889 شماره
دوشنبه، 4 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: انديشه
گفت و گو با ساموئل هانتينگتون
يک دهه پس از برخورد تمدن ها
  مترجم : ف.م.هاشمي


بيش از 13 سال است که عبارت «برخورد تمدن ها» (Clash of Civilizations) همچنان نقل مباحث سياسي، فرهنگي و مذهبي جهان است. برخورد تمدن ها، آن طور که با «ساموئل هانتينگتون» استاد دانشگاه هاروارد مطرح کرد، بحث هاي داغي را در محافل دانشگاهي جهان، به ويژه کشورهاي مسلمان برانگيخت.تئوري هانتينگتون در نظر اول، رويارويي مستقيم و حاد «غرب مسيحي» با «جهان اسلام» را تداعي مي کند. تاثيري که اين تئوري بر سياست هاي جهان معاصر باقي گذاشته، بر کسي پوشيده نيست. تنها جست وجوي عبارت «برخورد تمدن ها» در سايت گوگل به 62/2 ميليون عنوان مي انجامد. امروزه نيز از اين عبارت معروف در روزنامه ها، کتاب ها، نشريات و مقالات منتشره درگوشه و کنار دنيا به کرات استفاده مي شود. يکي از آخرين ابتکاراتي که از تئوري هانتينگتون تاثير پذيرفت، ابتکار سازمان ملل در دوران رياست کوفي عنان بود که «اتحاد تمدن ها» (Alliance of Civilization) نام گرفت.نفوذ انديشه هاي هانتينگتون امروزه در همه جاي جهان احساس مي شود و انتظار مي رود تا دهه ها همچنان مهر و نشان خود را بر روابط بين المللي باقي بگذارد.فرصت ذي قيمتي دست داد تا «مجله اسلامي» با پروفسور هانتينگتون به گفت وگو بنشيند و يک بار ديگر جنبه هاي مختلف اين نظريه جنجالي را از زبان وي بشنود. منزل کوچک وي در يکي از محلات آرام و قديمي شهر بولتون قرار دارد. هيچکس تصور نمي کند که واضع اين تئوري مبارزه جويانه و خشن، فردي چنين آرام و خوش صحبت باشد. وي با خوش رويي خبرنگار نشريه را پذيرفت و او را به همسرش معرفي کرد. پس از تعارف نوشيدني، مقداري از وضعيت هوا صحبت کرد و سپس وارد بحث سياست شد. پس از حدود يک ساعت سوال و جواب، نه تنها جنبه هاي مبهم تئوري «برخورد تمدن ها» روشن شد، بلکه درباره بعضي از آثار ديگر اين متفکر نيز به سخن به ميان آمد. حاصل اين بحث آن بود که برداشتي که امروزه از تئوري «برخورد تمدن ها» مي شود، دقيقاً آن چيزي نيست که مد نظر هانتينگتون بوده است. او به شدت با اين نظر که «جهان اسلام» را يک کل يکپارچه مطرح کرده و سپس عبارت «برخورد» را درباره آن به کار مي گيرد، مخالف است. هانتينگتون «جهان اسلام» را با «کشورهاي اسلامي» مرادف در نظر نمي گيرد.

***

من قصد دارم بحث را با يک سوال کلي درباره کتاب شما «برخورد تمدن ها» شروع کنم. تئوري شما در اين کتاب را مي توان چنين خلاصه کرد؛ سياست حاکم بر جهان امروز را فقط مي توان در پرتو برخورد ديرپا و ريشه اي ميان فرهنگ ها و مذاهب بزرگ دنيا به درستي توضيح داد. پس از حوادث 11 سپتامبر، اين تز محبوبيت و اشتهار فراواني کسب کرد. جنگ کنوني با تروريسم، رويارويي غرب با اسلام و جلوه اي از جنگ تمدن ها تلقي مي شود. آيا شما نيز چنين تصوري داريد؟ اگر خير، نظرتان درباره اين سوءتعبير چيست؟

جان کلام، برخورد تمدن ها را مي توان چنين نقل کرد که روابط ميان کشورها را در دهه هاي آتي فقط در پرتو تعهدات و روابط فرهنگي متقابل آنها و در عين حال رويارويي هاي فرهنگي ايشان مي توان به درستي درک کرد.

بديهي است که در آينده نيز مانند گذشته و حال، قدرت، حرف اول را در روابط بين المللي مي زند. اما، معمولاً نکات ظريف ديگري نيز در اين رابطه وجود دارد. در غرب و اروپاي قرن هجدهم، برخورد مخالفان و موافقان سلطنت بود که جنبش هاي جمهوريخواه را به وجود آورد. اين جنبش ها، نخست در امريکا و سپس در فرانسه به بار نشستند. مضمون مبارزات قرن نوزدهم را ناسيوناليسم و تاکيد بر مليت تشکيل مي داد. اگرچه در قرن بيستم، ايدئولوژي محور مبارزات بود اما، مبارزات مردمي جنبه هاي ديگري نيز پيدا کرد. پس از پيروزي انقلاب اکتبر در روسيه، فاشيسم و کمونيسم و ليبرال دموکراسي به رقابت با يکديگر پرداختند. فاشيسم و کمونيسم در اين مبارزه مقهور و به حاشيه رانده شدند (اگرچه کاملاً ريشه کن نشدند) و ليبرال دموکراسي ـ حداقل در تئوري ـ مورد پذيرش عامه قرار گرفت و در گوشه و کنار جهان رشد کرد و گسترش يافت. بنابراين، سوالي که باقي مي ماند اين است که محور سياست بين المللي در دهه هاي آتي چيست؟ به نظر من پاسخ اين سوال را بايد در هويت فرهنگي و وابستگي ها و تقابلات فرهنگي جست وجو کرد. کشورها با يکديگر همکاري خواهند کرد و اين همکاري هنگامي بيشتر مي شود که از اشتراک فرهنگي تاثير بپذيرد. اين روند را مي توان به وضوح در اروپاي امروز ديد. به نظر من گروه بندي هاي ديگري را نيز که در آسياي شرقي و امريکاي جنوبي ظاهر شده اند، مي توان بر مبناي مشترکات و تقابلات فرهنگي آنها توضيح داد.

اگر بخواهيم مناسبات بين المللي را پس از حوادث 11 سپتامبر با استناد به تئوري شما توضيح دهيم، در آن صورت چگونه مي توان به عنوان مثال اتحاد ميان پاکستان و امريکا را عليه افغانستان طالبان توضيح داد؟

اين درست است که پاکستان و امريکا دو کشور بسيار متفاوت هستند اما، منافع مشترک ژئوپولتيک در رويارويي با کمونيسم و افراطي گري بنيادگرا، آنها را به يکديگر نزديک کرده است. دولت پاکستان اگر چه يک دولت نظامي است اما دولت امريکا مي تواند در جهت پيشبرد اهداف فوق الذکر، با دولت مزبور همکاري کند. بديهي است که دو کشور در زمينه يک سلسله مسائل نيز با يکديگر اختلاف نظر دارند.

شما در کتاب خود نوشته ايد که پرده آهنين 45 سال تمام اروپا را تقسيم کرد. طي سال هاي جنگ سرد، اين پرده تا چند صد مايل گسترش پيدا کرد. اکنون نيز با برچيده شدن پرده آهنين، ديوار آهنين ديگري غرب مسيحي را از جهان اسلام و ارتدوکس جدا مي کند. بسياري از انديشمندان با اين تقسيم بندي شما مخالفند و معتقدند پذيرش اين تئوري به معني عدم حضور اسلام در غرب است. نظر شما در اين باره چيست؟

استدلال اين افراد کاملاً غلط است. من هيچ گاه نگفته ام که غرب يک کل متحد و يکپارچه است. به طريق اولي، جهان اسلام نيز يک کل واحد نيست. جهان غرب و جهان اسلام، يک کل تقسيم شده اند. در اين جهان، فرقه ها، جوامع و کشورهاي متفاوت و رنگارنگي وجود دارند. بنابراين نمي توان آنها را يک کل همگن تصور کرد. اما در عين حال، اين دو جهان اشتراکات قوي و فراواني نيز دارند. مردم همه جا از اسلام و غرب سخن مي گويند اما اين دو عبارت مفهوم و معني مشخصي دارند که مهم ترين وجه تمايز آنها، جنبه مذهبي آن است.

آيا امکان هيچ گونه سازش يا همگرايي ميان دو سوي پرده آهنين جديد وجود ندارد؟

شما مي گوييد «دو سوي پرده آهنين» و من مي گويم هر يک از طرفين پرده آهنين، خود يک کل تقسيم شده است. اشتباه است اگر تصور کنيم دو مجموعه همگن در مقابل يکديگر صف آرايي کرده اند. سياست جهاني، عرصه بازي بسيار پيچيده اي است که در آن کشورهاي مختلف منافع خاص خود را که بعضاً با منافع ديگران در تضاد قرار مي گيرد، تعقيب مي کنند. دستيابي به اين منافع در جهان امروز، مستلزم يافتن متحد است. ايالات متحده هنوز با برخي رژيم هاي سرکوبگر در گوشه و کنار جهان همکاري مي کند. بديهي است که امريکا مايل است اين کشورها به سوي دموکراسي حرکت کنند، اما در عين حال مجبور است برخي مواقع براي دفاع از منافع ملي خود با اين رژيم ها همکاري کند. مساله همکاري امريکا با پاکستان را نيز در همين چارچوب مي توان توضيح داد.

شما اخيراً گفته ايد که کمونيسم از آن رو فرو پاشيد که مذهب و فرهنگ را عاملي در خدمت انسجام جوامع نمي دانست لذا وقتي توهم مردم در اين مورد فروريخت، سيستم کمونيسم نيز به طور طبيعي از هم فرو پاشيد. شما همچنين گفته ايد که به موازات تغييراتي که در تمدن امريکا به وقوع پيوسته، روزبه روز بر اهميت ليبرال دموکراتيسم نيز افزوده شده است.

ليبرال دموکراتيسم هميشه ايدئولوژي غالب در امريکا بوده است...

درست است. اما تحولات اين ايدئولوژي پس از فروپاشي اتحاد شوروي چگونه بوده و شما فکر مي کنيد امريکا بايد از اين تجربه چه درسي بياموزد؟

اين سوال بسيار جالبي است. همان طور که قبلاً گفتيم، پس از انقلاب قرن هجدهم تاکنون، امريکا هميشه از ايدئولوژي ليبرال دموکرات تبعيت کرده است. اما من در نوشته هاي اخير خود سعي کرده ام براي توضيح تحولات اين دوره، کمتر از اصطلاح «ايدئولوژي» استفاده کنم و به جاي آن از باورها و ارزش هاي امريکايي سخن به ميان بياورم. وقتي از واژه ايدئولوژي استفاده کنيم، بلافاصله کمونيسم در اذهان تداعي مي شود. زيرا کمونيسم سازمان يافته ترين مجموعه عقايد و ارزش ها را عرضه مي کرد. مجموعه ارزش ها و باورهاي ما، اگرچه به اندازه کمونيسم سازمان يافته و منسجم نيست اما حدود دو و نيم قرن همچنان پايدار و معتبر باقي مانده است. راز اين ماندگاري در انعطاف پذيري و قابليت تطبيق با تحولات اقتصادي، صنعتي شدن، بحران هاي ادواري، رکود، جنگ هاي جهاني و موج عظيم مهاجرت ها بوده است. هسته مرکزي باورها و ارزش هاي امريکايي همچنان ثابت باقي مانده است. اگر يکي از نويسندگان اعلاميه استقلال امريکا امروز زنده بود، از گفتار و کردار امريکايي ها شگفت زده مي شد زيرا آن را کاملاً منطبق با آرمان هاي اوليه جمهوري مي يافت. اين در حالي است که طي اين سال ها، اغلب کشورهاي جهان چرخش هاي جدي در جهان بيني و باورهاي خود داشته اند، فروپاشي سلسله هاي پادشاهي و توالي رژيم هاي جمهوريخواه يا کمونيستي با ماهيت هاي مختلف، در جاي جاي منطقه اوراسيا. ناسيوناليسم ايدئولوژي اصلي مردمي است که تلاش مي کنند دولت هاي ملي خود را تشکيل داده و زمام امور خويش را به دست گيرند. تا جايي که به ايدئولوژي يا باورهاي سياسي مربوط مي شود، کشورها بسيار با يکديگر تفاوت دارند. از اين گذشته، دو تحول بزرگ ديگر در دهه هاي اخير به وقوع پيوست که بدون ترديد مهر و نشان خود را بر تحولات آتي جهان بر جاي مي گذارد؛ فروپاشي کمونيسم به مثابه ايدئولوژي و سربرآوردن ليبرال دموکراسي به مثابه مجموعه اي از باورها و ارزش هاي ديرپا.

منبع؛ Islamic magazin
جنگ، دروغ و دموکراسي
  مترجم : مهديس اميري
در عرصه سياست وقتي پاي منافع ملي وسط مي آيد، مقصود عرصه اي است که اخذ تصميم در آن از دشوارترين و خطيرترين تصميمات دولت محسوب مي شود و به تبع آن نيازمند سطح بالايي از دانش، تخصص و اشراف بر موضوع است. از سوي ديگر تصميم گيري براي شروع يک جنگ، تصميمي بنيادي است که مي تواند سرنوشت مردم کشور آغازگر، کشور هدف و حتي ساير مردم دنيا را دستخوش تغيير کند. ماده شماره يک قانون اساسي امريکا لزوم توجيه جنگ براي نمايندگان مردم در کنگره را تضمين مي کند و حالا با توجه به همه آنچه در عراق اتفاق افتاده و رسانه ها نيز آن را بارها منعکس کرده اند، آيا مردم امريکا نبايد از نمايندگانشان بپرسند چرا فريب خورده اند؟

اين عقيده که دولت امريکا به منظور کشف و جمع آوري سلاح هاي کشتار جمعي به عراق حمله کرده، در امريکا کمرنگ شده است. امروزه بيشتر متفکران و ناظران بر اين باورند که يورش به عراق بيشتر به دليل دسترسي به منابع استراتژيک منطقه و حفظ ثبات آن به نحو مطلوب دولتمردان امريکا بوده است (و دولتمردان امريکا اين اهداف را برابر با «حفظ منافع ملي» قرار مي دهند) نه محافظت از جهان در برابر حمله قريب الوقوع صدام.

ولي گذشته از ا بهام در «دروغ بودن» يا «اغراق آميز بودن» ادعاهاي دولت بوش، پرسشي بنيادي تر مطرح مي شود؛ دولت براي پيشبرد اهداف ملي به مردم دروغ بگويد درست است يا غلط؟ پاسخ اين سوال چندان روشن نيست - خصوصاً اگر آراي جريان غالب فکري صاحب نظران روابط بين الملل را که بسياري از آنها در کاخ سفيد به سر مي برند در نظر بگيريم. به عنوان مثال کاندوليزا رايس يکي از کارشناسان امنيت ملي است که خود را در عرصه تصميم گيري هاي مربوط به امور بين الملل «واقع گرا» مي خواند. براي انديشمندان واقع گرا، اصلي ترين هدف در تصميم سازي هاي جهاني حفظ منافع ملي است و تمام مسائل ديگر در اين مسير حاشيه اي و در حکم ابزاري براي رسيدن به اين هدف اند. پس در بسياري از موارد فريب دادن عمدي افکار عمومي لازم خواهد بود. به عنوان نمونه در بحران تسليحاتي کوبا، کندي در يک کنفرانس مطبوعاتي به دروغ گفت در حال مذاکره با اتحاد جماهير شوروي در مورد موضوع است.

پذيرفتن اين استدلال اما مي تواند به فراتر از مرزهاي تصميم گيري هاي فوري و فوتي امنيت ملي گسترش يابد. از اين زاويه در موقعيتي که مردم ايالات متحده هستند منافع ملي شان را به دليل کمبود دانش يا عدم درک پيچيدگي هاي مسائل جهاني درنمي يابند، با ديدگاه واقع گرايانه دروغ گفتن به آنها پذيرفتني و مشروع است.

در اين صورت مباحثات سنتي فلسفي در مذمت دروغ در متن سياسي جامعه جايي نخواهند داشت. امانوئل کانت فيلسوف اخلاق گراي قرن 18 در مقالاتش با نگراني معناي حقيقت را در جهاني پر از دروغ مورد پرسش قرار مي دهد و آنچه عملاً در عرصه اجتماع و سياست روي مي دهد را در تناقض با آموزه هاي اخلاقي موجود مي خواند. اما امروزه در دنيايي که بمب ها و هواپيماهاي ربوده شده جان بسياري از انسان ها را مي گيرد، شايد حقيقت قرباني کم بهايي به حساب بيايد. دروغ گفتن در جايي که براي نجات زندگي به کار بيايد پذيرفتني و قابل دفاع است.

در اين صورت چه اشکالي دارد اگر دولت براي محافظت از مردم دروغ بگويد؟ پاسخ اين سوال بيش از آنکه به درست يا نادرست بودن ذات دروغ مرتبط باشد، مفهوم دموکراسي را به چالش مي کشد. در نظام دموکراسي، افعال و تصميمات دولت به لحاظ قانوني تنها در صورتي مشروعيت مي يابند که مورد تاييد غيرمستقيم مردم (از طريق نمايندگان آنها) قرار بگيرند. اما زماني که حقيقت گفته نمي شود، تاييد مردم ديگر معنايي نخواهد داشت.

اگر من بابت يک کالاي تقلبي پول بپردازم، با رضايت خاطر پولم را صرف نکرده ام و در واقع فريب خورده ام. با توجه به اين استدلال، به اين علت که مردم امريکا آگاهانه فريب داده شده اند، عملاً به جنگ عراق راي موافق نداده اند.

در بسياري مواقع تصميمات عرصه سياست بين الملل بايد به سرعت اخذ شوند و زماني براي مطرح شدن و اخذ راي از نمايندگان مردم نيست،ا ما تصميم گيري براي آغاز جنگ را نمي توان در اين حيطه جاي داد.

بنابر نص صريح قانون اساسي دولت موظف است لزوم ورود کشور به جنگ را براي مردم و نمايندگانشان در کنگره به اثبات برساند.

نحوه مشارکت مردم در اين تصميم خطير مي تواند معياري براي وجود يا عدم وجود دموکراسي در ايالات متحده باشد. مباحث عمومي مطرح در مسائل سياسي همگي بر پايه اصالت نقش کليدي مردم در تصميم سازي هاي مربوط به سياست خارجي تنظيم شده اند و در صورت «دروغگو» شناخته شدن دولت، مردم جايگاه کليدي خود را از دست داده، تبديل به قربانيان مصلحت انديشي دولت خواهند شد.

قطعاً بسياري از دولتمردان با استفاده از مدل دموکراسي در تمام عرصه هاي تصميم گيري مخالفند و خود را در جايگاه معتمداني مي بينند که بنابر اقتضاي منافع ملي بايد از امريکايي ها (حتي در صورت مخالفت خود آنها) حمايت کنند. اين نظر در ميان مجامع علمي و صاحب نظران روابط بين الملل ديدگاهي معمول و پذيرفته شده است، اما اگر دولتمردان کاخ سفيد هم پيرو اين نظريه عمل کنند، اصطلاح تکراري «جنگيدن براي دموکراسي» بسيار مضحک به نظر مي رسد. دروغ گفتن دولت به مردم در چنين موردي اين سوال را به ذهن متبادر مي کند که اساساً آيا مدل حکومت ايالات متحده دموکراسي است يا خير.
دولت و فرد از ديدگاه يونگ
 سروش اسکندري
يونگ در 26 ژانويه 1875 در کسويل سوئيس متولد شد. او تنها پسر يک کشيش پروتستان بود. هشت عمو و پدربزرگ مادري يونگ همگي کشيش بودند. وي در 12 سالگي مبتلا به بيماري صرع شد اما با اراده خود از اين سرگيجه و غش و ضعف خلاص شد.وي نخستين رئيس انجمن بين المللي روانکاوي شد. در سال 1909 رابطه اش با فرويد تيره شد. در سال 1913 روانشناسي خود را روانشناسي تحليلي نام نهاد تا آن را از روانکاوي متمايز کند. دولت چيست؟ چه وظايفي در قبال افراد دارد؟ آيا مجموعه اي فراتر از افراد است؟ وظايف افراد در قبال آن چيست؟ يونگ در کتاب معروفش به نام خويشتن نامکشوف به خشک انديشي سياسي دموکراسي توده اي و سوسياليسم مي تازد و در عين حال دعوتي ديگر را براي بازگشت به اعتماد به نفس و فردباوري مي آغازد. واقعيت اين است که شناخت يونگ از روان لاجرم به طرفداري از بعضي آرمان هاي ليبرالي کلاسيک به ويژه تاکيد بر منزلت فرد، رشد توانايي هاي يگانه او و مبارزه با اجبار خودکامانه سياسي و اجتماعي راه مي برد.وي مي ديد که شادکامي، خرسندي و آرامش ذهن همگي دستاورد افرادند نه رهاورد جمع ها. با پيروزي جنبش دين پيرايي اين دولت است که جايگزين نهاد کليسا مي شود و متعاقب آن با نفوذ عقل گرايي به سمت ديوان سالاري متمرکز و وضع و اجراي قانون گام برمي دارد. منتجه اين روند سر برآوردن سوسياليسم يا دولت رفاه است که مايه روانشناسانه آن ديکتاتوري است.دولتي که در پي نابودي فردانيت فرد است تا خود تعيين کننده حيات او باشد. بدين ترتيب کارويژه اصلي دولت تامين غذا، خوراک، پوشاک، تحصيل و ديگر موارد مادي زندگي وي مي شود. دولت از فرد موجودي ضعيف و وابسته به خود مي سازد که حتي توان تصميم گيري هاي ريز را نيز براي خود ندارد. يونگ تصديق مي کند که با توجه به پيامدهاي اقتصادي و اجتماعي انقلاب صنعتي دولت رفاه احتمالاً ضروري و از بسياري جهات سودمند است. اما همان طور که مي توان از شرح بالا حدس زد، او دولت رفاه را نوشي آميخته به نيش مي داند. نتيجه ناگزير اين نوع وابستگي تام کمونيسم است که به عقيده يونگ در چارچوب آن هر فرد ديگر افراد جامعه را به بردگي مي کشد و آرام آرام يک ديکتاتور و برده دار سختگير، نماينده جامعه مي شود. برخلاف تصور بسياري از مردم که ديکتاتوري هاي کمونيستي را زاده تحميل حکومت مسلکي و سياسي از بالا مي پندارند، يونگ اين گونه رژيم ها را در واقع محصول شرايط اجتماعي و رواني توده ها مي داند. البته يونگ ميان علل ديکتاتوري و عوامل زاينده آن فرق مي گذارد. ديکتاتوري نتيجه ذره اي شدن اجتماعي افراد است که به يکپارچه شدن آنها در گروه ها و سازمان ها مي انجامد و نتيجه آن نابودي شخصيت فرد است. اما يونگ کمونيسم را نتيجه وابستگي تام فرد به دولت و تمناي انسان ها براي تامين شدن همه خواسته هاي مادي شان به دست دولت مي داند بر اين اساس روشن است که بدون کمونيسم هم مي توان ديکتاتوري داشت ولي مادام که افراد براي برآورده شدن نيازهاي مادي و شايد ديگر نيازهاشان چشم به دست دولت نداشته باشند کمونيسم سربرنخواهد آورد.از ديگر سو يونگ کمونيسم را بدون ديکتاتوري ناممکن مي داند زيرا کمونيسم بر انزواطلبي اصرار دارد و اغلب براي حفظ خود، اين ويژگي را ترويج مي کند.به اعتقاد يونگ يکي از مزيت هاي دولت هاي کمونيستي يا فاشيستي بر دولت هاي دموکراتيک غيرديني آن است که دولت هاي گروه نخست احساسات مذهبي انسان را به خود جذب مي کنند. ممکن است تجليات دين که مي توان رد پاي آن را در سراسر تاريخ بشر دنبال کرد با هم تفاوت داشته باشند ولي غريزه مورد بحث هميشه وجود دارد. نوع بشر اگر از يک دسته از خدايان محروم شود، صرفاً خدايان ديگري خواهد ساخت.بنابراين با توجه به سوگيري ضدمذهبي دوران نو و بالا بردن دولت تا عالي ترين سطح کنش مذهبي اغلب از نو در سيماي خداانگاري دولت رخ مي نمايد.

دولت همان فداکاري و عشقي که نثار کليسا مي شد اکنون براي خود دارد. مي توان اين گونه برداشت کرد که مهم ترين کارويژه مذهب ايجاد ارعاب، مخالفت با عقلانيت و به عهده گرفتن تمام امور زندگي به صورت مستقيم و غيرمستقيم است. البته تمام اين خصوصيات نيز در کمونيسم جمع است. کمونيسمي که داعيه آن دارد که بهشت را از نو روي زمين برپا مي کند. سياست دولت تا سطح يک کشيش مذهبي بالا مي رود رهبر يا رئيس حزب به نيمه خدايي فراسوي نيک و بد تبديل مي شود. هواخواهانش همچون قهرمان حواري و مبلغ مورد تکريم قرار مي گيرند. تنها يک حقيقت وجود دارد و در کنار آن هيچ حقيقت ديگري نيست. اين حقيقت فراتر از نقد است و هر کس متفاوت بينديشد مرتد است. اخلاق انساني نيز با فرض وجود چنين دولتي رو به زوال خواهد رفت.

اين طبيعي است چون ميان دولت و فرد هيچ نوع نهاد جمعي وجود ندارد همين که دولت از امتيازات خود دست کشيد. ديگران به شکل خودجوش آن را از آن خويش مي کنند و غالباً بر ضد قدرت دولت از آن بهره مي گيرند. بدين ترتيب به جاي بي دولتي مخاطره آ ميز يا مقاومت سازمان يافته در آينده وسوسه اي به سمت بازگشت به کنترل مطلقه پيشين وجود دارد. محکم تر شدن مهارها که در پي گسترش آزادي پس از مرگ استالين پديد آمد و تهاجم به چکسلواکي که در پي بهار پراگ 1968 رخ داد را مي توان گواه اين اصل گرفت. بنابراين علي القاعده يک دولت مطلقه يا بدون دست خوردن همه اختياراتش به حيات خود ادامه مي دهد يا آن که به طور کامل سرنگون مي شود زيرا چنين دولتي با اصلاحات تدريجي سازگار نيست.

يک دهه پس از برخورد تمدن ها
جنگ، دروغ و دموکراسي
دولت و فرد از ديدگاه يونگ
لزوم پاسخ به شبهات در پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي
سفر دالايي لاما به آلمان
دستاوردهاي آموزش ديني در بريتانيا چشمگيرند

 لزوم پاسخ به شبهات در پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي
فارس؛ رئيس پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، علي اکبر صادقي رشاد در سومين جشنواره علامه طباطبايي که با تقدير از برگزيدگان به کار خود پايان داد، ضمن تشريح اهداف پژوهشي اين پژوهشگاه اظهار داشت؛ فقدان توليد فکر در کشور و خلاء وجود شخصيت هاي فکري، انديشمندان ديني و معنوي بعد از انقلاب در ميان جامعه، از طريق فعاليت هاي پژوهشي و تحليل آثار موجود از انديشمندان برجسته براي رسيدن به انديشه ها و نظريه هاي نو تا حدي رفع مي شود و پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي مرکزي است که بنا به ضرورت پژوهش ديني در کشور فعاليت مي کند. در دو دهه اخير در کشور سيل گسترده اي از شبهات در بستر تاريخي و فرهنگي جهان وارد کشور شد، به گونه اي که دينداران و دين شناسان را گرفتار کرده بود. رشاد خاطرنشان کرد؛ لزوم پاسخ به شبهات به ويژه در محيط هاي دانشگاهي، توسط دين پژوهان و حوزويان آشکار است و امري است که بايد به طور جدي مورد توجه قرار گيرد. به ويژه که فطرت پاک و خداجوي جوانان از پاسخ به اين شبهات استقبال کرده و در مسير الهي قرار مي گيرد. 

اسامي برگزيدگان

در سومين جشنواره علامه طباطبايي از برگزيدگان عرصه پژوهش ديني در پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي تقدير شد.در بخش انتخاب نشريه برتر، فصلنامه قبسات برگزيده شد. در انتخاب طرح ويژه ابتکاري هيات داوران سومين جشنواره علامه طباطبايي(ره) از ميان طرح هاي ابتکاري ويژه پژوهشگاه، سايت باشگاه انديشه جوان را به عنوان برترين انتخاب کرد.

همچنين در بخش انتخاب مقاله برتر در نشريات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، نظر هيات داوران چنين بود؛ «هيات داوران سومين دوره جشنواره علامه طباطبايي از ميان مقالات درج شده در مجلات شش گانه پژوهشگاه ضمن احترام به تمامي نويسندگان محترم در مجلات براساس سنجش نامه علمي مقالات و نظرخواهي از شوراي تحريريه مجلات مقاله دين و هوش معنوي اثر حجت الاسلام والمسلمين عليرضا قائمي نيا را از فصلنامه ذهن شايسته تقدير دانسته و عنوان مقاله برتر خود را اهدا مي کند به مقاله مشروعيت شوراي امنيت در ترازوي اخلاق، حقوق و سياست اثر آقاي مسعود اسلامي از ماهنامه زمانه.» در بخش کتاب هاي برتر پژوهشي نيز از سه اثر تقدير و اين سه اثر به عنوان تاليف برتر معرفي شد که در بيانيه هيات داوران سومين جشنواره علامه طباطبايي در اين باره آمده است؛ «هيات داوران سومين دور جشنواره علامه طباطبايي ضمن ارج نهادن به تمامي تحقيقات و آثار پژوهشگاه که در گروه هاي مختلف توليد شده است، براساس سنجش نامه علمي تحقيقات و آثار پژوهشگاه آثار ذيل را شايسته تقدير مي داند؛

1- چگونه ما بعدالطبيعه ممکن است؛ اثر مهدي قوام صفري- از پژوهشکده حکمت و دين پژوهي.

2- فقه و عرف؛ اثر حجت الاسلام والمسلمين ابوالقاسم عليدوست - از پژوهشکده نظام هاي اسلامي .

3- بازتاب جهاني انقلاب اسلامي، اثر دکتر منوچهر محمدي- از پژوهشکده فرهنگ و مطالعات اجتماعي.در بخش پژوهشکده برتر، پژوهشکده نظام هاي اسلامي انتخاب و از مديريت قبلي آن، سيدحسين ميرمعزي تقدير شد.


 سفر دالايي لاما به آلمان
شرق؛ تنزين گواستو، چهاردهمين دالايي لاما ماه آينده در آلمان به سخنراني خواهد پرداخت. او که پس از ورود نظاميان چيني به تبت در سال 1959 در تبعيدگاه خود واقع در هندوستان زندگي مي کند چهارمين سفر خود به آلمان را به دعوت مرکز بودائيان اين کشور در هامبورگ انجام خواهد داد. در راستاي اين سفر نيز کنگره اي با عنوان تساوي حقوق زن و مرد توسط دالايي لاما و مرکز مذکور برگزار خواهد شد.


 دستاوردهاي آموزش ديني در بريتانيا چشمگيرند
مهر؛ به نقل از کريسشن تودي، به رغم بهبودهاي چشمگيري که دانش آموزان در آموزش ديني در مقطع متوسطه و ابتدايي به دست آوردند ضعف نظام آموزشي در طرح ريزي و ارزيابي به ويژه در مقطع متوسطه و همچنين کمبود فعالان صاحب صلاحيت مورد تاکيد قرار گرفته است.

تعداد دانش آموزاني که دروس آموزش ديني را مي گذرانند از 110 هزار نفر در سال 1995 به 400 هزار نفر در سال 2006 رسيده است و دانش آموزان بيشتري نسبت به اين موضوع ابراز علاقه کرده و اظهار مي دارند که اين درس با زندگي روزمره آنها ارتباط دارد. توني ليچ مشاور آموزشي سازمان تحقيق و آموزش مسيحي مستقر در بريتانيا از اين برنامه که هدف آن آموزش دين و اهداف دين است استقبال کرد و اظهار داشت که چنين برنامه اي آگاهي دانش آموزان را از ديندار بودن افزايش داده و سهم آنها را در نيايش هاي گروهي ارتقا داده است.

وي همچنين نقش مهم آموزش ديني را براي بهبود وضعيت تنوع ديني و احترام به اعتقادات و آداب ساير مومنان مورد تاکيد قرار داد و آن را عامل تقويت انسجام اجتماعي توصيف کرد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام