888 شماره
يكشنبه، 3 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: تئاتر
 بهرام بيضايي و حميد سمندريان به صحنه مي آيند
 
 دعوت به مراسم کارگرداني
 

شيما بهره مند؛ تئاتر شهر، تنها معبد اهالي تئاتر پس از روزهاي طولاني سکوت بار ديگر با بازگشت بزرگان بيدار مي شود.

سرانجام مديران تئاتر تصميم گرفتند اين سکوت را با حضور بزرگان و پيشکسوتان نام آشنا بشکنند. به همين دليل هم به سراغ بهرام بيضايي هنرمندي که تنها نام او کافي است تا همه نگاه ها به سمت اين بناي مدور برگردد بروند و البته حميد سمندريان که سال ها است در سکوتي ناخواسته از صحنه تئاتر دور مانده است و به گفته خودش حتي ديگر حوصله اي براي پيشقدم شدن و پيشنهاد کار دادن ندارد و در دوره اي به سر مي برد که شايد بايد به سراغ اش بيايند و شور کار کردن را در او بيدار کنند. بيضايي «سهراب کشي» را اجرا خواهد کرد و سمندريان «ملاقات بانوي سالخورده» ي دورنمات را. البته اين اولين بار نيست هميشه مديران تئاتر ما در انجماد صحنه به ياد نام بزرگان مي افتند تا با اين نام ها تئاتر را نجات دهند.بهرام بيضايي پس از تب و تاب متوقف شدن پروژه فيلم «لبه پرتگاه» بار ديگر خبرساز شده است. «سهراب کشي» نمايشنامه اي است که بيضايي اين بار براي روي صحنه بردن به مرکز هنرهاي نمايشي پيشنهاد داده است. بيضايي زماني که قرار است نمايشي روي صحنه ببرد کمتر به آثار منتشر شده و خوانده شده فکر مي کند و ترجيح مي دهد اثر کاملاً جديدي را روي صحنه بياورد تا مخاطب نسبت به آثارش پيش زمينه ذهني نداشته باشد و البته گاهي هم مخاطب آشنا به ذائقه بيضايي را هم غافلگير کند مثلاً در «مجلس شبيه در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فرزين» که واکنشي بود به مسائل روز و شايد اندکي متفاوت تر از ديگر آثارش حداقل در تئاتر. بهرام بيضايي حوالي سال 60 «مرگ يزدگرد» را روي صحنه برد و بعد با سکوتي ناخواسته سال ها از صحنه دور ماند و تنها با چاپ نمايشنامه هويت تئاتري خود را حفظ کرد تا آنکه در خرداد 76 همزمان با فضاي باز سياسي و فرهنگي دوباره به صحنه بازگشت. در اين زمان بيضايي «بانو آئويي» را به عنوان پايان نامه همسرش مژده شمسايي در تالار خانه نمايش دانشگاه آزاد و بعد در تئاتر شهر اجرا کرد و همزمان با بانو آئويي در تالار چهارسو «بندار بيدخش» را روي صحنه برد و چند سال بعد «هزار و يکشب» را و آخرين نمايشي که بيضايي روي صحنه برد «مجلس شبيه در ذکر مصائب ....» بود که اجرايش پس از 24 روز (قرار بود 45 روز اجرا شود) متوقف شد. نمايشي که مديران وقت در زمان اجرا آن را از افتخارات خود مي دانستند اما پس از مدتي طي يک اعلاميه عجيب و غريب از سوي مديريت وقت اعلام شد که به علت ترافيک کاري اجراي «مجلس شبيه در ذکر ....» متوقف مي شود. بيضايي اما هرگز به طور صريح از اين حادثه حرفي نزد و تنها گفت علت آن را نمي دانم و اجراي نمايش در دو سانس به من پيشنهاد شد که به دليل دشواري کار نپذيرفتم.اما اين توقف حاشيه هاي بسيار داشت و حرف و حديث هاي بسياري در محافل تئاتري به را انداخت. البته پيش از اين نمايش بيضايي قصد داشت «افرا» را روي صحنه ببرد و حتي تمرينات آن را هم آغاز کرد تا اينکه اعلام کرد براي يافتن بازيگري که بتواند نقش برادر افرا را بازي کند دچار مشکل شده و در نهايت طلسم اجراي «افرا» شکسته نشد. البته بعدها دلايل مميزي هم به آن افزوده شد. و حميد سمندريان از ديگر نام آشناهاي بازمانده تئاتر که نام او هم مي تواند طلسم خواب تئاتر شهر را بشکند. سال ها پيش سمندريان «ازدواج آقاي مي سي سي پي» را اجرا کرد و تا سال 76 (همان سال تغييرات سياسي و فرهنگي) دوران سکوت را سپري کرد- دوراني که البته براي هنرمندان به ويژه در اين حوزه ديگر نه چندان عجيب که امري عادي است- و در اين سال بود که «دايره گچي قفقازي» را روي صحنه برد و حدود سال 79 با «بازي استريندبرگ» اثر دورنمات به صحنه آمد و بعد سمندريان تمرين هاي «گاليله» را آغاز کرد اما بعد از مدت کوتاهي تمرينات نيمه کاره ماند و «گاليله» هم به ديگر نمايش هاي نيمه کاره و حسرت ها افزوده شد. سمندريان پس از آن بارها گفت که شرايط براي اجرا فراهم نيست و از مشخص نبودن قضيه مالي در مرکز گلايه کرد. تا اينکه دوباره سکوت و رخوتي شديدتر از دوره هاي پيشين سراغ تئاتر آمد و مديران سراغ بزرگان.

البته کاش سراغ بزرگان ديگر هم برويم تا اين شبهه ايجاد نشود که تنها نام بزرگاني پرآوازه را مي خواهيم و نه تئاتر پيشکسوتان را. اسماعيل خلج سال گذشته نمايش «هفت نمايش کوتاه» را در جايي دورتر از تئاتر شهر؛ به عنوان تنها مرکز حرفه اي تئاتر ايران روي صحنه برد و کسان ديگر چون محمود استادمحمد از نسلي که به گفته خودش نسل ريخته اند، سال گذشته سه نمايشنامه «عکس خانوادگي»، «سپنج» و «انتري که لوطي اش مرده بود» را به مرکز هنرهاي نمايشي پيشنهاد داد که به گفته خودش هيچ کدام اجازه کار نگرفت و البته ماجراي نمايش «ديوان تئاترال» که استادمحمد سال 80 آن را در سالن قشقايي روي صحنه برد و در زمستان سرد تماشاگران مشتاق بيرون ماندند و در تالار اصلي نمايشي که تماشاگر چنداني نداشت، روي صحنه بود.

استادمحمد البته قرار بود «تهرن» را امسال اجرا کند که به گفته خودش تاکنون هيچ جواب رسمي به او نداده اند.و ديگر اينکه هر بار اين بزرگان آمدند، کارگردان هاي جوان گلايه ها داشتند البته به زمزمه و در محافل خصوصي تر. اينکه مرکز همه امکانات را در اختيار اين افراد قرار مي دهد و حتي اين حاشيه ها گاه تا جايي پيش رفت که جملاتي چون «دوران آنها به پايان رسيده»، يا «آنها ويترين تئاتر شده اند» هم به گوش مي رسيد و حتي در محافل تئاتري با تعصب و غرض ورزي گفته مي شد که بيضايي تئاتر که هيچ تعزيه هم نمي داند،

اما حضور بيضايي و سمندريان و ديگر بزرگان و پيشکسوتان نه تنها جاي ديگران را تنگ نمي کند که حتي موجب رونق گرفتن سالن هاي ديگر تئاتر شهر هم مي شود.به دور از هرگونه پيشداوري نسبت به آثار اين بزرگان حضور آنها هميشه لازم و مهم بوده است حال آنکه بسياري حضور اين بزرگان را برنتابند يا در خيالي باطل بخواهند از آنها براي تبليغات خود بهره ببرند.

البته هنوز دعوتنامه ها صادر نشده ...

 
 
 بيضايي؛ سهراب کشي، شايد،
 
بهرام بيضايي مي گويد «اين بار متني را براي اجرا آماده کرده ام که کوچک ترين مشکلي نداشته باشد.» «سهراب کشي» به گفته بيضايي حدود ده شخصيت اصلي دارد و قرار است آبان يا آذرماه امسال اجرا شود. بيضايي مي گويد اين روزها در حال بازنويسي نهايي متن هستم و اميدوارم اين متن اجرا شود.بهرام بيضايي درباره «افرا» هم مي گويد افرا را خيلي دوست دارم و هنوز هم دوست دارم که آن را اجرا کنم اما زماني که قرار شد آن را روي صحنه ببرم و حتي تمرين هم کرديم نفهميدم که چرا بودجه ندادند و اعلام کردند کار ديگري قرار است به جاي آن روي صحنه برود. من کاملاً شوکه شدم. از آن روز هم نسبت به کار روي افرا تلخم. هر بار که به سراغ آن مي روم ياد اين اتفاق مي افتم و نمي توانم روي آن کار کنم. به هرحال امروز در نظر دارم «سهراب کشي» را اجرا کنم. اما با خنده اضافه مي کند البته به اين هم اطميناني نيست.
 
 
 بازگشت به خوان نخست
  امين عظيمي*
نمي دانم چرا جامعه شناسان، روانکاوان، فلاسفه و تمامي آدم هايي که بالاخره در حوزه مطالعاتي و پژوهشي خودشان که احياناً ارتباطي هم با علوم انساني و هنر دارد تا به حال هوس نکرده اند تئاتر ايران را از منظر رفتارشناسي مورد بررسي قرار دهند.

تئاتري که به عنوان يک نمونه جالب توجه از نوعي سندروم خودويرانگري مي تواند - حداقل - مورد سرگرم کننده اي براي کالبدشکافي در محيط هاي آکادميک باشد. نيرويي که همواره در حال انقباض و انبساط است.

زماني که به اوج مي رسد با دست خودش، خودش را به زمين مي زند و چند صباحي بعد مويه ساز مي کند که وااسفا، راز برون رفت از چنين شرايطي چيست؟ راستي چرا تئاتر ما اين همه بي قرار است؟ چه در سکون و سکوت کم کاري و کار نکردن نيروهاي برجسته اش و چه در زماني که همه دور سفره پربرکت مرکز هنرهاي نمايشي نشسته اند و خرم و خندان از شرايط پر شکوه تئاتر حرف مي زنند؟

وقتي به تاريخ تئاتر ايران نگاه مي کنيم در ميان تمام تناقض ها و نقاط تاريک و روشن اش با رويه اي روبه رو مي شويم که همواره ثابت بوده و هيچ ذهني خاطره اي ديگرگون از آن ندارد. تئاتر ايران همواره در حال«عدم تداوم» است و طرفه اينجاست که سياستگذاران و مديران در تمامي دوره ها تلاش داشته اند تئاتري پربار، مردمي و پرمخاطب را ايجاد کنند. عدم تداوم هيچ گاه به معناي پيشرفت و پس رفت نيست بلکه مقصود من از طرح آن اين نکته است که تئاتر در کشور ما - به هر دليلي - در طي ساليان اخير از يک روند مشخص و نظام مند تبعيت نکرده است.

ماحصل کار برنامه ريزان، آن هم جز در مقاطعي خاص دستاورد چشمگيري نداشته و بيشتر انرژي آنها صرف طراحي و به انجام رسانيدن برنامه هايي شده که هويت خويش را از ضديت با ايده مديران و دست اندرکاران قبلي اخذ مي کند. ماجراهاي پيرامون برگزاري جشنواره هاي تئاتر يکي از اين موارد است. رقابتي يا غيررقابتي بودن، يک پياله شدن تمامي جشنواره ها و يا جدا بودن و هويت خاص خودشان را حفظ کردن، مديريت يکپارچه يا استقلال سالن هاي نمايشي، قرارداد تيپ و دستمزد اهالي تئاتر و.... بي شمارند طرح هايي که در سال هاي اخير براي تئاتر ايران در نظر گرفته شده اند و اساساً بي آنکه بخواهيم در مورد کارآمدي يا نقايص شان حرفي بزنيم بر پيچيدگي هاي اداره جريان تئاتر در ايران افزوده اند. انگار ما علاقه ويژه اي به از نو شروع کردن داريم. راستي چرا؟ انتشار خبر دعوت از حميد سمندريان و بهرام بيضايي براي اجراي تئاتر دوباره ما را با پرسش هايي تکراري روبه رو مي کند؛ مگر شرايط تئاتر ايران تغييري تازه کرده که دوباره هوس کرده ايم پيشکسوت هاي تئاتري مان را به سالن ها بازگردانيم؟ نکند باز هم قرار است تا آستانه هفتمين خوان برويم و باز به خوان نخست بازگرديم. آن هم دست خالي و تلخ تر از قبل.

فارغ از هرگونه بدبيني در مورد حضور اساتيد و پيشکسوتان در تئاتر شهر اين پرسش در ذهن نقش مي بندد که اصلاً چرا و تحت چه شرايطي پيشکسوتان در سال هاي اخير از جريان تئاتر خارج شده اند؟ آن چه رفتني و اين چه آمدني است؟ مگر اين گونه نبوده است که دايره تنگ خوانش ها و قواعد و قوانين به اضافه نبود امکانات مناسب آنها را به فعاليت در حيطه هايي جز تئاتر سوق داده است.

آيا قوانين تغيير کرده و يا سلايق يک شبه عوض شده است؟ در اين ميان حساب بهرام بيضايي جداست که آن هم براي خودش نقل متفاوتي دارد اما حميد سمندريان که سال هاست روياي ديدن«گاليله» اش را در سر مي پرورانيم، او که بارها و بارها تا آخرين مراحل تمرين نمايش رفته و دوباره به نقطه صفر رسيده چطور؟ بايد اميدوار بود. بايد. در روزگار ما همين که حرف از حضور دوباره سمندريان و بيضايي شده بايد شاباش داد و کلاه از سر برداشت و با بيم و اميد نشست و تماشا کرد که در پس اين انتظار وصالي در کار است يا ما در سلسله خوش باوران روياپرداز همچنان رسم قلندري مي آموزيم و خوشدلي.

فارغ از رونق اقتصادي و آماري که دوباره به شکل بيضايي وار و سمندريان وارش به تئاتر ايران تزريق خواهد شد، همين که مي توانيم به تماشاي آيين و هنر مردان بزرگ بنشينيم، همين که زمينه گفت وگو و روان شدن ذهن و حافظه مان را در تئاتر ايران در بر دارد و همين که به ما جوان ترها سترگي و عمق و صبوري را ياد مي دهد وجودشان و چه بسيار حضورشان مبارک است. اي کاش روزي برسد که تئاتر ايران در امتداد آن مسيري که بايد پيش برود و هيچ گاه از مسير تعالي نلغزد. با جوان هايش و پيشکسوتانش.

 نام اين يادداشت برگرفته از عنوان نمايشنامه اي از «محمد رضايي راد» است.

دعوت به مراسم کارگرداني
بيضايي؛ سهراب کشي، شايد،
بازگشت به خوان نخست
مويه ي تهمينه

پاره اي از واپسين بخش نمايشنامه منتشر نشده «سهراب کشي» نوشته بهرام بيضايي
 مويه ي تهمينه
گزيده اول؛ ايستاده ايد تا چشمانم را در بياورم؟

يا دلم را از سينه بيرون بيکشم؟

چيزي بگوييد که باور کنم خواب زنان چپ است

و اين خواب من است پيش روي من؛

نه آنچه دلم راه بدان مي برد و نامش نمي بîريد،

نخست شنيدم پيام تلخي داريد،

سپس گفتيد يکي آن يک را پهلو دريده؛

- و نگفتيد کدام،-

گرچه نمي دانم کدام سوگي بزرگتر است؛

و آيا هر کدام به تنهايي

براي شکستن دل شيشه اي من بس نيست؟

کنار- کنار،

کدامتان لب باز مي کنيد؟

يا وانهاده ايد خود دريابم در چه آتشي هستم،

هاه- اين تخته بندً خون آلود،

همان دلاوري است که باد پشت سر نهاد،

سوار بر خًنگً آرزو؟

نگوييد که هست؛ و نخواهيد به ياوه آرامم کïنيد،

به خدا که آتشفشان است در دلم،

از من کناره کنيد زنان، که براي شمردن اشک هايم ايستاده ايد،

آيا هزاره به پايان رسيده است؟

اين جگر دريده هنوز از لبش بوي شير مي آيد،

***
آسمان مîگري، و زمين مîنال

و تو پïر خوان پïر به ياوه مخوان؛

که کار از گريستن گذشت، و نيايش و نالش،

نه، اين از بخت تو نبود جانکم- مرا بود،

بخت تو آن گاه تيره شد

که فرزند من شدي،

تو نيکبخت بودي اگر مادرت تهمينه نبود

يا پدر، تهمتن،

آه- مادران سمنگان، هيچ زني را از شما

ناخوب تر از اين بر سر گذاشته است؟

شما- که شوي در کنار خود داريد-در من چگونه مي نگريد که از شوي، تنها نامي بر من است؟

غغïرانفآري- به نامي بسنده کرده ام که بزرگي اش،

جايي براي همتاي خود نگذاشته،

غبا نگاهي به تنکشف آنها که رستم جوان ديدند؛

گفتند اينک جواني رستم،

آه- دختران سمنگان، که بهترين شما را بانوي وي مي ديدم؛

در من به چشم زني منگريد

که با کشنده فرزند به بستر رفتم،

از ميان شما کدامتان را دل به ديدار وي مي زد؟

کدامتان خود را به نام وي مي آراست؟

کدامتان دزدانه از دريچه،

در روي خوب او مي نگريست؟

کدامتان را رنگ به ديدار وي گلگون مي شد؟

کدامتان در آينه خود را همسر وي مي ديد؟

پس مي دانيد درختî م چه گل ها داد؛

آنگه که رنگ رخسارم به ديدار وي ديگر شد،

و دلم تپيدن گرفت،

خواستگارانم خواب مرا مي ديدند؛

و او- آسان- خوابم ربوده بود،

آري در آينه خود را همال وي يافتم؛

و جامه آراسته تر خواستم،

به ديدن او- کشنده فرزندم-

که مرا يک شبه اين فرزند داد،

***

گزيده دوم؛ پاسخ گرفتي از روزگار- يîل؟

تو فرزند من بودي و بيهوده جهان مي گشتي،

تا بداني فرزندکئي،

تو فرزند من بودي نه پدرت،

من بودم که تو را خواستم،

و خود را چون ناهيد آسمان آراستم،

من بودم که به شبستان او شدم

- با تني تبدار و دلي بي تاب-

و گفتم خواستار آن سهرابم که در توست،

مهرباني- چون کنيزي- چراغ در کف داشت.

مهرباني- چون کنيزي- راه روشن کرد.

جنگاوري که جنگاوران پيش وي سپر افکندند

سپر افکند پيش من،

واج گويان آينه گرفت- که مردمي ام يا پري-

پياپي- سه بار- زبانش گرديد که؛ اي همه خوبي، از همه گيتي پناه به تو،

آه- مردان، شما چندين چه دروغيد،

براي زنان سينه چاک مي کنيد؛

و چون سينه چاک شما شدند، از سر مي رانيد،

فرزند را نيکو مي شمريد- نه براي خودش-

که بزرگ داشتن نام شما،

خار آتش در شهري مي اندازيد

که نام شما خوار کرد،

هيچتان نيست کودکان در آتش،

زنان دريده دامن،

مردان بي شمشير،

بهر نام سر مي دهيد،

در اين نام چيست که چندين به خونش بايد شست؟


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام