887 شماره
شنبه، 2 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
 مروري بر چيستي ادبيات مهاجرت ايران در گفت وگو با دکتر عليرضا زرين
 
 پلي ميان واژه ها تا تنهايي
  شاهرخ تندرو صالح


دکتر عليرضا زرين در سال 1331 در کرمانشاه متولد شد. اکثر اجداد او که پيشه بازرگاني داشتند، در دوران قاجار از اصفهان و ميخ ساز و همدان به کرمانشاه کوچيده بودند. او سال هاي نخست زندگي اش را در کرمانشاه، صحنه و تهران گذراند. طبيعت مهربان و يال افشان کرمانشاهان و کردستان خاطر او را لبريز از خاطرات جاندار نياکانش مي خواست پس به شعرش رساند و داستان. هم از اين رو بود که در آغاز قدم نهادنش در اين راه پر خار و خطر نخستين شعرش در سال 1342 در «اطلاعات کودکان» و نخستين داستان کوتاهش در «ويژه هنر و ادبيات کرمانشاه» در بهمن / اسفند 1345به چاپ رسيد. او سال بعد براي ادامه تحصيل در شبانه روزي دبيرستان البرز به تهران آمد و آغاز فعاليت جدي ادبي او با انتشار اشعارش در سال هاي 1347و 1348 در صبح امروز، فردوسي، تهران مصور و آسياي جوان مصادف بود، اشعاري که عطر غريب وطن و طبيعت مادرانه اش را در خود دارد. زرين در بهمن 1348 براي ادامه تحصيلات به امريکا رفت و نخستين شعر انگليسي او در سال 1350در امريکا به انتشار رسيد و از آن پس او شاعر و مترجم و نيز نويسنده و منتقدي دو زبانه بوده است. او تحصيلاتش را در زمينه ادبيات انگليسي و ادبيات تطبيقي تا اخذ دکترا ادامه داده و پس از آن، سال ها در دانشگاه هاي متعددي در امريکا به تدريس ادبيات پرداخته است و اکنون استاد ادبيات انگليسي در دانشگاه دنور در کلرادو است. علي زرين را مي توان از جمله طلايه داران معرفي ادبيات ايران معاصر در محافل آکادميک امريکا برشمرد. از زرين به فارسي پنج کتاب شعر و به انگليسي پنج کتاب و يک پوستر شعر و يک کتاب در نقد ادبي منتشر شده است.اشعار، ترجمه ها و مقالات فارسي و انگليسي او نيز در نشريات گوناگون فارسي زبان و انگليسي زبان از جمله بررسي کتاب، شهروند، دفترهاي شنبه، شناخت، غرفه، International Fiction Review، Iranian Studies، The Literary Review و... منتشر شده اند. در سال 1995 و 1996 او با منتقد و شاعر امريکايي Dean Brink نشريه Interpoetics را به انگليسي انتشار داد و در سال 1995 و 1996 نشريه ويژه شعر «سانسور جديد» را به فارسي منتشر ساخت. زرين در آن سوي آب هاي جغرافياي هبوط و هيچ، پلي ميان واژه ها و تنهايي بر افراشته و در کسوت يک نويسنده و شاعر و هنرمند و معلم، دانشجوياني دارد و در فضاي دانشگاه براي مشتاقان ادبيات از ادبيات امروز ايران و جهان پررمز و رازش مي گويد. و اين در جهان وهم زده ما، يعني عبور از نفرت و خودخواهي و رسيدن به آفتاب درون.زرين از جمله چهره هايي است که بي هياهو به ادبيات ايران دلبسته است. از اين نظر مي توان او را در زمره کساني چون مسعود توفان، حورا ياوري، کريمي حکاک، آذر نفيسي، بهروز شيدا، نسيم خاکسار، براهني، تيره گل و معدودي ديگر بر شمرد که ادبيات را در چارچوب انديشه و سنت ديرپاي ادب فارسي مطالعه مي کنند.


 اميدوارم در طول اين گفت وگو بتوانيم دريچه اي ديگر را بر روي موضوع مورد نظر و بحث مان واکنيم. من مطابق با روند اين گفت وگو با ديگر دوستان نويسنده مهاجر ايران آغاز مي کنم و به عنوان پرسش نخست از ادبيات مهاجرت و تبعيد ايران و نظر شما پيرامون قدمت اين ادبيات مي پرسم...

پاسخ به اين پرسش بستگي به آن دارد که ما چگونه تعريف يا انگاره اي از ادبيات مهاجرت و تبعيد ايران داريم و نقاط آغاز و پايان مهاجرت و تبعيد را از ديدگاه زماني در کدام پيشينه و تاريخ مي جوييم. همين قدر بگويم که مهاجرت و تبعيد هر دو از کهن ترين گفتمان ها در طول تاريخ ادبيات کتبي و شفاهي دنياست و رد پا يابي، سير و تحقيق تحولات معنايي در آن بحثي است بسيار دامنگير و مفصل.

دامنه دار و مفصل بودن اين بحث از نظر شما چه تقسيم بندي به اين ژانر ادبي مي دهد؟ قدري برويم و از اين زاويه به موضوع نگاه کنيم.

حضور موضوعيت ادبيات تبعيد در ادبيات ديني (تبعيد آدم و حوا از بهشت) و در ادبيات به طور کلي، واضح و مسجل است. در ادبيات کهن ما نيز به طور مثال در شاهنامه به شکل تبعيد سياوش و مهاجرت او وجود دارد. از مهاجرت گروهي در بين شاعران ايران بايد از شاعران سبک هندي نام آورد و بلافاصله نبايد فراموش کرد که يکي از بزرگترين شاعران پارسي زبان (و در اصل شاعري چندزبانه) مولانا جلال الدين بلخي يا رومي خود زندگي اش دستخوش مهاجرتي شگرف بوده است و همين انتساب بلخي يا رومي به نام او حکايت از اين دوگانگي يا چندگانگي در زندگي و کار و هويت اوست که در رابطه مستقيم است با مهاجرت خانوادگي او از بلخ به «روم». در دوراني نزديکتر به ما، يعني از حدود انقلاب مشروطيت، که در اصل آغاز ورود اجتماعي و سياسي ملت ايران به دوران تجدد است (همان طور که دکتر پيمان وهاب زاده در مصاحبه اش با شما بيان داشته است) ديباچه اين تجدد در ادبيات را در نخستين مظاهرش بايد در کار پيشکسوتاني چون ميرزافتحعلي آخوندزاده، ميرزاآقاخان کرماني، ميرزا ملکم خان و زين العابدين مراغه اي جست وجو کرد که کارهاشان به سادگي و راحتي در فرآيند تحول گفتمان ادبيات مهاجرت و تبعيد، قابل بررسي است و سهمي در خور توجه دارند. البته از نقطه نظري ادبي - فلسفي هر تغيير و تحول در نظام بوطيقايي، نوعي مهاجرت ذهني و فرهنگي و ادبي است، يعني رخت بربستن از محيط بومي آشنا به محيطي ناشناخته و تازه که زبان و بيان عامل تغيير و تحول در آن است. در اينجا البته دغدغه اصلي ما دوران معاصر است. از ديدگاه من، به طورکلي «مهاجران»، البته مهاجر به معناي وسيع ترش، مانند مهاجرت از يوش به تهران يا از تبريز و مشهد به تهران، سهمي بسيار بزرگ در انقلاب ادبي مدرن ما داشته اند. کافي است که تنها به نقش نيما يوشيج در شعر معاصر و رضا براهني در نقد معاصر (به ويژه در سال هاي دهه چهل) بينديشيم. از سوي ديگر، دوره اي از آثار ابوالقاسم لاهوتي، صادق هدايت، بزرگ علوي، و حتي سيد محمدعلي جمالزاده را مي توان از ديدگاه وسيع تري در همين حوزه ادبي ديد. به هرحال، اين چند نفر در دوره اي از زندگي شان و البته چه بسا ديگر شاعران و نويسندگان، مهاجر يا تبعيدي بودند. در بخش تبعيدي، بايد به خاطر بسپاريم که مقوله اي هم داريم به نام «تبعيد خود» - يعني تبعيد اختياري خود. البته تبعيد اختياري خود نيز از سر اجبارهاي سياسي و اجتماعي است. هيچ «شير پاک خورده اي» سرزمين آبا و اجدادي خود را از سر هوس و بي علتي قوي ترک نمي کند. معلوم است که بيشترين و وسيع ترين طيف مهاجرت و تبعيد بعد از انقلاب به وقوع پيوسته، اما پيش از آن نيز پديده اي به نام مهاجرت و تبعيد وجود داشت و بازگوکننده تکوين گونه اي ذهنيت برخاسته از وضعيتي نوين در اوضاع بين المللي بود.

آيا اشاره شما به مقياس جهانشمولي اين ادبيات است؟

آري، ادبيات مهاجرت تنها يک پديده ايراني يا پارسي نيست، همچنانکه رمانتيسم، سمبليسم، رئاليسم، يا مدرنيسم نيز جنبش هايي مختص به يک مليت يا يک منطقه جغرافيايي نبودند. منظورم اين است که اينگونه ادبيات زادگاه و گستره اي جهاني دارد و شرايطي جهاني نيز بر آن حکمفرماست که نهايتاً به شکل نوين آن در رابطه است با گلوباليسم و جهاني شدن سرمايه. مطلب مهم ديگر در اين ميان تفکيک اين دو گونه ادبيات است و تمييزشان از يکديگر که اميدوارم طي اين گفت وگو تا اندازه اي به آن دست يابيم. بگذاريد به شکلي گذرا نيز بگويم که مهاجران و تبعيديان در ادبيـات مدرن امريکايي-انگليسي نيز سهمي بسزا داشتند؛ تي اس اليوت که از امريکا به انگلستان مهاجرت کرد و در آن کشور شاهکارهاي خود را آفريد، ازرا پاوند که ايتاليا را وطن نوين خود کرد و يکي از پايه گذاران شعر نوين امريکا و زبان انگليسي است، جيمز جويس که وطنش را براي هميشه ترک گفت و شاهکار هاي خود را در مهاجرت خلق کرد ويکي از بزرگترين نويسندگان جهان شد.

هر کدام از نويسندگاني که نام شان را آورديد با رفتاري خاص در شعر و داستان و آثار ديگر هنري بازتاب رفتار وجودي خود را نشان مي دهند. در هر حال اين تباني شاعر و نويسنده و هنرمند رفتاري خاص با زبان دارند که همين رفتار آثارشان را از مشابهت با ساير آثار مجزا مي کند. حالا مي خواهم از مشخصه هاي اصلي اين نوع ادبيات (مهاجرت و تبعيد) در مقياس جهاني و در مقياس موردي اش ايران بپرسم.

من چشم انداز اين ادبيات و مشخصه هايش را در صورت هاي موضعي زير مي بينم. ادبيات مهاجرت سرگذشت انساني است از جا کنده شده، تبعيدي، جا به جا شده، سرگردان از خانه رانده و در «اين جا» مانده است. در انگليسي من اين حالت را به نام inbetweenness خوانده ام که همان مابين بودن است - بين دو حالت و دو وضع قرار گرفتن. البته، عملاً خود يک حالت و يک وضع است؛ مهاجربودن يا تبعيدي بودن، هر دو در نوع خود عملاً يک حالت يا يک وضعيت است. اما در ذهن و روان، نماينده و نمايش دهنده دوگانگي و دوشقگي است. کردها اصطلاحي دارند به نام «دو دانگ» باريدن براي حالت و زماني که برف و باران با هم و توامان مي بارد - که مي شود از آن در توجيه اين موضوع استفاده کرد. ذهن شاعر مهاجر نيز دو دانگ مي بارد؛ باران وطني که پشت سر اوست و برف سرزمين نويني که اکنون براي زندگي به آن رو آورده است.

آيا مي شود صورت عمومي اين از جا کنده شدن و راندگي را در ادبيات و فرهنگ ايران به بررسي نشست؟ به نظر شما ادوارشناسي اين راندگي و از خود جا ماندن را چگونه مي توان مرتب کرد؟

انسان مهاجر نه تنها خانه خاکي اش را از دست داده که خانه زبانش را نيز گم و يا فراموش کرده است. يعني هم مامن و پناهگاه جسمي و هم مامن ذهني خود را از دست داده است. ادوارشناسي بحثي دقيق تر در اين باره نيازمند فرصتي بيشتر و زمينه اي فراختر است براي تحقيق و کند و کاو در اين مبحث و تاريخ نگاري تحول معنايي و زمينه سازي در شکل و شمايل اينگونه ادبيات. دو نام در رابطه با اينگونه ادبيات (در سطح جهاني) به ذهنم خطور مي کند؛ خطري را که همواره بر سر راه اينگونه ادبيات بوده و هست و آن همان چالشي است که ادوارد سعيد از آن به عنوان «اورينتاليسم» نام مي برد - که شکل ساده بيان موضوع اصلي آن قابل هضم کردن و مورد پذيرش قرار دادن متن ادبي «مهاجرت» (داستان يا شعر و غيرو...) است براي استفاده عموم غربيان و بازار «ادبي»شان. يعني از ديدگاهي «غربي» نگريستن به فرهنگ و ادبيات و تمدن «شرق» به طور کلي و به شکل مشخص مثلاً ايران يا هند يا عربستان. (بگذريم از آنکه تمام شرق يا غرب را در يک نشست و با يک نگاه نگريستن خود مي تواند زمينه اي واقعي باشد براي متهم شدن به ارتکاب کلي نگري هاي افراطي و ناشايست.) ادبيات مهاجرت در عالي ترين و ناب ترين حالتش بر اين چالش تفوق مي يابد و از اين برزخ يا گرداب مي گذرد و جان سالم به در مي برد، زيرا که دغدغه اصلي اش مصرف بازار و جنجال و جبهه گيري و تن در دادن به دوگانگي هاي معمولي و پيش پا افتاده «شرق» و «غرب» نيست. فراتر مي رود و فراتر و ژرف تر دست مي يازد. دغدغه اصلي اش آفرينش بي واسطه و واقعي و قالب نخورده و در زرورق بازار متاع داغ پيچيده نشده است. ادبيات مهاجرت گوسفند قرباني هيچ درگاه و آستانه و درباري نمي تواند باشد و به پاسپورت تجارتي و غيرو نيازمند نيست. اصل آفرينش و نياز به آفرينش قلب اين آثار را به تپش وامي دارد. همين و بس.

 به نظرم همين انسان زبانش را با خود تا همه جا مي برد. حالا اين اتفاقي که براي زبان مي افتد براي نويسنده مهاجر چه خصوصيات و مختصاتي دارد و به کجا مي رساندش؟

همان گونه که پاي انسان مهاجر هرگز بر خاک غير، محکم و استوار نيست، آبشخور ذهن او نيز مهجور است و در نتيجه زبان، يا در واقع خود او سردرگم است. اين سردرگمي شاعر و نويسنده مهاجر را مي توان به مهي، ابهامي، يا سايه روشني مشابه دانست که در آثار نقاشان امپرسيونيست وجود دارد. اما آنان که زيبايي هاي بسيار ويژه اينگونه هنر را مي ستايند، مي دانند که اين گونه ابهام و مه و سايه روشن پردازي در ذات هنر است و بدان خاطر است که چشمان هنرمند به زواياي ديگري از هستي و شناخت آن دست يافته است و به همين جهت در آن صراحت و صداقت و زيبايي و طراوت ويژه اي نهفته است. (در خصوص ابهام در شعر نگاه کنيد به «حرف هاي همسايه» از نيما يوشيج). ضمناً مهاجرت ذهني و تلفيق هنري نيز نقشي انکار ناپذير در آفرينش امپرسيونيست ها داشت، به طور مثال تاثير نقاشي مينياتور ايران و هند و چين و ژاپن در نحوه پرسپکتيو و رنگ پردازي غتاثير رنگ فيروزه اي مينياتور هاي ايراني و کاشي هاي مساجد تاريخي ايران، يکي از رنگ هاي بسيار مورد علاقه امپرسيونيست هاي فرانسه بودف. بايد به نکته اي ديگر نيز در اين باره توجه کرد؛ نخست اينکه سبک ها يا روند هاي ادبي- هنري کاملاً از هم مجزا نيستند و با هم توارد و تداخل دارند، دوم آنکه Paradigm اينگونه ادب و هنري، مانند هرگونه ديگر هنري- ادبي، کهن است و از ادوار و چرخش ها و چالش هاي بسياري گذشته است.اساساًتاريخ بشريت، تاريخ کوچ و مهاجرت است، چه به شکل اساطيري آن و چه به شکل عملي و واقعي. برايم شگفت انگيز است که نخستين نوشته ام يا شعر آزادم که در سال 1343 در اطلاعات کودکان به انتشار رسيد، موضوعش کوچ پرندگان بود - که در نهايت سرنوشت مرا پيش بيني کرد و پيشاپيش نگاشت و رقم زد. (همچنين شايد در اين حرفي که سال هاست در ذهن و بيانم بوده است، حقيقتي نهفته باشد، شاعران و نويسندگان همواره يک شعر يا يک داستان را مي نويسند - تمام شعرها و داستان هاي يک شاعر يا يک نويسنده، تلاش هاي گوناگون اوست براي گفتن يک حرف، يک پيام، يک مقصود خاص و يک موضوعي که براي او مهم است و در اصل گوياگر وافشاگر راز نهان اوست.)

آيا مي توان اين سردرگمي را تعليق يا آويزان ماندن يا آويزان بودن بين زمين و آسمان يا گذشته و حال دانست و تعريفش کرد؟

ادبيات مهاجرت، ادبيات رويارويي فرهنگي و زباني با «بيگانه» و در خودپذيري ذهن و زندگي و زبان بيگانه است. اينگونه تعليق و آويزان و آونگ بودن خود بخشي مهم از سرنوشت انسان است. در اصل روح زمانه zeitgeist و موقعيت انساني است که سرنوشت خود را با نوشتار و متن رقم مي زند و از نخستين نوشته هاي تاريخ بشري تلاش بر ابراز و پرداخت آن داشته است. خود متن و نوشتار يا به قول فرانسوي ها ecriture مبين همين تلاش است و همواره در حالت تعليق خاص خود بسر مي برد؛ تعليق بين نويسنده / شاعر و خواننده، تعليق بين آنگونه که اکنون دريافت مي شود و گونه اي که فردا دريافت خواهد شد، تعليق بين فهم افراد گوناگون از يک متن مشخص. هر متني خود آونگ است بين متون پيشين و متون پسين اش. مثلاً غزليات حافظ آونگ است بين غزليات خواجو و غزليات سايه از يک سو و غزليات سلمان ساوجي و سيدحسين شهريار از سوي ديگر. تي.اس. اليوت مي گويد هر متن پرحادثه و پرماجرايي، يا هر شاهکار نويني، خوانش متون پيشين را دچار تغيير و تحول مي کند. اما هر متني چون رازي سربسته و زيبا در انتظار کشف و شهود و بررسي باقي مي ماند و اين داد و ستد و تغيير و تحول بر خطي مستقيم نيست که بين گذشته و امروز و فردا کشيده شده است، بل دايره يا دوايري است که بر گرد دواير ديگر تابيده است و دوران دارد و مدارهاي گوناگوني را با متون ديگر مشترک است. ادبيات مهاجرت از موضوعات تئوريک اين بحث جدا نيست و همان طور که در جاي ديگر نيز گفته ام، ادبيات مهاجرت بي پيشينه و پسينه نيست. مقوله اي ديگر نيز وجود دارد که به پيچيدگي و زيبايي مطلب مي افزايد؛ مهاجرت فورم ها و نوع هاي ادبي به همديگر، و مهاجرت به رسانه ها و البته به زبان هاي ديگر. مثلاً فورم يا نوع ادبي غزل که مهاجرتي گسترده را طي کرده و ديگر اکنون نوعي تثبيت شده و زنده است در چندين سنت ادبي و فرهنگي از جمله پشتو، اردو، بلوچي، سندي، پنجابي، کشميري، انگليسي و البته آلماني (ديوان شرقي گوته و گرته برداري اش از حافظ و غزل او) و غيرو... جالب توجه است که اين نوع ادبي به رغم استقبال زيادي که در زبان و ادبيات انگليسي از آن به عمل آمده است، تن به تغييرات ژرفي داده است، اوج عالي آن (و نيز قالب دست و پا گير آن در پارسي يا اردو) نتوانسته که از انعطاف پذيري آن در انگليسي بکاهد. اين است که در انگليسي به شکل باز و آزاد خود تحول يافته است. حال کسي چون من تلاش کرده است که اين شکل تحول يافته (يا آزاد) را باز به موطن اصلي غزل باز گرداند غنگاه کنيد به گزينه غزل هاي آزادمف. البته خود من عاشق غزل به شکل و شمايل سنتي اش هستم و ديده ام که چگونه غزل حيات آرام و زيباي خود را در کنار تحولات ديگر در شعرمان ادامه داده است و از خود انعطاف بسياري نشان داده است. بي شک انقلاب شعري نيما يوشيج در غزلسرايان ناب معاصر (مانند حسين منزوي و شيون فومني) تاثيرگذار بوده است. البته کندوکاو در اين تاثير گذاري و گرته برداري خود مي تواند موضوع جامع بحثي ديگر باشد.
 تئوري هاي ايراني
 
 ادبيات شوخي بردار نيست
  قاسم کشکولي
سوال اين است؛ چرا ادبيات داستاني توليد شده توسط نويسندگان افغان غبه عنوان بخشي از جغرافياي زبان فارسي، البته در کنار تاجيکستانف پس از ترجمه به زبان هاي غربي مورد استقبال قرار مي گيرند، اما داستان هاي ما نه؟ حتي آثار نويسندگان صاحب نامي چون گلشيري، چوبک و بهرام صادقي... که به لحاظ ارزش ادبي به مراتب ارزشمند تر از ادبيات آنان است. گره کار کجاست؟واقعيت اين است؛ ادبيات ما حرامزاده است و ادبيات افغان نه. ادبيات افغان اصالت دارد.

به آثار هدايت و پس از هدايت نگاه کنيد. هدايت شايد تنها نويسنده ايراني است که به موهبت نبوغش داستان جديد را از غرب مي گيرد و يک تنه اينجايي اش مي کند و از نو به خورد اروپاييان مي دهد. در نهايت چيزي که آنها از هدايت غدر عين حال بوف کورف مي گيرند، تحفه اي است کاملاً شرقي که به رغم تمام پيچيدگي اش ابداً غامض نيست.بارها گلشيري به اغلاط بوف کور به عنوان نقطه ضعف هدايت انگشت گذاشته و با اين خرده گيري به شاگردان تفهيم کرده، که داستان هاي من، استاد غغافل از اينکه نويسنده اي که استاد شد کارش تمام شده است.ف فاقد غلط و اشتباه است. مي خواهم به همين غلط گلشيري اشاره کنم. غلط.گلشيري غلط را ديده اما...

به راستي، به اغلاط موجود در بوف کور نگاه کرده ايد؟ و البته اشتباهاتش؟ يادمان باشد اشتباه عنصري کاملاً انساني و جزء اثر است، البته اگر اثر اصالت داشته باشد. به انبوه اشتباهات در شاهکارهاي داستايوفسکي نگاه کنيد. درد هدايت برخلاف گلشيري، دردي بشري و ازلي و ابدي است. او از زخم هاي روح حرف مي زند که مشترک است بين تمام اقوام و نژاد هاي بشر. او تکنيک را آموخته، سپس از ياد برده است. مثل کودک چهار ساله اي که الفباي فارسي را نمي داند اما سخن مي گويد و از همين رو است وقتي ترجمه مي شود برخلاف آثار آن ديگري، مورد استقبال جهانيان قرار مي گيرد. چرا که اصالت دارد و خواننده، جنون نوشتن را در آن مي بيند. هدايت تارهاي من مشترک را در خواننده، به صدا درمي آورد. اما آثار گلشيري تصنعي اند چرا که به واسطه کوشش و همين طور دانش پديد آمده اند. چيزي که جوهره ادبيات فرسنگ ها از آن دور است. مگر صد سال تنهايي اشتباه ندارد؟ جنون قلم مارکز، مجالي به غلط يابي براي نويسنده نمي گذارد. نويسنده تنها مي تواند پشت ابليس چموش قلم بدود، همين. اما گلشيري تکنيک داستان را مو به مو اجرا مي کند و همين کار را خراب مي کند. ادبيات پشت به شناخته ها رو سوي ناشناخته، به سمت کشف گام برمي دارد با چراغ نبوغ. اما گلشيري در آب خرد شناخته ها مي تازد. از همين رو مي تواند کلاس بگذارد و تدريسش کند. مگر ادبيات فرمول بردار است که تدريسش کنيم. بر اساس دانش مي نويسد و اشتباهي هم در آثارش پديد نمي آيد. نبايد هم بيايد. مشق که اشتباه ندارد. و همين است که خواننده اي چون من نمي تواند تا آخر کتابش را ادامه دهد و آن را نيمه کاره رها و سراغ جاي خالي سلوچ مي رود.

مگر مي شود بشر اشتباه نکند، وقتي رو سوي تاريکي دارد؟ کدام شاهکار جهان فاقد اشتباه است؟ مي خواهد ادبياتي فاقد اشتباه توليد کند، پس بر اساس دانش داستان نويسي وارداتي مشق مي کند و بدين نحو ادبيات حرامزاده پديد مي آيد.

شازده احتجاب، برخلاف، بوف کور، و حتي، جاي خالي سلوچ، اين جايي نشده و به شدت وامدار ادبيات غرب است. مسلم است وقتي ترجمه مي شود مورد بي توجهي قرار مي گيرد. مگر خواننده انگليسي يا آلماني... مريض است بدل ادبيات خود را بخواند؟ او در جست وجوي متاع ديگري است که از شرق مي آيد.

گرايش، و حتي مدد از ادبيات کهن نيز کمکي به استاد نمي کند. چرا که گلشيري رگه الماسين ادبيات ما را که از خيام شروع و با حافظ به اوج خود مي رسد غبرخلاف هدايت و شاملو...ف درک نکرده و مقهور ادبيات پرطمطراق و مغلق گوي قجري شده است. دقيق تر؛ آثار ديوانسالار از نوع قاآني اش. او فرهنگ شبان- رمه اي جامعه ما را بهتر از هر نويسنده ديگري مي شناسد، و از همين طريق خود را در نسل بعد تکثير مي کند. از همين رو، معتقدم نويسندگان ما چوب امداد را مي بايست از هدايت بگيرند و نه گلشيري. گلشيري براي اين کار صلاحيت ندارد. او نهنگ آب هاي خرد است و براي اقيانوسي اينچنين عظيم، نهنگي واقعي نياز است.و البته اين اتفاق، به رغم تکثير سلولي مکتب گلشيري افتاده است. شواهد آن پيداست. تصنع به آثار شاگردان وفادار نيز تعميم يافته و حال خواننده ايراني را به هم زده است. واضح است اگر اثر درخشاني نيز توسط هريک از شاگردان خلق شده باشد، آن شاگرد نه از دسته وفاداران که جزء خائنين به استاد است. همان ها که با اتکا به فرديت خلاق خود، گلشيري را رها و به راه خود رفته اند. در حقيقت آنچه که به ادبيات داستاني ما طي ربع قرن گذشته، غنا داده، همان معدود آثار و حتي تک داستان هاي نوشته شده توسط نويسندگان فردگرا بوده است. گفتم تک داستان ها. يادمان باشد داستان چيزي نيست، غهمچون تک شعرف که از سر اتفاق پديد آمده باشد. حتي اگر نويسنده اش تا آخر عمر اثري پديد نياورده باشد. همان تک داستان او را به عنوان نويسنده اي خلاق در جايگاهي رفيع مي نشاند. راستي رولفو چند مجموعه داستان و چند رمان در کارنامه اش دارد که اين چنين در جايگاه خدايگاني ايستاده است؟ در آينده شايد پاره اي از اين تک داستان هاي درخشان را به خوانندگان معرفي کنم.
 
 
 در پاسخ به گفت وگوي شرق با جواد مجابي
  امين فقيري
جناب آقاي مجابي،هميشه براي من عزيز بوده ايد. اکنون هم از ارادت من ذره اي کم نشده است، هرچند که نوشته باشيد «خيلي ها داستان هاي مربوط به دهات و دهاتي را مي نويسند بي آنکه دهات و آدم هاي آن را عميقاً بشناسند، مثل آقاي امين فقيري.»

نسل جواني در پيش رو داريم که آگاهي چنداني از ادبيات پربار دهه چهل تا پنجاه اين سرزمين ندارند. در نتيجه قضاوت شان برمي گردد به نوشته هاي افرادي همانند شما، پس اين چند سطر بيشتر به خاطر آنها است. زماني که با لباس سپاهي دانش به روستا رفتم ديدن مصائبي که بر آنها مي رفت مرا واداشت که آنها را در لباس «قصه» براي مردم شهرنشين روايت کنم. هيچ گاه نه ادعاي شناخت دهات و دهاتي را داشتم و نه از قبل پيش بيني مي کردم که کتاب موفق مي شود و 5 بار قبل از انقلاب و چاپ ششم آن نيز توسط نشر چشمه و قصه در دو سال پيش با حذف يکي از داستان هاي آن (حمام) منتشر مي شود.

جناب مجابي عزيز،در اين فکرم که چطور زنده ياد احمد شاملو که شما کتاب پرحجمي پيرامون شعر و احوال ايشان درآورده ايد 8 داستان از کتاب دهکده پرملال را چاپ کرد و حتي با حوصله مثال زدني تمام ديالوگ هاي يکي از بهترين داستان هاي مرا (با باران ببار) که به زبان لري نوشته شده بود، به فارسي برگرداند و مجله هاي پيام نوين (م .ا. به آذين)، سخن (دکتر رضا سيدحسيني)، فردوسي (عباس پهلوان)، کاوه (محمد عاصمي ـ آلمان) و ديگر جنگ هاي ادبي ايران داستان هاي دهکده پرملال را چاپ کردند، و پس از چاپ استاد زين العابدين رهنما در مجله فردوسي نوشت؛ «آقا اين نويسنده دهکده پرملال کيست؟ او را تشويق کنيد.»

جناب مجابي عزيز،ديگران نوشتند که تو روستا و مردم آن را مي شناسي، در صورتي که خودم بچه ناف شيرازم (محله سردزک همانجايي که داش آکل صادق هدايت دنيا آمد) هيچ ادعايي ندارم. منتها وقتي مرحوم اميرحسين آريانپور سر کلاس هاي جامعه شناسي براي اثبات حرف هاي خود قسمت هايي از کتاب دهکده پرملال را مي خواند و کنفدراسيون دانشجويان ايراني در اروپا سي هزار- سي هزار داستان ها را تکثير مي کردند و بين اعضاي خود در تمامي اروپا پخش مي کردند و تک تک داستان هاي آن، به زبان هاي آلماني (بزرگ علوي و دکتر تورج رهنما)، انگليسي، روسي، ايتاليايي، فرانسوي و اردو ترجمه مي شد، من چه گناهي مي توانم داشته باشم.

جناب مجابي عزيز،به نظر من شما بايد يقه افراد يادشده و آنهايي را که نقل قولشان در زير مي آيد بچسبيد نه من که دور از جنجال ها و باندبازي هاي مرسوم گوشه اي نشسته و به تخم چشم خود قلم مي زنم.جناب مجابي عزيز،نمي دانم چرا نمي توانم از شما دلگير باشم. استاد هستيد. دوستي ما بازمي گردد به شيراز زمان جشن هنر. هرچه که در زير مي آيد صرفاً به خاطر آگاهي خوانندگان عزيز روزنامه وزين شرق است وگرنه دلم نمي خواهد گردي از ملال بر چهره مهربانتان بيفتد،

 محمدعلي جمالزاده

نويسنده دهکده پرملال به طرز ديگري که مي توان آن را «واقع بيني» و حقيقت پويي خواند، چيز نوشته است؛ خالي از جنبه هاي دلسوزي افراطي و تبليغاتي که اساسي ندارد و اثر زيادي در خواننده باقي نمي گذارد.

 م. ا. به آذين

خواندن قصه هاي شما چندين شب لذتي ساده و اندوهگين مثل نسيم کوهساران به من ارزاني داشت. برخي از آنها را من قبلاً در دوران سرپرستي مجله «پيام نوين» خوانده بودم و از همان وقت به استعداد بزرگ شما ايمان و اميدواري داشتم، چه گذشته از رقت و صفاي احساس تان در شما چيزي مي ديدم که در اين روزگار ترس خوردگي و خودبيني و خودخواهي بسيار به ندرت مي توان يافت و آن جرات واقع نگري است. ارزش بزرگ شما در همين است که از واقعيت زندگاني سوخته و غارت شده و ستمديده و گل هاي کوچک رنگ پريده اي که در گوشه و کنارش مي رويد، رويگردان نيستيد و گنجينه عواطف و محبت و دلسوزي خودتان را از آن دريغ نمي داريد. شما قلب تان را به قلب هاي مردم گمنام که حتي امکان پاداش دادن ندارند، پيوند زده ايد...

 جمال ميرصادقي

فقيري وقايع نگار توده هاي اجتماع روستايي است. در داستان هاي او جامعه روستايي به منزله «ملال آبادي» است که انسان ها را در خود مي فرسايد و مي پوساند. او تصوير روشني از جامعه اي درخودمانده و ستمديده را به دست مي دهد.

 ابوتراب خسروي

در واقع ادبيات امين فقيري نوعي ادبيات رئاليستي بوده که سعي در کشف روابط ديالکتيک اجتماعي دارد. ادبياتي که منعکس کننده بحران در شکل معاش، سنت، تعليم و تربيت در جوامع روستايي ايران است.

 محمدعلي سپانلو

قصه ها گرچه هر يک ساختماني دارند، ساختماني متکي بر شکل قصه گويي شفاهي قديم - اما مجموعاً مکمل طرحي کلي هستند که سيماي انساني، اجتماعي و اقتصادي اقليم خاصي از روستاهاي مملکت را طراحي مي کنند.

توضيح ؛به علت کمبود جا از چاپ يادداشت هاي منوچهر آتشي،فريدون تنکابني،دکتر مهدي زمانيان،دکتر محمود عنايت،عبدالعلي دستغيب،دکتر جعفر حميدي،هوتن راد،حسن ميرعابديني، م- قائد و شاپور جورکش صرف نظر شد.

پلي ميان واژه ها تا تنهايي
ادبيات شوخي بردار نيست
در پاسخ به گفت وگوي شرق با جواد مجابي

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام