886 شماره
پنج شنبه، 31 خرداد 1386
صفحه نخست :: جُنگ جَنگ :: ويژه شهيد چمران
 مروري بر گزارش شهيد چمران از حادثه 16 آذر
 
 پيروز مي شويم يا رسوا مي کنيم
 

ابراهيم يزدي؛ در نيمه شهريور 1332 يعني حدود دو هفته بعد از کودتا، نهضت مقاومت ملي اعلام موجوديت کرد. علاقه مندان و متعهدين به جنبش ملي و وفادار به دکتر مصدق به نهضت مقاومت پيوستند و کميته هاي مختلف از جمله کميته نهضت مقاومت ملي دانشگاه تهران تشکيل شد.

در هر دانشکده نيز کميته نهضت ملي با شرکت دانشجويان ملي و ملي-مذهبي به وجود آمد. چمران که در اين موقع سال دوم رشته الکترومکانيک بود، به کميته نهضت مقاومت ملي دانشکده فني پيوست. وظيفه دانشجويان عضو نهضت، علاوه بر حفظ ارتباط با يکديگر توزيع شب نامه هاي نهضت عليه رژيم کودتا، جمع آوري کمک هاي مالي و حضور در تظاهراتي نظير تظاهرات 16 مهرماه، 21 آبان، 14 تا 16 آذر 1332 و... بود که نهضت مقاومت ملي برنامه ريزي مي کرد. چمران آرام و بي صداي ما که درونش هميشه غوغا برپا بود در تمامي اين برنامه ها و تظاهرات خياباني هر کجا و هر وقت که اعلام مي شد جلوتر از همه حاضر مي شد و در تظاهرات خياباني بسيار گسترده 21 آبان 32 به مناسبت محاکمه دکتر مصدق در دادگاه نظامي شاه، مورد ضرب و شتم نظاميان قرار گرفت.

در اوايل آذر 32 اعلام شد که نيکسون معاون آيزنهاور (رئيس جمهور وقت امريکا) به ايران سفر مي کند. همزمان با سفر نيکسون روابط ديپلماتيک ميان ايران و انگليس که در زمان دکتر مصدق قطع شده بود برقرار شده و «دنيس رايت» به عنوان کاردار جديد انگليس به ايران مي آيد. کميته نهضت مقاومت ملي دانشگاه تهران تصميم به واکنش و اعتراض گرفت. در روزهاي 14 و 15 آذر تظاهرات شديدي در دانشکده ها صورت گرفت. در روز 16 آذر نيروهاي مسلح در دانشکده فني بر روي دانشجويان آتش گشودند. هدف برنامه ريزان و مجريان کشتار 16 آذر 32 سرکوب دانشجويان و مرعوب ساختن آنان و ضربه زدن بر جنبش توانمند دانشجويي بود. اگر چه رژيم شاه- زاهدي- با اين ضربه هولناک در هدف خود تا حدي موفق شد اما جنبش دانشجويي از پا درنيامد.

در دهمين سالگرد 16 آذر خونين، هنگامي که کنفدراسيون دانشجويان ايراني در 1963 (1342) با شرکت سازمان هاي دانشجويي ايران در اروپا و امريکا و ايران رسماً اعلام موجوديت کرد و به کنفدراسيون جهاني دانشجويان پيوست، از طرف اين کنفدراسيون، 16 آذر روز جهاني دانشجو در سراسر جهان اعلام شد. به همين مناسبت مصطفي چمران که در لحظات حساس و پرهيجان 16 آذر 1332 در صحنه حضور داشت و جزئيات حادثه سال ها در ذهن او باقي ماند، متني را تهيه و تنظيم کرد و آن را منتشر ساخت که کامل ترين گزارش از واقعه 16 آذر 1332 بود و هنوز هم هست و مورد استقبال عموم ايرانيان قرار گرفت و از آن زمان تاکنون بارها تکثير شده است. اين متن به زبان هاي خارجي نيز ترجمه شد و در بولتن کنفرانس بين المللي دانشجويان (ICS) در آذر 1342 (1963) به چاپ رسيد. در مورد 16 آذر 32 و کشتار دانشجويان دانشکده فني دو گزارش نسبتاً کامل چاپ شده است. گزارش اول توسط نگارنده در سال 1335 در جلسه فعالين نهضت مقاومت ملي در گزارش 34 ماهه عمليات نهضت مقاومت ارائه شد. اين گزارش در جلد پنجم اسناد نهضت مقاومت ملي به چاپ رسيده است. گزارش دوم نيز محصول کار دکتر چمران بود که در زير مي آيد؛

قربانيان 16 آذر با نثار خون پاک خود پيوند دانشگاه و نهضت ملي ايران را استوارتر ساختند. از آن روز يعني 16 آذر 1332 ، 9 سال مي گذرد ولي وقايع آن روز چنان در نظرم مجسم است که گويي همه را به چشم مي بينم، صداي رگبار مسلسل در گوشم طنين مي اندازد، سکوت دردناک موحشي بعد از رگبار، بدنم را مي لرزاند، آه بلند و ناله جانگداز مجروحين را در ميان اين سکوت دردناک مي شنوم. دانشکده فني خون آلود را در آن روز و روزهاي بعد به راي العين مي بينم.

چرا و چگونه دانشگاه گلوله باران شد؟ و چطور سه نفر از بهترين دوستان ما -بزرگ نيا، قندچي و شريعت رضوي- به شهادت رسيدند؟

جواب به اين سوال مستلزم بررسي شرايط آن زمان و حوادث پي در پي آن روزها است. سفارت انگلستان دوباره افتتاح مي شد و دنيس رايت کاردار سفارت قرار بود که به ايران بيايد. کمپاني هاي نفتي براي تصرف مجدد نفت ايران نقشه مي کشيدند، نيکسون معاون اول رئيس جمهور امريکا به ايران مي آمد تا نتيجه 21 ميليون دلار کودتا را ببيند.

 کودتاي 21 ميليون دلاري

منابع سرشار نفت در دل صاحبان کمپاني هاي نفتي که در اداره حکومت انگلستان و امريکا نفوذ داشتند وسوسه کردند، به خصوص که موقعيت سوق الجيشي ايران نيز براي سياست امريکا اهميت فوق العاده اي داشت و سياست غيرمتعهد مصدق براي آنان ناگوار بود. سرانجام دولت امريکا نيز به کمک انگلستان وارد معرکه شد و پس از يک سلسله توطئه چيني اداره جاسوسي امريکا، اشرف خواهر شاه، ژنرال شوارتسکف و هندرسن سفير امريکا در ايران کودتاي 28 مرداد با صرف 21 ميليون دلار عملي شد. دکتر مصدق و ياران وي به زندان افتادند، آزادي مردم سلب شد و به جاي آن حکومت نظامي، مردم آزاده را تحت فشار گذاشت. آزاديخواهان و وطن پرستان در مخوف ترين شکنجه گاه ها زجر مي ديدند و به دورترين و بد آب و هواترين نقاط تبعيد مي شدند. روزنامه ها همه توقيف شدند و مديران آنها به زندان افتادند و فقط ورق پاره هاي کثيف مزدوران هيات حاکمه انتشار مي يافت ولي مردم نيز ساکت ننشستند؛ مردمي که براي حفظ حکومت ملي خود «سي تير» را به پا کرده بودند، مردمي که افتخار ملي شدن نفت و پيروزي بر امپراتوري انگلستان نصيب شان شده بود، حاضر نبودند به اين آساني دوباره تن به ذلت داده، زير بار بيگانگان روند.

اولين تظاهرات يکپارچه مردم در روز 16 مهرماه يعني تقريباً يک ماه و نيم بعد از کودتا انجام شد. دانشگاه و بازار به طرفداري از مصدق اعتصاب کردند و تظاهرات پرشوري به وقوع پيوست و حاکميت، عده زيادي را گرفت و سران بازار را دستگير کرد ولي اين فشارها در مردم اثري نکرده، دولت کودتا سخت به تلاش افتاد و فشار خود را به منتهاي درجه رسانيد، طاق بازار را بر بازاريان مبارز و وطن خواه خراب کرد و دکان هاي رهبران فداکار بازار را به وسيله گماشتگان خود غارت کرد و هزاران نفر از مردم مبارز را گرفتار غل و زنجير کرد.

براي بازگشت به دوران سياه گذشته دولت کودتا درصدد برآمد که آثار حکومت مصدق را به کلي محو کند و مخصوصاً روحيه و اراده مردم را بکشد و از اين رو قانون ملي شدن صنعت نفت را «کان لم يکن» تلقي کردند و کارتل بين المللي نفت براي بلع نفت ايران دست به کار شد. در تاريخ 14 آذر تجديد رابطه با انگلستان را اعلام کرد و قرار بود که دنيس رايت

-کاردار سفارت انگلستان - چند روز بعد به ايران بيايد. اعمال خائنانه دولت کودتا هر روز بر بغض و کينه مردم مي افزود و بر آتش خشم و غضب آنان دامن مي زد، از روز 14 آذر تظاهراتي که در گوشه و کنار به وقوع مي پيوست، وسعت گرفت و در بازار و دانشگاه تهران عده اي دستگير شدند. روز 15 آذر مجدداً تظاهرات بي سابقه اي در دانشگاه و بازار صورت گرفت.

 دانشگاه سنگر تسخيرناپذير

ضمناً در تاريخ 24 آبان اعلام شده بود که نيکسون - معاون رئيس جمهور امريکا- از طرف آيزنهاور به ايران مي آيد. نيکسون به ايران مي آمد تا نتايج پيروزي سياسي اميدبخشي که در ايران نصيب قواي طرفدار تثبيت اوضاع و قواي آزادي شده است (نقل از نطق آيزنهاور در کنگره امريکا بعد از کودتاي 28 مرداد) را ببيند. دانشجويان مبارز دانشگاه نيز تصميم گرفتند که هنگام ورود نيکسون، نفرت و انزجار خود را به دستگاه کودتا نشان دهند.

وقوع تظاهرات هنگام ورود نيکسون حتمي مي نمود ولي اين تظاهرات براي دولتيان خيلي گران تمام شد؛ تار و پود وجود آنها بستگي به کمک سرشار امريکا داشت. اين بود که دستگاه براي خفه کردن مردم و جلوگيري از تظاهرات از ارتکاب هيچ جنايتي ابا نداشت.

روز 15 آذر يکي از دربانان دانشگاه شنيده بود که تلفني به يکي از افسران گارد دانشگاه دستور مي رسد که بايد دانشجويان را شقه کرد و جلوي در بزرگ دانشگاه آويخت که عبرت همه شود و هنگام ورود نيکسون صداها خفه شود و جنبنده اي نجنبد.

 يورش به دانشگاه

براي جلوگيري از تظاهرات در مقابل نيکسون جنايت بزرگ هيات حاکمه ايران در صبح روز دوشنبه 16 آذر 32 در صحن مقدس دانشگاه به وقوع پيوست. صبح 16 آذر هنگام ورود به دانشگاه، دانشجويان متوجه تجهيزات فوق العاده سربازان و اوضاع غيرعادي اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثه اي را پيش بيني مي کردند.

دانشجويان حتي الامکان سعي مي کردند که به هيچ وجه بهانه اي به دست بهانه جويان ندهند. از اين رو دانشجويان با کمال خونسردي و احتياط به کلاس ها رفتند و سربازان به راهنمايي عده اي کارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمي گذشت و چون بهانه اي به دست نيامد به داخل دانشکده ها هجوم آوردند، از پزشکي، داروسازي، حقوق و علوم عده زيادي را دستگير کردند.

بين دستگيرشدگان چند استاد نيز ديده مي شد که به جاي دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل کاميون کشيده شدند. چون احتمال وقوع حوادث وخيم تري مي رفت، لذا براي حفظ جان دانشجويان، دانشکده را تعطيل کردند و به آنها دستور دادند به خانه هاي خود بروند و تا اطلاع ثانوي در خانه بمانند. دانشجويان نيز به پيروي از تصميم اولياي دانشکده محوطه دانشکده را ترک مي کردند ولي هنوز نيمي از دانشجويان در حال خروج بودند که ناگاه سربازان به دانشکده فني حمله کردند.

عده اي از سربازان دانشکده فني را به کلي محاصره کرده بودند تا کسي از ميدان نگريزد، آنگاه دسته اي از سربازان با سرنيزه از در بزرگ دانشکده وارد شدند.

اکثر دانشجويان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهاي جنوبي و غربي دانشکده خارج شوند. در اين ميان بغض يکي از دانشجويان ترکيد و او که مرگ را به چشم مي ديد و خود را کشته مي دانست، ديگر نتوانست اين همه فشار دروني را تحمل کند و آتش از سينه پرسوز و گدازش به شکل شعاري کوتاه بيرون ريخت؛ دست نظاميان از دانشگاه کوتاه...

هنوز صداي او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باريدن گرفت و چون دانشجويان فرصت فرار نداشتند به کلي غافلگير شدند و در همان لحظه اول عده زيادي هدف گلوله قرار گرفتند.

لحظات موحشي بود. دانشجويان يکي پس از ديگري به زمين مي افتادند؛ به خصوص بين محوطه مرکزي و دانشکده فني و قسمت هاي جنوبي. مصطفي بزرگ نيا به ضرب سه گلوله از پا درآمد. شريعت رضوي که ابتدا هدف گلوله قرار گرفته، به سختي مجروح شده بود، بر زمين مي خزيد و ناله مي کرد که دوباره هدف گلوله قرار گرفت. ناصر قندچي حتي يک قدم هم به عقب برنداشته و در جاي اوليه خود ايستاده بود و از گلوله باران اول مصون مانده بود که يکي از جانيان دسته جانباز با رگبار مسلسل سينه او را شکافت و او را شهيد کرد.

در اين ميان عده زيادي از دانشجويان که از دو طرف تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند، به ناچار به آزمايشگاه پناه بردند...

***
در انتخابات دوره 18 مجلس شوراي ملي، نهضت مقاومت ملي با شعار يا پيروز مي شويم يا رسوا مي کنيم شرکت کرد. دانشجويان در آن انتخابات سهم چشمگيري داشتند. مصطفي چمران در اين صحنه ها حضور فعال داشت. او به رغم ظاهر ساکت و آرام و کم حرفش بسيار مقاوم و پرکار بود. هنگامي که بعد از فعاليت هاي زياد، انجمن اسلامي دانشجويان با همت دکتر عباس شيباني موفق شد دفتر مرکزي خود را در مقبره خانوادگي شيباني تحت نام کتابخانه نصر داير سازد، جلسات هفتگي انجمن در روزهاي جمعه مجدداً برقرار شد. چمران نه تنها در اين جلسات حضور منظمي داشت بلکه اين بار خود او نيز در بعضي جلسات به ايراد سخنراني مي پرداخت.

سبک او در سخن گفتن، قاطع بود اما با تمام احساس و وجودش سخن مي گفت. گويي سخن او از تمام ذرات بدنش سرچشمه مي گيرد. او در ميان دوستان انجمن به عنوان انسان عاطفي و دوست داشتني شناخته شده بود.يادش گرامي باد.

 آخرين روزهاي چمران به روايت همسرش
 
 ايران را ول کن
  حبيبه جعفريان
اين متن ،گزارش غاده جابر، همسر شهيد مصطفي چمران از واپسين روزهاي زندگي با اوست.

***

آن وقت ها انگار در مصطفي فاني شده بودم، نه در خدا. به مصطفي مي گفتم ايران را ول کن. منتظر بهانه بودم که او از ايران بيايد بيرون. مخصوصاً وقتي جنگ کردستان شروع شد. احساس مي کردم خطري بزرگ هست که من بايد مصطفي را از آن ممانعت کنم. يک آشوب در دلم بود. انتظار چيزي خيلي سخت تر از وقوع آن است.

من مي گفتم «مصطفي تو مال مني» و او درک مي کرد، مي گفت «هر چيزي از عشق زيباست. تو به ملکيت توجه مي کني. من مال خدا هستم، تو هم. اين وجود مال خدا است.» برايش نوشتم «کاش يکدفعه پير بشوي. من منتظر پير شدنت هستم که نه کلاشينکف، تو را از من بگيرد و نه جنگ.» و او جواب داد که «اين خودخواهي است. اما من خودخواهي تو را دوست دارم. اين فطري است. اما چطور مشکلات حيات را تحمل نمي کني؟ من تو را مي خواهم محکم مثل يک کوه، سيال و وسيع مثل يک درياي ابديت... تو مي گويي ملک؟ ملکيت؟ تو بالاتر از ملکي. من از شما انتظار بيشتر دارم. من مي بينم در وجود تو کمال و جلال و جمال. تو بايد در اين خط الهي راه بروي. تو تجلي اي از خدا هستي. جايز نيست در وجود تو خودخواهي. تو روحي، تو بايد به معراج بروي، تو بايد پرواز کني. چطور تصور کنم افتادي در زندان شب. تو طائر قدسي. مي تواني از فراز همه حاجز عبور کني. مي تواني در تاريکي پرواز کني.»

هرچند تا روزي که مصطفي شهيد شد، تا شبي که از من خواست به شهادتش راضي باشم، نمي خواستم شهيد بشود. آن شب قرار بود مصطفي تهران بماند. گفته بود روز بعد برمي گردد. عصر بود و من در ستاد نشسته بودم، در اتاق عمليات. آنجا در واقع اتاق مصطفي بود و وقتي خودش نبود کسي آنجا نمي ماند. اما ناگهان در اتاق باز شد، من ترسيدم، فکر کردم چه کسي است که مصطفي وارد شد، تعجب کردم، قرار نبود برگردد. او مرا نگاه کرد، گفت؛ «مثل اينکه خوشحال نشدي ديدي من برگشته ام؟ من امشب براي شما برگشتم.» گفتم؛ «نه مصطفي، تو هيچ وقت به خاطر من برنگشتي. براي کارت آمدي.» مصطفي با همان مهرباني گفت؛ «امشب برگشتم به خاطر شما. از احمد سعيدي بپرس.

من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم، هواپيما نبود. تو مي داني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نکرده ام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم که اينجا باشم.» من خيلي حالم منقلب بود.

گفتم؛ «مصطفي من عصر داشتم کنار کارون قدم مي زدم. احساس کردم اين قدر دلم پر است که مي خواهم فرياد بزنم، باز نمي توانم خودم را خالي کنم.» مصطفي گوش مي داد. گفتم؛ «آن قدر در وجودم عشق بود که حتي اگر تو مي آمدي نمي توانستي مرا تسلي بدهي.»

او خنديد و گفت؛ «تو به عشق بزرگ تر از من نياز داري و آن عشق خدا است. بايد به اين مرحله از تکامل برسي که تو را جز خدا و عشق خدا هيچ چيز راضي نکند. حالا من با اطمينان خاطر مي توانم بروم.» من در آن لحظه متوجه اين کلامش نشدم. شب رفتم بالا. وارد اتاق که شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز کشيده، فکر کردم خواب است. آمدم جلو و او را بوسيدم.

مصطفي روي بعضي چيزها حساسيت داشت. يک روز که آمدم دمپايي هايش را بگذارم جلو پايش، خيلي ناراحت شد، دويد، دوزانو شد، دست مرا بوسيد، گفت؛ «تو براي من دمپايي مي آوري؟» آن شب تعجب کردم که حتي وقتي پايش را بوسيدم تکان نخورد.

احساس کردم او بيدار است، اما چيزي نمي گويد، چشم هايش را بسته و همين طور بود. مصطفي گفت؛ «من فردا شهيد مي شوم.» خيال کردم شوخي مي کند.

گفتم؛ «مگر شهادت دست شماست؟» گفت؛ «نه، من از خدا خواستم و مي دانم خدا به خواست من جواب مي دهد.

ولي من مي خواهم شما رضايت بدهيد. اگر رضايت ندهيد، من شهيد نمي شوم.» خيلي اين حرف براي من تعجب برانگيز بود.

گفتم؛ «مصطفي، من رضايت نمي دهم و اين دست شما نيست. خب هروقت خداوند اراده اش تعلق بگيرد، من راضي ام به رضاي خدا و منتظر اين روزم ولي چرا فردا؟» و او اصرار مي کرد که «من فردا از اينجا مي روم، مي خواهم با رضايت کامل تو باشد.» و آخر رضايتم را گرفت.

من خودم نمي دانستم چرا راضي شدم. نامه اي داد که وصيت اش بود و گفت؛ «تا فردا باز نکنيد.» بعد دو سفارش به من کرد... گفت؛ «اول اينکه ايران بمانيد.» گفتم؛ «ايران بمانم چه کار؟ اينجا کسي را ندارم.» مصطفي گفت؛ «نه، تعرب بعد از هجرت نمي شود. ما اينجا دولت اسلامي داريم و شما تابعيت ايران داريد. نمي توانيد برگرديد به کشوري که حکومتش اسلامي نيست، حتي اگر آن کشور خودتان باشد.» گفتم؛ «پس اين همه ايراني که در خارج هستند چه کار مي کنند؟» گفت؛ «آنها اشتباه مي کنند. شما نبايد به آن آداب و رسوم برگرديد... هيچ وقت،» دوم هم اين بود که بعد از او ازدواج کنم. گفتم؛ «نه مصطفي زن هاي حضرت رسول (ص) بعد از ايشان...» که خودش تند دستش را گذاشت روي دهنم. گفت؛ «اين را نگوييد. اين بدعت است. من رسول نيستم.» گفتم؛ «مي دانم. مي خواهم بگويم مثل رسول کسي نبود و من هم ديگر مثل شما پيدا نمي کنم.» شب آخر با مصطفي واقعاً عجيب بود. نمي دانم آن شب چي بود. صبح که مصطفي خواست برود من مثل هميشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش براي تو راه. مصطفي اينها را گرفت و به من گفت؛ «تو خيلي دختر خوبي هستي.» بعد يکدفعه يک عده آمدند توي اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کليد برق را زدم. چراغ اتاق روشن و يکدفعه خاموش شد. انگار سوخت. من فکر کردم «يعني امروز ديگر مصطفي خاموش مي شود، اين شمع ديگر روشن نمي شود، نور نمي دهد.»
 چمران از نگاه عادل عون مسوول دفتر جنبش امل در تهران
 
 چمران، مردي که به دنيا پشت پا زد
  اميرحسين انبارداران


عادل عون ،مسوول دفتر جنبش امل در تهران گزارشي از ديدار خود با چمران و نحوه رفتار و سلوک او ارائه داده که مي خوانيم.

***

من در سال 1986 براي آموزش نظامي در مصر بودم که فهميدم تعدادي از جوانان ايراني هم که عليه رژيم شاه فعاليت مي کردند در آنجا حضور دارند. ازجمله آن جوانان يکي هم شهيد چمران بود. او آن زمان در امريکا تحصيل مي کرد ولي آمده بود مصر جهت فراگيري آموزش هاي چريکي و نظامي.

دکتر چمران در امريکا يک متخصص فيزيک هسته اي بود و امريکايي ها از او خواسته بودند که در امور مربوط به سلاح ها با او همکاري کنند ولي دکتر با اين دليل که اين سلاح ها به واسطه دوستي امريکا و اسرائيل ضد مردم فلسطين استفاده مي شود، از پذيرش خواست امريکا سر باز زده بود. لذا شهيد چمران از نظر امريکايي ها حق نداشت به پنج کشور صنعتي جهان سفر کند. از همين رو او در مدت ساخت آن تجهيزات نظامي به مدت دو سال به مصر آمد و آموزش هاي نظامي و چريکي را طي کرد. آشنايي من با چمران به همان زمان برمي گردد.

امام موسي صدر در جنوب لبنان مدرسه اي براي سرپرستي يتيمان در اختيار داشت. از آن طرف ايامي که حضرت امام(ره) در عراق تبعيد بود، امام موسي صدر نزد امام خميني رفت و از ايشان خواست به عنوان نماينده خود در آن مدرسه کسي را معرفي کند. امام هم شهيد چمران را معرفي کرد. امام خميني به موسي صدر توصيه کرد؛ سعي کنيد اين شخص را حفظ کنيد و او را از دست ندهيد.

من ابتدا نمي دانستم که شخص معرفي شده از طرف امام خميني، همان دکتر چمران رفيق سال هاي گذشته ام در مصر است. امام موسي صدر گفته بود کسي به اسم ابوجمال مي آيد، اين لقب شهيد چمران بود. چون نام يکي از پسرهايش جمال بود، به اين نام خوانده مي شد.

وقتي که قرار بود دکتر چمران به لبنان بيايد امام موسي صدر مرا مامور کرد که به فرودگاه بروم. من هم بي خبر از اينکه مهمان مان کيست به استقبالش رفتم. يک پلاکارد مي برديم که از طرف مجلس شيعيان لبنان به مهمان مان خوشامد گفته باشيم. آنجا بود که ديدم مهمان ما کسي نيست جز چمران. خيلي خوشحال شدم.

وظيفه چمران ابتدا اين بود که براي مدت يک ماه، مدرسه را ارزيابي کند. همين طور وضعيت جنوب را بررسي و شرايط ماندنش را مشخص کند.

آن هنگام جنوب لبنان بحراني ترين روزهايش را مي گذراند که دکتر وارد آنجا شد. احزاب مختلف و گروه هاي متعدد در آنجا حضور داشتند، احزاب مارکسيستي، ملي گرا، بعث و حتي گروه هاي مختلف فلسطيني.

جنوب لبنان از نظر تاريخي تابع سوريه بزرگ بود، مثل فلسطين و اردن. و چون شيعيان لبنان در اين سوريه بزرگ در اقليت به سر مي بردند، ظلم هاي بسياري را تجربه مي کردند. از طرفي صليبيون نيز با شيعيان در مخاصمه بودند. کتب بسياري از قدماي شيعه توسط غارتگران سوزانده شده بود و بسياري از شيعيان توسط اينان به قتل رسيده بودند. در زمان عثماني ها حتي از اين شيعيان ماليات مي گرفتند و شيعيان مجبور بودند براي فرار از ماليات خود را مسيحي معرفي کنند چرا که آه در بساط نداشتند. شيعيان به رغم فقر بسيار به تنها سرمايه خويش که همان علماي ديني بودند تکيه مي کردند.

در سال 1620 وقتي لبنان بزرگ به وجود آمد محروم ترين منطقه اش همين جنوب بود، يعني کم ترين بودجه دولتي به آنجا مي رسيد. اين وضعيت تا سال 1970 پابرجا بود يعني جنوب لبنان نه مدرسه داشت، نه برق، نه راه، نه بيمارستان. حتي شيعيان را در مراکز دولتي جذب نمي کردند. محروميت شديدي بود. آدم هايي که از طرف دولت به مسووليت هايي در جنوب لبنان گمارده شده بودند همه زمين دار بودند، يعني مالکان زمين هاي آنجا بودند لذا با دولت همکاري داشتند و کار هايي از قبيل واکس زدن، فروش شکلات و کارکردن در شغل هاي پست را به شيعيان واگذار مي کردند.

اين وضعيت تا سال 1970 ادامه داشت تا اينکه امام موسي صدر چمران را به آنجا دعوت کرد.

شهيد چمران ابتدا به شناسايي منطقه پرداخت. موسي صدر هم تحرکاتي را آغاز کرده بود تا محروميت جنوب لبنان را کم کند. لذا با بسياري از کشور ها و شخصيت هاي عربي ارتباط برقرار کرد، مثل حافظ اسد که در نوک پيکان مبارزه با اسرائيل قرار داشت. همزمان با اين تحرکات امام موسي صدر، نقش چمران نيز در لبنان پررنگ شد.

وقتي شهيد چمران به جنوب لبنان آمد از امام خميني فتوا داشت و هنوز با امام موسي صدر آشنا نشده بود. در اين فتوا آمده بود؛ امام موسي صدر برادر و شاگرد من است و دکتر چمران با ايشان همکاري کند. پس از آن بود که ارتباط نزديک شد.

دکتر چمران بهتر از هر کس ديگري امام موسي صدر را مي فهميد. البته بودند افرادي که با امام موسي صدر مخالف بودند و غربت و تنهايي اوليه موسي صدر را هيچ کس مثل چمران نمي فهميد.

چمران مردي استثنايي بود و جنبه هاي مختلفي داشت. يادم هست که وقتي نماز مي خواند شوريدگي و جذبه خاصي از او مي ديدم. نسبت به کودکان بسيار با محبت بود. مثلاً اگر يکي از دانش آموزان در يکي از دروس عقب افتادگي داشت تا پاسي از شب بيدار مي ماند و به آن دانش آموز کمک مي کرد. در عين حال با دشمنان بسيار سخت بود. چمران علاوه بر مسووليت مدرسه شبانه روزي آنجا در کادر نظامي جنبش امل هم زحمت مي کشيد.

چمران در مدرسه تحت رياستش يک حالت دموکراتيک ايجاد کرد که در مدارس ديگر ديده نمي شد. در آن مدرسه گويي يک انقلاب شده باشد، هر کسي دوست داشت مي توانست نماز جماعت بخواند و مراسم مذهبي جريان داشت.

دانش آموزان آن مدرسه از نقاط مختلفي آمده بودند لذا آنجا يک نقطه شروع بود که بعدها به کل جنوب لبنان سرايت پيدا کرد. دانش آموزان اين مدرسه علاوه بر بعد دانش به لحاظ نظامي هم تجهيز مي شدند و اين آموزش علمي و نظامي در مدرسه تحت نظر دکتر چمران شروع مي شد و به پختگي مي رسيد. لذا اين دانش آموزان، کادرهاي بسيار قوي را تشکيل دادند که از هر لحاظ در اوج بودند، چه عقيدتي، چه فکري و چه نظامي.

آمدن مبارزان ايراني به لبنان مخفيانه بود. اينها دو سه نفره تحت آموزش واقع مي شدند. اين مبارزان، مخفيانه از ايران به کشورهاي اروپايي مي رفتند و از آنجا با گذرنامه جعلي به لبنان مي آمدند و نزد دکتر چمران تحت آموزش قرار مي گرفتند. البته روند سفر اين مبارزان با تلاش امام موسي صدر صورت مي گرفت.

دکتر چمران با دانش آموزان زندگي مي کرد و هرگز جداي از آنها نبود. با آنها غذا مي خورد و در کنار آنها استراحت مي کرد. حتي در تمرينات نظامي هميشه خودش را مبتدي نشان مي داد تا با آنها هم تمرين کرده باشد. اين در حالي بود که ايشان آموزش هاي بسيار سخت تري را در مصر گذرانده بود اما اين روش را به کار مي بست تا همواره همگام دانش آموزان باشد. البته اين روش در هنگام کارزار هم مصداق داشت، اگر عملياتي صورت مي گرفت اولين کسي که به قلب دشمن مي زد دکتر چمران بود. يک بار تصميم گرفته شد مدرسه گسترش فيزيکي پيدا کند و وسيع تر شود ولي اين کار هزينه اي داشت و تامين هزينه در توان ما نبود. شهيد چمران دست به کار شد و يک دستگاه آجرسازي تهيه کرد و وسايل مورد نياز را هم تدارک ديد و به همراه دانش آموزان و معلمان شروع کردند به ساختن و توسعه مدرسه. در همان ايام گروهي از روسيه آمده بود براي ديدار از جنوب لبنان، اينها وقتي اين روش کاري را از دکتر چمران ديدند گفتند؛ ما ادعاي مارکسيست داريم اما شما عملاً آن را اجرا مي کنيد و کار هاي تان را با مشارکت پيش مي بريد.

اکثر دانش آموزان و معلمان آن مدرسه شهيد شدند ضمن آنکه آنها الگوهاي جامعه به حساب مي آمدند و بهترين افرادي بودند که در عمليات ها شرکت مي کردند. کساني که توسط چمران تربيت شده بودند مشتاق شهادت بودند و مصداق ايثار و رشادت به ويژه در مبارزه با اسرائيل. دکتر به همه اين نکته را القا کرده بود که اين دنيا فاني است و زندگي جاويد ما در دنياي ديگري است.

مردم لبنان دکتر چمران را اينگونه مي شناختند؛ انساني که به دنيا پشت پا زده است، آن هم با پست و مقام و مال خوبي که دارد. همسر امريکايي و فرزندان دکتر هم در آنجا بودند ولي همسر ايشان عقيده داشت که بچه هايش بايد علم بياموزند و اين کار در لبنان ميسر نيست.

ايشان همسر و فرزندانش را به امريکا فرستاد. آنها بعداً به دکتر تلفن زدند و خواستند که ايشان هم به امريکا برود ولي دکتر گفت؛ چرا بايد اينجا را ترک کنم، من در اينجا چهار هزار فرزند دارم و نمي توانم رهايشان کنم.

مردم جنوب لبنان او را «سلمان فارسي» روزگارشان مي دانستند نسبت به پيشوايي امام موسي صدر. دکتر چمران يک دايره المعارف بزرگ بود. وقتي هم با او به جنگ مي رفتيم دوست مي داشتيم تا لحظه آخر در کنارش باشيم.

شهيد چمران هميشه در ياد و خاطره مردم لبنان حضور دارد و مردم هنوز هم وقتي از شهيد چمران سخن مي گويند با اشتياقي وصف ناشدني به بيان احساسات خود مي پردازند. حتي بسياري از مردم لبنان نام فرزندان شان را «چمران» مي گذارند و بسياري از اموري که انجام مي پذيرد به نام چمران نامگذاري مي شود.

البته متاسفانه دکتر چمران هم دشمنان و مخالفاني داشت. اين شهيد بزرگوار خيلي مظلوم واقع شده است. چون وقتي ايشان به جنوب آمد شروع کرد به جذب جوان ها، چرا که جوان ها به عضويت گروه هاي مختلف مستقر در جنوب لبنان درآمده بودند و بدين ترتيب دکتر آنها را به «امل» دعوت کرد و بازگشت دوباره آنها به اسلام را کليد زد. بالطبع جذب اين همه جوان توسط دکتر چمران باعث ناراحتي گروه هاي ديگر شد.

دکتر بسيار فعال بود. مثلاً گاهي مي شد که ايشان در چند نقطه از لبنان، در يک روز جلسه برگزار مي کرد. نيمه شب برمي گشت و صبح فردا عملياتي را عليه اسرائيل تدارک مي ديد.

مخالفان چمران کساني بودند که دکتر را امريکايي مي دانستند حتي در نظر داشتند او را ترور کنند. دکتر خيلي مظلوم بود؛ چپي ها مي گفتند راستي است و راستي ها مي گفتند چپي است. عده اي مي گفتند وابسته به جمال عبدالناصر است چون در مصر بوده. ناصري ها مي گفتند او بعثي است چون با سوريه همدست است. به هر حال مشکل اصلي اين بود که آنها حسادت مي کردند چون دکتر خيلي ها را جذب کرده بود و مخالفان دکتر از اين موضوع در رنج بودند.

تا قبل از حضور دکتر در جنوب لبنان همه گروه هاي موجود از شيعيان لبنان در جهت رسيدن به مقاصد خود استفاده مي کردند و با حضور دکتر اين موضوع منتفي شد. چمران مي گفت؛ ثمره اين مجاهدت ها بايد براي شيعيان باشد.

جوان ها اشتياق داشتند که جذب يک انسان صادق بشوند و چمران همان کس بود که فقط براي خدا کار مي کرد. وقتي عملياتي صورت مي گرفت دکتر خودش نفر اول بود به همين خاطر وقتي ديگران اين را مي ديدند مخالفان حساس تر مي شدند خاصه اينکه دکتر هميشه پيروز برمي گشت. از سوي ديگر اين روش براي مردم خيلي جذاب بود. البته اين در حالي بود که ما مدت ها از لحاظ نظامي مخفي کاري مي کرديم.

دکتر البته دوستان زيادي داشت. من گاهي مي ديدم که ايشان گريه مي کرد، علت را مي پرسيدم، مي گفت؛ خدا کند من در برابر اين همه لطف مردم مغرور نشوم.

يکي از مسوولان جنبش فتح به نام احمد خميس به خاطر تبليغات منفي زيادي که در مورد شهيد چمران شده بود، گفته بود من حتماً بايد چمران را بکشم و حتي قسم خورده بود براي اين کار، البته بسيار متاسف هستم که بگويم ابواحمد خميس توسط ايراني هايي که با دکتر مخالف بودند، تحريک شده بود.

اين ايراني ها به حدي ابواحمد خميس را تحريک کردند که او فقط با کشتن چمران راضي مي شد. دکتر چمران که اين مساله را فهميد گفت من مي خواهم بروم با او حرف بزنم. بنده دکتر را نصيحت کردم که نرود چون امام موسي صدر از من خواسته بود هميشه همراه دکتر باشم و از ايشان محافظت کنم اما دکتر نپذيرفت و از من خواهش کرد که او را نزد ابواحمد خميس ببرم. من با او آشنا بودم و به سراغش رفتم. موضوع را گفتم اما ابواحمد خميس با عصبانيت گفت که به هيچ وجه چمران نبايد وارد اتاق من بشود. خلاصه مجبور شد قبول کند اما چون قسم خورده بود دکتر را بکشد رفت دو رکعت نماز خواند و آمد. دکتر چمران به او گفت؛ تو مگر نمي خواهي مرا بکشي؟ خب بکش. اما قبل از کشتن، مرا محاکمه کن، مگر تو مسلمان نيستي؟، به اين ترتيب ابواحمد خميس پذيرفت که با دکتر روبه رو شود. شهيد چمران حدود سه ساعت با او حرف زد و گفت که فلسطين فقط مال شما نيست، فلسطين از تهران است تا قدس، مال همه مسلمانان است و ما وظيفه داريم آنجا را آزاد کنيم.

زماني که جنبش امل بخش هايي از جنوب لبنان را براي تمرينات و عمليات نظامي مشخص کرد، ابواحمد خميس هم از طرف جنبش فتح آمد آنجا حاج سيداحمد خميني هم بود. وقتي قرار شد کمين هايي عليه اسرائيل صورت بگيرد، ابواحمد خميس مي ديد که دکتر چمران پيشتاز است، آنجا بود که دکتر را در آغوش کشيد و گريه کرد و عاقبت اين دو به دوستاني بسيار صميمي تبديل شدند.

ابواحمد خميس بعدها به شهادت رسيد. حتي برادرش «ابوايمن» به جنبش امل پيوست و مربي آموزش نظامي ما شد. بسياري از افراد تحت فرماندهي ابواحمد خميس پس از مشاهده اين روش برخورد دکتر چمران به امل پيوستند و به کادر آموزش دهنده ما اضافه شدند.

در سال 1997 ميان ما و مسيحيان جنگي درگرفت که چون عيد قربان فرا رسيد با آنها توافق کرديم که يک آتش بس سه روزه برقرار شود. من و شهيد چمران در خط مقدم جبهه بوديم. دکتر صبح يکي از آن سه روز به من پيشنهاد داد که برويم شناسايي. رفتيم جلو، رسيديم به يکي از سنگرهاي دشمن. آن هم در حالي که همه نيروهاي دشمن در خواب بودند. من گفتم آنها را بکشيم اما دکتر که دوربين عکاسي و دو تفنگ داشت گفت؛ نه، ما الان در آتش بس هستيم و يک مومن هيچ گاه خيانت نمي کند، شما برو فقط اسلحه شان را بردار. من اين کار را کردم. از آن طرف مدتي از آشتي دکتر و ابواحمد خميس گذشته بود و او داشت از خط عقب جبهه با دوربين اين حرکات ما را مي ديد.

بعد که برگشتيم او پرسيد چرا نکشتيد شان؟، برايش توضيح دادم و اين رفتار چمران در سراسر لبنان يک ضرب المثل شد که دکتر در عين تسلط بر دشمن، آنها را مورد هجوم قرار نداد. اين کار دکتر مصداق عيني حديث حضرت علي(ع) است که فرمود؛ بخشش کنيد در عين قدرتمندي.

قبل از حضور دکتر چمران در جنوب لبنان وضعيت تدافعي ما خوب نبود. نيروها در برابر هجوم اسرائيلي ها عقب نشيني مي کردند و فقط اهالي همان مناطق باقي مي ماندند اما دکتر چمران در مدت حضورش انقلابي ايجاد کرد بدين صورت که در هر روستايي جوانان آنجا را مقيد کرده بود که در برابر اسرائيلي ها ايستادگي کنند. اينگونه شد که روح مقاومت در جوانان ما دميده شد.

دکتر چمران وقتي مي خواست لبنان را ترک کند عده اي از جوانان جنبش امل را با خودش همراه کرد اما مرا نياورد. سراغش رفتم و گفتم چرا مرا انتخاب نکرديد؟ او مسووليت مرا يادآور شد و توصيه کرد که در لبنان بمانم. اين در حالي بود که حس و حال من مي گفت ديگر دکتر را نخواهم ديد. يادم هست که حدود ربع ساعت او را در آغوش گرفته بودم و نمي توانستم جدايي اش را تحمل کنم.

هنوز هم جنوب لبنان عزادار دکتر چمران است و هرگز ايشان را از ياد نخواهد برد. آن روز يعني روز شهادت دکتر تمام مردم بر بام ها رفتند و يک روز کامل عزاداري کردند و افسوس مي خوردند که چرا اجازه دادند چمران برود ايران. ما به شهيد چمران شديداً نياز داشتيم. پس حق داريم که هنوز هم احساس ماتم داشته باشيم در فقدان چمران.

متاسفانه يا خوشبختانه به نظر مي رسد شهيد چمران در لبنان شناخته شده تر از ايران باشد. او شاگردان زيادي تربيت کرد که سيد حسن نصر الله دبيرکل حزب الله لبنان يکي از آنهاست. بسياري از مسوولان رده بالاي ما شاگردان چمران اند حتي شيخ راغب حرب و...

ما برنامه هاي بسياري داريم براي معرفي چمران به جهانيان. همين چندي پيش يک گروه تلويزيوني را از ايران هدايت کرديم به جنوب لبنان، جنبش امل هم امکانات لازم را در اختيار قرار مي دهد. سمينارها و همايش هاي مختلفي برگزار کرده ايم، کتبي ارائه داده ايم و آماده ايم واسطه معرفي او به تمام جهانيان باشيم.

تا قبل از حضور دکتر چمران در لبنان اگر ما درخواست مي کرديم نيرويي براي عمليات شهادت طلبانه آماده شود، هيچ کس داوطلب نمي شد اما با تحول عميقي که دکتر چمران ايجاد کرد در اينگونه موارد صدها نفر داوطلب مي شدند. قطعاً اين انقلاب عظيم علتي جز دکتر نداشت.

و حرف آخر؛ چمران عاشق زيبايي بود و هميشه مي گفت؛ اين زيبايي ها منعکس کننده خداوند است. به همين خاطر تمام زيبايي ها را عکس مي گرفت و سپس آن تصوير را نقاشي مي کرد. شعر هم خوب مي گفت، بسيار خوب، شعر هايش بيشتر به حافظ نزديک بود، اشعاري معنوي و عرفاني.
 
 
 پاسداري و پرستاري
  حسين قدياني
از ميان خيل سرداران آن کس که علاوه بر فشنگ و تفنگ با گل آفتابگردان نيز عکس هاي قشنگ مي گرفت، مصطفي چمران بود. او که به جبر روزگار با گلوله دم خور بود، عجبا که بوي گل لاله مي داد. در تحصيل در سياست و در جنگ، چمران اجتماعي از نقيضين بود. چمران جوان، در تحصيل و تهذيب و مبارزه سرآمد بود و اين سه را توامان در خود داشت. او در عرصه سياست، دستانش را به دوستان زيادي داده بود و بي آنکه از نظر اعتقادي، بي قيد باشد از حيث سياسي گشوده دست بود و با اندک خبط و خطايي دايره دوستان را محدود نمي کرد. چمران در عرصه نظامي نيز چه در مصر و لبنان و چه در ايران تلفيقي از پاسداري و پرستاري بود. سينه خالي از کينه او دل چمران را آنچنان نازک کرده بود که گاه پرستاري را بر پاسداري ترجيح مي داد و شبي تا صبح هم صحبت کودکان يتيم لبناني مي شد. چمران هم در بهترين جاي دنيا به زندگي و درس مشغول شد، هم در بدترين شرايط ممکن جنگ را تجربه کرد. در دانشگاه برکلي با ممتازترين درجه علمي دکتراي الکترونيک و فيزيک پلاسما گرفت اما انگار گمشده اي داشت که شباهنگام قلم برمي داشت و بر بوم تصوير يک شمع را مي کشيد که نور زيادي نداشت ولي کافي بود براي اينکه تاريکي را رسوا کند.

قطار زندگي چمران از عودلاجان (محل تولد) تا دهلاويه (محل شهادت) در ايستگاه هاي متعددي توقف کرد. امريکا، مصر، لبنان، کردستان و خوزستان. او در تمامي اين چند توقف گاه وقتي که به اوج مي رسيد، دست به حرکت دوباره مي زد. چمران زماني حرکت خود را از صفر شروع مي کرد که اگر ديگران جاي او بودند به سکون و بهره از مواهب حاصله اکتفا مي کردند. اين سردار خوبي ها اما در بالاترين درجه موفقيت، باز همه چيز را از نو آغاز مي کرد و دست به هجرت مي زد و در اين هجران، اين زندگي موفق او بود که با دست خود انفاق مي شد. چه بسيار که در وادي ايثار از جان و مال خود مي گذرند ولي چمران موفقيت هاي فراوان زندگي خود را ايثار مي کرد و محصول دسترنج خود را با مناعت طبع نثار مردمان مي کرد. چمران وقتي دل از امريکا کند که تازه موسم برداشت محصول فرا رسيده بود. او تازه مي بايست نتايج زحمات خود را مي ديد و طعم يک زندگي ايده آل را مي چشيد که به مصر و لبنان رفت. در لبنان چمران تازه داشت قامت يک سردار را پيدا مي کرد و آوازه اش همه گير مي شد که لبنان را به قصد کردستان ترک کرد. وقت رفتن چمران از کردستان به خوزستان نيز، باز قصه همين بود و چمران بود و غم و غصه و بي قراري، چمران بود و بي کسي و تنهايي و در آن تنهايي او جز خدا يار نداشت. آنقدر که چمران با خداوند نجوا کرده است و به او نامه نوشته است، مي رساند که فرمانده عارف ما بسيار دل تنگ بود؛

«خدايا، از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاري هاي خود بر تو فخر نمي فروشم. آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسر نموده اي همه استعدادهاي من، همه قدرت هاي من، همه وجود من زاده اراده توست. من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم و از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.»

***

چمران با درد چون يک مرد دست و پنجه نرم مي کرد. زندگي در بستر راحت براي چون او مردي حرام بود. مرگ را نيز در اين بستر نمي پسنديد. با درد، با نداري، با فقر، با خطر، با جنگ، بهتر زندگي مي کرد. او ويرانه ها را آشيانه کرده بود و زجر کشيدن را بيشتر از صدر نشستن و قدر ديدن دوست مي داشت. بسيارند که وقتي درد دارند فرياد مي کشند. فرمانده عارف ما اما وقت فرياد نيز درد مي کشيد. مگر نه اينکه ارزش آدم ها به اندازه فريادي است که در سکوتشان نهفته است؟
 آشنايي با شهيد مصطفي چمران
 
 نگاهي که از عمق جان بر مي خاست
  سيدعلي اصغر غروي
بعد از تعطيل شدن حسينيه ارشاد در سال 1351 و متعاقب آن با فاصله کمي دستگيري و محبوس شدن شريعتي، وقتي عرصه فعاليت در داخل کشور بسيار تنگ شد، در آبان ماه 1353 به منظور دو کار به اتفاق همسرم راهي لبنان شديم؛ يکي ادامه تحصيل و ديگري پيگيري مبارزات. به تازگي با نام دکتر چمران آشنايي پيدا کرده بودم. دو، سه ماهي قبل از عزيمت، از طريق برادرش مهدي چمران، ولي او هم نشان درستي از برادرش نداشت، فقط مي دانست که بيشتر اوقات در شهر صور و در کنار آقاموسي صدر است. چند روزي را براي ثبت نام در دانشگاه امريکايي بيروت گذراندم و سپس در ايام فراغت به جست وجوي چمران پرداختم. پنج ماه آخر سال 1353 (اواخر سال 1974 و اوايل سال 1975 مسيحي) بحران حاکميت در لبنان اوج گرفته بود ولي امنيت برقرار بود تا اينکه در روز اول فروردين ماه سال 54 ملک فيصل ترور شد و جهان عرب دچار شک و حيرت و سردرگمي شد. چند روز پس از اين حادثه در خياباني در منطقه عين الرمانه مسيحي نشين يک اتوبوس حامل جوانان و نوجوانان فلسطيني، هدف رگبار مسلسل هاي حزب کتائب (فالانژ) مسيحي قرار گرفت و 27 فلسطيني به قتل رسيدند.

اين حادثه سرآغاز جنگ داخلي لبنان شد که بيش از دو سال طول کشيد و هنوز هم کشور و ملت لبنان امنيت خود را بازنيافته اند. در همان ايام که آن حادثه دلخراش اتفاق افتاد من توانستم دکتر چمران را ملاقات کنم. در اتاق کوچکي در طبقه دوم موسسه فني در شهر صور. موسسه فني يکي از بناهايي بود که آقاموسي صدر جهت رشد علمي و ايجاد اشتغال براي نوجوانان شيعه تاسيس کرده بود. شهيد چمران مديريت داخلي آن را بر عهده داشت و تدريس هم مي کرد و چون شبانه روزي بود، غالباً شب ها را در خوابگاه در ميان بچه ها مي نشست و کمتر مي خوابيد و مراقب آنها بود. البته اين جريان ها را من به تدريج و بعد از ملاقات اول متوجه شدم. وقتي براي اولين ديدار با راهنمايي يکي از شاگردان مدرسه وارد اتاق او شدم، يک تخت خواب فلزي با چند پتوي ارتشي روي آن جلب نظر مي کرد. يک چراغ خوراک پزي نفتي روشن بود و چند قطعه لباس روي آن مي جوشيد. شستن لباس به سبک لبناني، البته در آن سال ها. بعد از چند دقيقه دکتر وارد اتاق شد. قبلاً همديگر را نديده بوديم. حتي تصوير او را هم در جايي نديده بودم و چهره هاي متفاوتي را از او قبل از ملاقات در ذهنم مي کشيدم. اما چهره او کاملاً خلاف ذهنيات من بود. با نگاهي که از عمق جان برمي خاست، چشم در چشمانم دوخت و بعد از چند لحظه گويا تصميم گرفتيم يکديگر را در آغوش بگيريم و گرماي گونه هاي همديگر را احساس کنيم. گفت فکر مي کردم که سالخورده تر از اينها باشي. ايراني هايي در اين سن و سال کمتر در اين اوضاع وانفسا به سراغ من مي آيند. و ادامه داد، آنهايي که براي مبارزه مي آيند، همه با بينش چپ مي آيند، يا چپ مسلمان يا مارکسيست و محل استقرارشان هم اردوگاه هاي فلسطيني است. سپس پرسيد چه چيزي تو را به اين سمت کشانده؟ احساس کردم ترديد پيشين او هنوز شايد تا حدودي باقي مانده. چون مدتي طول کشيد تا اطمينان حاصل کند و بعد مرا بپذيرد. بعد از تعارفات مقدماتي و پرس و جو از سوابق تحصيلات و مبارزات و حصول اعتماد بيشتر، وارد قضاياي لبنان شد. البته من در طول ماه هاي گذشته تا حدودي با مساله طوائف و تاثيرات طائفه گري بر عرصه سياسي، اجتماعي و اقتصادي لبنان آشنا شده بودم، ولي دکتر چمران نزديک به سه سال زودتر از اين به لبنان رفته و از آغاز درگير مسائل آن کشور شده بود.

از طايفه گري و فرقه گرايي لبنان، از اختلافات بين مسلمانان و مسيحيان از يک سو و شيعه و اهل تسنن از سوي ديگر و نيز اختلافات ميان فلسطينيان و خصوصاً شيعيان که بيشتر بر سر سکونت و زمين بود- زيرا اکثر اردوگاه هاي فلسطينيان در مناطق شيعه نشين لبنان قرار داشت- سخن گفت؛ ساعت ها صحبت کرد. بيشتر او گوينده بود و من شنونده. روحي سرشار از ايمان و خلوص و فداکاري و مجاهدت با جان و مال در راه تحقق آزادي و عدالت. اگر عمري باقي باشد و مجالي دست دهد از حدود چهار سال زيستن در کنار او سخن خواهم گفت.
 فعاليت هاي بنياد شهيد چمران به روايت مهندس چمران
 
 اينجا يک نهاد مدني است
  حميدرضا يوسفي ورجاني
هر سال در آستانه 31 خرداد سالروز شهادت دکتر مصطفي چمران آن کس که بيش از همه ياد و نام و حتي چهره او را تداعي مي کند، برادرش مهدي چمران است. او نه تنها در صورت که در سيرت نيز اشبه الناس به برادر است. مهندس چمران براي نقل خاطرات خود از برادر سينه اي چون گنجينه دارد و هر سال از چشم خاطرات خود گوشه اي را نمايان مي کند. او که رياست بنياد شهيد چمران را نيز عهده دار است امسال در ديدار خود با خبرنگاران به بيان نکاتي تازه از فعاليت اين بنياد و نيز برخي ناگفته ها از دکتر چمران پرداخت. خبرنگاري با اشاره به نزديکي سالروز تولد چه گوارا و سالگرد شهادت چمران دلايل مهجوري آرا و عقايد دکتر چمران را از برادر مي پرسد و اينکه چرا «چه» جهاني شد و چمران با وجود حضور در کشورهاي مختلف و تاثيرگذاري هاي بسيار مهم حتي در ايران خودمان نيز به درستي معرفي نشده است.

مهندس چمران جواب اين سوال را اين گونه مي دهد؛ دکتر چمران نيز قابليت، ظرفيت و لياقت جهاني شدن را داشته و دارد ولي اينکه چرا در معرفي او به جهانيان کوتاهي شده بسياري مقصرند و البته بنده و بنياد نيز. اصولاً ما در معرفي چهره هاي اثر گذارمان از ضعف تبليغات رنج مي بريم و اکثر گنج هايمان نهفته هستند. حتي امام (ره) نيز مي بايست بسيار بيش از اينها براي جهانيان معرفي مي شد اما قصور دستگاه تبليغاتي و شايد برخي عوامل بيروني ديگر مانع اين کار شده است. شناساندن چهره هاي انقلاب به جهانيان رمز نفوذ انديشه هاي انقلاب به ديگران است. معرفي انقلاب اسلامي تنها از راه سياسي ميسر نيست ولي ما تنها به راه سياسي براي رساندن پيام انقلاب و بيان مواضع اسلام ناب اکتفا مي کنيم. در حالي که از راه معرفي فرهنگي چهره هاي انقلاب مي توان شاهد اثرگذاري بيشتري بود. چه گوارا به دليل نفوذ در ميان گروه هاي چپ و حضور در کشورهاي چپ چهره اي انقلابي و جهاني شد. آن روزها زور رسانه اي کمونيست ها پا به پاي کشورهاي سرمايه داري مي آمد. از طرفي جدال چپ و راست طوري بود که قهرمان خواسته يا ناخواسته از دل اردوي چپ بيرون مي آمد و براي مردم جهان جاذبه داشت. البته چه گوارا به هيچ وجه قابل قياس با شهداي ما به ويژه سرداري چون چمران نيست. چه گوارا مبارز راستيني بود اما نه عارف بود نه دانشمند. او فقط پزشکي معمولي بود که در راه مبارزه با سرمايه داري امريکايي البته استوار بود. اينکه چه گوارا جهاني شده است، نه دليل برتري او بر شهيدان ماست، نه حتي دليل مي شود که ما بخواهيم او را با شهداي خودمان مقايسه کنيم. اينکه چرا چمران جهاني نشد از ضعف او نبود بلکه ناشي از قصور ماست. شما نگاه کنيد شهيد چمران مثلاً در لبنان که خود حضور داشت چگونه منشاء خيرات و برکات شد و چقدر حتي تا الان محبوب است. پس دليل اين ناآشنايي جهاني برتري هاي ذاتي چه گوارا بر چمران نيست بلکه ضعف ما در معرفي فرهنگي چهره هاي بزرگ مان است.

خبرنگار ديگري از کارهاي بنياد شهيد چمران براي زدودن اين غربت و مظلوميت مي پرسد. رياست بنياد شهيد چمران مي گويد؛ اين بنياد برخلاف بسياري باورهاي غلط يک نهاد خصوصي و در اصل يک NGO است. کار ما گردآوري همه آثار و اسناد و تصاوير مرتبط با شهيد چمران است. کمک دوستان خارج از مجموعه نيز که از دکتر خاطرات و روايت هايي داشته اند در تکميل آثار ما بسيار مهم بوده است. انصاف بدهيد که جمع آوري آثار و دست نوشته هاي دکتر چمران کار وقت گير و سختي است چرا که دکتر به دليل مشغوليات فراواني که داشت هرگز فرصت نکرد نوشته هايش را مدون کند. بد نيست بدانيد تقريباً همه کتبي که از دکتر چاپ کرده ايم بعضاً تا چند سال وقت برده است و اين گونه نبوده که خود دکتر اثر مزبور را از اول تا آخر نوشته و تنظيم کرده باشد. به عنوان نمونه کتاب «لبنان». اين اثر در اصل جزوه کوچکي است به زبان فارسي. ما آمديم اين جزوه را با ديگر اشارات و سخنان دکتر که به صورت پراکنده راجع به لبنان بيان داشته اند جمع کرديم. به لحاظ تاريخي و زمان گفتن و نوشتن مرتب کرديم و در نهايت شد کتابي که همه فکر مي کنند از اول تا آخر کتاب را خود دکتر نوشته است در حالي که اين گونه نيست. دکتر يک سخنراني به زبان عربي دارد با عنوان «مراتب نفس». ما اين سخنراني را به زبان انگليسي ترجمه کرديم که به ويژه در مقاطعي چون 22 بهمن با استقبال گسترده جهانيان مواجه مي شود يا مثلاً کتاب کردستان نيز مثل کتاب لبنان است که جمع آوري آن به عنوان يک اثر جامع وقت زيادي از من و بنياد گرفت.

خبرنگاري از مهندس چمران درباره سرنوشت کتاب «عارفانه ها» مي پرسد. برادر شهيد چمران مي گويد؛ «عارفانه ها زير چاپ است. عارفانه ها همان طور که از نامش برمي آيد دست نگاشته هاي دکتر است درباره عرفان. صفحه آرايي اين نوشته هاي عارفانه نيز با مرحوم مميز بود.

سوال خبرنگار ديگري درباره تعداد آثار مکتوب شهيد چمران بود. به بيان مهندس چمران تاکنون حدود 12 جلد کتاب از دکتر چاپ شده است که اگر دو اثر برخاسته از مسابقه مقاله نويسي درباره دکتر را هم اضافه کنيم مي شود 14 اثر.

مهندس چمران درباره تصاوير متعدد بر جاي مانده از دکتر که پرسش خبرنگار ديگري بود مي گويد؛ متاسفانه هنوز هم تصاوير چاپ نشده و فقط در قالب سي دي موجود است و البته بنا داريم در يک کتاب مستقل اقدام به چاپ همه تصاوير شهيد کنيم.

چرا فيلم هاي ضبط شده از شهيد چمران پخش نمي شود. رياست بنياد شهيد چمران در پاسخ به اين سوال به کيفيت بسيار پايين اين فيلم ها اشاره مي کند و مي گويد؛ اين فيلم ها تنها مي تواند ماده خامي باشد براي ساخت فيلم هاي بلند و مستند و به خودي خود کيفيت پاييني دارد و قابل نمايش نيست. مهندس چمران درباره تيراژ کتب چاپ شده توسط بنياد که سوال مشترک چند خبرنگار بود پاسخ مي دهد؛ برخي کتب دکتر مثل بينش و نيايش تيراژ بالاي نيم ميليون دارد و هم اکنون به چاپ هاي 17 و 18 رسيده و در حال ترجمه اين کتب به زبان انگليسي هستيم. يا مثلاً کتاب دعاي کميل که شهيد چمران آن را در سال 44 در امريکا با يک مقدمه بسيار زيبا و با خطي درشت نوشته بود، بارها و بارها تجديدچاپ شده و از طرف کشورهاي ديگر درخواست ترجمه شده است که ان شاءالله تا سال آينده ترجمه هاي جديدي از کتاب دعاي کميل را خواهيم داشت. و سرنوشت فيلم و سريال شهيد چمران که ظاهراً قرار بود حاتمي کيا آن را بسازد. رياست بنياد شهيد چمران به خبرنگاران مي گويد؛ نوشتن سناريو هنوز کامل نشده. آقاي حاتمي کيا براي تکميل اطلاعات به بنياد آمد و به صورت مفصل با بنده صحبت کرد. البته طرف قرارداد حاتمي کيا علي ا لظاهر صدا و سيماست که براي پيگيري بيشتري بايد با آنها صحبت کرد. به هر حال بنياد از هيچ کمکي به آقاي حاتمي کيا دريغ نخواهد کرد.
 يادداشتي از دکتر شهيد مصطفي چمران
 
 فريادي در سينه مجروح جبل عامل
 
براي بسياري عجيب بود اينکه دکتر چمران چرا امريکا را به قصد لبنان ترک و از ديار زندگي به وادي مرگ هجرت کرد. اين حرکت چمران با تعابير مختلف همراه مي شد و هر کس از هجرت عجيب دکتر، تفسير خودش را داشت. نوشته زير اما جوابي است به اين زنگارها از زبان خود شهيد چمران.

اينکه چرا انتخاب او براي اين هجرت لبنان بوده است و اينکه او در اين سرزمين پر از مين و خطر چه ديده که ماندگارش کرده و از لبنان براي ايران حامل کدام پيام و خبر بوده است؛

من از جبل عامل آمده ام. سرزميني که ابوذر غفاري يار صديق پيامبر بزرگ براي اولين بار اسلام راستين را به مردم آن منطقه تبليغ کرد و مسجدي براي عبادت خدا بنا کرد که هم اکنون در «ميس جبل» به نام ابوذر غفاري معروف است. جبل عامل سرزمين تشيع، سرزمين ولايت علي (ع)، سرزمين شهيد اول و شهيد ثاني که افتخار تاريخ شيعه است. سرزمين شيخ بهاءالدين عاملي و دانشمندان و متفکران بزرگي که دنيا را منور کرده اند...

سرزمين جبل عامل هميشه زير تازيانه جور و ستم شکنجه ديده است، توسط جباران و ستمگران قتل عام شده است و به وسيله استعمارگران زير يوغ بندگي و اسارت درآمده است.

من از جبل عامل سرزمين مقدس شيعيان آمده ام. من نماينده محرومين و مستضعفين جنوب لبنان هستم که همه روزه در زير آتش توپخانه سنگين و بمب هاي هواپيماهاي اسرائيل مي سوزند. من از منطقه اي آمده ام که بيش از نيمي از آن به کل نابوده شد است، از شهرهايي که حتي يک ديوار سالم آن به جاي نمانده است، روستاهايي که همه اهالي آن گريخته اند، مناطقي که زير سلطه سياه اسرائيل و سعد حداد، عامل اسرائيل فرو رفته است، ناحيه اي که بيش از 300 هزار نفر از مردم آن آواره شده اند و کاشانه خود را رها کرده، در سرزمين هاي دور در کنار مدرسه ها و مسجدها و کوچه ها و خيابان ها زندگي ذلت باري را به سر مي آورند.

من آمده ام که فرياد ضجه آلود شيعيان لبنان را در زير آسمان بلند ايران طنين انداز کنم. من آمده ام تا وجدان خفته انسان هاي متعهد و مسوول را بيدار سازم...

من آمده ام که از 300 هزار آواره دربه در شيعه از جنوب لبنان خبر آورم که در بيغوله هاي دوردست، در کنار خيابان ها، گوشه مسجدها و مدرسه ها در زير يک پتو زندگي مي کنند...

من نيامده ام که چيزي بخواهم؛ زيرا کسي که همه وجود خود را تقديم رسالتش کرده است، بي نياز است. من نيامده ام که شکوه کنم؛ مردمي که 1400 سال درد و رنج تحمل کرده اند، باز هم با جان خود همه مشکلات را تحمل مي کنند...

من فريادي ام که در سينه مجروح جبل عامل، در خلال قرن ها ظلم و ستم، محبوس شده است.

من ضجه دردآلود معذبين و زنجيريانم که در شکنجه گاه هاي ستمگران و استثمارگران در طول تاريخ نابود شده اند.

من ناله دلخراش آن يتيمان دل شکسته ام که در نيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش، آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند و آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد.

من آه صبحگاهم که از سينه پرسوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحر در جست وجوي قلب ها و وجدان هاي بيدار به هر سو مي دوم. آنقدر که خسته مي شوم و از پاي مي افتم و نااميد و مايوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامان برگي سقوط مي کنم...

من تمناي دل هاي عشاقم که مي خواهم عشق و محبت بر همه جا بگسترد و کينه و حقه و تعصب از روي زمين ناپديد گردد.

من اشک يتيمانم که دل شکسته در جست وجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند ولي هرچه بيشتر مي گردند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه درمي آيد.

من خون شهيدانم که بر کوه هاي دور يا قعر دره هاي عميق يا بر دامان دشت ها و صحراها جاري هستم. من از قلبي سوزان که به خاطر حق و حقيقت مي تپيده و براي استقرار عدل و عدالت مي جنگيده سرچشمه گرفته ام...
 بخش هايي از وصيت نامه مصطفي چمران به امام موسي صدر
 
 گلايه اي نمي کنم و آرزويي ندارم
 
اين متن فرازهايي است از وصيت نامه دکتر مصطفي چمران به امام موسي صدر.

«وصيت مي کنم... وصيت مي کنم به کسي که او را بيش از حد دوست مي دارم، به معبود من، به معشوق من، به امام موسي صدر، کسي که او را مظهر علي(ع) مي دانم، او را وارث حسين(ع) مي خوانم، کسي که رمز طايفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه سرسختي، حق طلبي و بالاخره شهادت است، آري به امام موسي وصيت مي کنم...

کسي که وصيت مي کند، آدم ساده اي نيست. بزرگ ترين مقامات علمي را گذرانده، سردي و گرمي روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشق ها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده از هر چه زيبا و دوست داشتني است، برخوردار شده و در اوج کمال و دارايي، همه چيز خود را رها و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.

آري اي محبوب من، يک چنين کسي با تو وصيت مي کند...

از اين که به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشکلاتي سخت دست به گريبان بوده ام، متاسف نيستم. از اين که امريکا را ترک گفتم، از اين که دنياي لذات و راحت طلبي را پشت سر گذاشتم، از اين که دنياي علم را فراموش کردم از اين که از همه زيبايي ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متاسف نيستم ... از آن دنياي مادي و راحت طلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج شکست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم. از دنياي سرمايه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متاسف نيستم...

تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روي من گشودي که خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش کند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت هاي بي نظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش هاي الهي را به همگان عرضه کنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم....

تو اي محبوب من، رمز طايفه اي و درد و رنج 1400 ساله را به دوش مي کشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي 1400 سال را همچنان تحمل مي کني، کينه هاي گذشته و دشمني هاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان مي پذيري، تو فداکاري مي کني، تو از همه چيز خود مي گذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسان ها مي کني و دشمنانت در عوض دشنام مي دهند و خيانت مي کنند، به تو تهمت هاي دروغ مي زنند و مردم جاهل را بر تو مي شورانند و تو اي امام لحظه اي از حق منحرف نمي شوي و عمل به مثل انجام نمي دهي و همچون کوه در مقابل توفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و کمال قدم برمي داري، از اين نظر، تو نماينده علي(ع) و وارث حسيني... و من افتخار مي کنم که در رکابت مبارزه مي کنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مي نوشم... تو را دوست مي دارم و اين دوستي، بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به کسي احتياج ندارم.

حتي گاه گاهي از خداي بزرگ نيز... چيزي نمي خواهم، گله اي نمي کنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شايسته عشق و محبتي و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا مي دانم.

همچنان که خداي را مي پرستم و عشق مي ورزم، به تو نيز که نماينده او در زميني، عشق مي ورزم و اين عشق ورزيدن، همچون نفس کشيدن براي من طبيعي است... درود آتشين من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و باريک خودبيني و خودخواهي، بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمان ها و اسماء مقدس خداست.

عشق سوزان من فداي عشقت باد که بزرگ ترين و زيباترين مشخصه وجود توست و ارزنده ترين چيزي است که من را جذب تو کرده است و مقدس ترين خصيصه اي است که در ميزان الهي به حساب مي آيد...»

البته ناگفته نگذارم که ميزان علاقه آقاي صدر به چمران نيز از حد و وصف خارج بود. بارها به من مي گفتند عجب تحفه اي آسماني و خدايي براي من به ارمغان آوردي و باز اضافه کنم که کارشکني هاي وابستگان و مزدوران سفارت شاهنشاهي و نيز حسادت ها و حقد هاي بعضي بدخلقان ايراني و نيز دشمني هاي ايادي ساواک و بعث عراق و از همه دردناک تر، دسيسه هاي آخوندهاي درباري و دوستان نادان عليه امام صدر، او را زياد رنج مي داد. البته خود او هم به شدت زير ذره بين ساواک قرار داشت و از هر سو تهديد به مرگ مي شد. خدا رحمتش کند.
 خلاصه اي از مرثيه دکتر چمران در سوگ شريعتي
 
 قسم به غم
 
در تيرماه 1356 به هنگام خاکسپاري دکتر شريعتي، شهيد چمران در سخنراني اي با عنوان «مرثيه» ياد معلم شهيد انقلاب را زنده نگاه داشت.

اي علي، گفتي که هر کس گفتني هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ناگفتني هاي اوست و من اضافه مي کنم که درجه دوستي و محبت من با انساني ديگر به اندازه ناگفتني هايي است که مي توانم با او در ميان بگذارم، و از اين ناگفتني ها که مي خواستم با تو بگويم بي نهايت داشته باشم...،

اي علي، شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ بنت جبيل رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدم تل مسعود در ميان جنگندگان امل گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن کوير تو بود. کوير يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان ها مي برد و به ازليت و ابديت متصل مي کرد، کويري که در آن نداي عدم را مي شنيدم، از فشار وجود مي آرميدم و به ملکوت آسمان ها پرواز مي کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي رسيدم، کويري که گوهر وجود مرا لخت و عريان در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي گداخت و همه ناخالصي ها را دود و خاکستر مي کرد و مرا در قربانگاه عشق فداي پروردگار عالم مي نمود.

اي علي، همراه تا به کوير مي روم، کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم در درياي بي انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات و وجود ما مي تازد.

اي علي، تو در دنياي معاصر، با شيطان ها و طاغوت ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي، با تکفير روحاني نمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه رو شدي. همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند اما تو با معجزه حق و ايمان و روح بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برندگي شهادت به مبارزه خداوندان زر و زور و تزوير برخاستي و همه را به زانو درآوردي.

اي علي، به جسد بي جان تو مي نگرم که از هر جانداري زنده تر است به يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم و ستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليت تا به ابديت در اين جسد بي جان نهفته است. قسم به غم که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي زند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي.
 دست نوشته اي از شهيد چمران
 
 پناه به اقصي نقاط وجود
 

از ته دل فرياد مي زنم ولي کسي فرياد مرا نمي شنود. دنيا را به مبارزه مي طلبم و يک تنه به جنگ عالم مي روم، وجود خود را به آتش مي کشم. خون خود را بر زمين مي ريزم تا شايد کسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود يا گوش صفيري فرياد استغاثه مرا بشنود.

ولي افسوس که مصالح مادي و حب حيات و منافع شخصي همه را به زنجير کشيده است.

جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلداده اي مي خواهم که بر همه هستي قلم سرخ بکشد و از همه زنجيرها و اسارت محاسبه ها و ترس ها و علايق دنيوي آزاد گردد. يکپارچه آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در کام شهادت فرو رود و پرچم خونين سعادت انسان اسير را از نسلي به نسل ديگر ارمغان دهد.

من بيگانه ام، همه مردم مرا عجيب مي يابند؛ افکار مرا، عشق سوزان مرا، فداکاري مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا و به خطر رفتن مرا عجيب مي يابند.

با خود مي گويند راستي که فلاني آدم عجيبي است. راستي که از ما بيگانه و اجنبي است، و فکر مي کنند که اين خاصيت ها نتيجه بيگانه بودن است و کم و بيش انتظار دارند که هر اجنبي ديگري داراي چنين خواصي باشد و خدا را تسبيح مي کنند که اين چنين آدم هاي غيرطبيعي و عجيب خلق کرده است.

راستي که من از همه چيز و همه کس بيگانه ام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفکر فرو مي برم و از دنيا مي گريزم و با شتاب تمام، به اقصي نقاط وجود پناه مي برم که انيس ديگري جز قلب شکسته ام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزي نشنوم و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعکس نشود.

 4 فوريه 1978

 
 
 مرد ايمان و اخلاص در عمل
  رضا مسموعي


متن حاضر فرازهايي از زندگي شهيد چمران است .

چمران در سال 1310 در منطقه پامنار تهران چشم به جهان گشود و دوره دبستان را در همان محله پامنار در مدرسه انتصاريه و دوره دبيرستان را در دارالفنون و سپس در دبيرستان البرز تهران به پايان رساند. مهرماه سال 1332 در حالي مورد پذيرش دانشکده فني دانشگاه تهران در رشته الکترومکانيک واقع شد که جامعه و به خصوص دانشگاه در تب و تاب کودتا در هيجان بود.

دکتر چمران در مصاحبه اي نقش خود را در آن شرايط چنين بيان مي کند؛ بعد از 28 مرداد 1332 و سقوط دولت ملي، نهضت مقاومت ملي تشکيل شد که آيت الله طالقاني، مهندس بازرگان، آيت الله زنجاني و دکتر سحابي تقريباً سمت رهبري را داشتند. من يکي از فعالان موثر نهضت ملي بودم. در روزنامه راه مصدق ارگان نهضت مقاومت ملي من مسوول بخش آن بودم. اين روزنامه مخفي بود و گرفتنش به معناي شکنجه و زندان طولاني بود. در آن زمـان دانشجويانـي کـه وارد دانشگـاه مي شدند کيفشان را مي گشتند. اگر حتي اعلاميه پيدا مي شـد، شديـداً شکنجـه مي شدند. ولي به هر حال با برنامه خاصي اين روزنامه را به دانشگاه تهران مي رسانديم. اما خميرمايه فکري و انديشه او نشأت گرفته از مکتب ديني - اجتماعي اسلام و شاگرد مشي سياسي طالقاني و بازرگان بود. آقاي دکتر يزدي يار و هم راز چمران از روزهاي نخستين آشنايي که دست تقدير براي ساليان متمادي سرنوشت آنان را به هم گره زده بود چگونگي آشنايي و حضور چمران در جلسات سياسي - اجتماعي را اين چنين بيان مي کند؛ «براي اولين بار حدود سال 1329 مصطفي را ديدم. هنوز دانش آموز دبيرستان البرز بود. آن روز او در جلسه بحث و انتقاد انجمن دانشجويان حضور پيدا کرده بود. انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران در آن زمان محل کوچکي را در خيابان اميرکبير روبه روي کوچه ميرزا محمود وزير، نرسيده به سه راه اميـن حضور اجاره کرده بود و روزهاي جمعه بعدازظهر جلسات بحث و انتقاد در اين محل برگزار مي شد.

چمران جوان بعد از آن جلسه ديگر پاي ثابت نه تنها جلسه روزهاي جمعه بلکه وارد کل فعاليت هاي انجمن شد و در تمام جلسات انجمن چه روزهاي جمعه و چه در تفسير قرآن آيت الله طالقاني در مسجد هدايت و در برنامه هاي عمومي که به مناسبت هايي نظير ميلاد پيامبر يا اعياد فطر و قربان برگزار مي شد حضور فعال داشت. چمران جوان جثه اي کوچک و به ظاهر ضعيف داشت اما خيلي زود همه پي بردند که او بدني بسيار قوي اما نرم و چست و چالاک دارد. خط زيباي او که انعکاس صفاي باطن و آرامش عميق دروني اش بود باعث شده بود که اکثر تابلوهاي نوشتاري انجمن در جلسات مختلف را او بنويسد.» پس از ورود چمران به دانشگاه و تحصيل در رشته الکترومکانيک، در سال 1336 با احراز رتبه اول فارغ التحصيل شد و طي دوران تحصيل از بهترين شاگردان مهندس بازرگان در دانشکده فني بود. مهندس بازرگان در کتاب شصت سال خدمت و مقاومت، او را چنين معرفي مي کند؛ «يکي از شاگردان ممتاز دانشکده، مصطفي چمران بود. استعداد کم نظيري داشت. در دروس تئوري و عملي بسيار قوي بود. خط زيبايي داشت. نقاشي او هم خوب بود. جزوه اش را به عنوان نمونه به بچه ها نشان مي دادم. باعاطفه، صميمي، عارف مسلک، متدين و دوست داشتني بود. يک بار نمره اش را (دروس تئوري آزمايشگاهي و جزوه) 22 داده بودم آنقدر کارش عالي بود که ديدم طلبکار است. گفتم اين دو نمره طلبت را در امتحانات آخر سال حساب مي کنم. اما اين کار هرگز صورت نگرفت زيرا هميشه در نمره گرفتن او طلبکار بود و من بدهکار بودم.» چمران در تمام دوران تحصيل در فعاليت هاي سياسي دانشگاه نقش مفيد و موثري داشت و عضو فعال کميته نهضت مقاومت ملي در دانشکده فني بود. در آن روزهاي پرخطر با حضور فعال در جبهه ضداستبدادي مسووليت بخش نشريه راه مصدق را پذيرفته و توان مديريت خاص خود در سازماندهي و تدارک تظاهرات اعتراض آميز در روزهاي 16 و 17 مهرماه سال 1332 که اولين اعتراض گسترده دانشجويي به کودتاي سياه 28 مرداد بود و همچنين در برگزاري تظاهرات 21 آبان همان سال که همزمان با محاکمه دکتر مصدق در دادگاه هاي ناعادلانه شاه صورت مي گرفت و به خصوص در تظاهرات 16 آذر که به مناسبت سفر نيکسون معاون رئيس جمهور امريکا و برقراري روابط سياسي مجدد با دولت کودتاگر انگليس، نقش سازماندهي و برنامه ريزي اساسي داشت.

به دليل حضور فعال و شاهد و ناظر بودن بر وقايع 16 آذر مفصل ترين و مستندترين گزارش واقعه خونين را او به رشته تحرير درآورده است که در نشريات متعددي در داخل و خارج در همان زمان پخش و منتشر شده است. بعد از کودتاي 28 مرداد و جو خفقان حاکم فعاليت انجمن هاي اسلامي دانشجويان متوقف شد فقط جلسات تفسير قرآن طالقاني در مسجد هدايت برقرار بود. چمران علاوه بر فعاليت هاي دانشجويي علاقه خاصي به ورزش داشت به دليل باشگاه ورزشي باستاني که در محل سرپولک (خيابان سروش) وجود داشت چمران به ورزش باستاني و کشتي علاقه مند و از آنجا با غلامرضا تختي آشنا شده بود. تختي را پهلواني واقعي مي دانست و بسياري از فنون کشتي را از او فرا گرفته بود. بعد از مرگ مشکوک تختي او جزوه اي به نام جهان پهلوان تختي نوشت که توسط انجمن دانشجويان ايراني در کاليفرنيا منتشر شد. آقاي دکتر يزدي خاطره اي از فنون کشتي چمران طي دوره آموزش نظامي در مصر که بعداً به آن مي پردازيم نقل مي کند؛ «در حومه قاهره با هم دوره هاي رزمي و سازماندهي مخفي و آشنايي با مواد منفجره را مي گذرانديم. در يکـي از کـلاس ها يـک گروهبان مصري که بدني بسيار ورزيده و تراشيده داشت به ما شيوه جنگ هاي تن به تن و دفاع شخصي را درس مي داد. هنگامي که نوبت به چمران رسيد او ابتدا نظير يک مبتدي با معلم مصري برخورد کرد و احترامش را نگه داشت اما در جريان آموزش يادم نيست چه شد و معلم مصري چه گفت که به چمران برخورد.

روز بعد که نوبت آموزش عملي برخي از فنون دفاع شخصي به چمران رسيد او ناگهان معلم را با چند فن کشتي به خاک انداخت و معلم مصري ما تازه فهميد که با چه کسي طرف است و از آن پس جانب او را داشت.

چمران پس از پايان دوره ليسانس به مدت يک سال به عنوان مسوول لابراتوار شيمي - فيزيک دانشکده فني دانشگاه تهران مشغول تدريس شد. در آن سال ها همچنان اختناق بر جامعه حکمفرما بود و دستگاه حاکمه که به دنبال تثبيت پايه هاي استبداد محمدرضا از هيچ ظلمي دريغ نداشت، در سال 1334 سازمان حزب توده و محل چاپخانه مخفي حزب را کشف کرد و به دنبال آن هزاران نفر از اعضاي فعال و هواداران را دستگير و زنداني کرد. اعدام پي در پي افسران عضو حزب توده نه تنها موجب متلاشي شدن حزب توده شد بلکه روحيه مقاومت را در بين مبارزان و فعالان سياسي کاهش داده و موجب نااميدي در بين مبارزين شد. نهضت مقاومت ملي فعاليت مخفيانه خود را همچنان ادامه مي داد تا در سال 1336 دستگاه پليسي شاه با شناسايي افراد فعال نهضت مقاومت حدود 80 نفر را از جمله آيت الله طالقاني، آيت الله سيدرضا زنجاني، مهندس بازرگان، دکتر سحابي را از تهران و آقايان استاد محمدتقي شريعتي و علي شريعتي، طاهر احمدزاده، آسايش و ميلاني را در مشهد دستگير و به زندان محکوم کرد. اين سرکوب آرام آرام دامنه فعاليت هاي نهضت مقاومت را کاهش داد.

 قسمت دوم - دوران تحصيل و مبارزات خارج از کشور؛ سال 1337

در چنين اوضاع و احوال سياسي کشور، چمران با بالاترين نمره، شاگرد اول دانشکده فني شد. که طبق قانون، دولت موظف بود شاگردان اول هر دانشکده را در هر رشته به خارج از کشور اعزام کند. چمران و شريعتي هر دو از اين قانون استفاده کرده و در سال 1337 به خارج اعزام شدند. شريعتي به فرانسه و چمران به امريکا عزيمت کردند. چمران ابتدا به شهر دانشجويي به نام کالج استيشن در ايالت تگزاس رفته و از دانشگاه AM فوق ليسانس در رشته الکترونيک گرفته و سپس به دانشگاه معروف برکلي در کاليفرنيا رفته و دکتراي خود را در همين رشته به پايان رساند. (سال 1341) سپس در يک شرکت بزرگ امريکايي به نام بل که روي پروژه هاي علمي قمر مصنوعي فعاليت داشت استخدام و تا تيرماه 1344 (1967) که به همراه دوستانش به خاورميانه رفت در اين شرکت فعاليت داشت. طي دوران و پس از پايان تحصيلاتش در امريکا به فعاليت هاي اعتراضي، سرکوب و خشونت شاه شرکت داشته و به هر مناسبتي در جلوي سازمان ملل يا سفارتخانه ايران در واشنگتن تجمع و فرياد مرگ بر شاه - زنده باد مصدق سر مي دادند و صداي اعتراض خود را به گوش جهانيان مي رساندند. در شهريور 1339 نشست ساليانه انجمن دانشجويان ايراني در امريکا که در شهر ايست لنسينگ (East Lansing) در ايالت ميشيگان برگزار مي شد، دانشجويان متعددي از مبارزين، از ايالات مختلف از جمله صادق قطب زاده، محمد نخشب، علي محمد فاطمي (شاهين فاطمي)، مجيد تهرانيان، سيروس پرتوي، فرج اردلان و... شرکت داشتند.

در هنگام افتتاح اين جلسه اردشير سفير شاه در واشنگتن طي سخناني در مورد کودتاي 28 مرداد و قيام ملي به دکتر مصدق حمله مي کند و کساني که جلوي سازمان ملل عليه شاه اعتراض کرده بودند را مشتي مصدقي خائن مي خواند که موجب اعتراض شديد دانشجويان قرار مي گيرد. قطب زاده و نخشب عليه زاهدي و کودتاي 28 مرداد سخنراني تندي مي کنند و از مصدق تجليل مي کنند که زاهدي مجبور به ترک جلسه مي شود. در همان نشست انتخابات هيات دبيران انجام و براي اولين بار رهبري انجمن دانشجويان ايراني به دست نيروهاي ملي مي افتد و حرکت تازه اي در مبارزات ضداستبدادي توسط دانشجويان در خارج از کشور آغاز شد. در اواخر شهريور 1339 آقاي دکتر يزدي براي يک سفر مطالعاتي به امريکا رفته و چند ماه بعد در دانشگاه فرلي ديکسون به کار تدريس و تحصيل مي پردازد. چمران در سال 1962 (1341) پس از فارغ التحصيل شدن با خانواده خود به نيوجرسي منتقل مي شود و ضمن عضويت در شوراي مرکزي جبهه ملي به عنوان عضو هيات اجرايي و مسوول مالي با ساير اعضا يعني آقايان دکتر يزدي، شاهين فاطمي و خداياري همکاري مي کند. تدارک اعتراضات و بسيج دانشجويان جلوي سازمان ملل در نيويورک، در جلوي کاخ سفيد در واشنگتن و همچنين سفارت ايران در شهر واشنگتن و ساير کنسولگري ها در شهرهاي شيکاگو، نيويورک، سانفرانسيسکـو در جهت اعتراض به وضعيت سياسي - اجتماعي ايران بخش عمده اي از تلاش و فعاليت هاي دکتر چمران در اين سال ها است.

در بهمن 1341 اعضاي رهبري و فعالان نهضت آزادي ايران بازداشت و سپس در دادگاه هاي نظامي محاکمه شدند. تمام نيروهاي سياسي خارج از کشور اعم از ملي، ملي - مذهبي، چپ و غيرمذهبي، همه به حمايت از زندانيان سياسي اعم از جبهه ملي، نهضت آزادي يا ساير گروه هاي سياسي داخل کشور پرداختند.

جهت انعکاس فرياد اعتراض ملت ايران و جلب نظر افکار عمومي جهانيان قرار شد برنامه هايي در خارج از کشور صورت گيرد. در سازمان ملل محلي به عنوان معبد طراحي شده که نه مسجد است نه کليسا، صرفاً عبادتگاه است. اتاقي است بزرگ و ساده که به صورت يک اتاق آرام و فضايي روحاني طراحي شده و بازديدکنندگان بعضاً در اين محل لحظاتي توقف کرده و با خود خلوت و به نيايش دروني مي پردازند. قرار شد دوازده نفر در اين محل حاضر شده و اصطلاحاً بست بنشينند.

پس از چند دقيقه که بيش از حد معمول توقف در اين محل بود جلب توجه مامورين را کرده و خواستار خروج افراد ايراني از عبادتگاه مي شد. جمع حاضر خواستار ملاقات با دبير کل سازمان ملل مي شوند که از طرف مامورين عدم حضور دبير کل در مقر سازمان را مطرح مي کنند. عده اي از اعضاي جبهه ملي و دانشجويان هم در خارج از ساختمان تجمع کرده و پلاکاردهايي که پيام اعتراض به شاه و هيات حاکمه ايران بود توجه مردم و توريست ها را جلب کرده همراه با بيانيه هايي به زبان انگليسي در بين آنها توزيع مي گردد و خبر تحصن ايرانيان در محل سازمان ملل خبرنگاران را به آنجا مي کشاند. مامورين که از خروج متحصنين نااميد مي شوند گارد مخصوص آمده و دست و پاي آنها را گرفته کشان کشان از سازمان ملل بيرون مي برند، در حالي که خبرنگاران خارجي و تلويزيون هاي سراسري امريکا از اين صحنه فيلمبرداري مي کنند. روي زمين کشيده شدن دکتر چمران با سر طاس به روي پله هاي سازمان ملل صحنه جمعي را در اخبار کانال هاي مختلف تلويزيون امريکا به وجود مي آورد. بديهي است اين فيلم براي حرکت و مبارزه عليه شاه دستاورد مهمي بود ولي براي چمران بسيار گران تمام شد زيرا اين نوع حرکت ها براي يک محقق در يک شرکت بزرگ علمي قابل قبول نمي توانست باشد. ايجاد يک چاپخانه جهت نشريات جبهه ملي و انجمن دانشجويان ايراني با همکاري دکتر يزدي و مهندس محمد حسيبي در زيرزمين خانه مسکوني دکتر يزدي در نيوجرسي موجب شد بيش از يک ميليون برگ تبليغاتي عليه سفر شاه در تيرماه 1342 به امريکا تهيه و توزيع شود. در هنگام اعطاي دکتراي افتخاري دانشگاه نيويورک در تير 1343 اعتراضات گسترده اي عليه شاه صورت گرفت که چمران در فعاليت هاي آن نقش عمده اي ايفا کرد و کل مراسم را تحت الشعاع قرار داد. با تشکيل نهضت آزادي ايران در ارديبهشت 1340 در ايران نيروهاي سياسي خارج از کشور اعم از فعالان در امريکا و اروپا با موسسين نهضت آشنايي و سوابق همکاري داشتند. در اواخر خرداد 1341 به پيشنهاد دکتر شريعتي از پاريس نهضت آزادي ايران در خارج از کشور تشکيل و اولين شوراي نهضت در خارج از کشور با حضور قطب زاده، چمران، يزدي، پرويز امين و شريعتي تشکيل مي شود. به دليل همکاري خوبي که در خارج بين اعضاي جبهه ملي و فعالان دانشجويي وجود داشت نهضت به صورت يک سازمان مستقل تشکيل شد ولي فعاليت علني نداشت بلکه صرفاً بي سر و صدا نسبت به عضوگيري نيروهاي ملي و مذهبي پرداخت.

در سال 1340 همچنين کار سازماندهي انجمن اسلامي تدارک ديده شد که در جذب جوانان دانشجو و فعاليت هاي اعتقادي و سياسي بسيار موفق شد.

پس از سرکوب قيام 15 خرداد توسط رژيم پهلوي فعالان نهضت آزادي ايران تغيير شيوه مبارزه را بررسي کرده و قرار شد جمعي از فعالان جهت ديدن دوره هاي ويژه اي به مصر و الجزاير اعزام شوند. در تيرمـاه 1343 چمـران، يـزدي، پرويـز اميـن، بهـرام راستين و علي شريعتي به قاهره رفته و آموزش هاي تئوريک سازماندهي جنگ هاي چريکي و نظامي، کارهاي انفجاري، تيراندازي با اسلحه هاي مختلف را آموزش مي بينند. در روز 9 ژانويه 1964 اولين جلسه آشنايي هيات ايراني تحت عنوان نمايندگان سازمان (سماع) سازمان مخصـوص اتحـاد و عمـل با نمايندگان جمال عبدالناصر تشکيل و موافقت نامه اي جهت برگزاري دوره هاي نظامي و چريکي توسط اعضاي سماع و ساير کساني که توسط اين سازمان معرفي مي شوند به امضا مي رسد.

چمران در تابستان 1343 شرکت بل در نيوجرسي را با همه امکانات رها کرده و به قاهره مي رود و پس از طي دوره هاي مختلف نظامي و فنون چريکي به امريکا بازمي گردد. در سال 50 امام موسي صدر در سفري به تهران ضمن ملاقات با مهندس بازرگان و گزارش خدمات در لبنان تشکيل يک مدرسه حرفه اي در شهر صدر را به اطلاع ايشان مي رساند و خواستار يک مهندس مجرب جهت اداره اين مدرسه مي شود. مهندس بازرگان، چمران را معرفي مي کند.

پس از تماس امام موسي صدر با چمران اين امر مورد قبول چمران واقع شده و چمران مجدداً همه چيز را رها کرده و به سوي لبنان رهسپار مي شود.

چمران در لبنان موفق به راه اندازي و فعال کردن اين مدرسه فني و حرفه اي شده و در کنار آن اقدام بـه سازماندهي و تشکيل يک سازمان سياسي نظامي از بين شيعيان لبنان تحت نام حرکت المحرومين مي کند. که به تدريج شاخه نظامي آن به نام «امل» نيز اعلام موجوديت کرد. در چنين احوالي همسر او که در سال 1340 با او ازدواج کرده و داراي چهار فرزند شده بود به دليل شرايط نامناسب زندگي با مشکلاتي روبه رو مي شود و بچه ها يک سال از درس عقب مي مانند لذا خانواده به امريکا برگشت مي کنند و منجر به جدايي ابدي مي شود. پسر چمران به نام جمال در آبان ماه 52 در استخر غرق شد که اين ضربه روحي بزرگي به چمران وارد ساخت. شرح مطلع شدن از مرگ جمال براي چمران خود تحيربرانگيز است. بعد از جدايي همسرش در امريکا و تقاضاي طلاق او بار سنگيني برايش به همراه داشت ولي اراده چمران در راهي که انتخاب کرده بود خلل ناپذير بود.

چند سال بدون همسر و خانواده بر چمران گذشت تا به توصيه دوستان او به خصوص امام موسي صدر مجدداً ازدواج کرد. که شرح ازدواج او با يک خانم شيعه لبناني نيز مي تواند قابل توجه باشد.

 قسمت سوم - بازگشت به ايران

در سال 57 پس از سفر تاريخي امام به پاريس ابتدا نامه اي به امام نوشته توسط هياتي از شيعيان لبنان به پاريس فرستاد همچنين تعدادي از رزمندگان را جهت حفاظت به نوفل لوشاتو اعزام کرد که چون مورد لزوم نبود آنها به لبنان بازگشتند و چمران شخصاً جهت ديدار امام به پاريس عزيمت کرد. بعد از پيروزي انقلاب، چمران به ايران بازگشت تا تمام تجارب گرانبهاي خود را که با از دست دادن همه نعمت هاي دنيوي اعم از شغل و منصب و زن و فرزند به دست آورده بود در اختيار انقلاب قرار دهد.

ورود او با استقبال مهندس بازرگان روبه رو شد و او را به عنوان معاونت نخست وزيري در امور انقلاب که رسيدگي به همه امور پيچيده انقلاب بود انتخاب کرد.

در بلواي کردستان و گروه هاي تجزيه طلب در شهر پاوه با قاطعيت خاص خود عمل کرد و کردستان را از بازي سياسي گروه هاي چپ و معاند نجات داد. سپس مهندس بازرگان او را به عنوان وزير دفاع دولت موقت انتخاب کرد.

با توجه به جو و شرايط نامطلوبي که بعد از انقلاب عليه ارتش به وجود آمده بود او توانست ضمن پاکسازي ارتش از عناصر وابسته و نامطمئن، اعتماد افراد مومن در ارتش را جلب و آن را براي حفظ و حراست از مرزهاي کشور سازماندهي و آماده کند. در حالي که چمران با عشق و ايثار در حال خدمت به کشور بود دشمنان دانا و دوستان نادان با تهمت و سم پاشي دل پاک و منزه او را مدام به رنج مي آوردند. گاهي او را مسبب فجايع لبنان مي ناميدند و سقوط تل زعتر و کشتار شيعيان را به او نسبت مي دادند و گاه او را عامل سيا و موساد مي خواندند. بعد از استعفاي دولت موقت در انتخابات مجلس شوراي اسلامي دوره اول شرکت کرده و از تهران در دور نخست به مجلس راه يافت.

بعد از تشکيل نهادهاي رسمي بر اساس قانون رهبر انقلاب او را به عنوان عضو شوراي عالي دفاع منصوب کرد. با وقوع جنگ ايران و عراق با تشکيل ستاد جنگ هاي نامنظم راهي مناطق جنوب شد و در اهواز مستقر شـد. خدمـات او در طـرح آب انـدازي در دشـت و اراضـي اطراف اهواز تانک هاي عراقي را زمين گير کرد و همچنين با رشادت و برنامه ريزي توانست محاصره سوسنگرد را در سال 59 شکسته و از سقوط سوسنگرد براي بار دوم جلوگيري کرده و از ورود لشگريان پليد صدام به اين شهر و فجايعي که مي توانست داشته باشد ممانعت کند.

و سرانجام دست تقدير اين شيرمرد خدا و اسوه تقوا و اين مبارز ميدان جنگ با نفس با انفجاري در پشت سرش در روز 31 خرداد 60 در منطقه دهلاويه، لقاي حق را لبيک گفت و به ديدار حق شتافت. چمران جهان مادي را واگذاشت و به ديار باقي شتافت در حالي که کمتر کسي او را شناخت. چمران از تبار آن دسته از اصلاح گران و روشنفکراني بود که دگرگوني را از درون خود آغاز کرد.

او در تقابل بي عدالتي ها و بي تقوايي ها تلاش داشت الگوسازي کند و راستي خود الگويي زيبا از پاکي و گذشت، بلندي روح، ايمان و اخلاص در عمل بود. در دنياي زر و زور و تزوير و در اين ديار نيرنگ ها و دغل کاري ها و له کردن ها براي کسب قدرت، او الگوي شکستن اين حصارها بود .

پيروز مي شويم يا رسوا مي کنيم
ايران را ول کن
چمران، مردي که به دنيا پشت پا زد
پاسداري و پرستاري
نگاهي که از عمق جان بر مي خاست
اينجا يک نهاد مدني است
فريادي در سينه مجروح جبل عامل
گلايه اي نمي کنم و آرزويي ندارم
قسم به غم
پناه به اقصي نقاط وجود
مرد ايمان و اخلاص در عمل

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام