887 شماره
شنبه، 2 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
 
 
 نشان مديريت
  عطاءالله مهاجراني

براي ويزاي الجزاير به کنسولگري الجزاير در لندن مراجعه کردم. توي سايت کنسولگري نوشته بود از ساعت 9 صبح تا 4 بعدازظهر باز است. ساعت 12 ظهر رسيدم گفتند، تعطيل است. پاسخگو هم نبودند. گفتند سايت به روز نشده است. روز ديگر رفتم. پنج نفر توي صف توي خيابان روبه روي کنسولگري بودند. جواني باريک و بلندبالا با چهره کاملاً الجزايري، تيپ علي لوپوان نبرد الجزيره، زد توي صف. با فردي که دو نفر جلو تر از من بود، سلام و عليک گرمي کرد. صحبت شان گل انداخت. با خودم گفتم جا خوش کرد. همانجا مي ماند و زودتر مي رود. طرف گفت وگويش رفت. جوان برگشت، ديد نگاهش مي کنم. سلام کرد و رفت سر جاي خودش. لبخند زدم. چشمانش برق زد که؟ گفتم توي ذهنم بود که همانجا مي ماني. گفت نه، حق من نيست. ديد کتاب تازه موراکامي دستم است. «آن سوي تاريکي» گفت؛ «کتاب خوبيه قصه خيلي قشنگي را درباره سه برادر تعريف مي کند.» پرسيدم دانشگاهي هستي؟ گفت؛ نه آشپزم. توي سيتي (مرکز مالي و بانکي لندن) کار مي کنم. مقيم لندن هستم.

-کي آمدي؟

-15 سال پيش.

-چرا.

- سربازي رفته بودم. مي خواستند آدم بکشم. ديدم اگر دستم به خون کسي آلوده بشود تا آخر عمر زندگي ام ويران مي شود. چطور مي توانستم يک هموطن الجزايري مسلمان را که گيريم با حکومت اختلاف دارد؛ بکشم. اصلاً نمي خواستم آدم بکشم. فرار کردم. حالا هم آمدم براي زنم ويزا بگيرم. زنم خارجيه. دانشجوي ادبيات فرانسه بودم. نوبتم شد. دبيرخانه سمينار نامم را براي کنسولگري فرستاده بودند. اشتباه شان اين بود که نامم را درست ننوشته بودند. همين کارم را به روز ديگر انداخت. اتاقک کنسولگري مختصري از تابوت فرعون بزرگ تر بود. فقط يک نفر مي توانست جلوي ديوار شيشه اي بماند تا کارش انجام شود. در بازگشت توي همان محله چشمم به پرچم عراق افتاد. انگار در سفارت عراق شکسته بوده؛ دو تا تخته سه لايي روي دو لنگه در کوبيده بودند. يک تکه نرده فلزي هم اريب کنار ديوار افتاده بود. درست مثل حال و روز بغداد. به گمانم همين موارد ريز و به ظاهر کم اهميت نشان مي دهد که آن سفير يا سرکنسول چند مرده حلاج است. گران ترين ساختمان ها را در محله اي استثنايي تملک يا اجاره کردن و رها کردن،

موارد بسيار جزيي مي تواند نشانه مديريت درست باشد. محافظين سيدحسن نصرالله را نگاه کنيد، هيچ کدام اضافه وزن ندارند. پيداست روزها که به قول محافظان شخصيت را به مقصد مي رسانند، يله و رها نيستند. موي سر و زلفشان آشفته نيست. لباسشان مرتب و منظم است. نگاه شان زنده و هوشمند است و... ارتش اسرائيل را زمينگير مي کنند. اين دو سر حلقه با يکديگر نسبتي دارند. يک مدير درجه اول نمي تواند شلختگي را در کوچک ترين امور تحمل کند. جالب اينکه اين شلختگي ظاهري و کمي و مادي؛ در زبان هم بروز مي کند. زباني ناهموار، دهاني کج و کوله و واژگاني خرد و خراب. مامور کنسولي گفت؛ بايست يه هفته زودتر مي آمدي،

گفتم از دبيرخانه سمينار گفته اند که امروز و فردا بيايم.

- حالا چه خبره که مي خواهي بروي،

- سميناره.

روي ليوان چاي توي طاقچه پشت سرش خط خشک شده اي از رد چاي مانده بود. ليوان کج کنار طاقچه افتاده بود. البته نمي گويم مثل مجموعه کتاب هايي که پشت سر برخي سخنگويان وطني است. هم مجلدات بي ترتيب کنار هم چيده شده اند و هم چند تايي را سر و ته گذاشته اند...
 
 
 ارتباط گناه سوم با هنر هفتم
  شهرام شاه حسيني
1- سال ها است کار گروهي در فرهنگ ما جواب مثبت نداده. سرنخ اين موضوع را مي شود در ورزش هاي گروهي مثل فوتبال ملي و هنرهاي هفت گانه نظير موسيقي، تئاتر و سينما دنبال کرد. اما در عوض به شکل فردي خيلي خوب عمل مي کنيم، مثل کسب مدال طلاي المپياد رياضي و... مي روم سر اصل مطلب، حسين رضازاده.

فرض کنيد رضازاده قهرمان اين بار قرار نيست وزنه اش را خودش از روي زمين بلند کند. قرار شده با همياري شبکه فلان و جمع شدن برخي اهالي هنر، ورزش و سياست و... دست به دست هم دهند و فقط وزنه را به او بدهند و حسين عزيز زحمت بلند کردن و زور زدن و بقيه چيزهايش را بکشد.

امکان ندارد اتفاق هميشگي تکرار شود. رضازاده با همکاري اين عزيزان ديگر قهرمان جهان نخواهد بود، زيرا حتماً يک جاي کار مي لنگد و آن وسط ها يکي دارد خرابکاري مي کند.

2- يکي از گناهان کبيره «حسد» است. صفتي که بسياري از اقوام و مردمان نيک و بد را به کام نيستي فرو برده. در سينماي کشور ما، بعضي با قرار دادن حسادت در دستور کارشان ناکامي هاي مهمي را به بدنه اين عرصه وارد کرده اند و از اين رو سينماگران نيز با ديدن فيلمي خوب از سينماي ايران، به ستايش يکديگر برنمي آيند و دائم در حال نفي هم هستند.

در صندلي هاي سينما هر کس در تصاحب صندلي ديگري است، در حالي که به تعداد کافي صندلي وجود دارد.

3- کاپولا با پدرخوانده، اسکورسيزي با راننده تاکسي، دي پالما با صورت زخمي و ديگران هر يک با يک فيلم خوب مطرح مي شوند و همچنان نان همان فيلم را مي خورند و نه تنها در کشورشان بلکه در تمام دنيا برايشان هورا مي کشند. باشو غريبه کوچک (بهرام بيضايي)، خانه دوست کجاست (عباس کيارستمي) و شازده احتجاب (بهمن فرمان آرا) هم آثاري توليد شده در ايران و بسيار فاخر و ارزشمندند، ولي آيا سازندگان اين فيلم ها هم دارند نان گذشته را مي خورند؟ آيا براي آنها هورا مي کشند؟ و آيا مسوولان محترم فرهنگي شرايط آسايش را براي آنها فراهم کرده اند تا روزي به فکر آموزش به علاقه مندان سينما باشند؟

يکي از وظايف مسوولان فرهنگي، فراهم کردن زمينه فعاليت و اشتغال در اين حوزه است تا شاهد بروز خلاقيت و استعداد باشد. قرار است مسوولان کنار سينماگران و اهل هنر باشند و نه روبه روي آنها. دعوت از سينماگر و تامين بودجه و اعتبار و احترام مضاعف، کوچکترين کاري است مي توان براي او انجام داد.

4- گونه (ژانر)هاي مختلف سينمايي مشخص اند و نام گذاري جديد، آن هم در کشوري که در مسير سينما همچنان تجربه اندوزي مي کند، از ديگر عجايب است.

آيا مسوول يا مقامي به آقاي بيضايي سفارش فيلم ارزشي و دفاع مقدسي داده بود که ايشان «باشو غريبه کوچک» را ساخت؟ يا همان ها به آقاي فرمان آرا سفارش فيلم ديني و معناگرا داده بودند که او هم «بوي کافور، عطر ياس» را بسازد؟ مي دانيد که هرگز چنين نبوده و در شالوده و بطن اين دو سينماگر (و خيلي هاي ديگر) ارزش، معنا و دين جاري است و کافي است اين موضوع به آنها يادآوري و متذکر شود، مطمئناً آنها قفل مي کنند و چهارشاخ مي مانند. بيشترين تفرقه موجود ميان اهالي سينما، بر سر نام هايي است که به اشتباه وارد اين حيطه شده.

5- هم اکنون و با لطف و عنايتي که مشاوران هنري دولت فعلي نصيب سينماگران کرده اند (دردهاي روزنامه نگاران، نويسندگان، ناشران و... بماند) وقت آن است، سرمان را که بالا مي آوريم، پدر و مادر را در کنار هم و در اوج صميميت ببينيم. در اينجا پدر و مادر همان مسوولان سينمايي و بچه هايشان اهالي سينما هستند.

پدر و مادر يعني معاونت سينمايي، يعني خانه سينما، يعني خيلي از مکان هاي تصميم گيرنده. والدين گرامي توجه داشته باشند که بچه هايشان نياز به مراقبت و نگهداري بيشتري دارند. اين بچه ها گاهي لوس و گاهي جدي هستند و گاهي هم مي خندند، چون خصوصيت آنها اين را مي طلبد. (مي بينيد چقدر شبيه هنرمندان هستند؟) ديگر دوران تنبيه کودکان گذشته و تربيت آنان به گونه اي ويژه و روانشناسانه انجام مي گيرد. پدر و مادر باهوش و خردمند بين بچه هايش فرق نمي گذارند و يکي را خودي و ديگري را غيرخودي و ياغي صدا نمي زنند. ممکن است يکي از آنها خنگ و ديگري باهوش باشد ولي والدين با هر دو يک رفتار متعادل را دارند و به هر دوي آنها به يک ميزان پول توجيبي مي دهند (،) پدر و مادر مي دانند که اگر از نکات ريز و درشت تربيت و اداره کردن بچه ها کوتاهي کنند، آنها در جواني دچار ياس و افسردگي شده و چه بسا سرکش بشوند.

6- از بحث شيرين کودکان که بگذريم از اشتباه آقاي خاتمي به جهت از دست دادن باکفايت ترين وزيرش، نمي شود گذشت. زيرا وي ناخواسته درس نادرستي را به همه اهالي سينما داد و آن خالي کردن پشت يکديگر و دفاع نکردن از هم بود حتي به قيمت ترک کردن کرسي رياست و چون اهالي سينما، بچه هاي ناخلف اين هنرستان هستند، چيزهاي بد را بهتر مي آموزند.
 
 
 بيش از پنجاه سال ماندگاري
 

سيدعليرضا ميرعلي نقي؛ چطور ممکن است که خواننده اي با صداي مشخص، سبک فردي مشخص و راه و روش مشخص طي پنجاه سال با تعداد زيادي آهنگساز و نوازنده برخاسته از روش هاي بسيار متفاوت با يکديگر کار کند و خود همچنان مشخص بماند؟ پاسخ اش را بايد از استاد محمد هدايت نوري يا همان «نوري» موسيقي پاپ سنگين ايراني پرسيد. هنوز کتابي که قرار بود علي دهباشي درباره او منتشر کند. فراهم نشده است وگرنه پاسخ سوالمان را مي توانستيم در آن کتاب بيابيم. در حال حاضر هم که استاد نوري بحمدالله فعال است و همچنان گرم و پرتوان مي خواند، کنسرت مي دهد، تدريس مي کند و آلبوم مي سازد، در حالي که خوانندگان هم سن و سال - غير از استاد رشيدي- همه از کار و زندگي و خوانندگي کناره گرفته اند. آلبوم «شکوفه در شکوفه» که چاپ جديد آن به تازگي منتشر شده را نيز بايد برگي از آلبوم پرتنوع زندگي استاد محمد نوري در نظر گرفت. آلبومي شامل هفت تراک که بازسازي، تنظيم و اجراي ملودي هايي از اکبر محسني، عباس مهرپويا و ناصر حسيني را آقاي شهرام گلپريان برعهده گرفته است و در بين آنها ترانه زيباي «در خموشي هاي ساحل» را بايد شنيد که براساس آهنگي از نات کينگ کول امريکايي و کلامي از فروغ فرخ زاد اجرا شده است؛ اولين و آخرين تجربه فروغ در کار به ظاهر آسان و به باطن دشوار «ترانه گويي»،

Mirapril66@yahoo.com

 
 
 گاه ياد نيماي گرافيک ايران
 
شهروز نظري؛ سال ها قبل زماني که بيماري مميز را هنوز از پا نينداخته بود يونس شکرخواه يادداشتي نوشت (فکر مي کنم) با عنوان «آقا مرتضي اسبت کو» .حالا اسب مميز بي سوارش مي تازد، گرافيک ما اسب چموش است که آرام و قرار ندارد، اکنون براي اولين بار است که بي ينال گرافيک برگزار مي شود و از مرتضي مميز خبري نيست. آن روز به شدت جاي خالي رئيس بزرگ احساس مي شد، حتي پخش صدايش در افتتاحيه هم اين جاي خالي را پر نکرد، مميز رفت اما نسل هاي بعدي به عشق مرتضي شدن مي آيند و مي روند و البته راهي به جايي نمي برند. گرافيک چهار، پنج دهه اي ايران امروزه روز جاي خوبي ايستاده است. ارتش پرشمار آنها در صبا صف کشيده بود، محوطه مرکز فرهنگي هنري صبا مملو از نسل هاي مختلف گرافيک ايراني بود. از آنهايي که پز نسل پنج دارند تا نسل چهار و نسل سه و بعضي از دوها و البته يکي دو نفر از نسل اولي ها، اين يعني تلاش هاي مميز به هدر نرفته است.

نهمين بي ينال گرافيک روز چهارشنبه هفته گذشته افتتاح شد و آنقدر شلوغ بود که نمي شد کارهاي روي ديوار را ديد، فقط جايي از قول فرهادي (دبير اين دوره) خواندم که 1396 طراح از 44 کشور در اين دوسالانه شرکت کرده اند و اين بي ينال از تاييد «ايکوگرادا» برخوردار است و... همه اينها يک طرف. بايد رفت و آثار ايراني بي ينال نهم را ديد فارغ از ارزيابي هاي شخصي. اين واقعيت را نبايد ناديده گرفت که امروز «گرافيست» يک شغل است.

ديگر کسي به آنها «نقاش/ کلام» نمي گويد، خدايش بيامرزد.

همان روز ساعد مشکي در درد دل هايش حرف درستي زد «گرافيک ايران» حالا ديگر آنقدر آدم تربيت کرده که براي چند سالش کافي است. وقت آن است که کار تئوريک روي گرافيک ايراني انجام شود، حرفه اي هاي گرافيک به لزوم نقد و تحليل و ساختارشناسي و تبيين تاريخي گرافيک و پژوهشي در آن پي برده اند و البته فقدان نقاد و نويسنده. ديگر کسي به آنها «نقاش/ کلام» نمي گويد، خدايش بيامرزد. همان روز ساعد مشکي در درد دل هايش حرف درستي زد با دغدغه اي که به نظرم از سروکار داشتن با رسانه مي آمد. معتقد بود که «تربيت و آموزش گرافيک و البته سطح کمي آثار ايراني به جاي درستي رسيده است ولي اين سال ها فقدان نقد و تحليل گرافيک معاصرمان را آزار مي دهد.»

اينکه جامعه حرفه اي گرافيک به اهميت نقد و تحليل و ساختارشناسي و تبيين تاريخي و مهم تر از آن پژوهش در گرافيک پي ببرد، حادثه اي است که مي تواند جاي بسياري از حواشي هاي انجمني و گروه ها و... را بگيرد. اين روزها مشتي از خروار گرافيک ايران روي ديوارهاي مجموعه صبا آويخته شده است، از همين امروز سعي کنيم آثار را با دقت ببينيم و درباره شان با تامل گفت وگو کنيم و چيزکي بنويسيم تا روزي که منتقد حرفه اي گرافيک داشته باشيم، باشد تا آن روز و آن متوني که گرافيک را بهانه نوشتن بدانند، لابد اگر مميز بود راهي هم براي اين ماجرا پيدا مي کرد.
 شب بزرگداشت عباس گنجوي برگزار شد
 
 بازي بزرگان
 

مجيد توکلي؛ آن کات هاي تماشايي سکانس چاقو خوردن پزشک «خانه اي روي آب» را به ياد بياوريد. يا آن صحنه از «گوزن ها» که سيد به کمک دوست و رفيقش مي رود و تير مي خورد. عباس گنجوي نه تنها اين برش هاي درخشان را در کارنامه دارد، که تجربه هايش و ذهن خلاقي که دارد يک امنيت کامل براي فيلمسازي است که با او کار مي کند. پنجشنبه شب وقتي بهمن فرمان آرا روي سن فرهنگسراي ارسباران رفت تا به پاس يک عمر رفاقت با عباس گنجوي در بزرگداشتش حرف بزند، بغض گلويش را گرفت و گفت؛ «من در سينما دوست زياد دارم، ولي عباس رفيق من است. کسي که به او اطمينان دارم و اين چيز مهمي است.» بعد مکث کرد و ادامه داد؛ «آنچه گنجوي را متمايز مي کند اين است که او حرفه اي و درجه يک است. عزت نفسش را به هيچ قيمتي نمي فروشد و اين شيوه در کار هنري بسيار مهم است که هنرمند نگذارد مميزي و سيستم او را تحقير کند و کنار بگذارد.» گنجوي جدا از سينماي فرمان آرا، خاطرات فراواني هم با خالق «دائي جان ناپلئون» دارد. حرف هاي ناصر تقوايي هم شنيدني بود؛ «متاسفم که اين نسل جوان، بخش مهمي از کارهاي هنري افرادي چون عباس گنجوي را نديده است. اما گنجوي بين ما و شما اهالي سينما مشهورتر از آني است که ما و ديگران درباره آن صحبت کنيم. » «سرزمين خورشيد» و «کيميا» سند همکاري گنجوي با جوان ترهاست. احمدرضا درويش ديگر فيلمسازي بود که درباره گنجوي حرف زد؛ «من براي عباس گنجوي اين جا هستم. کسي که تاثير مهمي در فيلم هاي من گذاشت و عزت نفس را به من ياد داد.» وقتي گنجوي روي صحنه آمد، جمعيت به پاس تمام اين سال هايي که او صرف سينما کرده، ايستادند. حرف هاي گنجوي نشاني همان بزرگي ها بود که فرمان آرا، تقوايي و درويش از آن حرف زدند؛ «امشب شب من نيست و به نظرم شب همسرم، فرزندانم و دوستانم است.» رسول صدرعاملي، ناصر تقوايي، احمد رضا درويش و محمد مهدي عسگرپور روي صحنه آمدند و لوح سپاس يک عمر فعاليت هنري را به او اهدا کردند. مستند بهرام دهقاني پايان داستان است.

 
 
 خودستايي سطحي
  سيدعلي ميرفتاح
کار عاقلانه آن است که با بي اعتنايي شاهوار از کنار تلويزيون عبور کنيم و براي حفظ شان و مرتبه هم که شده، با صداي بلند اعلام کنيم که «ما تلويزيون نگاه نمي کنيم، مگر اخبار و بعضي گفت وگوهاي خبري». اما تلويزيون را نمي شود نگاه نکرد. چطور مي شود به جعبه اي که در شاه نشين خانه گذاشته اند و همه چيز را در تناسب با آن توي اتاق چيده اند، نگاه نکرد و چطور مي شود به جعبه اي که نهايت سرگرمي مردم و اوج سليقه هنرمندان است، توجه نکرد؟ حتي اگر نخواهي، خودش را تحميل مي کند و با صدا و تصوير نه چندان خوشايندش فضاي خالي خانه را پر مي کند. نمي شود تلويزيون تماشا نکرد و وقتي تماشا کني نمي تواني بي اعتنا باشي و وقتي اعتنا کردي، نمي تواني عصباني نشوي و اظهارنظر نکني و قسمت سخت ماجرا همين جاست که از بد حادثه بايد اظهارنظر کني و براي خودت و روزنامه اي که در آن کار مي کني دردسر درست کني. من البته زخم خورده تلويزيونم. چند سال پيش نقدهايي نوشتم و آن نقدها مصداق افترا و نشر اکاذيب و از همين جرائم شد و تاوان سنگيني دادم و پس از آن پشت دستم را داغ کردم که ديگر درباره اينکه تلويزيون «مشکلات اساسي» دارد، حرفي نزنم و بي خيال همه آن چيزهايي شوم که موقع تماشاي تلويزيون به مخم هجوم مي آورند.... اما هميشه يک جاي کار اشکال پيدا مي کند و آدم عهدي را که با خودش بسته فراموش مي کند و مي گويد آنچه را نبايد بگويد و از اين بدتر مي نويسد، آنچه را نبايد بنويسد، آن هم درباره برنامه اي که به قول گردانندگانش از هفته نامه هاي زرد، بالاتر نرفته است. اين را به طعنه نمي گويم، بلکه منظورم اين است که جاي نقد برنامه شب شيشه اي در اين منتهي اليه شرق نيست، اما راستش را بخواهيد، قرار نيست برنامه را نقد کنم، بلکه مي خواهم به گردانندگان تلويزيون بگويم که در چه شرايطي و با چه معيار و ملاکي مجري برنامه را مي نشانيد روي صندلي مهمان و شروع مي کنيد به سوال ها و جواب هاي بدردنخوري که حتي در تيراژ دو، سه نفر هم ارزش مطرح شدن ندارند و...؟ اجازه بدهيد يک جور ديگر عرضم را بگويم؛ در کانال پنج تلويزيون، از مدت ها قبل يک برنامه اي راه افتاده بود به اسم شب شيشه اي. اينکه اين برنامه موفق بود يا نه، خوب بود يا نه، حرفه اي بود يا نه، بحث ديگري است که لابد به آن مي پردازند و احتمالاً کارشناساني هم هستند که اظهارنظر کنند، منتقدانه و مشفقانه حرف بزنند. اما چيزي که هست، اين است که برنامه هاي تلويزيون نبايد محلي براي خودستايي و خودبزرگ بيني گردانندگانش باشد. وقتي بعضي شب ها، رضا رشيدپور مدام مي گفت«برنامه من»، «مهمان من» يا حتي «استوديوي من» مي شد توجيه کرد که همه اين «من»ها را بابت صميمي شدن برنامه مي گويد. احتمالاً دليلش اين است که با به کار بردن ضماير مفرد و اسم هاي کوچک مي خواهد که «عصا قورت داده» نباشد و قدري هنجار و ساختارهاي متداول و از مدافتاده برنامه هاي تلويزيون را بشکند، اما وقتي بي مقدمه ديديم که با اعتماد به نفس بالا و در عين حال آزارنده خود را بر صندلي مهمان نشانده، ديديم که در واقع همه اين برنامه ها محملي بوده است براي اينکه مجري، خود را از سطح مجري مسابقه بودن و اعلام برنامه کردن و لطيفه گفتن بالا بکشد و اعلام عمومي کند که علاوه بر دروس فني، درس کارگرداني هم خوانده است و علاوه بر دوستي با ستارگان، خود نيز هيچ کم و کسري براي ستاره شدن ندارد. البته منکر اين نبايد شد به هرحال برنامه هاي تلويزيوني هر هدفي را که دنبال کنند، خود به خود به مجري ها پر و بال مي دهند و نام آنها را بلندآوازه مي کنند، چنانکه مجري هاي زيادي مي شناسيم که چنان نام آورند که نام برنامه را به نام آنها ثبت مي کنند. مثل جري اسپرينگر يا اوپرا يا پارکينسون و... اما همه جاي دنيا مجري حد و اندازه اش را مي داند و فراتر از برنامه براي خود تبليغ نمي کند و خود را مطرح نمي سازد و...

رضا رشيدپور مجري بي استعدادي نيست و اگر واقع بين باشد بايد بپذيرد که راهي طولاني در مقابل خود دارد و براي اينکه به شهرتي مثال زدني دست يابد و بزرگ شود، بايد اسباب بزرگي آماده کند و با مصاحبه کردن با خودش وقت بينندگان و خودش را نگيرد. اما از تلويزيون هم بايد تعجب کرد که چطور راه را براي اشخاص تا اين حد باز مي کند که مثلاً آنتن را در اختيار دو تا دوست قديمي مثل «سهيل»- که اصلاً نمي دانيم کيست - و رضا قرار دهد تا اين دو تا حرف هايي بزنند که حتي از سطح نشريات زرد هم پايين تر است. اگر حرف ها و خاطرات ستاره ها حرف هاي مهمي نيستند، لااقل جذابند و مردم گاهي لذت هم مي برند از اينکه بدانند شماره کفش فلان ستاره چند است و مثلاً در خانه ظرف مي شويد يا نه، اما حرف هاي رشيدپور و دوستش سهيل چه اهميت و جذابيتي مي تواند داشته باشد. من وارد جزئيات نمي شوم، اما نمي دانم چه دليلي داشت که رشيدپور به سمع و نظر ملت ايران برساند که دانش آموخته کارگرداني است و اصلاً چه اهميتي دارد که... البته شرمنده ام. حق با شماست. اين برنامه آنقدر مهم نبود که وقت ستونمان را با آن بگيريم، اما چيزي که مهم است اين است که تلويزيون بدجوري محملي شده است براي اينکه آدم ها بيايند در تيراژ ميليوني براي خود نوشابه باز کنند. در چنين شرايطي است که بايد براي مجري هايي مثل فردوسي پور يا حيدري و دو سه نفر ديگر که مقام و منزلت خود را گم نمي کنند و خودشان را موضوع برنامه خود نمي کنند دست بزنيم و از آنها تقدير کنيم. بدترين برنامه تلويزيوني يادمان باشد، برنامه اي است که خود را موضوع خود کند، چه برسد به اينکه مجري خود را موضوع کند.

نشان مديريت
ارتباط گناه سوم با هنر هفتم
بيش از پنجاه سال ماندگاري
گاه ياد نيماي گرافيک ايران
بازي بزرگان
خودستايي سطحي
کيميايي، «وصيت مسموم»
انتظامي 83 شمع را فوت کرد
بايا ويژه شعر و داستان
همشهري کين همچنان در صدر

 کيميايي، «وصيت مسموم»

مسعود کيميايي در حال نوشتن سناريوي فيلم جديدش است. فيلمي با نام موقت «وصيت مسموم» که کيميايي مي خواهد فيلمبرداري آن را از اواسط تابستان آغاز کند. دو نفر در اين فيلم حاضر هستند و نيم ساعت بعد از شروع فيلم، داستان هايشان به هم گره مي خورد. يکي راننده تاکسي است و ديگري محصلي که مثل همه پسرها عاشق شده و مي خواهد به خاطر آن، همه چيز را رها کند و قرار است عروسي کند اما در روز عروسي اش اتفاقي منجر به زندان افتادنش مي شود و هنگامي که بيرون مي آيد نمي تواند کار خودش را ادامه دهد و تاکسي مي راند و حالا اين دو با هم برخورد مي کنند.



  انتظامي 83 شمع را فوت کرد

سي ام خرداد ماه تولد عزت الله انتظامي بود. به مناسبت تولد بازيگر، مراسمي با نام ديدار با عزت الله انتظامي برگزار شد و در همين مراسم انتظامي گفت؛ «هيچ وقت مايوس نشدم و هنوز هم، عاشقانه کارم را دوست دارم و علاقه مندم کاري انجام دهم که از قبلي ها بهتر باشد.» بازيگر 83ساله همچنان از رتبه هاي بالاتر صحبت مي کند و مي گويد؛ «آدم هميشه دوست دارد در اين رشته به جاهاي بالاتر برسد و خوشبختانه خدا نيرويي به من داده که فعاليتم را ادامه دهم. در پايان اين مراسم که توسط فرهنگستان هنر برگزار شد، لوح تقدير اين فرهنگستان به عزت الله انتظامي اهدا شد.



  بايا ويژه شعر و داستان
شماره ويژه شعر امروز ايران در مجله بايا به زودي منتشر مي شود. فرخنده حاجي زاده ضمن اعلام اين خبر به خبرنگار شرق درباره اين ويژه نامه گفت؛ مجله بايا در 300 صفحه اشعار حدود يک صد شاعر را در شماره اي که به زودي روي دکه ها خواهد آمد، منتشر کرده است. حاجي زاده در توضيح اين ويژه نامه افزود؛ تلاش کرده ايم تمام ديدگاه هاي شعري امروز ايران را مدنظر داشته باشيم و از چهره هاي مختلف آثاري منتشر کنيم. بنابر گفته اين داستان نويس شماره آينده مجله بايا به قصه فارسي اختصاص دارد و تاکنون داستان هايي از نويسندگان ايراني براي اين شماره ارسال شده. حاجي زاده در پايان يادآوري کرد که داستان نويسان مي توانند تا نيمه تيرماه آثارشان را براي چاپ در ويژه نامه قصه بايا ارسال کنند.


  همشهري کين همچنان در صدر
پس از ده سال موسسه فيلم امريکا (AFI) نتيجه راي گيري جديد خود را منتشر کرده است و مطابق معمول هميشه «همشهري کين» همچنان در صدر جدول است. به نظر مي رسد ديگر بايد عادت کنيم که اين ساخته اورسن ولز در هر ليستي جايگاه ثابتي براي خود داشته باشد. فيلم ولز بيشتر از آنکه فيلم خوبي باشد، فيلم مهمي است و شايد در اين راي گيري ها «مهم بودن» بيشتر از «خوب بودن» کاربرد دارد. اما نکته قابل توجه ليست حضور فيلم «گاو خشمگين» در رده چهارم است، ده سال پيش فيلم اسکورسيزي در رده بيست و چهارم بود.چند سال پيش در راي گيري مجله سايت اند ساند درباره بهترين فيلم هاي بيست سال اخير هم «گاو خشمگين» به عنوان بهترين فيلم انتخاب شده بود. به نظر مي رسد اسکورسيزي با گذشت زمان جايگاه ويژه موفقيت انتقادي خود را به همه ليست ها تحميل مي کند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام