ده». اعصاب فردوسي‌پور كه يك فازش را از دست مي‌داد، تشر مي‌زد كه دوست عزيز تا «پنجاه‌هزار» جا داريم، كارشناس مربوطه مي‌گفت «شصت‌هزار».
بعدها كه كار به انتخاب دونفره رسيد، اوضاع بي‌ريخت‌تر شد. كارشناس بازي مي‌گفت «يك»، كارشناس داوري مي‌گفت «دو». انگار قرار است «هب» بازي كنند و به مضرب پنج كه رسيدند دست بزنند.
آوانگاردهايشان كه مي‌خواستند اندكي خودنمايي كنند و بگويند ما هم اينكاره‌ايم، باد در گلو مي‌انداختند و مي‌گفتند: «صد و سي و هفت هزار و دو هزار و دويست و...» و اينجا بود كه معلوم مي‌شد نمي‌توانند عدد مورد نظر را به اتمام برسانند كه يكان و دهگان و صدگانش را به باد داده بودند.
اين گرفتاري مختص فردوسي‌پور نبود. در يكي از برنامه‌هاي تلويزيوني، قرار شد كارشناس اخلاق و مشاور خانواده، از بين اعداد يك تا نه، عددي را انتخاب كند؛ با اين شرط كه يك و هفت و نه را انتخاب نكند. سريعاً گفت همين «يك» خوب است. مجري بيچاره گفت: آقاي عزيز، يك را كه نمي‌شود انتخاب كنيد، گفت هفت عدد مقدسي است، همان هفت. گفت آقاجان هفت استثناست، طرف گفت يا نه يا سه. مخاطبان ارجمند برنامه هم زير بار اين پرسش مردافكن خرد شدند كه وقتي كسي نمي‌تواند از بين اعداد يك تا نه، يك عدد انتخاب كند، چگونه مي‌توان به مشاوره‌هاي خانوادگي و توصيه‌هاي اخلاقي‌اش اعتماد كرد.
بي‌سوادي در سرزمين‌ ما بيداد مي‌كند. ضمن تقدير از همه تلاش‌هاي نهضت سوادآموزي براي آشنايي بي‌سوادان با مبادي خواندن و نوشتن و حساب و كتاب، متاسفانه بايد اعلام كرد، كار كه كمي فراتر از محاسبات اوليه مي‌رود، خيلي‌ها كميت‌شان لنگ مي‌زند.
در همان برنامه 90، حساب حاج‌رضايي و مجيد جلالي و چند نفر ديگر را كه جدا كنيد، احتمالاً بقيه بايد به كمك فردوسي‌پور عدد انتخاب كنند و بگذريم كه روزهاي اول رنگ و رويشان مي‌پريد وقتي با چنين پرسش سهمگيني روبه‌رو مي‌شدند؛ كم مانده بود بگويند آقا جان ما كارشناس فوتباليم نه هانري پوانكاره.
علي دايي اين شانس را داشت كه نه در عنفوان جواني بلكه در بيست و چهار سالگي به بازيكن محبوب سرزمينش بدل شود. اين اتفاق اگرچه شايد باعث شد فوتبال كشور ما از حضور او در سنين نوجواني محروم بماند، اما يك مزيت عمده داشت. دايي توانست سر فرصت درسش را بخواند و از دانشگاهي فوق‌العاده معتبر فارغ‌التحصيل شود.
اينكه بگوييم تحصيل در رشته متالوژي و مهندسي مكانيك باعث رشد و ارتقاي سطح فوتبال بازيكنان مي‌شود را كسي نخواهد پذيرفت، اما فراموش نكنيم كه در دنياي جديد، به هر حال تفاوت‌هايي ميان آنكه ساحت آكادمي را درك كرده و ديگران وجود دارد. مجيد جلالي جايي درباره دايي گفته بود، اينكه او مي‌تواند از موقعيت‌هاي مرده فرصت‌هاي گل بسازد، مستقيماً به فراستي برمي‌گردد كه به عنوان يك انسان تحصيل‌كرده كسب كرده است. دانشگاه رفتن، حتي در رشته تربيت‌بدني، شايد نتواند قدرت دريبل‌زني بازيكنان را افزايش دهد، اما باعث مي‌شود آنها در محيطي متفاوت از كوچه و بازار و خيابان قرار گيرند و در نگاهشان به جهان، تغييري بنيادين رخ دهد.
اگر علي دايي هيچ‌وقت خودش را نباخت، اگر با ديدن رنگ اولين تراول چك سبز، فيلش هواي هندوستان نكرد، اگر با خريدن اولين پرشيا و نوكيا به فكر جردن‌گردي و smsبازي نيفتاد، به‌خاطر اين بود كه در جايي ديگر آموخته بود ستاره‌شدن اقتضائات خودش را دارد و با يك دل نمي‌شود مخلص و چاكر هزار دلبر بود؛ لااقل در عالم فوتبال حرفه‌اي.
احتمالاً دايي تا پايان عمرش نيز سراغ رشته مهندسي‌اش نخواهد رفت؛ شايد هم برود، مهم نيست. اما فراموش نكنيم كه با همين مدرك به ظاهر ساده، يك سر و گردن از بقيه فوتباليست‌ها بالاتر است و بقيه هم اين را به رسميت شناخته‌اند. قصد توهين ندارم اما شايد اگر هر كس ديگري جاي دايي بود و هنگام حرف زدن دچار مشكل جسمي اندكي بود كه دايي ناخواسته با آن دست به گريبان است، هرگز نمي‌توانست به اين خوبي عادل را محاكمه كند و ما هفتاد ميليون نفري را به دادگاه بكشد كه روزي روزگاري برايش sms ساخته بوديم و حرمتش را شكسته بوديم.
دايي نه‌تنها به‌راحتي عدد انتخاب مي‌كند، بلكه هنگام ارائه آمار به‌خوبي مي‌داند كه مجموع درصدهاي ارائه‌شده از يك بازي آماري نبايد از صد فراتر رود و به نيكي دريافته است كه به كار بردن «كل يوم» به جاي «كلهم اجمعين» به‌سادگي مي‌تواند دودمان يك كارشناس را به باد دهد. اينها مزيت‌هاي كمي نيستند در سرزميني كه از صبح علي‌الطلوع تا بوق شغال، اهالي فرهنگ و مطبوعات و ورزشش گاف مي‌دهند و سوتي.
اينها مزيت‌هاي كمي نيستند در سرزميني كه مديران ورزشي‌اش در برنامه‌هاي تلويزيوني با قسم حضرت عباس و گرو گذاشتن ريش و سبيل حرفشان را پيش مي‌برند. اينها مزيت‌هاي كمي نيستند در سرزميني كه مردمي بودن، تعريفي جز هرهر و كركر و همه چيز را به شوخي گرفتن و در يك كلام خاكي بودن ندارد.
موفقيت دايي در عرصه‌هاي مختلف زندگي، غروري منحصر‌به‌فرد به او بخشيده است؛ غروري كه خيلي‌ها را آزار مي‌دهد. غروري كه تك‌تك ما در مافي‌الضميرمان داريم و مي‌ترسيم ابرازش كنيم.
به‌همين خاطر مجبوريم چپ و راست بگوييم خاك پاي مردم اين مرز و بوميم و در عمل، هيچ ارزشي براي همين مردم قائل نباشيم. فردوسي‌پور در برنامه 90 اين هفته اصرار داشت به دايي بفهماند كه در يكي دو سال اخير تغيير كرده و در سال‌هاي پيش امكان نداشت از كسي عذرخواهي كند. درست مي‌گفت. دايي هم پذيرفت. شايد اين هم از اقتضائات همان غرور باشد.
اما به‌راستي غرور صميمانه علي‌ دايي آزاردهنده‌تر است يا تواضع گنجشك‌رنگ‌كنان و قناري‌فروشاني كه سال‌هاست تكليف‌شان با مردم روشن است و كسي هم براي سجاياي اخلاقي‌شان تره خرد نمي‌كند؟
اينكه دايي را بايد اسطوره فوتبال دانست يا نه، مردم تعيين خواهند كرد. اينكه قهرمان ملي ما بايد در چه جايگاهي بنشيند و پس از اين چه كند هم به خودش مربوط است و نصحيت‌هاي كارشناسان خبره.
از من اما اگر بپرسند، مي‌گويم علي دايي نبايد از فوتبال كنار برود. نه به خاطر اينكه آقاي گل فوتبال جهان است و پرافتخارترين بازيكن ايران. نه به خاطر اينكه يك‌تنه از پس هفتاد ميليون نفر برآمد و خودش را اثبات كرد. بلكه به اين خاطر كه به‌راحتي بر صندلي‌هاي شبكه سه تكيه مي‌دهد و مي‌گويد 39975. فكر كنم فردوسي‌پور هم موافق باشد.
 درس‌هاي نگارش
 
 آن جمله که ارسطو نگفت
  کورش علياني
نوشتن با گفتن چه فرقي دارد؟ اين سوال خوبي است. جواب‌هاي روشني هم دارد. مثلاً «نوشتن به ياري ابزار کتابت صورت گرفته و گفتار تنها محتاج ابزارهاي صوتي انساني است.» يا اينکه «گفتار غيررسمي است و نوشتن رسميت دارد.»
اما وقتي من بالاي اين متن مي‌نويسم «درس‌هايي در نگارش» يقيناً نمي‌خواهم بگويم قلم را چگونه بايد در دست گرفت يا غلظت مرکب چه اندازه باشد يا چه نوع کيبوردي براي تايپ طولاني مفيدتر است. بنابراين، آن تفاوت در ابزار، تفاوت چندان مهمي نيست. از سويي ديگر هر گفتاري را مي‌توان عيناً خواند. کتاب‌ها را مي‌خوانند و ذخيره مي‌کنند. حتي کتاب‌هايي هست که از اول با خواندن پديد مي‌آيد. يعني اصلاً متن مکتوبي در کار نيست و پديدآورنده‌شان مي‌رود توي استوديو، هر چه مي‌خواهد را مي‌گويد و صدايش را ذخيره مي‌کنند و ناشر هم همان صدا را تکثير و پخش مي‌کند. همان چيزي که بهش مي‌گويند کتاب صوتي. برعکس هم ممکن است. هر گفتاري را هم مي‌توان نوشت. و اگر به پيام کوتاه و چيزهايي مانند آن هم فکر کني، مي‌بيني خيلي از گفتارها هست که اصلاً صدا ندارد و فقط مکتوب است.
درواقع هر حرف خودماني‌اي را مي‌توان مکتوب کرد و هر متن رسمي‌اي را مي‌توان خواند، پس تفاوت در رسميت هم فرقي جدي‌ ميان نوشتن و گفتن درست نمي‌کند.
بگذريم از اينکه اصلاً اول بايد کسي معلوم کند که تفاوت «رسمي» و «غيررسمي» در چي است. گمان نکنم اگر کسي در اين باره سعي کند، سعي‌اش به جايي برسد. اگر روراست باشيم، نهايتاً به اين مي‌رسيم که «وقتي به متني مي‌گوييم رسمي که توقع داريم جدي‌اش بگيرند يا فکر مي‌کنيم ديگري تلاش کرده است وقت پديد آوردن متن، کاري کند که آن را جدي بگيرند.»
يعني گفتن و نوشتن خودشان تفاوت چنداني ندارند، توقع ما از اينکه جدي بگيرندشان تفاوت‌هاي رايج را پديد آورده است. اما چرا؟
تصورش سخت نيست. زماني نوشتن و ثبت کردن به يک معنا بوده است. گفتار شفاهي را نمي‌شده ثبت کرد و بنابراين، هر زمان هر کس مي‌توانسته است منکر گفتن يا شنيدنش شود، اما نوشته محو نمي‌شده يا دست‌کم آسان محو نمي‌شده و قابل استناد بوده است. اما امروز اين تفاوت، دارد کم‌رنگ‌تر مي‌شود. گفتار و تصوير هم به همان دقت نوشته ثبت مي‌شود و نوشته را هم به همان جديت مي‌توان تکذيب کرد. اين دومي را البته بيش از پيشرفت علم، مديون پيشرفت حقه‌بازي هستيم. اما به هر حال چنين است.
راحت اگر بگويم، گفتن با نوشتن فرق چنداني ندارد. مهم اين است که آدم بتواند متن را آن‌طور که دوست دارد پديد بياورد. يعني آن «نگارش» که آن بالا نوشته‌ام، در واقع يعني «توان پديد آوردن متن‌هايي که دوست داري».
براي اين کار ابزار لازم است. اين ابزار چيز عجيبي است. هم ابزار است و هم در عين حال ماده خام آفرينش متن نيز هست. اين ابزار- ماده عجيب و غريب زبان است. در واقع براي اينکه نگارشت خوب باشد، بايد بتواني با زبان کار کني و در متني که مي‌آفريني، به منظور خودت برسي.
اما اصلاً زبان چيست؟ زبان چيز شگفت‌انگيزي است. ظاهراً تفاوت واقعي انسان با بقيه جانداران در همين زبان داشتن است. مي‌داني اين يعني چه؟ يعني ما اين همه ابداع و ابتکار و ساختن و پديد آوردن را مديون زبانيم. اگر زبان نمي‌بود، نه تمدني بود، نه فرهنگي، نه شهري، نه کشاورزي و دامداري و صنعتي. مطلقاً هيچ.
احتمالاً اين جمله‌ مشهور ارسطو را شنيده‌اي که «انسان حيوان ناطق است».
البته ارسطو اين جمله را اين‌طور نگفته و وقتي هم گفته، منظورش تعريف مفهوم انسان نبوده است. او جمله‌ ديگري هم شبيه همين گفته که معمولاً بهش توجه نمي‌کنند و نقلش نمي‌کنند؛ «انسان حيوان سياسي/شهري/تمدني است». بعد از ارسطو هم کسان بسياري از اين جمله‌هاي «انسان حيوان فلان است» گفته‌اند؛ مثل حيوان اقتصادي و حيوان تاريخي و چيزهاي ديگر. اما ظاهراً يخ هيچ کدام از اين جمله‌ها به اندازه همان «انسان حيوان ناطق است» نگرفته است.
شايد دقيقاً به همين دليل که همه‌ آن چيزهاي ديگر بر اثر زبان‌دار بودن و ناطق بودن انسان پديد مي‌آيند. آن عبارت يوناني ارسطو را که در کتاب سياست گفته است، اگر با حروف فارسي بنويسيم (چون روزنامه و نرم‌افزارهايش احتمالاً حروف يوناني را نمي‌شناسند، مجبورم اين کار خنده‌دار را بکنم) تقريباً اين طور مي‌شود «زوئـُن لـُگـُن اِخـُن». کلمه‌ اولي همان است که معناي حيوان مي‌دهد و امروزه هم در zoo انگليسي که معناي «باغ‌وحش» مي‌دهد مي‌بينيمش. کلمه‌ آخر هم معناي همراه داشتن و با خود بردن و حمل مي‌دهد. اما دعواي اصلي سر کلمه وسطي است؛ «حيواني که لـُگـُن دارد». اما اين لگن (يا درواقع لوگوس که به اقتضاي نحو در آن عبارت لـُگـُن شده است) چيست؟ لغت‌نامه‌ها معاني زيادي براي همين يک کلمه نوشته‌اند؛ مثلاً گفتار، کلمه، خرد، نطق و نسبت. براي يوناني‌ها واضح بود که اينها همه يک چيز است. خب البته براي آنها چيزهاي زيادي واضح بود. مثلاً اينکه زئوس و بر‌و‌بچه‌ها در قله المپ نشسته‌اند و کاري ندارند جز اينکه به آدم‌ها حسودي کنند و بر سرشان بلا نازل کنند يا دعا و خواهششان را بشنوند.باز هم به ماجراي عبارت ارسطو خواهم پرداخت.
 صندلي لهستاني
 
 ما به چي اعتراض داريم؟
  مهدي کرم‌پور /www.mehdikarampour.com
اين صندلي لهستاني هم جاي راحتي نيست... کم‌کم داشتم به اين نتيجه مي‌رسيدم. تنها، روي يک صندلي ناراحت گوشه کافه قديمي و کهنه نشستن و به نوشيدن مايع غليظ و تلخ سياه‌رنگ مشغول شدن... خيلي هم خوش نمي‌گذرد... حتي اگر به قول دوستان، خيلي روشنفکرانه باشد! به قول علي عابديني: «سر تخته بشورن اين...»
- من اعتراض دارم... ما معترضيم به...
دوست تهيه‌کننده‌ام رو‌به‌رويم نشسته بود و غر مي‌زد. بيش از اندازه نسکافه، شير مي‌ريزد و سه قاشق پر شکر...
- شکر دوست دارم...
يکي ديگر هم مي‌ريزد.
پسر و دختر ميز کناري دعوايشان شده... از عشق مي‌گويند ولي دارند دعوا مي‌کنند!
- من به خاطر تو....
- من اونجا براي تو....
- من مي‌خواستم تو...
- من اونا رو به خاطر تو...
از معامله و تجارت حس و رابطه متنفرم. اساساً از دلالي... از واسطه‌ها حتي...
دوست تهيه‌کننده‌ام مي‌گويد که خودش پول فيلم‌هايش را تهيه کرده است. برحسب چيز‌هايي که بهشان اعتقاد داشته. اعتقاد... اعتراض... عشق... اين هفته در اطراف و اکناف صندلي لهستاني اتفاقات جالبي دارد مي‌افتد!
همه روزنامه‌هاي شهر، اين هفته پر بود از اخبار سي‌دي‌هاي قاچاق. يک تجمع اعتراض‌آميز هم برگزار شد. بعضي‌ها هم نوشتند، سخنراني کردند، مصاحبه... ظاهراً همه اعتراض دارند... از مردم و سينماگران تا مديران و مسوولين. دوست تهيه‌کننده من هم معترض است... به چه؟ لابد به همين چيزها. گويا چند هفته قبل هم در گوشه‌اي از شهر، مجلس ترحيمي برگزار شده است براي سينماي ايران. خرما داده‌اند و حلوا و...
نمي‌دانم چرا هر وقت ما عزاداريم، دهانمان را شيرين مي‌کنيم!
هرچه جلوتر مي‌رويم داستان جذاب‌تر مي‌شود... پليس قرار است به‌شدت با فروشندگان سي‌دي‌هاي قاچاق برخورد کند... ظاهراً دارد اين کار را هم مي‌کند. سينماداران هم. پخش‌کنندگان کپي‌ فيلم‌ها را با آژان به سينما‌ها مي‌فرستند. کتف‌بسته لابد!... اما نسخه يکي از فيلم‌هايي که به بازار قاچاق آمده، نسخه اکران‌شده نيست! اين کلاف زماني سردرگم مي‌شود که مي‌شنويم اين کپي تنها در اختيار سازندگان اثر قرار داشته و...
- من نفهميدم هنوز شما‌ها به کي معترضيد؟ مردم، سينماگران و مسوولين همه در تجمع شرکت کرده‌اند و شعار داده‌اند... اين که اجماع است!
- تو هم که داري آب به آسياب...
- پدر جان تند نرو... من مي‌گم به کي داريد اعتراض مي‌کنيد؟ همين!
از بي‌اخلاقي رنج بردن را مي‌فهمم... از اينکه هر چيزي را مجاني و آسان مي‌خواهيم به‌دست بياوريم... از اين که آسان‌پسند و راحت‌طلب دوست داريم همه چيز حتي با کيفيت نازل و ابعاد کوچکش فقط به دستمان برسد... ما دنبالش نرويم... از جايمان تکان نخوريم... لعنت به انرژي زيرزميني اگر اين را مديونش هستيم.
مردم متهم‌اند... آري هستند.
اگر فيلمي که در هفته سوم نمي‌فروشد (يا حتي در هفته اول اکران) به تکثيرکنندگان قاچاق عرضه شود، در نسخه خانگي به فروش بهتري دست پيدا مي‌کند... ميوه ممنوعه هميشه مزه بهتري دارد. شيرين‌تر شايد. از عرضه ناقص ويدئويي رسانه‌ها که بهتر است... سودش هم بيشتر، حتماً.
سينماگران متهم‌اند...
سينما نمي‌خواهند، نسخه فيلم‌هاي ارائه‌شده به جشنواره فجر در کمتر از چند هفته در کنار ميدان انقلاب عرضه مي‌شود... کارگردان اسبقش، تئوريسين دولتي مي‌شود و نسخه کل سينماي کشور را مي‌پيچد: تعطيل!... برويم فکر کنيم. سالي شش فيلم...
اين همان چيزي است که خيلي‌ها رويشان نمي‌شود بگويند. هجرت کارگردانان سينما به سيما و تصويب ساخت بيش از پانصد فيلم تلويزيوني (لابد در جواب سي‌صد!)، مويدي است بر اين مدعا.
کارگردان- تئوريسين دارد فيلم مي‌سازد... يکي از آن شش فيلم لابد!
مسوولين حتماً متهم‌اند.
روي ميز کناري دخترک با دست مانع از ديدن چشم‌هاي اشکبارش شده و بغضش را مي‌خورد. پسر اما در کاسه دستشويي عشق بالا مي‌آورد... روي ميزشان تيتر روزنامه به جاي مانده، حاکي از اعتراض به جشن تولد ملکه انگليس است در تهران... با هزار مدعو وطني.
دوست تهيه‌کننده‌ام همچنان معترض است... هنوز درست نفهميده‌ام به چه اعتراض دارد. نسکافه پرشکرش سرد شده است... از بحث سي‌دي‌هاي قاچاق خسته شده‌ام. اساساً به چيزي که همه در موردش حرف مي‌زنند، مشکوکم.
دخترک شانزده‌ساله کامبوجي را به ياد مي‌آورم که در کنار مزرعه برنج اعدام شد. شانه‌هايش از حمل کلاشينکف زخم بود، صدها ترانه ملي از بر داشت و روزي بعدتر کابوس تمام دلالان امريکايي شد...
 داشتم فکر مي‌کردم کجاي اين جهان هنوز مي‌توان کسي را يافت که به اعتراض، ترک آب و غذا کند. واقعي... و نامش را بر خياباني از خيابان‌هاي اطراف کافه ما ثبت کند؛ بابي ساندز.
اين هفته شهر ما ميزبان يکي از آخرين بازمانده‌هاي دوران طلايي مبارزه بود. چريک پير در دانشگاه تهران آستين‌هايش را تا نيمه بالا زده بود و باز غريو تظلم چند دهه ملت‌هاي محروم را فرياد مي‌کرد. کنار ما بود... با ما.
 از آرمان‌خواهان عکس‌هاي قاب‌شده بر روي ديوارها مي‌ماند و اسامي به‌جاي‌مانده بر خيابان‌ها: عبدالناصر، ماهاتير محمد، ماندلا در موزه و چه‌گوارا بر تي‌شرت‌ها.
پسر و دختر ميز کناري صورت‌حساب را پرداخت کرده بودند و مانند پايان فيلم‌هاي هندي، دوشادوش يکديگر کافه را ترک مي‌کنند. پسرک به نجوا مزه‌اي پراند و دخترک بلند بلند خنديد.
هپي‌اند امريکايي.
گارسون صورت‌حساب آورد... حرف‌هاي دوست تهيه‌کننده‌ام اما هنوز تمام نشده بود. فکر کردم تمام مشکلش با دو هفته اضافه ماندن بر اکران و اندکي دريافت يارانه از دولت، ممکن است حل شود. بايد مي‌رفت... به مجلسي ديگر براي اعتراض.
پول صورت‌حساب را من پرداخت مي‌کنم. مي‌دانم زياد ضرر کرده است. از دوست تهيه‌کننده‌ام تشکر مي‌کنم. او براي دقايقي حسي گمشده را در من زنده کرد. گيرم در تمام مدت نتوانست به من بفهماند به چه چيز معترض است.
قهوه را نخورده بودم. يادم رفته بود... قهوه سردشده را به نشانه اعتراض براي کافه‌چي باقي گذاشتم. از روي صندلي لهستاني که بلند شدم احساس خوبي داشتم؛ من هم چه‌گوارا بودم.
 ماموريت غيرممکن
 
 اي که طبيب خسته‌اي روي زبان من ببين
  علي‌رضا اشراقي /a.r.eshraghi@gmail.com
با درد دل دوا ز طبيب امل مجوي
کاندر علاج هست تباشيرش استخوان
من يك بيمارم. نه فلسفه خوانده‌ام، نه جامعه‌شناسم. از علم طبابت سررشته‌اي ندارم. اخلاق نظري و عملي نمي‌دانم. بهره‌اي از دانش مديران نبرده‌ام و در آستينم نسخه سامان‌دادن نظام سلامت ندارم. مي‌پرسيد تو از كجايي كآشفته مي‌نمايي؛ مي‌گويم منم غريبي از شهر آشنايي. يك بيمار غريب. بيماري كه از قضا رفيق شفيق طبيب بسيار دارد. مي‌دانم چه كارستاني كرده دكتر كسري شيخ‌رضايي در «سومار». مي‌دانم چه رنجي كشيده دكتر علي تاجي‌زادگان در روستاي «دالكي» بوشهر. آن دانشجوي پزشكي كه بار و بنه‌اش را در يك كيف مي‌گذارد و رهسپار ده‌كوره‌هاي بشاگرد هرمزگان مي‌شود؛ يا آن يكي كه سر از «نِهبندان» خراسان جنوبي درمي‌آورد. اينها را مي‌شناسم. حكايت پزشكان عمومي كه خود مثنوي هفتاد من است و قصه‌اي پرغصه‌كم نگفته‌اند و نشنيده‌ايم از قامت ناساز اندام نظام سلامت در ايران. از اينكه كُميت درمان چه جاهايي مي‌لنگد. دل خود پزشكان دلمه بسته، بس كه ناليده‌‌اند. بدون هيچ تحقيق جامعه‌شناسي و آمارگيري هم کافي است تا هر آدمي که اين‌‌ها را مي‌شنود نگران شود از عاقبت کار. بحران معيشت معمولا راحت مي‌تواند به بحران اخلاق بينجامد. مگر در احاديث اسلامي خودمان اين مضمون را نداريم که فقر به کفر مي‌انجامد. و مگر انتظار داريم که جنم پزشک متفاوت با بقيه مردم باشد؟ مشکل اين‌جاست که هيچ تحقيق يا آمار و نظرسنجي درستي در کار نيست. يا حداقل من خبر ندارم. بماند که از بيخ و بن بايد در تحقيقات ميداني‌مان شک کنيم. چرا؟ چون با قاعده و مبناي علمي گرفته نمي‌شود. واقعيت را به رنگ ذهن بزک مي‌کند و نقش خيال مي‌زند. نتيجه چه مي‌شود؟ اين که هر کس به شامه خودش اعتماد کند. و البته گاه هم بسته به اين که وابسته به کدام دار و دسته است، موضع بگيرد. پزشک برمي‌آشوبد و مي‌گويد که طامات مي‌بافم و مزخرف مي‌نويسم، بيمار کف مي‌زند و تشويق مي‌کند که جانا سخن از زبان ما مي‌گويي. اين ميان من بيمار چه بايد بكنم؟ بعد از اين همه سال و چشيدن سرد و گرم روزگار دريافته‌ام که وقتي صحبت از اخلاق مي‌کنيم، بايد در موقعيت‌هاي گوناگون زندگي با آن مواجه شويم. اخلاقياتي که در کتاب‌ها آمده براي همان دنياي انتزاعي کتاب‌ها هم هست. در موقعيت‌هاي رنگارنگ اصول ثابت اخلاقي رنگ مي‌بازند. فيلمسازي مانند کريستوف کيشلوفسکي اين نکته را به خوبي دريافت و براي همين هم آن مجموعه ده فرمان را ساخت. عجالتاً به خودم اجازه مي‌دهم كه چشم فرو بندم. چون روي سخنم با پزشكان نيست. ما كه آجيل مشكل‌گشا نيستيم. هستيم؟ شرح حال پريشاني را فاش مي‌گويم؛ اما فقط بيماران بخوانند. اين نوشته‌ها يك‌جور پيش‌فرض دارد. اينكه به هر حال شرايط همين است كه هست. آش كشكي است كه بخوريم و نخوريم پايمان هست. شتر بيماري هم كه در خانه همه مي‌خوابد. گريزي نيست. من هم هر چقدر لاف بزنم، ناچارم كه درد خود نزد طبيب برم. اما همچنان معتقدم كه رابطه بيمار و پزشك، رابطه مناسبي نيست. به قول شاعره‌مان، «تو طبيب حاذق و ما دردمند/ ما در اين پستي تو در جاي بلند».
من بيمار، بيشتر مقصرم كه چنين رابطه‌اي را با پزشك خود برقرار كرده‌ام. چرا؟ چون فراموش مي‌كنم كه من نيز مختارم. من حق انتخاب دارم. من گزينش مي‌كنم. روي اين منم‌منم كردن و اظهار منيّت تاكيد مي‌كنم. اتفاقاً سعدي عليه‌الرحمه هم حكايتي دارد در اين‌باره. «مردكي را چشم درد خاست. پيش بيطاري رفت كه دوا كن. بيطار از آنچه كه در چشم چهارپايان مي‌كرد، در ديده او كشيد و كور شد. حكومت به داور بردند. گفت، بر او هيچ تاوان نيست. اگر اين خر نبودي، پيش بيطار نرفتي!» بگذريم از نتيجه‌اي كه سعدي از اين حكايت گرفته. اما به هر حال او بيمار را مقصر دانسته است. كسي يقه بيطار را نگرفته و او هم مكافات پس نداده. چرا؟ چون بيمار است كه برمي‌گزيند نزد كدام پزشك رود. تا كي پيش او رود. از كدام عطاري دارو بستاند. تا كي دارو بخورد و تا كي درمانش را ادامه دهد. و مگر همين نيست؟ اگر به شما بگويند كه فلان درد را داريد و چاره‌اش تيغ جراحي است؛ مگر درنگ نمي‌كنيد؟ از چند نفر نمي‌پرسيد بلكه مطمئن شويد؟ پيش چند متخصص مي‌رويد. و آخر تصميم مي‌گيريد كه به لقاي تيغ تن دهيد يا عطايش را ببخشيد.
اما بيمار ايراني قضايا را از دريچه ديگري مي‌بيند. گمان مي‌كند كه طبيب عيسوي‌هُش است و مسيحادم. او را به چشم يك انسان جايزالخطا نمي‌بيند. برعكس، به گمانش كه پزشك، خضري است كه طي مرحله بي‌همرهي او نبايد كرد يا كه پير مغاني است كه تا گفت بايد به مي سجاده رنگين كند. بيمار ايراني مي‌شود مقلد صرف. مي‌شود يك موجود منفعل. يك اُبژه. مريد مرشدي مي‌شود كه كيمياي سعادتش را نسخه مي‌نويسد. و اتفاقاً صاحب كيمياي سعادتش مدرن هم شده است. چرا كه يك دوره كامل «هاريسون» را از بر دارد. اقتدار پزشك از تخصصي است كه دارد. آبشخورش همان است. انگار كه او داناي كل است و ما جاهل محض. او كارشناس است و ما كارنابلد. چنين هست، اما نبايد چنان باشد.
من كه منكر اين نيستم كه بايد به كاردان و كارشناس مراجعه كرد. به هر حال براي درمان دردم پيش رمال و فال‌بين نمي‌روم، پيش پزشك مي‌روم. اما پزشك‌شناس خودم هستم. من هستم كه مي‌فهمم فلاني كارشناس و خبره كار است و طبيب حاذقي است. پيش او مي‌روم. اما نه چشم و گوش بسته. نه با خيال خام و نه به طمع محال. بالاخره بايد بدانم كه پزشكي كه پيش او مي‌روم هم آدم است. با حقوق بخور و نمير اجباري نمي‌تواند روزگار را سپري كند، با حق ويزيتي كه مي‌گيرد نمي‌تواند شكم خود و خانواده‌اش را سير كند. يا بايد تيراژ مراجعه‌كنندگانش را افزايش دهد و مريض بيشتر ببيند يا اينكه غير از حرفه خود به كار نان و آب‌دار ديگري هم بپردازد. كه به هر حال يعني فرصت كمتري براي مطالعه و افزايش دانش خود دارد. حواسش كمتر جمع است. حوصله‌اش تنگ‌تر مي‌شود. احتمال خطايش بيشتر مي‌شود و از اين حرف‌ها. بيمار بايد رابطه انتقادي با پزشكش داشته باشد. بايد خودش هم فعال باشد. بايد خودش هم تا حدي پزشك شود. بالاخره بلد باشد كه دردش را شسته و رفته بگويد. منفعل نباشد. سوال بپرسد و جواب دهد. بخواهد كه قانع شود. اگر در درمان پزشک شک کرد، از او توضيح بخواهد. پزشك بايد بتواند معقول توضيح بدهد. اگر گفت «سندرم هشلهفت» گرفته‌ام؛ من حق دارم بگويمش دکتر! اينکه گفتي در هيچ کتاب پزشکي نيامده. مقاله‌اي در اين مورد سراغ داري يا کشف خودت هست؟
بيمار بودن و شدن هم مثل بقيه چيزها آداب دارد و فرهنگ مي‌خواهد. يادم نمي‌رود. يك‌بار نزد يكي از دوستان پزشكم نشسته بودم. مريضي آمد. ساده و با لهجه پشت‌كوهي. سرخ شده بود. شاكي بود كه پزشك به آن بلا دچارش كرده است. نگو كه دكتر برايش تجويز كرده بود كه بُخور كند. نمي‌دانم «ويكس» بود يا چيزي مشابهش كه از «اُكاليپتوس» گرفته بودند. مريض پشت‌كوهي گمان كرده بود كه بُخور يعني كه اين دارو را بِخور، و خورده بود و حال و روزش خنده داشت كه گريه بايد كرد.
مي‌دانم كه همين حالا هم پزشكان فريادشان به آسمان است از بيماراني كه اتفاقاً از آن سر بام افتاده‌اند. انگار كه مرضشان را از پيش مي‌دانند، پيش پزشك مي‌روند و به او حكم مي‌كنند كه فلان دارو را برايشان بنويسد و با قاطعيت نسخه خود را پيش روي دكتر مي‌نهند تا برايشان مهر كند. با اين حساب نكند كه خانه‌‌اي كه بنا كردم، كاغذي بوده و كارت‌ها فرو ريخته. شايد كه طامات بافته باشم. اگر مجالي شد به اين هم مي‌پردازم. به قول دكتر علي درويشيان كار ما مثل ماسه‌بازي كودكان است. قلعه ماسه‌اي را مي‌سازند و خرابش مي‌كنند و دوباره مي‌سازند تا دوباره خرابش كنند. اين ميان، دنبال طبيب خسته‌اي مي‌گردم كه روي زبان من ببيند، کاين دم و دود سينه‌ام بار دل است بر زبان. 
 
 
 يک توضيح نه‌چندان مختصر
 
شايد پيش خودتان فكر كنيد داريم «ماست‌مالى» مى‏كنيم. از ترس اينكه مبادا يادداشت عليرضا اشراقى درباره پزشكى - و شايد پزشكان - كار دستمان دهد. شايد هم بگوييد، مگر چه نوشته بود كه احتياج به ماست‏مالى داشته باشد؟ چيزى ننوشته بود اما «ز ريسمان متنفر بود گزيده مار». حيف نيست كافه‏اى با اين رونق و با اين مشترى‏هاى مهربان، به خاطر يادداشت بى‏منظورى كه بامنظور استنباط مى‏شود، درش تخته شود و... پس اگر با ماست‏مالى مى‏شود جبران كرد، با كمال ميل اين كار را مى‏كنيم. اگر احتياج به عذرخواهى داشته باشد، رسماً و در تيراژ كافه معذرت مى‏خواهم. هر كار لازم باشد مى‏كنم كه دوباره دل معدود پزشكانى را كه احياناً از اشراقى و نوشته‏اش رنجيده‏اند، با خود و با كافه شرق مهربان كنم. اين كار را به‌اجبار يا به خاطر مصلحت‏انديشى نمى‏كنم. نه. از ته دل مى‏خواهم بگويم كه مى‏خواهيم در اين كافه، آداب مهربانى و دوستى را رعايت كنيم. قرار نيست ميز و صندلى و فنجان قهوه را توى سر هم بشكنيم. آنجا كه دعوا مى‏كنند و براى هم شيشه مى‏شكنند و نفس‏كش مى‏طلبند، كافه نيست، يك جاى ديگر است كه الحمدالله درش را گل گرفته‏اند. خدا كند رسم به‌جا مانده‏اش نيز زير گل برود كه حالمان به هم مى‏خورد از عربده‏كشى و دعوا و كركرىِ شبانه كاكا رستم براى داش آكل. شش روز هفته براى دعوا و نقد تند و چشم‌غره كافى است. اين آخر هفته را با مهربانى در كافه شرق سپرى كنيم و «دعا كنيم كه حالمون خوب بشه / مطلبمون يه ريزه مرغوب بشه.»
 يك چيز ديگر هم هست و آن اينكه به‌رغم فرموده شاعر جماعت، تن بيمار همه ما - چه بزرگ و چه كوچك، چه رئيس و چه مرئوس و چه حاكم و چه محكوم، در هر كجا و در هر وقت - نيازمند ناز طبيبان است. هرچه انتقاد كنيم، هرچه فلسفه ببافيم، هرچه اظهارات آقاى فوكو را مثل طعن و كنايه به در و ديوار بگوييم كه پزشكان بشنوند، باز دل‌دردى يا كه سرگيجه‏اى هر چند خفيف، كافى است كه ما را در پشت درِ مطب پزشكى - احتمالاً - حاذق بنشاند...
 فرموده‏اند العلم‏ علمان؛ علم الاديان و علم الابدان. و اين يعنى كه مقام علم و عالم پزشكى بس رفيع است و با چنين رفعتى نبايد شوخى كرد. البته حق با شماست. پزشكى امروز از بيخ و بن با پزشكى قديم فرق كرده است. طبابت قديم آميخته با حكمت بود و طبيب را حكيم و مطبش را محكمه مى‏گفتند و... اما اين كه موضوع بحث ما نيست. بحث ما اين است كه «پزشكى» امروز علاوه بر درمان و طبابت و داروسازى و اين چيزها، يك «مفهوم» ديگر هم دارد. مفهومى كه نسبتش با قدرت را قبلاً فوكو گفته بود و هفته گذشته اشراقى مى‏خواست بگويد كه عكس‏العمل‏هاى متفاوت حرفش را روى زبانش خشكاند. يادمان باشد كه در اروپا به فوكو هم رحم نكردند و حرصشان را قاطى ايدزى كه فوكو را از پا انداخته بود، به مردم جهان اعلام كردند.
 اما بحث نظرى، در هر شكل و اندازه‏اش، بحث انتزاعى است. از اين بحث‏ها نمى‏شود نتيجه مصداقى گرفت و مثلاً طبيب خانوادگى و مهربان و آشناى چندساله را ضميمه بحث كرد. بحث انتزاعى با بحث انضمامى فرق دارد. شايد بايد تذكر داده مي‌شد كه «خواننده مبادا فكر كنى من دارم سر در كلاه اطبا مى‏كنم و يا دارم در پوستين پزشكان مى‏افتم. نخير. دارم بحث روشنفكري مى‏كنم و از اتفاق به هيچ وجه بحثم انضمامى نيست و...» حالا من اين تذکر را دادم و متواضعانه از همه آقايان پزشكى كه رنجيده‏اند عذر فراوان مى‏خواهم. به ضميمه عذر حقير دنباله يادداشت خودِ اشراقى هم، که همان‌زمان نگاشته بود و بي‌خبر از واکنش‌ها بود، چاپ مى‏شود. همين‏طور نقدى كه همكار پزشكمان خانم دکتر مژدهي نوشته‏اند و چون اين رشته سر دراز دارد، شماره بعد هم نقد ديگرى از دوستى ديگر كه او هم پزشك است و از نزديك دستى بر آتش تنور پزشكى دارد، تقديمتان مى‏شود. زياده جسارت. ايام به كام. مخلص شما. ميرفتاح

ترديدهاي روزنامه‌نگار
سون‌آپ
شما هم نقاب مي‌زنيد
شلوغ مي‌کنم؛ پس هستم
علي دايي بزرگ است
آن جمله که ارسطو نگفت
ما به چي اعتراض داريم؟
اي که طبيب خسته‌اي روي زبان من ببين
يک توضيح نه‌چندان مختصر

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام