889 شماره
دوشنبه، 4 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه اول
ارزيابي فعاليت هاي سينمايي شهرداري تهران در گفت و گو با محمدمهدي عسگرپور
حرکت از نقطه صفر
مجيد توکلي؛ محمدمهدي عسگرپور را به عنوان فيلمساز و البته يک مدير سينمايي به جا مي آوريم. در سال هاي حضورش در راس بنياد سينمايي فارابي با همراهي چند مديري که به طور ثابت همراهش هستند توانست خيلي بي قاعدگي ها را قانونمند کند و وقتي کنار رفت همين سابقه مديريتي باعث شد معاونت فرهنگي- هنري شهرداري به او واگذار شود. او و گروه مديرانش اين بار هم در همين زمان کوتاه کارهايي کردند که حالا مرورشان نشان مي دهد کارهاي کوچکي نبوده و مي شود روي اين گروه مديريتي حساب باز کرد. اين تعريف ها را بگذاريد به حساب مقدمه. در طول گفت وگو سعي زيادي شده تا به مجهولات تصميم گيري ها و سياستگذاري هاي فرهنگي مديريت عسگرپور پرداخته شود و اين که فعاليت هايش در اين حوزه، چقدر با آنچه بايد انجام مي داده همخوان بوده. نکته ديگري هم که سعي شد به آن برسيم جمع بندي عملکرد اين مدت حوزه تحت مديريت عسگرپور بود. اين که در دو سال گذشته چه اتفاقاتي افتاد...



نگاهي که هميشه به شهرداري مي شود يک نگاه فني عمراني و خدماتي است اما رويکرد شهرداري طي اين دوسال کمي نسبت به گذشته فرهنگي تر بوده است. حضور شما به عنوان معاونت هنري در سازمان فرهنگي هنري شهرداري آغازگر اين اتفاق بود. از ابتدا برنامه تان براي توسعه اين نگاه چه بود و در کل وظيفه شهرداري را چگونه ارزيابي مي کرديد؟

فکر مي کنم به دو موضوع بايد اشاره کنم؛ يکي اينکه من به عنوان مخاطب برنامه هاي شهرداري در سال هاي قبل، به نظرم مي آمد شهرداري در سال هاي مختلف، پتانسيل هاي مختلفي از خودش نشان داده و در خيلي از مواقع از تمام ظرفيت هايش استفاده نکرده. مثلاً اگر بحث اخلاق شهروندي مطرح مي شد، من به عنوان يکي از مخاطبين شهرداري بدم نمي آمد بدانم که شهرداري براي نهادينه کردن اين مفهوم چه مي خواهد انجام دهد. آيا مي خواهد بسنده کند به تعدادي بيلبورد و تعدادي از تابلوهايي که در سطح شهر مي بينيم يا نه، يک پله فراتر برويم و انيميشن مي سازند که ما ياد بگيريم، ساعت 9 شب زباله ها را دم در خانه بگذاريم. اينها در ذهن ما بود اما به صورت طبيعي هر شخصي که از کشور خارج شده باشد، در ذهن اين مقايسه را مي کند که شهرداري ها براي نهادينه کردن بعضي از مفاهيم چه مي کنند. از طرفي روزي هم که قرار شد با دوستان همکار شويم خيلي صريح و رک اين بحث مطرح شد که اگر منظورتان از کار فرهنگي، خرما پخش کردن سر چهارراه و شله زرد دادن و پارچه سياه زدن در عزا و شادي کردن در ايام شادي هاست، اين اصلاً کار من نيست و صلاح نيست از امثال ما استفاده شود. کساني هستند که خوب چراغاني مي کنند و پارچه مشکي مي زنند. اما اگر مفاهيم ديگري مدنظر است، شايد ما بتوانيم کمک کنيم.

دقيقاً قرار بود در برنامه هاي شما چه کاري انجام شود؟

در همان جلسه بحث تاريخي حوزه فرهنگ هم پيش کشيده شد که حلقه مفقوده ما کجاست و با کدام برنامه هنري مي شود بعضي از اين مفاهيم را پيگيري کرد. ضمن اينکه اين به هم ريختگي هم در مسائل مديريت فرهنگي کشور ما وجود دارد و معمولاً جاي سياستگذار و برنامه ريز جابه جا مي شود. سياستگذار خودش را برنامه ريز مي داند و برعکس و بحث موازي کاري پيش مي آيد. اين هم يکي از پارامترهاي ما بود که ما چه کنيم تا فعاليت مان در قالب فعاليت هاي شهرداري تهران معنا داشته باشد، نه جايي مثل وزارت فرهنگ و ارشاد. ما در حوزه هاي مختلف کارهايي که کرديم معلوم است و مشخص. ما بيشتر انرژي مان را در حوزه هاي غير از سينما و تلويزيون صرف کرديم. ولي سينما مثل فوتبال است در ورزش ها. يعني کوچک ترين کار ما بازتاب زيادي خواهد داشت و اين درحالي ا ست که خيلي از اتفاق هاي بزرگي که پيگيري مي کرديم در حوزه هنرهاي تجسمي بود. چون فکر مي کرديم حوزه تجسمي خيلي سريع مي تواند ارتباط ما را با مخاطب مان در سطح شهر معلوم کند.

هنرهاي تجسمي در معناي عام آن يا به شکل خاص تر اين هنرها هم توجه شد؟

نه، فقط بحث مثلاً مجسمه سازي نبود. بحث گرافيک و تمام آن چيزي که در حوزه تجسمي مي تواند ديده شود. همزمان در حوزه سينما هم به صورت جدي درباره اش فکر کرديم و مشارکت در برخي فيلم ها و سريال ها يا ساخت بعضي از فيلم هاي کوتاه را در دستور کار قرار داديم. به طور مثال يکي از مشکلاتي که به نظر مي آمد در حوزه فرهنگ و هنر با آن درگير بوديم اين بود که ما مفاخر و مکان هاي فرهنگي شهرمان را درست نمي شناسيم. پيگيري اين موضوع از دغدغه هاي ما بود و براي اولين بار اين اتفاق افتاد که مجموعه هايي گردآوري شود از آنهايي که زنده هستند. ما در حوزه سينما بنايمان نزديک شدن به محدوده هايي که بيشترشان يک سياستگذار دارد نبود. سعي کرديم مثل مجموعه اي عمل کنيم که براي بيان حرف هايش احتياج به فيلمسازي دارد. اما نمي توانستيم نقش حامي بخشي از بدنه سينما را داشته باشيم؛ هرچند معتقدم شهرداري در درازمدت بايد به اين نقش نزديک شود.

وظيفه اصلي شهرداري چيز ديگري نيست؟ توجه به زيرساخت هاي فرهنگي و فرهنگ سازي. گمان مي کنم در شرايط کنوني آن قدر که اين دو موضوع اهميت دارد ساخت فيلم يا سريال اهميت نداشته باشد. مشکل اصلي، به نوعي آگاه نبودن مردم ما نسبت به دلايل سينما رفتن و فرهنگ اين مساله است...

درست است. ولي اين راه حل ها کوتاه مدت و بلندمدت تلقي مي شود. راه حل کوتاه مدت اين نيست. يک وقت هست که شما مي خواهيد درباره معضلي که در شهر تهران وجود دارد مثل اعتياد، به عنوان شهرداري نقش خودتان را ايفا کنيد و بگوييد ما به دنبال چه جامعه اي هستيم. خب اينجا با ساخت سالن معلوم نيست چقدر پيام تان سريع به گوش مردم برسد.

خب اين پيام را با کارهاي تبليغاتي هم مي شود گفت. لزومي ندارد صرفاً فيلمي ساخته شود. مي شود اين بودجه صرف کار روي زيرساخت هاي فرهنگي شود.

اين را قبول دارم ولي يک نکته اي هم وجود دارد. بودجه هاي سازمان تفکيک شده است. يعني من اگر بودجه اي داشته باشم براي برنامه سازي، نمي توانم آن را براي سالن سازي صرف کنم. چون آن يک بودجه جدايي دارد. نمي توانم خودم اجتهاد کنم که حالا به اين نتيجه رسيده ام که سالن سازي مهمتر از توليد است. خب اين واقعيتي است و بايد رابين هودبازي دربياورم و بگويم از اين بخش توليد و سالن سازي کنم.

ولي واقعاً سينماي ما در بخش توليد مشکل آنچناني ندارد. مشکل اصلي نبود سالن سينما است. نداشتن سالن سينماي مناسب است که بحث فيلم هاي قاچاق را هم پيش مي آورد.

درست است. اين را هم بگويم که يکي از نکات ما در سال گذشته اين بود که هيبت سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران در حوزه فرهنگ و هنر معلوم شود. براي اين مشخص شدن، گاهي اوقات راحت ترين راه بايد انتخاب شود که وقتي شما به مصداقش برسيد، آن وقت بشود سخت ترين راه. يادم مي آيد وقتي ما بحث حمايت از توليدات را مطرح کرديم باز به صورت طبيعي خيلي از دوستان سينما آمدند در اين صف قرار گرفتند که از اين امکانات استفاده کنند. خب من با بچه هاي سينما ارتباط بيست ساله دارم و بايد خيلي سريع نشان مي دادم که منظور من از توليد در مشارکت، کدام مشارکت است. که خيلي ها سريع از اين صف بيايند بيرون و بي خودي وقتشان را تلف نکنند و بروند در صف ديگري بايستند. بنابراين خيلي سريع ظاهر خودمان را نشان داديم. خود اين باعث شد يک هيبت جديد از شهرداري نشان داده شود.

يعني توليد فيلم ها هم در جهت همين پررنگ شدن سياستگذاري ها بوده است؟

بعد از دو فيلم «خون بازي» و «ميم مثل مادر»، خيلي از مسوولان شهرداري دنبال اين هستند که توليد بعدي ما در کدام حوزه است. در صورتي که من اوايل سال اعلام کردم ما اولويت اصلي مان توليد نيست، حمايت از توليداتي است که بتواند در جهت اهداف ما قرار بگيرد. به طور مثال فيلم هايي به صورت طبيعي مي تواند ساخته شود که بخشي از بحث هاي ما را هم دربربگيرد. خب ما بايد از آنها حمايت کنيم. مثل تبليغات شهري. امسال گرايش ما بيشتر سمت حمايت توي حوزه نمايش است که شايد بتواند مقداري از مشکل سنتي سينما را حل کند و مردم را به فيلم ديدن تشويق کند. بنابراين سياست هاي ما از اين جهت نسبت به سال گذشته فرق مي کند. البته اين اتفاق هميشه مي افتد که ارگان هاي فرهنگي ممکن است بازهم ارضا نشوند و دوباره دست به توليد هم بزنند. من آن را دکمه اضطراري قرار دادم که اگر رسيديم به آن نقطه اي که قرار باشد رجعتي داشته باشيم و توليد هم داشته باشيم، باز پيگيري کنيم.

شما حتي با ساخت تيزرهاي انيميشن مي توانيد مردم را به سينما رفتن تشويق کنيد يا همين موضوع قاچاق سي دي ها. مي شود با ساخت تيزرها به مردم گفت که بروند سينما و از اين سي دي ها که دزدي آشکار و عيان است، استفاده نکنند.

اين را نفي نمي کنم. اين هم مي تواند جزء وظايف شهرداري باشد.

پس اين طور مي شود برداشت کرد که مشارکت مستقيم شهرداري در توليد فيلم هاي سينمايي و سريال هاي تلويزيوني، به گونه اي نشان دادن هيبت فرهنگي شهرداري بوده؟

خب اينها نيازمند محيط مناسب هم هست. ما درباره سينماي فرانسه يا جاي ديگري صحبت نمي کنيم. ما درباره سينماي ايران صحبت مي کنيم که مسائل اقتصادي اش بسيار پيچيده است .ولي به هرحال چون با يک جريان طبيعي همراه نيستيم احتمال اينکه بازهم در حوزه هاي مشارکتي فعال باشيم هست. يعني وقتي که شما يک سياستي را اعلام مي کنيد که من امسال مي خواهم بيشتر در حوزه تبليغات فيلم هايي که در جهت اهداف شهرداري هست حضور داشته باشم آن وقت يک باره مي بينيد که حداقل روزي دو ملاقات داريد که حجم گسترده اي از آن، درباره مشکلات توليد در سينماست و اين نشان مي دهد که چقدر در اين بخش مشکل وجود دارد.

حرف من هم همين است. مشکل وجود دارد ولي برطرف کردن آن وظيفه شهرداري نيست.

ولي باز اگر درباره شرايط ايده آل صحبت کنيم، مي بينيم وظيفه هيچ ارگاني نيست که بيايد در حوزه مشارکت در ساخت فيلم کمک کند و شهرداري هم بايد کار اصلي خودش را انجام دهد. ولي باز هم فراموش نکنيم که شهرداري هاي بزرگ مثل پاريس در توليد فيلم سهم دارند و مستقيم فيلم مي سازند. يک تفاوت هم با ما دارند و آن هم اينکه خيلي اصرار ندارند اين حمايت هايشان ديده شود.

خب آنها مشکل تشويق مردم براي فيلم ديدن ندارند. مردم آنها با مقوله اي به نام سينما به خوبي آشنا هستند و کمتر نياز به ترويج فرهنگ فيلم ديدن دارند. آن وقت است که شهرداري شان هم با خيال راحت در ساخت فيلم مشارکت مستقيم مي کند.

ولي وظيفه سازمان فرهنگي هنري هم ساخت سالن نيست. ساخت سالن هاي سينما به دست شرکت توسعه فضاهاي فرهنگي است که بر اساس سفارش هر ارگاني سالن مي سازد. اتفاقاً خودبه خود بين ما تعاملي برقرار شد که ما نقش مشورتي خودمان را داشته باشيم و در مورد سالن هايي که به نتيجه مي رسد تا تعيين تکليف واگذاري اش ما مديريتش را بر عهده بگيريم.

اما نکته ديگري که مي شود به آن اشاره کرد، بحث عمر کوتاه مدت سيستم مديريتي در کشور ماست. چيزي که بارها شاهد آن بوده ايم و خود شما هم دچارش شده ايد. آن زمان که در فارابي بوديد اين اتفاق رخ داد و با تغيير مديريت برنامه هايتان شکل ديگري پيدا کرد و به سرانجام نرسيد. حالا با اين آگاهي هم در اين مسند برنامه ريزي کرده ايد؟

حالا تصور من اين است که برنامه هاي ما ملغمه اي از برنامه هاي کوتاه مدت و بلندمدت است. مثلاً ما يک مفهومي مثل توجه به بنيان هاي فرهنگي، توجه به بنيان هاي هنري شهر را در نظر مي گيريم که اين يک برنامه ريزي بلندمدت مي خواهد. حالا ما وقتي مي خواهيم در اين ماجرا قدم بگذاريم، مي رسيم به برگزاري سمپوزيوم مجسمه سازي که در کوتاه مدت جواب مي دهد و در دوره اولش موفق مي شود و برگزار مي شود. اگر سمپوزيوم دوم به دليل تغيير مديريت برگزار نشود نمي شود. اين يک نگاه بلندمدت است که در کوتاه ترين زمان جوابش را گرفته.

پس شما با اين آگاهي شروع به کار کرديد؟

بله، چون اين خطر از روز اول در سازمان وجود داشت که ما از دو پرتگاه سلامت نگذريم. کارها يا بيفتد در دل برنامه هاي درازمدت که اينها هيچ وقت ته ندارد و معلوم نيست چه مي شود يا لبه ديگر، برنامه هايي ا ست که ستادي است مثل چراغاني خيابان ها. حالا ما چطور مي توانستيم اين نقطه تعامل را برقرار کنيم، از روي برنامه ها. الان در سازمان فرهنگي هنري- در همه شاخه هايش متوجه مي شويد - يک هيبتي از سازمان برايشان درست شده و سازمان خودش را نشان داده و اين نهادينه شده. شما شک نکنيد از مسوول بعدي سازمان سوال خواهد شد که در حوزه سينما برنامه ات چيست؟

سر قضيه اکران فيلم خون بازي و ميم مثل مادر شما تبليغات گسترده اي در سطح شهر انجام داديد و جوابش را هم گرفتيد. به هر حال استقبال خوب مردم نشان از تاثيري بود که اين تبليغات محيطي گذاشته بود. اين حرکت همان وظيفه اي است که شهرداري بايد با رويي گشاده براي تمامي فيلم ها انجام دهد.

يک نکته را بگويم که شايد اشاره اش به صلاح نباشد. ما خودمان خيلي در تبليغات اين فيلم ها راحت نبوديم ولي به هر حال اين اتفاق افتاد. از همان روز اولي هم که در سازمان آمديم اين حمايت ها مدنظر بود. ما امسال اين برنامه ريزي را کرديم که هر فيلمي که در جهت اهداف شهري توليد شود، ما در حوزه تبليغات کمکش مي کنيم. چيزي حدود بيست ميليون. اصلاً شهرداري بايد از تمامي فيلم ها حمايت کند، اما شما نگاه کنيد. همين مشکلاتي که براي فيلم نقاب پيش آمد، نشان داد ما در محدوده اي قرار داريم که اختلاف نظرهاي شديدي وجود دارد. حتي من از ابتدا طرحي داشتم که هر فيلمي که پروانه نمايش مي گيرد، ما بايد حمايتش کنيم. به دليل اينکه شهرداري يکي از وظايفش مديريت اوضاع فرهنگي شهر است. ما بايد به مردم کمک کنيم که حتماً بروند فيلم ببينند و مردم اگر بروند سينما، سينماي ايران است که رونق پيدا مي کند و سينما اگر رونق پيدا کند، فرهنگ گسترش پيدا مي کند. منتها چون در فاز يک اين موضوع يک مقدار بحث انگيز مي شد کمي اين حرکت را عقب انداختيم. ما در مملکتي زندگي مي کنيم که هر اظهارنظر اين جوري بوهاي عجيب و غريب مي دهد. مثلاً اين که دارد تبليغات براي يک نفر خاص مي شود و او مي خواهد خودش را کانديدا کند. راستش ما سر اين موضوع يک مقدار محافظه کاري کرديم و گفتيم امسال فقط فيلم هايي را که موضوعش ارتباطي با شهر تهران داشته باشد حمايت کنيم. ولي از سال آينده بايد به کل فيلم ها اختصاص يابد.

بودجه معاونت هنري سازمان چقدر است؟

قبل از اينکه ما بياييم صفر بود. وقتي هم که ما آمديم يک ميليارد و نيم بيشتر نتوانستيم بگيريم.
گفت و گوي شرق با مسعود کيميايي
حکم رئيس صادر شد
 اميد روحاني

گروه ادب و هنر، نمايش هر فيلم تازه اي از مسعود کيميايي به حادثه اي جنجالي بدل مي شود. در زمان نمايش فيلم تيغ انتقادها برنده مي شوند و ترکش هايش تا مدت ها بعد از نمايش فيلم - يا تا زمان نمايش فيلم بعدي - پرتاب مي شوند؛ يارکشي ها، دسته بندي ها، مخالفان صددرصد سرسخت و موافقان شمشيرکش روئين تن. اين سرنوشت هر فيلم مسعود کيميايي است. اما از سويي ديگر در تمام اين سال هاي اخير، از سوي مخالفانش، از سوي منتقداني که به سينماي او تاخته اند اغلب به باورپذير نبودن آدم هاي فيلم هايش، به گل درشت بودن وغيرمنطقي بودن نگاه و لحن آدم ها و فيلم هايش، به فقدان تازگي و طراوت، به بي ريشه بودن حوادث و آدم ها، به سرسري انگاشتن قالب و صورت سينمايش و... متهم شده است. اين گفت وگو در آستانه نمايش آخرين فيلم او انجام شده است، براي توضيح و تبيين همين حرف ها و شايد براي يافتن شيوه اي درست به نگاه کردن به فيلم هاي اخير استاد.

***

در طول اين سال ها به نظر مي آيد که نسل جديد تماشاگران شما، شايد تحت تاثير نسل قديم شيوه درست ديدن فيلم هاي اخير شما را از دست داده اند. جابه جا چيزهايي مي خوانيم از اين که شما ديگر بلد نيستيد قصه بگوييد، ديگر به خوبي گذشته، يعني سينماي قبل از انقلاب قصه نمي گوييد، قصه ها دست انداز دارند، آدم هاي فيلم ها قابل باور نيستند، امروزي نيستند، سبک کار شما سرسري شده است، شما حوصله نداريد، وقت و انرژي نمي گذاريد و... خب، بهتر است قدم به قدم جلو برويم. به نظر مي رسد که شما دست کم يک رمان دوجلدي حجيم و پر از قصه هاي فرعي و حجم قصه و حادثه درآورده ايد که به مخاطبان تان توضيح و نشان بدهيد که قصه را مي شناسيد و بلديد قصه گو باشيد. در اين شلوغي و گرفتاري اين سال ها، سه چهار سال وقت گذاشته ايد تا توضيح بدهيد که بلديد قصه بگوييد. حتي اگر فرم را به نفع روايت کمرنگ کنيد باز نشان داده ايد که قصه مي توانيد بگوييد. فکر مي کنم بايد بنشينيم و سبک و مولفه ها و هدف هاي شما را در فيلم هاي اين سال هايتان - بگيريم از همان اوايل دهه 1370 به بعد- تبيين کنيم. بياييد از اينجا شروع کنيم که آيا مي شود فيلم هاي سال هاي دهه 1360 شما را يک دوره مجزا يا بينابين حساب کرد و شما در واقع از 1370 به بعد به دوره اي جديد وارد مي شويد؟ و آيا مي شود گفت که در اين دوره جديد هدف تازه اي مدنظر است؟

من هم اولين حرفم را روي سوال شما و گفته شما مي گذارم. نگاه به چه چيز تغيير کرده؟ اول ببينيم که آيا تنها من هستم که بايد روال دهه 1350 خودم را ادامه مي دادم و بدهم و هيچ نگاه و طبعاً واکنشي به اطرافم نداشته باشم؟ وارد چه سرزميني از اين همه عقايد، درهم ريزي و رودررويي نشوم؟ آيا يک جاده خاص براي من باز است که من فقط بايد در آن جاده برانم؟ فکر مي کنم اشکال در اينها نيست، اشکال وسيع تر است. اشکال اين است که در سال 1357 چقدر چيزها به هم ريخت؟ چه چيزهايي به هم ريخت؟ با خودش چند نسل غالب، چند نسل از دست رفته و چند نسل به انزوا کشيده گذاشت؟ من فکر مي کنم آنهايي که اين عقيده را دارند که تو مي گويي، به اين دليل است که هر نوع اتفاقي، هر نوع صداي توپ و تانک، هر نوع صداي رازگونه جهان را در دايره هاي گوناگون شنيده اند، فقط فيلم شان را ديده اند، فقط به سينما نگاه کرده اند، اسير رائول والش شده اند، اسير فورد و مارکز شده اند، يا از سوي ديگر اسير پاراچانف و تارکوفسکي شده اند و بحث سينما از زندگي شان بيرون نرفت. هنوز هم به همين شکل ادامه مي دهند، در حالي که يک فيلمساز، يک نويسنده، يک شاعر تا به پيرامون خودش نگاه نکند، به واقعيت، به هنر و اساساً به جامعه نمي رسد. من هيچ وقت نمي توانم پايم را از جامعه بيرون بگذارم و فيلم بسازم. اصلاً توان اين رويکرد و اين کار را ندارم. يک جوري همه را حواله مي دهم به اينکه شما روزگارتان را نمي بينيد. تو آنقدر عاشق سينمايي که همين جور فيلم مي بيني. همين جور مقايسه مي کني. مرتب مي پرسي که چرا «گوزن ها» ساخته نمي شود يا «قيصر»؟ بارها گفته ام که «قيصر» فرزند آن لحظات ناب وجودي خودش است و آن را آن سال هاي جامعه داده است. مثلاً «داش آکل» به لحاظ گرامر، يا «سفر سنگ» يا فرضاً «رضا موتوري».حالا من سوال مي کنم آيا تمام اتفاقات سر جايشان هستند و همه اتفاقات دارند اجراي زمانه خودشان را مي کنند اما فيلم و سينماي من بايد اجراي قديمي خودش را بکند؟ اين ممکن است که من پيرامون خودم را ببينم و تانک واژگانم به اندازه نباشد که آن را بتوانم به ادبيات تبديل کنم؟ براي اينکه هزارجور مانع جلوي من است و البته هزار جور هم بلدي جلوي من هست که تکرار را نگه دارم. اگر من چيزي را تکرار کنم حتماً جلويش گرفته مي شود...

بحث اين نيست، اصلاً مگر لازم است که تکرار شود؟

... مي خواهم به همين جا برسم. در زماني که من «قيصر» را ساختم، به اين دليل که همتا نداشت يا «گوزن ها» که باز نمونه اي نداشت، مي توانست جايي عزيز داشته باشد. اما نه جامعه ديگر آن جامعه است، نه سياست آن سياست که به آن شيوه با آن مقابله شود، از آن انتقاد شود و نه ديگر آن انتقاد وجود دارد. وقتي 50 درصد روبه روي من آن 50 درصد نيست، 50 درصد من هم ديگر آن 50 درصد نخواهد بود، يعني اصلاً نبايد باشد، نيست. چقدر و چند بار بايد اين را گفت.

پس قائل به اين هستيد که آن فيلم هاي قديمي که سينمادوست ها اين فيلم هاي جديد را به آنها - به لحاظ ساختار و مضمون و قصه و قالب- ارجاع مي دهند، اولاً سينماي اجتماعي بوده و الان هم توجه شما به اجتماع است به عنوان منبع اصلي فيلم ها و خلاقيت شما که هر دم داريد از جامعه تان انتقاد مي کنيد.

برويم سر اين مطلب که منتقدها به اين انتقاد دارند که ساختار دراماتيک کارهاي جديد، هر چه جلو مي آييم سست تر مي شود، هرچه جلوتر مي آييم، فيلم هاي شما سرسري تر و- حالا با شدت و ضعف ها و اما و اگرها - سردستي تر مي شود...

من از ساختمان دراماتيک تعريف مي خواهم که...

... يعني شکل روابط و فضا درست سامان دهي و تعريف نمي شود، بريده بريده است، شخصيت ها باورپذير نيستند، شعارزدگي است... حالا بگذاريم تک تک جلو برويم... آيا اين شعارزدگي اصلاً آگاهانه و عمدي نيست؟ آيا اصلاً موضوع و هدف اين سينماي جديد شما شعارزدگي و خود شعار دادن نيست... اصلاً هدف اين نيست که شعار بدهيد، شبيه يک پوستر... جوري انگار داريد يک شعار تصويري- درست مثل هنر گرافيک- مي دهيد. شما نمي خواسته ايد يک پوستر تصويري بدهيد... به مخاطب يک شوک وارد کنيد و يک اطلاعيه يا اطلاعات بدهيد؟

جامعه اي که سرعتش، سرعتي به هم ريزاننده است، سرعتي است که حتي سرعت نيست يعني با اندازه هاي طبيعي قابل اندازه گيري نيست بلکه سرعت و شتابي است خارج از اندازه هاي محدود شونده در قالب هاي مرسوم. مثال ها فراوان است. بسياري اتفاقات غيرممکن به نظر مي رسند و اعلام مي شود که غيرممکن اند، اما فردا يا پس فرداي آن مي بينيم که ممکن شده اند. توضيحات مربوط به اين اتفاقات هم معقول است. هميشه دلايل سياسيون درست است. البته تاريخ قضاوت خواهد کرد.بگذاريد قصه اي بگويم، قصه که نه، يک اتفاق. دختري عراقي در ايران و پسري ايراني. پسر دلباخته دختر مي شود. دختر با خانواده اش در زمان جنگ عراق و امريکا به ايران پناهنده شده اند. دختر برادري دارد که در زمان جنگ ايران و عراق شرکت داشته و از صدام براي کشتن ايراني ها مدال گرفته است. اين عشق از کجا مي آيد؟ پرسش اصلي اين است که اين عشق از کجا مي آيد؟ اين اتفاق چندين بار رخ داده است. چطور مي شود بخشيد؟ چطور مي شود از زير بار اين همه سوال صدام کشي درآمد و عاشق شد؟ مقصود من سرعت، نوع تغيير، نوع دگرگوني هاست. مطلقاً حرف سياسي نمي زنم بلکه مقصودم شکل و سرعت و شتاب حوادث و تغييرهاست. سرعت فاصله بين احمدي نژاد و خاتمي را نگاه کنيد. آقاي خاتمي هستند، بعد يک مرتبه نيستند و آقاي احمدي نژاد هستند. مقصودم سرعت اين تغيير است و نه خود تغيير. به سرعت نگاه کنيد. اين سرعت در جامعه ما کاملاً پذيرفته شده است. ما مثلاً همه مي رويم و کارت بنزين مي گيريم. جامانده ها جنجال و هياهو مي کنند، اما پس فردا مي گويند که نه، به کلي لغو شده است و ما بسيار ساده قبول مي کنيم. مي پذيريم. اينها در جامعه ما پذيرفته شده است. يادم هست که قيمت لپه به اندازه يک يا دو پني بالا رفت و من به اندازه يک خيابان پيرزن معترض ديدم. آن وقت شما مي خواهيد سينما و نگاه مرا با نگاه و سينماي او مقايسه کني؟ من دارم در جايي ديگر و با خصوصياتي ديگر فيلم مي سازم و تنها نقطه مشترک من و او، نگاتيو، يعني فيلم نگاتيو است. تازه او نگاتيو کداک دارد و من خدا مي داند نگاتيو جامانده از کدام انبار کدام کشور. من اگر همين الان بخواهم قصه بنويسم، ديگر اصلاً «جسدهاي شيشه اي» نمي نويسم، براي اينکه ديگر وارد فازهاي مختلفي شده ايم که من اگر بخواهم يک رمان، با ويژگي هاي ذهني و مسائل مورد نظر و تعريف و نگاه خودم بدهم، بايد ظرف دو سال بيرونش بدهم وگرنه بيات است. زماني براي نگاه کردن تلويزيون هاي خارج، حتي باورش وجود نداشت. از هم مي پرسيديم تو مطمئني؟ تو خودت ديده اي؟ به حالا نگاه کنيد. وقتي من خودم براي اولين بار در کنار کسي ديگر چشمم به تلويزيون هاي فارسي زبان خارج از کشور افتاد، کسي که کنار من بود از تعجب شاخ درآورده بود. اين قضيه دور نيست و مال همين 15-12 سال قبل است. حالا ببين برخورد با اين تلويزيون ها چه جوري است؟ از عام ترين تا خاص ترين. نمي دانم چطوري همه اينها متوقف مي شوند اما قيصر و گوزن ها آن وسط زنده اند؟ هنوز سوال اين است که چرا مثل آنها نمي سازي؟ من اگر آن فيلم ها را نداشتم با مثلاً «سرب» و «دندان مار» کجاي اين سينما بودم؟ با «اعتراض» يا «حکم» کجاي اين سينما بودم؟ فکر کن سينماگري که با جامعه اش حرکت کرده و جا نمانده يا دست کم سعي اش را کرده که حرکت کند و جا نماند. حالا تو داري از من مي خواهي که من جا بمانم. من مي گويم نه. جايگاه من با اين فيلم هاي بعد از انقلاب کجا بود؟ دوره اي گذشت و دوره اي جديد آمده است. آن دوره با امتيازاتي، با نمراتي که به من دادند تمام شده است اما امتيازها و نمره هايي که حالا به من مي دهند آن قدر متغير است که ديگر قابل قياس نيست. مقصودم اين است که امتيازهايي که تو به جامعه ات مي دهي و جامعه ات به تو مي دهد بسيار متغير است، دست کم براي يک هنرمند خيلي متغير است. براي يک آدم معمولي که صبح از خانه بيرون مي آيد و سر کارش مي رود، از قيمت هندوانه و پارچه خبر دارد، از قيمت گوشت و مرغ خبر دارد، باد به خوب جايي از بادبانش مي خورد، اما براي هنرمندي که گذشته دارد آنچنان سبع و سخت است که بادبانت را نگه داري، چرا که تو پر از عادات بادهاي نامتناوبي. پر از ندانستگي هاي عمق زير قايق ات هستي. يکباره با اين قايق مي بيني که وسط اقيانوسي. خودت هم اين قايق را آن وسط نبرده اي، بلکه جامعه دارد مي رود و تو را با خودش مي برد. مردم زودتر از روشنفکران و اهل سياست بسياري از چيزها را پيش بيني مي کنند. 

اين طور استنباط مي کنم که اولين وظيفه خودتان را در سينما و فيلم هايتان در اين دوران جديد، بنا بر دين، اجتماع و واکنش نسبت به مسائل اجتماعي، فرهنگي و سياسي جامعه مي دانيد و واکنش بروز دادن .... و به علت ماهيت سرعت داشتن مسائل به سرعت واکنش بروز دادن. آيا اين اولين قانون است؟ اين اولين وظيفه ما در قبال تماشاي فيلم هاي جديد است؟

تو وقتي مي گويي شعار، من به هيچ وجه قبول نمي کنم که شعار است...

... اما من شعار را به معناي بدش به کار نبردم.

مي دانم... ولي...

مقصودم به معني پوستر بود... به معني اطلاع رساني سريع.

... و کوتاه... بله متوجه شدم. اما نه. به هيچ وجه. اول به تو گفتم که در چه منطقه اي از جهان زندگي مي کنم و مي کنيم و اين منطقه عکس العمل اش به من و عکس العمل من نسبت به آن چيست. اصلاً اينجا است که يک شعر خاموش، يک فيلم خاموش و فوراً بگويم که مثلاً رمان نمي تواند خاموش باشد (هرچند «سال هاي از دست رفته» خاموش است) نمي تواند به ذهن ها بروز و رسوخ پيدا کند. آهسته و عميق بران نه ارتباطي به ذهن بيننده دارد و نه بايسته و مربوط و مال امروز و شرايط امروز. اساساً عمق راندن آنجايي خوب است که حداقل منتقد برندارد بگويد آن چيزي را که من دوست دارم بساز. اينجا اوايل ورود به يک عمق است. هيچ شعري را نگوييم بد است چون شعر خوب است، فقط من نمي پسندم، براي اينکه شعر نه پول بليت مي خواهد، نه پول آگهي مي گيرد، نه خانه مي سازد و نه شاعرش را به ثروت و مال رسانده است. دنياي شاعران دنيايي ساکت است چرا که گيشه دريافت و پرداخت ندارد. ما نگاه کنيم که آيا به شاملو مگر نگفتند قاتل؟ اگر به عميق راندن رسيده باشيم که ديگر به شاعر نمي گويند قاتل. جايي که به هنرمند تهمت زده مي شود جاي عميق راندن نيست. تهمت به هنرمند زدن، بادهاي سمي به او و زندان، او را لاي چرخ گوشت گذاشتن و عقب نشستن و نگاه کردن چه کسي را کيفور مي کند؟ تمام آدم هاي عقيم را. اين را هميشه گفته ام که ترس دشمن جسارت است و ترس موذي است. ترس پنهان کار است. ترس تو را به خود فرو مي برد. اينها جزء لوازم ترسند. چطور مي شود به عباس کيارستمي بد گفت؟ آن قدر در يک سمت کار او پهناوري و عظمت هست که نمي تواني به او بد بگويي. اما مي آيي به سمت ديگري مي ايستي و مي بيني اوضاع درهم و برهم است و هرچه به ذهنت مي آيد مي گويي. اگر در آنجا زندگي مي کني حداقل آدم هاي «معين» را سيبل نکنيم. وقتي من مي گويم سيبل نکنيم، در ناخودآگاه خيلي از آن آدم ها نقش يک سيبل بسته مي شود و از اين نقش که در ذهن اش بسته مي شود حظ مي برد. ما با اين تبديل هنرمندان به آماج حملات روبه روييم، در واقع لذت بردن از اينکه روشنفکران همديگر را حذف کنند. هنرمندان همديگر را حذف کنند. من نمي گويم منتقدان... اما خب... بله. اين فرهنگ حذف فقط از فاصله و روياست. روياي «آن» شدن و نقادي براي او، هدف کردن اش و روياي نتوانستن او شدن و مثل او شدن. وقتي لوازمي که به درد رويايش مي خورد پيدا نمي کند باعث مي شود که تمام رسيدگان را به صلابه بکشد. او از اولي که آمده براي نقد نيامده. شما را به ادبيات حواله مي دهم چرا که در حال حاضر نزديک ترين هدف، فيلمسازي است. فيلمسازي به همين راحتي شده است، درست مثل سوار شدن به اتوبوس و تاکسي. وقتي براي تولد پسر يا دختر خانواده يک دوربين مي آورند که او مي تواند با همان دوربين ديجيتال فيلم بگيرد و راحت آن را روي فيلم 35 ميلي متري بکشد ديگر سينما معني و تقدس ندارد. ما براي فهم و نزديکي به سينما فيلم ها را مي گرفتيم و رو به آفتاب بالا و پايين مي برديم تا معناي حرکت و سينما را بفهميم، اما الان نصف ديوار اتاق من پر از فيلم هاي DVD است. ما آن موقع فيلم هاي توي قوطي را متري مي خريديم. آيا سينما قداست خودش را در کشورهايي مثل ما که پر از حساسيت اند حفظ کرده است؟ سينما در سه ميليون نفر پايتخت با 200 سينما چه تاثيري مي گذاشت که حالا با 20 ميليون جمعيت در روز تهران با 20 تا سينماي فکسني؟ مساله را از نظر طبقاتي فرهنگي طرح مي کنم. وقتي يک ديش در پشت بام خانه مي گذارد همه نمايش هاي جهان را دارد.

من از زماني حرف مي زنم که يک سمت من فيلم «بوچ کسيدي و ساندنس کيد» بود. يک سمت ديگرم فيلم فردين و تقي ظهوري، اما حالا بايد ديد با چه چيزهايي روبه رو هستي. الان شما با يک آچار و 20 متر سيم به 800 مرکز نمايش دنيا وصل مي شويد. از اين طرف هفته اي يک بار يک نفر با يک کيسه يا کيف مي آيد و همه فيلم هاي روز دنيا را دانه اي 1000 تومان به شما مي فروشد. مفهوم فيلم ديدن و بده بستان سينمايي به کلي به هم خورده است.

مي پذيرم که اگر مي خواهيد فيلمسازي با نگاه و واکنش اجتماعي باشيد خب طبعاً ناگزير به پذيرش بعضي اقتضائات هستيد اما...

... من هم سوالي دارم. آيا آنهايي که دوست دارند من با همان سبک و سياق و ساختار فيلم ها و سينماي دهه 1350 خودم فيلم بسازم، در گرفتن ذهنيت شان و جايگاهي که مي خواهند از سينما کيف کنند از قطار جا نمانده اند؟

شما بيشتر با مخاطب تان تماس داريد و بيشتر مي توانيد توضيح بدهيد...

من سوالي کردم که بي جواب ماند...

خب... بالاخره عده اي هم نوستالژيک مي شوند.

... در حالي که نوستالژي وقتي به وجود مي آيد که اثر در زمانه خودش باد به پرچمش بخورد. آيا فکر مي کنيد که امروز من آن موضوع را بسازم کمدي نمي شود؟ روزنامه ها را باز کنيد و ببينيد در شهر چه خبر است. يک بار مي شود به سراغ اين قضيه رفت که من رفتم آن هم در زمانه اي که وقت و زمانه اش بود نه حالا که اصلاً قضيه ديگر از اين حرف ها گذشته است. من پاي صحبت زن و شوهري نشسته ام که پدر خانواده عقيم بود و زن داشت با استدلال به شوهرش مي گفت که اگر ما برويم و از بيرون يک بچه بياوريم دردسر درست مي شود و خطاب به شوهرش مي گفت که بگذار من کار خودم را بکنم و مرد پذيرفت.

من فيلمسازم، تا آخر عمرم تا آنجا که توان دارم فيلم مي سازم و نگاه به پيرامونم مي کنم و فيلم مي سازم. هر چيز که پيرامونم به من بگويد مي سازم. هر چيزي که من بگيرم، همان را مي سازم. گيرنده هايم به همان مقداري که حساس بود، حساس است. گيرنده هايم کند نشده اند بلکه ميزان تعجبم بيشتر شده است. در ضمن فرم و قالب فيلم هايم تابع همين واکنش به پيرامون و همين تعجب است و چون ميزان تعجب بيشتر شده، فرم ها هم در متابعت از همين تعجب و نوع واکنش به اين تعجب تحول و تغيير يافته اند و مرتب هم تغيير خواهند کرد.

آيا همين تعجب نيست که باعث شده فيلم ها شکل شعاري پيدا کنند و...؟

نه... نه. در يک جا نشد که من درباره فيلم هايم محاکمه نشوم. من به خاطر فيلم هايم اوقات بسياري را در دادگستري گذرانده ام و هيچ کدام از شما دوستان عزيزم را آنجا در کنارم نديدم. روزنامه ها مي نوشتند که من بايد فلان روز براي فلان فيلم به دادگاه بروم و اصلاً چيز و خبر مخفي اي نبود که کسي نداند و همه مي خواندند و مي دانستند اما هيچ وقت نشد که دوستان نزديک ام بيايند و ببينند که چه شده، اما توجه کنيد که در يک مساله سياسي چقدر آدم جمع مي شود. جواب عوام صحيح تر از جواب خواص است... جواب مردم هميشه درست تر و صحيح تر از جواب روشنفکران است.

ہ ادامه اين گفت وگو را روز چهارشنبه در صفحه سينمايي مي خوانيد.


حرکت از نقطه صفر
حکم رئيس صادر شد
و سرانجام علي شيميايي

حرف اول
 و سرانجام علي شيميايي
صالح نيک بخت

... و سرانجام دادگاه جنايي عراق پس از 8 ماه رسيدگي و بررسي بيش از 20 تن سند و صدها فيلم و نوار و هزاران عکس باقيمانده از عمليات انفال و کشف صدها گور دسته جمعي و شنيدن گواهي صدها شاهد زنده، حکم اعدام «علي حسن المجيد» معروف به علي شيميايي و دستياران او را به عنوان عاملان اصلي اين جنايت هولناک صادر کرد. نام انفال و علي حسن المجيد اگر براي همه مردم ايران آشنا نباشد، به ويژه براي مردم مناطق غرب کشور ما از سردشت تا آبادان که در دوران جنگ درگير بمباران ها و به ويژه بمباران شيميايي بودند، آشناست زيرا اين تنها کردستان عراق نبود که عرصه به کارگيري سلاح هاي شيميايي از نوع گاز خردل، گاز اعصاب GB، گاز سارين و غيره بود، بلکه پيش از همه اين گازها در مناطق متعدد مسکوني (غيرنظامي) ايران از جمله روستاهاي مريوان (نژمار و...)، کرمانشاه (روستاي زرده و...)، بانه (آلوت و...) و مناطقي از ايلام و آبادان به کار گرفته شده و اوج اين عمليات در کشور ما کشتار مردم شهر سردشت در بعد ازظهر روز 8 تيرماه سال 1366 بود که اکنون در آستانه برگزاري بيستمين سالياد آن هستيم. به نظر بسياري از ناظران سياسي به کارگيري سلاح هاي شيميايي در مناطق غيرنظامي ايران توسط رژيم صدام در واقع هم آزمايش اين سلاح ها از لحاظ کاربرد و آثار آن بود و هم اين رژيم مي خواست ميزان حساسيت افکار عمومي جهان را بسنجد. کشتار غيرنظاميان در مناطق غرب و جنوب غربي کشور آنچنان با بي توجهي مراجع بين المللي مواجه شد که رژيم صدام 8 ماه بعد در بعدازظهر روز 25 اسفندماه 1366 در حالي که تهران و ساير شهرهاي کشور را از شامگاه تا پگاه مورد حمله موشک هاي زمين به زمين قرار داده بود، بي محابا شهر زيباي حلبچه در مرز ايران و عراق را نيز مورد حمله شيميايي وسيع قرار داد و در کمتر از يک ساعت بيش از پنج هزار نفر از مردم بي دفاع اين شهر را به قتل رساند. اگر همت و اراده اي که براي انتشار اخبار و عکس ها و فيلم اين جنايت در صدا و سيما صورت گرفت ادامه مي يافت، قطعاً دامنه «انفال» به آن گستردگي نبود. کشتار حلبچه مقدمه عملياتي به نام انفال برگرفته از نام هشتمين سوره قرآن بود که از 23 فوريه تا 6 سپتامبر سال 1988 در مناطق کردنشين عراق صورت گرفت. کساني که با تاريخ جنگ ايران و عراق آشنايي دارند مي توانند درک درستي از «انفال» داشته باشند. عمليات انفال خواه ناخواه نتيجه همين جنگ بود. هدف اصلي سردمداران رژيم عراق در شروع اين جنگ تصرف خوزستان بود که در کتاب هاي درسي اين کشور، آن را عربستان و مرکزش را «الاحواز» معرفي مي کردند.

در گرماگرم سال هاي آغازين جنگ هشت ساله، صدام متوجه شد آنچه که رژيم او و ارتش عراق را که بعد از اسرائيل دومين ارتش خاورميانه بود، زمين گير مي کرد، عملياتي بود که هر شب و هر روز در چهار استان کردنشين عراق تکرار مي شد و اين عمليات را پيش مرگاني انجام مي دادند که پناهگاهي جز کوه هاي شمال کردستان عراق و روستاهاي رو به ويراني دشت هاي منطقه گرميان نداشتند. در عين حال «انفال» نماد يک نسل کشي بود که شاعر پرآوازه ايران و از خطه بختياري «سيدعلي صالحي» آن را هولوکاست کردان ناميده است. «انفال» همچنين نمونه اي زنده از اختيارات تامي بود که ديکتاتورها براي بقا در قدرت و حفظ خود به اطرافيانشان مي دهند، صدام حسين رهبر حزب بعث عراق که داعيه رهبري جهان عرب را داشت در اين راستا تمامي اختيارات را به پسرعمويش علي حسن المجيد مسوول امور حزب بعث عرب سوسياليست در شمال عراق از اول آوريل 1987 به مدت دو سال داده بود. به گزارش سازمان ديده بان حقوق بشر اين قدرت و اختيارات به تنهايي بيش از همه اختياراتي بود که حزب بعث عراق و تمام نهادهاي دولتي اين کشور به صدام حسين به عنوان رئيس جمهور داده بودند. او که در ميان کردها به «علي انفال» يا «علي شيميايي» معروف است کسي بود که طرح ژنوسايد (نسل کشي) کردان را به اجرا درآورد. بازيگران اصلي و اجراکنندگان اين جنايت وحشتناک نيروي لشکرهاي يک و پنج ارتش عراق و مديريت امنيت عمومي و استخبارات نظامي اين کشور بودند. البته اين نيروي وسيع از حمايت جاش ها يا مزدوران کرد که از طرف رژيم عراق مسلح شده بودند نيز برخوردار بود، چنانکه خود علي شيميايي مي گويد؛ «براي ريشه کن کردن مساله کرد و نابودي خرابکاران ايران بايد ارتش، استخبارات و سازمان هاي مدني عراق يکي شوند.» عمليات گسترده انفال در گزارش هاي سازمان هاي بين المللي حقوق بشر از جمله سازمان ديده بان حقوق بشر در خاورميانه اين چنين توصيف شده است؛ « ده ها هزار نفر از کردهاي غيرنظامي که بيشتر آنها زنان و کودکان بودند کشته شده و روستاهايشان با خاک يکسان شده اند. اينان به صورت گروهي و بدون هر محاکمه اي تيرباران شده و در گورهاي دسته جمعي تلنبار شده و بر روي آنها خاک مي ريختند.»

در حلبچه و صدها روستاي ديگر گازهاي خردل، اعصاب GB و ساردين و گازهاي شيميايي مشابه که از طريق دلال هاي بين المللي چون «فرانس فان رات تاجر هلندي »تهيه مي شد و صدام حسين هم به او لقب « فارس » يا شواليه را داده بود، مورد استفاده قرار گرفت. در اين عمليات بيش از2000 روستا، بخش و شهر ويران شد، مراتع و مزارع، باغ ها و بيشه ها با تيشه هاي برقي و گازهاي کشنده نابود و با خاک يکسان شدند. در اين مناطق چشمه ها و قنات ها را با سيمان پر مي کردند و ايستگاه هاي توليد برق، مدارس، مساجد، کتابخانه ها و هرچيزي که امکان استفاده جانداران اعم از انسان و حيوان از آن وجود داشت نابود شد. ثروت و سامان مردم از سوي ارتش به عنوان غنايم جنگي غارت شد. آنان زمين هاي اين مناطق را انفال دانسته و ملک طلق اعراب تلقي شد. ارتش عراق در اين ديار که «مناطق حفاظت شده» مي ناميد بدون هيچ گونه دليلي روستائيان را به اتهام قانون شکني يا طرفداري از احزاب کرد و يا طرفداري از ايران بدون هيچ حکمي دستگير مي کردند. چون امکان نابودي شهرهاي بزرگ مانند؛ سليمانيه، اربيل، دهوک و..... وجود نداشت، در اطراف اين شهرها جاده هاي کمربندي احداث کرده بودند که آن را «النگوي شهرها» مي ناميدند و مردم حتي در روز تنها در مناطقي امکان آمد و رفت داشتند که در داخل اين کمربند امنيتي بود.

خارج شدن از اين کمربند بدون هيچ گونه دليلي مجوز مرگ بود. اگر کساني با پناه گرفتن در کوه ها از عمليات انفال و بمباران شيميايي و يا هجوم ده ها و صدها تانک و زره پوش در امان مي ماندند، يا از گرسنگي و تشنگي جان مي دادند يا اگر به روستاها باز مي گشتند آنان را به زور و بدون آنکه امکان برداشتن ثروت و دارايي خود را داشته باشند در کاميون هاي سربسته سوار مي کردند و به مناطق جنوبي کشور مي فرستادند و در آنجا يا قتل عام مي شدند و يا چون برده با آنان رفتار مي کردند. هنوز کردهاي عراق ياد و خاطره صدها دختر جوان که در عمليات انفال دستگير شده و به زور در اختيار نظاميان بعثي قرار گرفته بودند و يا آنان چون کنيزکان به ثروتمندان کشورهاي خليج فارس و مصر و لبنان فروخته مي شدند از ياد نبرده اند.

به اين ترتيب بعثي هاي عراق همانند نازي ها در آلمان با بازي با کلمات تمام فعاليت هاي خود را يا مخفي نگه داشتند يا همچون نازي ها با به کاربردن عبارت «فوق العاده» و «تدابير ويژه» و «اسکان دوباره» و ديگر اقداماتي همچون «تدابير گروهي» يا «بازگرداندن کردها به صفوف ملي»، اسکان مجدد آنان در جنوب را آغاز کردند و با اين مفاهيم عمليات ژنوسايد را عليه کردها پنهان کرده و بازگشت آنها به روستاها را قطع و منع کردند. گرچه عمليات ويران سازي داراي مدل هاي مختلفي است ولي «عمليات انفال» در سه مرحله «کشف و شناسايي»، «گردآوري و دستگيري» و «ويرانگري و نابودي» صورت گرفت و به اين ترتيب و پس از 8 مرحله علميات انفال سرانجام در 26 آگوست 1988 با تصرف آخرين مناطق نظامي که در دست دو حزب دموکرات و اتحاديه ميهني کردستان بود و با نارنجک هاي شيميايي مورد حمله قرار گرفت به پايان رسيد. علي حسن المجيد همچون مالک الرقاب منطقه شمال عراق عامل اول و اصلي تمام اين جنايات بود. تمام دستورات او در مورد اجراي عمليات انفال در 10 کاست که توسط 10 متخصص صداشناسي مورد بررسي قرار گرفته است ثبت و ضبط شده است. او با لهجه تکريتي و با صداي بلند و ترسناک ناسزا و کفرگويي مي کند که گويي چون فرعون بايد همه فرزندان کرد را قتل عام کند تا مبادا موسايي پيدا شود و قدرت و سلطه او و تکريتي هاي حاکم در خطر قرار گيرد.

او مي گويد؛ « چرا من اجازه دهم اين حيوانات، زندگي کنند. گاهي فکر مي کردم ممکن است در ميان کردها برخي به کار ما بيايند ولي من تاکنون کسي را نديده ام.» وي در جايي ديگر مي گويد؛ «من سرشان را له مي کنم و با بولدوزر زنده به گورشان خواهم کرد.» او در جايي ديگر به يکي از رهبران کرد مي گويد؛ « ما اين تعداد که شما مي گوييد نکشته ايم بلکه 50 تا 60 هزار نفر بود.» گويي همين تعداد هم کم است. دريغا، به رغم اين همه جنايت بسياري از مردم به علت ضعف تبليغات رسانه ها با اين جنايات هولناک آشنا نيستند. اکنون جاي آن دارد اگر براي آنان کاري نکرديم در سالگرد بمباران شيميايي سردشت بار ديگر به خود آييم و قربانيان سلاح هاي شيميايي عراق که از نوع همان سلاح هايي بوده است که در «حلبچه» و «گرميان»، «بارزان» و «دهوک» به کار مي رفته است فراموش نکرده و آنچنانکه بايد و در کشورهاي ديگر عمل مي شود به ياري اين شاهدان زنده بشتابيم و آن همه درد و رنج را در گفتار خلاصه نکنيم که هزار گفته چون نيم کردار نيست.

وکيل گروهي از قربانيان سلاح هاي شيميايي


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام