889 شماره
دوشنبه، 4 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
مروري بر چيستي ادبيات مهاجرت ايران در گفت وگو با دکتر عليرضا زرين
ارزش احساسات

شاهرخ تندرو صالح؛ بخش اول گفت وگو با عليرضا زرين درباره ادبيات مهاجرت در روز شنبه هفته جاري در همين صفحه به چاپ رسيد اينک بخش دوم گفت وگو را مي خوانيد.

***
به نظر شما آيا ما در رويارويي با ديگر فرهنگ هاي جهان دچار نوعي کژبيني و خودشيفتگي نيستيم؟

کژبيني و خود شيفتگي محدود و مختص به ايرانيان و پارسي زبانان نيست و با اطمينان مي توانم بگويم که وجه مشخصه آناني است که با فرهنگ ها و مردمان و ادبيات هاي ديگر کمتر تماس داشته اند و همواره از درون خود و به شکل بسيار محدود به «ديگران» و هنرشان نگريسته اند. يکي از عللي که نيما يوشيج و صادق هدايت، در ادبيات معاصر ما تحول ايجاد کردند، مستقيماً در ارتباط بود با گرته برداريشان از ادبيات اروپا و امريکا. به نظرم آنها، تا سر حد توانايي شان، توازني به وجود آوردند مابين آنچه که ايراني و پارسي بود با آنچه که از فرهنگ و تمدن و ادبيات غرب آموختند. از سوي ديگر هر دو آنها توانستند با ديدي واقع بين و موشکافانه به «خود» و فرهنگ و ادب خود بنگرند. در گذشته، حتي پيش از آنکه موضوع «غرب زدگي» شيوع يابد، نيما بارها به تقليد از غربيان متهم شده بود. ديده ام که برخي استادان تاريخ در اروپا و امريکا نيز، از روي آشنايي ناکافي با آثار هدايت و روح نوشته هايش او را متهم مي کنند به کژبيني و خودشيفتگي و نوعي شوونيسم ملي. حرف نادرست شان اين است که هدايت شيفته ايران باستان و تاريخ و فرهنگ ايران بود و البته به شکلي شوونيستي و افراطي. در کتابم «خود و غير در داستان هاي کوتاه معاصر» که فصلي از آن مختص داستان «تخت ابو نصر» هدايت است نشان داده ام که هدايت بسيار طنزگرا تر و گزنده تر و ژرف انديش تر از آن است که به سادگي دچار اين گونه کژبيني و خود شيفتگي شود. يکي از زيبايي هاي کار او همين به شوخي گرفتن و تمسخر آنچه بود که ديگران سخت جدي قلمدادش مي کردند. او حتي نيما يوشيج را در نوشته اي دست انداخته است در صورتي که نيما منظومه «مانلي» خود را به هدايت تقديم کرده است. راه حل درست در اين ميان تعديل و توازن است. که گفته اند «خيرالامور اواسطها». نه شيفته خود بودن است و نه شيفته ديگران. با چشم و دل بينا و باز پيش رفتن. از همه جا و همه کس بهره گرفتن، از هر خرمني خوشه اي چيدن و از هر باغچه اي گلي بوييدن، از نعمات بيکران پروردگاري استفاده کردن. پنجم؛ گرچه زمينه اصلي ادبيات مهاجرت سرگشتگي جغرافيايي است، اما متن ادبيات مهاجرت، نمودي ذهني، رواني و زباني دارد.

شما از اين قلمرو با عنوان سرگشتگي جغرافيايي ياد مي کنيد نامي بامسما و بحث برانگيز. من آن را جغرافياي دربه دري مي نامم و مي پرسم که بازگشت ما به عنوان کسي که زبان محمل رفتار ذهني و رواني اش است با گذشته خود و ادبيات مان و يافته هامان و آنچه را که مي خواهيم يا نمي خواهيم چيست؟

سرگشتگي يا دربه دري، تبعيد يا مهاجرت، در هر حال خود شخص، دست کم در زمينه برخورد با وضعيت موجودش به تصميماتي مي رسد. اينجاست که جهان بيني و نوع نگرش انسان ها مي تواند تفاوتي در نحوه تصميم گيري شان داشته باشد و در سرنوشت شان تاثير بگذارد. آري، پيمانه نيم پر است، ولي يکي بر نيم تهي چشم مي دوزد و ديگري بر نيم پر. بازگشت به گذشته هماره پر از جاذبه است، اما اين سفر که خود نيز نوعي کوچ است، بهتر است با توشه اي از دستاوردها و ابزار مفيد صورت بگيرد و با علم به اينکه به قول شاعر و نويسنده امريکايي «هرگز نمي توان دوباره به خانه باز گشت.» هم خانه عوض شده است و هم ما تغيير کرده ايم. اين تعويض و استحاله براي برخي اشکال تراش است و براي برخي ديگر چالشي همچون هزاران چالش ديگر. بهره گيري از ادبيات مان اما در هر صورت و هر جايي مي تواند و بايد صورت پذيرد، به ويژه اگر مي خواهيم پاره اي کوچک از اين ادبيات باشيم و در مقابل نعمت هاي بيشمار آن پاسخگو و سپاسگزار باشيم. پس کشش به گذشته وجود دارد و مي تواند بازدارنده و مخرب باشد و البته اميد به آينده که محرکي عالي است براي پيشروي و کشف جهاني نوين. شعار مهاجري چون من اين است؛ «چشم اميدت را به بهترين ها ببند، اما براي بدترين ها خود را آماده نگاهدار،» از محمدعلي کلي بوکس باز بزرگ در مبارزه اش با مرض پارکينسون، آموختم که مي گويد؛ «فقط چشم به آينده بدوز،» و اين از دهان کسي است که گذشته اش سرشار است از افتخارات بي همتا و بسيار پر شکوه. مهاجر در هر حال آونگ است بين گذشته و حال، بين وطن و به اصطلاح «ناوطني» که نامش را اسماعيل خويي گويا «بيدرکجا» گذاشته است. نهايتاً اين وضعيت تاثير و پژواکي در ذهن و روان کوچنده دارد. به اين دليل است که ششم؛ گرانيگاه ادبيات مهاجرت بر مبنايي روانشناختي است که حاکي از ذهني دوشقه شده است.

من فکر مي کنم بيشترين تفکيک پذيري ذهني قبل از اينکه در زبان خود را نشان دهد در رفتار خود را نشان مي دهد و رفتار، آيينه تمام نماي فرهنگ داشته يا نداشته يک آدم است. مي شود قدري بيشتر از اين مبناي روانشناختي حرف زد؟

ادبيات مهاجرت سرگذشت کسي است که از سنت رو برتافته، با کسي ازدواج کرده که طبق سنت نبايد ازدواج مي کرد، طلاقي گرفته که باز هم طبق سنت، قابل تاييد نبوده است. به جايي رفته و سکني گزيده که نبايد مي رفت. زبان ها و فرهنگ هايي را ياد گرفته که از آن «بيگانگان»، حتي «دشمنان» او بوده «دشمنان» واقعي و پر از خشونت. اينها همه تاثيرات روانشناختي داشته و دارد. البته، نهايتاً، هر گونه تغيير و تحول اساسي در هنر و ادبيات و موسيقي رابطه اي مستقيم و بي واسطه با موضوعات روانشناختي دارد. يعني حاکي است از ضربه و تکاني که موجب تلاطماتي شده در روان هنرمند و شاعر. مثلاً در گيورنيکاي پابلو پيکاسو، تنها تکنيک نيست که تحول يافته است، بل مهم تر و مقدم تر از آن، روان هنرمند است که مورد شوک واقع گرفته است. انساني که تجربه جنگ جهاني را تحمل کرد، ديگر نيازمند تکنيک و هنري بود، که بتواند ابعاد فاجعه را به شکل نوين آن پاسخگو شود و منعکس کند. والت ويتمني که شاهد جنگ داخلي امريکا بود و از نزديک (به مثابه يک پرستار) در آن شرکت جست، ديگر نمي توانست با اشکال و افکار و احساسات کهنه، شعر بيافريند. مي خواهم بگويم آنچه که براي او تغيير کرده بود، تنها واقعيت نبود، بل نمود و نماد آن واقعيت بود در ذهنش، در روانش. تکنيک و ترکيب رنگ و نوع پرداخت فرانسيسکوگويا Francisco de Goya، هنرمندي که برخي از او به مثابه «پدر هنر مدرن» ياد مي کنند، بازگو کننده تراوشات و تراشه کاري هاي روانشناختي اوست. در اينجا تلاشم اين نيست که تحليلي روانشناختي يا پسيکوآناليتيک از کار اين هنرمندان و شاعران، عرضه کنم. آن خود مقوله اي جداگانه و جالب است. توجه اصلي من به خاستگاه هاي اين نوع هنر و ادب است و نيازهايي رواني و حسي که موجب آفرينش اش بوده اند و تغيير در شيوه بيان که در رابطه مستقيم است با اين خاستگاه ها و نيازها.

اگرچه ادبيات مهاجرت سرشار از عناصري است که زندگي حاضر و در هجرت شاعر/ نويسنده را مي سازد، در عين حال، گذشته دور يا نزديک او نيز- هرچند به طور مجرد- در خودآگاه يا ناخودآگاهش با اوست و در نوشته هايش چون رويا يا کابوس رخ مي نمايد.

ادبيات مهاجرت در يک قالب نمي ماند؛ از تمام جنبش ها و مکتب هاي ادبي- هنري وام مي گيرد. کلاژهايي گوناگون، تلفيقاتي متفاوت، اما در بند هيچ يک از نظام هاي بوطيقايي و سبک هايي مانند ايماژيسم، ابژکتيويسم، نيمايي، فروغي، شاملويي، موج نويي، رئاليسم، رئاليسم جادويي، جريان سيال ذهن و غيرو نيست.

ادبيات مهاجرت، ادبيات ميليون ها انسان آواره جهان است که شرايط نوين اقتصادي- سياسي سرمايه داري جهان، و شرکت هاي چندمليتي، به وجود آورده است. زاييده و «زائده»ي جهاني ساختن سرمايه، نتيجه قدرت روزافزون شرکت هاي چند مليتي بسيار بزرگ است که تسلط مالي و سياسي خود را در سرتاسر جهان مي پراکنند و استيلا مي بخشند و در نتيجه قدرت هاي کوچک را يا طبق ميل خود در مي آورند يا آنها را برمي اندازند و از نو حکومتي ايجاد مي کنند که موافق با برنامه هاي آنان باشد و پيشکار پيشروي برنامه هاشان در کشورهاي کوچک و مناطق به ويژه مهم دنيا از نظر استراتژي مالي و نظامي، از جمله کشورهايي چون افغانستان، عراق، پاکستان و امثالهم.... ادبيات مهاجرت ادبيات دوران اينترنت و تلفن هاي بي سيم، و پيغام هاي آني در اينترنت است، شاعر يا نويسنده «مهاجر» ايراني پيغام هاي آني به دوست امريکايي اش در تايپه مي فرستد در حالي که در همان زمان دوست او در تايپه با دوست آلماني خود در برلين گپ مي زند.

داستان و شعر دو فضاي مختلف و متفاوت دارند. اين دو گونه ادبي در ادبيات نوين ايران صورتي متفاوت تر از ساير ژانرها دارند. شما دوازده ويژگي براي ادبيات مهاجرت و تبعيد برشمرديد. من مايلم اين تفکيک و طبقه بندي را با توجه به فضاي متفاوت شعر و داستان امروز ايران با شما باز مرور کنم.

در اين مقطع و فرصت برايم ممکن نيست که تحليلي مشخص از ديگر آثار مهاجرت هموطنان شاعر و نويسنده ام در کشورهاي مختلف به شما عرضه کنم. اما به يقين و اطمينان مي توانم بگويم که اين ويژگي ها يا ضوابط در کتابم «کرمانشاهنامه» به چشم مي خورد و خود مبنايي بوده است براي من که اين ويژگي ها را فرموله کنم. من نسخه نخست «کرمانشاهنامه» را در تابستان 1367 نوشتم و هفت سال طول کشيد تا بالاخره آن را در مجله ام «سانسور جديد» (1995) به شکل کامل اش به چاپ رساندم. يکي از ويژگي هاي اين متن بندبازي اش بين به اصطلاح نثر و شعر است. انگار که اين دوگانگي در طول متن تحت سوال قرار مي گيرد و ساختارزدايي مي شود. آيا «کرمانشاهنامه» شعر است يا نثر؟ من مي گويم هر دو، اما از ماهيت و شعريتي برخوردار است که مي تواند به راحتي به اين متن رواديدي به سرزمين کبريايي شعر بدهد. مهم است که اين موضوع کاملاً روشن شود، که نخست ادبيات مهاجرت (شعر و داستان) زاده شد و نقد و شناسايي و ارزيابي و ويژگي هاي آن پس از تولدش نوشته شد يا دارد نوشته مي شود. با وصف آنکه يکي از نخستين شعرهاي مهاجرتم را (مهاجرت به معناي ويژه روانشناختي و زبان پرداختي آن) به نام «من از جهنم مي آيم» در تابستان 1351 به هنگام سفري تابستاني در ايران نوشتم (بعدها در مجله «پر» به انتشار رسيد)، اما سال ها طول کشيد تا مقوله ادب مهاجرت به مثابه يک روند ادبي براي خود من شناخته شود. من آنچنان در درونش غرق بودم که اينگونه تمايز و تفاوت برايم مطرح نبود. خود خلق آثار دغدغه اصلي ام بود، نه اينکه اين کار ها نامشان از نظر نوعي چيست و متعلق به چه روندي هستند. نخست خود حرکت و حرکت ها بود، و سپس روند شکل گرفت و هويدا و هويدا تر شد تا اين مرحله که در ايران نيز درباره اش، ان شاءالله، مي نويسند و مي خوانند.

به نظر شما آيا تبعيد براي او که چيزي جز کلمه را در اختيار ندارد يک قلمرو جغرافيايي خاص است؟

تبعيد يک قلمرو جغرافيايي خاص ندارد. مي توان در زادگاه خود نيز شرايط و موقعيت روحي و رواني يک تبعيدي را داشت. تفاوت بزرگ در اين ميان در زمينه زبان است. آن کس که در «وطن خود» تبعيدي است يا به قول شاعر «در وطن خويش غريب»، هنوز آبشخوري مستقيم در زبان مادري خود دارد. البته او نيز از نظر رواني در موقعيت يک مهاجر يا تبعيدي قرار گرفته است. حدس من اين است که با گسترش قدرت و ساختار سرمايه هاي جهاني و نيز همگاني شدن وسايل شست وشوي مغزي و کنترل انديشه ها، اصلاً «قلمرو جغرافيايي» کم کم معناي «ملي» قديمي خود را از دست خواهد داد. اين تحول پيشاپيش در حال تکوين است؛ تبديل سطح کره زمين به دهکده اي کوچک و البته سياست حاکم بر صنعت نوين در اين ميان نقش بزرگي را بر عهده دارد و خود صنعت نوين نيز - و البته تجارت نوين را نيز نمي توان از آن تفکيک کرد - که گسترش و سودجويي نهايي آن، انسان را بيشتر تنها و مستقل و مجرد مي خواهد و اين خود نيز گونه اي تبعيد است و از اصل و از جمع دور افتادن.

عمده ترين تابو هاي ذهني ايرانيان در تبعيد و مهاجران را چه تابو هايي مي دانيد؟

اگر تابوهايي براي تبعيديان و مهاجران هست در رابطه با ساختار هاي فرهنگي- سنتي و البته رواني است؛ «مبادا تبعيد از اصل جدايم کند. مبادا بيگانه شوم. مبادا زبان مادري فراموشم شود.» اين است که تبعيدي دائم در حال جبران اين خسران ها و کمبودهاست که کم کم به شکل تابو تغيير ماهيت مي دهند و تبديل مي شوند به «من نبايد از اصلم جدا شوم. نبايد بيگانه شوم،» و الخ... باز هم در اين مورد مهاجر تابوشکن است. بايد ها را به شايدها و بالاخره به قلمروهاي هويتي نوين راهسپار مي کند. مهاجر از بريدن بند ناف نه تنها نمي هراسد، بلکه بقاي روحي و جسمي خود را در اين «مستقل» شدن مي بيند. اين گونه استقلال بي شباهت نيست به انقلاب شعري نيما يوشيج و آنچه که باعث شد نحوه کار و نگرش و پرداخت و اجرا را در شعر ما عوض کند. همين کار را محمدعلي جمالزاده و صادق هدايت در داستانسرايي، به ويژه در داستان کوتاه انجام دادند و پيش زمينه کار آنها را کساني چون ملکم خان و آخوندزاده فراهم آورده بودند. پس مهاجران شجره نامه اي بسيار مشخص و روشن دارند و به بهره ها و سهم هاي موروثي خود خوب آگاهند، هر چند که کساني باز از روي بدخويي و بدعادتي و بي انصافي اين سهم بحق و واقعي را براي آنان قائل نشوند و به آن احترام نگذارند و در واهمه و ناراحتي زندگي کنند. ترس از آنکه مبادا «ديگراني» به ميدان درآيند و جا را بر آنان تنگ کنند، يا ارث پدري و مادري آنان به دست «ناخلفان» بر باد رود - همان ترس هايي که دست رد بر سينه کساني چون نيما يا فروغ گذاردند و هنوز هم مي گذارند و کارنامه درخشان ادبي آنان را مردود مي شمرند.

تاثير قلمروهاي جغرافيايي و فرهنگي خارج از کشور را بر روند توليد آثار ادبي ايرانيان چگونه ارزيابي مي کنيد؟

اين روندي است بسيار زاينده و گسترده و پربار و در ارتباط مستقيم است با ميزان آمادگي و پذيرش و خواست و توانايي نويسندگان ايراني. فرآيند آن اما هنوز بر ما روشن نيست. نويسندگان و شاعران ما حضوري فعال در زبان ها و ادبيات هاي ميزبانانشان دارند و اين فعاليت روز به روز در حال افزايش است. نتيجه ديگر آن بر روند توليد خود آنان است که در اين باره پيشاپيش کمي صحبت کردم. در اصل يکي از زيبايي هاي ويژه در کار مهاجران در همين تاثير قلمروهاي جغرافيايي است- يکي از کارهايي که نيما يوشيج براي ادبيات نوين پارسي به ارمغان آورد؛ يعني صبغه و رنگ و طعم بومي به نوشته هاي خود دادن. در اين زمينه باز هم مي شود بسيار کار کرد و کار عرضه داد. يعني مي توان بي ترس و واهمه و خودسانسوري قلمرو جغرافيايي و فرهنگي محيط به اصطلاح کشور ميزبان را از آن خود کرد و به کشف و کند و کاو در آن پرداخت و از آن استخراج کرد. براي من زيباست که مثلاً در شعر رضا فرمند محله هاي پاريس را ديدار مي کنم، از طريق داستان هاي زهره رحمانيان گوشه اي از زندگي تبعيديان و مهاجران ايراني را در آلمان به تماشا مي نشينم، يا با داستان هاي وريا مظهر در خيابان هاي فنلاند پرسه مي زنم و... اين لذت و ليست البته طولاني و زيباست.

چه بخشي از مواهب انديشه اي دنياي مدرن را در آثار ادبيات مهاجر ايران مي توان ديد؟

مواهب انديشه اي مدرن را بيشتر در آثار ادبيات مهاجرت مي توان يافت. ادبيات مهاجرت به سرچشمه هايي دست يافت که آبشخور آغازه هاي مدرنيسم در ايران بودند. مثلاً اگر نيما يوشيج در «ارزش احساسات» براي توجيه نوگرايي شعرش به والت ويتمن امريکايي توسل مي جويد، شاعر مهاجري چون من، اين توجيه را در حد معرفي ويتمن مي پذيرد و ديگر دربست و يک سره به سراغ اين شاعر بزرگ امريکايي مي رود و رابطه اي بي واسطه و مستقيم با او برقرار مي کند. به همين شکل مي توان آثار تاثيرگذار بسياري ديگر از نويسندگان و شاعران و هنرمندان مدرن دنيا را به حساب آورد؛ کساني چون ازرا پاوند، ويليام کارلوس ويليامز، فاکنر، آراگون، پال سلان و ديگران. هر نويسنده و شاعر مهاجر ايران به فراخور حد اشتها و پذيرش از اين مواهب مي تواند بهره بگيرد. يکي ديگر از مشخصه هاي ادبيات مدرن در همين پذيرش ها و بهره جويي ها و گرته برداري ها است. مسلماً آشنايي با زبان و ادبيات فرانسه، دريچه اي به دنيايي نوين بر نيما يوشيج گشود. در اصل درست به آن خاطر که او حاضر نبود خود را فقط و فقط به ادبيات پارسي محدود کند، باعث شد که با ديدي فراخ و انديشه اي باز به کار تحول در شعرش بپردازد. ديگراني چون آخوندزاده، هدايت، علوي، جمالزاده، چوبک، براهني، شاملو و فروغ نيز از اين مهم غافل نبوده اند. بيشترين موهبت در همين فراخ انديشي است و با آغوش باز پذيراي هر نداي زيبا و هر متن پر از بار معنايي بودن. کلاسيک هاي بزرگ ما نيز از اين قاعده مستثني نبوده اند، در دوره و زمان خود از هر کجا که توانسته اند بهره ور شده اند. اگر خوب توجه کنيم مدرنيست هاي خوب ما آنهايي بودند و هستند که اهل تعصب و به اصطلاح «بنيادگرا» نبوده اند و البته بنيادگرا به معناي «بنياد» به زعم خودشان و بنيادي بسيار محدود و «خودفراگير» و سرشار از ترس و واهمه از «ديگري». بزرگان شعر عارفانه و صوفيانه از اين حصار تنگ تعصب فرا رفتند و جهاني شدند و درست به همين خاطر که جهاني انديشيدند و قادر متعال خود را فقط در چارچوب يک زبان و يک محيط محصور و زنداني نکردند. بي شک شاعراني چون فردوسي و باباطاهر و خيام و عطار و رومي و نظامي و سعدي و حافظ شاعراني جهاني اند و روز به روز هم جهاني تر خواهند شد. شاعران و نويسندگان مهاجر ما نيز ديگر به راهي پر از پيچ و خم و بي برگشت رفته اند به راهي پرماجرا که باز هم مواهب آن وقت مي گيرد که در صحنه ادبي ايران هويدا شوند. ولي اطمينان دارم که آن روز نيز خواهد رسيد، هر چند اگر عمر نوح و صبر ايوب را بطلبد. براي شاعر و هنرمند مهم تر از هر چيز آفرينندگي و راستي و درستي است و سپس در دسترس يا رو در روي خواننده و مخاطبش قرار گرفتن و از آن دم به فراسويش. «تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد.»

تئوري هاي ايراني
راوي تب دارد آقايان
 قاسم کشکولي
از وقتي يادم مي آيد، اين سخن نقل محافل ادبي و بي ادبي بوده که؛

ادبيات ما در اندازه هاي جهاني نيست،

اينکه اين اندازه جهاني چه چيزي است و راوي خود قدرت تميز در و خرمهره را دارد يا همچون سينما مي بايست «کوروساوا»نامي دستش را بگيرد و گوهر را نشانش دهد يا فستيوال «کن»ي بايد تا نور بيندازد، بلکه چشم ها باز شود؟ اين بحث ريشه کرده، بحراني شده و دارد تحقيرمان مي کند. بايد که پرداخته شود.

فرض مي کنيم داستاني، از يکي از نويسندگان معاصر، به زبان هاي عربي، چيني و هندي غمجموعاً با سه ميليارد و چهارصد، پانصد ميليون جمعيتف ترجمه و چاپ شود، آيا اثر فوق جهاني است؟ اگر به آلماني با صد ميليون جمعيت ترجمه شود چه؟ چه چيز ملاک جهاني شدن يک ادبيات است؟ آيا صرف اينکه ادبيات ما، به زباني که ظاهراً عين جهان است، ترجمه نشده، يا کم ترجمه شده مي توان حکم به بي ارزش بودن آن داد؟ که ادبيات ما فاقد ارزش ادبي در استاندارد هاي جهاني است؟، آيا اين استاندارد جهاني چيزي شبيه همان «ايزو» نمي دانم چند هزار کالا هاي تکنولوژيک است يا نه، کالاي ادبي استاندارد ديگري دارد؟ اگر دارد، اين استاندارد کجاست؟ و اگر ندارد، چه کسي اين کک را توي تنبانمان انداخته؟، بر چه اساسي؟ آيا هست نويسنده اي غبا هر مليـتيف که هنگام نوشتن به جهاني نوشتن فکر کند؟، از اين مسخره تر مي شود؟، هنگام نوشتن اساساً خواننده اي وجود ندارد، چه رسد وطني باشد يا جهاني،؟

نويسنده بايد بتواند آرزوها، رويا ها، عشق و ناکامي ها و نهايتاً، ناخودآگاه قومي سرزمين مادري اش را در اثرش متجلي کند. همين. اگر چنين کرد کارش را کرده است. چه ترجمه بشود چه نشود. و خوشبختانه زيادند اين آثار در ادبيات معاصر ايران. نام ببرم؟، چند بار به هنگام تکفير و ملامت عشاق محله يا شهرمان اين شعر شاملو را غعشق را در پستوي...ف زمزمه کرده ايم؟ چند بار در طول حتي روز، حتي تبليغات سازمان آب، گفته ايم «آب را گل نکنيم». باز هم بگويم وقتي نام همه مردگان يحيي است چگونه مرگ، از هيبتش به زير مي آيد؟ وقتي کهنه دردي مي آزاردم، يادم نمي رود جغدي همين نزديکي همچون من زخم هايي دارد که زخم من بسي کوچک تر است. کجاي جهان، قناري فال شعر دست رهگذر مي دهد؟ باقي اش را خودتان به ياد آوريد.

مگر يک ملت، قوم، عشيره و... چه مي خواهد از ادبياتش؟ چگونه مي توانيم صرف ترجمه نشدن، ادبياتمان را به کم مايگي متهم کنيم؟ نکنيد اين ظلم را، خواهش مي کنم،

آيا توجه داريد خواننده امريکايي ساليانه چه مقدار ادبيات غيرانگليسي مي خواند؟ 3درصد، اين را آمار مي گويد. که آن هم شامل زبان هاي اروپايي مي شود.

آيا تاوان اين کم کاري و تنبلي و کم مايگي را ادبيات ما بايد بپردازد؟ آنها اگر زيبايي ها و غناي ادبيات ما را نمي بينند، مقصر ادبيات ما نيست. نکته ديگر اندکي پيچيده تر است. من برخلاف آنهايي که جهاني نشدن ادبيات ما را ناشي از بي مايگي ادبيات توليد شده توسط نويسندگانمان مي دانند، معتقدم برعکس. ادبيات فارسي با بار عظيم شعري که با خود حمل مي کند هر مترجم کارکشته اي را دچار زحمت و خواننده خطي خوان غربي را سردرگم مي کند.

آيا به بار عظيم شعري که در زبان روزمره فارسي هست، دقت کرده ايد؟ همين زبان روزمره؟ چه رسد به ادبيات که بارويي است از ايهام و کنايه و استعاره و سانسوري که به اين همه دامن مي زند، بماند.

براي روشن شدن بحث مثالي مي زنم که کمک زيادي به بحث ما مي کند. اين مطلب را از سر اتفاق توي وبلاگي به نام «ماجراهاي من» ديده ام.

علي لاريجاني؛ «با نشان دادن «لولو» شوراي امنيت، مردم ايران رو به قبله نمي شوند.»

ترجمه نيوزويک؛ علي لاريجاني گفته است که اگر شوراي امنيت مثل موجوداتي که بچه ها را مي ترسانند ظاهر شود، مردم ايران به سوي قبله مسلمانان جهان دراز نمي کشند.

ترجمه نشريه اسپانيايي ال پائيس؛علي لاريجاني گفت که اگر شوراي امنيت چيز ترسناکي را هم به ايرانيان نشان دهد، باز هم مردم ايران به سوي عربستان سعودي نمي خوابند.

ترجمه نشريه فرانسوي اومانيته؛علي لاريجاني گفت که دراز کشيدن ايرانيان به سوي مرکز اعتقادات مسلمانان بستگي به اين دارد که آنها از موجودات افسانه اي بترسند، اين يک داستان ايراني است.

روده بر شديد نه؟، اما واقعيت دارد. دقت شود. نشرياتي که اين جمله ساده روزمره را اينچنين مسخره ترجمه کرده اند غجمله اي که هر بچه تازه زباني مي داند راوي چه مي گويدف همه از معتبرترين نشريات جهاني هستند. با کادر ورزيده اي از مترجمان.

بياييد حداقل براي يک بار هم که شده، اين مساله را از زاويه اي نزديک به حقيقت نگاه کنيم و اين همه ادبياتمان را تحقير نکنيم.

آنها اگر نمي فهمند، خب نمي فهمند ديگر. مشکل خودشان است. بروند بفهمند. البته بعيد مي دانم خواننده غربي بتواند به اين زودي ها با اين گنجينه انس و الفتي يابد، مگر مادر گيتي «مولانايي» ديگر و اين بار در آنجا بزايد. مگر«فيتز جرالد» ديگري آيد و از سر نبوغ ترجمه اي ديگر ساز کند.

ارزش احساسات
راوي تب دارد آقايان
مجموعه داستان هاي بورخس در ايران
«ابداع انزوا» پايان يافت
سرشت و سرنوشت مستور در انتظار مجوز
احمد اخوت و کتاب جديدش
محمد کلباسي و صورت ببر
اسدالله شعباني با يک خرمن شعر
سيمين دانشور در انتظار مجوز آثارش
نگاه رمانتيک به برده داري

  مجموعه داستان هاي بورخس در ايران
مجموعه آثار داستاني خورخه لوئيس بورخس، نويسنده شهير آرژانتيني، به فارسي ترجمه شده و به زودي منتشر مي شود.مترجم اين کتاب ماني صلاحي علامه است که دو سال پيش کار ترجمه اين کتاب را به اتمام رسانده و زنده ياد م. آزاد تا مدت حيات خود آن را ويرايش کرده و با متن اصلي مطابقت داده است.


  «ابداع انزوا» پايان يافت
شرق؛ بابک تبرايي ترجمه «ابداع انزوا» اثر پل استر را به پايان رساند. اين کتاب قرار است توسط نشر افق منتشر شود. بابک تبرايي در گفت وگو با روابط عمومي نشر افق در خصوص ويژگي اين اثر گفت؛ درباره آثار استر که به صورت زندگينامه است از دو اثر مي توان نام برد،«ابداع انزوا» و «دست به دهان». تبرايي درمورد ابداع انزوا افزود؛ اين اثر طي دو دوره به اتمام رسيده است. پاره اول را در سال 1979 پس از مرگ پدر و تاملات او در مرگ پدر و پاره دوم اين اثر را پس از دو سال يعني در سال 81 بعد از جدا شدن از همسرش و زندگي در تنهايي نوشته است. مترجم اين اثر مي گويد؛ استر در ابداع انزوا به مفاهيمي چون تنهايي، انزوا، شانس و تفاوت اين مفاهيم مي پردازد. بابک تبرايي پيش از اين در سال گذشته، جنگل واژگون اثر سلينجر را توسط نشر نيلا منتشر کرد.


  سرشت و سرنوشت مستور در انتظار مجوز
«سرشت و سرنوشت» تازه ترين اثر مصطفي مستور که قرار است از سوي نشر مرکز منتشر شود همچنان در انتظار مجوز چاپ به سر مي برد. اين کتاب از چهار ماه پيش در وزارت ارشاد منتظر مجوز چاپ به سر مي برد.مصطفي مستور در حال حاضر يک رمان و يک مجموعه داستان را آماده انتشار دارد. مجموعه داستان او با دربرگيري شش داستان کوتاه در حال و هواي قبلي داستان هاي وي اتفاق مي افتد.


  احمد اخوت و کتاب جديدش
احمد اخوت مجموعه مقالاتي درباره نوشتن با عنوان «تا روشنايي بنويس» را به زودي روانه بازار کتاب مي کند. اين مجموعه شامل سيزده مقاله مستقل است که با درونمايه اي واحد به هم مربوط مي شوند. اين کتاب مجوز وزارت ارشاد را دريافت کرده و در مراحل فني براي چاپ است. ناشر اين کتاب، «جهان کتاب» است.


  محمد کلباسي و صورت ببر
از محمد کلباسي نويسنده مجموعه داستان کوتاه سرباز کوچک، مجموعه داستاني با نام صورت ببر در نشر آگاه منتشر مي شود. گويا اين کتاب در حال حاضر در مرحله فني قرار دارد.نويسنده مجموعه داستان سرباز کوچک در حال حاضر مشغول نوشتن خاطرات خود براي مجله زنده رود است.


  اسدالله شعباني با يک خرمن شعر
«خرمن شعر کودکان» سروده اسدالله شعباني از سوي انتشارات توکا ويژه مربيان منتشر مي شود. اين کتاب چهارصد صفحه اي از جمله کتاب هاي آموزشي است که براي مراکز پيش دبستاني و مربيان کودک تاليف شده است. مجموعه شعر «پرچم سبز درخت» نيز از ديگر آثار زير چاپ اين شاعر و نويسنده است. اين کتاب نيز امسال توسط نشر منادي تربيت وارد بازار کتاب مي شود. از شعباني اخيراً مجموعه شعر «لالايي هاي کودکانه» منتشر شده است.


  سيمين دانشور در انتظار مجوز آثارش
سيمين دانشور به تازگي رمان جديدي را براي انتشار به نشر قطره سپرده است. دانشور درباره اين کتاب اش به خبرنگار روزنامه شرق گفت؛ داستاني حدود هفتاد هشتاد صفحه است که کار خوبي شده و آنها هم که خوانده اندش گفته اند از سووشون هم بهتر است. آخرين جلد رمان جزيره سرگرداني سيمين دانشور سال هاست که در انتظار مجوز به سر مي برد.


  نگاه رمانتيک به برده داري
اسدالله امرايي در نشست نقد کتاب «من خوان دپارخا» گفت؛ نگاه نويسنده نسبت به برده داري در اين رمان بسيار رمانتيک است و ديد هنرمندانه ارباب بر نظام طبقاتي که بر اين دوره حاکم است غلبه مي کند. اين کتاب با ترجمه «پروين جلوه نژاد» از سوي انتشارات کتابسراي تنديس منتشر شده است.امرايي گفت؛ کتاب به ماجراي برده داري در قرن 17 در اسپانيا و پرتغال اشاره دارد که برده ها به عنوان انسان از کمترين حق و حقوق خود برخوردار هستند و سرسخت ترين قوانين درباره آنها اعمال مي شود. وي تصريح کرد؛ نگاه نويسنده به موضوع برده داري در اين کتاب بسيار رمانتيک است و برده نيز در اين رمان قانون را نقض مي کند و در اين دوره نقض قانون از سوي برده ها با شديدترين مجازات ها همراه مي شود اما برخلاف بسياري از آثار، ديد هنرمندانه ارباب بر ديد طبقاتي که در اين دوره حاکم است غلبه مي کند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام