
عادل عون ،مسوول دفتر جنبش امل در تهران گزارشي از ديدار خود با چمران و نحوه رفتار و سلوک او ارائه داده که مي خوانيم.
***
من در سال 1986 براي آموزش نظامي در مصر بودم که فهميدم تعدادي از جوانان ايراني هم که عليه رژيم شاه فعاليت مي کردند در آنجا حضور دارند. ازجمله آن جوانان يکي هم شهيد چمران بود. او آن زمان در امريکا تحصيل مي کرد ولي آمده بود مصر جهت فراگيري آموزش هاي چريکي و نظامي.
دکتر چمران در امريکا يک متخصص فيزيک هسته اي بود و امريکايي ها از او خواسته بودند که در امور مربوط به سلاح ها با او همکاري کنند ولي دکتر با اين دليل که اين سلاح ها به واسطه دوستي امريکا و اسرائيل ضد مردم فلسطين استفاده مي شود، از پذيرش خواست امريکا سر باز زده بود. لذا شهيد چمران از نظر امريکايي ها حق نداشت به پنج کشور صنعتي جهان سفر کند. از همين رو او در مدت ساخت آن تجهيزات نظامي به مدت دو سال به مصر آمد و آموزش هاي نظامي و چريکي را طي کرد. آشنايي من با چمران به همان زمان برمي گردد.
امام موسي صدر در جنوب لبنان مدرسه اي براي سرپرستي يتيمان در اختيار داشت. از آن طرف ايامي که حضرت امام(ره) در عراق تبعيد بود، امام موسي صدر نزد امام خميني رفت و از ايشان خواست به عنوان نماينده خود در آن مدرسه کسي را معرفي کند. امام هم شهيد چمران را معرفي کرد. امام خميني به موسي صدر توصيه کرد؛ سعي کنيد اين شخص را حفظ کنيد و او را از دست ندهيد.
من ابتدا نمي دانستم که شخص معرفي شده از طرف امام خميني، همان دکتر چمران رفيق سال هاي گذشته ام در مصر است. امام موسي صدر گفته بود کسي به اسم ابوجمال مي آيد، اين لقب شهيد چمران بود. چون نام يکي از پسرهايش جمال بود، به اين نام خوانده مي شد.
وقتي که قرار بود دکتر چمران به لبنان بيايد امام موسي صدر مرا مامور کرد که به فرودگاه بروم. من هم بي خبر از اينکه مهمان مان کيست به استقبالش رفتم. يک پلاکارد مي برديم که از طرف مجلس شيعيان لبنان به مهمان مان خوشامد گفته باشيم. آنجا بود که ديدم مهمان ما کسي نيست جز چمران. خيلي خوشحال شدم.
وظيفه چمران ابتدا اين بود که براي مدت يک ماه، مدرسه را ارزيابي کند. همين طور وضعيت جنوب را بررسي و شرايط ماندنش را مشخص کند.
آن هنگام جنوب لبنان بحراني ترين روزهايش را مي گذراند که دکتر وارد آنجا شد. احزاب مختلف و گروه هاي متعدد در آنجا حضور داشتند، احزاب مارکسيستي، ملي گرا، بعث و حتي گروه هاي مختلف فلسطيني.
جنوب لبنان از نظر تاريخي تابع سوريه بزرگ بود، مثل فلسطين و اردن. و چون شيعيان لبنان در اين سوريه بزرگ در اقليت به سر مي بردند، ظلم هاي بسياري را تجربه مي کردند. از طرفي صليبيون نيز با شيعيان در مخاصمه بودند. کتب بسياري از قدماي شيعه توسط غارتگران سوزانده شده بود و بسياري از شيعيان توسط اينان به قتل رسيده بودند. در زمان عثماني ها حتي از اين شيعيان ماليات مي گرفتند و شيعيان مجبور بودند براي فرار از ماليات خود را مسيحي معرفي کنند چرا که آه در بساط نداشتند. شيعيان به رغم فقر بسيار به تنها سرمايه خويش که همان علماي ديني بودند تکيه مي کردند.
در سال 1620 وقتي لبنان بزرگ به وجود آمد محروم ترين منطقه اش همين جنوب بود، يعني کم ترين بودجه دولتي به آنجا مي رسيد. اين وضعيت تا سال 1970 پابرجا بود يعني جنوب لبنان نه مدرسه داشت، نه برق، نه راه، نه بيمارستان. حتي شيعيان را در مراکز دولتي جذب نمي کردند. محروميت شديدي بود. آدم هايي که از طرف دولت به مسووليت هايي در جنوب لبنان گمارده شده بودند همه زمين دار بودند، يعني مالکان زمين هاي آنجا بودند لذا با دولت همکاري داشتند و کار هايي از قبيل واکس زدن، فروش شکلات و کارکردن در شغل هاي پست را به شيعيان واگذار مي کردند.
اين وضعيت تا سال 1970 ادامه داشت تا اينکه امام موسي صدر چمران را به آنجا دعوت کرد.
شهيد چمران ابتدا به شناسايي منطقه پرداخت. موسي صدر هم تحرکاتي را آغاز کرده بود تا محروميت جنوب لبنان را کم کند. لذا با بسياري از کشور ها و شخصيت هاي عربي ارتباط برقرار کرد، مثل حافظ اسد که در نوک پيکان مبارزه با اسرائيل قرار داشت. همزمان با اين تحرکات امام موسي صدر، نقش چمران نيز در لبنان پررنگ شد.
وقتي شهيد چمران به جنوب لبنان آمد از امام خميني فتوا داشت و هنوز با امام موسي صدر آشنا نشده بود. در اين فتوا آمده بود؛ امام موسي صدر برادر و شاگرد من است و دکتر چمران با ايشان همکاري کند. پس از آن بود که ارتباط نزديک شد.
دکتر چمران بهتر از هر کس ديگري امام موسي صدر را مي فهميد. البته بودند افرادي که با امام موسي صدر مخالف بودند و غربت و تنهايي اوليه موسي صدر را هيچ کس مثل چمران نمي فهميد.
چمران مردي استثنايي بود و جنبه هاي مختلفي داشت. يادم هست که وقتي نماز مي خواند شوريدگي و جذبه خاصي از او مي ديدم. نسبت به کودکان بسيار با محبت بود. مثلاً اگر يکي از دانش آموزان در يکي از دروس عقب افتادگي داشت تا پاسي از شب بيدار مي ماند و به آن دانش آموز کمک مي کرد. در عين حال با دشمنان بسيار سخت بود. چمران علاوه بر مسووليت مدرسه شبانه روزي آنجا در کادر نظامي جنبش امل هم زحمت مي کشيد.
چمران در مدرسه تحت رياستش يک حالت دموکراتيک ايجاد کرد که در مدارس ديگر ديده نمي شد. در آن مدرسه گويي يک انقلاب شده باشد، هر کسي دوست داشت مي توانست نماز جماعت بخواند و مراسم مذهبي جريان داشت.
دانش آموزان آن مدرسه از نقاط مختلفي آمده بودند لذا آنجا يک نقطه شروع بود که بعدها به کل جنوب لبنان سرايت پيدا کرد. دانش آموزان اين مدرسه علاوه بر بعد دانش به لحاظ نظامي هم تجهيز مي شدند و اين آموزش علمي و نظامي در مدرسه تحت نظر دکتر چمران شروع مي شد و به پختگي مي رسيد. لذا اين دانش آموزان، کادرهاي بسيار قوي را تشکيل دادند که از هر لحاظ در اوج بودند، چه عقيدتي، چه فکري و چه نظامي.
آمدن مبارزان ايراني به لبنان مخفيانه بود. اينها دو سه نفره تحت آموزش واقع مي شدند. اين مبارزان، مخفيانه از ايران به کشورهاي اروپايي مي رفتند و از آنجا با گذرنامه جعلي به لبنان مي آمدند و نزد دکتر چمران تحت آموزش قرار مي گرفتند. البته روند سفر اين مبارزان با تلاش امام موسي صدر صورت مي گرفت.
دکتر چمران با دانش آموزان زندگي مي کرد و هرگز جداي از آنها نبود. با آنها غذا مي خورد و در کنار آنها استراحت مي کرد. حتي در تمرينات نظامي هميشه خودش را مبتدي نشان مي داد تا با آنها هم تمرين کرده باشد. اين در حالي بود که ايشان آموزش هاي بسيار سخت تري را در مصر گذرانده بود اما اين روش را به کار مي بست تا همواره همگام دانش آموزان باشد. البته اين روش در هنگام کارزار هم مصداق داشت، اگر عملياتي صورت مي گرفت اولين کسي که به قلب دشمن مي زد دکتر چمران بود. يک بار تصميم گرفته شد مدرسه گسترش فيزيکي پيدا کند و وسيع تر شود ولي اين کار هزينه اي داشت و تامين هزينه در توان ما نبود. شهيد چمران دست به کار شد و يک دستگاه آجرسازي تهيه کرد و وسايل مورد نياز را هم تدارک ديد و به همراه دانش آموزان و معلمان شروع کردند به ساختن و توسعه مدرسه. در همان ايام گروهي از روسيه آمده بود براي ديدار از جنوب لبنان، اينها وقتي اين روش کاري را از دکتر چمران ديدند گفتند؛ ما ادعاي مارکسيست داريم اما شما عملاً آن را اجرا مي کنيد و کار هاي تان را با مشارکت پيش مي بريد.
اکثر دانش آموزان و معلمان آن مدرسه شهيد شدند ضمن آنکه آنها الگوهاي جامعه به حساب مي آمدند و بهترين افرادي بودند که در عمليات ها شرکت مي کردند. کساني که توسط چمران تربيت شده بودند مشتاق شهادت بودند و مصداق ايثار و رشادت به ويژه در مبارزه با اسرائيل. دکتر به همه اين نکته را القا کرده بود که اين دنيا فاني است و زندگي جاويد ما در دنياي ديگري است.
مردم لبنان دکتر چمران را اينگونه مي شناختند؛ انساني که به دنيا پشت پا زده است، آن هم با پست و مقام و مال خوبي که دارد. همسر امريکايي و فرزندان دکتر هم در آنجا بودند ولي همسر ايشان عقيده داشت که بچه هايش بايد علم بياموزند و اين کار در لبنان ميسر نيست.

ايشان همسر و فرزندانش را به امريکا فرستاد. آنها بعداً به دکتر تلفن زدند و خواستند که ايشان هم به امريکا برود ولي دکتر گفت؛ چرا بايد اينجا را ترک کنم، من در اينجا چهار هزار فرزند دارم و نمي توانم رهايشان کنم.
مردم جنوب لبنان او را «سلمان فارسي» روزگارشان مي دانستند نسبت به پيشوايي امام موسي صدر. دکتر چمران يک دايره المعارف بزرگ بود. وقتي هم با او به جنگ مي رفتيم دوست مي داشتيم تا لحظه آخر در کنارش باشيم.
شهيد چمران هميشه در ياد و خاطره مردم لبنان حضور دارد و مردم هنوز هم وقتي از شهيد چمران سخن مي گويند با اشتياقي وصف ناشدني به بيان احساسات خود مي پردازند. حتي بسياري از مردم لبنان نام فرزندان شان را «چمران» مي گذارند و بسياري از اموري که انجام مي پذيرد به نام چمران نامگذاري مي شود.
البته متاسفانه دکتر چمران هم دشمنان و مخالفاني داشت. اين شهيد بزرگوار خيلي مظلوم واقع شده است. چون وقتي ايشان به جنوب آمد شروع کرد به جذب جوان ها، چرا که جوان ها به عضويت گروه هاي مختلف مستقر در جنوب لبنان درآمده بودند و بدين ترتيب دکتر آنها را به «امل» دعوت کرد و بازگشت دوباره آنها به اسلام را کليد زد. بالطبع جذب اين همه جوان توسط دکتر چمران باعث ناراحتي گروه هاي ديگر شد.
دکتر بسيار فعال بود. مثلاً گاهي مي شد که ايشان در چند نقطه از لبنان، در يک روز جلسه برگزار مي کرد. نيمه شب برمي گشت و صبح فردا عملياتي را عليه اسرائيل تدارک مي ديد.
مخالفان چمران کساني بودند که دکتر را امريکايي مي دانستند حتي در نظر داشتند او را ترور کنند. دکتر خيلي مظلوم بود؛ چپي ها مي گفتند راستي است و راستي ها مي گفتند چپي است. عده اي مي گفتند وابسته به جمال عبدالناصر است چون در مصر بوده. ناصري ها مي گفتند او بعثي است چون با سوريه همدست است. به هر حال مشکل اصلي اين بود که آنها حسادت مي کردند چون دکتر خيلي ها را جذب کرده بود و مخالفان دکتر از اين موضوع در رنج بودند.
تا قبل از حضور دکتر در جنوب لبنان همه گروه هاي موجود از شيعيان لبنان در جهت رسيدن به مقاصد خود استفاده مي کردند و با حضور دکتر اين موضوع منتفي شد. چمران مي گفت؛ ثمره اين مجاهدت ها بايد براي شيعيان باشد.
جوان ها اشتياق داشتند که جذب يک انسان صادق بشوند و چمران همان کس بود که فقط براي خدا کار مي کرد. وقتي عملياتي صورت مي گرفت دکتر خودش نفر اول بود به همين خاطر وقتي ديگران اين را مي ديدند مخالفان حساس تر مي شدند خاصه اينکه دکتر هميشه پيروز برمي گشت. از سوي ديگر اين روش براي مردم خيلي جذاب بود. البته اين در حالي بود که ما مدت ها از لحاظ نظامي مخفي کاري مي کرديم.
دکتر البته دوستان زيادي داشت. من گاهي مي ديدم که ايشان گريه مي کرد، علت را مي پرسيدم، مي گفت؛ خدا کند من در برابر اين همه لطف مردم مغرور نشوم.
يکي از مسوولان جنبش فتح به نام احمد خميس به خاطر تبليغات منفي زيادي که در مورد شهيد چمران شده بود، گفته بود من حتماً بايد چمران را بکشم و حتي قسم خورده بود براي اين کار، البته بسيار متاسف هستم که بگويم ابواحمد خميس توسط ايراني هايي که با دکتر مخالف بودند، تحريک شده بود.
اين ايراني ها به حدي ابواحمد خميس را تحريک کردند که او فقط با کشتن چمران راضي مي شد. دکتر چمران که اين مساله را فهميد گفت من مي خواهم بروم با او حرف بزنم. بنده دکتر را نصيحت کردم که نرود چون امام موسي صدر از من خواسته بود هميشه همراه دکتر باشم و از ايشان محافظت کنم اما دکتر نپذيرفت و از من خواهش کرد که او را نزد ابواحمد خميس ببرم. من با او آشنا بودم و به سراغش رفتم. موضوع را گفتم اما ابواحمد خميس با عصبانيت گفت که به هيچ وجه چمران نبايد وارد اتاق من بشود. خلاصه مجبور شد قبول کند اما چون قسم خورده بود دکتر را بکشد رفت دو رکعت نماز خواند و آمد. دکتر چمران به او گفت؛ تو مگر نمي خواهي مرا بکشي؟ خب بکش. اما قبل از کشتن، مرا محاکمه کن، مگر تو مسلمان نيستي؟، به اين ترتيب ابواحمد خميس پذيرفت که با دکتر روبه رو شود. شهيد چمران حدود سه ساعت با او حرف زد و گفت که فلسطين فقط مال شما نيست، فلسطين از تهران است تا قدس، مال همه مسلمانان است و ما وظيفه داريم آنجا را آزاد کنيم.
زماني که جنبش امل بخش هايي از جنوب لبنان را براي تمرينات و عمليات نظامي مشخص کرد، ابواحمد خميس هم از طرف جنبش فتح آمد آنجا حاج سيداحمد خميني هم بود. وقتي قرار شد کمين هايي عليه اسرائيل صورت بگيرد، ابواحمد خميس مي ديد که دکتر چمران پيشتاز است، آنجا بود که دکتر را در آغوش کشيد و گريه کرد و عاقبت اين دو به دوستاني بسيار صميمي تبديل شدند.
ابواحمد خميس بعدها به شهادت رسيد. حتي برادرش «ابوايمن» به جنبش امل پيوست و مربي آموزش نظامي ما شد. بسياري از افراد تحت فرماندهي ابواحمد خميس پس از مشاهده اين روش برخورد دکتر چمران به امل پيوستند و به کادر آموزش دهنده ما اضافه شدند.
در سال 1997 ميان ما و مسيحيان جنگي درگرفت که چون عيد قربان فرا رسيد با آنها توافق کرديم که يک آتش بس سه روزه برقرار شود. من و شهيد چمران در خط مقدم جبهه بوديم. دکتر صبح يکي از آن سه روز به من پيشنهاد داد که برويم شناسايي. رفتيم جلو، رسيديم به يکي از سنگرهاي دشمن. آن هم در حالي که همه نيروهاي دشمن در خواب بودند. من گفتم آنها را بکشيم اما دکتر که دوربين عکاسي و دو تفنگ داشت گفت؛ نه، ما الان در آتش بس هستيم و يک مومن هيچ گاه خيانت نمي کند، شما برو فقط اسلحه شان را بردار. من اين کار را کردم. از آن طرف مدتي از آشتي دکتر و ابواحمد خميس گذشته بود و او داشت از خط عقب جبهه با دوربين اين حرکات ما را مي ديد.
بعد که برگشتيم او پرسيد چرا نکشتيد شان؟، برايش توضيح دادم و اين رفتار چمران در سراسر لبنان يک ضرب المثل شد که دکتر در عين تسلط بر دشمن، آنها را مورد هجوم قرار نداد. اين کار دکتر مصداق عيني حديث حضرت علي(ع) است که فرمود؛ بخشش کنيد در عين قدرتمندي.
قبل از حضور دکتر چمران در جنوب لبنان وضعيت تدافعي ما خوب نبود. نيروها در برابر هجوم اسرائيلي ها عقب نشيني مي کردند و فقط اهالي همان مناطق باقي مي ماندند اما دکتر چمران در مدت حضورش انقلابي ايجاد کرد بدين صورت که در هر روستايي جوانان آنجا را مقيد کرده بود که در برابر اسرائيلي ها ايستادگي کنند. اينگونه شد که روح مقاومت در جوانان ما دميده شد.
دکتر چمران وقتي مي خواست لبنان را ترک کند عده اي از جوانان جنبش امل را با خودش همراه کرد اما مرا نياورد. سراغش رفتم و گفتم چرا مرا انتخاب نکرديد؟ او مسووليت مرا يادآور شد و توصيه کرد که در لبنان بمانم. اين در حالي بود که حس و حال من مي گفت ديگر دکتر را نخواهم ديد. يادم هست که حدود ربع ساعت او را در آغوش گرفته بودم و نمي توانستم جدايي اش را تحمل کنم.
هنوز هم جنوب لبنان عزادار دکتر چمران است و هرگز ايشان را از ياد نخواهد برد. آن روز يعني روز شهادت دکتر تمام مردم بر بام ها رفتند و يک روز کامل عزاداري کردند و افسوس مي خوردند که چرا اجازه دادند چمران برود ايران. ما به شهيد چمران شديداً نياز داشتيم. پس حق داريم که هنوز هم احساس ماتم داشته باشيم در فقدان چمران.
متاسفانه يا خوشبختانه به نظر مي رسد شهيد چمران در لبنان شناخته شده تر از ايران باشد. او شاگردان زيادي تربيت کرد که سيد حسن نصر الله دبيرکل حزب الله لبنان يکي از آنهاست. بسياري از مسوولان رده بالاي ما شاگردان چمران اند حتي شيخ راغب حرب و...
ما برنامه هاي بسياري داريم براي معرفي چمران به جهانيان. همين چندي پيش يک گروه تلويزيوني را از ايران هدايت کرديم به جنوب لبنان، جنبش امل هم امکانات لازم را در اختيار قرار مي دهد. سمينارها و همايش هاي مختلفي برگزار کرده ايم، کتبي ارائه داده ايم و آماده ايم واسطه معرفي او به تمام جهانيان باشيم.
تا قبل از حضور دکتر چمران در لبنان اگر ما درخواست مي کرديم نيرويي براي عمليات شهادت طلبانه آماده شود، هيچ کس داوطلب نمي شد اما با تحول عميقي که دکتر چمران ايجاد کرد در اينگونه موارد صدها نفر داوطلب مي شدند. قطعاً اين انقلاب عظيم علتي جز دکتر نداشت.
و حرف آخر؛ چمران عاشق زيبايي بود و هميشه مي گفت؛ اين زيبايي ها منعکس کننده خداوند است. به همين خاطر تمام زيبايي ها را عکس مي گرفت و سپس آن تصوير را نقاشي مي کرد. شعر هم خوب مي گفت، بسيار خوب، شعر هايش بيشتر به حافظ نزديک بود، اشعاري معنوي و عرفاني.