
«بيگانه» آلبر کامو به نوشته رولان بارت اولين اثر کلاسيک بعد از جنگ جهاني است و مي توان گفت هم بهترين اثر اين نويسنده است و هم از بهترين رمان هاي قرن بيستم، هم رديف رمان هايي چون «يوليسس»، «خشم و هياهو»، «آفتاب همچنان مي دمد»، «قهرمانان و گورها»، «انفجار در کليساي جامع» و نظاير آنها. اين حرف چون و چرا ندارد بلکه «چون و چرا»يش در دليل منتقد بر اين حرف است.
ابتدا پيش از آنکه به خود رمان وارد شويم، جمله اي را نقل مي کنم که نمي دانم گوينده اش کيست و آن اين که؛ «آثار کلاسيک را بايد هر ربع قرن، يک بار ديگر ترجمه کرد» و اين حکم در مورد «بيگانه» ضرورتي مضاعف دارد چرا که يک ترجمه از آن را چهل پنجاه سال پيش، جلال آل احمد کرده بود و خودش در مورد حکايت ترجمه کردنش مي گويد که براي يادگيري زبان به ترجمه دست زده است؛ گناهي نابخشودني،
چرا که ترجمه، به هيچ وجه، يافتن معادلي در زبان مقصد براي کلمه اي در زبان مبدأ نيست که بتواند به کار يادگيري زبان بيايد؛ از اين بگذريم که صحبت بر سر «ترجمه» نيست بلکه بر لزوم بازنگري در ترجمه هاي قديمي است، البته نه به اين منظور که آنها را با کلمات جديد آرايش دهيم و به قولي از آنها «راحت الحلقوم» بسازيم؛ ترجمه بايد رنگ ترجمه و رنگ زمان نوشته شدنش را داشته باشد؛ ليکن اين بازنگري در ترجمه هاي قديم کمک گرفتن از امکاناتي است که زبان مبدأ در طول زمان کسب کرده است (از اين منظر، خصوصاً تطبيق ترجمه هاي فلسفي قبل از انقلاب با بعد از انقلاب مثالي عالي در اختيارمان مي گذارد).
با اين حساب و با توجه به ترجمه بد جلال آل احمد از اين کتاب (گويا آقاي اعلم هم از اين کتاب ترجمه اي کرده اند که از خوانندگان مي خواهم آن را مستثنا کنند چرا که منتقد به آن دسترسي نداشته است) ترجمه «بيگانه» ضروري مي نمود و البته از مزيت هاي ترجمه جديد افزودن الحاقاتي به اول کتاب است؛ الحاقاتي چون تفاسير سارتر، بارت و بلانشو از اين کتاب (فقط کاش اين تفاسير، حداقل در مورد اين سه نفر، به صورت کامل مي آمدند) تفاسيري که عملاً جايي براي منتقد نمي گذارند چرا که گويا درخشان ترين حرف ها در باب اين کتاب گفته شده است؛ اينکه در «بيگانه» ما گويا شخصيت ها را از پشت شيشه مي بينيم، ادا و اطوارها و کنش ها هستند، اما گفته ها غايب اند، چيزها شفاف اند و معناها کدر، به عبارتي شخصيت ها به مداري غير از مدار ما تعلق دارند (تفسير سارتر)؛ اينکه راوي اگر چه اول شخص است به هيچ وجه راه را براي روانشناسي گرايي يا مونولوگ هاي موعظه کننده باز نمي کند بلکه نوعي عينيت ناب و في نفسه را ارائه مي کند (تفسير بلانشو)؛ اينکه راوي گرفتار يک تقدير ناگزير (آفتاب) است، آفتابي که نظم نياکاني نشانه ها را بسط مي دهد و اين ابهام بين آفتاب/ گرما و آفتاب/ روشن بيني وجود دارد و همين از «بيگانه» يک تراژدي بزرگ ساخته است (تفسير بارت).
با اين حال شايد بتوان اين ديدگاه ها را بسط داد و اندکي به جنبه هاي مغفول مانده (يا حذف شده) از آنها اشاره کرد. راوي «بيگانه» واجد عينيتي نفوذناپذير است و داستانش را هم با چنين جمله اي آغاز مي کند؛ «امروز مادر مرد». و اين همان مادري است که وقتي به يادش مي افتد که در زندان به خاطرش مي گذرد که اگر در تنه درختي مرده هم محبوس بود، به آن عادت مي کرد، و بعد يادآوري مي کند که اين طرز تفکر مادر مرده اش بوده که عادت داشته گهگاهي به صداي بلند اعلانش کند.
در اين جا شايد مقايسه اي به کمک مان بيايد؛ مورسو راوي «بيگانه» و کارآگاه خصوصي «خرمن سرخ» داستان دشيل همت، يکي از داستان هاي سياه يا نوآر که احتمالاً در دسته کتاب هاي سرگرم کننده قرارش مي دهيم؛ ليکن اين دو کتاب وجه مشترکي دارند؛ تکيه بر عينيت و عاري بودن راوي/ قهرمان از زندگي دروني غني. توجه به اين نکته نيز که کامو در اين کتابش تحت تاثير ادبيات امريکايي بوده است، ما را به اين مقايسه تشجيع مي کند. داستان ها را مي توان حکايات مردان دانست چرا که عملاً به زبان و نظام نمادين تعلق دارند، از همين رو به دنياي مردانه تعلق دارند. استعاره مادر اسکيزوفرنيک/ بلعنده نيز يادآور امر واقعي و خطراتي است که اين نظام را تهديد مي کند. در نقل قول بالا از «بيگانه» نيز با قلب چنين استعاره اي روبه روييم؛ بلعيده شدن توسط درخت يا طبيعت يا همان مادر. از همين جا شايد بتوان نتيجه گرفت که مورسو، راوي «بيگانه»، نگران آن است که مادرش نمرده باشد و از همين رو آن قدر بر اين موضوع تکيه مي کند، به عبارتي مرگ مادر مورسو بر تمام رمان سايه افکنده است چرا که راوي مي خواهد مطمئن شود که مادرش مرده است؛ توداري و عينيت محض نيز تاکتيک هايي هستند براي آنکه جهان مردانه بتواند انسجامش را حفظ کند و از دخول زن به آن جلوگيري کند. ليکن چنين تاکتيکي نمي تواند مانع از روبه رو شدن قهرمان با امر توضيح ناپذير، امر خارج از نظام نمادين شود؛ چرا که عينيت همان آفتاب است، همان نوري که قرار است کل جهان را روشن کند و انسان را به «روشن بيني» برساند؛ ليکن همين «آفتاب» است که راوي/ قهرمان را با امر توضيح ناپذير رويارو مي سازد؛ وقتي در دادگاه از او پرسيده مي شود چرا «عرب» را کشته است، جواب مي دهد «نمي دانم، تقصير آفتاب بود»؛ به عبارتي عينيت نيز از درون با همان شکاف ميان عينيت/ ذهنيت دست به گريبان است. در اين جا بايد گفت هنر واقعي کامو در اين رمان فراموش نشدني (که مي توان مضاميني چون بي عدالتي گسترنده را نيز در آن برجسته ساخت)، چسبيدن به عينيت صرف و بارز کردن شکاف هاي ذاتي چنين ديدگاهي است؛ عينيتي (که برعکس تاکيد گفتار علمي روشنگري) گنگ است، يک سره فاقد عنصري براي توضيح جهان است.
در اينجا مي توان نقدي گزنده بر روشنگري را نيز شاهد بود؛ آنچه دادستان، هيات منصفه و قاضي بر آن تاکيد دارند، همين عينيت است و مورسو نيز با همين عينيت گرايي ماجرا را تعريف مي کند؛ اما باز هم خواننده احساس مي کند که «عدالت» غايب است. البته راه رهايي از اين بن بست رفتن به سوي روانشناسي گرايي نيست که مبتني بر توضيح دوران کودکي، کار بي وقفه در اداره و تاثيرش بر روان و غيره است.
کامو هنرش را در داستان سرايي نشان داده است؛ پررنگ کردن بي طرفي و بي عدالتي خفته در آن، با داستاني که اگر حتي يک فصل هم بيشتر بود، از جايگاه رفيعش سقوط مي کرد.