
1- سال ها است کار گروهي در فرهنگ ما جواب مثبت نداده. سرنخ اين موضوع را مي شود در ورزش هاي گروهي مثل فوتبال ملي و هنرهاي هفت گانه نظير موسيقي، تئاتر و سينما دنبال کرد. اما در عوض به شکل فردي خيلي خوب عمل مي کنيم، مثل کسب مدال طلاي المپياد رياضي و... مي روم سر اصل مطلب، حسين رضازاده.
فرض کنيد رضازاده قهرمان اين بار قرار نيست وزنه اش را خودش از روي زمين بلند کند. قرار شده با همياري شبکه فلان و جمع شدن برخي اهالي هنر، ورزش و سياست و... دست به دست هم دهند و فقط وزنه را به او بدهند و حسين عزيز زحمت بلند کردن و زور زدن و بقيه چيزهايش را بکشد.
امکان ندارد اتفاق هميشگي تکرار شود. رضازاده با همکاري اين عزيزان ديگر قهرمان جهان نخواهد بود، زيرا حتماً يک جاي کار مي لنگد و آن وسط ها يکي دارد خرابکاري مي کند.
2- يکي از گناهان کبيره «حسد» است. صفتي که بسياري از اقوام و مردمان نيک و بد را به کام نيستي فرو برده. در سينماي کشور ما، بعضي با قرار دادن حسادت در دستور کارشان ناکامي هاي مهمي را به بدنه اين عرصه وارد کرده اند و از اين رو سينماگران نيز با ديدن فيلمي خوب از سينماي ايران، به ستايش يکديگر برنمي آيند و دائم در حال نفي هم هستند.
در صندلي هاي سينما هر کس در تصاحب صندلي ديگري است، در حالي که به تعداد کافي صندلي وجود دارد.
3- کاپولا با پدرخوانده، اسکورسيزي با راننده تاکسي، دي پالما با صورت زخمي و ديگران هر يک با يک فيلم خوب مطرح مي شوند و همچنان نان همان فيلم را مي خورند و نه تنها در کشورشان بلکه در تمام دنيا برايشان هورا مي کشند. باشو غريبه کوچک (بهرام بيضايي)، خانه دوست کجاست (عباس کيارستمي) و شازده احتجاب (بهمن فرمان آرا) هم آثاري توليد شده در ايران و بسيار فاخر و ارزشمندند، ولي آيا سازندگان اين فيلم ها هم دارند نان گذشته را مي خورند؟ آيا براي آنها هورا مي کشند؟ و آيا مسوولان محترم فرهنگي شرايط آسايش را براي آنها فراهم کرده اند تا روزي به فکر آموزش به علاقه مندان سينما باشند؟
يکي از وظايف مسوولان فرهنگي، فراهم کردن زمينه فعاليت و اشتغال در اين حوزه است تا شاهد بروز خلاقيت و استعداد باشد. قرار است مسوولان کنار سينماگران و اهل هنر باشند و نه روبه روي آنها. دعوت از سينماگر و تامين بودجه و اعتبار و احترام مضاعف، کوچکترين کاري است مي توان براي او انجام داد.
4- گونه (ژانر)هاي مختلف سينمايي مشخص اند و نام گذاري جديد، آن هم در کشوري که در مسير سينما همچنان تجربه اندوزي مي کند، از ديگر عجايب است.
آيا مسوول يا مقامي به آقاي بيضايي سفارش فيلم ارزشي و دفاع مقدسي داده بود که ايشان «باشو غريبه کوچک» را ساخت؟ يا همان ها به آقاي فرمان آرا سفارش فيلم ديني و معناگرا داده بودند که او هم «بوي کافور، عطر ياس» را بسازد؟ مي دانيد که هرگز چنين نبوده و در شالوده و بطن اين دو سينماگر (و خيلي هاي ديگر) ارزش، معنا و دين جاري است و کافي است اين موضوع به آنها يادآوري و متذکر شود، مطمئناً آنها قفل مي کنند و چهارشاخ مي مانند. بيشترين تفرقه موجود ميان اهالي سينما، بر سر نام هايي است که به اشتباه وارد اين حيطه شده.
5- هم اکنون و با لطف و عنايتي که مشاوران هنري دولت فعلي نصيب سينماگران کرده اند (دردهاي روزنامه نگاران، نويسندگان، ناشران و... بماند) وقت آن است، سرمان را که بالا مي آوريم، پدر و مادر را در کنار هم و در اوج صميميت ببينيم. در اينجا پدر و مادر همان مسوولان سينمايي و بچه هايشان اهالي سينما هستند.
پدر و مادر يعني معاونت سينمايي، يعني خانه سينما، يعني خيلي از مکان هاي تصميم گيرنده. والدين گرامي توجه داشته باشند که بچه هايشان نياز به مراقبت و نگهداري بيشتري دارند. اين بچه ها گاهي لوس و گاهي جدي هستند و گاهي هم مي خندند، چون خصوصيت آنها اين را مي طلبد. (مي بينيد چقدر شبيه هنرمندان هستند؟) ديگر دوران تنبيه کودکان گذشته و تربيت آنان به گونه اي ويژه و روانشناسانه انجام مي گيرد. پدر و مادر باهوش و خردمند بين بچه هايش فرق نمي گذارند و يکي را خودي و ديگري را غيرخودي و ياغي صدا نمي زنند. ممکن است يکي از آنها خنگ و ديگري باهوش باشد ولي والدين با هر دو يک رفتار متعادل را دارند و به هر دوي آنها به يک ميزان پول توجيبي مي دهند (،) پدر و مادر مي دانند که اگر از نکات ريز و درشت تربيت و اداره کردن بچه ها کوتاهي کنند، آنها در جواني دچار ياس و افسردگي شده و چه بسا سرکش بشوند.
6- از بحث شيرين کودکان که بگذريم از اشتباه آقاي خاتمي به جهت از دست دادن باکفايت ترين وزيرش، نمي شود گذشت. زيرا وي ناخواسته درس نادرستي را به همه اهالي سينما داد و آن خالي کردن پشت يکديگر و دفاع نکردن از هم بود حتي به قيمت ترک کردن کرسي رياست و چون اهالي سينما، بچه هاي ناخلف اين هنرستان هستند، چيزهاي بد را بهتر مي آموزند.